در میدان گریمولد سکوت عجیبی حکمفرما بود.با وجود اینکه وسط فصل تابستان بود، درهوا سرمای غیر منتظره ای وجود داشت.ساکنین خانه های آن اطراف یا به درون خانه ی گرمشان پناه برده بودند و یا برای گذراندن تعطیلات به جاهای مختلف سفر کرده بودند.
در میدان تنها یک نفر دیده می شد.دخترک شنل پوشی که با بی قراری در آن اطراف قدم میزد.صدای«پاق»بلندی، هم باعث شکسته شدن سکوت شد و هم رشته ی افکار دخترک را از هم گسست.شخصی که پدیدار شده بود نیز مانند دخترک شنل به تن داشت اما ظاهرا او یک مرد بود.دختر جوان به آرامی سوی اورفت وگفت:
_ پرفسور لوپین؟
لوپین به آرامی برگشت و با دیدن دخترک آثار تعجب در چهره اش پدیدار شد:
_بله؟
_ احتمالا منو به خاطر نمی آرید ولی من در سال سوم تحصیلم دانش آموز شما بودم.من لیزا هستم،لیزا ترپین.
لوپین چهره اش را در هم کشید گویی میخواست چیزی را به خاطر بیاورد،و پس از مکثی طولانی پاسخ داد:
_آه ه ه ه ه.....البته.خوب من چیکار میتونم برات بکنم لیزا؟
به نظر میرسید لیزا هول شده است.به آرامی گفت:
_خب....راستش....من میدونم انجمنی توی این خیابون هست به نام محفل ققنوس که تحت رهبری دامبلدور ه و شما هم توش عضو هستید.راستش منم خیلی مشتاقم که با پیروان لرد...لرد...لرد ولد..مورت مبارزه کنم ومیخوام توی محفل ققنوس عضو بشم.میخواستم بدونم امکانش هست؟
_خب...تو مطمئنا تحصیلاتت تموم شده نه؟
_بله.
_یادم میاد تو گروه ریونکلا بودی پس بنابر این دختر باهوشی هستی ولی خب دست من نیست.باید با دامبلدور صحبت کنی.
_چه جوری میتونم این کارو بکنم پرفسور؟
لوپین تکه کاغذ ی را از جیبش در آوردوسه بار با چوبدستی به آن ضربه زد.در مقابل چشمان حیرت زده ی لیزا کاغذ آتش گرفت و پری چند رنگ به جا گذاشت که مشخص بود پر یک ققنوس است.سپس صدای «پاق»دیگری به گوش رسید و لیزا مدیر سابق مدرسه اش را دید که روبه لوپین میگفت:
_سلام ریموس.با من کاری داشتی؟
لوپین جواب داد:
_اوه آلبوس تازگیا خیلی حواس پرت شدی.این خانم جوان مایلند به عضویت محفل در بیاند.
دامبلدور به سمت لیزا برگشت و با دیدن او تعظیم کرد وگفت:
منو ببخشیدکه متو جهتون نشدم خانم.پس شما میخواید عضو محفل بشید....میتونم بپرسم محفل رو از کجا میشناسید؟
_راستش اگه بگم فکر نکنم بتونم عضو محفل بشم...اممم...برادر من تحت طلسم فرمان مرگخوار شده بود.من یک بار با ذهن جویی فهمیدم در یکی از جلساتشون راجع به محفل حرف میزدند.مرگخوار ها برادرم رو کشتند اما من از اون اطلاعات خوبی به دست اوردم که میتونه کمکتون کنه.
_مطمئنا با این اطلا عاتی که میگی می تونی عضو بشی.ولی قوانین سختگیرانه تر
شده.تو تحت تاثیر محلول راستی باید به هرگونه ارتباط بامرگخوار ها اعتراف کنی و پیمان ناگسستنی ببندی که به محفل وفا دار میمونی.این شرایط رو قبول داری؟
لیزا سرتکان داد.آلبوس کاغذی از جیبش در آورد و گفت:
_پس باید به قرارگاه بریم.این کاغذ رو بخون وحفظ کن.
خانه شماره 12 آرام پدیدار شدو هر سه نفر را به سمت خود فرا خواند.
خب، رول بدی نبود. میتونستی سوژه بهتری از شرح چگونگی درخواستت بنویسی و بهتر بود به رول میپرداختی تا عضویت در محفل. همینطور رولت مقداری بد تمام شده بود و دیالوگهای آن مقداری غیرقابل تصور بودن.برای مثال صحبت ریموس با آلبوس. همینطور خواندن ذهن یک مرگخوار که 100% چفت شدگی را بلد است نمیتواند انجام گرفته باشد. فضاسازی خوبی داری ولی باید بیشتر روی دیالوگها و سوژت کار کنی.
تأیید نشد!
پیشنهاد میکنم یه بار دیگه سعی کنی.
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
[[single]] در جستجوی راز ققنوس (عضویت)
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر

چندین تن از اعضای محفل ققنوس در آشپزخانه قرارگاه دور میز بلند چوبی نشسته بودند. سکوتی ناراحت کننده بین آنها برقرار بود. هر از گاهی تنها صدای هق هق یا پاک کردن بینی به گوش می رسید. رموس لوپن که تیرگی زیر چشمانش از همیشه بیشتر بود سرش را میان دو دست گرفته بود و به عکس پیش رویش نگاه می کرد، همان عکسی که اعضای محفل اولیه را نشان می داد و تنها چند نفر از آن جمع جان سالم به در برده بودند. در کنار او تانکس هر از گاهی بینی خود را بالا می کشید. آرتور ویزلی دستش روی شانه همسر گریانش بود و به نوشیدنی خود خیره مانده بود. مدآی نیز روبروی آتش روی صندلی همیشگی سیریوس بود. شعله های آتش زخم های روی چهره اش را عمیق تر نشان می داد. چشم جادوئیش ظاهراً به جایی بیرون از خانه خیره شده بود و بعد سری به نشانه رضایت تکان داد. صدای باز و بسته شدن در آمد و بعد از چند لحظه آلبوس دامبلدور قدم به آشپزخانه گذاشت. نگاهی به چهره های ماتم زده یارانش انداخت و روی نزدیک ترین صندلی نشست. می دانست که تنها او می تواند کمی این جمع را به خود بیاورد. بنابراین شروع به صحبت کرد:
- تانکس عزیزم! خوشحالم که از سنت مانگو مرخص شدی.
در جواب او تانکس به زور لبخندی زد و سرش را به نشانه تشکر تکان داد.
آلبوس نگاهش را مستقیم به لوپین دوخت و ادامه داد:
- می دونم برای همه از دست دادن سیریوس ماتم بزرگیه ولی کسی هست که از همه ما سوگوارتره و به تک تک شما نیاز داره.
- آلبوس تو خودت می دونی! سیریوس برای من مثل یک برادر بود.
تونکس به آرامی دست او را گرفت و فشرد و گفت:
- اون برای همه ما دوست عزیزی بود.
آلبوس بلند شد و به آرامی شروع به قدم زدن کرد و گفت :
- مالی از نامه های اخیر رون گفتی؟
مالی به بقیه نگاهی انداخت و گفت :
- خیلی نگران هریه. بعد از مرگ سیریوس یک کلمه هم در این مورد با رون و هرمیون صحبت نکرده. هرمیون به رون گفته که هری خلی تنها شده. می دونین که... سیریوس برای هری حکم همه خویشاوندانی رو داشت که هیچ وفت ندیده.
آرتور گفت :
- آلبوس فکر می کنی مشکلی باشه اگه تابستون بیاد بارو؟ نباید پیش اون موگل ها بمونه.
- از نظر من ایرادی نداره اما من یه درخواست از همه شما دارم...
و به تک تک افراد حاضر نگاهی انداخت و ادامه داد :
- ... فردا برای استقبال از هری به کینگز کراس برین. حضور شما می تونه دلگرمی بزرگی باشه.
رموس لبخند کمرنگی زد و گفت:
- من و تانکس همین برنامه رو داشتیم. تازه فکر کردیم یه گپی هم با دورسلی ها بزنیم.
- آره! اونطوری که از بچه ها شنیدم فکر کنم خاله هری از موهای صورتی من خیلی خوشش بیاد!
طنین خنده افراد آشپزخانه بعد از چند روز سوگواری و ناراحتی عجیب می نمود ولی این بحث باعث شده بود همه اندکی از فشار و ناراحتی چند روز اخیر رهایی پیدا کنند.
آلبوس با لبخند گفت:
- پس فردا همه کینگز کراس باشین. مدآی! بودن تو خیلی مهمه. حتماً بیا، حتی اگه یه لشگر آدم مشکوک به جاسوسی این اطراف پرسه میزد!
- خیالت راحت باشه آلبوس. سر ساعت همه اونجاییم.
- ممنونم. من باید برم به وزارتخونه. سیریوس باید کامل از همه اتهامات تبرئه بشه. این حداقل کاریه که می توتم انجام بدم.
سپس آهی کشید و با مردها دست داد ، بر دست تانکس و مالی خم شد و بوسه زد و قرارگاه را ترک نمود.
خب مالی عزیز ، در ابتدای پستت غلطهای تایپی دیده می شد که بهتر بود بیشتر دقت می کردی.در مورد سوژه همانطور که گفته بودیم بهتر بود در مورد سفیدی باشد ، هرچند تا حدودی مرتبط بود ولی به دلیلی اینکه فضای پست محدود بود ، بیشتر در حال توصیف و دیالوگ گذشت.بهتر است پست سفیدتری با فضاسازی بهتر بنویسید.تایید نشد.موفق باشید.با احترام.
- تانکس عزیزم! خوشحالم که از سنت مانگو مرخص شدی.
در جواب او تانکس به زور لبخندی زد و سرش را به نشانه تشکر تکان داد.
آلبوس نگاهش را مستقیم به لوپین دوخت و ادامه داد:
- می دونم برای همه از دست دادن سیریوس ماتم بزرگیه ولی کسی هست که از همه ما سوگوارتره و به تک تک شما نیاز داره.
- آلبوس تو خودت می دونی! سیریوس برای من مثل یک برادر بود.
تونکس به آرامی دست او را گرفت و فشرد و گفت:
- اون برای همه ما دوست عزیزی بود.
آلبوس بلند شد و به آرامی شروع به قدم زدن کرد و گفت :
- مالی از نامه های اخیر رون گفتی؟
مالی به بقیه نگاهی انداخت و گفت :
- خیلی نگران هریه. بعد از مرگ سیریوس یک کلمه هم در این مورد با رون و هرمیون صحبت نکرده. هرمیون به رون گفته که هری خلی تنها شده. می دونین که... سیریوس برای هری حکم همه خویشاوندانی رو داشت که هیچ وفت ندیده.
آرتور گفت :
- آلبوس فکر می کنی مشکلی باشه اگه تابستون بیاد بارو؟ نباید پیش اون موگل ها بمونه.
- از نظر من ایرادی نداره اما من یه درخواست از همه شما دارم...
و به تک تک افراد حاضر نگاهی انداخت و ادامه داد :
- ... فردا برای استقبال از هری به کینگز کراس برین. حضور شما می تونه دلگرمی بزرگی باشه.
رموس لبخند کمرنگی زد و گفت:
- من و تانکس همین برنامه رو داشتیم. تازه فکر کردیم یه گپی هم با دورسلی ها بزنیم.
- آره! اونطوری که از بچه ها شنیدم فکر کنم خاله هری از موهای صورتی من خیلی خوشش بیاد!
طنین خنده افراد آشپزخانه بعد از چند روز سوگواری و ناراحتی عجیب می نمود ولی این بحث باعث شده بود همه اندکی از فشار و ناراحتی چند روز اخیر رهایی پیدا کنند.
آلبوس با لبخند گفت:
- پس فردا همه کینگز کراس باشین. مدآی! بودن تو خیلی مهمه. حتماً بیا، حتی اگه یه لشگر آدم مشکوک به جاسوسی این اطراف پرسه میزد!
- خیالت راحت باشه آلبوس. سر ساعت همه اونجاییم.
- ممنونم. من باید برم به وزارتخونه. سیریوس باید کامل از همه اتهامات تبرئه بشه. این حداقل کاریه که می توتم انجام بدم.
سپس آهی کشید و با مردها دست داد ، بر دست تانکس و مالی خم شد و بوسه زد و قرارگاه را ترک نمود.
خب مالی عزیز ، در ابتدای پستت غلطهای تایپی دیده می شد که بهتر بود بیشتر دقت می کردی.در مورد سوژه همانطور که گفته بودیم بهتر بود در مورد سفیدی باشد ، هرچند تا حدودی مرتبط بود ولی به دلیلی اینکه فضای پست محدود بود ، بیشتر در حال توصیف و دیالوگ گذشت.بهتر است پست سفیدتری با فضاسازی بهتر بنویسید.تایید نشد.موفق باشید.با احترام.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مالی ویزلی در 1386/6/25 17:05:09
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/7/3 0:46:16
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/7/3 0:46:16
[b][size=medium][color=CC0000]جادوی عشق، قوی ترین جادوهاست
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/04/14
آخرین ورود: جمعه 12 خرداد 1391 13:40
از: دیروز تا حالا چشم روی هم نذاشتم ... نمی ذارم
پستها:
466

خورشید تازه غروب کرده بود . لی لی که ماه های اول بارداریش را می گذراند، آرام روی صندلی راحتی کنار شومینه ای که در آن آتش با سکوت می سوخت نشسته بود و کتابی قطور آبی رنگی را می خواند . جیمز هم داشت با حرکات آرام چوبدستیش درخت کریسمس را تزئین میکرد ، هنگامی که ستاره ی طلایی بالا ی درخت کریسمس را سر جایش گذاشت لی لی با صدای آرامی که در آن حالت گله ی تصنعی در آن موج می زد
گفت : جیمز خسته شدم اجازه بده که من هم کمکت کنم من که جا به جا نمیشم از همین جا جادو میکنم
جیمز با مهربانی گفت : نه عزیزم نمی خوام با جادو کردن از نیروت کم بشه خب من می تونم
لی لی که از حاضر جوابی شوهرش خوشحال بود گفت : عیبی ندا اما قبل از تمام کردن جمله اش در باز شد .
چهار جادوگر شنل پوش که دیواری شیشه مانند با چوبدستی هایشان ساخته بودند وآن را جلوی خود نگه داشته بودند وارد شدند ، جیمز از نقابی که آن ها بر چهره داشتند فهمید آن ها مرگخوارند و دو طلسم بیهوشی به سمت آنها روانه ساخت ولی هر دو طلسم به دیوار خوردند و نابود شدند . لی لی تازه از روی صندلی بلند شده بود که مرگخواری که موهای بلند وسیاهی داشت گفت : ما برای جنگ به اینجا نیومدیم و از شما هم می خواهیم مبارزه نکنید تعداد ما بیشتره و چند نفر هم جلوی در خانه ایستاده اند ، در خانه ام که نمیشه آپارات کرد .
سپس با حرکت چوبدستیش دیوار را ناپدید کرد و نقابش را بر داشت و بقیه هم از پیروی ار همین کار را کردند ، جیمز که بسیار عصبانی شده بود بسیار سریع طلسمی به سمت همان مرگخوار مو سیاه که ظاهرا بلاتریکس نام داشت روانه کرد ولی در کمال تعجب او هیچ کاری نکرد در عوض لی لی طلسم او را منحرف کرد ؛ جیمز در کمال تعجب به طرف لی لی چرخید و لی لی گفت : نمی خواهم قبل از سال نو جنگ بشه .
بلاتریکس : با حالت مسخره کننده ای خطاب به جیمز گفت : انگار همسرتون عاقل تر شماست و نمی خواد صدمه ای به بچه ی داخل شکمش برسه و خونه این جور بشه و طلسم آتش افروزی را به طرف درخت کریسمس فرستاد که قبل از اینکه به درخت بخورد ، جیمز و لی لی جادویی کردند که در اطراف تمامی وسایل خانه هاله ای قرار گرفت و طلسم بلاتریس دفع شد.
بلاتریکس با خشم گفت بهتره بریم سر اصل مطلب ؛ ما از طرف اربابمون برای شما پیغامی آوردیم.
سپس مرگخوار چهار شانه و مو بور چوبدسیش را بالا برد ( لی لی در حال تکان دادن چوبذستیش بود ) و صدای ولدومورت در اتاق پخش شد :
لی لی و جیمز پاتر من از شما دعوت می کنم که برای رفاه بشتر جامعه جادوگری و از خفا در آمدن آن ها به پیروان من بپیوندید.
لی لی هم که متوجه موضوع شده بود ، رو به بلاتریکس کرد و گفت باید با هم مشورت کنیم ؛ سپس به طرف شوهرش حرکت کرد وهنگامی که به او رسید به آرامی گفت : من برای دامبلدور پاترونوس فرستادم وکمک خواستم ، می دونی آخه به دلیل بارداری پاترونوسم نامرئی شده .
و سپس هردو به سوی مرگوارها بر گشتند ودو طلسم بیهوشی به طرف مرگخوار چهار شانه فرستادند و مرگخوارها برای اولین بار عکس العمل نشان دادند و یک طلسم را خنثی کردند ولی دیگری به مرگخوار چهار شانه خورد و او بیهوش شد و چند مرگخوار از بیرون وارد اتاق شدند که به همراه سه نفر دیگر با آن دو مبارزه کنند که ناگهان دامبلدور با ابهتی خاص از در وارد شد وترس در دل مرگخوارها انداخت و بعد به کمک جیمز سه تا از آن ها را گرفت وبقیه نیز فرار کردند
خب آلفرد عزیز بهتر بود اشکالات پست قبلی ات را در این پست برطرف می کردی ، چون همین اشتباهات در همین پست تکرار شده است.در مورد کاربرد علائم نگارشی ، بهتر بود درست تر استفاده می کردی.برای مثال پس از ذکر گوینده و دونقطه ، به خط بعد بروید و سخن گوینده را می نوشتی.یا در چند جا مانند این خط:
بلاتریکس : با حالت مسخره کننده ای خطاب به جیمز گفت :
نیازی به دو نقطه اول نبود.در مورد سوژه نیز تا تقریبا انتهای داستان خوب پیش رفته بودی ولی ناگهان در پاراگراف آخر ، داستان را بسیار سریع پیش رفته بود و با ورود دامبلدور داستان اعتبار و زیباییی خود را از دست داده بود.بهتر است بار دیگر تلاش کنی.تایید نشد.موفق باشی. با احترام.
گفت : جیمز خسته شدم اجازه بده که من هم کمکت کنم من که جا به جا نمیشم از همین جا جادو میکنم
جیمز با مهربانی گفت : نه عزیزم نمی خوام با جادو کردن از نیروت کم بشه خب من می تونم
لی لی که از حاضر جوابی شوهرش خوشحال بود گفت : عیبی ندا اما قبل از تمام کردن جمله اش در باز شد .
چهار جادوگر شنل پوش که دیواری شیشه مانند با چوبدستی هایشان ساخته بودند وآن را جلوی خود نگه داشته بودند وارد شدند ، جیمز از نقابی که آن ها بر چهره داشتند فهمید آن ها مرگخوارند و دو طلسم بیهوشی به سمت آنها روانه ساخت ولی هر دو طلسم به دیوار خوردند و نابود شدند . لی لی تازه از روی صندلی بلند شده بود که مرگخواری که موهای بلند وسیاهی داشت گفت : ما برای جنگ به اینجا نیومدیم و از شما هم می خواهیم مبارزه نکنید تعداد ما بیشتره و چند نفر هم جلوی در خانه ایستاده اند ، در خانه ام که نمیشه آپارات کرد .
سپس با حرکت چوبدستیش دیوار را ناپدید کرد و نقابش را بر داشت و بقیه هم از پیروی ار همین کار را کردند ، جیمز که بسیار عصبانی شده بود بسیار سریع طلسمی به سمت همان مرگخوار مو سیاه که ظاهرا بلاتریکس نام داشت روانه کرد ولی در کمال تعجب او هیچ کاری نکرد در عوض لی لی طلسم او را منحرف کرد ؛ جیمز در کمال تعجب به طرف لی لی چرخید و لی لی گفت : نمی خواهم قبل از سال نو جنگ بشه .
بلاتریکس : با حالت مسخره کننده ای خطاب به جیمز گفت : انگار همسرتون عاقل تر شماست و نمی خواد صدمه ای به بچه ی داخل شکمش برسه و خونه این جور بشه و طلسم آتش افروزی را به طرف درخت کریسمس فرستاد که قبل از اینکه به درخت بخورد ، جیمز و لی لی جادویی کردند که در اطراف تمامی وسایل خانه هاله ای قرار گرفت و طلسم بلاتریس دفع شد.
بلاتریکس با خشم گفت بهتره بریم سر اصل مطلب ؛ ما از طرف اربابمون برای شما پیغامی آوردیم.
سپس مرگخوار چهار شانه و مو بور چوبدسیش را بالا برد ( لی لی در حال تکان دادن چوبذستیش بود ) و صدای ولدومورت در اتاق پخش شد :
لی لی و جیمز پاتر من از شما دعوت می کنم که برای رفاه بشتر جامعه جادوگری و از خفا در آمدن آن ها به پیروان من بپیوندید.
لی لی هم که متوجه موضوع شده بود ، رو به بلاتریکس کرد و گفت باید با هم مشورت کنیم ؛ سپس به طرف شوهرش حرکت کرد وهنگامی که به او رسید به آرامی گفت : من برای دامبلدور پاترونوس فرستادم وکمک خواستم ، می دونی آخه به دلیل بارداری پاترونوسم نامرئی شده .
و سپس هردو به سوی مرگوارها بر گشتند ودو طلسم بیهوشی به طرف مرگخوار چهار شانه فرستادند و مرگخوارها برای اولین بار عکس العمل نشان دادند و یک طلسم را خنثی کردند ولی دیگری به مرگخوار چهار شانه خورد و او بیهوش شد و چند مرگخوار از بیرون وارد اتاق شدند که به همراه سه نفر دیگر با آن دو مبارزه کنند که ناگهان دامبلدور با ابهتی خاص از در وارد شد وترس در دل مرگخوارها انداخت و بعد به کمک جیمز سه تا از آن ها را گرفت وبقیه نیز فرار کردند
خب آلفرد عزیز بهتر بود اشکالات پست قبلی ات را در این پست برطرف می کردی ، چون همین اشتباهات در همین پست تکرار شده است.در مورد کاربرد علائم نگارشی ، بهتر بود درست تر استفاده می کردی.برای مثال پس از ذکر گوینده و دونقطه ، به خط بعد بروید و سخن گوینده را می نوشتی.یا در چند جا مانند این خط:
بلاتریکس : با حالت مسخره کننده ای خطاب به جیمز گفت :
نیازی به دو نقطه اول نبود.در مورد سوژه نیز تا تقریبا انتهای داستان خوب پیش رفته بودی ولی ناگهان در پاراگراف آخر ، داستان را بسیار سریع پیش رفته بود و با ورود دامبلدور داستان اعتبار و زیباییی خود را از دست داده بود.بهتر است بار دیگر تلاش کنی.تایید نشد.موفق باشی. با احترام.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/7/2 23:46:14
جزئیات کاربر

اگر کوچه دیاگون شلوغ ترین محل رفت و آمد جادوگران بود، سکوت حاکم برآن بسیار عجیب و حتی تهدید کننده به نطر می رسید. کلیه مغازه ها بسته بودند و احدی در کوچه دیده نمیشد. در تاریکی خیابان برق یک جفت چشم گربه دیده میشد و به جایی خیره شده بود که ورودی کوچه ناکترن محسوب میشد. در تاریکی میشد حرکت سایه وار چندین ردا پوش را در کوچه ناکترن دید که به سمت کوچه دیاگون می آمدند. هنگامی که رسیدند چند نفر با همدیگر زیر لب گفتند : لوموس! و بعد چهره مرگخوارن آشکار شد : بلاتریکس لسترانژ، یاکسلی، گری بک، لوسیوس مالفوی و پسرش دراکو که به وضوح از چهره اش وحشت هویدا بود. با مشخص شدن چهره ها گربه جستی زد وپشت بشکه ای مخفی شد و میو کرد. در ابتدا گروه مرگخواران متوجه چیزی غیر عادی نشدند ولی در همان لحظه از دکان شوخی ویزلی ها اعضای محفل ققنوس ظاهر شدند : تانکس با موهایی به رنگ آدامس بادکنکی در کنار رموس ایستاده بودو پشت سرشان آرتور ویزلی و کینگزلی . پیش از آنکه فرصت آپارات یا دوئل داشته باشند، مک گوناگال که از ژست گربه ای خود خلاص شده بود و درست بلاتریکس را نشانه گرفته بود فریاد زد : آچو وند!
بلا لحظه ای به دست بدون چوب خود خیره ماند و سپس وحشیانه چوب دراکو را از دستش بیرون کشید و مشغول دوئل با مک گوناگال شد. دراکو مبهوت از حرکت خاله عزیزش در حالی که اخگرهای سبز و قرمز از هر سو عبور می کردند به سرعت پشت مجسمه ای پناه گرفت و به صحنه نبرد نگاه کرد .
گری بک ظاهراً بدش نمی آمد بار دیگر رموس را زجر دهد چون کاملاً مصمم به نظر می رسید که با دندانهای کثیفش گلوی تانکس را پاره کند. رموس که مشغول دوئل با یاکسلی بود هنوز نفهمیده بود چه خطری تانکس محبوبش را تهدید می کند. آرتور ویزلی نیز به همراه کینگزلی مشغول دوئل با لوسیوس بودند. صحنه وحشتناکی بود. چوب تانکس دورتر از او روی زمین افتاده بود و او تنها با تکیه بر قدرت دستانش سعی میکرد گری بک را دور کند.
دقیقه ها می گذشتند و خوشبختانه کسی به او توجه نمی کرد تا این که سرانحام دید کینگزلی و آرتور موفق شدند پدرش را خلع سلاح کنند و رموس نیز یاکسلی را دور کرد و چرخی زد تا تانکس را پیدا کند. اندک رنگی که بر چهره رنگ پریده اش بود نیز از بین رفت. نمی توانست طلسمی بفرستد چون ممکن بود خطا رفته و به تانکس برخورد کند. بهمین دلیل از پشت به سمت گری بک رفت و با نهایت قدرتی که در خود سراغ داشت او را به عقب کشید و به گوشه ای پرت کرد. گری بک می دید که سه چوب حاضر و آماده به سمت او نشانه رفته اند و پیش از آنکه طلسمی بفرستند با تمام قوا آپارات کرد. دراکو نیز از فرصت استفاده کرده و کمر پدرش را گرفت و آپارات موازی کردند. بلاتریکس وحشیانه می خندید و طلسم به سمت مک گوناگال می فرستاد ولی ناگهان دید به جای یک نفر با سه نفر روبروست و خبری از مرگخواران دیگر نیست و در چشم بهم زدنی غیب شد.
رموس که در کنار تانکس که ظاهراً بیهوش به نظر می رسید زانو زده بود ردای کهنه و پر وصله پینه اش را روی انداخت. با دستانی لرزان دستای کوچک او را گرفت و بعد نگاهی به همرزمان خود انداخت و گفت : حالش خوبه! از بس مقاومت کرد دیگه نایی براش نمونده. امشب رو استراحت کنه کاملاً سرحال میشه.
مک گوناگال با صدایی لرزان گفت : خدا رو شکر! دیگه طاقت ندارم ببینم از اعضای محفل کسی آسیب ببینه!
آرتور ویزلی سرش را خاراند و گفت : بالاخره اونا چی میخواستن؟ این موقع شب توی این کوچه؟
کینگزلی متفکرانه در حالی که دست به سینه ایستاده بود گفت : دنبال هر چی بودن فکر نمی کنم به این زودی دوباره بیان اینجا! ولی تا اطلاع ثانوی بهتره هر شب یکی از محفلی ها اینجا کشیک بده. الانم بهتره زودتر برگردیم به قرارگاه. تانکس احتیاج به استراحت داره!
و با چندین صدای پوپ همگی آپارات کردند.
مالی ویزلی عزیز شاید مهمترین دلیل تایید نشدن شما ، اشکالات املایی و تایپی فراوان در پست ، عدم رعایت فاصله ها و علائم نگارشی و همچنین خوب پرداخته نشدن سوژه بود.بهتراست روی پستتا بیشتر کار کنید و سعی کنید که با روند خوب و متعادلی آنرا پیش ببرید و حتما هم یک بار انرا ویرایش کنید.موفق باشید.با احترام.
تایید نشد
بلا لحظه ای به دست بدون چوب خود خیره ماند و سپس وحشیانه چوب دراکو را از دستش بیرون کشید و مشغول دوئل با مک گوناگال شد. دراکو مبهوت از حرکت خاله عزیزش در حالی که اخگرهای سبز و قرمز از هر سو عبور می کردند به سرعت پشت مجسمه ای پناه گرفت و به صحنه نبرد نگاه کرد .
گری بک ظاهراً بدش نمی آمد بار دیگر رموس را زجر دهد چون کاملاً مصمم به نظر می رسید که با دندانهای کثیفش گلوی تانکس را پاره کند. رموس که مشغول دوئل با یاکسلی بود هنوز نفهمیده بود چه خطری تانکس محبوبش را تهدید می کند. آرتور ویزلی نیز به همراه کینگزلی مشغول دوئل با لوسیوس بودند. صحنه وحشتناکی بود. چوب تانکس دورتر از او روی زمین افتاده بود و او تنها با تکیه بر قدرت دستانش سعی میکرد گری بک را دور کند.
دقیقه ها می گذشتند و خوشبختانه کسی به او توجه نمی کرد تا این که سرانحام دید کینگزلی و آرتور موفق شدند پدرش را خلع سلاح کنند و رموس نیز یاکسلی را دور کرد و چرخی زد تا تانکس را پیدا کند. اندک رنگی که بر چهره رنگ پریده اش بود نیز از بین رفت. نمی توانست طلسمی بفرستد چون ممکن بود خطا رفته و به تانکس برخورد کند. بهمین دلیل از پشت به سمت گری بک رفت و با نهایت قدرتی که در خود سراغ داشت او را به عقب کشید و به گوشه ای پرت کرد. گری بک می دید که سه چوب حاضر و آماده به سمت او نشانه رفته اند و پیش از آنکه طلسمی بفرستند با تمام قوا آپارات کرد. دراکو نیز از فرصت استفاده کرده و کمر پدرش را گرفت و آپارات موازی کردند. بلاتریکس وحشیانه می خندید و طلسم به سمت مک گوناگال می فرستاد ولی ناگهان دید به جای یک نفر با سه نفر روبروست و خبری از مرگخواران دیگر نیست و در چشم بهم زدنی غیب شد.
رموس که در کنار تانکس که ظاهراً بیهوش به نظر می رسید زانو زده بود ردای کهنه و پر وصله پینه اش را روی انداخت. با دستانی لرزان دستای کوچک او را گرفت و بعد نگاهی به همرزمان خود انداخت و گفت : حالش خوبه! از بس مقاومت کرد دیگه نایی براش نمونده. امشب رو استراحت کنه کاملاً سرحال میشه.
مک گوناگال با صدایی لرزان گفت : خدا رو شکر! دیگه طاقت ندارم ببینم از اعضای محفل کسی آسیب ببینه!
آرتور ویزلی سرش را خاراند و گفت : بالاخره اونا چی میخواستن؟ این موقع شب توی این کوچه؟
کینگزلی متفکرانه در حالی که دست به سینه ایستاده بود گفت : دنبال هر چی بودن فکر نمی کنم به این زودی دوباره بیان اینجا! ولی تا اطلاع ثانوی بهتره هر شب یکی از محفلی ها اینجا کشیک بده. الانم بهتره زودتر برگردیم به قرارگاه. تانکس احتیاج به استراحت داره!
و با چندین صدای پوپ همگی آپارات کردند.
مالی ویزلی عزیز شاید مهمترین دلیل تایید نشدن شما ، اشکالات املایی و تایپی فراوان در پست ، عدم رعایت فاصله ها و علائم نگارشی و همچنین خوب پرداخته نشدن سوژه بود.بهتراست روی پستتا بیشتر کار کنید و سعی کنید که با روند خوب و متعادلی آنرا پیش ببرید و حتما هم یک بار انرا ویرایش کنید.موفق باشید.با احترام.
تایید نشد
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/6/22 21:17:22
[b][size=medium][color=CC0000]جادوی عشق، قوی ترین جادوهاست
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/04/14
آخرین ورود: جمعه 12 خرداد 1391 13:40
از: دیروز تا حالا چشم روی هم نذاشتم ... نمی ذارم
پستها:
466

ساعت دیواری نیمه شب را اعلام کرد ، اعضای محفل برای برگزاری جلسه ی این نیمه شب به دستور آلبوس دامبلدور همه اعضا محفل را دعوت کرده بودند و همینطور اجازه داده بودند هری ، رون ، هرمیون ،جرج ، فرد و جینی هم در جلسه شرکت کنند . هری در حالی که از پله ها پایین می آمد و به طرف آشپزخانه می رفت خطاب به رون هرمیون گفت معلوم نیست امشب چه خبره آخه اونا که هیچ وقت ما رو تو جلسات راه نمیدن رون که میخواست در حالی که وارد آشپزخانه می شوند جوابی به هری بدهد اما ناگهان دهانش از تعجب باز ماند زیرا آشپزخانه چندین برابر اندازه قبلی شده بود و دیگر شباهتی به آشپزخانه نداشت دور تا دور اتاق را صندلی های سلطنتی پر کرده بود و چهل چراغی قندیل مانند در وسط اتاق از سقف آویزان بود و جمعیتی نسباتا زیاد روی صندلی های خود نشسته بودند که بعضی از آن ها لباس جادوگران اشرافزادگان را پوشیده بودند و چند ساحره هم لباس ها ی حریر آبی دنباله دار زیبایی پوشیده بودند که جلب توجه می کرد وهمینطور دو هیکل بزرگ در روی دو صندلی بزرگ نشسته بودند که احتمالا مادام ماکسیم و هاگرید بودند ولی هنوز صندلی های خالی دیگری نیز بود و گفت اینجا جه اتفاقی افتاده ؟ این همه آدم از کجا اومده نمیدونستم محفا انقد عضو داره ؟ فرد که به طرف اونها میومد گفت هیچی دامبلدور با چند ورد مامانی دشوار که یکی دوتاش رو خودش ساخته اینکارا را انجام داده و آره اینا همه از اعضای محفلند که تقریبا نیمی از آن ها اهل ایرلند ، بریتانیا و ولزند همینطور که به دو گوشه ی دیگر اتاق که در دید آن ها نبود گفت دامبلدور تونست که دو تا شومینه که به شبکه ی پرواز متصلند درست کنه و مانع ار اطلاع وزارت بشه . رون که معلوم بود از تعجبش کاسته شده بود گفت : هان حالا فهمیدم و به همراه هری و هرمیون به طرفی که فرد آنها را راهنمایی می کرد به راه افتاد و هرسه آنجا نشستند .
همه مهمانان سر صندلی هایشان نشسته بودند که دامبلدور از سر صندلیش بلند شد و خطاب به همه گفت :همان طور که همه می دانید این بزرگترین گردهمایی ما در این دهه است پس لطقا به دقت به حر فهای من گوش کنید (همه ساکت شدند گویی سکوت در وجود همه رخنه کرد ) دامبلدور ادامه داد : از ظهور مجدد ولدومرت ( با گفتن اسم ولدومرت تقریبا همه به خود لرزیدند ولی هیچکس چیزی نگفت) چند سال بیشتر نمی گذرد ولی ما هیچ کار مهمی نکرده ایم به جز مقاومت ولی با این حال او میکشد ، مجازات می دهد و زندانی می کند . او در طرف خود مرگخوارها ، دیوانه سازها ، اینفری و گرگینه ها ، غول ها را دارد ولی ما فقط خودمانیم بس. من همینجا از همه ی شما همین جا می خواهم که همگی به چاره ای فکر کنید و بالا بردن دستش دیگران را دعوت به فکر کردن کرد سکوت به فضا برگشت دقیقه ها همینطور می گذشت کسی نمی دانست باید تا کی فکر میکردند که سرانجام پس از نیم ساعت تفکر دامبلدور دوباره بلند شد و گفت حا اگر کسی نظری داره دستش را بالا ببره بعد از چند لحظه دو ساحر و یک ساحره آبی پوش دستشان را بالا بردند دامبلدور گفت خب خانما مقدمترن بعد خطاب به ساحره گفت خب دوشیزه میلر ، ساحره از جایش بلند شد و گفت ما می توانیم از پریزاد ها کمک بگیریم من و دوستانم می توانیم آنها را راضی کنیم آنها می توانند مرگخوار ها را تحت تاثیر قرار بدهند و گیج کنند . دامبلدور که انگار خودش را برای این نظر آماده کرده بود گفت دوشیزه میلر مرگخوارها آنقدر در سیاهی فرو رفته اند که فکر کنم جادوی پریزاد ها روی آنها تاثیری نداره متشکرم دو شیزه میلر .در این حین رون به هرمیون گفت چرا اینقدر ساکتی مگر هنوز داری فکر میکنی .بعد دامبلدور خطاب به یکی از ان دو ساحر که هنوز دستش بالا بود گفت بفرمایین آقای کانر
ان شخص بلند شد و گفت ما می توانیم هاگوارتز را تبدیل به پادگان نظامی کنیم و به همه دانش آموزان جادو های دفاعی وحمله ای یا بدهیم و به آن ها هم میدان بدهیم که مبارزه بدهند . دامبلدور که انگار از این نظر خوشش نیامده بود گفت : آقای کانر من نمی توانم جان دانش آموزانم را به خطر بیندارم ولی بازهم ممنون از پیشنهادت . و گفت حالا شما آقای کلور و همانند دو نفر قبل بلند شد و گفت : می توانیم از جن های خانگی هاگوارتز کمک بگیریم آن ها می توانند با استفاده از جادو هایی که بلدند با مرگ خوار ها بجنگند. دامبلدور دوباره پاسخ داد جن ها ی خانگی هاگوارتز باید کار های هاگوارتز را انجام دهند ممنون . دامبلدور که داشت به جمعیت نگاه می کرد گفت کسی دیگه پیشنهادی نداره که ناگهان هرمیون دست خود را بالا برد و باعث تعجب همه شد زیرا او نسبت به دیگر پیشنهاد دهندگان بسیار جوان بود . دامبلدور که خوشحال شده بود گفت بفرمایین دوشیزه گرنجر هرمیون مانند دیگران بلند شد و گفت ما می توانیم از حیوانات جادویی کمک بگیریم و برای پیداکردن و رام کردن آنها از آقای اسکمندر کمک بگیریم حتما او به ما کمک می کند.
دامبلدور گفت : آه نیوت آره این به ظهن خودم هم رسیده ولی نمیدونیم اون کجا زندگی می کنه؟
هرمیون گفت : دقیقا نمیدونیم ولی سال ششم از طرف آقای اسکمندر برای من نامه ای امد که در
آن آقای اسکمندر برای من نوشته بودن شما استعداد زیادی نسبت به موجودات جادویی دارید و در پیوست با آن یک نسخه از کتابشان(جانوران شگفت انگیز وزیستگاه آنان ) که توسط خودشان امضا شده بود برای من فرستاده بودند .
دامبلدور با ملایمت گفت : خب
هرمیون ادامه داد: می دونید جغدش خیلی شبیه جغدهای اصیل یونانی بود من فکر می کنم ایشون به یونان رفته تا روی مانتیکو ها تحقیق کنه
دامبلدور که حس تحسین در صورتش معلوم بود گفت : هوش شما قابل شتایش دوشیزه گرنجر پس می شه پیداش کرد خیلی ممنون
خب آلفرد عزیز سوژه متوسطی بود ولی مهمترین اشکالات پستت عدم رعایت پاراگراف بندی ، علائم نکارشی و نقطه گذاری و همچنین عدم فاصله گذاری بودند.در اکثر جملات هم جمله بندی درستی نداشتی.متاسفانه تایید نشد.موفق باشید.با احترام.
همه مهمانان سر صندلی هایشان نشسته بودند که دامبلدور از سر صندلیش بلند شد و خطاب به همه گفت :همان طور که همه می دانید این بزرگترین گردهمایی ما در این دهه است پس لطقا به دقت به حر فهای من گوش کنید (همه ساکت شدند گویی سکوت در وجود همه رخنه کرد ) دامبلدور ادامه داد : از ظهور مجدد ولدومرت ( با گفتن اسم ولدومرت تقریبا همه به خود لرزیدند ولی هیچکس چیزی نگفت) چند سال بیشتر نمی گذرد ولی ما هیچ کار مهمی نکرده ایم به جز مقاومت ولی با این حال او میکشد ، مجازات می دهد و زندانی می کند . او در طرف خود مرگخوارها ، دیوانه سازها ، اینفری و گرگینه ها ، غول ها را دارد ولی ما فقط خودمانیم بس. من همینجا از همه ی شما همین جا می خواهم که همگی به چاره ای فکر کنید و بالا بردن دستش دیگران را دعوت به فکر کردن کرد سکوت به فضا برگشت دقیقه ها همینطور می گذشت کسی نمی دانست باید تا کی فکر میکردند که سرانجام پس از نیم ساعت تفکر دامبلدور دوباره بلند شد و گفت حا اگر کسی نظری داره دستش را بالا ببره بعد از چند لحظه دو ساحر و یک ساحره آبی پوش دستشان را بالا بردند دامبلدور گفت خب خانما مقدمترن بعد خطاب به ساحره گفت خب دوشیزه میلر ، ساحره از جایش بلند شد و گفت ما می توانیم از پریزاد ها کمک بگیریم من و دوستانم می توانیم آنها را راضی کنیم آنها می توانند مرگخوار ها را تحت تاثیر قرار بدهند و گیج کنند . دامبلدور که انگار خودش را برای این نظر آماده کرده بود گفت دوشیزه میلر مرگخوارها آنقدر در سیاهی فرو رفته اند که فکر کنم جادوی پریزاد ها روی آنها تاثیری نداره متشکرم دو شیزه میلر .در این حین رون به هرمیون گفت چرا اینقدر ساکتی مگر هنوز داری فکر میکنی .بعد دامبلدور خطاب به یکی از ان دو ساحر که هنوز دستش بالا بود گفت بفرمایین آقای کانر
ان شخص بلند شد و گفت ما می توانیم هاگوارتز را تبدیل به پادگان نظامی کنیم و به همه دانش آموزان جادو های دفاعی وحمله ای یا بدهیم و به آن ها هم میدان بدهیم که مبارزه بدهند . دامبلدور که انگار از این نظر خوشش نیامده بود گفت : آقای کانر من نمی توانم جان دانش آموزانم را به خطر بیندارم ولی بازهم ممنون از پیشنهادت . و گفت حالا شما آقای کلور و همانند دو نفر قبل بلند شد و گفت : می توانیم از جن های خانگی هاگوارتز کمک بگیریم آن ها می توانند با استفاده از جادو هایی که بلدند با مرگ خوار ها بجنگند. دامبلدور دوباره پاسخ داد جن ها ی خانگی هاگوارتز باید کار های هاگوارتز را انجام دهند ممنون . دامبلدور که داشت به جمعیت نگاه می کرد گفت کسی دیگه پیشنهادی نداره که ناگهان هرمیون دست خود را بالا برد و باعث تعجب همه شد زیرا او نسبت به دیگر پیشنهاد دهندگان بسیار جوان بود . دامبلدور که خوشحال شده بود گفت بفرمایین دوشیزه گرنجر هرمیون مانند دیگران بلند شد و گفت ما می توانیم از حیوانات جادویی کمک بگیریم و برای پیداکردن و رام کردن آنها از آقای اسکمندر کمک بگیریم حتما او به ما کمک می کند.
دامبلدور گفت : آه نیوت آره این به ظهن خودم هم رسیده ولی نمیدونیم اون کجا زندگی می کنه؟
هرمیون گفت : دقیقا نمیدونیم ولی سال ششم از طرف آقای اسکمندر برای من نامه ای امد که در
آن آقای اسکمندر برای من نوشته بودن شما استعداد زیادی نسبت به موجودات جادویی دارید و در پیوست با آن یک نسخه از کتابشان(جانوران شگفت انگیز وزیستگاه آنان ) که توسط خودشان امضا شده بود برای من فرستاده بودند .
دامبلدور با ملایمت گفت : خب
هرمیون ادامه داد: می دونید جغدش خیلی شبیه جغدهای اصیل یونانی بود من فکر می کنم ایشون به یونان رفته تا روی مانتیکو ها تحقیق کنه
دامبلدور که حس تحسین در صورتش معلوم بود گفت : هوش شما قابل شتایش دوشیزه گرنجر پس می شه پیداش کرد خیلی ممنون
خب آلفرد عزیز سوژه متوسطی بود ولی مهمترین اشکالات پستت عدم رعایت پاراگراف بندی ، علائم نکارشی و نقطه گذاری و همچنین عدم فاصله گذاری بودند.در اکثر جملات هم جمله بندی درستی نداشتی.متاسفانه تایید نشد.موفق باشید.با احترام.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/6/22 21:08:18
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/08/16
آخرین ورود: شنبه 25 بهمن 1393 18:40
از: این به بعد آواتار فقط مردونه!
پستها:
621

فلش بك
20 سال قبل
ويل(گرابلي پلنك) در اتاق خود نشسته و مشغول نوشتن متن كوتاهي درباره ي حيوانات جادويي بود زيرا ازبچگي علاقه ي زيادي به حيوانات داشت.پدر و مادرش هر دو جادوگر و ساحره بودند.اتاق ويل اتاق نسبتا كوچكي بود تختخواب جادوييش درون چمداني كنار اتاقش بود. اتاق مرتبي داشت ميز تحرير كوچكي در كنار تختش به چشم مي خورد.
از پنجره اي كه بالاي ميزش بود جغدي پديدار شد كه لحظه به لحظه نزديكتر مي شد تا بالاخره به اتاق ويل رسيد ويل به سرعت پنجره را باز كرد و جغد را كه فكر مي كرد از طرف دوستش جيم برايش نامه اي را آورده گرفت جغد مال جيم نبود و اسم يكي ديگر از دوستانش آلبرت روي نامه بود نوشته شده بود نامه را باز كرد.پس از مدتي كه نامه را خواند آنرا در دستش مچاله كرد و خودش به روي زمين افتاد دوباره به نامه نگاه كرد چشمش دوباره به جمله اي افتاد((شفابخشان گفته اند جيم مورد اصابت طلسم آواداكداورا قرار قرار گرفته)) باورش نمي شد كه جيم بهترين دوستش،محرم اسرارش براي هميشه او را ترك كرده و دار فاني را وداع گفته.او اكنون تنها شده بود.انگار تخته سنگ بزرگي را بر سينه اش گذاشته بودند.از ناراحتي آنقدر گريست كه خوابش برد...
پايان فلش بك
نيمه هاي شب بود . ويل طبق گفته دامبلدور در راه دفتر مدير مدرسه در حال حركت بود او نمي دانست كه دامبلدور با او چه كار دارد سرعتش را كمي بيشتر كرد.
بالاخره به دفتر آلبوس دامبلدور مدير مدرسه رسيد اسم رمز را زمزمه كرد پله هاي مارپيچ ظاهر شد و او بوسيله آنها رو به بالا حركت كرد تا درب سياه دفتر دامبلدور پيدا شد و پله ايستاد و سكوت برقرار شد از اضطرابي كه داشت فراموش كرد در بزند و در را باز كرد. ميز بزرگ دامبلدور مثل هميشه مرتب بود و اشياي نقره اي روي ميزش با سليقه چيده شده بود.كابينت قدح انديشه بسته بود و فاوكس نيز رو به روي دامبلدور نشسته بود. دامبلدور پشت به در نشسته بود و با ققنوس زيبايش سرگرم شده بود با ورود ويل فوكس پرواز كوتاهي كرد و سر جايش نشست.دامبلدور به آرامي برگشت و به ويل نگاه كرد:
_معذرت مي خوام آلبوس از شدت كنجكاوي يادم رفت در بزنم.
در تمام مدت فوكس به ويل زل زده بود.
_خواهش مي كنم.چرا نمي شيني. ويلهلمنا حتما ميدوني محفل ققنوس چيه؟
_اوه،البته اين چه سوالي
_و فكر نمي كنم بدوني كه ماداريم عضو تازه مي گيريم.
_نه نمي دونستم.
_ما به تو نياز داريم براي اينكه به همراه ما با ولدمورت بجنگي.
_چي...
_چي شد.
_هيچي شوكه شدم آخه جنگ اونم من كه فقط معلم مراقبت از حيواناتم آخه...
_ويل(با عصبانيت)اون بهترين دوستت رو ازت گرفت.
ناگهان همان ماجراي آزار دهنده از جلوي چشمانش رد شد.دو باره به ياد نامه اي افتاد كه آلبرت برايش نوشته و آن شب وهم انگيز كه تبديل به بدترين شب زنگي اش شده بود.
_آلبوس من بالاخره من يه روز انتقام جيم رو مي گيرم اما...
_اما نداره،من مي دونم تو فكر مي كني نمي توني خوب بجنگي اما سخت در اشتباهي.حالا دوست داري انتقام جيم رو بگيري؟
دامبلدور در حالي كه اين حرف را مي زد صورتي سرخ و دستاني لرزان داشت زيرا او جواب قاطع مي خواست دامبلدور مي دانست كه ويل بخوبي مي جنگد البته با شناختي كه از او داشت(وي ميدانست كه گرابلي دو مورد شركت در مبارزه اعتماد به نفس كمي دارد البته با كمي تمرين اين حالت او بر طرف مي شد) انتظار ميرفت كه چنين برخورادي كند:
_آلبوس مطمئني كه من لياقتش رو دارم؟
_اوه البته تو خيلي بهتر از اون چيزي هستي كه فكرشو ميكني
_پس من هم به همراه شما با تمام قوا مبارزه مي كنم و انتقام جيم را مي گيرم.
اين جمله را ويلهلمنا گرابلي پلنك گفته بود مردي كه به تفكر خودش استاد ساده مراقبت از حيوانات جادويي بوده اما اكنون تبديل به يكي از اعضاي محفل ققنوس شده بود كه بايد بطور قاطع با لرد سياه مبارزه ميكرد.در همين افكار بود كه ناگهان دامبلدور گفت:
_ويلهلمنا
دست دامبلدور همين طور به سمتش دراز شده بود و او آنقدر در فكر فرو رفته بود كه متوجه آن نشده بود:
_ببخشيد آلبوس حواسم پرت شد.
و آنها با هم دست دادند و در حالي كه دست يكديگر را مي فشردند دامبلدور گفت:
_به محفل ققنوس خوش آمدي ويلهلمنا گرابلي پلنك.
پايان
اگر اينبار هم تاييد نشم اينقدر پست مي زنم تا قبول شم.
گرابلی عزیز ، در بعضی قسمت ها ، علائم نگارشی را بدرستی بکار نبرده ضمن اینکه سعی کرده بودی گرابلی را متعجب زده نشان بدهی ولی چندان موفق نشده بودی.به غیر از این دو مورد مشکل دیگری نداشت و با ویرایش داستان قبلی خود و تحویل دوباره آن تقریبا موفق عمل کردی هرچند این مورد تاکنون قابل قبول نبوده و فرد باید سوژه جدیدی دهد ولی بدلیل تلاش های خوبت ، ویرایش پست قبلی ات را می پذیرم.آرم شما بزودی آماده خواهد شد.
تایید شد.
موفق باشی گرابلی عزیز.با احترام.
20 سال قبل
ويل(گرابلي پلنك) در اتاق خود نشسته و مشغول نوشتن متن كوتاهي درباره ي حيوانات جادويي بود زيرا ازبچگي علاقه ي زيادي به حيوانات داشت.پدر و مادرش هر دو جادوگر و ساحره بودند.اتاق ويل اتاق نسبتا كوچكي بود تختخواب جادوييش درون چمداني كنار اتاقش بود. اتاق مرتبي داشت ميز تحرير كوچكي در كنار تختش به چشم مي خورد.
از پنجره اي كه بالاي ميزش بود جغدي پديدار شد كه لحظه به لحظه نزديكتر مي شد تا بالاخره به اتاق ويل رسيد ويل به سرعت پنجره را باز كرد و جغد را كه فكر مي كرد از طرف دوستش جيم برايش نامه اي را آورده گرفت جغد مال جيم نبود و اسم يكي ديگر از دوستانش آلبرت روي نامه بود نوشته شده بود نامه را باز كرد.پس از مدتي كه نامه را خواند آنرا در دستش مچاله كرد و خودش به روي زمين افتاد دوباره به نامه نگاه كرد چشمش دوباره به جمله اي افتاد((شفابخشان گفته اند جيم مورد اصابت طلسم آواداكداورا قرار قرار گرفته)) باورش نمي شد كه جيم بهترين دوستش،محرم اسرارش براي هميشه او را ترك كرده و دار فاني را وداع گفته.او اكنون تنها شده بود.انگار تخته سنگ بزرگي را بر سينه اش گذاشته بودند.از ناراحتي آنقدر گريست كه خوابش برد...
پايان فلش بك
نيمه هاي شب بود . ويل طبق گفته دامبلدور در راه دفتر مدير مدرسه در حال حركت بود او نمي دانست كه دامبلدور با او چه كار دارد سرعتش را كمي بيشتر كرد.
بالاخره به دفتر آلبوس دامبلدور مدير مدرسه رسيد اسم رمز را زمزمه كرد پله هاي مارپيچ ظاهر شد و او بوسيله آنها رو به بالا حركت كرد تا درب سياه دفتر دامبلدور پيدا شد و پله ايستاد و سكوت برقرار شد از اضطرابي كه داشت فراموش كرد در بزند و در را باز كرد. ميز بزرگ دامبلدور مثل هميشه مرتب بود و اشياي نقره اي روي ميزش با سليقه چيده شده بود.كابينت قدح انديشه بسته بود و فاوكس نيز رو به روي دامبلدور نشسته بود. دامبلدور پشت به در نشسته بود و با ققنوس زيبايش سرگرم شده بود با ورود ويل فوكس پرواز كوتاهي كرد و سر جايش نشست.دامبلدور به آرامي برگشت و به ويل نگاه كرد:
_معذرت مي خوام آلبوس از شدت كنجكاوي يادم رفت در بزنم.
در تمام مدت فوكس به ويل زل زده بود.
_خواهش مي كنم.چرا نمي شيني. ويلهلمنا حتما ميدوني محفل ققنوس چيه؟
_اوه،البته اين چه سوالي
_و فكر نمي كنم بدوني كه ماداريم عضو تازه مي گيريم.
_نه نمي دونستم.
_ما به تو نياز داريم براي اينكه به همراه ما با ولدمورت بجنگي.
_چي...
_چي شد.
_هيچي شوكه شدم آخه جنگ اونم من كه فقط معلم مراقبت از حيواناتم آخه...
_ويل(با عصبانيت)اون بهترين دوستت رو ازت گرفت.
ناگهان همان ماجراي آزار دهنده از جلوي چشمانش رد شد.دو باره به ياد نامه اي افتاد كه آلبرت برايش نوشته و آن شب وهم انگيز كه تبديل به بدترين شب زنگي اش شده بود.
_آلبوس من بالاخره من يه روز انتقام جيم رو مي گيرم اما...
_اما نداره،من مي دونم تو فكر مي كني نمي توني خوب بجنگي اما سخت در اشتباهي.حالا دوست داري انتقام جيم رو بگيري؟
دامبلدور در حالي كه اين حرف را مي زد صورتي سرخ و دستاني لرزان داشت زيرا او جواب قاطع مي خواست دامبلدور مي دانست كه ويل بخوبي مي جنگد البته با شناختي كه از او داشت(وي ميدانست كه گرابلي دو مورد شركت در مبارزه اعتماد به نفس كمي دارد البته با كمي تمرين اين حالت او بر طرف مي شد) انتظار ميرفت كه چنين برخورادي كند:
_آلبوس مطمئني كه من لياقتش رو دارم؟
_اوه البته تو خيلي بهتر از اون چيزي هستي كه فكرشو ميكني
_پس من هم به همراه شما با تمام قوا مبارزه مي كنم و انتقام جيم را مي گيرم.
اين جمله را ويلهلمنا گرابلي پلنك گفته بود مردي كه به تفكر خودش استاد ساده مراقبت از حيوانات جادويي بوده اما اكنون تبديل به يكي از اعضاي محفل ققنوس شده بود كه بايد بطور قاطع با لرد سياه مبارزه ميكرد.در همين افكار بود كه ناگهان دامبلدور گفت:
_ويلهلمنا
دست دامبلدور همين طور به سمتش دراز شده بود و او آنقدر در فكر فرو رفته بود كه متوجه آن نشده بود:
_ببخشيد آلبوس حواسم پرت شد.
و آنها با هم دست دادند و در حالي كه دست يكديگر را مي فشردند دامبلدور گفت:
_به محفل ققنوس خوش آمدي ويلهلمنا گرابلي پلنك.
پايان
اگر اينبار هم تاييد نشم اينقدر پست مي زنم تا قبول شم.
گرابلی عزیز ، در بعضی قسمت ها ، علائم نگارشی را بدرستی بکار نبرده ضمن اینکه سعی کرده بودی گرابلی را متعجب زده نشان بدهی ولی چندان موفق نشده بودی.به غیر از این دو مورد مشکل دیگری نداشت و با ویرایش داستان قبلی خود و تحویل دوباره آن تقریبا موفق عمل کردی هرچند این مورد تاکنون قابل قبول نبوده و فرد باید سوژه جدیدی دهد ولی بدلیل تلاش های خوبت ، ویرایش پست قبلی ات را می پذیرم.آرم شما بزودی آماده خواهد شد.
تایید شد.
موفق باشی گرابلی عزیز.با احترام.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/6/22 19:18:02
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/6/22 19:21:10
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/6/22 19:21:10
[color=FF0000][b]پس قدم قدم تا روشنايي از شمعي در تاريكي تا نوري پر ابهت و فراگير!
ميجنگيم تا آخ?
ميجنگيم تا آخ?
آن هفته وحشتناک بود.مرگخواران به 8 مشنگ حمله کرده و آنها را کشتند و دو نفر از اعضای محفل یعنی املاین ونس و الفی یس دوج ناپدید شده بودند .
دامبلدور از همیشه ناراحت تر بود. او تنها در یکی از اتاق های خانه شماره ی 12 میدان گریمولد نشسته بود و در جستجوی تدبیری برای مبارزه با ولدمورت و مرگخوارانش بود. سایر اعضای محفل نیز در حال انجام کارهای روزانه شان بودند.
هری،رون و هرمیون در اتاقی نشسته و در حال صحبت بودند.
هری گفت:یعنی املاین مرده ...
رون گفت:اینو نمی دونم ،ولی می دونم دامبلدور داره روانی می شه. همش میگه اشتباه کردم که اونا رو برای انجام اون ماموریت فرستادم. میگه باید خودم میرفتم.
هرمیون در تایید حرف رون سرش را تکان داد و گفت:همش میگه اونا برای انجام این ماموریت آماده و مناسب نبودند.
هری گفت:هیچ کدوم از شما دوتا نمیدونین ماموریته چی بود.
رون گفت:مامان میگه اونا خودشونو مرگخوار جا زدند.
در همان لحظه سیریوس به داخل اتاق آمد و به گفتگویشان پایان داد.
هری خطاب به سیریوس از او پرسید:هنوز خبری نشده؟
سیریوس گفت:نه،ولی مثل اینکه اسنیپ میدونه که ولدمورت اونارو کجا برده و به دامبلدور گفته.برای همین دامبلدور دنبال راهی میگرده تا نجاتشون بده.میگه شاید با چند تا از محفلیا حمله کنیم.
هری دوباره در فکر فرو رفت.آیا دامبلدور به او اجازه می داد تا با آنها به نجات املاین و الفی برود.
صدای زنگ در خانه او را از افکارش بیرون آورد.
هری صدای بم و آشنایی از طبقه ی پایین را از طبقه ی پایین شنید که می گفت:همه چیز آماده ست.میتوونیم امشب بریم.
سر میز شام هیچ کس حرف نزد.تا اینکه دامبلدور گفت:سیریوس،ریموس،کینگزلی،تانکس،سیوروس و الستور شما با من میان.
ناگهان هری گفت:منم میتوونم با شما بیام؟
دامبلدور فقط گفت:نه هری. تو بهتره بمونی.
پس از شام هری از سیریوس و لوپین خداحافظی کرد و به طبقه ی بالا رفت که بخوابد.بعید می دانست که خوابش ببرد.
از اینکه سیریوس به چنین ماموریتی رفته بود ناراحت بود.اما از طرفی می دانست که آنها با دامبلدور هستند.
هری تا ساعت 3 صبح بیدار ماند و نفهمید که چگونه خوابش برد.
هری با صدای زنگ در بیدار شد. خواب آشفته ای دیده بود. خواب دید که لوپین با صورتی زخمی به خانه بازگشته و گفت که اسنیپ به آنها خیانت کرده و همه مرده اند.
لباسش را پوشید وبه طبقه ی پایین رفت.در آستانه ی در اعضای محفل همراه با دامبلدور بسیار شاد و خندان ایساده بودند.آنها توانسته بودند املاین و الفی را نجات دهند
_________________________________________________
البوس جان پست پایینمو نگاه کن ببین واقعا خوب نبود نباید تایید می شد
سیموس عزیز ، سوژه قشنگی ود.ابته کمی روند سریعی داشت ولی بخوبی توانسته بودی فضاسازی آنرا علیرغم روند سریع ان انجام دهی.از سوژه جالبی هم استفاده کرده بودی.تایید شد.در مورد نظر همکارم ، ریموس عزیز ، هم باید بگویم مطمئنا نظر ایشون محترم است.آرم شما و دیگر اعضای تازه وارد در تاپیک جلسات محرمانه محفل انتظارشان را می کشد.موفق باشید.با احترام.
دامبلدور از همیشه ناراحت تر بود. او تنها در یکی از اتاق های خانه شماره ی 12 میدان گریمولد نشسته بود و در جستجوی تدبیری برای مبارزه با ولدمورت و مرگخوارانش بود. سایر اعضای محفل نیز در حال انجام کارهای روزانه شان بودند.
هری،رون و هرمیون در اتاقی نشسته و در حال صحبت بودند.
هری گفت:یعنی املاین مرده ...
رون گفت:اینو نمی دونم ،ولی می دونم دامبلدور داره روانی می شه. همش میگه اشتباه کردم که اونا رو برای انجام اون ماموریت فرستادم. میگه باید خودم میرفتم.
هرمیون در تایید حرف رون سرش را تکان داد و گفت:همش میگه اونا برای انجام این ماموریت آماده و مناسب نبودند.
هری گفت:هیچ کدوم از شما دوتا نمیدونین ماموریته چی بود.
رون گفت:مامان میگه اونا خودشونو مرگخوار جا زدند.
در همان لحظه سیریوس به داخل اتاق آمد و به گفتگویشان پایان داد.
هری خطاب به سیریوس از او پرسید:هنوز خبری نشده؟
سیریوس گفت:نه،ولی مثل اینکه اسنیپ میدونه که ولدمورت اونارو کجا برده و به دامبلدور گفته.برای همین دامبلدور دنبال راهی میگرده تا نجاتشون بده.میگه شاید با چند تا از محفلیا حمله کنیم.
هری دوباره در فکر فرو رفت.آیا دامبلدور به او اجازه می داد تا با آنها به نجات املاین و الفی برود.
صدای زنگ در خانه او را از افکارش بیرون آورد.
هری صدای بم و آشنایی از طبقه ی پایین را از طبقه ی پایین شنید که می گفت:همه چیز آماده ست.میتوونیم امشب بریم.
سر میز شام هیچ کس حرف نزد.تا اینکه دامبلدور گفت:سیریوس،ریموس،کینگزلی،تانکس،سیوروس و الستور شما با من میان.
ناگهان هری گفت:منم میتوونم با شما بیام؟
دامبلدور فقط گفت:نه هری. تو بهتره بمونی.
پس از شام هری از سیریوس و لوپین خداحافظی کرد و به طبقه ی بالا رفت که بخوابد.بعید می دانست که خوابش ببرد.
از اینکه سیریوس به چنین ماموریتی رفته بود ناراحت بود.اما از طرفی می دانست که آنها با دامبلدور هستند.
هری تا ساعت 3 صبح بیدار ماند و نفهمید که چگونه خوابش برد.
هری با صدای زنگ در بیدار شد. خواب آشفته ای دیده بود. خواب دید که لوپین با صورتی زخمی به خانه بازگشته و گفت که اسنیپ به آنها خیانت کرده و همه مرده اند.
لباسش را پوشید وبه طبقه ی پایین رفت.در آستانه ی در اعضای محفل همراه با دامبلدور بسیار شاد و خندان ایساده بودند.آنها توانسته بودند املاین و الفی را نجات دهند
_________________________________________________
البوس جان پست پایینمو نگاه کن ببین واقعا خوب نبود نباید تایید می شد
سیموس عزیز ، سوژه قشنگی ود.ابته کمی روند سریعی داشت ولی بخوبی توانسته بودی فضاسازی آنرا علیرغم روند سریع ان انجام دهی.از سوژه جالبی هم استفاده کرده بودی.تایید شد.در مورد نظر همکارم ، ریموس عزیز ، هم باید بگویم مطمئنا نظر ایشون محترم است.آرم شما و دیگر اعضای تازه وارد در تاپیک جلسات محرمانه محفل انتظارشان را می کشد.موفق باشید.با احترام.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سيموس فينيگان در 1386/6/17 0:09:18
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/6/17 2:08:48
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/6/17 2:08:48
[size=large][b]و جسم سیمو
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/08/16
آخرین ورود: شنبه 25 بهمن 1393 18:40
از: این به بعد آواتار فقط مردونه!
پستها:
621

نيمه هاي شب بود . ويل(گرابلي پلنك) به دستور خود دامبلدور در راه دفتر دامبلدور در حال حركت بود او نمي دانست كه دامبلدور با او چه كار دارد سرعتش را كمي بيشتر كرد.
فلش بك
20 سال قبل
ويل در اتاق خود نشسته و مشغول نوشتن متن كوتاهي درباره ي حيوانات جادويي بود زيرا ازبچگي علاقه ي زيادي به حيوانات داشت.پدر و مادرش هر دو جادوگر و ساحره بودند.اتاق ويل اتاق نسبتا كوچكي بود تختخواب جادوييش درون چمداني كنار اتاقش بود. اتاق مرتبي داشت ميز تحرير كوچكي در كنار تختش به چشم مي خورد.از پنجره اي كه بالاي ميزش بود جغدي پديدار شد كه لحظه به لحظه نزديكتر مي شد تا بالاخره به اتاق ويل رسيد ويل به سرعت پنجره را باز كرد و جغد را كه فكر مي كرد از طرف دوستش جيم برايش نامه اي را آورده گرفت جغد مال جيم نبود و اسم يكي ديگر از دوستانش آلبرت روي نامه بود نوشته شده بود نامه را باز كرد متن نامه از اين قرار بود:
ويلهلمناي عزيز سلام
نمي دانم كه چرا اين نامه را به تو نوشته ام اما فكر مي كنم كه بهتر باشد تو هم در جريان باشي من خيلي خلاصه جريان را برايت شرح مي دهم:
ديروز عصر بود كه صداي شكستن پنجره اتاق جيم بگوش رسيد(روي نامه پر از قطرات آب بود كه خشك شده بودند)من و پدر و مادرش به بالا دويديم اما وقتي كه رسيديم جيم روي زمين افتاده بود به سرعت او را به سنت مانگو رسانديم اما شفابخش ها به ما گفتند كه جيم مورد اصابت جادوي سياه قرار گرفته و ...
همين كه به اينجاي نامه رسيد ناگهان دنيا بر سرش خراب شد.بهترين دوستش،محرم اسرارش،جيم براي هميشه رفته بود وديگر بازنخواهد گشت تصوير جيم كه روي زمين افتاده باشد دايما از جلوي چشمش مي گذشت ناگهان پاهايش سست و روي زمين افتاد.او هرگز نامه را تا انتها نخواند.
پايان فلش بك
بالاخره به دفتر آلبوس دامبلدور مدير مدرسه رسيد اسم رمز را زمزمه كرد پله هاي مارپيچ ظاهر شد و او بوسيله آنها رو به بالا حركت كرد تا درب سياه دفتر دامبلدور پيدا شد و پله ايستاد و سكوت برقرار شد از اضطرابي كه داشت فراموش كرد در بزند و در را باز كرد. ميز بزرگ دامبلدور مثل هميشه مرتب بود و اشياي نقره اي روي ميزش با سليقه چيده شده بود.كابينت قدح انديشه بسته بود و فاوكس نيز رو به روي دامبلدور نشسته بود. دامبلدور پشت به در نشسته بود و با فوكس ققنوس زيبايش سرگرم شده بود با ورود ويل فوكس پرواز كوتاهي كرد و سر جايش نشست.دامبلدور به آرامي برگشت و به چشمان ويل خيره شد:
_معذرت مي خوام آلبوس از شدت كنجكاوي يادم رفت در بزنم.
در تمام مدت فوكس به ويل زل زده بود.
_خواهش مي كنم.چرا نمي شيني. ويلهلمنا حتما ميدوني محفل ققنوس چيه؟
_اوه،البته اين چه سوالي
_ما به تو نياز داريم براي اينكه به همراه ما با ولدمورت بجنگي.
_چي...
_چي شد.
_هيچي شوكه شدم آخه جنگ اونم من كه فقط معلم مراقبت از حيواناتم آخه...
_ويل(با عصبانيت)اون بهترين دوستت رو ازت گرفت.
ناگهان همان ماجراي آزار دهنده از جلوي چشمانش رد شد.
_آلبوس من بالاخره من يه روز انتقام جيم رو مي گيرم اما...
_اما نداره،من مي دونم تو فكر مي كني نمي توني خوب بجنگي اما سخت در اشتباهي.متاسفانه يا خوشبختانه نمي تونم مجبورت كنم عضو محفل بشي عضويت در محفل دلخواهه.
دامبلدور در حالي كه اين حرف را مي زد صورتي سرخ و دستاني لرزان داشت زيرا او جواب قاطع مي خواست دامبلدور مي دانست كه ويل بخوبي مي جنگد البته با شناختي كه از او داشت انتظار ميرفت كه چنين برخورادي كند:
_آلبوس مطمئني كه من لياقتش رو دارم؟
_اوه البته تو خيلي بهتر از اون چيزي هستي كه فكرشو ميكني
_پس انتقام جيم را در محفل ققنوس مي گيريم.
اين جمله را ويلهلمنا گرابلي پلنك گفته بود مردي كه به تفكر خودش استاد ساده مراقبت از حيوانات جادويي بوده اما اكنون تبديل به يكي از اعضاي محفل ققنوس شده بود كه بايد بطور قاطع با لرد سياه مبارزه ميكرد.در همين افكار بود كه ناگهان دامبلدور گفت:
_ويلهلمنا
دست دامبلدور همين طور به سمتش دراز شده بود و او آنقدر در فكر فرو رفته بود كه متوجه آن نشده بود:
_ببخشيد آلبوس حواسم پرت شد.
و آنها با هم دست دادند و در حالي كه دست يكديگر را مي فشردند دامبلدور گفت:
_به محفل ققنوس خوش آمدي ويلهلمنا گرابلي پلنك.
پايان
خب گرابلی پلنک عزیز از لحاظ نگارشی واقعا زیبا وشته بودی ولی متاسفانه در سوژه چند اشتباه کرده بودی از جمله اینکه بهتر بود فلش بک را قبل از احضار گرابلی پلنک ذکر می کردی،در ضمن با توجه به اتفاق یعنی کشته شدن دوستش با طلسم سیاه گرالی می توانست تا حدودی موفق شود.علاوه بر آن اشکالت دیگری بود که سوژه پستت را به شدت دچار مشکل می رکد.سعی کن سوژه را با مطمئن بودن از همه جوانب بسنجی تا زیاد در سوژه توضیحات اشتباه وجود نداشته باشد.تایید نشد.امیدوارم بار دیگر که تلاش می کنی ، موفق شوی.با احترام.
فلش بك
20 سال قبل
ويل در اتاق خود نشسته و مشغول نوشتن متن كوتاهي درباره ي حيوانات جادويي بود زيرا ازبچگي علاقه ي زيادي به حيوانات داشت.پدر و مادرش هر دو جادوگر و ساحره بودند.اتاق ويل اتاق نسبتا كوچكي بود تختخواب جادوييش درون چمداني كنار اتاقش بود. اتاق مرتبي داشت ميز تحرير كوچكي در كنار تختش به چشم مي خورد.از پنجره اي كه بالاي ميزش بود جغدي پديدار شد كه لحظه به لحظه نزديكتر مي شد تا بالاخره به اتاق ويل رسيد ويل به سرعت پنجره را باز كرد و جغد را كه فكر مي كرد از طرف دوستش جيم برايش نامه اي را آورده گرفت جغد مال جيم نبود و اسم يكي ديگر از دوستانش آلبرت روي نامه بود نوشته شده بود نامه را باز كرد متن نامه از اين قرار بود:
ويلهلمناي عزيز سلام
نمي دانم كه چرا اين نامه را به تو نوشته ام اما فكر مي كنم كه بهتر باشد تو هم در جريان باشي من خيلي خلاصه جريان را برايت شرح مي دهم:
ديروز عصر بود كه صداي شكستن پنجره اتاق جيم بگوش رسيد(روي نامه پر از قطرات آب بود كه خشك شده بودند)من و پدر و مادرش به بالا دويديم اما وقتي كه رسيديم جيم روي زمين افتاده بود به سرعت او را به سنت مانگو رسانديم اما شفابخش ها به ما گفتند كه جيم مورد اصابت جادوي سياه قرار گرفته و ...
همين كه به اينجاي نامه رسيد ناگهان دنيا بر سرش خراب شد.بهترين دوستش،محرم اسرارش،جيم براي هميشه رفته بود وديگر بازنخواهد گشت تصوير جيم كه روي زمين افتاده باشد دايما از جلوي چشمش مي گذشت ناگهان پاهايش سست و روي زمين افتاد.او هرگز نامه را تا انتها نخواند.
پايان فلش بك
بالاخره به دفتر آلبوس دامبلدور مدير مدرسه رسيد اسم رمز را زمزمه كرد پله هاي مارپيچ ظاهر شد و او بوسيله آنها رو به بالا حركت كرد تا درب سياه دفتر دامبلدور پيدا شد و پله ايستاد و سكوت برقرار شد از اضطرابي كه داشت فراموش كرد در بزند و در را باز كرد. ميز بزرگ دامبلدور مثل هميشه مرتب بود و اشياي نقره اي روي ميزش با سليقه چيده شده بود.كابينت قدح انديشه بسته بود و فاوكس نيز رو به روي دامبلدور نشسته بود. دامبلدور پشت به در نشسته بود و با فوكس ققنوس زيبايش سرگرم شده بود با ورود ويل فوكس پرواز كوتاهي كرد و سر جايش نشست.دامبلدور به آرامي برگشت و به چشمان ويل خيره شد:
_معذرت مي خوام آلبوس از شدت كنجكاوي يادم رفت در بزنم.
در تمام مدت فوكس به ويل زل زده بود.
_خواهش مي كنم.چرا نمي شيني. ويلهلمنا حتما ميدوني محفل ققنوس چيه؟
_اوه،البته اين چه سوالي
_ما به تو نياز داريم براي اينكه به همراه ما با ولدمورت بجنگي.
_چي...
_چي شد.
_هيچي شوكه شدم آخه جنگ اونم من كه فقط معلم مراقبت از حيواناتم آخه...
_ويل(با عصبانيت)اون بهترين دوستت رو ازت گرفت.
ناگهان همان ماجراي آزار دهنده از جلوي چشمانش رد شد.
_آلبوس من بالاخره من يه روز انتقام جيم رو مي گيرم اما...
_اما نداره،من مي دونم تو فكر مي كني نمي توني خوب بجنگي اما سخت در اشتباهي.متاسفانه يا خوشبختانه نمي تونم مجبورت كنم عضو محفل بشي عضويت در محفل دلخواهه.
دامبلدور در حالي كه اين حرف را مي زد صورتي سرخ و دستاني لرزان داشت زيرا او جواب قاطع مي خواست دامبلدور مي دانست كه ويل بخوبي مي جنگد البته با شناختي كه از او داشت انتظار ميرفت كه چنين برخورادي كند:
_آلبوس مطمئني كه من لياقتش رو دارم؟
_اوه البته تو خيلي بهتر از اون چيزي هستي كه فكرشو ميكني
_پس انتقام جيم را در محفل ققنوس مي گيريم.
اين جمله را ويلهلمنا گرابلي پلنك گفته بود مردي كه به تفكر خودش استاد ساده مراقبت از حيوانات جادويي بوده اما اكنون تبديل به يكي از اعضاي محفل ققنوس شده بود كه بايد بطور قاطع با لرد سياه مبارزه ميكرد.در همين افكار بود كه ناگهان دامبلدور گفت:
_ويلهلمنا
دست دامبلدور همين طور به سمتش دراز شده بود و او آنقدر در فكر فرو رفته بود كه متوجه آن نشده بود:
_ببخشيد آلبوس حواسم پرت شد.
و آنها با هم دست دادند و در حالي كه دست يكديگر را مي فشردند دامبلدور گفت:
_به محفل ققنوس خوش آمدي ويلهلمنا گرابلي پلنك.
پايان
خب گرابلی پلنک عزیز از لحاظ نگارشی واقعا زیبا وشته بودی ولی متاسفانه در سوژه چند اشتباه کرده بودی از جمله اینکه بهتر بود فلش بک را قبل از احضار گرابلی پلنک ذکر می کردی،در ضمن با توجه به اتفاق یعنی کشته شدن دوستش با طلسم سیاه گرالی می توانست تا حدودی موفق شود.علاوه بر آن اشکالت دیگری بود که سوژه پستت را به شدت دچار مشکل می رکد.سعی کن سوژه را با مطمئن بودن از همه جوانب بسنجی تا زیاد در سوژه توضیحات اشتباه وجود نداشته باشد.تایید نشد.امیدوارم بار دیگر که تلاش می کنی ، موفق شوی.با احترام.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/6/17 15:03:51
[color=FF0000][b]پس قدم قدم تا روشنايي از شمعي در تاريكي تا نوري پر ابهت و فراگير!
ميجنگيم تا آخ?
ميجنگيم تا آخ?
ساعت 10 شب بود . دامبلدور به خانه ی شماره ی 12 میدان گریمولد آمده بود . او بسیار عصبانی بود. زیرا اسنیپ در راه برگشت بی احتیاطی کرده بود وباعث شد لوسیوس مالفوی پایگاه آنها را بیابد. ولی چون اسنیپ رازدار محفل نبود،مالفوی نتوانست به داخل خانه بیاید وخانه را ببیند .
دامبلدور با لحن سردی شروع به سرزنش اسنیپ کرد.
_ سیوروس، من از تو انتظار چنین بی احتیاطی و بی اعتنایی به قوانین محفل رو نداشتم.میدونی چیه ؟ هیچوقت نمی خواستم اینو بهت بگم . ولی حالا میگم. من به تو شک کردم وفکر می کنم حرف هری در این مورد که تو با ما نیستی و به نفع ولدمورت کار می کنی درسته.
با شنیدن نام ولدمورت لرزه بر اندام همه افتاد .خانم ویزلی جیغ کوتاهی کشید.
اسنیپ گفت : حالا که اینطور شد باید بگم که تو درست میگی ، دامبلدور.
سپس اسنیپ با چنان سرعتی چوب دستیش را بیرون کشید و جرقه ی سبز رنگی از انتهای چوب دستیش بیرون آمد وبه سوی دامبلدور فرستاد . طلسم از کنار دست دامبلدور گذشت ودامبلدور با حرکت چوب دستیش طنابی را از غیب ظاهر کرد و اسنیپ را با آن بوسیله ی جادو بست.
سپس به همه گفت : حالا که اون اطلاعات زیادی راجع به محفل داره باید از اون مراقبت کنیم. ممکنه اگه یه مدتی پیششون نره شک کنند. پس باید حواستون جمع باشه و مراقب رفت و آمدتون باشین.
پس از اندکی درنگ دوباره لب به سخن گشود وکفت : من باید برم. بازم میگم باید مواظب اسنیپ باشید.
شب بعد جمعیت کسانی که در خیابان میدان حضور داشتند به طور چشمگیری افزایش یافت.اعضای محفل میدانستند آنها مرگ خوارانی هستند که به دستور ولدمورت به خاطر غیبت اسنیپ در آنجا جمع شدند.اعضای محفل از اینکه کسی از اعضا جلوی در ظاهر شوند،می ترسیدند. در همان لحظات عذاب آور لوپین جلوی در ظاهر شد وچندین طلسم مرگ خواران به سوی او فرستاده شد. لوپین رازدار بود . پس حالا خانه شماره 12میدان گریمولد دیگر امن نبود.
مرگخواران گروه گروه به سوی در خانه حمله کردند. اعضای محفل برای کمک به لوپین به بیرون شتافتند.همه برای خود حریفی برگزیده ودر حال مبارزه بودند که ناگهان دامبلدور در انتهای میدان ظاهر شد .
در همان لحظه ولدمورت جلوی او ظاهر شد. دامبلدور پیش از آنکه ولدمورت بفهمد چوب دستیش را بیرون کشید وطلسمی را به سوی او روانه کرد . طلسم به ولدمورت برخورد نکرد واکنون او نیز چوبش را در دست داشت مشغول مبارزه با دامبلدور بود.
بلاتریکس توانسته بود تانکس را زخمی کند ودر آن لحظه در حال صحبت با او بود.
_من الان تورو می کشم تا به اون خواهر ابله ام و شوهر مشنگ کثافتش ثابت بشه که لردسیاه همیشه پیروزه. کروشیو!!!.ناگهان داد تانکس به هوا رفت. چنان جیغی می کشید که صدایش سایر صداها را در خود گم کرد.لوپین فریادی کشید و طلسمی به سمت بلاتریکس فرستاد .اما او آن را دفع کرد.در همین لحظه آنتونین دالاهوف لوپین را خلع سلاح کرد اما سیریوس فریاد زد : آواداکداورا!!!
دالاهوف به چند متر عقب تر پرت شد و بی حرکت باقی ماند.
اما بلاتریکس در همان لحظه چوب دستیش را به سمت تانکس گرفت و فریاد زد : آوادا... ، اما آقای ویزلی از پشت سر بلاتریکس فریاد زد فریاد زد:استیوپفای!!!.جرقه ی سرخ رنگی از انتهای چوب دستی آقای ویزلی خارج شد و به پشت بلاتریکس برخورد کرد و او را به زمین انداخت.
ولدمورت نتوانست در برابر دامبلدور مقاومت کند و فرار را برقرار ترجیح داد. نارسیسا مالفوی و دیگر مرگ خواران نیز پس از او رفتند.سیریوس توانست بارتی کراوچ را نیز بیهوش کند.خانم ویزلی نیز دم باریک را مجروح کرد و اوری توسط مک گونگال بر روی زمین افتاده بود واز درد به خود می پیچید.سیموس،هری و رون توانستند روکود را بیهوش کنند.
کارکنان وزراتخانه در حال ظاهر شدن در اطراف میدان گریمولد بودند.
آن شب،شب خوبی برای محفل ققنوس بود.زیرا محفلیان توانسته بودند مرگ خوران را شکست دهند.
سوژه خوب ولی تکراری بود. روند ماجرا خیلی سریع بود و سوژه رو خوب پرورش نداده بودی. رفتار و حالت اشخاص بسیار تصنعی و غیرقابل باور بود و افراد رو بسیار ضعیف جلوه دادی. برای مثال بلاتریکس لسترنج که توسط خود لرد اموزش دیده با ورد آرتور ویزلی از پا در نمیاد. تأیید نشد. ابتدا چند پست گذشته اینجا که تأیید شدند را خوانده و سپس دوباره درخواست دهید
با احترام(اینو آلبوس گفت. گفت اگه نزنم منم سَکته میده)
دامبلدور با لحن سردی شروع به سرزنش اسنیپ کرد.
_ سیوروس، من از تو انتظار چنین بی احتیاطی و بی اعتنایی به قوانین محفل رو نداشتم.میدونی چیه ؟ هیچوقت نمی خواستم اینو بهت بگم . ولی حالا میگم. من به تو شک کردم وفکر می کنم حرف هری در این مورد که تو با ما نیستی و به نفع ولدمورت کار می کنی درسته.
با شنیدن نام ولدمورت لرزه بر اندام همه افتاد .خانم ویزلی جیغ کوتاهی کشید.
اسنیپ گفت : حالا که اینطور شد باید بگم که تو درست میگی ، دامبلدور.
سپس اسنیپ با چنان سرعتی چوب دستیش را بیرون کشید و جرقه ی سبز رنگی از انتهای چوب دستیش بیرون آمد وبه سوی دامبلدور فرستاد . طلسم از کنار دست دامبلدور گذشت ودامبلدور با حرکت چوب دستیش طنابی را از غیب ظاهر کرد و اسنیپ را با آن بوسیله ی جادو بست.
سپس به همه گفت : حالا که اون اطلاعات زیادی راجع به محفل داره باید از اون مراقبت کنیم. ممکنه اگه یه مدتی پیششون نره شک کنند. پس باید حواستون جمع باشه و مراقب رفت و آمدتون باشین.
پس از اندکی درنگ دوباره لب به سخن گشود وکفت : من باید برم. بازم میگم باید مواظب اسنیپ باشید.
شب بعد جمعیت کسانی که در خیابان میدان حضور داشتند به طور چشمگیری افزایش یافت.اعضای محفل میدانستند آنها مرگ خوارانی هستند که به دستور ولدمورت به خاطر غیبت اسنیپ در آنجا جمع شدند.اعضای محفل از اینکه کسی از اعضا جلوی در ظاهر شوند،می ترسیدند. در همان لحظات عذاب آور لوپین جلوی در ظاهر شد وچندین طلسم مرگ خواران به سوی او فرستاده شد. لوپین رازدار بود . پس حالا خانه شماره 12میدان گریمولد دیگر امن نبود.
مرگخواران گروه گروه به سوی در خانه حمله کردند. اعضای محفل برای کمک به لوپین به بیرون شتافتند.همه برای خود حریفی برگزیده ودر حال مبارزه بودند که ناگهان دامبلدور در انتهای میدان ظاهر شد .
در همان لحظه ولدمورت جلوی او ظاهر شد. دامبلدور پیش از آنکه ولدمورت بفهمد چوب دستیش را بیرون کشید وطلسمی را به سوی او روانه کرد . طلسم به ولدمورت برخورد نکرد واکنون او نیز چوبش را در دست داشت مشغول مبارزه با دامبلدور بود.
بلاتریکس توانسته بود تانکس را زخمی کند ودر آن لحظه در حال صحبت با او بود.
_من الان تورو می کشم تا به اون خواهر ابله ام و شوهر مشنگ کثافتش ثابت بشه که لردسیاه همیشه پیروزه. کروشیو!!!.ناگهان داد تانکس به هوا رفت. چنان جیغی می کشید که صدایش سایر صداها را در خود گم کرد.لوپین فریادی کشید و طلسمی به سمت بلاتریکس فرستاد .اما او آن را دفع کرد.در همین لحظه آنتونین دالاهوف لوپین را خلع سلاح کرد اما سیریوس فریاد زد : آواداکداورا!!!
دالاهوف به چند متر عقب تر پرت شد و بی حرکت باقی ماند.
اما بلاتریکس در همان لحظه چوب دستیش را به سمت تانکس گرفت و فریاد زد : آوادا... ، اما آقای ویزلی از پشت سر بلاتریکس فریاد زد فریاد زد:استیوپفای!!!.جرقه ی سرخ رنگی از انتهای چوب دستی آقای ویزلی خارج شد و به پشت بلاتریکس برخورد کرد و او را به زمین انداخت.
ولدمورت نتوانست در برابر دامبلدور مقاومت کند و فرار را برقرار ترجیح داد. نارسیسا مالفوی و دیگر مرگ خواران نیز پس از او رفتند.سیریوس توانست بارتی کراوچ را نیز بیهوش کند.خانم ویزلی نیز دم باریک را مجروح کرد و اوری توسط مک گونگال بر روی زمین افتاده بود واز درد به خود می پیچید.سیموس،هری و رون توانستند روکود را بیهوش کنند.
کارکنان وزراتخانه در حال ظاهر شدن در اطراف میدان گریمولد بودند.
آن شب،شب خوبی برای محفل ققنوس بود.زیرا محفلیان توانسته بودند مرگ خوران را شکست دهند.
سوژه خوب ولی تکراری بود. روند ماجرا خیلی سریع بود و سوژه رو خوب پرورش نداده بودی. رفتار و حالت اشخاص بسیار تصنعی و غیرقابل باور بود و افراد رو بسیار ضعیف جلوه دادی. برای مثال بلاتریکس لسترنج که توسط خود لرد اموزش دیده با ورد آرتور ویزلی از پا در نمیاد. تأیید نشد. ابتدا چند پست گذشته اینجا که تأیید شدند را خوانده و سپس دوباره درخواست دهید
با احترام(اینو آلبوس گفت. گفت اگه نزنم منم سَکته میده)
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1386/6/15 23:06:19
[size=large][b]و جسم سیمو
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/12/29
آخرین ورود: شنبه 28 اسفند 1389 14:32
از: تالاري زيبا به نام گريفندور
پستها:
26

- اين هفته از هميشه سرد تر بود!
اين را هري پاتر در حاليكه خودش را لاي پتو پيچانده بود با صدايي لرزان به رون ويزلي و هرميون گرنجر مي گفت. وضع اتاق بسيار بهم ريخته بود و در نگاه اول بيشتر به انباري شباهت داشت تا اتاق. رون و هرميون هم مانند هري پاتر خود را لاي پتو پيچانده بودند (سوء تفاهم پيش نياد: پتوش گلبافت نبود!) تنها چيز جالبي كه در اتاق به چشم مي خورد سپر مدافع هري (گوزن نر) بود كه دور آن سه مي چرخيد و از خودش گرما ايجاد مي كرد.
در بيرون از اتاق آن سه نفر در حال افراد محفل جلسه اي برگزار كرده بودند و حالا كه فرد و جرج هم توانسته بودند در محفل شركت كنند، سر و صداي بر خاسته از محفل بيش از پيش شده بود. در اين زمان آلبوس دامبلدور كه كنار شومينه نشسته بود، با صدايي رسا همه را ساكت كرد و سپس شروع كرد به سخن گفتن: خب... اِ... همينطور كه خودتون هم متوجه شديد، چند وقتي است كه از سريوس خبري نيست!
در اين هنگام آرتور ويزلي با صدايي كه سرماخوردگي در آن تابلو بود به نمايندگي از همه اعضا گفت: خوب آلبوس... اِ... شما خودت براش مأموريت گذاشتي كه ...
دامبلدور با در آوردن چوب جادويش از ردايش باعث وحشت و ساكت شدن ارتور ويزلي ميشود و چوب را به سمت او مي گيرد، و سپس در يك حركت سريع به صورت زير لبي طلسمي اجرا مي كند كه از سر چوب جادو غباري سفيد رنگ بيرون مي آيد و از بالاي سر آقاي ويزلي به سمت راه پله ها مي رود.
- مالي ... چندبار بهت بگم كه قبل از شروع جلسه طلسم مقابله با گوش هاي گسترش يابنده رو اجرا كن!
خانم ويزلي هم با برگرداندن سرش به سمت راه پله هري، رون و هرميون را مي بيند كه به سمت اتاق هري فرار مي كنند.
و دامبلدور دوباره ادامه ميدهد: درسته ... من بهش مأموريت دادم ولي بايد تا 2 روز پيش بر مي گشت و همچنين يكي از جاسوساني كه در بين مرگخواران دارم بهم خبر داده كه سيريوس بدست لردولدمورت در غاري كه اينفري ها ازش مراقبت مي كنند دستگيره. (ياد داستان هفت خوان رستم افتادم!)
همهمه بلند ميشه و هر كس چيزي مي گويد. در اين بين فردي كم صحبت كه البته قبلا قابليت ها و لياقت خودش را به همه نشان داده بود، شروع به سخن گفتن مي كند: خوب فكر كنم من يه راه حل خوب براي آزاد كردن سيريوس داشته باشم ...
دوباره همهمه شروع ميشود ولي اين بار حرف همه يكي است: ايولا ... خوب بگو ببينيم چيه؟!
- خوب من قبلا از برخي شنيده بودم كه يكي از نقاط ضعف اسمشونبر اينه كه به موجودات كوچيك مثل جن هاي خونگي توجهي نمي كنه و جادوي اونها رو در نظر نمي گيره ...
حرف او با صداي مودي قطع ميشود: اي بابا ... ما مي خوايم سيريوس رو آزاد كنيم اون موقع شما از جادوهاي بي نظير اين موجودات زشت و كريه المنظر تعريف مي كني؟
دامبلدور با صدايي بلند به مودي پاسخ مي دهد: ديدالوس ديگل درست ميگه ... اين نقطه ضعف مي تونه توي آزاد كردن سيريوس به ما كمك كنه... فكر كنم نقشه ات رو فهميدم ديدالوس؛ اما بهتره كه خودت توضيح بدي كه بقيه هم بفهمن
ديدالوس ديگل با لبخندي مليح بر روي لب هايش شروع به حرف زدن مي كند: خوب ... جن هاي خونگي مي تونن در جاهايي كه جادوگرا نمي تونن غيب و ظاهر بشن و در ضمن كسي يا چيزي رو هم غيب يا ظاهر كنن! خوب همونطور كه خودتون هم فهميديد ما مي تونيم با فرستادن جن خونگي يكي از افراد به اونجا سيريوس رو برگردونيم.
آقاي ويزلي دوباره با صداي گرفته مي گويد: خوب ... پس مالي ... برو كريچر رو بيار تا بفرستيمش...
كه دامبلدور صحبتش را قطع مي كند: نه، كريچر از سيريوس متنفره و در ضمن ما كه صاحب كريچر نيستيم كه بهش دستور بديم ... بايد جني باشه كه صاحبش رو دوست داره و به حرفش گوش ميده...
ناگهان سر همه به سمت ريموس لوپين چرخيد!
پس گفتن اين كلمات و پايان يافتن نقشه اعضاي محفل توانستند با استفاده از جن خانگي ريموس لوپين، سيرويس بلك را از آنجا نجات دهند!
خب استفاده از سوژه های هری پاتری و همچنین پایبند بودن به قوانین کتاسب چیزی بود که در پستت به وضوح مشاهده میشد و من به شخصه از آن لذت می برم.تنها موردی که در خلال نمایشنامه ات می تاون گفت اشتباه بود ، جن خانگی داشتن ریموس بود ، بهتر بود که فرد دیگری را برای این مورد انتخاب می کردی.علاوه بر آن بهتر بود کمی هم به شرح عملیات آزادسازی سیریوس می پرداختی.علاوه بر آن در برخی جاها اشکالات تایپی به چشم می خورد.البته نحوه معرفی خودت طرح جالبی بود و زیاد ارزشی نشده بود.امیدوارم با زدن پست در محفل ققنوس ، پستهای بهتری از شما شاهد باشیم.البته باید برای این امر تلاش کنی.موفق باشی.تایید شد.آرم شما بزودی آماده خواهد شد.با احترام.
اين را هري پاتر در حاليكه خودش را لاي پتو پيچانده بود با صدايي لرزان به رون ويزلي و هرميون گرنجر مي گفت. وضع اتاق بسيار بهم ريخته بود و در نگاه اول بيشتر به انباري شباهت داشت تا اتاق. رون و هرميون هم مانند هري پاتر خود را لاي پتو پيچانده بودند (سوء تفاهم پيش نياد: پتوش گلبافت نبود!) تنها چيز جالبي كه در اتاق به چشم مي خورد سپر مدافع هري (گوزن نر) بود كه دور آن سه مي چرخيد و از خودش گرما ايجاد مي كرد.
در بيرون از اتاق آن سه نفر در حال افراد محفل جلسه اي برگزار كرده بودند و حالا كه فرد و جرج هم توانسته بودند در محفل شركت كنند، سر و صداي بر خاسته از محفل بيش از پيش شده بود. در اين زمان آلبوس دامبلدور كه كنار شومينه نشسته بود، با صدايي رسا همه را ساكت كرد و سپس شروع كرد به سخن گفتن: خب... اِ... همينطور كه خودتون هم متوجه شديد، چند وقتي است كه از سريوس خبري نيست!
در اين هنگام آرتور ويزلي با صدايي كه سرماخوردگي در آن تابلو بود به نمايندگي از همه اعضا گفت: خوب آلبوس... اِ... شما خودت براش مأموريت گذاشتي كه ...
دامبلدور با در آوردن چوب جادويش از ردايش باعث وحشت و ساكت شدن ارتور ويزلي ميشود و چوب را به سمت او مي گيرد، و سپس در يك حركت سريع به صورت زير لبي طلسمي اجرا مي كند كه از سر چوب جادو غباري سفيد رنگ بيرون مي آيد و از بالاي سر آقاي ويزلي به سمت راه پله ها مي رود.
- مالي ... چندبار بهت بگم كه قبل از شروع جلسه طلسم مقابله با گوش هاي گسترش يابنده رو اجرا كن!
خانم ويزلي هم با برگرداندن سرش به سمت راه پله هري، رون و هرميون را مي بيند كه به سمت اتاق هري فرار مي كنند.
و دامبلدور دوباره ادامه ميدهد: درسته ... من بهش مأموريت دادم ولي بايد تا 2 روز پيش بر مي گشت و همچنين يكي از جاسوساني كه در بين مرگخواران دارم بهم خبر داده كه سيريوس بدست لردولدمورت در غاري كه اينفري ها ازش مراقبت مي كنند دستگيره. (ياد داستان هفت خوان رستم افتادم!)
همهمه بلند ميشه و هر كس چيزي مي گويد. در اين بين فردي كم صحبت كه البته قبلا قابليت ها و لياقت خودش را به همه نشان داده بود، شروع به سخن گفتن مي كند: خوب فكر كنم من يه راه حل خوب براي آزاد كردن سيريوس داشته باشم ...
دوباره همهمه شروع ميشود ولي اين بار حرف همه يكي است: ايولا ... خوب بگو ببينيم چيه؟!
- خوب من قبلا از برخي شنيده بودم كه يكي از نقاط ضعف اسمشونبر اينه كه به موجودات كوچيك مثل جن هاي خونگي توجهي نمي كنه و جادوي اونها رو در نظر نمي گيره ...
حرف او با صداي مودي قطع ميشود: اي بابا ... ما مي خوايم سيريوس رو آزاد كنيم اون موقع شما از جادوهاي بي نظير اين موجودات زشت و كريه المنظر تعريف مي كني؟
دامبلدور با صدايي بلند به مودي پاسخ مي دهد: ديدالوس ديگل درست ميگه ... اين نقطه ضعف مي تونه توي آزاد كردن سيريوس به ما كمك كنه... فكر كنم نقشه ات رو فهميدم ديدالوس؛ اما بهتره كه خودت توضيح بدي كه بقيه هم بفهمن
ديدالوس ديگل با لبخندي مليح بر روي لب هايش شروع به حرف زدن مي كند: خوب ... جن هاي خونگي مي تونن در جاهايي كه جادوگرا نمي تونن غيب و ظاهر بشن و در ضمن كسي يا چيزي رو هم غيب يا ظاهر كنن! خوب همونطور كه خودتون هم فهميديد ما مي تونيم با فرستادن جن خونگي يكي از افراد به اونجا سيريوس رو برگردونيم.
آقاي ويزلي دوباره با صداي گرفته مي گويد: خوب ... پس مالي ... برو كريچر رو بيار تا بفرستيمش...
كه دامبلدور صحبتش را قطع مي كند: نه، كريچر از سيريوس متنفره و در ضمن ما كه صاحب كريچر نيستيم كه بهش دستور بديم ... بايد جني باشه كه صاحبش رو دوست داره و به حرفش گوش ميده...
ناگهان سر همه به سمت ريموس لوپين چرخيد!
پس گفتن اين كلمات و پايان يافتن نقشه اعضاي محفل توانستند با استفاده از جن خانگي ريموس لوپين، سيرويس بلك را از آنجا نجات دهند!
خب استفاده از سوژه های هری پاتری و همچنین پایبند بودن به قوانین کتاسب چیزی بود که در پستت به وضوح مشاهده میشد و من به شخصه از آن لذت می برم.تنها موردی که در خلال نمایشنامه ات می تاون گفت اشتباه بود ، جن خانگی داشتن ریموس بود ، بهتر بود که فرد دیگری را برای این مورد انتخاب می کردی.علاوه بر آن بهتر بود کمی هم به شرح عملیات آزادسازی سیریوس می پرداختی.علاوه بر آن در برخی جاها اشکالات تایپی به چشم می خورد.البته نحوه معرفی خودت طرح جالبی بود و زیاد ارزشی نشده بود.امیدوارم با زدن پست در محفل ققنوس ، پستهای بهتری از شما شاهد باشیم.البته باید برای این امر تلاش کنی.موفق باشی.تایید شد.آرم شما بزودی آماده خواهد شد.با احترام.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/6/15 13:56:29
تا هری هست زندگی باید کرد 
=-=-=-
ما برتري گريفندور را نشان خواهيم داد!!!

=-=-=-
ما برتري گريفندور را نشان خواهيم داد!!!

نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج