جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

9 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  111 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  228 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  227 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  312 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  220 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: دفتر خانه ریدل(ارتباط با ناظر)
ارسال شده در: جمعه 13 دی 1392 13:17
نمایش جزئیات
آفلاین
ارباب

ممنون از اینکه جواب دادید. حقیقتش چیزی که در ذهن من هست یک تاپیک برای نوشتن رول در مورد ماموریت های غیرممکن یا سختیه که مرگخوارا میتونن انجام بدن چون تاپیکی پیدا نکردم که بتونه همچین موضوعی رو کامل پوشش بده. فرضا ما تاپیک جانورنماها رو داریم که مرگخوارا میتونن در اون به اشکال دیگه در بیان و حتی ماموریت انجام بدن یا تاپیک مرگخواران دریایی رو داریم که معمولا روی کشتی ماموریت انجام میدن یا زمان برگردان مرگخواران که به گذشته و حال و آینده برن ولی تاپیکی رو نداریم که ماموریت هایی که میتونن انجام بدن رو به صورت خاص پوشش بده.

حالا چه از بعد جدی که کمتر طرفدار داره چه بعد طنز. جدی میتونه دزدیدن قدح اندیشه دامبلدور باشه، طنز میتونه خوردن معجون مرکب توسط یکی از اعضا مثلا مورفین:دی و نفوذ اون به محفل باشه. در کل منظور کلی من همینه. با این تفاصیل اگه به درد میخوره که امر بفرمایید ایجادش کنیم ولی اگر تاپیک های دیگه میتونن همین هدف رو پوشش بدن یا بنا به هر دلیل دیگه که بنده اجازه نمیدم به خودم حتی دلیلشو بپرسم بفرمایید که بیخیالش بشوم.

اژدهاهایتان فدای یک تار موی نداشته تان
جان نثار

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: دفتر خانه ریدل(ارتباط با ناظر)
ارسال شده در: جمعه 13 دی 1392 07:49
نمایش جزئیات
آفلاین
با توجه به اینکه فیلم مورد اشاره شما رو ندیدم ،بطور کامل متوجه هدف و محتوای تاپیک نشدم.ولی کلمات "هنرهای مبارزه و کماندو" یه حس مشنگی در ما ایجاد کرد!و اصولا موافق تاپیک هایی که بیشتر حس و حال مشنگی دارن تا جادویی، نیستم.اینجور تاپیکا فقط در سوژه اول موفق عمل میکنن.بعدش به دلیل کمبود سوِژه و محدودیت موضوع جذابیتشون رو از دست میدن.

بنابراین...به نظر ما، گوشه ای از هنرهای اژدهاهای مرگخواما را به رخ جهانیان نکشانین!


این وسط چیزی که برای من جالب بود اسم تاپیک بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: دفتر خانه ریدل(ارتباط با ناظر)
ارسال شده در: پنجشنبه 12 دی 1392 17:39
نمایش جزئیات
آفلاین
ارباب

نظر به نیاز روزمره جامعه مرگخواران به نمو و پیشرفت بر آن شدیم تا پیشنهاد ایجاد تاپیکی جدید بنماییم تا آن مشنگان های و هوی پرست فکر نکنند که با فیلم های هالیوودی و تهاجم فرهنگی زده و نخ نما شده مانند "act of valor" میتوانند هنرهای مبارزان و کماندوهای خود را به رخ جهانیان بکشانند که آن بیخبران در خواب بودند که مرگخواران تشکیل گردید و چه بسا ماموریت های غیر ممکن که به سرانجام رساندیم. معذلک تقاضای تاسیس تاپیکی جدید به نام "خورندگان مرگ" مینماییم تا گوشه ای از هنرهای اژدهاهای مرگخوار شما را به رخ جهانیان بکشانیم.

متشکرم
مرگخوار جان نثار

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنتونین دالاهوف در 1392/10/12 17:44:14
پاسخ به: دفتر خانه ریدل(ارتباط با ناظر)
ارسال شده در: دوشنبه 9 دی 1392 00:15
نمایش جزئیات
آفلاین
ما عادت داریم قبل از پاسخ دادن شخصیت طرف رو به خوبی بسنجیم.و چه معیاری بهتر از تراوشات ذهنی اون فرد؟!

نقل قول:
از میان پرده های رنگ باخته و کشیده، باریکه نازکی از نور به داخل اتاق خواب تاریک تابید و مانند لکه ای سفید بر چهره تاریک فردی نقش بست

سیاه نمایی!


نقل قول:
با دقت در آینه به دو حفره وسط صورتش نگاه کرد که مبادا برخی در خواب برایش دماغی کاشته باشند.

بدبینی!


نقل قول:
در این حین کارگردان جهت سود، آگهی بازرگانی مایع ظرفشویی چشمک را ساخت !

سود جویی! طمعکاری..فرصت طلبی!
این همه صفت بد فقط در یک جمله!


نقل قول:
در میان مسواک های رنگارنگ و برچسب دار ردیف شده یارانش، دنبال مسواک خود گشت.

اسراف!حیف و میل بیت المال!
فقط یک مسواک کافی نیست؟حتما هر شخصی باید مسواک جداگانه داشته باشد؟مطمئنیم شما برای مهمانانتان هم مسواکی جداگانه در نظر میگیرید!


نقل قول:
باز این پدر مشنگ مان مسواک ما را به اشتباه بردند.

بی احترامی به والدین!


نقل قول:
اشاره ای دیگر کرد، مسواک جان گرفت

تنبلی مفرط!
انجام کارها با اشاره و چشمک!


نقل قول:
روی آن خمیری رنگارنگ نقش بست

ظاهر بینی!


نقل قول:
پس از دقایقی کف بازی و شستشو،

سهل انگاری در انجام کارها!


نقل قول:
با دقت در آینه به دو حفره وسط صورتش نگاه کرد که مبادا برخی در خواب برایش دماغی کاشته باشند.

مقاومت دربرابر هرگونه تغییر!


نقل قول:
به لذت بی پایان تعطیلات و نبود یاران بی عرضه و مزاحمش می اندیشید

قدرنشناسی!نمک خوری و نمکدان شکنی!


نقل قول:
«ایوان...مونتی...تریلانی...مورف...مادر جان...آنتونین...بلاتریکس...

نقل قول:
«نجینی ! کجایی دختر ؟ بیا بریم به گل های دم در باید آب بدیم ! »

وابستگی به دیگران...کمبود اعتماد به نفس.


نقل قول:
پیکری وزغی شکل و تمام صورتی درب ورودی آهنی حیاط در پایین تپه را گشود و سربالایی پر از برف و لغزنده را بالا می آمد.

تمسخر ویژگی های ظاهری دیگران.


نقل قول:
و سپس یک نفس باقی مانده شیر داخل بطری را سر کشید

مصرف گرایی!


نقل قول:
از جایش بلند شد و از پس پنجره کثیف، به منظره سفید پوش دهکده ای خیره شد

سطحی نگری!کوته بینی!


نقل قول:
سریعاً خود را جمع و جور کرد و به مقابل باغچه برگشت.

تظاهر!

خب...به یک جمع بندی و شناخت کلی رسیدیم.

پاسخ نامه شما در اسرع وقت توسط پرنده ای بسیار وحشی به وزارتخانه ارسال خواهد شد.


امضا...یک دوست!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: دفتر خانه ریدل(ارتباط با ناظر)
ارسال شده در: یکشنبه 8 دی 1392 20:35
نمایش جزئیات
آفلاین
از میان پرده های رنگ باخته و کشیده، باریکه نازکی از نور به داخل اتاق خواب تاریک تابید و مانند لکه ای سفید بر چهره تاریک فردی نقش بست که روی کاناپه زهوار در رفته ای داخل شنلی سیاه در خود پیچیده بود. پلک هایش همانند کرکره ای در دو حرکت متوالی پایین و سپس بالا رفت و مردمک قرمزش از بالا به پایین سر خورد و سفیدی چشمش را پر کرد.

لرد سیاه زودتر از هر صبح دیگری با اولین باریکه نور از خواب بیدار شد، پیش از آنکه کاملاً از روی کاناپه بلند شود، به سرعت دست استخوانی و لاغر خود را داخل شنلش فرو کرد و از وجود چوبدستی اش اطمینان حاصل کرد. به دنبال اشاره ای دایره وار از سوی انگشتانش، صدای ترق و تروق ناشی از شکسته شدن خودکار قلنج های او در اتاق طنین انداخت.

پرده های سیاه و غبار آلود یکی پس از دیگری با خرامان و اندکی مکث به کنار گشوده شدند. اتاق تاریک اکنون مبدل به مخروبه ای پر نور شد که هر سوی آن چیزی پرتاب شده بود؛ از چمدان نیمه باز گرفته تا کمدهای تکه تکه شده و تخت از وسط دو نیم شده و پاکت های نامه و شیشه خرده های مختلف بر کف زمین !

از جایش بلند شد و از پس پنجره کثیف، به منظره سفید پوش دهکده ای خیره شد که در پایین دست تپه خانه ریدل ها قرار داشت. می توانست آدم برفی های احمقانه را ببیند که مقابل خانه های ماگل ها ساخته شده بودند. خبری از مه صبحگاهی نبود و پس از چندین روز بارش سنگین برف، خورشید درخشانی از پشت تپه ها بیرون آمده بود. بی تفاوت به سمت آینه دیواری شکسته شده ای رفت که در کنج دیگر اتاق قرار داشت.

«اوه ! جای شکرش باقیه که این بار به دماغ مان دست نزدند... »

با دقت در آینه به دو حفره وسط صورتش نگاه کرد که مبادا برخی در خواب برایش دماغی کاشته باشند. با خیالی آسوده از مقابل آینه کنار رفت و از اتاق خارج شد.

با آرامش و وقار خاصی از پله ها پایین آمد و وارد پذیرایی بهم ریخته و شلوغ شد. پس از ور انداز کردن اطراف نفس راحتی کشید. بلاخره کریسمس آمده بود و تمام افرادش یک به یک رفته بودند و چند روزی به خانه اجازه نفس کشیدن دادند. به شومینه روشن خانه نگاه می کرد. به جای هیزم، پیانوی مادر لرد در داخل شومینه مشتعل شده بود. بر لبه شومینه، جوراب های پاره پوره و لجن گرفته افرادش آویزان شده بود و رایحه به شدت خوش ! آنها فضای پذیرایی را مالامال از حس کودکانه کریسمس کرده بود. همگی شان با آرزوی پر شدن جورابشان از کادوی بابانوئل، شب گذشته از آنجا رفته بودند. لرد با ذوقی کودکانی و قدم هایی سریع زیر پاهای برهنه اش بسته های رنگارنگ قاقالیلی ها یاران شلخته خود و تکه های خرد شده چراغک های لوستر غول پیکر را لگد مال کرد و به سمت آشپزخانه رفت. درب خون آلود آن را با اشاره دستانش کنار راند و داخل شد.

از کنار منظره با شکوه کیک میوه ای پاشیده شد بر کف آشپزخانه گذشت و به مقابل سینک ظرفشویی رسید که کف آن مردابی تجمع یافته بود. با اکراه و تاسف به حال یارانش چشمکی زد و به کسری از ثانیه مرداب تجمع یافته تخلیه شد و سینک ظرفشویی برق زد. (در این حین کارگردان جهت سود، آگهی بازرگانی مایع ظرفشویی چشمک را ساخت !) . سپس از کابیت بالای ظرفشویی در میان مسواک های رنگارنگ و برچسب دار ردیف شده یارانش، دنبال مسواک خود گشت.

«ایوان...مونتی...تریلانی...مورف...مادر جان...آنتونین...بلاتریکس...آه ! باز این پدر مشنگ مان مسواک ما را به اشتباه بردند. نمیدانم اسکلت دیگه دندانشو برای چی مسواک میزنه »

با نگاه تاسف آور به مسواکی نگاه کرد که دسته آن لاک پشت نینجا بود و از داخل مغز لاک پشت موهای مسواک بیرون زده بودند. اشاره ای دیگر کرد، مسواک جان گرفت و روی آن خمیری رنگارنگ نقش بست و به درون دهان لرد سیاه فرو رفت و به رقص طولی و عرضی خود ادامه داد.

پس از دقایقی کف بازی و شستشو، به سمت یخچال بسیار قدیمی و رنگ و رو رفته گام برداشت. به تصاویر متحرک و احمقانه یارانش، دست نوشته ها و امضاهای آنها بر درب یخچال آه تاسف آمیز دیگری فرستاد. آن را باز کرد و برای اولین بار در عمرش احساس کرد که قلبش در جای دیگری از بدنش می تپد اما سریعاً خود را جمع و جور کرد. آنی مونی، آشپزش به همراه پتو و سایر ضمائم استراحت، داخل یخچال خوابیده بود. بی تفاوت او را کنار زد و شیشه شیری را بیرون کشید، درب یخچال را محکم بست. برگشت که برود اما مجدداً به سمت یخچال برگشت. چشمانش برقی شیطانی زدند. در حرکتی سریع درب یخچال را باز کرد و کروشیویی به داخل یخچال فرستاد و درب را بست. لبخند موذیانه ای بر لبانش نقس بست. به سمت میز رفت و روی یکی از صندلی های مقابل میز نشست. صدایی گنگ و بسته از داخل یخچال به گوش رسید:

«خواهر، برادر ! چرا اذیت میکنید من رو؟ اگر به ارباب نگفتم. بابا ! اینجا زن و بچه زندگی میکنه. شرف داشته باشید. اه. »

لرد سیاه جرعه از بطری شیر نوشید، سپس به اطرافش نگاه کرد تا کسی نباشد، سپس با لبخندی گشاده و موذیانه، اما بدون صدا شروع به خندیدن و ریسه رفتن کرد. سپس با همان لبخند کودکانه، دست در داخل شنلش فرو برد و کلاه بابانوئلی سفید و سرخی را بیرون آورد. با دقت آن را بر سر عریانش کرد و سپس یک نفس باقی مانده شیر داخل بطری را سر کشید و از جایش بلند شد و به سمت پذیرایی قدم برداشت.

«نجینی ! کجایی دختر ؟ بیا بریم به گل های دم در باید آب بدیم ! »

سپس با همان ذوق عجیب و غریب درب خانه ریدل ها را تا نیمه باز کرد. جریان بسیار خنک و مواج هوا به داخل خانه راه یافت. با لبخند رضایت بخش دیگری کاملاً خارج شد و درب را پشت سرش بست. ریش های آویزان و قندیل بسته که به درب خانه میخ شده بودند را با اشاره ای محو ساخت و به جای آن تاج گلی خون آلود ظاهر ساخت. با هر قدمش به سمت باغچه مقابل خانه، یخ و برف کف زمین به لحظه ای آب می شدند و راه برایش بازتر می شد. به مانند تکاندن پارچه ای از روی کاناپه، انگشت اشاره اش را تکان کوچکی داد و برف روی باغچه سفید پوش آب شد و گل و گیاهان یخ بسته، زنده شدند.

پشت سرس نجینی، مار وفادارش به سمت باغچه خزید اما پیش از آنکه به درون آن بخزد سر خود را در کف دستان اربابش یافت.

«آ ! نجینی. بارها به تو گفتم که رژیم گیاهخواری برایت خوب نیست دختر جان. امروز میتونی از گاو همسایه تغذیه کنی. خونه نیستن. به تعطیلات رفتن. »

سپس سر نجینی را فشار داد و جریان روان زهر مار بر روی گل ها و گیاهانی به رنگ های سیاه، خاکستری و سرخ پاشیده می شد. سپس در حالیکه راه می رفت و به آرامی و با دقت سوت می زد، مار را با خودش به این ور و آن ور می کشید و باغچه را آبیاری می کرد. نگاهی زیرکانه به اطراف کرد. همچنان کسی در آن حوالی نبود. با شک و تردید شروع به زمزمه آهنگ جینگل بل و مری کریسمس نمود و سپس سوزنش در رفت و با صدای بلند و رقص کنان آنرا می سرود.

چشمانش را بسته بود. به سمت برف دوید و روی آن پاتیناژ می رفت. نجینی را در این حین همانند تسبیح یا زنجیز لوتیان دایره وار می چرخاند.

در حین رقص بر روی زمین یخ زده به لذت بی پایان تعطیلات و نبود یاران بی عرضه و مزاحمش می اندیشید و چه کارهایی که چندین دهه فرصت نیافتاده بود با لذت تمام آنها را انجام دهد. همه مانند آرزوهای دست یافتنی مقابل چشمانش می چرخیدند. می رفت که از ته دل بخندد که صدای سرفه ای خفیف و زنانه از پایین تپه شوقش را در هم کوبید.

سریعاً خود را جمع و جور کرد و به مقابل باغچه برگشت. زیر لب لعنت و نفرین های می فرستاد. نجینی که طی رقص هایش اربابش دویست دور در خودش پیچ و تاب خورده بود را به زحمت فراوان باز کرد و بدون توجه به اطرافش مشغول زهریاری باغچه شد. زیر چشمی به پایین تپه نگاهی گذرا کرد. پیکری وزغی شکل و تمام صورتی درب ورودی آهنی حیاط در پایین تپه را گشود و سربالایی پر از برف و لغزنده را بالا می آمد. لرد سیاه در نگاه اول تصور کرد که کیک خامه صورتی رنگی با طرح وزغ است که احتمالاً یک جن خانگی زیر آن قرار گرفته و در حال حمل آن است.

کیک خامه ای صورتی رنگ نزدیک تر شد و چهره ی زنی وزغ مانند در چشمان لرد سیاه نمایان شد. بدون توجه به هویت ماگل یا جادوگر آن زن، کلاه بابانوئلی خود را تا بالای چشمانش پایین کشید و با سری افتاده وانمود کرد که زن را ندیده و به باغچه نگاهی گذرا کرد.

«اوه چه برفی ! اهم. روز دل انگیزتون به خیر. اینجا منزل آقا و خانم ریدل هستش؟ درست اومدم؟ »

لرد سیاه همچنان بدون آنکه سرش را بالا بگیرد اصواتی مبهم و کمی خشن به نشانه تایید از دهانش خارج نمود.

«کسی از اقوام آقا و خانم ریدل داخل منزل هستن؟ »

لرد سیاه همچنان سرش را پایین نگاه داشته بود. در حرکتی سریع سرش را به نشانه پاسخ منفی به سمت چپ و راست تکان داد. زن با تعجب به سر نجینی که در کف دست لرد قرار داشت نگاه کرد.

«ئم. شلنگ قشنگی دارین. شما قاعدتاً باید باغبان این خانه باشین. بسیار خب. نامه ای محرمانه دارم که لطفاً از باز کردنش خودداری کنید. مستقیماً وقتی یکی از اربابان تان تشریف آوردن به خدمتشون ببرین. »

لرد سیاه با خشمی وصف ناپذیر کله نجینی را در کف دستش فشار می داد و جریان زهر پاشی بر روی گل های باغچه شدید و شدیدتر می شد. دلش می خواست تا با یک اشاره زن وزغ مانند را تبدیل به کیک خامه ای کند. اما سر قول دیشبش باید می ماند. به خودش قول داده بود که دو هفته تعطیلات کریسمس را آدم نکشد. به سختی به خشمش مسلط شد و سری مختصر به نشانه قبول نامه تکان داد و آن را سریعاً از دست زن تحویل گرفت.

«خیلی ممنونم. در ضمن اگر با شما بدرفتاری میشه می تونید به ژاندارمری یا اداره پلیس فکر می کنم بهش میگین، بله، به همان اداره پلیس دهکده تان برین و از این خانواده شکایت کنید. شخم خوردن دماغ تان گویای این حقیقته. کریسمس مبارک. روز خوبی داشته باشین. »

زن صورتی پوش سری تکان داد و به سمت پایین تپه رفت. بهترین موقعیت بود تا لرد سیاه ترتیبش را بدهد اما کنجکاوی اش در مورد نامه محرمانه توجه او را بیشتر جلب کرد. خرخره نجینی که نفس های آخرش را می کشید، رها کرد و پاکت نامه را ورانداز کرد. مهر آشنای وزارت سحر و جادو بر پاکت نامه توجهش را جلب کرد. به سمت خانه رفت، داخل شد و درب را پشت سرش بست...

تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دلوروس آمبریج در 1392/10/8 20:40:46
ویرایش شده توسط دلوروس آمبریج در 1393/2/22 10:12:09
No Country for Old Men


پاسخ به: دفتر خانه ریدل(ارتباط با ناظر)
ارسال شده در: چهارشنبه 15 آبان 1392 01:04
نمایش جزئیات
آفلاین
چارلی عزیز

حتما میدونین.ولی برای آیندگان تکرار میکنم که محل دادن درخواست مرگخوار شدن اینجاست.

گذشته از این...شخصیت چارلی در کتاب یک شخصیت صد در صد سفید و محفلیه.تو سایتم سعی میکنیم موارد اساسی کتاب رو رعایت کنیم.بنابراین چارلی نمیتونه مرگخوار بشه.

حتی اگه شما شخصیت مناسبی رو انتخاب کنین, باز هم نمیتونین مرگخوار بشین.دلیلش همون چیزیه که دامبلدور به شما گفت.درخواست عضویت محفل شما چرا رد شد؟چون فعالیت ایفای نقش ندارین.هدف این دو گروه فعالیت ایفای نقشه.فعالیت ایفای نقش هم ارتباط با ناظر و گفتگو با مدیران نیست.شما یه نگاهی به لیست پستاتون بندازین.همشون از همین دسته هستن.
شما تا وقتی فعالیت واقعیتونو در ایفای نقش و سوژه ها شروع نکنین, نه میتونین عضو محفل بشین نه مرگخوار.


موفق باشید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: دفتر خانه ریدل(ارتباط با ناظر)
ارسال شده در: سه‌شنبه 14 آبان 1392 18:46
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام
من می خواهم بیایم توی مرگخواران اجازه میدهید.
راستی موهایتان را کدام ارایشگاه زدید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
مراقب خودت باش.
پاسخ به: دفتر خانه ریدل(ارتباط با ناظر)
ارسال شده در: جمعه 19 مهر 1392 23:24
نمایش جزئیات
آفلاین
خیال داشتم یه فکری براش بکنم.ولی اگه شما فکر میکنین هنوزم قابل استفاده هست بازش میکنم.تا جایی که ممکنه ازش استفاده میکنیم.بعد اگه دیدیم دیگه مشتری نداره میتونیم اون "یه فکری" رو بکنیم!
گرچه زیاد با سوژه های عقد و عروسی لرد موافق نیستم.ولی اگه طرفدار داره نمیشه کاریش کرد!
به نظر من اگه دقیقا مطابق سبک یه سریال خاص نوشته نشه بهتره.کسایی که اون سریالا رو ندیدن هم سر در بیارن و بتونن بنویسن.

تاپیک باز شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: دفتر خانه ریدل(ارتباط با ناظر)
ارسال شده در: جمعه 19 مهر 1392 23:14
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام ارباب میشه این تاپیک افسانه ولدمورتو بازش کنین سوزه جدید بدیم ببینین شما مادر دارین مرگخوار با موی قرمزم دارین خب پس یه حریم ولدمورت با هم بسازیم حال میده به جان شما

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
و همانا بر ساحره و جادوگر(!) واجب است که وصیت نامه ی خود را زیر بالشت قرار دهد(یا توی امضایش بنویسد و لب تابش را زیر بالشتش بگذارد!) و این‌گونه بود که ما بر آن شدیم تا وصیت نامه‌ای از خود تنظیم کنیم و در اینجا قرار دهیم تا الگویی باشد برای آیندگان.
.
.
.
و بدانید که مرگ حق است؛ پس در مرگ من نگریید که دستمال گران است و برای هر دستمال کاغذی چه تعداد درخت که قطع نمی‌شود و غیره.
.
.
.
.
.
وصیت می‌کنم من را یازده متر زیر‌زمین خاک کنید. تحمل صداهای پای روی قبرم را ندارم.
.
وصیت می‌کنم سنگ قبرم دو جداره باشد. تحمل درد‌ودل های مردم را ندارم وقتی که می‌میری هم ولت نمی‌کنند!

وصیت می‌کنم مرا با هدفون و گوشیم خاک کنید. صف حساب کتاب طولانی ـست حوصله ام سر می‌رود خب.
.
وصیت می‌کنم قبرم سیستم تهویه مطبوع داشته باشد. آن زیر بو می‌دهد!
.
وصیت می‌کنم قبرم عایق حرارتی باشد در زمستان و تابستان ناراحت نشوم.
.
وصیت می‌کنم بخاری در قبرم بگذارند. تا تنم در گور نلرزد.(!)
.
وصیت می‌کنم حشره کش و مرگ‌موش به قدر نیاز دور مزارم بچینند.
.
وصیت می‌کنم دور قبرم خندق بکنند. دورش هم تمساح بگذارند. از این ملت بعید نیست به جان جنازه‌ام بیفتند.
.
وصیت می‌کنم کفن و سنگ لهد م سیاه باشد. سیاه به من می‌آید.
.
وصیت می‌کنم سرقبرم آهنگ‌های قردار بگذارید تا "شادروان" شوم.
.
وصیت می‌کنم دعوا کنید سر قبرم با بقیه‌ی روح‌ها ببینیم بزنیم زیر خنده.
.
وصیت می‌کنم بعد مرگم برای همه تعریف کنید چه انسان گولاخی بودم. حالا واقعی هم نبود فدای سرتان.
.
وصیت می‌کنم سر قبرم بنویسید "بزرگ خاندان بوقی؛ بوق‌زن اعظم".
.
وصیت می‌کنم سر قبرم گریه نکنید. سوسن خانوم بگذارید و دوبس دوبس بزنید بترکانید. روح ارواح هم شاد می‌شود. ثواب دارد.
.
خودمان که می‌دانیم مرده‌ایم حالا هی باید گریه کنید حالمان را بدتر کنید؟
.
وصیت می‌کنم یک نوار ضبط شده سر قبرم بگذارید که به هر کس از اطرافم رد می‌شود تیکه بیندازد.
.
وصیت می‌کنم که وصیت نامه ام را پاره نکنید. شگون ندارد بوقی‌ها.
.
وصیت می‌کنم سر قبرم تلویزیون بگذارید. حوصله مان آنجا سر می‌رود.
.
وصیت می‌کنم اگر هر چه زور می‌زدید و در قبر نمی‌رفتم چیزی را بر سرم نزنید. قلقلک بدهید.
.
وصیت می‌کنم بخندید تا وقتی وقت دارید. ما که نخندیدیم ولی حداقل خنداندیم.


پاسخ به: دفتر خانه ریدل(ارتباط با ناظر)
ارسال شده در: پنجشنبه 18 مهر 1392 00:52
نمایش جزئیات
آفلاین
دو دقیقه بریم بیرون شما بشینی با مادرمون حرف بزنی؟...چشم!...فرمایش دیگه ای نبود؟

گذشت اون دوران پیرمرد...گرچه خطری هم نداری.شما رو میشه ده سال با مادر خواهر تنها گذاشت که حرف بزنی!!

درمورد لونه پرنده...واقعا فکر کردی فاش نمیشه؟فکر کردی پنهان میمونه؟

جامعه جادوگری میخواد بدونه این مدتی که نبودی چیکار میکردی؟آیا غیر از اینه که مدل شده بودی؟...مدل چی؟...بله!عرض میکنیم...یعنی میفرماییم!

مدل این!

بله...لونه پرنده اس!

الان شما یا هیچ موجود زنده و غیر زنده دیگه ای میتونه ادعا کنه که این شما نیستی؟اوم مو و اون دماغ و اون ریش مال شما نیست؟

خورشید پشت ابر پنهان نمیمونه...گرچه در گذشته هم تمایلات آشکاری به لونه پرنده بودن از خودت نشون داده بودی.بفرمایین.این عکسی از دوران جوانی شما نیست؟اونی که پشت سرتونه هم گلرت نیست که از مدل ریش و حلقه های عجیب و غریب و خالکوبی مسخره روی دستش میشه به آنرمال بودنش پی برد؟

بله ریشو...خورشید پشت ابر چی؟....پنهان...نمیمونه!


حالا برو جوجه خروستو خاموش کن.باز شعله ور شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!