سال ها پیش
مردی پشت میزی به شدت به فکر فرو رفته بود,نمیدانست چه طور باید مشکلش را حل کند,فرزندش از این که شب و روز در حال نوشتن مشق های دروسش هست رمقی نداشت نمی توانست بیشتر از این ادامه دهد.مرد تمام شب را زیر نور اندکی بیدار مانده بود;سعی میکرد راه حلی برای مشکل تنها فرزندش پیدا کند.
بالاخره پس از ساعت ها بیدار ماندن و اندیشیدن راه حلی به نظرش رسید پس با خوش حالی از جا پرید و فریاد زد:یافتم...یافتم..
اما او باید به خود استراحتی میداد و فردا با گرفتن نیرویی دوباره شروع به اولین اختراعش میکرد که شاید اگر عملی میشد,تمام ملت از او یاد میکردند.
روز بعد..
مرد شب قبل را با خیالی اسوده گذراند و پس از ساعت ها بیخوابی به خوابی عمیق و بدون رویا فرو رفت.
صبح زیبایی بود,انوار طلایی خورشید بر اتاق میتابید و مرد را بیدار کرد.مرد پس از بیدار شدن به طبقه ی پایین رفت و در حین پایی رفتن سری به اتاق فرزندش زد.بیچاره تا صبح مشغول نوشتن بوده و زیر بار تکالیف به خواب رفته.
-دیگه دوران بیخوابی به پایان رسیده...پسرم!
مرد پس از گفتن این حرف به سمت زیرزمین رفت تا طرح اولیه اختراعش را روی کاغذ بیاورد.کاغذ و قلم پری تهیه کرد و طرح اولیه از چیز مورد نظرش را کشید بعد از خانه بیرون رفت و به سمت جنگل ممنوعه به راه افتاد.
مرد در جنگل به دنبال چوبی میگشت به نام سلسیلون
او حتما باید این نوع چوب را میافت چون اختراعش فقط با این چوب امکان پذیر بود نه چوبی دیگر.بالاخره پس از چندین ساعت گشتن در جنگل ممنوعه چوب دلخواهش را پیدا کرد و به خانه باز گشت.
چوب را در زیرزمین گذاشت و سراغ بقیه لوازمش رفت.حالا باید به معجون فروشی سر میزد و معجون مورد نظرش را میخرید.از صاحب معجون پرسید که ایا معجونی به نام لازیارمات دارد یا نه.
خوشبختانه فقط یک شیشه از معجون مانده بود و ان را هم به مرد داد تا اختراعش را کامل کند.
مرد معجون را نیز در کنار چوب قرار داد و حالا به نوعی پر نیاز داشت.پس در طبیعت به دنبال ققنوس گشت و پس از مدتی ققنوسی در بالای درختی یافت دو پر از ققنوس را برداشت و
در کنار چوب و معجون گذاشت و حالا وسایل مورد نیاز برای اختراعش اماده بود و فقط ساختش مانده بود.
مرد وسایل را اورد و شروع به ساختش کرد.
در ابتدا چوب درخت سلسیلون را از وسط شکافت و در ان معجون
لازیامارت ریخت و به هم چسباند این چوب به خاطر جنس خوبی که داشت انتخاب شده بود و معجون نیز به علت اضافه کردن انرژی به قلم در نظر گرفته شده بود.
بعد از ان که چوب خشک شد شروع کرد به چسباندن پر به چوب
پر نیز به راحت قرار گرفتن قلم در دست انتخاب شده بود.
حالا قلم اماده بود فقط کافی بود وردی را رویش اجرا کرد پس مرد زمزمه وار ورد را گفت.قلم تکانی خورد و در هوا شناور ماند.مرد با شادمانی ورقی سفید اورد و نام خود را به زبان اورد:انتونی بابراین
قلم بلافاصله شروع به نوشتن کرد و این گونه او برای تولد پسر کوچکش این قلم خودنویس را به او تقدیم کرد و هم اکنون پس از سال های دراز یکی از اثار مهم به شمار می اید.پس قلم خودنویس را در گرینگوتز نگه داری میکنند.
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
21 کاربر(ها) آنلاین هستند (13 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
19
مهمانان
|
2
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
تاريخ جادوگری
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1387/01/06
تولد نقش: 1395/05/17
آخرین ورود: جمعه 26 تیر 1405 01:21
از: خرس مستربین خوشم میاد!
پستها:
705

جزئیات کاربر

در كوچه اي تاريك ، خانه اي مجلل و بسيار زيبا قرار داشت. صاحب اين خانه ، زني بود به همراه پسر 1ساله اش و خدمتكاران بيشمار كه از سر و كول خانه بالا ميرفتند و مرتب ، خانه را براي اين زن ثروتمند تميز ميكردند.
روزي از روزها:
_ آفرين پسرم. بگو مامان..
پسر 1 ساله با شك و ترديد به مادرش خيره شد و گفت: آ..آ..
يكي از خدمتكاران به كمك زن ثروتمند شتافت: عزيزم؟ كوچولو؟ بگو مامان..
زن ثروتمند با شنيدن اين جمله گفت: چي؟ تو به پسر من ميگي كوچولو؟ پسر من داراي استعدادهاي سرشار و وارث اين خانه و ثروت است. حالا ميبيني كه او چه استعدادهايي دارد.
زن اين را گفت و دوباره رو به پسرش گفت: بگو مامان.
_ آ...آ..
زن:
خدمتكار كه سعي ميكرد خنده اش را پنهان كند گفت: اگر اجازه دهيد من به اين كودك شما حرف زدن ياد ميدهم.
خدمتكار ، اين جمله را گفت و بعد رو به پسر كرد: اي وارث اين خانواده.. بگو شكلات.
پسر 1 ساله كه بسيار تمركز كرده بود گفت: شو..شوكول!
با گفتن اين جمله ، همه براي خدمتكار دست و سوت زدند.
زن ثروتمند با تحسين به خدمتكار نگاه كرد و گفت: آفرين. ميداني چيست؟ من همين حالا در فكر به وجود آوردن وسيله اي شدم كه بتواند به بچه اي ، حرف زدن ياد بدهد. ياد دادن اين چيزها ، به يك پسر بچه ي كوچك بسيار مشقت دارد.
خدمتكار ، لبخندي زد و گفت: درست است خانم.
زن ثروتمند كمي فكر كرد و دوباره گفت: همين طور ، اين وسيله ، بايد تمام كارهاي لازم را براي پسرم انجام دهد و حتي به پسرم راه رفتن بياموزد.
خدمتكار: احسنت بر اين ذوق و استعداد سرشار.
زن ثروتمند كه از اين جمله خوشش آمده بود گفت: آفرين. خوشم آمد. پس..من از همين حالا كارم را شروع ميكنم.
روز ها و هفته ها گذشت و بالاخره چنين وسيله اي ساخته شد. تمام افراد خانه ، دور زن ثروتمند و پسر 1 ساله اش حلقه زده بودند.
زن ثروتمند ، با خوشحالي گفت: اي دوستان من.. حالا به اين وسيله ي شگفت انگيز نگاه كنيد كه چه طور به فرزندم حرف زدن ياد ميدهد.
زن اين جمله را گفت و بعد دستگاه را روشن كرد.
_ تــــــــتق!
فنر بزرگي از توي دستگاه بيرون پريد و باعث عصبانيت زن ثروتمند شد.
يكي از خدمتكاران گفت: شما مطمئنيد كه اين دستگاه سالم است.
زن ثروتمند با عصبانيت گفت: معلوم است اي كودن.
بعد ، فنر را درون دستگاه انداخت و روي دستگاه تايپ كرد: مامان.
دستگاه به طرف پسر كوچك رفت كه مشغول بازي كردن با جغجغه اي كوچك بود.
از دو طرف دستگاه ، دو ميله به طرف مغز پسرك رفت. ناگهان پسرك زبانش را درآورد و مشغول ليسيدن جغجغه شد.
زن ثرومند جيغي كشيد و گفت: ظاهرا اين دستگاه خراب شده!
بعد دوباره روي دستگاه تايپ كرد: مامان.
اما پسرك ، بي توجه به تلاش هاي مادرش ، به ليسيدن جغجغه ادامه ميداد.
ناگهان يكي از خدمتكاران گفت: من مشكل اين دستگاه را حل خواهم كرد.
زن خدمتكار ، به طرف دستگاه رفت و مشغول ور رفتن با آن شد.
چند دقيقه بعد:
_ درست شد.
زن ثروتمند هم جيغ زد: درست شد.
زن ، در حالي كه سر از پا نميشناخت ، روي دستگاه تايپ كرد: مامان.
پسرك ، ناگهان ، دست از ليسيدن جغجغه اش برداشت و با كنجكاوي به اطراف نگاه كرد. بعد ، به آرامي گفت: ما..مان.
نفس در سينه ي همه حبس شد.
زن ثروتمند از خوشحالي گريه ميكرد و مرتب پسرش را در آغوش ميكشيد و پسر كوچك هم مدام ميگفت: مامان..شوكول..
بعد از كمي خوشحالي كردن ، زن ثروتمند رو به همه گفت: حالا من اين دستگاه خارق العاده را كجا پنهان كنم؟
يك نفر گفت: خانم...بي شك بانك گرينگوتز مناسب است.
زن ثروتمند لبخندي زد و گفت: پس پيش به سوي بانك گرينگوتز!
در تاريخ ، نام بانو لايانا سيريس ( نام يوناني ) به عنوان مخترع اين دستگاه معرفي شده. اين دستگاه ، درون بانك گرينگوتز مخفي شده و با روش هاي گوناگوني از آن محافظت ميشده است.
روزي از روزها:
_ آفرين پسرم. بگو مامان..
پسر 1 ساله با شك و ترديد به مادرش خيره شد و گفت: آ..آ..
يكي از خدمتكاران به كمك زن ثروتمند شتافت: عزيزم؟ كوچولو؟ بگو مامان..
زن ثروتمند با شنيدن اين جمله گفت: چي؟ تو به پسر من ميگي كوچولو؟ پسر من داراي استعدادهاي سرشار و وارث اين خانه و ثروت است. حالا ميبيني كه او چه استعدادهايي دارد.
زن اين را گفت و دوباره رو به پسرش گفت: بگو مامان.
_ آ...آ..
زن:
خدمتكار كه سعي ميكرد خنده اش را پنهان كند گفت: اگر اجازه دهيد من به اين كودك شما حرف زدن ياد ميدهم.
خدمتكار ، اين جمله را گفت و بعد رو به پسر كرد: اي وارث اين خانواده.. بگو شكلات.
پسر 1 ساله كه بسيار تمركز كرده بود گفت: شو..شوكول!
با گفتن اين جمله ، همه براي خدمتكار دست و سوت زدند.
زن ثروتمند با تحسين به خدمتكار نگاه كرد و گفت: آفرين. ميداني چيست؟ من همين حالا در فكر به وجود آوردن وسيله اي شدم كه بتواند به بچه اي ، حرف زدن ياد بدهد. ياد دادن اين چيزها ، به يك پسر بچه ي كوچك بسيار مشقت دارد.
خدمتكار ، لبخندي زد و گفت: درست است خانم.
زن ثروتمند كمي فكر كرد و دوباره گفت: همين طور ، اين وسيله ، بايد تمام كارهاي لازم را براي پسرم انجام دهد و حتي به پسرم راه رفتن بياموزد.
خدمتكار: احسنت بر اين ذوق و استعداد سرشار.
زن ثروتمند كه از اين جمله خوشش آمده بود گفت: آفرين. خوشم آمد. پس..من از همين حالا كارم را شروع ميكنم.
روز ها و هفته ها گذشت و بالاخره چنين وسيله اي ساخته شد. تمام افراد خانه ، دور زن ثروتمند و پسر 1 ساله اش حلقه زده بودند.
زن ثروتمند ، با خوشحالي گفت: اي دوستان من.. حالا به اين وسيله ي شگفت انگيز نگاه كنيد كه چه طور به فرزندم حرف زدن ياد ميدهد.
زن اين جمله را گفت و بعد دستگاه را روشن كرد.
_ تــــــــتق!
فنر بزرگي از توي دستگاه بيرون پريد و باعث عصبانيت زن ثروتمند شد.
يكي از خدمتكاران گفت: شما مطمئنيد كه اين دستگاه سالم است.
زن ثروتمند با عصبانيت گفت: معلوم است اي كودن.
بعد ، فنر را درون دستگاه انداخت و روي دستگاه تايپ كرد: مامان.
دستگاه به طرف پسر كوچك رفت كه مشغول بازي كردن با جغجغه اي كوچك بود.
از دو طرف دستگاه ، دو ميله به طرف مغز پسرك رفت. ناگهان پسرك زبانش را درآورد و مشغول ليسيدن جغجغه شد.
زن ثرومند جيغي كشيد و گفت: ظاهرا اين دستگاه خراب شده!
بعد دوباره روي دستگاه تايپ كرد: مامان.
اما پسرك ، بي توجه به تلاش هاي مادرش ، به ليسيدن جغجغه ادامه ميداد.
ناگهان يكي از خدمتكاران گفت: من مشكل اين دستگاه را حل خواهم كرد.
زن خدمتكار ، به طرف دستگاه رفت و مشغول ور رفتن با آن شد.
چند دقيقه بعد:
_ درست شد.
زن ثروتمند هم جيغ زد: درست شد.
زن ، در حالي كه سر از پا نميشناخت ، روي دستگاه تايپ كرد: مامان.
پسرك ، ناگهان ، دست از ليسيدن جغجغه اش برداشت و با كنجكاوي به اطراف نگاه كرد. بعد ، به آرامي گفت: ما..مان.
نفس در سينه ي همه حبس شد.
زن ثروتمند از خوشحالي گريه ميكرد و مرتب پسرش را در آغوش ميكشيد و پسر كوچك هم مدام ميگفت: مامان..شوكول..
بعد از كمي خوشحالي كردن ، زن ثروتمند رو به همه گفت: حالا من اين دستگاه خارق العاده را كجا پنهان كنم؟
يك نفر گفت: خانم...بي شك بانك گرينگوتز مناسب است.
زن ثروتمند لبخندي زد و گفت: پس پيش به سوي بانك گرينگوتز!
در تاريخ ، نام بانو لايانا سيريس ( نام يوناني ) به عنوان مخترع اين دستگاه معرفي شده. اين دستگاه ، درون بانك گرينگوتز مخفي شده و با روش هاي گوناگوني از آن محافظت ميشده است.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آریانا دامبلدور در 1387/4/23 12:09:54
خوشبختي به سراغ كسي مي رود كه فرصت انديشه درباره ي بدبختي را ندارد.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/04/21
آخرین ورود: جمعه 18 مرداد 1387 12:44
از: خوابگاه دختران بنا به دلایلی!
پستها:
214

همیشه خانه های کوچه شروود ساکت و خالی و تهوع آور بود.رفت و آمدی نمی شد و زندگی هیچ جریانی نداشت ، ولی درست در آخرین خانه کوچه شروود انواع نور ها مه غلیظ حاکم در محیط را از خود میراندند.
خانه ای که منبع نور بود ، خانه ای خاک گرفته با اثاثیه ای بود که بر رویشان پارچه ی سفید و کثیفی کشیده بودند. کف اتاق پر از خاک بود و فقط کاغذ دیواری های خاکستری رنگ و پاره پوره دیوار لخت خانه را تزئین بخشیده بود.
مردی درست در وسط خانه و چهار زانو بی توجه به خاک گرفتگی زمین نشسته بود و سخت سرگرم کار بود.
بر روی زمین جعبه ای مسطح از اعداد 0 و 1 نامفهوم قرار داشت و فردی که بر روی آن طلسم هایی اجرا می کرد با مهری همچون مهر مادر به فرزند به آن خیره شده بود.
مرد به هم ریخته و ریخت پاش بود و موهای خاکستری رنگش بر روی پیشانی عرق کرده اش ریخته بود و هر ازگاهی لبانش رابا دندانش گاز می گرفت.
سپس رنگی بنفش از جعبه مسطح به بیرون ساطع شد و مرد ، آهسته گویی با فردی دیگر در اتاق صحبت می کند با صدایی زیر و خشن لب به سخن گشود : آه ، بالاخره موفق شدم ، بالاخره توانستم که منوی مدیریت را اختراع کنم. صفر یک هایی را که از جهان مشنگی آموخته بودم با معلومات خود مخلوط کرده و این را به وجود آوردم ، دیگر از آن کنترل دستی خبری نیست ، این منوی هوشمند مدیریت است.صفر و یک های عزیزم ، منوی عزیزم!ولی... من اونو باید تا زمان عرضه عمومی از دستبرد دور نگه دارم ...
و مانند فردی که چیز عزیزی را بخواهند از وی بگیرند جعبه مسطح را در بغل گرفت.
_ آه ، حال فهمیدم ، بانک گرینگوتز بهترین مکانیست که من می توانم در آنجا حسابی باز کنم.
سپس با قدم های آهسته از خانه خارج شد و خانه را در تاریکی وهم انگیز خود رها کرد.
خانه ای که منبع نور بود ، خانه ای خاک گرفته با اثاثیه ای بود که بر رویشان پارچه ی سفید و کثیفی کشیده بودند. کف اتاق پر از خاک بود و فقط کاغذ دیواری های خاکستری رنگ و پاره پوره دیوار لخت خانه را تزئین بخشیده بود.
مردی درست در وسط خانه و چهار زانو بی توجه به خاک گرفتگی زمین نشسته بود و سخت سرگرم کار بود.
بر روی زمین جعبه ای مسطح از اعداد 0 و 1 نامفهوم قرار داشت و فردی که بر روی آن طلسم هایی اجرا می کرد با مهری همچون مهر مادر به فرزند به آن خیره شده بود.
مرد به هم ریخته و ریخت پاش بود و موهای خاکستری رنگش بر روی پیشانی عرق کرده اش ریخته بود و هر ازگاهی لبانش رابا دندانش گاز می گرفت.
سپس رنگی بنفش از جعبه مسطح به بیرون ساطع شد و مرد ، آهسته گویی با فردی دیگر در اتاق صحبت می کند با صدایی زیر و خشن لب به سخن گشود : آه ، بالاخره موفق شدم ، بالاخره توانستم که منوی مدیریت را اختراع کنم. صفر یک هایی را که از جهان مشنگی آموخته بودم با معلومات خود مخلوط کرده و این را به وجود آوردم ، دیگر از آن کنترل دستی خبری نیست ، این منوی هوشمند مدیریت است.صفر و یک های عزیزم ، منوی عزیزم!ولی... من اونو باید تا زمان عرضه عمومی از دستبرد دور نگه دارم ...
و مانند فردی که چیز عزیزی را بخواهند از وی بگیرند جعبه مسطح را در بغل گرفت.
_ آه ، حال فهمیدم ، بانک گرینگوتز بهترین مکانیست که من می توانم در آنجا حسابی باز کنم.
سپس با قدم های آهسته از خانه خارج شد و خانه را در تاریکی وهم انگیز خود رها کرد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
وقتی �
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/07/24
آخرین ورود: دوشنبه 30 خرداد 1390 17:33
از: يت نكن! شايدم، اذيت نكن!
پستها:
708

تکه ی گرد شده ی بزرگی از کاغذ از بالای سر ریموس گذشت و تخته را سوراخ کرد و به آن سوی تخته افتاد !
ریموس که متوجه تکه سنگی وسط کاغذ شده بود ، با عصبانیت رو به جیمز کرد و پس گردنی محکمی را به او نواخت .
- بچه جان صد دفعه گفتم از این کار ها نکن ! اه ! بتمرگید..چیز ، بشینید.
صدای تکان خوردن بچه های کلاس شنیده شد. جنب و جوشی در کلاس به راه افتاد و هرکس ساکت پشت میز و صندلی خود نشست.
هیچ احدی جرئت تکان خوردن و نفس کشیدن نداشت در نتیجه همه ی کلاس دار فانی را وداع گفتند .( نفسم نکشیدن دیه! )
پایان ..
از پشت اشاره میکنند که ادامه بدیم! یه هو یه فرشته ی نجات میاد و به همه فوت میکنه و همه زنده میشن. ( با تشکر از سارا برای ساختن این نوع پست ها! ) و ریموس در حالی که لبخند زورکی بر لبانش نشسته بود به کلاسش نگاهی انداخت و گفت:
- امروز میخوام ببرمتون بانگ !
- بانک آقا..
- همون ! بانگ..ک! ِ گرینگوتز یکی از بزرگترین مراکز جادویی در سرتاسر دنیاست و هیچ جادوگری نتونسته و نمیتونه از اونجا دزدی کنه.
-آقا ولی تو کتاب هفتم هری تونست !
ریموس : خب او فرق میکنه. استثنا هایی هم هست .
- ولدمورت هم تونست! به صندوق دامبلدور دستبرد زد ، ولی صندوق خالی بود !
ریموس : اه ! حالا من یه چیزی گفتم . اصلا گرینگوتز مثه تکزاسه! همیشه توش دزدیه خوبه؟
-آقا پس چرا تا حالا جز هری کسی نتونسته دزدی کنه ؟
ریموس چاقوویی از جیب کتش بیرون میاره و محکم در قلبش فرو میبره !
-بانک گرینگوتز-
- بچه ها تو صف وایستید ! از جلو نظام ! کروشیو بچه ، واستا سر جات !
ریموس در حالی که خنده ی شیطانی بر لبانش نقش بسته بود کروشیوی ملیح و گل داری را به سوی بچه ای فرستاد. این نوع کروشیو محصول جدید ِ محفل بود که بچه را به خنده می انداخت و در راستای کم نیاوردن از ولدمورت بود !
- اینجا گرینگوتزه . میخوام در مورد یکی از خزانه های مهم گرینگوتز و چیزی که درون اون خزانه است باهاتون صحبت کنم! خوب به حرفام گوش کنید چون باید برام یک یادداشت بنویسید. این خزانه به نام خانم " کلودیا ژان سیروان " ساخته شده بود. سال 1990..
فلش بک، 1990
- بانوی من، میتونم بیام تو ؟
در کشویی اتاق باز میشه و دختر جوانی با لبخند ملیح و مهربانی وارد اتاق .در دستان دخترک پارچه ای بقچه شده وجود داشت و داخل پارچه ، چیزی بود. دختر پارچه را به همراه شی درونش روی میز جلوی زنی گذاشت و از اتاق بیرون رفت. اتاق خفه و کوچکی بود. میشد حدس زد که زن پولدار است. سرتا سر دیوار های اتاق نقاشی های معروف و مذهبی قرار داشت.
شومینه ای بزرگ کنار محلی که زن نشسته بود قرار داشت که منبع روشنایی اتاق بود. اتاق چهار گوشی بود ، با متراژ کم. زن دستش را به سوی پارچه برد و شی را از زیر پارچه بیرون آورد. یک دفترچه بود . دفترچه ای با جلد چرم و مشکی که حروف طلایی و در هم پیچیده ای در وسط آن خودنمایی میکرد.
حروف کمی برجسته بود و دور تا دور شمشیری حک شده بود که ماری دورش چنبره زده و ظاهرا در خواب خوشی قرار داشت! زن دفتر را برگرداند .. زیر آن نامی حک شده بود و تاریخی کنارش به چشم میخورد.
زن دفتر چه را باز کرد. یک دفتر بود که گوشه ای برخی صفحاتش کنده ، تا شده، چروک و یا خیلی تمیز بود. دفتر نشان از آشفتگی صاحبش داشت. نشان از زندگی سخت او ..
پایان فلش بک
ریموس درحالی که تمام آنچه را خواندید توضیح داده بود به سمت یکی از دانش آموزان برگشت که دستش را بلند کرده بود و مثل چرخ و فلک تکان میداد :
- چیه دوشیزه چیز؟
دانش آموز : آبوت هستم! استاد ، پس این دفترچه مال اون خانوم بود؟
- نمیذارید که آدم بگه .. بله، دفترچه برای خانوم بود. خانوم کلودیا. کلودیا یکی از دارندگان ابر چوبدستی بود! میدونید که قضیه اش چیه. سه تا برادر ارزشی بودند که مرگ بهشون کادو میده یکی از این کادو ها یک چوبدستی بوده که صاحبش رو خیلی قدرتمند میکرده. این خانوم هم این چوبدستی رو داشته .
اما فقط به مدت دو سال ! و آخر سر هم به خاطر همین چوبدستی کل حافظه اش رو از دست داد ، به همراه دو تا پاش رو. و بعد از اون هم کلودیا تمام بقیه ی عمرش رو نشسته بود و عمرش کلا حروم شد .. اما ، کلودیا وردهای زیادی اختراع کرد و طی این اختراعات موفق به کشف های زیادی شد! مثلا کشف کرد که از خون تک شاخ میشه برای درمان ِ از بین رفتن استخوان و بقای عمر استفاده کرد.
چیزی که خیلی به درد نسل های بعدی خورد . کلودیا هشت تا از خواص آتش اژدها و فلس های اون رو کشف کرد و همه ی این ها رو توی دفترچه ی خاطراتش به ثبت رسوند. اون قلم خیلی خوبی هم داشت. کلودیا در دفتر خاطراتش چیزهایی هم راجع به ابر چوبدستی نوشته ولی خیلی ها میگن که کلودیا از آن موقع دیوانه شده و به این افسانه دل بسته بود!
و برای همین از آن به بعد عده ی زیادی سعی کردند که اعتبار به دست اومده ی کلودیا رو از بین ببرند. اووف.. چیه آقای ظفر پور؟
- آقای معلم، میدانید که من خیلی هرمیون را دوست دارم. آیا هرمیون هم بوده؟
ریموس:
توحید: خب آخر هرمیون به من اس ام اس زد که من میخواهم بروم سر کلاس تاریخ جادوگری بیا آنجا. وگرنه من همدان بودم! راستی شما اگر همدان آمدید به من هم بگویید و نظرتان را به من پیام شخصی کنید. من هرمیون را خیلی دوست دارم .
ریموس: اینو کی راه داده تو؟
- در واز بود اومدم تو!
- در بازه برو بیرون! هرّی !
و توحید با کوله باری از غم و اندوه ، به سوی خارج از بانک به راه افتاد. ریموس که از وقفه ی پیش آمده ناراحت بود ادامه داد:
- و حالا! میخوام که شما رو ببرم تا اون کتاب رو ببینید. میخوام چند خطی از کتاب رو برای شما بخونم! در ضمن، از کلودیا چیزهای ارزش مند دیگری هم باقی مونده که توی یکی از سری ترین خزانه ها هستند و یکی از اون چیزها ، کلاه گیس کلودیاست که اگه بذارید سرتون ..
ریموس صدایش را آرام آرام پایین برد :
- هیچ اتفاقی نمی افته !
و بچه ها از کارکرد این کلاه گیس به شدت تحت تاثیر قرار گرفتند. یعنی چه نیروی خارق العاده ای در این کلاه گیس بود؟ نیرویی به اندازه ی نیروی جذابیت توحید؟ .. یا حتی بیشتر از آن؟؟
نتیجه : توحید شد ماله کی؟ ماله من!
ریموس که متوجه تکه سنگی وسط کاغذ شده بود ، با عصبانیت رو به جیمز کرد و پس گردنی محکمی را به او نواخت .
- بچه جان صد دفعه گفتم از این کار ها نکن ! اه ! بتمرگید..چیز ، بشینید.
صدای تکان خوردن بچه های کلاس شنیده شد. جنب و جوشی در کلاس به راه افتاد و هرکس ساکت پشت میز و صندلی خود نشست.
هیچ احدی جرئت تکان خوردن و نفس کشیدن نداشت در نتیجه همه ی کلاس دار فانی را وداع گفتند .( نفسم نکشیدن دیه! )
پایان ..

از پشت اشاره میکنند که ادامه بدیم! یه هو یه فرشته ی نجات میاد و به همه فوت میکنه و همه زنده میشن. ( با تشکر از سارا برای ساختن این نوع پست ها! ) و ریموس در حالی که لبخند زورکی بر لبانش نشسته بود به کلاسش نگاهی انداخت و گفت:
- امروز میخوام ببرمتون بانگ !
- بانک آقا..
- همون ! بانگ..ک! ِ گرینگوتز یکی از بزرگترین مراکز جادویی در سرتاسر دنیاست و هیچ جادوگری نتونسته و نمیتونه از اونجا دزدی کنه.
-آقا ولی تو کتاب هفتم هری تونست !
ریموس : خب او فرق میکنه. استثنا هایی هم هست .
- ولدمورت هم تونست! به صندوق دامبلدور دستبرد زد ، ولی صندوق خالی بود !
ریموس : اه ! حالا من یه چیزی گفتم . اصلا گرینگوتز مثه تکزاسه! همیشه توش دزدیه خوبه؟
-آقا پس چرا تا حالا جز هری کسی نتونسته دزدی کنه ؟
ریموس چاقوویی از جیب کتش بیرون میاره و محکم در قلبش فرو میبره !
-بانک گرینگوتز-
- بچه ها تو صف وایستید ! از جلو نظام ! کروشیو بچه ، واستا سر جات !
ریموس در حالی که خنده ی شیطانی بر لبانش نقش بسته بود کروشیوی ملیح و گل داری را به سوی بچه ای فرستاد. این نوع کروشیو محصول جدید ِ محفل بود که بچه را به خنده می انداخت و در راستای کم نیاوردن از ولدمورت بود !
- اینجا گرینگوتزه . میخوام در مورد یکی از خزانه های مهم گرینگوتز و چیزی که درون اون خزانه است باهاتون صحبت کنم! خوب به حرفام گوش کنید چون باید برام یک یادداشت بنویسید. این خزانه به نام خانم " کلودیا ژان سیروان " ساخته شده بود. سال 1990..
فلش بک، 1990
- بانوی من، میتونم بیام تو ؟
در کشویی اتاق باز میشه و دختر جوانی با لبخند ملیح و مهربانی وارد اتاق .در دستان دخترک پارچه ای بقچه شده وجود داشت و داخل پارچه ، چیزی بود. دختر پارچه را به همراه شی درونش روی میز جلوی زنی گذاشت و از اتاق بیرون رفت. اتاق خفه و کوچکی بود. میشد حدس زد که زن پولدار است. سرتا سر دیوار های اتاق نقاشی های معروف و مذهبی قرار داشت.
شومینه ای بزرگ کنار محلی که زن نشسته بود قرار داشت که منبع روشنایی اتاق بود. اتاق چهار گوشی بود ، با متراژ کم. زن دستش را به سوی پارچه برد و شی را از زیر پارچه بیرون آورد. یک دفترچه بود . دفترچه ای با جلد چرم و مشکی که حروف طلایی و در هم پیچیده ای در وسط آن خودنمایی میکرد.
حروف کمی برجسته بود و دور تا دور شمشیری حک شده بود که ماری دورش چنبره زده و ظاهرا در خواب خوشی قرار داشت! زن دفتر را برگرداند .. زیر آن نامی حک شده بود و تاریخی کنارش به چشم میخورد.
زن دفتر چه را باز کرد. یک دفتر بود که گوشه ای برخی صفحاتش کنده ، تا شده، چروک و یا خیلی تمیز بود. دفتر نشان از آشفتگی صاحبش داشت. نشان از زندگی سخت او ..
پایان فلش بک
ریموس درحالی که تمام آنچه را خواندید توضیح داده بود به سمت یکی از دانش آموزان برگشت که دستش را بلند کرده بود و مثل چرخ و فلک تکان میداد :
- چیه دوشیزه چیز؟
دانش آموز : آبوت هستم! استاد ، پس این دفترچه مال اون خانوم بود؟
- نمیذارید که آدم بگه .. بله، دفترچه برای خانوم بود. خانوم کلودیا. کلودیا یکی از دارندگان ابر چوبدستی بود! میدونید که قضیه اش چیه. سه تا برادر ارزشی بودند که مرگ بهشون کادو میده یکی از این کادو ها یک چوبدستی بوده که صاحبش رو خیلی قدرتمند میکرده. این خانوم هم این چوبدستی رو داشته .
اما فقط به مدت دو سال ! و آخر سر هم به خاطر همین چوبدستی کل حافظه اش رو از دست داد ، به همراه دو تا پاش رو. و بعد از اون هم کلودیا تمام بقیه ی عمرش رو نشسته بود و عمرش کلا حروم شد .. اما ، کلودیا وردهای زیادی اختراع کرد و طی این اختراعات موفق به کشف های زیادی شد! مثلا کشف کرد که از خون تک شاخ میشه برای درمان ِ از بین رفتن استخوان و بقای عمر استفاده کرد.
چیزی که خیلی به درد نسل های بعدی خورد . کلودیا هشت تا از خواص آتش اژدها و فلس های اون رو کشف کرد و همه ی این ها رو توی دفترچه ی خاطراتش به ثبت رسوند. اون قلم خیلی خوبی هم داشت. کلودیا در دفتر خاطراتش چیزهایی هم راجع به ابر چوبدستی نوشته ولی خیلی ها میگن که کلودیا از آن موقع دیوانه شده و به این افسانه دل بسته بود!
و برای همین از آن به بعد عده ی زیادی سعی کردند که اعتبار به دست اومده ی کلودیا رو از بین ببرند. اووف.. چیه آقای ظفر پور؟
- آقای معلم، میدانید که من خیلی هرمیون را دوست دارم. آیا هرمیون هم بوده؟
ریموس:
توحید: خب آخر هرمیون به من اس ام اس زد که من میخواهم بروم سر کلاس تاریخ جادوگری بیا آنجا. وگرنه من همدان بودم! راستی شما اگر همدان آمدید به من هم بگویید و نظرتان را به من پیام شخصی کنید. من هرمیون را خیلی دوست دارم .
ریموس: اینو کی راه داده تو؟
- در واز بود اومدم تو!
- در بازه برو بیرون! هرّی !
و توحید با کوله باری از غم و اندوه ، به سوی خارج از بانک به راه افتاد. ریموس که از وقفه ی پیش آمده ناراحت بود ادامه داد:
- و حالا! میخوام که شما رو ببرم تا اون کتاب رو ببینید. میخوام چند خطی از کتاب رو برای شما بخونم! در ضمن، از کلودیا چیزهای ارزش مند دیگری هم باقی مونده که توی یکی از سری ترین خزانه ها هستند و یکی از اون چیزها ، کلاه گیس کلودیاست که اگه بذارید سرتون ..
ریموس صدایش را آرام آرام پایین برد :
- هیچ اتفاقی نمی افته !
و بچه ها از کارکرد این کلاه گیس به شدت تحت تاثیر قرار گرفتند. یعنی چه نیروی خارق العاده ای در این کلاه گیس بود؟ نیرویی به اندازه ی نیروی جذابیت توحید؟ .. یا حتی بیشتر از آن؟؟
نتیجه : توحید شد ماله کی؟ ماله من!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در 1387/4/17 20:55:13
[b]دیگه ب
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/12/09
آخرین ورود: دوشنبه 30 شهریور 1388 22:50
از: کابان...مخوف ترین زندان!
پستها:
333

تكليف تاريخ جادوگري
در مسيرش به سوي مغازه بورگين و بركز، هر چند قدم يكبار، پشت سرش را نگاه مي كرد.نبايد كسي صندوقچه اي كه در زير رداي خود پنهان كرده بود را مي ديد. با يك چوب جارو به دست و يك صندوقچه بسيار مضحك به نظر مي رسيد. اما ظاهرا هيچ كس در كوچه ناكترن نبود.كوچه اي خلوت با مغازه هايي كه جنس هاي مخوف مي فروختند.از گردنبند هاي طلسم شده گرفته تا حيوانات آدم خوار! اما "ماكسا" در سر راهش به هيچ يك از آن مغازه ها كه هم اكنون تعطيل بودند توجه نكرد.تنها مقصدش بن بست كوچه ناكترن، جايي كه مغازه بورگين و بركز در آن قرار داشت بود و سرانجام به آنجا رسيد.جاروي خود را در بيرون از مغازه گذاشت و در حالي كه بار ديگر به اطراف نگاه كرد وارد مغازه شد.به محض ورودش به مغازه، صداي زنگ عجيبي به گوش رسيد.در جاي جاي مغازه اجسام عجيبي بود كه ديدنش در آن تاريكي، كمي مشكل بود.گردنبندي طلسم شده، گياه آدمخوار، اجسام انفجاري و ... . به سوي پيشخوان مغازه رفت.جايي كه صاحب پير و كچل مغازه انتظارش را مي كشيد. سر انجام ماكسا نقاب را از صورتش برداشت و صورت خشك و رسميش نمايان شد.كمي مكث كرد و سرانجام صندوقچه چوبي و نسبتا بزرگ زير ردايش را بر روي پيشخوان چوبي گذاشت.
-مي تونم كمكتون كنم آقا؟
- مي خوام كه هر چي طلسم محافظتي كه مي شناسي بر روي اين صندوقچه به كار ببري. در ازاش هر چقدر كه گاليون مي خواي مي تونم بهت بدم!
صاحب مغازه نگاهي حريصانه به صندوقچه كرد.سپس با لحن چاپلوسانه اي گفت:
-ببخشيد آقا!مي تونم بپرسم داخل صندوقچه چيه؟
-اگه جوابتو بدم مجبور مي شم بكشمت
صداي قورت دادن آب دهان صاحب مغازه به گوش رسيد. او با ترس به ماكسا نگاه مي كرد.
-شروع كن ديگه!
-آها!بله!بله! البته! خوب فكر كنم براي شروع طلسم بيهوش كننده خوب باشه.
سپس چوبدستي خود را تكان داد و طلسم بنفش رنگي به قفل صندوقچه خورد و آن را تكان مختصري داد.
ربع ساعت بعد
-كلمبيوس! استكباريوس!راجريوس!عليوس!كوييرلوس!بارونوس! جـــــــــــــــــــــيغ! چوب جاروتونو دزديدن
و با ترس به پشت سر ماكسا اشاره كرد.ماكسا به سرعت برگشت و دو نفر را ديد كه چوب جارو به دست در حال فرار كردن مي باشند.
-لعنتي!
و با عجله از مغازه خارج شد و به دنبال دزد ها دويد.صاحب مغازه هم اكنون با صندوقچه تنها بود.وقتي فرصت را مناسب ديد، با اجراي آنتي طلسم هايي كه بر روي صندوقچه اجرا كرده بود(
)، با دقت خاصي قفل آن را با طلسمي باز كرد و در سنگين آن را بلند كرد.انتظار ديدن گاليون هاي بسياري را دشات. اما با ديدن يك قاليچه كهنه و يك تكه كاغذ پوستي ، نااميد شد.تكه كاغذ را برداشت و پس از نگاهي دوباره به سر در مغازه آن را باز كرد و شروع به خواندن كرد:
نقل قول:
بوووووووووووووف!
صندوقچه تركيد و تكه هاي آن محكم به سر و صورت و تنه صاحب مغازه خورد.صاحب مغازه قبل از آن كه بداند چه اتفاقي افتاده است، مرده بود!
===============
گذري بر زندگي آنتونين ماكسا!
وي دوران جواني خود را در نزد عمويش در يك مغازه عتيقه فروشي سپري كرد و به همين دليل عمر خود را صرف اين كار كرد. در 25سالگي عضو يك باند تبه كار شد كه وظيفه آن خرابكاري در كل شهر بود و در آن باند، موفقيت هاي زيادي به دست آورد! عده اي بر اين معتقدند كه ايد امن ترين جاي دنيا بعد از گرينگوتز عتيقه فروشي وي است.زيرا با تمام جادوهاي مخوف، پر شده است و تا كنون كسي نتوانسته است به آن دستبرد بزند.
وي در 75 سالگي در حالي كه معاون باند تبه كاري شده بود در يك ماموريت جان خود را از دست داد.
روحش شاد و ننگش باد
در مسيرش به سوي مغازه بورگين و بركز، هر چند قدم يكبار، پشت سرش را نگاه مي كرد.نبايد كسي صندوقچه اي كه در زير رداي خود پنهان كرده بود را مي ديد. با يك چوب جارو به دست و يك صندوقچه بسيار مضحك به نظر مي رسيد. اما ظاهرا هيچ كس در كوچه ناكترن نبود.كوچه اي خلوت با مغازه هايي كه جنس هاي مخوف مي فروختند.از گردنبند هاي طلسم شده گرفته تا حيوانات آدم خوار! اما "ماكسا" در سر راهش به هيچ يك از آن مغازه ها كه هم اكنون تعطيل بودند توجه نكرد.تنها مقصدش بن بست كوچه ناكترن، جايي كه مغازه بورگين و بركز در آن قرار داشت بود و سرانجام به آنجا رسيد.جاروي خود را در بيرون از مغازه گذاشت و در حالي كه بار ديگر به اطراف نگاه كرد وارد مغازه شد.به محض ورودش به مغازه، صداي زنگ عجيبي به گوش رسيد.در جاي جاي مغازه اجسام عجيبي بود كه ديدنش در آن تاريكي، كمي مشكل بود.گردنبندي طلسم شده، گياه آدمخوار، اجسام انفجاري و ... . به سوي پيشخوان مغازه رفت.جايي كه صاحب پير و كچل مغازه انتظارش را مي كشيد. سر انجام ماكسا نقاب را از صورتش برداشت و صورت خشك و رسميش نمايان شد.كمي مكث كرد و سرانجام صندوقچه چوبي و نسبتا بزرگ زير ردايش را بر روي پيشخوان چوبي گذاشت.
-مي تونم كمكتون كنم آقا؟
- مي خوام كه هر چي طلسم محافظتي كه مي شناسي بر روي اين صندوقچه به كار ببري. در ازاش هر چقدر كه گاليون مي خواي مي تونم بهت بدم!
صاحب مغازه نگاهي حريصانه به صندوقچه كرد.سپس با لحن چاپلوسانه اي گفت:
-ببخشيد آقا!مي تونم بپرسم داخل صندوقچه چيه؟
-اگه جوابتو بدم مجبور مي شم بكشمت

صداي قورت دادن آب دهان صاحب مغازه به گوش رسيد. او با ترس به ماكسا نگاه مي كرد.

-شروع كن ديگه!
-آها!بله!بله! البته! خوب فكر كنم براي شروع طلسم بيهوش كننده خوب باشه.
سپس چوبدستي خود را تكان داد و طلسم بنفش رنگي به قفل صندوقچه خورد و آن را تكان مختصري داد.
ربع ساعت بعد
-كلمبيوس! استكباريوس!راجريوس!عليوس!كوييرلوس!بارونوس! جـــــــــــــــــــــيغ! چوب جاروتونو دزديدن
و با ترس به پشت سر ماكسا اشاره كرد.ماكسا به سرعت برگشت و دو نفر را ديد كه چوب جارو به دست در حال فرار كردن مي باشند.
-لعنتي!
و با عجله از مغازه خارج شد و به دنبال دزد ها دويد.صاحب مغازه هم اكنون با صندوقچه تنها بود.وقتي فرصت را مناسب ديد، با اجراي آنتي طلسم هايي كه بر روي صندوقچه اجرا كرده بود(
)، با دقت خاصي قفل آن را با طلسمي باز كرد و در سنگين آن را بلند كرد.انتظار ديدن گاليون هاي بسياري را دشات. اما با ديدن يك قاليچه كهنه و يك تكه كاغذ پوستي ، نااميد شد.تكه كاغذ را برداشت و پس از نگاهي دوباره به سر در مغازه آن را باز كرد و شروع به خواندن كرد:نقل قول:
ماكساي عزيز!
اين قاليچه اي بود كه به دستور رئيس برات فرستاده شده.با طلسم هاي زيادي محافظت شده و تو فقط وظيفه داري طلسم هاي فوق العاده قوي تري رو روي صندوقچه اون اجرا كني. روش استفاده از اون اينه كه روي اون بشيني و نام مكان مورد نظرتو فرياد بزني و اين قاليچه تورو به اون جا آپارت مي كنه.از ويژگي هاي منحصر به فرد قاليچه اينه كه تورو به جاهايي كه با طلسم هايي آپارت كردن در اون ممنوع شده هم وارد مي كنه! فعلا اونو تو گرينگوتز نگهداري كن. چون به گفته رئيس خيلي ها آرزوي همچين قاليچه اي رو دارن. منتظر دستورات بعدي ما واسه ماموريت باش و از اين قاليچه به خوبي استفاده كن.در ضمن تنها يك طلسم روي اين صندوقچه پياده كردم كه هر كي به غير از تو اين صندوقچه رو باز كنه، بعد از تمام كردن اين نامه مي ميره!
قربانت! كارلوس!
بوووووووووووووف!
صندوقچه تركيد و تكه هاي آن محكم به سر و صورت و تنه صاحب مغازه خورد.صاحب مغازه قبل از آن كه بداند چه اتفاقي افتاده است، مرده بود!

===============
گذري بر زندگي آنتونين ماكسا!
وي دوران جواني خود را در نزد عمويش در يك مغازه عتيقه فروشي سپري كرد و به همين دليل عمر خود را صرف اين كار كرد. در 25سالگي عضو يك باند تبه كار شد كه وظيفه آن خرابكاري در كل شهر بود و در آن باند، موفقيت هاي زيادي به دست آورد! عده اي بر اين معتقدند كه ايد امن ترين جاي دنيا بعد از گرينگوتز عتيقه فروشي وي است.زيرا با تمام جادوهاي مخوف، پر شده است و تا كنون كسي نتوانسته است به آن دستبرد بزند.
وي در 75 سالگي در حالي كه معاون باند تبه كاري شده بود در يك ماموريت جان خود را از دست داد.
روحش شاد و ننگش باد
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
[b]تن�
جزئیات کاربر

اکثر دانش آموزان به جای شیوه ساخته شدن درباره شیوه قرار دادن و شیوه محافظت توضیح دادن.این جلسه امتیازی کم نمیکنم ولی لطفا دقت کنید
------
تاریخ جادوگری:::جلسه دوم
لوپین همانند جلسه پیش وارد شد و بی درنگ شروع به خواندن امتیازات کرد:
گریفیندور
جسیکا پاتر:27
پیتر پتی گرو:28
باب آگدن:26
الفیاس دوج:28
هرمیون گرنجر:20
آقای الیواندر:26
پرسی ویزلی:30
اسلیترین
سلستینا واربک:29
بارتی کرواچ:29
راونکلاو
گابریل دلاکور:.28
آریانا دامبلدور:25
آلفرد بلک:25
لیلی پاتر:25
چوچانگ:30
هافلپاف
آراگوگ:25
پردفوت:25
دنیس:28
آنتونین دالاهوف:27
پرفسور پومانا اسپراوت:30
پیوز:27
مجموع امتیازات:
گریفیندور:185 تقسیم بر 5 میشود 37
اسلیترین:58 تقسیم بر 5 میشود 11.6 رنده شده به 12
راونکلاو:133تقسیم بر 5 میشود 26.6 رند شده به 27
هافلپاف:135 تقسیم بر 5 میشود 27
آنگاه گفت: همونطور که دیروز توی بخش تله فیلم نشون دادم..
- ببخشید آقا ولی ما دیشب داشتیم فیلم هری پاتر پنج میدیدیم
ریموس درحالی که چندین درجه به ضایعیت بیش از اندازه اش افزوده شده بود گفت: آها ببخشید. پریروز منظورم بود
- ولی استاد اونروز که مونا داشت عکسهای شاهزاده رو برامون نشون میداد
- خب شایدم پس پریروز..
پیوز که برروی شنل هافلپافیش آرم اوباش نقش بسته بود گفت: پس پریروز که اوباش اونجا رو اشغال کرده بود تا برنامه های تیمو بچینه.
ریموس که پس از بررسیات لازمه در ذهنش متوجه شد رکورد درجه ضایعیت را شکسته درحالی که سعی میکرد صدایش تا حد امکان بلند باشد گفت: یه روز نشونتون دادم دیگه بوقیا. اصلا خودتون برید ببینید. اه... شما همین تئوری هم زیادتونه
و سپس پس از خوردن چندین لیوان آب قند و بالا رفتن قند خون به دلیل سلامتش که برای تانکس خیلی مهم بود
شروع به آموزش کرد: درجلسه پیش، دررابطه با ساخته شدن حساب های محافظت شده و عادی و بانک گرینگورتز بحث کردیم. دراین جلسه قصد دارم درباره اشیایی که تو این بانک قرار گرفتن صحبت کنم. همونطور که در کتاب اول جوان کتلین رولینگ، که به خاطر فاش کردن دنیای جادویی دچار طلسم اواداکداورا شد، خواندید سنگ جادو ساخته نیکلاس فلامل در این بانک نگهداری میشد تا اینکه به هاگوارتز منتقل گشت.همینطور لرد ولدمورت هوراکراکسس خودش رو که در فنجان هلگا هافلپاف پنهان کرده بود در این بانک قرار داد. علاوه براین اشیاء مهم دیگری نیز مثل فلوت اژدها که توسط فیانور ساخته شده و با دمیدن در آن و فکر کردن به گفته خود میتوان آن را به زبان اژدهاها ادا کرد و همچنین کمربند محافظ، که توسط آدین جادوگر ساخته شده و به هنگام نزدیکی به دشمن گرم میشد در این مکان نگه داری شده است که تمامی آنها حکایت از آن دارند که این مکان از نظر امنیت در درجه دوم قرار دارد که البته درصورت تقویت نشدن هاگوارتز توسط آلبوس دامبلدور، ملقب به دامبول سیفید، رتبه اول را کسب میکرد.
دراین حین بچه ها که بلافاصله با شنیدن کلمه سیفید، بیدار شده بودند چارچنگولی به ریموس خیره شده بودند
ریموس که همانند جلسه پیش انتظار خواب آلودگی اعضا را داشت پس از اینکه اعضا را در آن حالت دید از شدت ترس به خاطر بیکاری بیهوش شده و تنها موفق شد تکالیفش را برروی تخته بنویسد
درباره اشیاء مهمی که در گرینگوتز قرار گرفته رولی نوشته و در آن به دلخواه زندگینامه سازنده یا شیوه ساخت آن وسیله را شرح دهید
شروع به آموزش کرد: درجلسه پیش، دررابطه با ساخته شدن حساب های محافظت شده و عادی و بانک گرینگورتز بحث کردیم. دراین جلسه قصد دارم درباره اشیایی که تو این بانک قرار گرفتن صحبت کنم. همونطور که در کتاب اول جوان کتلین رولینگ، که به خاطر فاش کردن دنیای جادویی دچار طلسم اواداکداورا شد، خواندید سنگ جادو ساخته نیکلاس فلامل در این بانک نگهداری میشد تا اینکه به هاگوارتز منتقل گشت.همینطور لرد ولدمورت هوراکراکسس خودش رو که در فنجان هلگا هافلپاف پنهان کرده بود در این بانک قرار داد. علاوه براین اشیاء مهم دیگری نیز مثل فلوت اژدها که توسط فیانور ساخته شده و با دمیدن در آن و فکر کردن به گفته خود میتوان آن را به زبان اژدهاها ادا کرد و همچنین کمربند محافظ، که توسط آدین جادوگر ساخته شده و به هنگام نزدیکی به دشمن گرم میشد در این مکان نگه داری شده است که تمامی آنها حکایت از آن دارند که این مکان از نظر امنیت در درجه دوم قرار دارد که البته درصورت تقویت نشدن هاگوارتز توسط آلبوس دامبلدور، ملقب به دامبول سیفید، رتبه اول را کسب میکرد.
دراین حین بچه ها که بلافاصله با شنیدن کلمه سیفید، بیدار شده بودند چارچنگولی به ریموس خیره شده بودند
ریموس که همانند جلسه پیش انتظار خواب آلودگی اعضا را داشت پس از اینکه اعضا را در آن حالت دید از شدت ترس به خاطر بیکاری بیهوش شده و تنها موفق شد تکالیفش را برروی تخته بنویسد
درباره اشیاء مهمی که در گرینگوتز قرار گرفته رولی نوشته و در آن به دلخواه زندگینامه سازنده یا شیوه ساخت آن وسیله را شرح دهید
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1387/4/15 23:09:41
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1387/4/15 23:34:44
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1387/4/15 23:34:44
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/12/25
تولد نقش: 1396/07/21
آخرین ورود: پنجشنبه 20 آذر 1399 03:38
از: توی دیوارای تالار هافلپاف
پستها:
1511

درباره ساخت یکی از حساب های محافظت شده نمایشنامه ای بنویسید و شیوه ساختن آن را توصیف کنید(سعی کنید جدی بنویسید و طلسم هایی را که برای محافظت استفاده میکنید از خود در بیاورید. نوشتن طنز کسر امتیاز دربر نخواهد داشت(
پیوز بالاخره به اتاق رئیس بانک گرینکاتز رسید ، در زد و وارد شد. جن نگاهی به او انداخت و گفت : « بفرمایید ؟ »
پیوز گفت : « برای باز کردن یک حساب محافظت شده اومدم ! »
جن سرش را زیر انداخت و گفت : « موجودیتون ؟ »
پیوز پاسخ داد : « خزانه اوباش ، شامل سه سری گنجینه الماس ، پنجاه ملیون گالیون پول و یک گردنبند طلا متعلق به بورگین مرحوم ، بنیانگذار اوباش که صدهزار گالیون می ارزه ! »
جن با تعجب سرش را بلند کرد و گفت : « بفرمایید بنشینید ! »
پیوز نشست و گفت : « متشکرم ! »
جن سه عدد ورق ظاهر کرد و گفت : « باید این فرم ها رو پر کنید ! »
پیوز در حالی که با چوب جادویش نوشته هایی بر صفحه های سفید ظاهر می کرد گفت : « من میتونم از این حساب دیدن کنم ؟ »
جن گفت : « بله ! البته این حساب ها سه سطح A , B , C داره که تا جایی که من می بینیم شما در فرمتون سطح B رو انتخاب کردین ! این سطح شامل یک پویشگر ناخن جن ها ، سه طلسم قدرتمند ، پویشگر اثر انگشت شما و جن مخصوص حساب شما ، بینایی کامل و دو کلید میشه که یکیش دست شما ، یکی دست جن مربوطه است! »
پیوز گفت : « پس وعده ما ، فردا ، برای تشکیل حساب ! »
سپس زیر هر سه فرم را با قلم پرش امضا کرد و از اتاق بیرون رفت.
فردا صبح ...
کلیه موجودی خزانه اوباش توسط افسون های پر قدرت ومحافظت شده در گرینگاتز ظاهر شده بود. یکی از جن ها توسط یک واگن پر سر و صدا داشت پیوز را به زیر زمین های بانک می برد.
تا سر انجام به دالان تنگ رسیدند و در ابتدای دالان جن پیاده شد و به چاله بزرگ مقابل اشاره کرد و گفت : « تنها راه رسیدن به حساب شما اون چاله است که فقط من و شما رو شناسایی می کنه و اگر کس دیگه ای واردش بشه یا بخواد از روش به هر شیوه ای رد بشه شعله ور میشه ! »
چندی بعد ، وقتی پیوز و جن از چاله رد شدند پیوز فضای بسته ای در مقابل خود دید که سنگ های سیاهی آن را پوشانده بود و در مقابلش ، در بزرگ سیاه رنگی که شماره 2437 بر روی آن خودنمایی می کرد قرار داشت.
جن به سوراخ کوچک روی در اشاره کرد و گفت : « اونجا جایی هست که ناخن من رو شناسایی میکنه ! اگر من به هر شکلی بمیرم ، بلافاصله اختیار این سوراخ به رئیس بانک منتقل میشه و اون خودش یک جن قابل اعتماد رو مسئول اینجا میکنه !»
سپس جن ناخن انگشت اشاره دست چپش را در سوراخ فرو برد ، بلافاصله صدای بلندی شنیده شد و جن دستش را بیرون آورد و گفت : « یکی از ضامن ها آزاد شد ! »
سپس به سمت چپ در رفت و به دو سوراخ باریک اشاره کرد و گفت : « اینها سوراخ های کلید هستند. سپس کلیدی از جیبش در آورد و درون سوراخ کرد. کلید دیگری از جیبش دیگرش بیرون آورد و به پیوز داد : « از این به بعد این پیش شما میمونه ! »
پیوز کلید را در سوراخ دوم فرو برد. جن دو کلید را گرفت و همزمان به سمت راست چرخاند. صدای بلندی شنیده شد و جن گفت : « دو ضامن دیگر آزاد شد ، حالا فقط قفل اصلی باقی مونده ! »
سپس شروع به توضیح دادن کرد : « این صفحه ( به صفحه ای سیاه رنگ روی در خاکستری اشاره کرد) اثر انگشت من و شما رو شناسایی می کنه و قفل تا نیمه باز میشه ! سپس یک طلسم ضد قفل نیازه که قفل رو کامل باز کنه ! »
سپس انگشتش را روی صفحه گذاشت و به پیوز هم اشاره کرد تا این کار را انجام دهد. با رسیدن انگشت پیوز بلافاصله در تکانی خورد و صدای تق دیگری کرد.
جن کمی عقب رفت و فریاد زد : « پاتیفاکیو !* »
در با صدای غژ غژ کمی باز شد و محوطه ای بلند و تاریک نمایان شد. جن گفت : « این طلسم قفل یکی از سه طلسمی بود که روی اینجا اجرا شده ، طلسم دوم همون طلسمیه که باعث ایجاد آتش بر روی اون چاله میشه و اما طلسم سوم که از همه مهمتره یک طلسم محافظ بسیار قویه ! ورد اصلیش «رتینیو**» هست و ورد باطل کنندش «دمیتو رتینیو***» هست که من الان اجرا میکنم ! دمیتو رتینیو ! »
سپس وارد صندوق شد و پیوز هم به دنبالش رفت. جن گفت : « این صندوق بینایی کامل داره ! یعنی همه چیز رو تشخیص میده و اگر کسی غیر از ما وارد بشه سریع به من خبر میده ! سپس جن بشکنی زد و انگشتانش را باز کرد و به سمت انتهای صندوق گرفت : بلافاصله تمام گنجینه اوباش در صندوق ظاهر شد !»
جن گفت : « وقت رفتنه ! »
در صندوق را بست ! کلید ها را به سمت چپ چرخاند و خارج کرد و کلید پیوز را به او داد ! ناخنش را دوباره در سوراخ مخصوص برد و انگشتش را اینبار به تنهایی بر صفحه مخصوص کشید. طلسم «رتینیو» را خواند و گفت :« دو طلسم دیگر به صورت خودکار بعد از رفتن ما فعال میشن ! » و سوار واگن شد ...
پیوز بالاخره به اتاق رئیس بانک گرینکاتز رسید ، در زد و وارد شد. جن نگاهی به او انداخت و گفت : « بفرمایید ؟ »
پیوز گفت : « برای باز کردن یک حساب محافظت شده اومدم ! »
جن سرش را زیر انداخت و گفت : « موجودیتون ؟ »
پیوز پاسخ داد : « خزانه اوباش ، شامل سه سری گنجینه الماس ، پنجاه ملیون گالیون پول و یک گردنبند طلا متعلق به بورگین مرحوم ، بنیانگذار اوباش که صدهزار گالیون می ارزه ! »
جن با تعجب سرش را بلند کرد و گفت : « بفرمایید بنشینید ! »
پیوز نشست و گفت : « متشکرم ! »
جن سه عدد ورق ظاهر کرد و گفت : « باید این فرم ها رو پر کنید ! »
پیوز در حالی که با چوب جادویش نوشته هایی بر صفحه های سفید ظاهر می کرد گفت : « من میتونم از این حساب دیدن کنم ؟ »
جن گفت : « بله ! البته این حساب ها سه سطح A , B , C داره که تا جایی که من می بینیم شما در فرمتون سطح B رو انتخاب کردین ! این سطح شامل یک پویشگر ناخن جن ها ، سه طلسم قدرتمند ، پویشگر اثر انگشت شما و جن مخصوص حساب شما ، بینایی کامل و دو کلید میشه که یکیش دست شما ، یکی دست جن مربوطه است! »
پیوز گفت : « پس وعده ما ، فردا ، برای تشکیل حساب ! »
سپس زیر هر سه فرم را با قلم پرش امضا کرد و از اتاق بیرون رفت.
فردا صبح ...
کلیه موجودی خزانه اوباش توسط افسون های پر قدرت ومحافظت شده در گرینگاتز ظاهر شده بود. یکی از جن ها توسط یک واگن پر سر و صدا داشت پیوز را به زیر زمین های بانک می برد.
تا سر انجام به دالان تنگ رسیدند و در ابتدای دالان جن پیاده شد و به چاله بزرگ مقابل اشاره کرد و گفت : « تنها راه رسیدن به حساب شما اون چاله است که فقط من و شما رو شناسایی می کنه و اگر کس دیگه ای واردش بشه یا بخواد از روش به هر شیوه ای رد بشه شعله ور میشه ! »
چندی بعد ، وقتی پیوز و جن از چاله رد شدند پیوز فضای بسته ای در مقابل خود دید که سنگ های سیاهی آن را پوشانده بود و در مقابلش ، در بزرگ سیاه رنگی که شماره 2437 بر روی آن خودنمایی می کرد قرار داشت.
جن به سوراخ کوچک روی در اشاره کرد و گفت : « اونجا جایی هست که ناخن من رو شناسایی میکنه ! اگر من به هر شکلی بمیرم ، بلافاصله اختیار این سوراخ به رئیس بانک منتقل میشه و اون خودش یک جن قابل اعتماد رو مسئول اینجا میکنه !»
سپس جن ناخن انگشت اشاره دست چپش را در سوراخ فرو برد ، بلافاصله صدای بلندی شنیده شد و جن دستش را بیرون آورد و گفت : « یکی از ضامن ها آزاد شد ! »
سپس به سمت چپ در رفت و به دو سوراخ باریک اشاره کرد و گفت : « اینها سوراخ های کلید هستند. سپس کلیدی از جیبش در آورد و درون سوراخ کرد. کلید دیگری از جیبش دیگرش بیرون آورد و به پیوز داد : « از این به بعد این پیش شما میمونه ! »
پیوز کلید را در سوراخ دوم فرو برد. جن دو کلید را گرفت و همزمان به سمت راست چرخاند. صدای بلندی شنیده شد و جن گفت : « دو ضامن دیگر آزاد شد ، حالا فقط قفل اصلی باقی مونده ! »
سپس شروع به توضیح دادن کرد : « این صفحه ( به صفحه ای سیاه رنگ روی در خاکستری اشاره کرد) اثر انگشت من و شما رو شناسایی می کنه و قفل تا نیمه باز میشه ! سپس یک طلسم ضد قفل نیازه که قفل رو کامل باز کنه ! »
سپس انگشتش را روی صفحه گذاشت و به پیوز هم اشاره کرد تا این کار را انجام دهد. با رسیدن انگشت پیوز بلافاصله در تکانی خورد و صدای تق دیگری کرد.
جن کمی عقب رفت و فریاد زد : « پاتیفاکیو !* »
در با صدای غژ غژ کمی باز شد و محوطه ای بلند و تاریک نمایان شد. جن گفت : « این طلسم قفل یکی از سه طلسمی بود که روی اینجا اجرا شده ، طلسم دوم همون طلسمیه که باعث ایجاد آتش بر روی اون چاله میشه و اما طلسم سوم که از همه مهمتره یک طلسم محافظ بسیار قویه ! ورد اصلیش «رتینیو**» هست و ورد باطل کنندش «دمیتو رتینیو***» هست که من الان اجرا میکنم ! دمیتو رتینیو ! »
سپس وارد صندوق شد و پیوز هم به دنبالش رفت. جن گفت : « این صندوق بینایی کامل داره ! یعنی همه چیز رو تشخیص میده و اگر کسی غیر از ما وارد بشه سریع به من خبر میده ! سپس جن بشکنی زد و انگشتانش را باز کرد و به سمت انتهای صندوق گرفت : بلافاصله تمام گنجینه اوباش در صندوق ظاهر شد !»
جن گفت : « وقت رفتنه ! »
در صندوق را بست ! کلید ها را به سمت چپ چرخاند و خارج کرد و کلید پیوز را به او داد ! ناخنش را دوباره در سوراخ مخصوص برد و انگشتش را اینبار به تنهایی بر صفحه مخصوص کشید. طلسم «رتینیو» را خواند و گفت :« دو طلسم دیگر به صورت خودکار بعد از رفتن ما فعال میشن ! » و سوار واگن شد ...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »

A Never Ending Story ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »

A Never Ending Story ...
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/02/20
آخرین ورود: یکشنبه 5 آبان 1392 21:32
از: مرلینگاه شوری خانه ریدل
پستها:
1540

درباره ساخت یکی از حساب های محافظت شده نمایشنامه ای بنویسید و شیوه ساختن آن را توصیف کنید(سعی کنید جدی بنویسید و طلسم هایی را که برای محافظت استفاده میکنید از خود در بیاورید. نوشتن طنز کسر امتیاز دربر نخواهد داشت)
------------------------------------------------------------------------------------------------------------
تاریخ گرینگوتز ، چاپ اول ، سال 1999 ، ص 1888
- بانک ؟ اینجا بیشتر به یه سرسرا برای مهمونی شباهت داره . با این چل چراغ ها و کف سرامیک و ...
- بله ! شاید شما درست بگید . ولی بحث ما در مورد این نیست . ما باید حسابهای مختلفی برای مشتریامون درست کنیم .
- هوووم ، آره !
- برای شروع چی می خوایم ؟
- لطفا با خودت سه جن بیار ! باید زودتر کار رو از طبقه 1- (منفی یک (اولین طبقه زیر زمینی)) شروع کنیم .
- باشه ، چشم !
نگاهی از سر شوق به مرد بلند قدی که به سمت دیگر سرسرا حرکت می کرد انداخت و به سمت دو جن که از همه به او نزدیکتر بودند رفت و آنها رو با خود به سمت ورودی زیر زمین که حال مرد بلند قد در آنجا ایستاده بود ، برد .
استایل (Stail) یا همان مرد بلند قد رو به دیگری کرد و گفت :
- ریمبوک (Rimbuck) !
ریمبوک که قدش از استایل کوتاه تر بود و سرش هر لحظه بیشتر به سمت کچلی می رفت نگاهش را به استایل معطوف کرد و پس از گذشت لحظاتی با اشاراتی به دو جن فهماند که باید ارابه ای برای پایین رفتن بیابند .
ارابه به سرعت بر روی ریل ها حرکت می کرد و باد ایجاد شده موهای دو مرد را به رقص وا داشته بود .
دیگر چیزی نمانده بود تا به اولین جایگاه برسند ... سنگهای سیقل داده شده به همراه علایمی روی آنها و البته بعضی از جایگاهها نیز خالی بودند .
استایل از ارابه پیاده شد و به دنبال او ریمبوک و دو جن نیز پیاده شدند و به سمت اولین جایگاه ، سنگی بزرگ به ابعاد 5 متر در 3 متر و قطر نامعلوم رفتند .
استایل آستین هایش را بالا زد و رو به دو جن گفت :
- حالا کار شما دو نفر شروع می شه . باید اولین صندوقچه ، اولین حساب رو ایجاد کنید .
- ولی ما که بلد نیستیم .
- به شما می آموزم که چگونه اینکار را انجام دهید و زین پس شما به بقیه آموزش می دهید ... آماده ی کار شوید .
استایل رو به سنگ بزرگ ایستاد و ادامه داد :
- اول از همه شما باید یک در بزرگ ایجاد کنید تا بتوانید انواع مختلف وردهای محافظتی را روی آن بکار ببرید . مثلا نگاه کنید ، درهای ورودی حساب ها باید نیم متر از هر طرف فاصله داشته باشد . یعنی اگر این سنگ 5 در 3 سهت درش باید 4 در 2 باشد . فهمیدین ؟
جن ها پس از کمی تأمل سرها را به نشانه ی تأیید تکان دادند و استایل به حرفهایش ادامه داد :
- دستتونو جلو می برین و با انگشت اشارتون دور محل در را علامت گذاری می کنید . سپس در ذهنتون مجستم می کنید که می خواهید این قسمت را برش دهید و انگشتان خود را دوباره روی آن قسمت حرکت داده و کل در را دور می زنید ... البته باید بگم در این هنگام از دستان شما نور آبی رنگی بیرون می زند . پس از اینکه در کاملا برش داده شد با ورد «دورومپ (Durump)» دو قسمت برای اتصال به سنگ ایجاد می کنید تا در حساب هنگام باز شدن روی زمین نیفتد . تا اینجاش رو هم متوجه شدید ؟
جن ها دوباره همچون قبل سرها را تکان دادند و استایل گفت :
- کار ساختن حساب در اینجا به پایان می رسه ، حالا باید شما وردهای مختلفی رو روی این در و حساب مورد نظر بکار ببرید تا از آنها محافظت شود . اگر از تمامی این اوراد استافاده کنید در به شدت محافظت می شود و اگر از برخی استفاده کنید در همان مورد محافظت می شود . مثلا «اینتو (Intoo) جلوگیری از ورود افراد ناشناس می کنه ، ایمگرو (Imgrow) شما رو از وجود دزد با خبر می کنه و ...»
نگاهی به دو جن که دیگر کلافه شده بودند انداخت و با آرامی و لطفات خاصی گفت :
- حالا می تونین کارتونو شروع کنین !
به سمت ریمبوک رفت و در گوشش زمزمه کرد : «چقدر حرف زدم
تو هم یاد گرفتی ؟» . ریمبوک گفت : «آره !» ...
------------------------------------------------------------------------------------------------------------
تاریخ گرینگوتز ، چاپ اول ، سال 1999 ، ص 1888
- بانک ؟ اینجا بیشتر به یه سرسرا برای مهمونی شباهت داره . با این چل چراغ ها و کف سرامیک و ...
- بله ! شاید شما درست بگید . ولی بحث ما در مورد این نیست . ما باید حسابهای مختلفی برای مشتریامون درست کنیم .
- هوووم ، آره !
- برای شروع چی می خوایم ؟
- لطفا با خودت سه جن بیار ! باید زودتر کار رو از طبقه 1- (منفی یک (اولین طبقه زیر زمینی)) شروع کنیم .
- باشه ، چشم !
نگاهی از سر شوق به مرد بلند قدی که به سمت دیگر سرسرا حرکت می کرد انداخت و به سمت دو جن که از همه به او نزدیکتر بودند رفت و آنها رو با خود به سمت ورودی زیر زمین که حال مرد بلند قد در آنجا ایستاده بود ، برد .
استایل (Stail) یا همان مرد بلند قد رو به دیگری کرد و گفت :
- ریمبوک (Rimbuck) !
ریمبوک که قدش از استایل کوتاه تر بود و سرش هر لحظه بیشتر به سمت کچلی می رفت نگاهش را به استایل معطوف کرد و پس از گذشت لحظاتی با اشاراتی به دو جن فهماند که باید ارابه ای برای پایین رفتن بیابند .
ارابه به سرعت بر روی ریل ها حرکت می کرد و باد ایجاد شده موهای دو مرد را به رقص وا داشته بود .
دیگر چیزی نمانده بود تا به اولین جایگاه برسند ... سنگهای سیقل داده شده به همراه علایمی روی آنها و البته بعضی از جایگاهها نیز خالی بودند .
استایل از ارابه پیاده شد و به دنبال او ریمبوک و دو جن نیز پیاده شدند و به سمت اولین جایگاه ، سنگی بزرگ به ابعاد 5 متر در 3 متر و قطر نامعلوم رفتند .
استایل آستین هایش را بالا زد و رو به دو جن گفت :
- حالا کار شما دو نفر شروع می شه . باید اولین صندوقچه ، اولین حساب رو ایجاد کنید .
- ولی ما که بلد نیستیم .
- به شما می آموزم که چگونه اینکار را انجام دهید و زین پس شما به بقیه آموزش می دهید ... آماده ی کار شوید .
استایل رو به سنگ بزرگ ایستاد و ادامه داد :
- اول از همه شما باید یک در بزرگ ایجاد کنید تا بتوانید انواع مختلف وردهای محافظتی را روی آن بکار ببرید . مثلا نگاه کنید ، درهای ورودی حساب ها باید نیم متر از هر طرف فاصله داشته باشد . یعنی اگر این سنگ 5 در 3 سهت درش باید 4 در 2 باشد . فهمیدین ؟
جن ها پس از کمی تأمل سرها را به نشانه ی تأیید تکان دادند و استایل به حرفهایش ادامه داد :
- دستتونو جلو می برین و با انگشت اشارتون دور محل در را علامت گذاری می کنید . سپس در ذهنتون مجستم می کنید که می خواهید این قسمت را برش دهید و انگشتان خود را دوباره روی آن قسمت حرکت داده و کل در را دور می زنید ... البته باید بگم در این هنگام از دستان شما نور آبی رنگی بیرون می زند . پس از اینکه در کاملا برش داده شد با ورد «دورومپ (Durump)» دو قسمت برای اتصال به سنگ ایجاد می کنید تا در حساب هنگام باز شدن روی زمین نیفتد . تا اینجاش رو هم متوجه شدید ؟
جن ها دوباره همچون قبل سرها را تکان دادند و استایل گفت :
- کار ساختن حساب در اینجا به پایان می رسه ، حالا باید شما وردهای مختلفی رو روی این در و حساب مورد نظر بکار ببرید تا از آنها محافظت شود . اگر از تمامی این اوراد استافاده کنید در به شدت محافظت می شود و اگر از برخی استفاده کنید در همان مورد محافظت می شود . مثلا «اینتو (Intoo) جلوگیری از ورود افراد ناشناس می کنه ، ایمگرو (Imgrow) شما رو از وجود دزد با خبر می کنه و ...»
نگاهی به دو جن که دیگر کلافه شده بودند انداخت و با آرامی و لطفات خاصی گفت :
- حالا می تونین کارتونو شروع کنین !
به سمت ریمبوک رفت و در گوشش زمزمه کرد : «چقدر حرف زدم
تو هم یاد گرفتی ؟» . ریمبوک گفت : «آره !» ...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

- این گردنبند خانوادگی مونه، خیلی برام ارزشمنده، نمی دونم کجا باید نگهداریش کنم!
گرینگات دستی بر شانه دوست قدیمیش، درگو مارون گذاشت و به چهره غم زده و نگران او لبخندی زد.
- دوست داری یه جای امن نگهداریش بکنی؟
صورت در هم رفته مارون با شنیدن این سخن چون آفتاب تابان از هم باز شد. چشم در چشم دوست قدیمی اش دوخت و در اعماق چشمانش خیره شد. صداقت و لبخند ساده گرینگات او را از حرفش مطمئن کرد. می دانست که اگر یک نفر باشد که بتواند در مورد اسرارش به او اطمینان کند، آن گرینگات است.
- البته که میخوام، دوست عزیزم، ولی هیچ جا از شر دزدای این روزگار در امان نیست، تو چه جای مطمئن و امنی رو سراغ داری؟
لبان گرینگات به لبخندی پهن تر گشوده شد.
- یه جای خیلی خوب! با من بیا، میخوام نشونت بدم!
مارون دستی بر چهره اش کشید و نفس عمیقی فرو داد. گردنبند یاقوت درخشان خانواده مارون در دستانش می درخشید. آن را در جیبش گذاشت و بعد از اینکه مطمئن شد جایش امن است، به همراه گرینگات به راه افتاد.
گرینگات چند قدم جلوتر از او قرار داشت، و بر دیوار سنگی و سخت روبرویش خیره شده بود و دستانش را بر سطح سرد آن به تندی حرکت می داد. چهره اش از تمرکز درهم رفته بود.
- آها! پیداش کردم!
دست زمخت گرینگات روی سطح شکسته کوچکی روی یکی از سنگ ها، به اندازه یک بند انگشت تکیه زده بود. گرینگات با دست دیگرش چوبدستی را به طرف سطح شکسته نشانه رفته بود و چیزی زیر لب زمزمه می کرد:
- سلنیوم دِ رامورا...سلنیوم...سلنیوم اسکیفاندو...
مارون با چهره ای در هم رفته به این سخنان گوش می داد. اصلا معنیی نداشتند! حتی همچون وردی هم تا بحال نشنیده بود! کم کم داشت از اطمینانش به گرینگات پشیمان می شد.
ولی ناگهان اتفاقی افتاد. از محل شکستگی صدایی به گوش رسید، و دیوار شروع به ترک خوردن کرد. سنگ ها یکی یکی می شکستند و از هم جدا می شدند.هیچ سنگی فرو نمی ریخت، هیچ گرد و خاکی به هوا بلند نمی شد؛ انگار که تنها با خطی از جادو دیوار را از وسط برش داده بودند.
کم کم ترک دیوار به پهنای دری کوچک، به اندازه قد یک جن خانگی رسید. دیوار از سرو صدا دست برداشت؛ و مارون چهره گرینگات را دید که لبخند می زند.
- بیا، دوست عزیز!
به سختی از دیواری که تا چند لحظه پیش صاف و بی عیب و ترک بود، رد شدند. بدن عریض و خوب خورده مارون در گذر از گذرگاه به تنگنا افتاده بود، عرق از صورتش می ریخت.
آن طرف دیوار، گابلینی منتظرشان بود. با دیدن گرینگات سرش را اندکی خم کرد، و با نگاه هوشمندانه ای به مارون عرض احترام کرد. گرینگات چشم به گابلین دوخته بود. نگاه گابلین با نگاه گرینگات تلاقی کرد.
- من در خدمتتون حاضرم، ارباب.
گرینگات با نگاهی نگران همچنان به گابلین چشم دوخته بود.
- من..مطمئن نیستم گرانوگ. تو داری خودتو به خطر میندازی!
- اینجا، قربان...اینجا جاییه که ما همیشه برای خدمت گزاری در اون آماده ایم. من آماده ام قربان. وفاداری گابلین هارو دست کم نگیرید!
گرینگات نفس عمیقی کشید. چشمانش را بست، باز کرد و به مارون بی اطلاع از همه چیز چشم دوخت.
- من به تو اعتماد دارم گرانوگ. ازت ممنونم!
گابلین سری خم کرد.
گرینگات به سوی مارون برگشت و گفت:
- گردنبندتو بده بهش، درگوی عزیز.
مارون، در تلاش برای حفظ اطمینانش به دوست چندین و چند ساله اش، دست در جیب کرد و گردنبند درخشان را بیرون کشید و به دست گابلین داد. انگشتان لاغر و دراز گابلین گردنبند را گرفت و بر گردنش انداخت. مارون خشمی گزنده را در درونش احساس کرد:
- چه طور جرئت می کنی....!
- صبر داشته باش مارون! گرانوگ؟
گرانوگ سر تکان داد و رو به صندوقی کرد که در کنار پایشان قرار داشت. مارون متوجه شد که در لحظه ورود این صندوق را ندیده است. گرانوگ پاهایش را بلند کرد و با جستی به داخل صندوق پرید.
گرینگات رو به مارون کرد و توضیح داد:
- حالا، یه ورد ساده بیشتر نیست، اسم گروناگ رو همیشه به یاد داشته باش! اسم گرانوگ و اسم مارون، حامل و مالک، در ترکیب هم یه ورد رو می سازن، آروم چوبتو تکون بده و سه بار زمزمه کن: گرانوگتسا درگو مارون...
مارون آرام چوبدستی را تکان داد و زمزمه کرد....سه بار، به آرامی.
ناگهان صدای پاقی آمد و ناگهان همه جا تاریک شد. چشمان مارون هیچ چیز را نمیدید. صدای "لوموس" گرینگات را شنید و در پرتو نور ضعیف چوبدستی، به داخل صندوق نگاه کرد. گابلینی در آنجا نبود. جز چند ذره خاکستر، هیچ چیز در آن ظلمات خالی دیده نمی شد.
چشمان مارون چشمان غمگین گرینگات را در تاریکی تشخیص داد. گرینگات لبخندی از گوشه لب زد، و به آرامی گفت:
- حالا دیگه اون گابلین متعلق به توئه درگو. اون دیگه چیزی جز خاکستر ته این صندوق نیست. گردنبندت لابلای اون ذره های کوچیک، همیشه جاش امنه. هروقتی که بخوای، میتونی با همون ورد گردنبندت رو به شکل اولیه اش برگردونی. ولی گرانوگ رو نه...اون همیشه لابلای خاکسترا باقی می مونه..
در میان تاریکی، از بین بهت و حیرت و وحشت زدگی مارون، گرینگات با لبخند محزونش از میان دیوار ترک برداشته گذاشت. مارون هنوز در میان بهت و حیرت فداکاری یک گابلین، در جا خشکش زده بود.
گرینگات دستی بر شانه دوست قدیمیش، درگو مارون گذاشت و به چهره غم زده و نگران او لبخندی زد.
- دوست داری یه جای امن نگهداریش بکنی؟
صورت در هم رفته مارون با شنیدن این سخن چون آفتاب تابان از هم باز شد. چشم در چشم دوست قدیمی اش دوخت و در اعماق چشمانش خیره شد. صداقت و لبخند ساده گرینگات او را از حرفش مطمئن کرد. می دانست که اگر یک نفر باشد که بتواند در مورد اسرارش به او اطمینان کند، آن گرینگات است.
- البته که میخوام، دوست عزیزم، ولی هیچ جا از شر دزدای این روزگار در امان نیست، تو چه جای مطمئن و امنی رو سراغ داری؟
لبان گرینگات به لبخندی پهن تر گشوده شد.
- یه جای خیلی خوب! با من بیا، میخوام نشونت بدم!
مارون دستی بر چهره اش کشید و نفس عمیقی فرو داد. گردنبند یاقوت درخشان خانواده مارون در دستانش می درخشید. آن را در جیبش گذاشت و بعد از اینکه مطمئن شد جایش امن است، به همراه گرینگات به راه افتاد.
گرینگات چند قدم جلوتر از او قرار داشت، و بر دیوار سنگی و سخت روبرویش خیره شده بود و دستانش را بر سطح سرد آن به تندی حرکت می داد. چهره اش از تمرکز درهم رفته بود.
- آها! پیداش کردم!
دست زمخت گرینگات روی سطح شکسته کوچکی روی یکی از سنگ ها، به اندازه یک بند انگشت تکیه زده بود. گرینگات با دست دیگرش چوبدستی را به طرف سطح شکسته نشانه رفته بود و چیزی زیر لب زمزمه می کرد:
- سلنیوم دِ رامورا...سلنیوم...سلنیوم اسکیفاندو...
مارون با چهره ای در هم رفته به این سخنان گوش می داد. اصلا معنیی نداشتند! حتی همچون وردی هم تا بحال نشنیده بود! کم کم داشت از اطمینانش به گرینگات پشیمان می شد.
ولی ناگهان اتفاقی افتاد. از محل شکستگی صدایی به گوش رسید، و دیوار شروع به ترک خوردن کرد. سنگ ها یکی یکی می شکستند و از هم جدا می شدند.هیچ سنگی فرو نمی ریخت، هیچ گرد و خاکی به هوا بلند نمی شد؛ انگار که تنها با خطی از جادو دیوار را از وسط برش داده بودند.
کم کم ترک دیوار به پهنای دری کوچک، به اندازه قد یک جن خانگی رسید. دیوار از سرو صدا دست برداشت؛ و مارون چهره گرینگات را دید که لبخند می زند.
- بیا، دوست عزیز!
به سختی از دیواری که تا چند لحظه پیش صاف و بی عیب و ترک بود، رد شدند. بدن عریض و خوب خورده مارون در گذر از گذرگاه به تنگنا افتاده بود، عرق از صورتش می ریخت.
آن طرف دیوار، گابلینی منتظرشان بود. با دیدن گرینگات سرش را اندکی خم کرد، و با نگاه هوشمندانه ای به مارون عرض احترام کرد. گرینگات چشم به گابلین دوخته بود. نگاه گابلین با نگاه گرینگات تلاقی کرد.
- من در خدمتتون حاضرم، ارباب.
گرینگات با نگاهی نگران همچنان به گابلین چشم دوخته بود.
- من..مطمئن نیستم گرانوگ. تو داری خودتو به خطر میندازی!
- اینجا، قربان...اینجا جاییه که ما همیشه برای خدمت گزاری در اون آماده ایم. من آماده ام قربان. وفاداری گابلین هارو دست کم نگیرید!
گرینگات نفس عمیقی کشید. چشمانش را بست، باز کرد و به مارون بی اطلاع از همه چیز چشم دوخت.
- من به تو اعتماد دارم گرانوگ. ازت ممنونم!
گابلین سری خم کرد.
گرینگات به سوی مارون برگشت و گفت:
- گردنبندتو بده بهش، درگوی عزیز.
مارون، در تلاش برای حفظ اطمینانش به دوست چندین و چند ساله اش، دست در جیب کرد و گردنبند درخشان را بیرون کشید و به دست گابلین داد. انگشتان لاغر و دراز گابلین گردنبند را گرفت و بر گردنش انداخت. مارون خشمی گزنده را در درونش احساس کرد:
- چه طور جرئت می کنی....!
- صبر داشته باش مارون! گرانوگ؟
گرانوگ سر تکان داد و رو به صندوقی کرد که در کنار پایشان قرار داشت. مارون متوجه شد که در لحظه ورود این صندوق را ندیده است. گرانوگ پاهایش را بلند کرد و با جستی به داخل صندوق پرید.
گرینگات رو به مارون کرد و توضیح داد:
- حالا، یه ورد ساده بیشتر نیست، اسم گروناگ رو همیشه به یاد داشته باش! اسم گرانوگ و اسم مارون، حامل و مالک، در ترکیب هم یه ورد رو می سازن، آروم چوبتو تکون بده و سه بار زمزمه کن: گرانوگتسا درگو مارون...
مارون آرام چوبدستی را تکان داد و زمزمه کرد....سه بار، به آرامی.
ناگهان صدای پاقی آمد و ناگهان همه جا تاریک شد. چشمان مارون هیچ چیز را نمیدید. صدای "لوموس" گرینگات را شنید و در پرتو نور ضعیف چوبدستی، به داخل صندوق نگاه کرد. گابلینی در آنجا نبود. جز چند ذره خاکستر، هیچ چیز در آن ظلمات خالی دیده نمی شد.
چشمان مارون چشمان غمگین گرینگات را در تاریکی تشخیص داد. گرینگات لبخندی از گوشه لب زد، و به آرامی گفت:
- حالا دیگه اون گابلین متعلق به توئه درگو. اون دیگه چیزی جز خاکستر ته این صندوق نیست. گردنبندت لابلای اون ذره های کوچیک، همیشه جاش امنه. هروقتی که بخوای، میتونی با همون ورد گردنبندت رو به شکل اولیه اش برگردونی. ولی گرانوگ رو نه...اون همیشه لابلای خاکسترا باقی می مونه..
در میان تاریکی، از بین بهت و حیرت و وحشت زدگی مارون، گرینگات با لبخند محزونش از میان دیوار ترک برداشته گذاشت. مارون هنوز در میان بهت و حیرت فداکاری یک گابلین، در جا خشکش زده بود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
[b][font=Arial]«I am not worried, Harry,»
said Dumbledore, his voice a little stronger despite
the freezing water. «I am with you.»[/font] [/b]
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/05/18
تولد نقش: 1383/11/19
آخرین ورود: پنجشنبه 30 بهمن 1404 04:03
از: تو میپرسند !!
پستها:
3736

درباره ساخت یکی از حساب های محافظت شده نمایشنامه ای بنویسید و شیوه ساختن آن را توصیف کنید
- هوی پسر ! گفتم میخوام فضای اینجا گرفته مرفته باشه ! اینطوری که دزد بیاد فکر میکنه وارد جزایر قناری مناری شده که بوقی ! یه ذره اینجا رو با آت و آشغال پر کن ، یه ذره فضا رو تاریک تر کن ، دیوارا رو کثیف کن !
- چشم جناب ... پتریفیکوس خزالوس !
- هووم ؟
- این برای ایجاد خزه های کوتاه و سیاه برای حاشیه های دیوار ها هست که محیط رو گرفته تر نشون میده !
- چه بامزه ! فقط اینکه دقت کنید که ما میخوایم یه حساب محافظت شده بسازیم ، تنها کاری که شما لازمه انجام بدید این هست که این اتاقک رو تبدیل به یه حساب محافظت شده بکنید و اینکه بیرون این اتاقک رو هم مثل سایر حساب ها طبیعی جلوه بدید و خشن ! بعد از اینکه کار شما تموم شد اطلاع بدید تا من با طلسم های پیشرفته کارهای نهایی رو انجام بدم .
- فقط آقای گرینگوت ...
ولی او سوار واگنی که امروز صبح اضافه کرده بودند شده بود و در راه حساب بعدی بود ، در واقع امروز باید به حساب های زیادی سر میزد تا سریعتر کار بخش اصلی بانک تکمیل شود ؛ عجیب بود ، با اینکه تعدادی از واگن ها همین امروز اضافه شده بودند ، ولی باز هم از سر و صدایشان در هنگام تردد کاسته نشده بود !
کارگران بعد از رفتن آقای گرینگوت وارد اتاقکی که قرار بود یکی از حساب های محافظت شده آینده بانک گرینگوتز باشد شدند ؛ اتاقکی با ابعاد متوسط و سقفی بلند بود ... دستور کاری که برایشان مشخص شده بود این بود که فضای حساب و محوطه بیرون آن را درست کنند و در واقع جلوه های ویژه برای آنجا به کار ببرند تا زمانی که کسی قصد سرقت اموال آنجا را داشت با توجه به وضعیت بخش ها نتواند راه را پیدا کند و به بخش ها دسترسی پیدا کند .
کار را بالاخره با سرپرستی آقای سناتان کسی که با بانک قرار داد بسته بود برای تحویل حساب های حفاظت شده آغاز کردند ، یکی مشغول رنگ زدن دیوار های اتاق بود ... استابیوس را زمزمه میکرد و چوبدستی اش را با احتیاط از بالا به سمت پایین حرکت میداد تا رنگ دیوار منظم باشد و همچنین شّره نکند ! دیگری مشغول تطبیق دادن غلظت رنگ سقف با سایر حساب ها بود و با اشتیاق فراوانی رنگ سیاه کدری را روی آن تزریق میکرد . کارگر قد بلندی که کمی جلوتر از آنان قرار داشت با دقت روی مرکز زمین اتاق دست میکشید و علامت گذاری میکرد و در نهایت ورد اورتابیوس را زمزمه میکرد تا برای پایه های میزی که قرار بود در آنجا قرار دهند سوراخی مناسب پدید آورد . یکی دیگر از کارگران آقای سناتان بیرون از اتاق مشغول جلوه دادن به محوطه حساب بود ... دیوار ها و سقف ها به خوبی سیه چرده شده بودند و واگن ها و ریل ها بدون چراغ دستی دیده نمیشدند ، همچنین همه راه های اطراف اتاق بسته شده بودند تا در صورت دست برد ، دزد ها نتوانند راه های مناسب را برای فرار پیدا کنند .
ساعتی بعد
سر و صدای زننده واگن هایی که بروی ریل های با ناز حرکت میکردند بیشتر و بیشتر میشد ، تا اینکه بالاخره آقای گرینگوت که این بار توسط یکی از جن های بانک که همراهش بود پیاده شدند . کارگر ها کار خود را تمام کرده بودند و در حال بررسی جزئیات بودند تا مشکلی وجود نداشته باشد ؛ آقای سناتان هم مقابل اتاق انتظار آقای گرینگوت را برای انجام امور نهایی میکشید که با دیدن وی لبخندی زد و به سویش حرکت کرد .
- دیگه میخواستم خودم خدمتتون برسم ، باید بگم که کار ما تموم شد ، این محوطه بیرون حساب و با دست به سمت اتاق اشاره کرد و ادامه داد : این هم داخل حساب !
آقای گرینگوت لبخندی زد که به دلیل خستگی جسمیَش خشک مینمود و در حالی که به اطراف نگاه میکرد به سمت اتاقک حرکت کرد ، جن هم در حالی که به سختی چراغ را در دستش نگه داشته بود پا به پایش حرکت کرد .
تق !
بی مقدمه مکثی کرد و باعث برخورد شدید جن کوچک با پاهای بزرگش شد . بدون توجه به جن رو به آقای سناتان پرسید : هووم ، این دریچه رو برای چی بستید ؟
آقای سناتان با سردرگمی نگاهی به دریچه بسته شده انداخت و همانطور که سعی میکرد لبخند ساختگی اش را حفظ کند جواب داد : خودتون دستور دادید که همه راه ها بسته بشه برای دزد ها !
گرینگوت با ناراحتی گفت : من گفتم که راههای فرعی اصلی بسته نشه !
آقای سناتان ادامه داد : خوب اینطوری فکر نمیکنم بازم مشکلی متوجه شما و حساب ها باشه ، اینطوری یکی از راه های در روی دزد ها کمتر میشه و این باعث امنیت بیشتره بانک میشه به نظر من .
گرینگوت کمی نزدیک تر رفت و نزدیک گوش سناتان گفت : عزیز من ، این راه باز باشه ممکنه باعث فرار دزد بشه ، ولی لااقل باعث این میشه که دیگه تا زنده هست سمت دزدی نره ؛ اصلا ما این دریچه رو برای ادب کردن دزد ها باز گذاشتیم ... این به اتاق آلبوس دامبلدور منتهی میشه !
آقای سناتان : اوه اوه ! پس بزارید بازش کنم ... میخواید اصلا یه چند تا دریچه دیگه این اطراف باز کنیم همینطوری که دیگه دزدی این طرفا نیاد ؟
بعد از اینکه دریچه توسط آقای سناتان باز شد ، به سمت اتاقک حرکت کردند تا امور نهایی را انجام دهند . دیگر آنجا شباهتی با اتاق اولیه نداشت ، حالا دیگر شبیه سایر حساب های محافظت شده بود که تنها محافظت نشده بود ! آقای گرینگوت قصد داشت با بهره گیری از طلسم هایی که خلق کرده است به آنجا امنیت ببخشد ، پس چوبدستی کوتاهش را از درون ردایش در آورد و به میزی که وسط اتاق قرار گرفته بود نزدیک شد . به آرامی نوک چوبدستی اش را در کناره میز قرار داد و زمزمه کرد : اورانا مینیوس ! پرتویی که بدلیل عدم فاصله چوبدستی با میز رویت نمیشد وارد میز شد و تقی صدا داد . حرکت او از نزد میز نشان میداد که امنیت آن برقرار شده است .
کمی جلوتر رفت و در مجاورت دیوار ها قرار گرفت و باری دیگر زمزمه کرد : کوریتوس موریتوس ! پرتو شیری رنگی از نوک چوبدستی به سمت دیوار شلیک شد ، مکثی کرد و ادامه داد : ثورینوس ! این بار گلوله کوچکی که گویا از غبار تشکیل شده بود از نوک چوبدستی بیرون پرید و خودش را به دیوار کوبید و ناپدید شد ! این کار را برای هر چهار دیوار انجام داد و روی سقف هم طلسم فوره توره را اجرا کرد .
- هووم ، کار اینجا تموم هست ، فقط باید امنیت در برقرار بشه ! آمونیوس ، کارت رو شروع کن .
جنی که همراه خودش آورده بود و نامش آمونیوس بود ، تعظیم کوتاهی کرد و دوان دوان به سمت درب آهنی بسیار بزرگی که در چهارچوب درب حساب قرار گرفته بود و سنگین هم به نظر میرسید رفت . چراغ دستی اش را روی زمین قرار داد و به پشت درب رفت ، ناخن بلند انگشت سبابه اش را روی فنر هایی که بروی آنجا تعبیه شده بودند کشید و تعدادی از آنها را جا بجا کرد . سپس بدون اینکه مکثی کند به جلوی درب مراجعه کرد و در خطی که جای کشیدن انگشت جن های بانک بود انگشتش را فرو کرد و از بالا به پایین حرکت داد .
کار امنیتی درب تکمیل بود ، تنها نیاز به یکی از طلسم های خاص حفاظتی آقای گرینگوت بود . پس به سمت درب حرکت کرد ، چوبدستی اش را با هنر خاصی از بین فنر های پشت درب رد کرد و با صدای بلند تری این بار زمزمه کرد : اوخاروس تاک ! صدای خرچ خرچ عجیبی از درب بلند شد . آقای سناتان حس کرد فنر ها در حال خرد کردن چوبدستی وی هستند ، ولی با بیرون کشیدن چوبدستی متوجه شد که اینطور نیست .
کار حساب محافظت شده شماره 315 به پایان رسیده بود !
- هوی پسر ! گفتم میخوام فضای اینجا گرفته مرفته باشه ! اینطوری که دزد بیاد فکر میکنه وارد جزایر قناری مناری شده که بوقی ! یه ذره اینجا رو با آت و آشغال پر کن ، یه ذره فضا رو تاریک تر کن ، دیوارا رو کثیف کن !

- چشم جناب ... پتریفیکوس خزالوس !
- هووم ؟
- این برای ایجاد خزه های کوتاه و سیاه برای حاشیه های دیوار ها هست که محیط رو گرفته تر نشون میده !

- چه بامزه ! فقط اینکه دقت کنید که ما میخوایم یه حساب محافظت شده بسازیم ، تنها کاری که شما لازمه انجام بدید این هست که این اتاقک رو تبدیل به یه حساب محافظت شده بکنید و اینکه بیرون این اتاقک رو هم مثل سایر حساب ها طبیعی جلوه بدید و خشن ! بعد از اینکه کار شما تموم شد اطلاع بدید تا من با طلسم های پیشرفته کارهای نهایی رو انجام بدم .

- فقط آقای گرینگوت ...
ولی او سوار واگنی که امروز صبح اضافه کرده بودند شده بود و در راه حساب بعدی بود ، در واقع امروز باید به حساب های زیادی سر میزد تا سریعتر کار بخش اصلی بانک تکمیل شود ؛ عجیب بود ، با اینکه تعدادی از واگن ها همین امروز اضافه شده بودند ، ولی باز هم از سر و صدایشان در هنگام تردد کاسته نشده بود !
کارگران بعد از رفتن آقای گرینگوت وارد اتاقکی که قرار بود یکی از حساب های محافظت شده آینده بانک گرینگوتز باشد شدند ؛ اتاقکی با ابعاد متوسط و سقفی بلند بود ... دستور کاری که برایشان مشخص شده بود این بود که فضای حساب و محوطه بیرون آن را درست کنند و در واقع جلوه های ویژه برای آنجا به کار ببرند تا زمانی که کسی قصد سرقت اموال آنجا را داشت با توجه به وضعیت بخش ها نتواند راه را پیدا کند و به بخش ها دسترسی پیدا کند .
کار را بالاخره با سرپرستی آقای سناتان کسی که با بانک قرار داد بسته بود برای تحویل حساب های حفاظت شده آغاز کردند ، یکی مشغول رنگ زدن دیوار های اتاق بود ... استابیوس را زمزمه میکرد و چوبدستی اش را با احتیاط از بالا به سمت پایین حرکت میداد تا رنگ دیوار منظم باشد و همچنین شّره نکند ! دیگری مشغول تطبیق دادن غلظت رنگ سقف با سایر حساب ها بود و با اشتیاق فراوانی رنگ سیاه کدری را روی آن تزریق میکرد . کارگر قد بلندی که کمی جلوتر از آنان قرار داشت با دقت روی مرکز زمین اتاق دست میکشید و علامت گذاری میکرد و در نهایت ورد اورتابیوس را زمزمه میکرد تا برای پایه های میزی که قرار بود در آنجا قرار دهند سوراخی مناسب پدید آورد . یکی دیگر از کارگران آقای سناتان بیرون از اتاق مشغول جلوه دادن به محوطه حساب بود ... دیوار ها و سقف ها به خوبی سیه چرده شده بودند و واگن ها و ریل ها بدون چراغ دستی دیده نمیشدند ، همچنین همه راه های اطراف اتاق بسته شده بودند تا در صورت دست برد ، دزد ها نتوانند راه های مناسب را برای فرار پیدا کنند .

ساعتی بعد
سر و صدای زننده واگن هایی که بروی ریل های با ناز حرکت میکردند بیشتر و بیشتر میشد ، تا اینکه بالاخره آقای گرینگوت که این بار توسط یکی از جن های بانک که همراهش بود پیاده شدند . کارگر ها کار خود را تمام کرده بودند و در حال بررسی جزئیات بودند تا مشکلی وجود نداشته باشد ؛ آقای سناتان هم مقابل اتاق انتظار آقای گرینگوت را برای انجام امور نهایی میکشید که با دیدن وی لبخندی زد و به سویش حرکت کرد .
- دیگه میخواستم خودم خدمتتون برسم ، باید بگم که کار ما تموم شد ، این محوطه بیرون حساب و با دست به سمت اتاق اشاره کرد و ادامه داد : این هم داخل حساب !

آقای گرینگوت لبخندی زد که به دلیل خستگی جسمیَش خشک مینمود و در حالی که به اطراف نگاه میکرد به سمت اتاقک حرکت کرد ، جن هم در حالی که به سختی چراغ را در دستش نگه داشته بود پا به پایش حرکت کرد .
تق !
بی مقدمه مکثی کرد و باعث برخورد شدید جن کوچک با پاهای بزرگش شد . بدون توجه به جن رو به آقای سناتان پرسید : هووم ، این دریچه رو برای چی بستید ؟
آقای سناتان با سردرگمی نگاهی به دریچه بسته شده انداخت و همانطور که سعی میکرد لبخند ساختگی اش را حفظ کند جواب داد : خودتون دستور دادید که همه راه ها بسته بشه برای دزد ها !
گرینگوت با ناراحتی گفت : من گفتم که راههای فرعی اصلی بسته نشه !

آقای سناتان ادامه داد : خوب اینطوری فکر نمیکنم بازم مشکلی متوجه شما و حساب ها باشه ، اینطوری یکی از راه های در روی دزد ها کمتر میشه و این باعث امنیت بیشتره بانک میشه به نظر من .
گرینگوت کمی نزدیک تر رفت و نزدیک گوش سناتان گفت : عزیز من ، این راه باز باشه ممکنه باعث فرار دزد بشه ، ولی لااقل باعث این میشه که دیگه تا زنده هست سمت دزدی نره ؛ اصلا ما این دریچه رو برای ادب کردن دزد ها باز گذاشتیم ... این به اتاق آلبوس دامبلدور منتهی میشه !
آقای سناتان : اوه اوه ! پس بزارید بازش کنم ... میخواید اصلا یه چند تا دریچه دیگه این اطراف باز کنیم همینطوری که دیگه دزدی این طرفا نیاد ؟

بعد از اینکه دریچه توسط آقای سناتان باز شد ، به سمت اتاقک حرکت کردند تا امور نهایی را انجام دهند . دیگر آنجا شباهتی با اتاق اولیه نداشت ، حالا دیگر شبیه سایر حساب های محافظت شده بود که تنها محافظت نشده بود ! آقای گرینگوت قصد داشت با بهره گیری از طلسم هایی که خلق کرده است به آنجا امنیت ببخشد ، پس چوبدستی کوتاهش را از درون ردایش در آورد و به میزی که وسط اتاق قرار گرفته بود نزدیک شد . به آرامی نوک چوبدستی اش را در کناره میز قرار داد و زمزمه کرد : اورانا مینیوس ! پرتویی که بدلیل عدم فاصله چوبدستی با میز رویت نمیشد وارد میز شد و تقی صدا داد . حرکت او از نزد میز نشان میداد که امنیت آن برقرار شده است .
کمی جلوتر رفت و در مجاورت دیوار ها قرار گرفت و باری دیگر زمزمه کرد : کوریتوس موریتوس ! پرتو شیری رنگی از نوک چوبدستی به سمت دیوار شلیک شد ، مکثی کرد و ادامه داد : ثورینوس ! این بار گلوله کوچکی که گویا از غبار تشکیل شده بود از نوک چوبدستی بیرون پرید و خودش را به دیوار کوبید و ناپدید شد ! این کار را برای هر چهار دیوار انجام داد و روی سقف هم طلسم فوره توره را اجرا کرد .
- هووم ، کار اینجا تموم هست ، فقط باید امنیت در برقرار بشه ! آمونیوس ، کارت رو شروع کن .

جنی که همراه خودش آورده بود و نامش آمونیوس بود ، تعظیم کوتاهی کرد و دوان دوان به سمت درب آهنی بسیار بزرگی که در چهارچوب درب حساب قرار گرفته بود و سنگین هم به نظر میرسید رفت . چراغ دستی اش را روی زمین قرار داد و به پشت درب رفت ، ناخن بلند انگشت سبابه اش را روی فنر هایی که بروی آنجا تعبیه شده بودند کشید و تعدادی از آنها را جا بجا کرد . سپس بدون اینکه مکثی کند به جلوی درب مراجعه کرد و در خطی که جای کشیدن انگشت جن های بانک بود انگشتش را فرو کرد و از بالا به پایین حرکت داد .
کار امنیتی درب تکمیل بود ، تنها نیاز به یکی از طلسم های خاص حفاظتی آقای گرینگوت بود . پس به سمت درب حرکت کرد ، چوبدستی اش را با هنر خاصی از بین فنر های پشت درب رد کرد و با صدای بلند تری این بار زمزمه کرد : اوخاروس تاک ! صدای خرچ خرچ عجیبی از درب بلند شد . آقای سناتان حس کرد فنر ها در حال خرد کردن چوبدستی وی هستند ، ولی با بیرون کشیدن چوبدستی متوجه شد که اینطور نیست .

کار حساب محافظت شده شماره 315 به پایان رسیده بود !
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
چای هست اگر مینوشی ... من هستم اگر دوست داری
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج