صدای موریانه که دیواره های مخروبه و صندلی های شکسته ی کلبه چوبی را می جوید به وضوح شنیـده می شد.
تخت شکسته ی زیر پنجره باز هم پر بود.زن جوان با موهای کوتاه طلایی و چشمان درشت ابی که خالی از هرگونه درخشش جوانی بود به دخترش خیره شده بود
دخترک با موهای بلند مشکی که از پدرش به ارث برده بود نگران به مادر می نگریست.این روز ها مادر خیلی بیشتر از قبل بیمار میشد.به چهره ی زردش خیره شد و چشمان ابی که زمانی از ذوق و شوق کار برای فرزندش می درخشید.اشک در چشمانش جمع شده بود اما نباید گریه می کرد.نباید جلوی مادر گریه می کرد و نباید خود را بچه ی لوسی جلوه می داد که نمی تواند از مادرش نگه داری کند.بیاد موهای بلند طلایی رنگ مادرش افتاد.موهایی که هرروز صبح گیس می شد و بالای سر جمع میشد تا دست های پینه بسته ی صاحبش راحتتر کار کند.اما حالا به خاطر ان بیماری ناشناخته... قلب دخترک به درد امد و با نگرانی دستی به موهای خـود کشـید .
زن جوان به آرامی صحبت کرد :دخترم دیگـه وقتش رسیده ..باید چیزی رو بهت بدم که از هر دارایی برای من و پدرت مهم تر بوده .دخترم می دونی که با بدبختی زندگیمون رو گذروندیم اما تا بحال حتی یک بار هم به فکر فروش این شی ارزشمند نیافتاده ایم.باید قول بدهی که از این..که از این شی به خوبی نگه داری کنی و به هیچ عنوان اون رو نفروشی..عزیزم..می تونی این قول رو به مادر بیمارت بدی؟
قطرات اشک ارام ارام روی گونه های سرخ دخترک می غلتید .
«مامان حالت خوب میشه .این طوری حرف نزن.باشه قول می دم ..قول می دم..فقط فقط حرف از وقت ..»
زن جوان اهی کشیـد و گفت : هرکسی به پایان می رسد.مهم این است که با افتخار به نقطه ی پایان هستی نزدیک شود.دخترم می دانم که زیر قولت نمی زنی.این شیء تنها وسیله ایست که نیروهای فرازمینی از انرژی خود برای ساخت ان استفاده کرده اند .
تنها وسیله ای که نیرو های برتر انسانی در جستجوی ان هستند.عزیـزم جادوگران بزرگی همچون لرد سیاه سالیان سال به دنبال این وسیـله بوده اند و البته جادوگران بزرگتر در قرن ها پیش نیز به دنبال این شی ء جادویی بودند. زیرا که این وسیـله وجود اهریمن را اگاهی می دهد و اینست که نیرو های پلید دنیوی به جستجویان هستند که نا بودش کنند.این وسیـله فقط در میـان جنگل دنیای مجاور نابود می شود.دخترم این یک رازه ..ببین این وسیله از پدربزرگان ما به ما رسیده است ..نباید اونو نابود کنی اما تو می دونم دختر قوی و شجاعی هستی..اما اگر اهریمن بیش از این به جستجوی شی گشت اگر وسیــله انقدر داغ شد که سرمای وجودت را گرم کرد باید برای نابود کردنش اقدام کنی.
«مامان من نمی تونم..می دونی که من هیچی از اون دنیا نمی دونم مامان چی شد ؟»
زن جوان به شدت به سرفه افتاد و سپس بریده بریده گفت :درب دنیای مجاور و جنگل تاریکی ان از درون قلبت باز می شود.نشانه ها تورا راهنمایی خواهند کرد.!
فلــش بک :دو هزار سال قبل
خانم جوانی از کالسکه اش پیاده شد .موهای بلند قهوه ای رنگش تا نزدیک کمرش می رسید .چشمان درشت قهوه ای و پوست سفیدش در تاللو نور خورشید برق می زد .
مردی حدودا میانسال با موهای جوگندمی بزیر کاسلکه خم شد و زن پایش را روی کمر وی گذاشت و از کالسکه پایین امد.
مرد لبخندی زد و گفت :بانوی زیبایی به سلامت باشند.!
آنتیا با بی توجه ای از جلویش رد شد و به سمت عمارتی رفت که به تازگی بنا کرده بود.
دیوار های بلند و سفید رنگ عمارت اربابی رو به فلک نهاده و ماه بر نوک بلندترین دیوار عمارت لبخند می زد .
نگهبانان جلوی در تعظیمی کردند و آنیتا وارد شد .
فرش ها و قالیچه های زینتی روی زمین و دیوار به سالن پذیرایی جلوه ی زیبایی داده بود.مسجمه های عظیم الجثه که نشانی از حیوانات اسوطره ای یونان داشت در گوشه و کنار سالن به چشم می خورد و تصاویر بسیاری از اجداد زن جوان روی دیوار زده شده بود.یک تصویر بسیار برزرگ با نقاشی های درهم و برهم که نمادی از جنگ الهه های یونان با یک دیگر بود در سمت راست تالار بالای میز غذا چسبانده شده بود .!
در کل خانه نمای زیبا اما وخشتناکی داشت.چنانچه با خیره شدن به تالبوی نبرد اساطیر یونان دلهره و ترسی ناگهانی در وجود هرانسانی می افتاد.!
به ارامی در میان تالار بزرگ قدم می زد و پیراهن بلند ابی رنگش روی زمین کشیده می شد...مهلت زیادی نداشـت .او مسئول این فاجعه بود و بایدان را درست می کرد.
ماجرا این بود که انیتا که ان روز ها زیباترین دختر ان منطقه بود برای سایدن پوست کف پایش سنگ کوچکی را از ته رودخـانه جدا کرد و بعد از ان در یک لحظه اهریمن وارد دنیا شد.
همه چیز محو شد و اسمان به چرخش در امد .ابر ها در هم می پیچیدندو انیتا جیغ می کشیـد .صدای من امدم من امدم اهریمن در دنیا طنین انداخته بود و صدای نیرو های فرازمینی و قدرت های برتر انسانی که دنیا را کنترل می کردند خطاب به او می گفتند :تو بودی که باعث تولد دوباره اهریمن در دنیا گشتی ..واکنون این توهستی که قبل از ورود قطعی اش به دنبال نابودی ان می روی.مقدر ما جاییست بین اوج اسمان و قعر زمین.به مقر م بیا که این اولین راه توست.
و اکنون انیتا می رفت تا به نیروهای برتر از خود نزدیک شود .می رفت تا اولین مرحله از نجات دنیا را پشت سر بگذارید.هزاران بار لعنت به خود کرد که ان اشتباه را کرده بود.بارر ها افسانه ی سنگ جادویی درون رودخانه به گوش رسیــده بود اما او باز هم اشتبا هکرده بود..باز هم افسانه ها را خیالات پنداشتـه و این بار اشتباهش بر ضررش پایان یافته بود.
20 روز بعد جایی بین اوج اسمان و قعر زمین:
هوا بشدت سرد بود...گردنبند کوچکش را روی زمین گذارد و زمزمه کرد :به نابودی اهریمن.
باد شدیدی شروع به وزش کرد و انتیا از قعر زمین به اوج اسمان پرتاب و از اوج به قعر پرتاب شد .سپس دنیا به دور چشمانش چرخید و بیهوش روی زمین افتاد .
وقتی چشمانش را باز کرد در مقابل دریاچه ی درخشان و نقره ای بود..بی ان که خودش بفهمد در زیر نور ماه می درخشید.چند دقیقه طول کشید تا بیاد بیاورد که چه گذشته است.فهید که نیروهای برتر مرحله بعدی را نشانش داده اند.مرحله ی اخر از سه مرحله.!
شب ارامی بود.صدای جیر جیر جیرک ها بگوش می رسید.به دریاچه نقره ای خیره شد .چهره خود را در میان ان می دید.ناگهان همان طور که به اب خیره شده بود در کنار تصویر خود تصویر اهریمن را مشاهده کرد.تصویری سرخ با چشمان اتشین .
سرش را برگرداند.هیچ کس نبود و دوباره به درون اب خیر هشد.تصویر این بار بسیار ارام تر از قبل ولی به همان وضوح نمایان شد و انیتا جیغ بلندی کشید.
احساس خفگی می کرد.گردنبند کمی دورتر افتاده بود .فضا سرخ شده بود و صدای {من برگشتم } در گوشش طنین می انداخت.بوی گند جسد و گوشت مانده حالش را بهم زد و در کنار دریاچه استفراغ کرد.اهریمن دیوانه وار می خندید و اواز بازگشت سر داده بود.
دستانش توان حرکت نداشت ..اگر کمی جلوتر از ان می بود ..اگر می توانست دستش را دراز و گردنبند را بردارد....!
ناگهان اتفاق عجیبی افتاد.اهریمن همچنان دیوانه وار می خندید اما در میان اتشی که اطراف انیتا شعله می کشـید باد سبکی وزید و گردنبند جابه جا شد.دستان بیرمق دخترک بار دیگر برای گرفتن گردنبند دراز شد و صدای اهریمن بی توجه در فضا طنین می انداخت
«موجودات من می ایند و دنیارا به دست خواهند گرفت و تو دختر کوچولو تو..چطور فکر می کنی که می توانی بر اهریمن پیروز شوی..تو من را به این دنیا اوردی..ظاهرا باید ازت ممنون باشم..من باز گشتم ..من باز گشتم..موجودات من می ایند »
انیتا سعی کرد دستانش را تکان دهد
اهریمن نزدیک تر شده بود «دختر کوچولو یک بوس کوچک به من بده..مطمئن باش که زندگی ابدی خواهی داشت »
کمی دیگر مانده بود تا به گردنبند برسد...یک کم دیگر..نوک انگشتانش گردنبند را لمس کرد و دخترک جیغ کشید..«هرگــــــــز »
گویی جانی دوباره گرفته باشد.گردنبند انرژی مخلوقات برتر را در وجودش جاری ساخت و از جا برخاست.نگین را در مقابل چشمان اتشین اهریمن گرفت .نگین سرخ وسط قاب می درخشید و داغ شده بود.اهریمن فریاد کشید :اون رو به من بده..یک زندگی جاودانه خواهی داشت ....از همه چیز دور می شوی..با من می ایی.تو خادم وفادار من هستی من را به این دنیا باز گرداندی..قدرت در دستان ما خواهد بود..
انیتا وسوسه شده بود.دستانش شل شد و گردنبند را به طرف اهریمن گرفت گویا جادویی بسیا قوی انرژی درون وجودش را در هم می شکست
ناگهان باد شدیدی در گرفت .این بار هم باد از طرف مخلوقات برتر به یاری دخترک امده بود.انیتا به خود امد و فریاد کشید :هرگـــــز
یاقوت وسط گردنبند را به سوی چشمان اتشین اهریمن گرفت و فریاد کشید :به همان جایی بازگرد که بوده ای ...
اهریمن جیغ کشید و ناپدید شد و دخترک همزمان با ناپدید شدن او فریادی کشیـد و روی زمین افتاد و در جا جان باخت.!
گردنبند کم کم رنگ گرفت..یاقوت میان ان به یاد لبان پرقدرت دخترک به رنگ سرخ سرخ درامد و قاب دور ان به یاد چشمان پر شعفش قهوه ای گشت..و حرف A روی یاقوت شکل گرفت.
دریا بدن بی جان انیتا دختر فدا شده را به دور دست برد اما گردنبند در گوشه ای افتاد تا مرد ماهیگیری ان را پیدا کرد و به خانه برد..و به همسرش هدیه داد.
افسانه ی انیتا و فداکاری شجاعانه اش پخش شد و این گردنبند نسل به نسل در میان فرزندان پیرمرد چرخید زیرا که ان ها از صمیم قلب به این افسانه اعتقاد داشتند ولی می دانستند که فاش کردن جای گردنبند فقط معنای مرگ همه ی بشر را دارد.!
پایان فلـش بک
دستان بی جان زن جوان بالا امد و گردنبندی با زنجیر ظریف طلا و یاقوت سرخ اتشین با حرف A را در دست دخترش قرار داد.
_می توانی ان پنجر..پنجره رو باز کنی؟
دخترک با غصه گردنبند را گرفت و پنجره را باز کرد...
_مادر دوام بیار..پدر پدر به زودی می رسه
_پدر دیگه باز نمی گردد دخترم..مواظب گردنبند باش و مرا فراموش نکن.!
نور خورشید از پنجره ی کوچک تابیده شد .اخرین شعاع خورشید بر چهره ی زن جوان تابید واو لبخند به لب جان به جان افرین تقدیمکرد...
دخترک از ته دل می گریست.به یاد خاطراتی که داشت می گریست..به گردنبند خیره شده بود..اتفاق عجیبی افتاد..دقایق کوتاهی بعد از مرگ مادرش ..یاقوت میان گردنبند می درخشید.احساس می کرد که غم مادر را فراموش کرده است
حرف های اخرش را بیاد اورد :دخترم هروقت گرمای گردبند سرمای وجودت را گرم کرد بدان که اهریمن به دنبال ان است.از گردنبند حمایت کن و اگر نشد ان را در دنیای مجاور نابود کن تا به دست اهریمن نیفتد.!
با ناباوری به یاقوت خیره شده بود.کف دستانش می سوخت.باید می رفت به دور دست ها فرار می کرد..باید می رفت تا گردنبند به دست اهریمن نیفتد و در نهایت نابودش می کرد....!
شنلش را برداشت و موهای بلند سیاهش را پوشش داد
_______________________________________________
سالیـان بعد جنازه ی دخترک در کنار همان رودخانه ا که انتیا اهریمن را باز گرداند پیدا شد و گردبند هم در کنارش بود.مردمخیلی به افسانه ها اعتقاد پیدا کرده بودند و ساکت کردن ان ها کار اسانی نبود.این شد که گردنبند در بالاترین برج بانک گرینگتوز به درخواست مرددم حفظ و نگهداری شد.چنانچه امـده است که بار ها به این منطقه حمله شده و اکثر حمله ها ناموفق بوده است
ببخشید امیدوارم تکالیف بعدی رو بهتر بنویسم!
تخت شکسته ی زیر پنجره باز هم پر بود.زن جوان با موهای کوتاه طلایی و چشمان درشت ابی که خالی از هرگونه درخشش جوانی بود به دخترش خیره شده بود
دخترک با موهای بلند مشکی که از پدرش به ارث برده بود نگران به مادر می نگریست.این روز ها مادر خیلی بیشتر از قبل بیمار میشد.به چهره ی زردش خیره شد و چشمان ابی که زمانی از ذوق و شوق کار برای فرزندش می درخشید.اشک در چشمانش جمع شده بود اما نباید گریه می کرد.نباید جلوی مادر گریه می کرد و نباید خود را بچه ی لوسی جلوه می داد که نمی تواند از مادرش نگه داری کند.بیاد موهای بلند طلایی رنگ مادرش افتاد.موهایی که هرروز صبح گیس می شد و بالای سر جمع میشد تا دست های پینه بسته ی صاحبش راحتتر کار کند.اما حالا به خاطر ان بیماری ناشناخته... قلب دخترک به درد امد و با نگرانی دستی به موهای خـود کشـید .
زن جوان به آرامی صحبت کرد :دخترم دیگـه وقتش رسیده ..باید چیزی رو بهت بدم که از هر دارایی برای من و پدرت مهم تر بوده .دخترم می دونی که با بدبختی زندگیمون رو گذروندیم اما تا بحال حتی یک بار هم به فکر فروش این شی ارزشمند نیافتاده ایم.باید قول بدهی که از این..که از این شی به خوبی نگه داری کنی و به هیچ عنوان اون رو نفروشی..عزیزم..می تونی این قول رو به مادر بیمارت بدی؟
قطرات اشک ارام ارام روی گونه های سرخ دخترک می غلتید .
«مامان حالت خوب میشه .این طوری حرف نزن.باشه قول می دم ..قول می دم..فقط فقط حرف از وقت ..»
زن جوان اهی کشیـد و گفت : هرکسی به پایان می رسد.مهم این است که با افتخار به نقطه ی پایان هستی نزدیک شود.دخترم می دانم که زیر قولت نمی زنی.این شیء تنها وسیله ایست که نیروهای فرازمینی از انرژی خود برای ساخت ان استفاده کرده اند .
تنها وسیله ای که نیرو های برتر انسانی در جستجوی ان هستند.عزیـزم جادوگران بزرگی همچون لرد سیاه سالیان سال به دنبال این وسیـله بوده اند و البته جادوگران بزرگتر در قرن ها پیش نیز به دنبال این شی ء جادویی بودند. زیرا که این وسیـله وجود اهریمن را اگاهی می دهد و اینست که نیرو های پلید دنیوی به جستجویان هستند که نا بودش کنند.این وسیـله فقط در میـان جنگل دنیای مجاور نابود می شود.دخترم این یک رازه ..ببین این وسیله از پدربزرگان ما به ما رسیده است ..نباید اونو نابود کنی اما تو می دونم دختر قوی و شجاعی هستی..اما اگر اهریمن بیش از این به جستجوی شی گشت اگر وسیــله انقدر داغ شد که سرمای وجودت را گرم کرد باید برای نابود کردنش اقدام کنی.
«مامان من نمی تونم..می دونی که من هیچی از اون دنیا نمی دونم مامان چی شد ؟»
زن جوان به شدت به سرفه افتاد و سپس بریده بریده گفت :درب دنیای مجاور و جنگل تاریکی ان از درون قلبت باز می شود.نشانه ها تورا راهنمایی خواهند کرد.!
فلــش بک :دو هزار سال قبل
خانم جوانی از کالسکه اش پیاده شد .موهای بلند قهوه ای رنگش تا نزدیک کمرش می رسید .چشمان درشت قهوه ای و پوست سفیدش در تاللو نور خورشید برق می زد .
مردی حدودا میانسال با موهای جوگندمی بزیر کاسلکه خم شد و زن پایش را روی کمر وی گذاشت و از کالسکه پایین امد.
مرد لبخندی زد و گفت :بانوی زیبایی به سلامت باشند.!
آنتیا با بی توجه ای از جلویش رد شد و به سمت عمارتی رفت که به تازگی بنا کرده بود.
دیوار های بلند و سفید رنگ عمارت اربابی رو به فلک نهاده و ماه بر نوک بلندترین دیوار عمارت لبخند می زد .
نگهبانان جلوی در تعظیمی کردند و آنیتا وارد شد .
فرش ها و قالیچه های زینتی روی زمین و دیوار به سالن پذیرایی جلوه ی زیبایی داده بود.مسجمه های عظیم الجثه که نشانی از حیوانات اسوطره ای یونان داشت در گوشه و کنار سالن به چشم می خورد و تصاویر بسیاری از اجداد زن جوان روی دیوار زده شده بود.یک تصویر بسیار برزرگ با نقاشی های درهم و برهم که نمادی از جنگ الهه های یونان با یک دیگر بود در سمت راست تالار بالای میز غذا چسبانده شده بود .!
در کل خانه نمای زیبا اما وخشتناکی داشت.چنانچه با خیره شدن به تالبوی نبرد اساطیر یونان دلهره و ترسی ناگهانی در وجود هرانسانی می افتاد.!
به ارامی در میان تالار بزرگ قدم می زد و پیراهن بلند ابی رنگش روی زمین کشیده می شد...مهلت زیادی نداشـت .او مسئول این فاجعه بود و بایدان را درست می کرد.
ماجرا این بود که انیتا که ان روز ها زیباترین دختر ان منطقه بود برای سایدن پوست کف پایش سنگ کوچکی را از ته رودخـانه جدا کرد و بعد از ان در یک لحظه اهریمن وارد دنیا شد.
همه چیز محو شد و اسمان به چرخش در امد .ابر ها در هم می پیچیدندو انیتا جیغ می کشیـد .صدای من امدم من امدم اهریمن در دنیا طنین انداخته بود و صدای نیرو های فرازمینی و قدرت های برتر انسانی که دنیا را کنترل می کردند خطاب به او می گفتند :تو بودی که باعث تولد دوباره اهریمن در دنیا گشتی ..واکنون این توهستی که قبل از ورود قطعی اش به دنبال نابودی ان می روی.مقدر ما جاییست بین اوج اسمان و قعر زمین.به مقر م بیا که این اولین راه توست.
و اکنون انیتا می رفت تا به نیروهای برتر از خود نزدیک شود .می رفت تا اولین مرحله از نجات دنیا را پشت سر بگذارید.هزاران بار لعنت به خود کرد که ان اشتباه را کرده بود.بارر ها افسانه ی سنگ جادویی درون رودخانه به گوش رسیــده بود اما او باز هم اشتبا هکرده بود..باز هم افسانه ها را خیالات پنداشتـه و این بار اشتباهش بر ضررش پایان یافته بود.
20 روز بعد جایی بین اوج اسمان و قعر زمین:
هوا بشدت سرد بود...گردنبند کوچکش را روی زمین گذارد و زمزمه کرد :به نابودی اهریمن.
باد شدیدی شروع به وزش کرد و انتیا از قعر زمین به اوج اسمان پرتاب و از اوج به قعر پرتاب شد .سپس دنیا به دور چشمانش چرخید و بیهوش روی زمین افتاد .
وقتی چشمانش را باز کرد در مقابل دریاچه ی درخشان و نقره ای بود..بی ان که خودش بفهمد در زیر نور ماه می درخشید.چند دقیقه طول کشید تا بیاد بیاورد که چه گذشته است.فهید که نیروهای برتر مرحله بعدی را نشانش داده اند.مرحله ی اخر از سه مرحله.!
شب ارامی بود.صدای جیر جیر جیرک ها بگوش می رسید.به دریاچه نقره ای خیره شد .چهره خود را در میان ان می دید.ناگهان همان طور که به اب خیره شده بود در کنار تصویر خود تصویر اهریمن را مشاهده کرد.تصویری سرخ با چشمان اتشین .
سرش را برگرداند.هیچ کس نبود و دوباره به درون اب خیر هشد.تصویر این بار بسیار ارام تر از قبل ولی به همان وضوح نمایان شد و انیتا جیغ بلندی کشید.
احساس خفگی می کرد.گردنبند کمی دورتر افتاده بود .فضا سرخ شده بود و صدای {من برگشتم } در گوشش طنین می انداخت.بوی گند جسد و گوشت مانده حالش را بهم زد و در کنار دریاچه استفراغ کرد.اهریمن دیوانه وار می خندید و اواز بازگشت سر داده بود.
دستانش توان حرکت نداشت ..اگر کمی جلوتر از ان می بود ..اگر می توانست دستش را دراز و گردنبند را بردارد....!
ناگهان اتفاق عجیبی افتاد.اهریمن همچنان دیوانه وار می خندید اما در میان اتشی که اطراف انیتا شعله می کشـید باد سبکی وزید و گردنبند جابه جا شد.دستان بیرمق دخترک بار دیگر برای گرفتن گردنبند دراز شد و صدای اهریمن بی توجه در فضا طنین می انداخت
«موجودات من می ایند و دنیارا به دست خواهند گرفت و تو دختر کوچولو تو..چطور فکر می کنی که می توانی بر اهریمن پیروز شوی..تو من را به این دنیا اوردی..ظاهرا باید ازت ممنون باشم..من باز گشتم ..من باز گشتم..موجودات من می ایند »
انیتا سعی کرد دستانش را تکان دهد
اهریمن نزدیک تر شده بود «دختر کوچولو یک بوس کوچک به من بده..مطمئن باش که زندگی ابدی خواهی داشت »
کمی دیگر مانده بود تا به گردنبند برسد...یک کم دیگر..نوک انگشتانش گردنبند را لمس کرد و دخترک جیغ کشید..«هرگــــــــز »
گویی جانی دوباره گرفته باشد.گردنبند انرژی مخلوقات برتر را در وجودش جاری ساخت و از جا برخاست.نگین را در مقابل چشمان اتشین اهریمن گرفت .نگین سرخ وسط قاب می درخشید و داغ شده بود.اهریمن فریاد کشید :اون رو به من بده..یک زندگی جاودانه خواهی داشت ....از همه چیز دور می شوی..با من می ایی.تو خادم وفادار من هستی من را به این دنیا باز گرداندی..قدرت در دستان ما خواهد بود..
انیتا وسوسه شده بود.دستانش شل شد و گردنبند را به طرف اهریمن گرفت گویا جادویی بسیا قوی انرژی درون وجودش را در هم می شکست
ناگهان باد شدیدی در گرفت .این بار هم باد از طرف مخلوقات برتر به یاری دخترک امده بود.انیتا به خود امد و فریاد کشید :هرگـــــز
یاقوت وسط گردنبند را به سوی چشمان اتشین اهریمن گرفت و فریاد کشید :به همان جایی بازگرد که بوده ای ...
اهریمن جیغ کشید و ناپدید شد و دخترک همزمان با ناپدید شدن او فریادی کشیـد و روی زمین افتاد و در جا جان باخت.!
گردنبند کم کم رنگ گرفت..یاقوت میان ان به یاد لبان پرقدرت دخترک به رنگ سرخ سرخ درامد و قاب دور ان به یاد چشمان پر شعفش قهوه ای گشت..و حرف A روی یاقوت شکل گرفت.
دریا بدن بی جان انیتا دختر فدا شده را به دور دست برد اما گردنبند در گوشه ای افتاد تا مرد ماهیگیری ان را پیدا کرد و به خانه برد..و به همسرش هدیه داد.
افسانه ی انیتا و فداکاری شجاعانه اش پخش شد و این گردنبند نسل به نسل در میان فرزندان پیرمرد چرخید زیرا که ان ها از صمیم قلب به این افسانه اعتقاد داشتند ولی می دانستند که فاش کردن جای گردنبند فقط معنای مرگ همه ی بشر را دارد.!
پایان فلـش بک
دستان بی جان زن جوان بالا امد و گردنبندی با زنجیر ظریف طلا و یاقوت سرخ اتشین با حرف A را در دست دخترش قرار داد.
_می توانی ان پنجر..پنجره رو باز کنی؟
دخترک با غصه گردنبند را گرفت و پنجره را باز کرد...
_مادر دوام بیار..پدر پدر به زودی می رسه
_پدر دیگه باز نمی گردد دخترم..مواظب گردنبند باش و مرا فراموش نکن.!
نور خورشید از پنجره ی کوچک تابیده شد .اخرین شعاع خورشید بر چهره ی زن جوان تابید واو لبخند به لب جان به جان افرین تقدیمکرد...
دخترک از ته دل می گریست.به یاد خاطراتی که داشت می گریست..به گردنبند خیره شده بود..اتفاق عجیبی افتاد..دقایق کوتاهی بعد از مرگ مادرش ..یاقوت میان گردنبند می درخشید.احساس می کرد که غم مادر را فراموش کرده است
حرف های اخرش را بیاد اورد :دخترم هروقت گرمای گردبند سرمای وجودت را گرم کرد بدان که اهریمن به دنبال ان است.از گردنبند حمایت کن و اگر نشد ان را در دنیای مجاور نابود کن تا به دست اهریمن نیفتد.!
با ناباوری به یاقوت خیره شده بود.کف دستانش می سوخت.باید می رفت به دور دست ها فرار می کرد..باید می رفت تا گردنبند به دست اهریمن نیفتد و در نهایت نابودش می کرد....!
شنلش را برداشت و موهای بلند سیاهش را پوشش داد
_______________________________________________
سالیـان بعد جنازه ی دخترک در کنار همان رودخانه ا که انتیا اهریمن را باز گرداند پیدا شد و گردبند هم در کنارش بود.مردمخیلی به افسانه ها اعتقاد پیدا کرده بودند و ساکت کردن ان ها کار اسانی نبود.این شد که گردنبند در بالاترین برج بانک گرینگتوز به درخواست مرددم حفظ و نگهداری شد.چنانچه امـده است که بار ها به این منطقه حمله شده و اکثر حمله ها ناموفق بوده است
ببخشید امیدوارم تکالیف بعدی رو بهتر بنویسم!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
عظیم ترین گنجینه ی هر انسان هوش سرشار اوست
این بار ثابت می کنم کی هستم
only raven .
این بار ثابت می کنم کی هستم
only raven .





