جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

7 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
7 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: چهارشنبه 17 فروردین 1384 00:37
نمایش جزئیات
آفلاین
پنج یار ولدی فیلمی از ارنی مک میلان

با همکاری استودیو فیلم سازی کرام پیکچرز
بازیگران:
بیگانه در نقش افسر نگهبان{مردی که پشت در بود}
ولدی.رودی.بلا.شیکم و ونوس در نقش زندانی
هری پاتر در نقش 1-معتادی که به زندان افتاد
2-دکور دریا در پشت پنجره ی روی در

و با حضور افتخاری حاجی در نقش مامور منکرات زندان
و با معرفی ارنی مک میلان در نقش رئیس بند

تدارکات:
نور ممد و گراوپی و غضنفر
موسیقی فیلم از گروه خواهران عجیب
فیلم برداری و عکس از کالین
تیتراژ با همکاری word 2003
تهیه کننده و کارگردان:
ارنی مک میلان

فیلم با کلوزآپ صورت ولدی شروع میشود و او در حالی که مثل فرماندهان فاتح دست خود را بالا آورده
و به دوردست خیره شده است نشان داده میشود.در پشت سر او دربا و در آسمان بالای سرش علامت شوم میدرخشد.
ناگهان دوربین از او دور شده و او را در حالیکه در سلولی که دو در دارد و با چهار نفر دیگر زندانی است نشان میدهد. در روی
پنجره ی پشت سرش یک جاسوئیچی چراغ دار مشنگی با علامت شوم آویزان است اوایستاده و بقیه زندانی ها در مورد
ژست و مدل لباس او نظر میدهند.
جمعیت داخل سینما
:رودی :به نظرم که گوشه ی یقه ی لباست درست واینستاده.
ولدی:صد بار بهت گفتم هیشکی حق نداره به من بگه ولدی همتون یا باید به من بگین لردولدمورت با ارباب با لرد سیاه
چقدر باید بهتون اینو بگم خودم خسته شدم.
بلا از گوشه ی دیگر سلول:ولدی جان بابا چرا گوشه ی شنلت رفته توی شلوارت از اینکارا نکن ما آبرو داریم!!!
جمعیت داخل سینما:
ونوس:ولدی خب این گیلدی راس میگه دیگه مدل موهات خیلی ضایست.
ولدی با عصبانیت به طرف ونوس میرود و بر سرش داد میزند که : خودم میکشمت مگه بهت نگفتم به من نگو ولدی
من بزرگترین جادوگر قرنم ولی هنوز نمیتونم به پیروانم اسمم رو درست بفمهمونم
شیکم:بیشین بینیم با حال نداریم........فعلا که احمق ترین جادوگر سالی اخه کدوم ابلهی بدون چوب جادو با تفنگ
اسباب بازی میره از مغازه ی مشنگی کلاه گیس بدزده؟؟؟ من که معروف ترین کچل سایتم از این کارا نکردم.
ولدی:آخه تقصیر من نبود که هی این تانیا توی انجمن "وقتی جوون بودم" گفت خوش تیپم منم گفتم برم یه کلاه گیس هم پیدا کنم شاید خوش
تیپ تر بشم.
جمعیت داخل سینما:
ولدی دست میذاره روی سرش و کلاه گیس رو از سرش یر میداره و به سمت شیکم میندازه و میگه:حالا من یه بار یه
کاری کردم شماها هم هی نمک روی زخمم بپاشید
در همین وقت که مرگ خوارا در حال بحث بودن ناگهان در سلول باز میشه وچهارنفر داخل میشن:حاجی"ارنی" بیگانه
و یه معتاد.
ارنی:خب گروه پنج نفره ی ولدی چطورن؟؟ واستون یه هم سلولی خوب پیدا کردم یه وقت اذیتش نکنیدها
حاجی:ای برادران غیر آسلامی این جوان را به راه راست هدایت کنید که دست از دست این مواد برداره بره سر خونه
زندگیش بلکه از بار گناهانتان کم بشود و در مجازاتتان تخفیف قائل شوند مواظب این جوان گمراه باشید تا ترک اعتیاد
کند.
ارنی در حالیکه با حرکت سر موافقت خودش رو با حرفای حاجی اعلام کرد رو به بیگانه کرد و گفت:چون بخش معتادا
پر شده بود اینو آوردم اینجا تا اونور خالی بشه ازش مراقبت کنید واسه اطمینان بیشتر هم بیگانه اینجا میمونه تا مواظبش
باشه.
و بعد رو میکنه به بیگانه و میگه:خب بیگانه مواظب این باش و همین جا دم در وایسا و مراقب باش و به درها هم نگاه
نکن
بیگانه:به کروم در نیگا نکنم؟
ارنی:به همین دری که پشت سرته اصلا نگاه نکن
بیگاته:میتونم به اون یکی در نیگا کنم؟؟
ارنی:نه!!!
بیگانه :پس باید به کدوم در نیگا کنم؟؟
ارنی:تو که نباید به درا نیگا کنی باید به معتاده نیگا کنی!!!!!!!
بیگانه:پس کی به درا نیگا کنه؟؟/
ارنی:هیچکس بابا بیا برو بیرون وایسا و از پشت به همین در نیگا کن
بیگانه:پس اون یکی درو کی نیگا کنه؟؟ میخوای تو وایسم به هر دو تاشون نیگا کنم
ارنی داشت به مرز انفجار نزدیک میشد که حاجی دخالت کرد و گفت:بیا بیگانه جان عزیز دل برادر برو
بیرون وایسا و چشم از در برندار من خودم مواظب اون یکی در هستم.
بیگانه:خب باشه اینجوری خیالم راحته که یکی هم به اون در نیگا میکنه
در همین حین در پشت سر بیگانه چشمان ولدی از شور و شعف درخشید
وقتی که اون سه نفر از در خارج شدند و ارنی در رو پشت سرش بست ناگهان ولدی گفت:
هی بچه ها حرفای این نگهبانه رو شنیدین؟؟
رودی با بی حوصلگی گفت:آره بابا گفت سر به سر این مفنگیه نذارین
ولدی:نه اونجاشو نه بعدش رو میگم
شیکم:همون که گفت این افسره پشم از این دره ور نداره؟؟
ولدی:نه....یعنی آره یکم بعد ترش رو میگم که اون حاجیه گفت که خودش مواظب اون یکی دره
ونوس:خب این چه چیز جالبی توش داره؟؟
ولدی:خب من همیشه فکر نیکردم که این یکی دره سر کاریه ولی مثل اینکه واقعا به دره
رودی:خب این چه ربطی داره؟
ولدی:یعنی اینکه ما میتونیم از اون یکی دره فرار کنیم
شیکم:ولدی بابا گوشات سنگینه؟؟مگه نشنیدی که اون حاجی گفت من مواظب اون یکی دره هستم؟؟
ولدی:نه اینم شنیدم ولی تابلو بود که واسه سر کار گداشتن گفت تا افسره بیخیال اون یکی در بشه
بلا که معلوم بود تازه از خواب پریده بود گفت:خب این یعنی اینکه من یعنی گیلدروی بزرگترین قفل باز کن
جادوگران در رو تو سه تا سوت باز میکنم
ولدی:آره قربونش برو ببینم چی کار میکنی
رودی:خب من دوتا سنجاق سر میخوام
بلا دستش رو میبره لای موهاش و دو تا سنجاق سر درمیاره و میده به رودی و میگه:بیا ولی مواظب باش
نشکنیشونا
گیلدی:خب بابا حالا بیاین سر این تخت رو بگیرین بذاریمش اون ور تا من بتونم بازش کنم
شیکم و ولدی میان و سر تخت رو میگیرن و نیذارنش اون ور تا رودی بتونه در رو باز کنه
رودی هم میره سراغ در تا بتونه قفلش رو بازکنه

پس از یک ساعت
ولدی:هنوز نتونستی بازش کنی؟؟
رودی:چرا داره باز میشه باید صبر کنید این کار دقت زیادی میخواد

یک ساعت بعد از اون یک ساعت

بلا:بابام جان هنوز نتونستی بازش کنی؟؟
رودی:نمیدونم چرا همه چی اینجا با قفلای دیگه فرق داره اصلا ازش سر در نمیارم
ولدی:خاک بر سرت با این خالی بندیات آخه اینجام جای خالی بندیه؟؟
تو اگه یه بار خالی نبندی نمیشه؟؟
رودی:نه نمیشه من اصلا اگه خالی نبندم روزم نمیگذره
شیکم:مارو ببین دلمون رو به کی خوش کرده بودیم...یه خالی بند دودره باز
رودی تا میاد سنجاقا رو بده به بلا معتاده میگه:بدش به من داش من ژاید بتونم باژش کنم
رودی که از لحن صداش تابلو بود کم آورده گفت:تو که نمیتونی آب دهنتو قورت بدی لازم نیست
از ابن کارا بکنی
ولدی:خب بابا شاید بتونه بازش کنه بده بهش تیری در تاریکیه شاید بشه
رودی هم سنجاق رو یه معتاده میده
معتاده:مرشی داش حالا شوماا ها چی کاره هشتین؟؟
ولدی:اونش دیگه به تو نیومده که فضولی کینین
معتاده:نه جون داش این جوری نمیشه آخه ما باید بدونبم داریم واسه کی کار میکنیم تاژه این کارا که مجانی
نمیشه جون داداش خرج داره
شیکم:شیطونه میگه بزنمش تابلو بشه رو دیفال ها تو برو کارتو بکن خرجش رو وقتی رفتیم بیرون خودم
بهت پولتو میدم
معتاده:حالا جون داداش این شد یه چیزی
و بعد به طرف در میره و چند بار سنجاقا رو تو و بیرون میبره و قفل در تق صدا میکنه و باز میشه
تا معتاده میاد در رو باز کنه ولدی میپره و میاد طرفش میگه وایسا این لحظه ی فراموش نشدنی رو باید
خودم انجام بدم لرد ولدمورت کبیر از زندان اون سفیدا فرار میکنه و در رو باز میکنه ولی وقتی این کارو
میکنه شوکه میشه اونا بالای یه پرتگاه 50-60 متری بودن و هیچ راهی به پائین نبود
جمعیت داخل سینما:هووووووووووووووو

و این بیگانه بود که به جای همه ی پنجره ها "در" کار گذاشته بود

----------------------------------------
توجه:کلیه حقوق این فیلم متعلق به استودیو فیلم مک میلان برادرز{macmilan brothers}میباشد و
هر گونه کپی برداری از آن طبق قانون کپی رایت برخورد میشود
کلیه اسامی به کار رفته در این فیلم غیر حقیقی بوده و هرگونه شباهت اسمی صرفا تشابه اسمی میباشد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ما به آن سید و این میر اردادت داریم
ما به خرداد پر از حادثه عادت داریم

[url=http://us.battle.net/wow/en/character/burning-legion/
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: پنجشنبه 11 فروردین 1384 08:30
نمایش جزئیات
آفلاین
*****عشق به خانواده*****
الروند(دامبلدور ): آرون .. با کشتی حا به صرظمین فنا ناپزیر برو
آرون :اما پدر ..من بدون برادرم آراگورن جایی نمیرم
یکی از تماشاچی ها : هوووووووو آراگورن که برادرش نیست

*******مسیری که باید طی شود******

آرتور(آراگورن) کرام(لگولاس) و بیگانه(گیملی) جلوی یک در واستادند
کرام نوشته های بالای در را میخونه :راه بستس .. وارد نشوید ..راه توسط مردگان ساخته شده و توسط اونها محافظت میشه ..راه بستس
کرام و آرتور یک نگاه به هم میندازند:
آرتور:من از فیوز ها نمیترسم و میره تو
کرام هم میره
بیگانه: به حق چیزای ندیده .. یک الف از در میره تو ولی یک دورف جرئت نمیکنه ... اگه نرم باید جواب غریه را چی بدم؟

*******جنگی طاقت فرسا*******
لیلی یقه ی یک اورک را گرفته: با توام آواتارامو کجا بردی ؟ دزد ؟
مرلین داره با سرعت 20 کیلوبایت در دقیقه:ylash: میفرسته
حاجی : به نام آسلام ایست ..
و با یک نوشابه میزنه تو سر یک اورک
آرتور داره طرز کار توپ را به گراوپی یاد میده: ببین اول دوشاخشو میزنی تو برق .. بعد یک نوشابه میگذاری تو این لوله هه بعد ...
دوربین رد میشه میره گوشه ی دیگر که استار واستاده:
استار دستشو گذاشته رو شونه ی دو تا اورک : صلح صفا دوستی ..محبت صمیمیت ..
بعد سرشون را میکوبه به هم
******تصمیمی سخت ******
آتور (آراگورن) دروازه را باز میکنه میدود تو قصر :پیغام گاندور رسید .. اونا به دوشاخه های بیشتری نیاز دارند ...
دوربین چهره ی گودریک(تئودن شاه) را نشون میده که کمی تردید داره ..
دوربین یک لحظه چهره ی نگران آرتور را نشان میده و برمیگرده رو گودریک
گودریک یک نگاه به هرمیون(ایئووین) و ران(ایئومر) میندازه : رهان به کمک گاندر میره ...

********زمانی که باید جان را فدا کرد *********
دوربین دروازه ی میناس تریت را نشون میده که ارکها دارند از پشت میشکوننش
مرلین (گاندالف)سوار بر اسب داره سربازها را فرماندهی میکنه: از دروازه ها مراقبت کنید .. نگذارید دشمن به دستشویی ها برسه
*******وحشت********
دوربین از دور به برج سائورون نزدیک میشه (یک آهنگ ترسناک) صدای سائورون اکو داره: موافقم
********انتقام******
گودریک به زمین افتاده
هرمیون شمشیر به دست جلوی کینگزلی (سوار سیاه)واستاده :تو عموی منو کشتی ..میکشمت ...

*****ملاقات های بسیار ******
مراسم تاجگذاری آرتوره
یک گروه الف از راه میرسند آرتور میدود طرفشون: خواهرم آرون کجاست؟
همون تماشاچی قبلی:
****و سرانجام بازگشت به خانه*******
هری(فرودو) و سام(کالین) ومری(دنیس) و پی پین(نویل) دارند سوار بر الاغ برمیگردند شایر
آقای گمجی میدود طرفشون ..: ا ..علیه ....

=======
در : ارباب حلقه ها ..فیلم امشب سیمنماهای مازندران ... ارباب حلقه ها ..
----------
توضیحات:همه ی فیلم ها که اکران نمیشوند
توضیحات بیشتر: برای کسانی که از ارباب حلقه ها چیزی نمیدانند متاسفیم ..
توضیحات بیشتر را در روزنامه های کثیر الانتشار بخوانید ..

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
world has changed...I feel it in the water...I feel it in the earth...I smell it in the air... much that once was is lost... for none now live to remember it
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: شنبه 6 فروردین 1384 19:18
نمایش جزئیات
آفلاین
فیلم گودریک فیلم خوبی بود از نظر دوربین ریز به ریز توضیح داده شده بود که اگه یکم کمتر میشد عالی عالی میشد
موضوع فیلم خیلی جالبه و حدس زدنش سخته که چی میشه
فعلا همینا رو دیدم و بعدا اگه فیلم کامل شد بقیه ی نظرم رو میگم
--------------------------
فیلم کینگ هم قشنگ بود و اگه بخوایم در یک کلام بگم همون کوتاه و تلخ گویای ماجراست
اما موضوعش خیلی کلیشه ای بود
به خاطر این که خوشم اومد از فیلم امتیاز 4.5 براش مناسبه
--------------------------
همزاد هم فلور درست میگه باید تو جادوگر تی وی میزد
_________________
فیلم فلور هم فکر کنم برا اولین بار فیلمش خیلی خوب بود
ایلیدان واقعا این رو بهت گفته؟ اگه گفته کارش خیلی درسته اما اگه من بودم میگفتم بگو یک پشه تو پشه گیر پرشیا گیر کرده

البته فلور عزیزاین پست رو تو دفترچه ی خاطرات هم میتونستی بزنی
چون زیاد شبیه فیلم نبود امتیاز 3 فکر کنم خوب باشه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
كريچر مرد ؛ زنده باد كريچر
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: دوشنبه 1 فروردین 1384 19:43
نمایش جزئیات
آفلاین
کارگردان:فلور دلاکور(اولین کارگردانیشو با این فیلم آغاز می کنه)
بازیگران:
1-فرشته-فلور دلاکور(هر دو یکی هستن یکی بیرون سایت یکی تو سایت)---------------->نقش اول-------------->فردی که سر گردانه
2-پیام-ایلیدان----------->کمک کننده و گوینده ی جمله ی معروف
3-گیلدوری-اسمشو ننوشتم گفتم شاید خوشش نیاد---------->شوخی کننده
4-حاجی دارک لرد---------->شوخی کننده و گوینده ی جمله ی معروف
5-آبرفورث--------->شنونده
6-خانم محترمه-یادم نیست کی بود!-------------->معترض
________________________________________

****مایه ی دردسر فلور-کیبردعربی****
اول یک دختر رو نشون می ده که پایه لبتابه و بعد صدای شروع به صحبت می کنه (ونوس) مثل دکلمه ی بچه گانه!
صدایه ونوس:فرشته خیلی ناراحت بود(فرشته رو نشون می ده)هر کاری می کرد یک مطلب تازه درباره ی هری پاتر پیدا کنه پیدا نمی کرد!به وبلاگ هری پاتر 2003 رفت اونجا رو خوند و یک عالمه وبلاگ دیگه رو خوند که ناگهان!با وبلاگ هری پوتر آشنا شد دید که چه وبلاگ پر طرفداریه همه ی نظرهارو خوند نزدیک 40 تا نظر برایه یک مطلب!
به پیام پیغامی زد پیام جوابشو داد و دوتا سایت بهش معرفی کرد یکی ایرانیا اپ چی یکیش جادوگران!فرشته تو دوتا سایت عضو شد(همه ی اینارو با تصویر فرض کنید که رو هر صحنه با تصویر خاص می یاد)
وحالا ادامه ی داستان(گفته ی ونوس تموم شد البته تا اینجا)
فلور: ام جادوگران سایت خوبیه بهتره عضو بشم آها عضو شدم!
چند ماه بعد!
فلور: پیام شخصی دارم! ببینم از کیه؟ ااااا این خانم محترمه چی نوشته
خانم محترمه:نوشتنتو درست کن چرا فحش می دی!
فلور: آخه چی کار کنم که صفحه کلیدم عربیه!و بعضی حرفارو نداره شما اون حرفایه رو که ندارم درست بخون!
گذشت و گذشت
یک روز فلور پیغامی در یک تاپیک گذاشت که ناگهان
گیلدی گفت:درست بنویس این چه وضعیشه
فلور غمگین شد (قیافه ی غمگینانه ی فلور رو می بینید!)
با خودش فکر کرد :حالا باید چی کار کنم؟
به هیچ نتیجه ای نرسید!
گذشت تا اینکه!
یک روز ایلیدان آمد گفت این جمله رو بنویس!
ایلیدان:من تو ماشین پژو پرشیا یک بسته گچ دارم!
فلور: من تو ماشین بزو برشیا یک بسته کج دارم!
و کمی خندیدند!یوهوهاهاها
همون روز
فلور: دارام رام دیرام رام (مثلا خوشحال بود) اااا سلام حاجی
حاجی:علیک سلام فلور چطوری؟
فلور : ممنون
حاجی:این جمله رو بنویس!من تو ماشین پژو پرشیام یک بسته گچ دارم!
فلور: شماهم حاجی؟
فلور کرد و با خودش گفت انگار ویروس ایلیدان در حال افزایشه و وحشت برش داشت!
چند روز بعد
فلور:ای ایلیدان کاری بکن صفحه کلیدم فارسی بشه (با اضطراب خاصی!)
ایلیدان:برو اینجا برو اونجا آها اینو بزن اونو بزن حالا شد!(فوتباله!)
فلور همه کارارو کرد و صفحه کلید فارسی شد و طلسم بزرگ شکست!و فلور فارسی می نویسه!!!!!!!!
روزی
آبرفورث:چند وقته فلور چ و گ و اینا می نویسه مشکوکه!؟
فلور دید با خودش گفت: ای داده بی داد اینجورد می نویسیم ایراد می گیرن اونجوری می نویسیم ایراد می گیرن پس چطوری بنویسم!!!!!!!!
همان لحظه
فلور:سلام باید چند لحظه ای چت کنم تا داستان این صفحه کلید رو بگم!
آبرفورث:بگو
و فلور از سیر تا پیاز از ته تا اولش رو گفت!!!
در آخر
فلور حالت متفکرانه!:خدا بیامرزتش اون دوران رو که صفحه کلیدم عربی بود!!!
صحنه می ایسته رو سایت جادوگران و د ایند رو نشون می ده!
______________________________________

امیدوارم خوشتون امده باشه یک جور فیلم کوتاه بود و اولین فیلمم و پر از اشکال اگر نظر خاصی روش دارید برام پیام شخصی بزنید ممنون!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
دلبستگي من به جادوگران و اعضاش بيشتر از اون چیزی که فکرشو میکنید
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: شنبه 29 اسفند 1383 11:02
نمایش جزئیات
آفلاین
فقط یک تذکر کوچولو اگر همزاد ناراحت نشه می خواستم بگم بهتر نبود این برنامه ی عید رو در جادوگر تی وی برکذار می کرد تا اونجای که من باخبرم اینجا جایه فیلمه نه برنامه تلویزیونی که برنامه تلویزیونی جاش تو جادوگر تی وی هستش
همزاد منظوری ندارم فقط می خواستم بگم بهتره اینجور برنامه ها تو جادوگر تی وی برگذار بشه فقط همین

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
دلبستگي من به جادوگران و اعضاش بيشتر از اون چیزی که فکرشو میکنید
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: پنجشنبه 27 اسفند 1383 15:01
نمایش جزئیات
آفلاین
عنوان : عید نوروز با هالی ویزارد ( در دو قسمت قسمت دوم )
باشرکت :
کرام.................مجری
ابرفورث...................مجری
همزاد هری..............خبرنگار
ونوس....................حاجی فیروز
دارک لرد ..................خواننده و اماده سازی با خانواده
کریچر......................روانشناس خانواده
گودریگ....................انتخاب خوانواده
پروفسور اسنیپ.............طراح دکور و سفه هفت سین
کیگزلی.........................پدر خانواده
هرمیون........................مادر خوانواده
مانیا .........................تنها دختر خانواده

و با همکاری عمله های مقیم مرکز : جاسم ،کل عباس و غضنفر




ابتدای برنامه:

تصیر سیاه است و فقط در وسط ان نوشته است :


یاحق


بعد صفحه به شکل سفره ی هفت سین می شود و سپس تصویر کرام و ابرفورث می اید که هر دو با هم می گویند:

نوروز 84 باشما

سپس تصویر ونوس می اید که کنارش به صورت تیتراژ نوشته :

(( ویژه برنامه ی نوروز 84 ))

سپس تصیر دارک لرد می اید :

توی این 15 و 16 روز عید داریم ما برای شما برنامه ها
چرا که این روز ها نوروز است سال 84 در پیش است

سپس تصویر کرام می اید :

کرام: سلام دوستان بار دیگر با ویژه برنامه ی نوروز 84 در هالی ویزارد در خدمت شما هستیم.
ابرفورث: سلام من هم به نوبه ی خودم عید نوروز رو تبریک می گم
کرام : خب در برنامه ی دچار مشکل شدیم ولی حالا اون مشکل حل شده است.
خب با هم به بخش نقد خانواده ی شهری می رویم

تصویر ونوس که کنارش به صورت تیتراژ نوشته ((نقد خانواده ی شهری))

همزاد: سلام همان طور که می بینید پشت در منزل یک خوانواده ی شهری هستیم
که وارد می شویم ... زززززینگ... زززززززینگ
هرمیون : بله؟
همزاد : از ویژه برنامه ی نوروز 84 در هالی ویزارد مزاحم می شیم
هرمیون: بله بله ... بفرمایید... قیززز
_ واق واواواق ... هاپ هات واواق
همزاد: سگ .. سگ ... اخ...کمک...کمکم کنید ...
_ واواق واق ... هاپ هاپ ... هوپ هات
همزاد : اااااای پاچمو ول کن بز قاله

»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»

کرام : اااااا این سگه دیگه از کجا پیدا شد ... الان دوربین رو می بلعه ...
ابر : نه... چی ؟! ... ((دوربین رو می بلعه )) اخه سگ می تونه دوربین به اون بزرگی رو بخوره ؟

»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»

همزاد : ولم کن مگه تو ناموس نداری ؟ ! ... ولم کن
مانیا: هاپو جون ولش کن

_________________________________

همزاد : خب دوستان در کنار دو زوج خوشبخت هرمیون وکیگزلی هستیم ...خب کیگزلی جان شما چرا زنده ای ؟

»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»

کرام : این چه سوالیه ؟!! ... چی داره می گه ؟!! ... بعد از قرنی تازه تونستیم بریم تو خونشون اون وقت اون داره سوتی می ده

»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»

کیگزلی : چون مدلمه
همزاد : مگه کشکه یا همین الان می گی که چرا زنده ای یا پوستتو می کنم
کیگزلی: اخه به تو چه که من چرا زنده هستم ؟!
همزاد به دنبال کیگزلی : بگو ... من باید بفهممم تو برای چی زنده ای

»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»

ابر: کرام بابا این ابرومونو برد
کرام : بگید پخش رو قطع کنند

تصویر برفک می شود

تیتراژ :

توی این 15 و 16 روز عید داریم ما برای شما برنامه ها

چرا که این روز ها نوروز است سال 84 در پیش است

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
شک نکن!
Re: هالی ویزارد : ساعتها
ارسال شده در: چهارشنبه 26 اسفند 1383 07:34
نمایش جزئیات
آفلاین
بیگانه عزیزم
ای کاش میموندی...ای کاش نمیرفتی و ای کاش......

تموم لطف هالی ویزارد به وجود تو بود...یه تنه این تاپیکو میچرخوندی....همه هنوز خواهان فیلمهای تو هستند و نه فیلمهای کشکی من
ما در اینجا کاراکتر تو رو ادامه میدیم...در هالی ویزارد همچنان بیگانه نقش آفرینی خواهد کرد...به امید روزی که برگردی
و من مطمئنم که بر میگردی
----------
به زودی بخش پایانی قسمت اول...مرتال کامبت زده خواهد شد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
کرام اسبق!

قدرت منتقل شد!
Re: هالی ویزارد : ساعتها
ارسال شده در: سه‌شنبه 25 اسفند 1383 16:43
نمایش جزئیات
آفلاین
" بيگانه! برو خونه"
مك گونگال، كرام، استرجس پادمور، آبرفورث، بيگانه و....
كارگردان: بيگانه
(اين اولين فيلمي است كه با نام خودم كارگرداني مي شه... وآخرين)
نوشته ي بيگانه
*****************
دفتر مركزي هاليوزارد

كرام: اين ديگه مال منه! بده ببينم! تو اومدي كه با خودت جا سيگاري نياوردي كه داري مي بري! ..... بدش ببينم!
بيگانه: ببين، من قشنگ يادمه كه اين رو من آوردم.
كرام: خيلي خوب، ولي ديگه چرا منگنه باز كن رو مي بري .... ميز رو اره كني مي كشمت! برو كنار.... كمك!

+همين ساعت منزل كرام+

هرميون: غريبه جان! عزيزم، يخچال مال ما بود ها!؟
غريبه: باشه ولي من خودم اين لوستر ها رو از استالينگراد آوردم.
هرميون: روس سن؟ ( تو مايه هاي "ترك سن؟" يعني روس هستي؟)
غريبه: كومون تو فا راشيا؟ (روسي بلدي؟)
هرميون:
namana?
(....)

+ شب هنگام منزل كرام+
مك گونگال: به سلامتي دارين مي رين مي بينم كه با هاتون رو هم بستين؟ كرام چرا خونتون خالي شده؟
كرام: مهم نيست فقط اين ها برن من همه چي مي خرم دوباره!
استرجس: به نظر من اگه مي موندين خيلي خوب مي شد ها!
كرام: كسي نظر شما رو نخواست اگه بخوان بمونن مي تونين منزل استرجس بمونين!
استرجس: من كه اصلا دخالت نمي كنم، اگه مي خواين برين، خوب بريد!
آبرفورث: سوغاتي يادتون نره!
همه به آبرفورث نگاه مي كنن.
آبرفورث: اگه يادتون رفت هم اشكال نداره!
مك گونگال: آبرفورث مزخرف چرا مي گي؟ اين پرتقال رو مي كنم تو حلقت ها! اين ها مي خوان براي هميشه برن!
بيگانه: كي ها مي خوان براي هميشه برن؟
كرام: خداي من .... نظرت عوض شد؟
بيگانه: ما؟ نه ما مي ريم! گفتم شايد كس ديگه اي بخواد با ما بياد!
غريبه: بيگي من رو هم با خودت مي بري؟
بيگانه: نمي دونم اگه جا داشتيم، بايد از زنم بپرسم!
غريبه: زود بپرسي ها!
بيگانه: باشه!
كرام: بس كنين! ديوونه ها! من ديگه تحمل ندارم! كي پرواز دارين؟
بيگانه: با اتوبوس مي ريم!
آبرفورث: جدي؟ مگه به روسيه اتوبوس داريم؟
استرجس: آره از ترمينال آزادي!
آبرفورث: چه جالب، نمي دونستم!
مك گونگال: آبرفورث، پرتقاله كه يادت هست؟
كرام: خوب حالا كي اتوبوس حركت ميكنه؟
بيگانه: من نمي دونم بايد از خلبان بپرسم!
كرام: من مي دونم ديگه! اين آخر من رو دق ميده بعد مي ره! دست خالي كه نمي ره!
استرجس: حالا كجا قراره برين؟ خونه اي جايي دارين؟
بيگانه: نه بابا تو هتل مي خوابيم!
مك گونگال: نفهميدي! بهت استر جس ميگه:، تو روسيه! كجا قراره كه بمونين؟
بيگانه: راست ميگي ها! چه طور به فكر من نرسيده بود؟
آبرفورث: خوب عزيز من! مي خواي بري چي كار كني؟ يه چند وقت بمون تا جا تون اون جا درست بشه!
كرام: آبرفورث! من تو رو مي كشم ها! مگي اون پرتقال رو بده!
غريبه: نه ! اين طوري هم نيست! مي ريم خونه ي پدري من!
استرجس: شما روس هستي؟
بيگانه: به تو چه؟ مگه خار مادر نداري؟
استرجس: بي ناموس تو اي و هفت ... هفت .... هفت شهر عشق!
بيگانه در گوش مك گونگال: فحش داد؟

+يك ساعت بعد+
كرام: اي خدا! فكر كن! ببين اين بليت ها رو كجا گذاشتي؟
بيگانه: كدوم بليت ها؟
مك گونگال: پيدا شد! پيدا كردم، لاي كتاب ها بود!
بيگانه: بليت ها؟ آره ديگه لاي كتاب ها بود، مي پرسيدي بهت مي گفتم!
كرام: مي مردي زود تر بگي؟

+ همان شب فرودگاه+
همه پشت شيشه ها ايستادن و غريبه و بيگانه دارن از پله به سمت قسمت ورودي هواپيما ها بالا مي رن!
كرام: من باورم نمي شه اين ها دارن مي رن!
آبرفورث: بچه معمولا به مادرش مي ره يه به باباش؟
مك گونگال: آبرفورث! من اون پرتقال رو آوردم ها!
استرجس: من فكر كنم بچه به مادرش رفته!
هرميون: كدوم بچه؟
كرام: را....ست مي گه.... آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ برفورث!
مك گونگال: بچه ي بيگانه دست تو چي كار مي كنه؟
كرام: الان بر مي گردن! خدااااايااااااا
استرجس: من مي برم تحويلش مي دم.
آبرفورث: برو! يك ملت پشت تو ايستاده!

+يك ساعت بعد --- منزل كرام+
كرام رو به هرميون: فكر مي كردي كه بعد اين همه مدت يه شب راحت بخوابيم؟
هرميون: ولي انصافا با مزه بودن ها! مخصوصا بچه ها شون!
كرام: خوب اگه از حق نگذريم بايد بگم كه ...اين صداي چيه؟
هرميون: نمي دونم، فكر كنم صداي آبرفورث باشه، از وقتي مگي پرتقال رو كرد تو حلقش اين طوري شده!
كرام: نه بابا صداي آبرفورث نيست! يكي داره مي گه " سيس، سيس".... اين چه حيوني است كه مي خزه؟
هرميون: ماهي؟
كرام: هرميون من بالشت رو مي كنم .... گوش كن، صداي گريه ي بچه ست، ... بچه؟
هرميون: بيگانه!
كرام: نههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه!
پايان

تيتراژ:

مي رم از سايت تو با يه كوله بار از خاطره / بچه ام مونده پيشت گرچه پاهام مسافره!

توضيح: باور كنين كه دو بار از اول نوشتم، نمي دونستم چه طوري بايد از سايت خداحافظي كنم، ولي خوب ديگه از روي ناچاري اين كار رو كردم، خوب دوستان اين هم درواقع آخرين پست من. آيدي من رو پاك نكنين، شرف داشته باشين! شايعه هم نسازين، من بخاطر دلايل شخصي دارم ميرم از سايت و اينكه اون آدمي كه آيدي "غريبه" ساخته رو هم تحويل بگيرين،كسي حق نداره كسي رو بايكوت كنه، من باهاش مشكلي ندارم و نداشتم، من فك و فاميل هم تو سايت ندارم، نه غريبه (ي جديد) رو مي شناسم، نه هر كس ديگه اي رو، و در اين جا از كرا م، كرام ، كرام و مك گونگال و هري و آبرفورث و استرجس و همه خداحافظي مي كنم، با آرزوي روز هاي خوش! بيگانه!
براي كرام:
واقعا دوست ندارم كه برم، اوقات خوشي رو داشتيم، قرار بود تابستون برم ولي نشد، دوست داشتم تو اولين اسكار بعد از حرفه اي شدن هاليوزارد هم شركت كنم، تا اينجا كه قفط درد سر ايجاد كردم، اميدوارم كه روزي اولين فيلم حقيقي هاليوزارد رو با چشماي خودم ببينم. بهترين آرزوها براي تو! بيگانه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: هالی ویزارد : ساعتها
ارسال شده در: دوشنبه 24 اسفند 1383 22:52
نمایش جزئیات
آفلاین
توضیحات:کرام جان ...معاونی گفتن پارتی بازیی گفتم...ما پیکچر میکچر نداریم خودت رامون بنداز!

کوتاه و تلخ...
بازیگران:مرلین در نقش جوان عاشق
جینی:در نقش دختر معشوق
خانم ویزلی:در نقش مادر جینی
و جمعی از دوستان
(این فیلم داستانی حقیقی از زندگی مرلین است!)
تصویر:مرلین پشت کامپیوتر(دارای لیسانس کامپیوتر و جوانی بی پول)
مرلین:وای قرارم دیر شد...(آماده شدن برای دیدن جینی)
مکان:تقاطع میرداماد!
جینی با چهره ای مضطرب واستاده
مرلین میرسه
گفتگو:
- خدا رحمتش كنه . جداً كه زن خوبي بود .
ـ خيلي ممنون خدا مادر شما رو براتون نگه داره .
ـ من اونو مثل مادر خودم دوست داشتم .
ـ مادر شما هم عين مادر خود منه
ـ راستي برنامه ی ازدواج رو چيكار كنيم
ـآخ گفتي . چقدر مادرم آرزوي ديدن همچين روزي رو داشت
ـ ببين من فكرهامو كردم . من حاضرم به خاطر تو جلوي پدر ومادرم وايسم
ـ نه نمي خوام رابطتون به خاطر من به هم بخوره
ـ ولي...
ـ نه نمي خوام انتخاب كني . ميخوام هردو رو باهم داشته باشي .
ـ ولي آخه حرف زور ميزنن !!
ـ نه اتفاقا منطقيه !اونا دوست دارن دامادشون پولدار باشه و دقدقه مالي نداشته باشه ـ خوب پس چي كار كنيم
ـ من خونه رو گذاشتم براي فروش . مي خوام برم ژاپن . ميگن اونجا آدم مي تونه راحت پول در بياره . منم كه مهندس كامپيوترم پس حتما برام كار هست
ـ نميشه نري؟
ـ نه . من دوستت دارم . شرايطم مي پذيرم
ـ زود برگردي ها
ـ وگرنه ؟
ـ وگرنه ميميرم
ـ نه مردت ديگه به درد نمي خوره . پس زود ميام.
كه ناگاه صدايي از اون دور گفت جینی بيا بريم
صدا صداي مادرش بود مادرش كه چندان از من خوشش نمي يومد
البته پدر اون هم بهتر از مادرش نبود

از زبان مرلین:(حرفهای مرلین روی تصاویر مربوطه)

بعد از ده روز از اون ماجرا راهي ژاپن ،كشور مدرن آسياي شرقي كه تكنولوزي اون خيلي بالاتر از حد تصور ماست شدم.
اونا هر 2 ثانيه يه ماشين مي سازند و اين شده شعار كشورشون
چون اونا مثل سگ(هاپو) ميكارند و مثل ما و عرباي مفت خور خواب رو به كار ترجيح نميدن
من رفتم واونجا تو شهر غريب گم شدم
يه هفته اول تو هتل پياده رو ها ولو بودم تا اينكه قاطي اراذل و اوباش اونجا بازداشت شدم
تو زندان مثل سگ( هاپو) از ما كار ميكشيدند و مارو مجبور به كوه كندن و جاده زدن ميكردن
با خودم فكر ميكردم ديگه فرقي با برده ندارم ولي عيب نداره وقتي برگشتم مي تونم راحت با جینی زندگي كنم
بعد دو ماه از زندان آزاد شدم وتويه مسافرخونه ي افتض اقامت كردم
6 ماه طول كشيد كه بتونم باهاشون حرف بزنم
هنوز بيكار بودم
وهرچه پول داشتم همه هوتوتوووو.............
اكثر روزا حتي يه تيكه نونم نمي تونستم بخورم
خلاصه چه خفت ها و...
بعد دوسال ديگه يه پول و پله اي جمع شد و من مي خواستم برگردم
كه ناگهان متوجه شدم صاحبكارم پولا رو هپولي هپو فرموده
فقط 3 ماه دويدم تا تونستم پيداش كنم
وقتي به پليس اونجا جاشو لو دادم چون غريبه بودم از اونجا پرتم كردند بيرون
وجز يه لگت هيچ فكري در مورد مستر يانگ كلاهبردار نكردن
اول من رفتم و با خواهش تمنا ازش خواستم پولامو بده ولي وقتي متوجه شدم طرف نامردتر از اين حرفهاست نقشه دزدي طرح كردم
تو سرقت يه تير هم از جانب پليس به من اصابت كرد كه جاش هنوز رو دستمه
خلاصه تونستم فرار كنم
همش به جینی فكر ميكردم . به زندگي مشترك
فرداي عصر همون روز با اولين هواپيما به تهران برگشتم
تازه ميفهميدم وطن يعني چي . آزادي يعني چي . عشق يعني چي .
وقتي از هواپيما پياده شدم همونجا به حالتي كه زمين رو بغل كنم دراز كشيدم
حالا بماند كه همه منو ديوونه فرض كردن
خيلي كبكم ميخروسيد كه برگشتم
توي مسافر خونه اتاق گرفتم
فردا صبح كلي ژيگول كردم تا به دختري كه دو سال فقط با خاطرش زندگي كردم بگم من برگشتم
رفتم ورفتم
رسيدم سر كوچه
خونشون زياد با اونجايي كه وايساده بودم فاصله نداشت
نفسي عميق كشيدم و سرم رو بالا كردم
ديدم كلي آدم كه انگار از آشنا هاشون بودند و من چند تا شونو ديده بودم دم در جمع شدند
جلوتر رفتم و دست جینی رو تو دست هری ديدم كه سوار بي ام وه بنفشي شده بودن و به توصيه هاي مادر جینی گوش ميكردم
وقتي جینی منو ديد لبخندش رو لباش خشك شد و سرش رو پايين انداخت
مامانش هم كه متوجه من شده بود خيلي ميترسيد كه من يه وقت كاري دست اونا ندم آثار ترس كاملا تو نگاهش پيدا بود
ناگهان صداي خاله جینی در اومد كه : جینی جان وقتي از ماه عسل برگشتي ما همه سوغاتي ميخوايم ها .
آقا داماد هم كه هيچي از داستان نمي دونست گفت چشم خاله !
من ديگه هيچ چي نشنيدم
ناگاه صداي كتكهايي كه از زندانبان ژاپني خورده بودم تو ذهنم شروع به دور زدن و فرياد كشيدن كرد
و بعد صداي دادهاي من و گوشم كه سوت غريبي ميكشيد و صدا رو تو سوت جيغ مانندش محو ميكرد
پلكامو به هم زدم
اشك تو چشمام حلقه غم زده اي شده بود كه گاه گاه با افتادن روي گونه هام سردي خودش رو ابراز ميداشت
چند قدم شكسته برداشتم و رفتم جلو، انگار كه پاهام در اختيار خودم نبود
از پنجره راننده خم شدم و گل رو دادم به آقا داماد و گفتم خوش بگذره واميد وارم به پاي هم ...
كه همينجا بغض گلوم نگذاش بيش از اين حرف بزنم
با همون حال از طرف ديگه كوچه رفتم و ناپديد شدم
تيتر همه روزنامه هاي فردا خودكشي جواني را بر روي پل شيخ بهايي اعلام ميداشت.

آه چه دنیای کثیفی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
یوزر آیدی شماره ی 57.
یکی از اعضای فوت شده،سوخته و خاکستر شده ی جادوگران.
Re: هالی ویزارد : ساعتها
ارسال شده در: دوشنبه 24 اسفند 1383 21:36
نمایش جزئیات
آفلاین
بله...از نظرات کریچر عزیز واقعا منمنونم...درسته قصه اصلا کشش نداشت...به هر حال سعی میکنم از این به بعد بهتر باشه... اون صحنه هرمیون هم ، هرمیون خواب بود و با طلسم بیهوش شد ( یه درجه بیشتر از خواب. ) در ضمن پشت صحنه شم یه دوروز دیگه میدم!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
...خوب قرار بود یکشنبه ها یه سریال پخش بشه...اما من فعلا تعطیلش میکنم تا بعد به زودی با کمی تغییر شروعش کنم و اما محصول جدید...
Gryffin Dreams تقدیم میکند:
تصویر تغییر اندازه داده شده
صفحه سیاهه و صدایی میاد...
- «سالهاست که میخوام با تو باشم...و میدونم که خودتم میدونی با نبودنت عذابم دادی...ولی دیگه نگران نیستم ، چون تمام از دست رفته هام رو نه امروز... بلکه در آینده دور میابم...»
یه نوشته در میان سیاهی پیدا میشه...

ساعتها -The Hours ( به علت طولانی بودن در سه قسمت.)
( توجه : اصلا طنز نیست )
با شرکت :
هری پاتر------------هری
نیمفادورا تانکس ---------------نمید
ویکتور کرام------------------ویکتور
هرماینی گرنجر ----------------هرماینی
و...
حاجی -------------------ماتریوس
به همراه :
ماندانگاس ، گراوپ ، مینروا مک گونگال و ...
فیلم بردار : هورنبای ، جاسم ، نورممد
صدا بردار : آبرفورث دامبلدور
نور : وگا ، استار ( * )
تدارکات : جاسم انبر دست
موسیقی : جان ویلیامز
فیلم نامه : کریچر
تهیه کننده : گودریک گریفندور
کارگردان : کویینتن تارنتینو ( ویکتور کرام )
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دوربین یه پارک رو از بالا نشون میده ( در شب ) و به تدریج میاد پایین و تصویر هری و نمید رو نشون میده...
نمید : وای هری بستنیش خیلی خوشمزه س...
هری : مخصوصا که تو زمستون بخوریش!
نمید : هری ممنون که آوردیم اینجا...تا حالا سال نوی به این خوبی نداشتم...
هری : تازه کجاشو دیدی؟!
نمید : وای هری ، بازم؟
هری یه جعبه کوچک از جیبش در میاره و میگیره جلوی نمید...
هری : سال نو مبارک!
نمید : واقعا که هری...چرا خودتو تو زحمت میندازی؟
هری با سر اشاره میکنه و میگه...
- بازش کن دیگه!
دوربین جعبه و دستای نمید رو نشون میده که داره در بسته رو باز میکنه...
نمید : اوه...هری!!! ولقعا ازت ممنونم خیلی خیلی خیلی قشنگه...
تصویر تو جعبه رو نشون میده که یه انگشتر سبز گرون قیمته...بعد میره طرف نمید
نمید : از...از کجا میدونستی من اینو دوست دارم؟
دوربین رو به هری...
هری : ما اینیم دیگه...
دوربین دوباره از دوتاشون دور میشه و صدای موزیک میاد...و هر دوشون تو پارک قدم میزنن...
( نتهای موسیقی برای اونایی که میدونن : فا - ر - می - دو دیز - سل - می - لا - فا- سی بمل - سل - دودیز - لا - دودیز - لا - لا - لا - ر )
دوربین دوباره نزدیک میشه، یهو یه دزد یا مرگخوار از بوته ها میپره بیرون...نمید و هری یهو جا میخورن...
دزد چوبدستیشو میگیره جلوشون و میگه...
- هی...هی...هرچی دارین بدین بیاد!
دوربین چهره بهت زده هری رو نشون میده...
هری : آره...آره...بیا این از این...اینم از این...
دزد : تو جیبات!
هری جیبشو خالی میکنه...
هری : بیا...دیگه نیست هیچی نیست!
دزد : خب...حالا خانم!
دوربین همراه با دزد میره رو چهره نمید...
نمید کیف پولشو میده به دزد...
نمید : بیا...همین بود
دوربین پشت نمید رو نشون میده که دستش همراه با انگشتر رو قایم میکنه...
دزد : هی...هی اون چی بود؟
نمید : هیچی!
دزد میاد جلو و دوربین یه ذره فاصله میگیره...
دزد : بدش به من بده!!!
نمید : نه...نه...
دزد حمله میکنه به دست نمید و چوبستیشو جلو میگیره...
هری هم میپره جلو و دست دزد رو میگیره...
هری : بده بش نمید!
نمید : نه!!!
دزد تو کشمکش عصبانیمیشه . دوربین نوک چوبدستی دزد رو نشون میده!
- آوادا کداورا !
هری : نـــــــــــــــــــه !!!
نور به شکم نمید میخوره و نمید میافته زمین...
هری شوکه شده و پا میشه وایمیسه و هیچ حرکتی نمیکنه..
دوربین دست نمید رو نشون میده که دزد انگشتر رو ازش در میاره...
دزد فرار میکنه و میپره تو بوته...دوربین صورت هری رو نشون میده که یهو متوجه نمید میشه...و میشینه کنار...
هری : نمید...نمید...نمید جواب بده...ببین باهام شوخی نکن...عصبانی میشما !!! میـــ...میدونم که....نمیـــــــــــــــــــــــد!!!!!!!!!!
هری : سرشو میندازه پایین و گریه میکنه...دوربین به تدریج دور میشه... و به سمت بالا میره...هری هم سرشو میگیره بالا در حالی که زانو زده...
و فریاد میزنه...
- خدا !!!!!!
( موسیقی )
دوربین دور میشه و کمکم صفحه سیاه میشه...و باز روشن میشه... و قبرستان رو نشون میده...همه دور یه آرامگاه جمع شدن و دوربین چهره گریان هری رو نشون میده و بعد اون سمت چهره ویکتور ( دوست هری ) رو نشون میده که زیر چشمی به هری نگاه میکنه...
چند لحظه بعد همه دارن آرامگاه رو ترک میکنن و دوربین هری و ویکتور رو نشون میده...
ویکتور : راستی هری...تحقیق فیزیک وزارتخونه چی...هری؟!
هری : هان؟...
ویکتور ، هری و دوربین وایمستن ویکتور روشو برمیگردونه به هری...
- ببین هری...میدونم که سخته ولی...ولی باید مقاوم باشی...سعی کن برگردی به زندگی...این اتفاقیه که برای خودت و منم چند سال دیگه میفته...
دوربین چهره هری رو نشون میده که به یه نقطه نامعلوم خیره شده...
ویکتور : هری...هری...فهمیدی چی گفتم؟
دوربین هری رو نشون میده...
هری : آره...فهمیدم...
هری راه میفته و با عجله میره و عقب عقب به ویکتور میگه...
- آره...فهمیدم...من برمیگردم ولی یه جور دیگه بر میگردم! من...من تحقیق فیزیکمو کامل میکنم!!!
دوربین سر جاش ایستاده ولی ویکتور دنبال هری راه می افته...
ویکتور : واستا هری...منم بیام...
هری از در قبرستان میره بیرون و میگه...
- بیا ویکتور...همراهم بیا...
و صداش کم میشه...
- یه نقشه هایی دارم ویکتور! میخوای بدونی؟
و بلند قه قهه میزنه...
تصویر هم کم کم سیاه میشه...و باز هم صدای موسیقی میاد...
ـــــــــــــــــــــــــــــــ
منتظر باشید...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
وه که چه بیرنگ و بینشان که منم...کی ببینم مرا چنان که منم؟!

تصویر تغییر اندازه داده شده