_خب اینجا نوشته که باید اول یک مکان مناسب رو انتخاب کنیم و بعد با استفاده از قدرت چند نفر اونو بوجود بیاریم...
هرمیون کتاب رو بست و با نگاهی نگران به سدریک نگریست و گفت:
_البته من مطمئنم که عملی بودن این کار زیاد حتمی نباشه....چون خودت که می دونی هاگوارتز تحت مراقبت طلسم های قویی هست!
آلیشیا چند قدمی به آن ها نزدیک شد و گفت:
_ولی ما الان در سالهای گذشته هستیم..ممکنه که اون طلسم های محافظی که دامبلدور گذاشته وجود نداشته باشه!
سدریک از جای خود برخواست و گفت:
_بهر حال فکر می کنم امتحان کردنش ضرری نداشته باشه!
و به سوی در رفت. حالا باید دو کار را انجام می دادند. یکی ساختن دستگاه های ردیابی که خود زمان زیادی می برد و دیگری اتاق مخصوص ارتش الف دال!
باید هر چه زود تر وارد نقشه اصلی می شدند. نبود مراقب برای تام شاید خبر از حوادث بدی در آینده می داد.
*****
_شمشیر توی اتاق دامبلدوره....باید یه جوری اون پیرمرد رو از اونجا دور کنیم و یا وادارش کنیم که شمشیر رو جایه دیگه ایی بزاره و بعد هم اونو بدزدیم!
_اما تام می دونی که دامبلدور به این سادگی ها گول نمی خوره......
_ساکت! هر چه که من گفتم باید انجام بدید...چون این به نفعتونه!
و تام از جای خود برخواست و تالار اسلیترین را ترک گفت . او می رفت تا بار دیگر نقشه اش را مرور کند.
*****
الکسا با بی حوصلگی دستگاهی را که ساخته بود را به گوشه ایی پرت کرد و گفت:
_نمی شه...هر دفعه یه مشکلی داره! ساختن دستگاه های رد یاب برای ما خیلی سخته...این کار عملی نیست...من که دیگه نیستم!
سارا دستگاه را از روی زمین برداشت و نگاهی به آن کرد . سپس در کنار الکسا نشست و گفت:
_خیلی خوب کار کردی دختر! این واقعا کار قشنگیه...مشکل زیادی هم نداره..فقط وردی که برای چفت و محکم شدن اجزاش به کار می بری فکر می کنم نا مناسب باشه!
و سپس آن را روی میز گذاشت و چوب دستی اش را به آن سو گرفت و زیر لب وردی را زمزمه کرد.
_حالا فکر می کنم کار بکنه...می تونی امتحانش کنی!
در همان موقع فرد از راه رسید و با خوشحالی گفت:
_بالاخره منم تونستم یکیشو درست کنم! البته شبیه یه گویه...و دست زدن به اون اثرات زیاد جالبی نداره!
و یک لبخند زیرکانه زد. سارا از جای خود برخواست و گفت:
_خیلی خوبه...حالا باید ببینیم سدریک و بقیه چی کار کردن!
و به سمت درب یک اتاق به راه افتاد!
آیا آن ها موفق شده بودند اتاق مخفی را بوجود آورند؟
**********
بیش تر از این اعضای الف دال رو نمی شناسم...و فکر می کنم داستان از این موضوعات جالب تر نشه و اگه زودتر تمومش کنیم بهتر باشه! و یه موضوع دیگه تنوع ایجاد کنه!
یه چیز دیگه...به جون خودم آلیشیا ، سارا نیست....پست آلیشیا نقد شده نه سارا!
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
ضروريات محفل
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/10/10
تولد نقش: 1396/11/23
آخرین ورود: چهارشنبه 21 تیر 1396 04:35
از: بالای سر جسد ولدی!
پستها:
993

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/07/11
آخرین ورود: دوشنبه 17 اردیبهشت 1386 13:36
از: هرجا که حال کنیم. که فعلا هیچ جا حال نمیکنیم.
پستها:
219

با سلام. دوباره با ديكرد و با نفد هاي جديد اومدم:
پست ساراي عزيز:
خب خب خب. ساراي عزيز بايد بگم كه شديدا عوض شدي. خيلي خوب بود. خوشم اومد. واقعا جالب نوشته بودي. تمام چيزهايي كه من از تو انتظار داشتم رو رعايت كرده بودي. بجز ديالوگ دادن به افراد. من فقط و فقط 5 نفر رو شناختم. در حالي كه ارتش حداقل با ده نفر وارد شده. پس از او انتظار دارم دفعه بعد ده يا نه بگيري. بنابراين:
امتياز: 4
پست لوپين اولي:
اولي خوب بود. اما فضاسازيت ضعيف بود. دويت دارم خوب روش كار كني. ببين لوژين اگه ميخواي بهترين باشي بايد همه چي رو بسازي. نيازي به سوژه نيست. من اين استعداد رو درون تو و تخيلت مي بينم. ميتوني خوب بنويسي. ديالوگ هات هم ضعيف و تكراري بود. پيشنهاد مي كنم نگاهي به پست آليشا بندازي. مال اون خيلي جالب بود. اما رو ديالوگ هات بايد بيشتر تاكيد كنم. چون خيلي ...... بودن.
امتياز: 3.5
پست دوم لوپين:
اين نسبت به قبلي خيلي بد بود. بايد بگم كه خيلي بد افراد رو به تصوئير كشيده بودي. اگه هري پاتريست نبودم عمرا مي فهميدم كه ولدي و سالازار افراد بد داستان هستن. اينو واقعيت ميگم كه خيلي داستانت وهم برانگيز بود. تو با كسي كه من ازش انتظار دارم
خيلي فاصله داري. ديالوگ هات بايد بگم كه چرت بودن. خيلي زيادي كلمات تكراري داشتي در ضمن خيلي رسمي نوشته بودي. لطفا ديالوگ ها رو كمي محاوره اي تر بنويس.
امتياز: 3.5
با تشكر
معاون اول ارتش
ايليا
پست ساراي عزيز:
خب خب خب. ساراي عزيز بايد بگم كه شديدا عوض شدي. خيلي خوب بود. خوشم اومد. واقعا جالب نوشته بودي. تمام چيزهايي كه من از تو انتظار داشتم رو رعايت كرده بودي. بجز ديالوگ دادن به افراد. من فقط و فقط 5 نفر رو شناختم. در حالي كه ارتش حداقل با ده نفر وارد شده. پس از او انتظار دارم دفعه بعد ده يا نه بگيري. بنابراين:
امتياز: 4
پست لوپين اولي:
اولي خوب بود. اما فضاسازيت ضعيف بود. دويت دارم خوب روش كار كني. ببين لوژين اگه ميخواي بهترين باشي بايد همه چي رو بسازي. نيازي به سوژه نيست. من اين استعداد رو درون تو و تخيلت مي بينم. ميتوني خوب بنويسي. ديالوگ هات هم ضعيف و تكراري بود. پيشنهاد مي كنم نگاهي به پست آليشا بندازي. مال اون خيلي جالب بود. اما رو ديالوگ هات بايد بيشتر تاكيد كنم. چون خيلي ...... بودن.
امتياز: 3.5
پست دوم لوپين:
اين نسبت به قبلي خيلي بد بود. بايد بگم كه خيلي بد افراد رو به تصوئير كشيده بودي. اگه هري پاتريست نبودم عمرا مي فهميدم كه ولدي و سالازار افراد بد داستان هستن. اينو واقعيت ميگم كه خيلي داستانت وهم برانگيز بود. تو با كسي كه من ازش انتظار دارم
خيلي فاصله داري. ديالوگ هات بايد بگم كه چرت بودن. خيلي زيادي كلمات تكراري داشتي در ضمن خيلي رسمي نوشته بودي. لطفا ديالوگ ها رو كمي محاوره اي تر بنويس.
امتياز: 3.5
با تشكر
معاون اول ارتش
ايليا
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در 1385/10/21 19:47:27
ما بدون امضا هم معتبریم
جزئیات کاربر

عرق سردی بر پیشانی همه نشسته بود ولی چیزی آن را گرم میکرد. آن گرمای نیروی اتحاد و عشق بود که به آنها امید میداد.
اکنون زمان جنگ رسیده بود زیرا صدایی بلند و رسا گفت: جنگ آغاز شد!
به ناگاه صدای قهقه ی مستانه ای به گوش رسید و آنها فهمیدند لردولدمورت نیز به سالازار اسلیترین ملحق شده است.
اکنون زمان آغاز جنگ بود. لوپین در میان هاله ای آن میان بود. و با سیمی به هر دو قسمت متصل بود. سدریک با صدای امید بخشی گفت: ریموس! به سوی خوبی گام بردار. به سوی ما بیا. به سوی جایی که بهش تعلق داری بازگرد. ارتش سفید به تو احتیاج داره. بیا. جلو تربیا
لوپین به صورت ناگهانی گام برداشت. گام هایی محکم. گامهایی که مصمم بود اما ناگهان صدای سالازار اسلیترین بلند شد:
لوپین! بازگرد. تو به آنجا تعلق نداری.تو به جایی تعلق داری که در آن قدرتمند شوی. به سوی ما بیا تا قدرتمند شوی. اگر به آنجا بازگردی دیگر نمیتوانی قدرتمند شوی.
ولی در همان لحظه سالازار اسلیترین مرتکب اشتباه بسیار بزرگی شد. با گفتن کلمه بازگشتن ریموس را مطمئن ساخت که از سوی ارتش سفید بوده است. اما خودش نمیدانست تا اینکه ریموس به هاله وارد شد و با صدای بلند بیان کرد:
سالازار اسلیترین! تو مرا مطمئن ساختی زیرا گفتی اگر برگردم یعنی متعلق به اینجا هستم. تو گول خوردی. همانطور که بقیه ی پلیدها شکست میخورند. پس برو
اعضای ارتش با دهانی گشاده به لوپین نگاه کردند. چگونه جرأت کرده بود اینگونه با سالازار اسلیترین حرف بزند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ناگهان هاله ها از بین رفت. و طنابی پدیدار شد. به خاطر برد آنان در تالار اسرار به روی آنان گشوده شده بود. اعضا با خشنودی تمام به سوی در شتافتند و از تالار خارج شدند. در تالار بسته شد. آنها نجات پیدا کرده بودند.
ساعت 4:20 - اتاق ضروریات - جلسه اعضا
سدریک بالای منبر ایستاده بود و صحبت میکرد: دوستان اکنون که نجات پیدا کرده ایم باید بار دیگر هدف خود را آغاز کنیم. جلوگیری از دزدیده شدن شمشیر گودریک گریفنیدور. هرچند که با دامبلدور در میان گذاشتیم ولی ممکن است او نیز به کمک احتیاج پیدا کند. اما ایندفعه به دو گروه تقسیم نخواهیم شد. بلکه از طلسم ها و دستگاه هایی برای ردیابی محل تام و شمشیر گریفیندور استفاده میکنیم. سعی میکنم به کمک هرمیون یک اتاق مخفی و حفاظت شده مخصوص ارتش بسازم البته در روز رفتن آن را نابود میکنم. خب سؤالی هست؟
اعضای ارتش گفتند: خیر
سدریک خطاب به هرمیون پرسید: آیا حاضری به من کمک کنی؟
هرمیون به سرعت جواب داد: حتما سدریک عزیز
سدریک گفت: پس پیش به سوی.....
و بقیه اعضای ارتش فریاد زدند: پیروزی
---------------------------------------------------------------
خب داستان رو به سوژه اصلیش برگردوندم.
اکنون زمان جنگ رسیده بود زیرا صدایی بلند و رسا گفت: جنگ آغاز شد!
به ناگاه صدای قهقه ی مستانه ای به گوش رسید و آنها فهمیدند لردولدمورت نیز به سالازار اسلیترین ملحق شده است.
اکنون زمان آغاز جنگ بود. لوپین در میان هاله ای آن میان بود. و با سیمی به هر دو قسمت متصل بود. سدریک با صدای امید بخشی گفت: ریموس! به سوی خوبی گام بردار. به سوی ما بیا. به سوی جایی که بهش تعلق داری بازگرد. ارتش سفید به تو احتیاج داره. بیا. جلو تربیا
لوپین به صورت ناگهانی گام برداشت. گام هایی محکم. گامهایی که مصمم بود اما ناگهان صدای سالازار اسلیترین بلند شد:
لوپین! بازگرد. تو به آنجا تعلق نداری.تو به جایی تعلق داری که در آن قدرتمند شوی. به سوی ما بیا تا قدرتمند شوی. اگر به آنجا بازگردی دیگر نمیتوانی قدرتمند شوی.
ولی در همان لحظه سالازار اسلیترین مرتکب اشتباه بسیار بزرگی شد. با گفتن کلمه بازگشتن ریموس را مطمئن ساخت که از سوی ارتش سفید بوده است. اما خودش نمیدانست تا اینکه ریموس به هاله وارد شد و با صدای بلند بیان کرد:
سالازار اسلیترین! تو مرا مطمئن ساختی زیرا گفتی اگر برگردم یعنی متعلق به اینجا هستم. تو گول خوردی. همانطور که بقیه ی پلیدها شکست میخورند. پس برو
اعضای ارتش با دهانی گشاده به لوپین نگاه کردند. چگونه جرأت کرده بود اینگونه با سالازار اسلیترین حرف بزند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ناگهان هاله ها از بین رفت. و طنابی پدیدار شد. به خاطر برد آنان در تالار اسرار به روی آنان گشوده شده بود. اعضا با خشنودی تمام به سوی در شتافتند و از تالار خارج شدند. در تالار بسته شد. آنها نجات پیدا کرده بودند.
ساعت 4:20 - اتاق ضروریات - جلسه اعضا
سدریک بالای منبر ایستاده بود و صحبت میکرد: دوستان اکنون که نجات پیدا کرده ایم باید بار دیگر هدف خود را آغاز کنیم. جلوگیری از دزدیده شدن شمشیر گودریک گریفنیدور. هرچند که با دامبلدور در میان گذاشتیم ولی ممکن است او نیز به کمک احتیاج پیدا کند. اما ایندفعه به دو گروه تقسیم نخواهیم شد. بلکه از طلسم ها و دستگاه هایی برای ردیابی محل تام و شمشیر گریفیندور استفاده میکنیم. سعی میکنم به کمک هرمیون یک اتاق مخفی و حفاظت شده مخصوص ارتش بسازم البته در روز رفتن آن را نابود میکنم. خب سؤالی هست؟
اعضای ارتش گفتند: خیر
سدریک خطاب به هرمیون پرسید: آیا حاضری به من کمک کنی؟
هرمیون به سرعت جواب داد: حتما سدریک عزیز
سدریک گفت: پس پیش به سوی.....
و بقیه اعضای ارتش فریاد زدند: پیروزی
---------------------------------------------------------------
خب داستان رو به سوژه اصلیش برگردوندم.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

ناگهان سرما شدید تر شد و چشم لوپین برقی زد. اکنون صدایی ناآشنا از دهان او خارج میشد: گند زاده هایی که وارد اینجا شوند زنده بیرون نخواهند رفت. تمامی شما خواهید مرد و یخ خواهید بست و نیروی شما به نواده من خواهد رسید. اصیلان با ارزش تر از گند زاده ها هستن. شماها نیز مانند بقیه مؤسسان هاگوارتز گندزاده ها رو دوست دارید. مانند آنها حاضرید کسانی که با آنها مخالفند را بیرون یا ترد کنید. همونطور که گریفیندور مرا بیرون کرد و تمامی شجاعات چه گند زاده و چه اصیل زاده را به گروه خود راه داد. من این تالار را ساختم تا به نحوی هم اصیلان را قوی کنم و هم گندزاده ها را نابود کنم. حالا شما نیز نیروی خود را به نواده های من میدهید. پس بمیرید
سرما تا حدی قوی بود که نزدیک بود یخ بزنند. اما ناگهان اشک عشقی از اعماق وجود اعضا بر روی آتش ریخت و اعضا گریستند. گریه ای از اعماق عشقشان به لوپین زیرا میدانستند روح کسی در وجود اوست و او بسیار درد دارد. اما ناگهان آتش شعله ور شد. و همه جا را روشن کرد. آتش به قدری بلند بود که نمیشد سرش را دید.
بچه ها در زیر نورامید به فکر فرو رفتند: کسی که در وجود لوپین بود تالار را ساخته بود. پس او
ناگهان همه بچه ها فریاد زدند: سالازار اسلیترینه
اما آنها نمیتوانستند کاری کنند مگر اینکه. بله سدریک فهمیده بود. این آتش، آتش عشق بود. آتش نیرومند عشق.
پس فریاد بر آورد: ما همه با هم مانند زنجیر متحد هستیم و حاضریم برای یکدیگر بمیریم.
اما همین جمله کافی بود تا نیروی آتش کامل شود. ناگهان آتش دور اعضا را پوشاند. از داخل آتش صدایی رسا در غار پیچید: کسانی که عشق را از خود دور میکنید اکنون زمان مرگتان فرا رسیده. ریموس لوپین! با نیروی خود و با عشق خود جلو بیا و به ما ملحق شو. اگر هنوز خودت هستی و صدای ما رو میشنوی به عشقت فکر کن.
ناگهان لوپین تکانی خورد جلو آمد و وارد آتش شد. صدای جیغی بلند شنیده شد ولی سالازار اسلیترین به این راحتی نابود نمیشد او درون مجسمه اش رفت و شروع به صحبت کرد. یخی را درمیان تالار بوجود آورد که نشانه بدی و پلیدی بود. یخ قدرت فراوان یافت و مانند آتش دور مجسمه سالازار اسلیترین را پوشاند. اما ناگهان ریموس لوپین خارج شد. او قربانی شناخته شده بود. سدریک این را میدانست وقتی بدی و خوبی در مقابل یکدیگر قرار بگیرند کسی به عنوان قربانی شناخته میشود و خوبی و بدی باید با صحبت با او، وی را جذب خود کنند. اگر وی به هر یک از قسمت ها وارد شود خصوصیات آن را خواهد یافت. اکنون یک مبارزه واقعی آغاز شده بود. اگر لوپین به سوی بدی میرفت تاریخ تغییر میکرد و در گذشته نیر لوپین دشمن آنان میشد. سدریک و بقیه اعضا باخود عهد کردند که این جنگ را ببرند. اما چگونه؟؟
--------------------------------------
نکته: لوپین به صورت بی روح خارج از هر یک از قسمت هاست. و هر یک از قسمتها با نیروی خود باید او را حرکت دهند
سرما تا حدی قوی بود که نزدیک بود یخ بزنند. اما ناگهان اشک عشقی از اعماق وجود اعضا بر روی آتش ریخت و اعضا گریستند. گریه ای از اعماق عشقشان به لوپین زیرا میدانستند روح کسی در وجود اوست و او بسیار درد دارد. اما ناگهان آتش شعله ور شد. و همه جا را روشن کرد. آتش به قدری بلند بود که نمیشد سرش را دید.
بچه ها در زیر نورامید به فکر فرو رفتند: کسی که در وجود لوپین بود تالار را ساخته بود. پس او
ناگهان همه بچه ها فریاد زدند: سالازار اسلیترینه
اما آنها نمیتوانستند کاری کنند مگر اینکه. بله سدریک فهمیده بود. این آتش، آتش عشق بود. آتش نیرومند عشق.
پس فریاد بر آورد: ما همه با هم مانند زنجیر متحد هستیم و حاضریم برای یکدیگر بمیریم.
اما همین جمله کافی بود تا نیروی آتش کامل شود. ناگهان آتش دور اعضا را پوشاند. از داخل آتش صدایی رسا در غار پیچید: کسانی که عشق را از خود دور میکنید اکنون زمان مرگتان فرا رسیده. ریموس لوپین! با نیروی خود و با عشق خود جلو بیا و به ما ملحق شو. اگر هنوز خودت هستی و صدای ما رو میشنوی به عشقت فکر کن.
ناگهان لوپین تکانی خورد جلو آمد و وارد آتش شد. صدای جیغی بلند شنیده شد ولی سالازار اسلیترین به این راحتی نابود نمیشد او درون مجسمه اش رفت و شروع به صحبت کرد. یخی را درمیان تالار بوجود آورد که نشانه بدی و پلیدی بود. یخ قدرت فراوان یافت و مانند آتش دور مجسمه سالازار اسلیترین را پوشاند. اما ناگهان ریموس لوپین خارج شد. او قربانی شناخته شده بود. سدریک این را میدانست وقتی بدی و خوبی در مقابل یکدیگر قرار بگیرند کسی به عنوان قربانی شناخته میشود و خوبی و بدی باید با صحبت با او، وی را جذب خود کنند. اگر وی به هر یک از قسمت ها وارد شود خصوصیات آن را خواهد یافت. اکنون یک مبارزه واقعی آغاز شده بود. اگر لوپین به سوی بدی میرفت تاریخ تغییر میکرد و در گذشته نیر لوپین دشمن آنان میشد. سدریک و بقیه اعضا باخود عهد کردند که این جنگ را ببرند. اما چگونه؟؟
--------------------------------------
نکته: لوپین به صورت بی روح خارج از هر یک از قسمت هاست. و هر یک از قسمتها با نیروی خود باید او را حرکت دهند
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

سدریک به دیوار تکیه داد و آه عمیقی کشید.چشمانش را به مجسمه عظیم سالازار اسلیترین دوخته بود,ترکهای عمیقی بر روی این جسم باستانی به چشم میخورد و اندام خاکستری آن را می پوشاند.اما سدریک علاقه ای به بررسی آثار تاریخی نداشت زیرا هر لحظه امکان داشت باسیلیسک از درون آن به بیرون بخزد.
آلیشیا خم شد و گوشش را به زمین چسباند,از زمانی که توانسته بود صدایی را از طریق حرکت زمین تشخیص بدهد, مدتها میگذشت اما تردیدی نداشت که قدرت شنوایی اش به قوت سابق است.چشمانش را بست و به دقت گوش داد.صدای حرکات آرامی از سوی مجسمه غول پیکر به گوش میرسید که نشان دهنده وجود موجود زنده ای درون آن بود.بلند شد و روی زمین نشست و رو به سدریک گفت:باسیلیسک اونجاست, شک ندارم.اما چون زیاد تکون نمی خوره باید خواب باشه.
هرمیون طوری صدایش را پایین آورد که انگار می خواست کودکی را از خواب بیدار نکند و گفت:باید بریم بیرون و گرنه...
سدریک با لحن آرامش بخشی گفت:تام حتما برمیگرده.اون به خاطر ما از تالار اسرار دست نمیکشه.
ریموس که هنوز نیمه هوشیار بود زمزمه کرد:کسی آب نداره؟
سارا به سمت او رفت و قمقمه ای را که با خود داشت به دهان او نزدیک کرد,ریموس که حالش بهتر شده بود گفت:شاید یه راهی به بیرون باشه باید اطراف رو بگردیم...
هنوز حرفش را تمات نکرده بود که اتفاق عجیبی افتاد.شمع هایی که دورتادور تالار می سوختند,با تکانی خاموش شدند انگار باد تندی وزیده باشد.اما هیچ بادی در کار نبود.تاریکی مطلق همه جا را فرا گرفت و سکوتی مرگ بار به پرده گوشهایشان فشار آورد.
آلیشیا عقب عقب رفت و به دیوار چسبید,وحشت سراپای وجودش را فرا گرفته بود.دمای هوا به طور محسوسی کاهش یافته بود تا جایی که نفسهایشان همچون ابر در برابرشان قرار میگرفت.
سرما کم کم غیر قابل تحمل میشد...ناگهان نوری از چشمان مجسمه درخشید و صدای خنده مستانه ای برخاست.نور صورت مجسمه را روشن کرده بود و گروه با وحشت دیدند که صورت او تغییر کرده و میخندد و صدای خنده ار دهان عظیمش خارج میشود.
مجسمه چشمان نورانی اش را به سمت آنان گرداند و گفت:هیچ خون ناپاکی حق نداره به تالار اصیل زادگان پا بذاره...سپس مکثی کرد و با خنده ادامه داد:و اگر پا گذاشت دیگه هیچ وقت بیرون نمیره.
اما این صدا بسیار برایشان آشنا بود و چیزی را از گذشته در ذهن تداعی میکرد.
سارا بی اختیار فریاد زد:اون ولدمورته!!
سدریک گفت:فقط می خواد ما رو بترسونه اون اختیاری توی این زمان نداره.
نور خاموش شده بود اما سرما همچنان افزایش می یافت.آلیشیا که در تاریکی قادر به دیدن چیزی نبود ,به سمت صدای سدریک و نقطه ای که حدس میزد او آنجا ایستاده است برگشت و با ناله گفت:چطور اختیاری نداره؟الان هممون یخ میزنیم.
سدریک چوبدستی اش را بالا آورد و وردی را زیر لب زمزمه کرد,بلافاصله آتشی برپا شد و همه دور آن جمع شدند.شعله های سحرآمیز علاوه بر جسم, قلب هایشان را هم گرم کرد و نور امید را به آن تاباند.
ریموس که چهره اش از پس شعله ها مانند ارواح دیده میشد گفت:حالا باید منتظر باشیم تا تام برگرده...
آلیشیا خم شد و گوشش را به زمین چسباند,از زمانی که توانسته بود صدایی را از طریق حرکت زمین تشخیص بدهد, مدتها میگذشت اما تردیدی نداشت که قدرت شنوایی اش به قوت سابق است.چشمانش را بست و به دقت گوش داد.صدای حرکات آرامی از سوی مجسمه غول پیکر به گوش میرسید که نشان دهنده وجود موجود زنده ای درون آن بود.بلند شد و روی زمین نشست و رو به سدریک گفت:باسیلیسک اونجاست, شک ندارم.اما چون زیاد تکون نمی خوره باید خواب باشه.
هرمیون طوری صدایش را پایین آورد که انگار می خواست کودکی را از خواب بیدار نکند و گفت:باید بریم بیرون و گرنه...
سدریک با لحن آرامش بخشی گفت:تام حتما برمیگرده.اون به خاطر ما از تالار اسرار دست نمیکشه.
ریموس که هنوز نیمه هوشیار بود زمزمه کرد:کسی آب نداره؟
سارا به سمت او رفت و قمقمه ای را که با خود داشت به دهان او نزدیک کرد,ریموس که حالش بهتر شده بود گفت:شاید یه راهی به بیرون باشه باید اطراف رو بگردیم...
هنوز حرفش را تمات نکرده بود که اتفاق عجیبی افتاد.شمع هایی که دورتادور تالار می سوختند,با تکانی خاموش شدند انگار باد تندی وزیده باشد.اما هیچ بادی در کار نبود.تاریکی مطلق همه جا را فرا گرفت و سکوتی مرگ بار به پرده گوشهایشان فشار آورد.
آلیشیا عقب عقب رفت و به دیوار چسبید,وحشت سراپای وجودش را فرا گرفته بود.دمای هوا به طور محسوسی کاهش یافته بود تا جایی که نفسهایشان همچون ابر در برابرشان قرار میگرفت.
سرما کم کم غیر قابل تحمل میشد...ناگهان نوری از چشمان مجسمه درخشید و صدای خنده مستانه ای برخاست.نور صورت مجسمه را روشن کرده بود و گروه با وحشت دیدند که صورت او تغییر کرده و میخندد و صدای خنده ار دهان عظیمش خارج میشود.
مجسمه چشمان نورانی اش را به سمت آنان گرداند و گفت:هیچ خون ناپاکی حق نداره به تالار اصیل زادگان پا بذاره...سپس مکثی کرد و با خنده ادامه داد:و اگر پا گذاشت دیگه هیچ وقت بیرون نمیره.
اما این صدا بسیار برایشان آشنا بود و چیزی را از گذشته در ذهن تداعی میکرد.
سارا بی اختیار فریاد زد:اون ولدمورته!!
سدریک گفت:فقط می خواد ما رو بترسونه اون اختیاری توی این زمان نداره.
نور خاموش شده بود اما سرما همچنان افزایش می یافت.آلیشیا که در تاریکی قادر به دیدن چیزی نبود ,به سمت صدای سدریک و نقطه ای که حدس میزد او آنجا ایستاده است برگشت و با ناله گفت:چطور اختیاری نداره؟الان هممون یخ میزنیم.
سدریک چوبدستی اش را بالا آورد و وردی را زیر لب زمزمه کرد,بلافاصله آتشی برپا شد و همه دور آن جمع شدند.شعله های سحرآمیز علاوه بر جسم, قلب هایشان را هم گرم کرد و نور امید را به آن تاباند.
ریموس که چهره اش از پس شعله ها مانند ارواح دیده میشد گفت:حالا باید منتظر باشیم تا تام برگرده...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!


جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/07/11
آخرین ورود: دوشنبه 17 اردیبهشت 1386 13:36
از: هرجا که حال کنیم. که فعلا هیچ جا حال نمیکنیم.
پستها:
219

با سلام بر یگانه
بازم با امتیازات جدید و کمی دیرکرد اومدم.
پست فرد ویزلی:
فرد عزیز پست شما کمی ضعیف بود. من کلا خوندمش و متوجه شدم که با توجه به اینکه شما دارین اولین پست خودتون رو اینجا میزنین نباید انتظار زیادی از شما داشت. ایرادات پست شما کلی بود پیشنهاد میکنم ایرادات بقیه پست ها رو بخونی و مشکلات خودتو رفع کنی. از جمله نبود فضا سازی خوب و نبود دیالوگ های قابل قبول. به نظر خودت ممکنه کسی بره پیش دامبلدور و بگه من از اینده اومدم و اون هم بدون هیچ مشکلی قبول کنه؟ میدونی که اینطور نیست. میتونستی اینو تو یه درگیری کوتاه و دستگیر شدن اعضا نشون بدی. اما متاسفانه این کار رو نکردی. به هر حال چون اولین پستت بود برات کمی تخفیف قائل میشم.
امتیاز: 3
پست سارای عزیز:
سارای عزیز خوشحال می شم بهت بگم که من از خوندن پست های تو لذت می برم. تو یکی از اونایی که برای ارزش های انسانی و به قول ( و مثل خودم ) خودم ایجاد احساس ارزش قائلی. خوب ساخته بودی اما معلوم بود که بی حوصله پست زدی و فقط برای خروج از نوبت این کار رو کردی. بنابراین حتما دفعه بعد کمی حوصله به خرج بده. فضاسازی مناسب اما نبود دیالوگ های جذاب. چیزی که دوست دارم دفعه بعد حلشون کنی و یه پست بی ایراد بزنی.
امتیاز: 7
و اما لوپین خودمون:
ریموس همچین گفتی ترکوندم که من فکر کردم خود رولینگ اومده پست زده. در مورد اون زیر نویس فارسی ای که برای من گذاشتی باید بگم که من علامه دهر نیستم که روحیات تام ریدل رو بدونم. شما نه اونجا اون قدر تام و قوی نشون بده و نه بیا اینجا جلوی یه بچه مثل سدریک اونو این قدر ضعیف کن. بشین و کمی فکر کن که آیا لرد ولده مورت یا همون تام ریدل بلد نیست که یه هاله ضد ورود قرن گذشته بری خودش بسازه؟ یا بدون چوب نامرئی بشه؟ حالا اون به کنار. فضا سازیت خوب بود. اما روی دیالوگ هات جون من کمی بیشتر کار کن. من مردم از دست تو. کم منو اذیت کن
. موارد دیگه هم هست که به علل مختلف ننوشتم.
امتیاز: 7
ایلیا
معاون اول ارتش
بازم با امتیازات جدید و کمی دیرکرد اومدم.
پست فرد ویزلی:
فرد عزیز پست شما کمی ضعیف بود. من کلا خوندمش و متوجه شدم که با توجه به اینکه شما دارین اولین پست خودتون رو اینجا میزنین نباید انتظار زیادی از شما داشت. ایرادات پست شما کلی بود پیشنهاد میکنم ایرادات بقیه پست ها رو بخونی و مشکلات خودتو رفع کنی. از جمله نبود فضا سازی خوب و نبود دیالوگ های قابل قبول. به نظر خودت ممکنه کسی بره پیش دامبلدور و بگه من از اینده اومدم و اون هم بدون هیچ مشکلی قبول کنه؟ میدونی که اینطور نیست. میتونستی اینو تو یه درگیری کوتاه و دستگیر شدن اعضا نشون بدی. اما متاسفانه این کار رو نکردی. به هر حال چون اولین پستت بود برات کمی تخفیف قائل میشم.
امتیاز: 3
پست سارای عزیز:
سارای عزیز خوشحال می شم بهت بگم که من از خوندن پست های تو لذت می برم. تو یکی از اونایی که برای ارزش های انسانی و به قول ( و مثل خودم ) خودم ایجاد احساس ارزش قائلی. خوب ساخته بودی اما معلوم بود که بی حوصله پست زدی و فقط برای خروج از نوبت این کار رو کردی. بنابراین حتما دفعه بعد کمی حوصله به خرج بده. فضاسازی مناسب اما نبود دیالوگ های جذاب. چیزی که دوست دارم دفعه بعد حلشون کنی و یه پست بی ایراد بزنی.
امتیاز: 7
و اما لوپین خودمون:
ریموس همچین گفتی ترکوندم که من فکر کردم خود رولینگ اومده پست زده. در مورد اون زیر نویس فارسی ای که برای من گذاشتی باید بگم که من علامه دهر نیستم که روحیات تام ریدل رو بدونم. شما نه اونجا اون قدر تام و قوی نشون بده و نه بیا اینجا جلوی یه بچه مثل سدریک اونو این قدر ضعیف کن. بشین و کمی فکر کن که آیا لرد ولده مورت یا همون تام ریدل بلد نیست که یه هاله ضد ورود قرن گذشته بری خودش بسازه؟ یا بدون چوب نامرئی بشه؟ حالا اون به کنار. فضا سازیت خوب بود. اما روی دیالوگ هات جون من کمی بیشتر کار کن. من مردم از دست تو. کم منو اذیت کن
. موارد دیگه هم هست که به علل مختلف ننوشتم. امتیاز: 7
ایلیا
معاون اول ارتش
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ما بدون امضا هم معتبریم
جزئیات کاربر

سدریک و آلکسا و سارا چند قدم جلو تر رفتند. سعی کردند تا آنجا که میتوانند صدای پایشان شنیده نشود. بسیار آرام به تام نزدیک شدند.تام به وسط دستشویی و دقیقاً محل در تالار اسرار ایستاد.بار دیگر به اطراف نگاه کرد. سدریک و آلکسا و سارا بسیار سریع عقب رفتند. تام باز هم متوجه حضور آنها نشد. وقتی مطمئن شد کسی در آنجا نیست دهانش را باز کرد و به سعی کرد به زبان مارها حرف بزند:
بازشو!
نه صدای مار نبود. دوباره سعی کرد:
باز شو!
باز هم صدای مار نبود. تام کمی فکر کر و یادش افتاد:
تنها در صورتی که ماری در مقابلش باشد یا ماری را لمس کند میتواند با زبان مارها سخن بگوید.
دستش را جلو برد. زیر شیر یکی از دستشویی ها روی چیزی گذاشت و سپس به بیرون آورد. سدریک خم شد:
ماری خشک شده زیر شیر قرار داشت.
تام دوباره سعی کرد و این دفعه موفق شد:
هاش هاس ساهاش شاس هاساش ساشاس هاس( این در متعلق به نواده سالازار اسلیترین است پس برای او باز شو)
شیری که روی آن ماری قرار داشت پایین رفت.و وارد زمین شد. بقیه شیر ها نیز جلو آمدند و دریچه ای پدیدار شد.
تام باز هم زمزمه کرد:
هاس شاهس هاش هاس ساکاس( راه ورود به تالار اسرار محیا شو)
نردبانی پدید آمد و تام از آن پایین رفت. بقیه گروه نیز بلافاصله از آن پایین رفتند. بلافاصله بعد از رفتن آنها در بسته شد. واقعاً شانس آورده بودند.
دیگر راه برگشتی وجود نداشت. یا گیر می افتادند یا نجات پیدا میکردند.
تام به پایین رسید. اما اعضا از نردبان پایین نرفتند. تام از نردبان دور شد. اعضا بسیار آرام از نردبان پایین آمدند و به دنبال تام رفتند. مدتی بعد به نزدیکی دری رسیدند که مارها جلوی باز شدن آن را گرفته بودند.
تام زمزمه کرد:
باساهاشساشهاشساش ساش هاش ساشاشهاش(مارها برای نواده اسلایترین به کنار بروید و اجازه ورود را به او بدهید)
اینجا سخت ترین مرحله کار بود. باید همگی با هم از یک دریچه کوچک رد میشدند. خود را جمع کردند. و به محض ورود تام خود را به داخل پرتاب کردند و برای متوجه نشدن تام از حضور آنها با دست فرود آمدند. تام جلو رفت.
آلیشا و هرمیون و ریموس هر سه بیهوش بودند. هرمیون چشمانش را بسیار کم باز کرد. چون که عینکی را که کاری میکرد نامرئی ها مرئی شوند به چشم داشت سدریک و آلکسا و سارا را دید و بسیار خوشحال شد. تام جلو رفت و دست هرمیون رو گرفت. هرمیون که بیهوش نبود با تکانی دستش را کشید و همراه آلیشا بلند شد. سدریک نیز از پشت فریاد کشید: اکسپلیارموس
جنگ بسیار تندی در گرفت
سدریک فریاد کشید: اکسیو چوب جادو هرمیون، آلیشا
چوب های جادوی هرمیون و آلیشا به دست سدریک رفتند.
سدریک آنها را برایشان پرتاب کرد. حالا هر کس طلسمی را به طرف تام روانه میکرد اما تام همه آنها را دفع میکرد. باید طلسمی را میفرستاند که در آن زمان وجود نداشت.
سدریک فریاد کشید: آگونیا اگزمی
طلسم سرخ رنگی به طرف تام رفت. تام نتوانست آن را دفع کند. طلسم به سینه تام برخورد کرد و اون رو به 1 متر عقب تر پرتاب کرد.
سدریک تاریخچه طلسم ها را به یاد آورد:
آگونیا اگزمی در سال 1980 میلادی بوجود آمده بود. پس طلسم هایی که بعد از سال 1980 میلادی ساخته شده برای تام قابل دفع کردن نیست. سدریک گفت: بچه ها طلسم هایی رو که بعد از سال 1980 ساخته شده رو بفرستید
صدای شلیک طلسم به هوا رفت. هیچ یک از آنها توسط تام دفع نمیشد.
سدریک فریاد زد: ریکتو سمپرا
تام به قل قلک شدیدی دچار شد
آلیشا فریاد زد:سان لن سیو
و با این کار نیروی پرتاب طلسم را از تام گرفت
حالا نوبت هرمیون بود تا طلسم جدیدی را پرتاب کند: ایویوس ناتریوسکا
طناب های بسیار ضخیمی از نوک چوبدستی هرمیون خارج شدند و به دور تام پیچیدند.
بچه ها بسیار خوشحال بودند
اما این خوشحالی مدت زیادی نداشت. تام طنابها را باز کرده بود و به سوی در فرار میکرد. از تیررس طلسم ها دور میشد و سرانجام موفق به فرار شد. حالا دیگر کسی برای کمک به آنها نمانده بود و مطمئناً آنها در همانجا میمردند.
چه باید میکرند؟
-------------------------------------------------
نزدیک بود تام رو دستگیر کنم که یادم افتاد نباید به این زودی داستان تموم شه
هرمیون جان:
نگو دوباره تخیل به خرج دادم چون که حتی اگر این طلسم برای بقیه ناشناخته باشه برای هرمیون نیست چون کتاب زیاد میخونه. تام هم نیروی مبارزه با طلسم هایی رو نداشته که در آینده کشف شده. پس این دفعه از این کار بپرهیز مگر اینکه نکته دیگری پیدا کردی
درباره سؤالت-----» تام نیروی جادویی بسیار زیادی داره البته مثل دامبلدور بلافاصله تشخیص نداده. اول اونا رو حس کرده ولی باورش نشده ولی اتفاقاتی که افتاده بود باعث شد شک کنه و اون موقع هم خواست امتحان کنه و طناب رو به همه جا فرستاد. در ضمن اون ذهنخونی بلد بوده. حتماً توی ذهن یکی از اعضا اتاق ضروریات و محلش بوده دیگه
بازشو!
نه صدای مار نبود. دوباره سعی کرد:
باز شو!
باز هم صدای مار نبود. تام کمی فکر کر و یادش افتاد:
تنها در صورتی که ماری در مقابلش باشد یا ماری را لمس کند میتواند با زبان مارها سخن بگوید.
دستش را جلو برد. زیر شیر یکی از دستشویی ها روی چیزی گذاشت و سپس به بیرون آورد. سدریک خم شد:
ماری خشک شده زیر شیر قرار داشت.
تام دوباره سعی کرد و این دفعه موفق شد:
هاش هاس ساهاش شاس هاساش ساشاس هاس( این در متعلق به نواده سالازار اسلیترین است پس برای او باز شو)
شیری که روی آن ماری قرار داشت پایین رفت.و وارد زمین شد. بقیه شیر ها نیز جلو آمدند و دریچه ای پدیدار شد.
تام باز هم زمزمه کرد:
هاس شاهس هاش هاس ساکاس( راه ورود به تالار اسرار محیا شو)
نردبانی پدید آمد و تام از آن پایین رفت. بقیه گروه نیز بلافاصله از آن پایین رفتند. بلافاصله بعد از رفتن آنها در بسته شد. واقعاً شانس آورده بودند.
دیگر راه برگشتی وجود نداشت. یا گیر می افتادند یا نجات پیدا میکردند.
تام به پایین رسید. اما اعضا از نردبان پایین نرفتند. تام از نردبان دور شد. اعضا بسیار آرام از نردبان پایین آمدند و به دنبال تام رفتند. مدتی بعد به نزدیکی دری رسیدند که مارها جلوی باز شدن آن را گرفته بودند.
تام زمزمه کرد:
باساهاشساشهاشساش ساش هاش ساشاشهاش(مارها برای نواده اسلایترین به کنار بروید و اجازه ورود را به او بدهید)
اینجا سخت ترین مرحله کار بود. باید همگی با هم از یک دریچه کوچک رد میشدند. خود را جمع کردند. و به محض ورود تام خود را به داخل پرتاب کردند و برای متوجه نشدن تام از حضور آنها با دست فرود آمدند. تام جلو رفت.
آلیشا و هرمیون و ریموس هر سه بیهوش بودند. هرمیون چشمانش را بسیار کم باز کرد. چون که عینکی را که کاری میکرد نامرئی ها مرئی شوند به چشم داشت سدریک و آلکسا و سارا را دید و بسیار خوشحال شد. تام جلو رفت و دست هرمیون رو گرفت. هرمیون که بیهوش نبود با تکانی دستش را کشید و همراه آلیشا بلند شد. سدریک نیز از پشت فریاد کشید: اکسپلیارموس
جنگ بسیار تندی در گرفت
سدریک فریاد کشید: اکسیو چوب جادو هرمیون، آلیشا
چوب های جادوی هرمیون و آلیشا به دست سدریک رفتند.
سدریک آنها را برایشان پرتاب کرد. حالا هر کس طلسمی را به طرف تام روانه میکرد اما تام همه آنها را دفع میکرد. باید طلسمی را میفرستاند که در آن زمان وجود نداشت.
سدریک فریاد کشید: آگونیا اگزمی
طلسم سرخ رنگی به طرف تام رفت. تام نتوانست آن را دفع کند. طلسم به سینه تام برخورد کرد و اون رو به 1 متر عقب تر پرتاب کرد.
سدریک تاریخچه طلسم ها را به یاد آورد:
آگونیا اگزمی در سال 1980 میلادی بوجود آمده بود. پس طلسم هایی که بعد از سال 1980 میلادی ساخته شده برای تام قابل دفع کردن نیست. سدریک گفت: بچه ها طلسم هایی رو که بعد از سال 1980 ساخته شده رو بفرستید
صدای شلیک طلسم به هوا رفت. هیچ یک از آنها توسط تام دفع نمیشد.
سدریک فریاد زد: ریکتو سمپرا
تام به قل قلک شدیدی دچار شد
آلیشا فریاد زد:سان لن سیو
و با این کار نیروی پرتاب طلسم را از تام گرفت
حالا نوبت هرمیون بود تا طلسم جدیدی را پرتاب کند: ایویوس ناتریوسکا
طناب های بسیار ضخیمی از نوک چوبدستی هرمیون خارج شدند و به دور تام پیچیدند.
بچه ها بسیار خوشحال بودند
اما این خوشحالی مدت زیادی نداشت. تام طنابها را باز کرده بود و به سوی در فرار میکرد. از تیررس طلسم ها دور میشد و سرانجام موفق به فرار شد. حالا دیگر کسی برای کمک به آنها نمانده بود و مطمئناً آنها در همانجا میمردند.
چه باید میکرند؟
-------------------------------------------------
نزدیک بود تام رو دستگیر کنم که یادم افتاد نباید به این زودی داستان تموم شه
هرمیون جان:
نگو دوباره تخیل به خرج دادم چون که حتی اگر این طلسم برای بقیه ناشناخته باشه برای هرمیون نیست چون کتاب زیاد میخونه. تام هم نیروی مبارزه با طلسم هایی رو نداشته که در آینده کشف شده. پس این دفعه از این کار بپرهیز مگر اینکه نکته دیگری پیدا کردی
درباره سؤالت-----» تام نیروی جادویی بسیار زیادی داره البته مثل دامبلدور بلافاصله تشخیص نداده. اول اونا رو حس کرده ولی باورش نشده ولی اتفاقاتی که افتاده بود باعث شد شک کنه و اون موقع هم خواست امتحان کنه و طناب رو به همه جا فرستاد. در ضمن اون ذهنخونی بلد بوده. حتماً توی ذهن یکی از اعضا اتاق ضروریات و محلش بوده دیگه
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/10/10
تولد نقش: 1396/11/23
آخرین ورود: چهارشنبه 21 تیر 1396 04:35
از: بالای سر جسد ولدی!
پستها:
993

راه دیگری نمانده بود. سدریک و بقیه باید به تالار می رفتند و دوستان خود را نجات می دادند. همه هدفی را که به خاطر آن در آن راه سخت و خطرناک قدم نهانده بودند به دست فراموشی سپرده بودند و ذهن ها بروی یک خواسته متمرکز شده بود. نجات آلیشیا ، هرمیون و ریموس!
تام از منتظر ماندن خسته شد. چند نفری را پشت اتاق ضروریات به نگهبانی گذاشت و خود روانه تالار اسلیترین می شد. باید تا نیمه شب منتظر می ماند تا بتواند به دیدار اسیران خویش برود.
در تالار اسرار
_خدای من! چرا ریموس بهوش نمی آد!
آلیشیا در حالی که دستش را بروی پیشانی ریموس گذاشته بود رو به هرمیون پاسخ داد:
_اینجا هواش خیلی سرده... تا وقتی خون توی رگهاش اینطوری سرد بمونه اون نمی تونه به هوش بیاد!
هرمیون به دیواری تکیه داد و گفت:
_حالا باید چی کار کنیم؟ اگر سدریک و بقیه ....
آلیشیا به سرعت سخنش را قطع کرد و گفت:
_اونها حتما می آن دنبال ما نگران نباش! فعلا باید منتظر باشیم. نمی تونیم از این جا خارج شیم!
هرمیون آهی کشید و چیزی نگفت. شاید در این فکر بود که ولدمورت زود تر به سراغشان می آید یا دوستانشان! اما چون تمام شب را بیدار بودند، به قدری خسته بود که فرصت جواب دادن به این سوال را به خود نداد و همانجا به خواب رفت!
در اتاق ضروریات سدریک در پی یافتن پودر نامرئی کننده بود. زیرا به کمک آن بهتر و راحت تر می توانستند به تالار اسرار روند. شب فرا رسیده بود. پودر نامرئی کننده با خاصیت طولانی مدت حاضر شده بود. آن ها می دانستند که تام برای رفتن به تالار اسرار چه وقت را انتخاب می کند. پس حدود یک ساعت به نیمه شب در حالی که نامرئی بودند از اتاق خارج شدند.
سالن ها را سکوت و تاریکی در برگرفته بود. به همین جهت آهسته راه می رفتند تا صدای پایشان شنیده نگردد. کم کم دستشویی دختران از دور پدیدار گشت و اندکی بعد سایه ایی سیاه که نشان دهنده آمدن شخصی بود بروی دیوار نقش بست.
تام در حالی که با گام های آهسته نزدیک می شد مراقب اطراف بود. او بدون توجه به حضور کسی وارد دستشویی شد.
آن ها باید عجله می کردند. تنها راهی که می توانستند وارد تالار اسرار شوند این بود که همزمان با تام زمانی که در تالار را باز می کرد داخل شوند.
اما آیا این کار عملی بود و یا تام متوجه حضور آن ها می شد؟؟
تام از منتظر ماندن خسته شد. چند نفری را پشت اتاق ضروریات به نگهبانی گذاشت و خود روانه تالار اسلیترین می شد. باید تا نیمه شب منتظر می ماند تا بتواند به دیدار اسیران خویش برود.
در تالار اسرار
_خدای من! چرا ریموس بهوش نمی آد!
آلیشیا در حالی که دستش را بروی پیشانی ریموس گذاشته بود رو به هرمیون پاسخ داد:
_اینجا هواش خیلی سرده... تا وقتی خون توی رگهاش اینطوری سرد بمونه اون نمی تونه به هوش بیاد!
هرمیون به دیواری تکیه داد و گفت:
_حالا باید چی کار کنیم؟ اگر سدریک و بقیه ....
آلیشیا به سرعت سخنش را قطع کرد و گفت:
_اونها حتما می آن دنبال ما نگران نباش! فعلا باید منتظر باشیم. نمی تونیم از این جا خارج شیم!
هرمیون آهی کشید و چیزی نگفت. شاید در این فکر بود که ولدمورت زود تر به سراغشان می آید یا دوستانشان! اما چون تمام شب را بیدار بودند، به قدری خسته بود که فرصت جواب دادن به این سوال را به خود نداد و همانجا به خواب رفت!
در اتاق ضروریات سدریک در پی یافتن پودر نامرئی کننده بود. زیرا به کمک آن بهتر و راحت تر می توانستند به تالار اسرار روند. شب فرا رسیده بود. پودر نامرئی کننده با خاصیت طولانی مدت حاضر شده بود. آن ها می دانستند که تام برای رفتن به تالار اسرار چه وقت را انتخاب می کند. پس حدود یک ساعت به نیمه شب در حالی که نامرئی بودند از اتاق خارج شدند.
سالن ها را سکوت و تاریکی در برگرفته بود. به همین جهت آهسته راه می رفتند تا صدای پایشان شنیده نگردد. کم کم دستشویی دختران از دور پدیدار گشت و اندکی بعد سایه ایی سیاه که نشان دهنده آمدن شخصی بود بروی دیوار نقش بست.
تام در حالی که با گام های آهسته نزدیک می شد مراقب اطراف بود. او بدون توجه به حضور کسی وارد دستشویی شد.
آن ها باید عجله می کردند. تنها راهی که می توانستند وارد تالار اسرار شوند این بود که همزمان با تام زمانی که در تالار را باز می کرد داخل شوند.
اما آیا این کار عملی بود و یا تام متوجه حضور آن ها می شد؟؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

باید صبر میکردند این تنها راهشان بود. تام و افرادش نمیتوانستند داخل بیان چون سدریک،سارا ، فرد و الکسا داخل بودند پس صبر تنها راه بود .
بعد از چند ساعت سدریک دوباره بیرون را نگاه کرد
سدریک: هنوز بیرون هستن
سارا : باید یه فکری بکنیم اگر یک جوری ما غیب و زاهر بشیم طوری که آنها ما رو نبینن میتونیم بریم ریموس و بقیه رو نجات بدیم در حالی که آنها فکر میکنن ما این تو هستیم ولی چه جوری؟
الکسا : بدون اون کتاب نمیتونیم کاری کنیم
فرد: من پودر نامریی کننده دارم نمیدونم به درد میخوره؟
سدریک:آره ، ولی چه طور بریم بیرون که اینا نفهمن؟
فرد:در رو باز میکنیم یکم پودر تاریکی دو سانیه ای میریزیم و میریم بیرون چون نامریی هستیم نمیتونن بعد از دو سانیه ما رو ببینن
سدریک: خوبه پودر نامریی کننده رو به همه بده ....چی کارش کنیم؟
ـ بخوریدش همین!!
بعد از چند دقیقه همه نامریی بودند صدای سدریک از گوشه اي شنیده می شد:
خب آماده..۱..۲..۳ فرد پودر رو بریز بیرون بریم ..بریم
فرد پودر رو بیرون ریخت و همه بی صدا بیرون رفتن
تام:اهه اه این دیگه چی بود؟
فردی بلند قدی که کنار تام ایستاده بود با صدای گرفته گفت:
یک دفعه انگار همه جا تاریک شده بود مثل اینکه شب شده باشه
تام: ساکت این احمقها باید دیر یا زود بیرون بیان زندانیاشون پیش منن
در همین موقه بچه های ارتش درحال رفتن بودن که فرد گفت:
پودر داره اثرشو از دست میده
سدریک :عیبی نداره.. باید سریع بریم دفتر دامبلدور امیدوارم کلاس نداشته باشه آنها به دفتر رسیدن در دفتر باز بود سدریک آروم داخل شد پرفسور دامبلدور پشت میزش مشغول خواندن نامه بود
دامبلدور:میتونم کمکتون کنم؟
سدریک:سلام من سدریک دیگوری هستم و اینم دوستانم ما اینجا اومدیم اینجا تا یک چیزی به شما بگیم
وبعد سدریک تمام ماجرارو برای پرفسور دامبلدور تعریف کرد
دامبلدور: که اینطور؟ پس اون نامه ماله شما بود و دوستان شما الان دست تام هستن درسته این طور نیست؟
ـ بله درسته
ـمن میتونم رمز این ماه اسلایترین رو به شما بدم ولی فکر نمیکنم تام اونهارو اون جا برده باشه یعنی میبره؟
ـنه نه ما فکر میکنیم که تام در تالار اسرار رو باز کرده و دوستان ما الان اونجان
ـ شما میدونید تالار کجاست؟
ـ آره ما میدونیم
ـخب من فکر نکنم بتونم با شما بیام ولی جای شمشیر ایت جا خوبه مرسی که به من گفتید
سدریک : خواهش میکنم ولی به کسی نگید خداحافظ
ـ باشه خداحافظ
سدریک حالا چیکار کنیم؟
بعد از چند ساعت سدریک دوباره بیرون را نگاه کرد
سدریک: هنوز بیرون هستن
سارا : باید یه فکری بکنیم اگر یک جوری ما غیب و زاهر بشیم طوری که آنها ما رو نبینن میتونیم بریم ریموس و بقیه رو نجات بدیم در حالی که آنها فکر میکنن ما این تو هستیم ولی چه جوری؟
الکسا : بدون اون کتاب نمیتونیم کاری کنیم
فرد: من پودر نامریی کننده دارم نمیدونم به درد میخوره؟
سدریک:آره ، ولی چه طور بریم بیرون که اینا نفهمن؟
فرد:در رو باز میکنیم یکم پودر تاریکی دو سانیه ای میریزیم و میریم بیرون چون نامریی هستیم نمیتونن بعد از دو سانیه ما رو ببینن
سدریک: خوبه پودر نامریی کننده رو به همه بده ....چی کارش کنیم؟
ـ بخوریدش همین!!
بعد از چند دقیقه همه نامریی بودند صدای سدریک از گوشه اي شنیده می شد:
خب آماده..۱..۲..۳ فرد پودر رو بریز بیرون بریم ..بریم
فرد پودر رو بیرون ریخت و همه بی صدا بیرون رفتن
تام:اهه اه این دیگه چی بود؟
فردی بلند قدی که کنار تام ایستاده بود با صدای گرفته گفت:
یک دفعه انگار همه جا تاریک شده بود مثل اینکه شب شده باشه
تام: ساکت این احمقها باید دیر یا زود بیرون بیان زندانیاشون پیش منن
در همین موقه بچه های ارتش درحال رفتن بودن که فرد گفت:
پودر داره اثرشو از دست میده
سدریک :عیبی نداره.. باید سریع بریم دفتر دامبلدور امیدوارم کلاس نداشته باشه آنها به دفتر رسیدن در دفتر باز بود سدریک آروم داخل شد پرفسور دامبلدور پشت میزش مشغول خواندن نامه بود
دامبلدور:میتونم کمکتون کنم؟
سدریک:سلام من سدریک دیگوری هستم و اینم دوستانم ما اینجا اومدیم اینجا تا یک چیزی به شما بگیم
وبعد سدریک تمام ماجرارو برای پرفسور دامبلدور تعریف کرد
دامبلدور: که اینطور؟ پس اون نامه ماله شما بود و دوستان شما الان دست تام هستن درسته این طور نیست؟
ـ بله درسته
ـمن میتونم رمز این ماه اسلایترین رو به شما بدم ولی فکر نمیکنم تام اونهارو اون جا برده باشه یعنی میبره؟
ـنه نه ما فکر میکنیم که تام در تالار اسرار رو باز کرده و دوستان ما الان اونجان
ـ شما میدونید تالار کجاست؟
ـ آره ما میدونیم
ـخب من فکر نکنم بتونم با شما بیام ولی جای شمشیر ایت جا خوبه مرسی که به من گفتید
سدریک : خواهش میکنم ولی به کسی نگید خداحافظ
ـ باشه خداحافظ
سدریک حالا چیکار کنیم؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
هرگز با دم شير بازي نكنيد
http://godfathers2.persiangig.com/image/order/fred.jpg[/img][/img]
[url=http
http://godfathers2.persiangig.com/image/order/fred.jpg[/img][/img]

[url=http
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/07/11
آخرین ورود: دوشنبه 17 اردیبهشت 1386 13:36
از: هرجا که حال کنیم. که فعلا هیچ جا حال نمیکنیم.
پستها:
219

هرمیون با امتیزات جدید اومد:
پست آلیشا:
آلیشا عزیز همه عناصری رو که من بهشون ارزش میدم رو رعایت کردی اما کوتاه نوشتی و دلیلی برای نزدیک شدن ندادی. سوال رو مطرح کردی اما بهش جواب ندادی این باعث شده که هیجان ایجاد شده کمی به سمت قهقرا بره. میتونستی خوب اونجا رو پرورش بدی و نویسنده بعدی رو از مشکل نجات بدی. امیدوارم دفعه بعد این موضوع رو رعایت کنی. اما بخاطر فضای زیبا و قابل تصوری که ایجاد کردی ازت ممنونم.
امتیاز: 6
پست ریموس عزیز:
ریموس شما باید این موضوع رو به عنوان چند تا دیالوگ مطرح میکردی. من که چشم بصیرت برای خوندن فرا جملات ندارم. دارم؟؟
اما خوب نوشته بودی. فقط یه سوال خود من دارم و اون اینکه تام چجوری فهمیده؟ اینجا چند تا سوال مطرح میشن:
1- خیانت اعضای شریف محفل؟ که بعیده.
2- یا ضعف اونا و بسته نبودن مغزشون؟ اینم نمیتونه باشه.
بنابراین داستان رو با استدلال کافی جلو ببر تا مشکلی پیش نیاد.
فضا سازیت خوب بود اما نه اونی که من میخواستم و انتظار داشتم تو به عنوان یکی از بهترین نویسنده های سایت ایجاد کنی. بنابراین متاسفم. دیالوگ بندیت هم در حد متوسط خوب بود. اما مثل همیشه کوتاه بود. محبت خودت رو نسبت به ما بیشتر کن و بیشتر بنویس
امتیاز: 5
معاون اول ارتش
ایلیا
پست آلیشا:
آلیشا عزیز همه عناصری رو که من بهشون ارزش میدم رو رعایت کردی اما کوتاه نوشتی و دلیلی برای نزدیک شدن ندادی. سوال رو مطرح کردی اما بهش جواب ندادی این باعث شده که هیجان ایجاد شده کمی به سمت قهقرا بره. میتونستی خوب اونجا رو پرورش بدی و نویسنده بعدی رو از مشکل نجات بدی. امیدوارم دفعه بعد این موضوع رو رعایت کنی. اما بخاطر فضای زیبا و قابل تصوری که ایجاد کردی ازت ممنونم.
امتیاز: 6
پست ریموس عزیز:
ریموس شما باید این موضوع رو به عنوان چند تا دیالوگ مطرح میکردی. من که چشم بصیرت برای خوندن فرا جملات ندارم. دارم؟؟
اما خوب نوشته بودی. فقط یه سوال خود من دارم و اون اینکه تام چجوری فهمیده؟ اینجا چند تا سوال مطرح میشن:
1- خیانت اعضای شریف محفل؟ که بعیده.
2- یا ضعف اونا و بسته نبودن مغزشون؟ اینم نمیتونه باشه.
بنابراین داستان رو با استدلال کافی جلو ببر تا مشکلی پیش نیاد.
فضا سازیت خوب بود اما نه اونی که من میخواستم و انتظار داشتم تو به عنوان یکی از بهترین نویسنده های سایت ایجاد کنی. بنابراین متاسفم. دیالوگ بندیت هم در حد متوسط خوب بود. اما مثل همیشه کوتاه بود. محبت خودت رو نسبت به ما بیشتر کن و بیشتر بنویس
امتیاز: 5
معاون اول ارتش
ایلیا
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ما بدون امضا هم معتبریم
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج