در میدان گریمولد سکوت عجیبی حکمفرما بود.با وجود اینکه وسط فصل تابستان بود، درهوا سرمای غیر منتظره ای وجود داشت.ساکنین خانه های آن اطراف یا به درون خانه ی گرمشان پناه برده بودند و یا برای گذراندن تعطیلات به جاهای مختلف سفر کرده بودند.
در میدان تنها یک نفر دیده می شد.دخترک شنل پوشی که با بی قراری در آن اطراف قدم میزد.صدای«پاق»بلندی، هم باعث شکسته شدن سکوت شد و هم رشته ی افکار دخترک را از هم گسست.شخصی که پدیدار شده بود نیز مانند دخترک شنل به تن داشت اما ظاهرا او یک مرد بود.دختر جوان به آرامی سوی اورفت وگفت:
_ پرفسور لوپین؟
لوپین به آرامی برگشت و با دیدن دخترک آثار تعجب در چهره اش پدیدار شد:
_بله؟
_ احتمالا منو به خاطر نمی آرید ولی من در سال سوم تحصیلم دانش آموز شما بودم.من لیزا هستم،لیزا ترپین.
لوپین چهره اش را در هم کشید گویی میخواست چیزی را به خاطر بیاورد،و پس از مکثی طولانی پاسخ داد:
_آه ه ه ه ه.....البته.خوب من چیکار میتونم برات بکنم لیزا؟
به نظر میرسید لیزا هول شده است.به آرامی گفت:
_خب....راستش....من میدونم انجمنی توی این خیابون هست به نام محفل ققنوس که تحت رهبری دامبلدور ه و شما هم توش عضو هستید.راستش منم خیلی مشتاقم که با پیروان لرد...لرد...لرد ولد..مورت مبارزه کنم ومیخوام توی محفل ققنوس عضو بشم.میخواستم بدونم امکانش هست؟
_خب...تو مطمئنا تحصیلاتت تموم شده نه؟
_بله.
_یادم میاد تو گروه ریونکلا بودی پس بنابر این دختر باهوشی هستی ولی خب دست من نیست.باید با دامبلدور صحبت کنی.
_چه جوری میتونم این کارو بکنم پرفسور؟
لوپین تکه کاغذ ی را از جیبش در آوردوسه بار با چوبدستی به آن ضربه زد.در مقابل چشمان حیرت زده ی لیزا کاغذ آتش گرفت و پری چند رنگ به جا گذاشت که مشخص بود پر یک ققنوس است.سپس صدای «پاق»دیگری به گوش رسید و لیزا مدیر سابق مدرسه اش را دید که روبه لوپین میگفت:
_سلام ریموس.با من کاری داشتی؟
لوپین جواب داد:
_اوه آلبوس تازگیا خیلی حواس پرت شدی.این خانم جوان مایلند به عضویت محفل در بیاند.
دامبلدور به سمت لیزا برگشت و با دیدن او تعظیم کرد وگفت:
منو ببخشیدکه متو جهتون نشدم خانم.پس شما میخواید عضو محفل بشید....میتونم بپرسم محفل رو از کجا میشناسید؟
_راستش اگه بگم فکر نکنم بتونم عضو محفل بشم...اممم...برادر من تحت طلسم فرمان مرگخوار شده بود.من یک بار با ذهن جویی فهمیدم در یکی از جلساتشون راجع به محفل حرف میزدند.مرگخوار ها برادرم رو کشتند اما من از اون اطلاعات خوبی به دست اوردم که میتونه کمکتون کنه.
_مطمئنا با این اطلا عاتی که میگی می تونی عضو بشی.ولی قوانین سختگیرانه تر
شده.تو تحت تاثیر محلول راستی باید به هرگونه ارتباط بامرگخوار ها اعتراف کنی و پیمان ناگسستنی ببندی که به محفل وفا دار میمونی.این شرایط رو قبول داری؟
لیزا سرتکان داد.آلبوس کاغذی از جیبش در آورد و گفت:
_پس باید به قرارگاه بریم.این کاغذ رو بخون وحفظ کن.
خانه شماره 12 آرام پدیدار شدو هر سه نفر را به سمت خود فرا خواند.
خب، رول بدی نبود. میتونستی سوژه بهتری از شرح چگونگی درخواستت بنویسی و بهتر بود به رول میپرداختی تا عضویت در محفل. همینطور رولت مقداری بد تمام شده بود و دیالوگهای آن مقداری غیرقابل تصور بودن.برای مثال صحبت ریموس با آلبوس. همینطور خواندن ذهن یک مرگخوار که 100% چفت شدگی را بلد است نمیتواند انجام گرفته باشد. فضاسازی خوبی داری ولی باید بیشتر روی دیالوگها و سوژت کار کنی.
تأیید نشد!
پیشنهاد میکنم یه بار دیگه سعی کنی.
آنلاینها
12 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10
مهمانان
2
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
پیام امروز
[[single]] در جستجوی راز ققنوس (عضویت)
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج


