جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

11 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  60 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  174 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  193 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  291 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  196 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 28 تیر 1396 23:34
نمایش جزئیات
آفلاین
عکس شماره۵
دانش آموزان سال اولی با دلهره وهیجان ایستاده اندو پرفسورمک گونگال کلاه رنگ ورورفته ای راروی چها رپایه می گذارد:کلاه گروه بندی بود.
کلاه گروه بندی گفت:-من گروه بندی می کنم.ذهنتو می خونم اگه باهوشی می بر مت ریونکلاو،شجاع باشی گریفیندور،غرورداری اسلی ترینت می کنم وسخت کو شی می گم هافلپافی.کافیه منوروسرت بزاری بگم مال کدوم گروهی.-جاناتان وینز (شخصیت اصلی).پرفسور مک گونگال اینراگفت و جانا تان زیرلب گفت:-همیشه من اولینم.باترس ولرزبالا رفت کلاه راروی سرش گذا شت.-می بینم که جزوه خاندان بلکی ولی مهربونی. عقلت خوب کارمی کنه،باشر فی عجیبه دوسه قرنی میشه که دیگه کسایی نیستن که همه ی ویژگی های چهارگروه داشته باشن. وای سخت شد.-قول می دم دیگه شجاع باشم تا برم گریف.-وای چی شد.دردل اش گفت:-شجاع می شم قول می دم.-پس که اینطو رگریفیندوردوست داری. کلاه دقیقه ای ساکت وبی حرکت ومانندآخرسرگفت:- قولتودادی به یه گروهم علاقه داری.گریفیندور.تمام دانش آموزانی که روی میز گریفیندورنشسته بودند دست زدند.استادان نیز آرا م ومودبانه دست زدند. جاناتان به میزی که به خودش تعلق داشت رفت: گریفیندور.ارشدآن جابلند شدوبااودست داد.همه گریفیندوری هاخوشحال شدندکه بعدازاین همه سال،بعدازمرگ سیریوس بلک حالادرگروه خودیک بلک دارند
(ببخشیداگه یه ذره انگار کمه.)

درود فرزندم

متن تو درواقع اصلا نمایشنامه یا رول نبود.
نمایشنامه درواقع شامل توصیفات و دیالوگ هایی که فضا رو به خواننده انتقال بده. متنت پر از دیالوگه و باید توصیف بیشتر میداشت.
با اینتر هم دوست باش. فاصله بده و بذا چشم خواننده آروم و راحت روی نوشته های بچرخن.

فعلا... تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/4/29 0:47:20
جادوهمان کاریست که ماباعقل وشعورمان می کنیم:)
له وی کورپوس
ارسال شده در: چهارشنبه 28 تیر 1396 04:32
نمایش جزئیات
آفلاین
این اولین باریه که جادوی له وی کورپوس مد میشه
من از نوشتن زیاد خوشم نمیاد فقط برای عضو شدن اینو نوشتم ببخشید اگه چرته


►تصویر شماره 9 کارگاه نمایشنامه نویسی◄
هری ناگهان خودش رو وسط حیاط هاگوارتز میبینه. سرش رو میچرخونه و اسنیپ جوون رو میبینه که داره توی کتاب معجون سازی کهنش چیز هایی رو مینویسه که یهو یه صدای اشنا میشنوه
_ درود زرزروس
خودشه. اون پدرشه. همراه سیریوس و ریموس و پیتر پتی گروی خائن.
_ چی مینویسی زرزروس؟
_بدش به من
_اوه اوه له‌وی‌کورپوس(غ.ل)
پیتر پتی گرو پرسید:
_(غ.ل) یعنی چی؟
_سیریوس جوابش را داد:
_یعنی غیر لفظی دیگه بی سواد
بعد ادامه داد:
_امتحانش کن جیمز
جیمز پاتر چوبدستیش را به سمت اسنیپ گرفت ولحظه ای بعد اسنیپ توی هوا برعکس شده بود.
دسته ای از دختر ها شروع کردن به تشویق کردن جیمز اما یهو صدای یه دختر اومد:
_اینجا چه خبره پاتر
این صدای مادر هری لی‌لی بود.لی لی ادامه داد:
_همین الان اون رو به حالت اولش برگردونید.
جیمز نگاهی به کتاب معجون سازی قدیمی انداخت و و چوبدستی اش را به طرف اسنیپ گرفت. اسنیپ نگاهی به اون چهار نفر انداخت و بعد کتابش رو از دستشون گرفت. ناگهان هری احساس کرد که کسی اون رو به عقب میکشه، برگشت و با اسنیپ چشم تو چشم شد.

درود فرزندم

رولت درواقع یه جورایی شبیه گزارشه؛ گرچه تا آخر هم این لحن تا حدودی عوض میشه. سوژه‌ت هم جای کار بیشتری داره... خیلی بیشتر.
دیالوگ هاتم با دوتا اینتر از توصیفاتت جدا کن تا ظاهر پستت بهتر باشه.

فعلا... تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط setiiiiiiii در 1396/4/28 5:24:18
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/4/28 17:58:11
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/4/28 17:58:36
کلاه گروه بندی،سرنوشتم کجاست؟
ارسال شده در: دوشنبه 26 تیر 1396 14:51
نمایش جزئیات
آفلاین
کلاه گروه بندی:
هزاران سال پیش یا بلکه بیشتر
همان دوران که من بودم جوان‌تر
چهار جادوگر خوب و گرامی
زرنگ و همدل و پرکار و نامی
که بعد از گردش چرخ زمانه
هنوزم اسمشان بر هر زبانه
در این دنیای پر جنجال و غوغا
نشستند دور هم یک ز یک جا
گریفندور بیباک از یلان بود
هافلپاف عاقل و شیرین زبان بود
یکی ریونکلاو پر عدل و انصاف
یکی اسلیترین خود بین و پر لاف
همه هم فکر و هم آواز همسو
همی کردند فکر بکر از این رو
بنا کردند دانشگاه هاگوارتز
که آموزش دهند جادو و پرواز
همان روزی که کار آغاز کردند
گروهی بهر خود بنیاد کردند
دلیلش گونه گونی سلایق
میان این چهار استاد بالغ
گریفندور شجاعت ارج بنهاد
ولی ریونکلاو هوشش بها داد
هافلپاف سخت کوشی می پسندید
بهین شرط پذیرش را همین دید
ولی اسلیترین قدرت طلب بود
از این رو طالبین جاه بستود
ولی تا این چهار استاد بانی
همی بودند در این دنیای فانی
گروه خویش را گلچین نمودند
همه در کار خود استاد بودند
ولی روزی که این گوهرشناسان
برفتند از جهان با درد و نقصان
کدامین ساحر از روی فراست
شجاعات را ز رندان واشناسد
که گوید در هزاران سال دیگر
گروه دانش آموزان برتر
گریفندور چو راه چاره را یافت
مرا از سر چو بادی تند برداشت
یکایک بانیان عقلم نهادند
شعور و قدرت تشخیص دادند
اگر من را شما بر سر گذارید
بگویم بی خطا در سر چه دارید
نگاهی می کنم بر فکر و خویت
گروهی می نهم در پیش رویت
در هنگام شعر با خود فکر می کردم به کدام گروه بروم،شجاعت،سخت کوشی،باهوشی،قدرت طلبی...
در بین این 4 ویژگی فقط قدرت طلبی را دارم.آیا همین برای عضویت در یک گروه کافی است؟آیا ممکن است بگوید شما در هیچ گروهی جایی ندارید.اگه این اتفاق بیافتد باعث ننگ تمام اصیل زادگانم.نمی گزارم هرگز همچین اتفاقی بیافتد.ناگهان نوبت من شد Mark Golden Prince. همه ناگهان توجهشون به من جلب شد.تعجبی هم نداشت، همه ی خانواده من مرگ خوار بودند.پدرم در نبرد هاگوارتز کشته شد و مادرم در زندان آزکابان است.
من تنها بازمانده خانواده prince هستم.
پروفسور لانگ باتم : بیا اینجا بشین پسر.
مارک:چشم پروفسور
کلاه را بروی سرم گذاشت.
کلاه مدتی ساکت بود.
مارک:لظفا اسلیترین
کلاه:اسلیترین!
از خوش حالی نمی توانسن در پوست خودم بگنجم. دویدم و در جای خودم نشستم.اصلا دقت نکردم که فقط همگروهی های خودم برام دست می زنند و اکثرا گروه های دیگر ما هوووو می کنند


درود بر تو فرزندم.

متنی که نوشتی متاسفانه یه مقدار... هووووووم... نمایشنامه نبود!
نمایشنامه متنیه حاوی دیالوگ و توصیف. برای رسوندن حس و حال داستان یا یک موضوع به خواننده.
و اینکه از علائم نگارشی یادت نره در آخر جملاتت استفاده کنی.

فعلا تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

پیوند فایل:



jpg  (27.61 KB)
40014_596c8fb2003d5.jpg 300X353 px
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/4/26 23:38:08
جادوی عشق
ارسال شده در: شنبه 24 تیر 1396 22:40
نمایش جزئیات
آفلاین
کارگاه نمایشنامه نویسی تصویر شماره 3
باز خاطرات گذشته زنده شد و زخم های کهنه رو برای اسنیپ تازه کرد، لیلی هم بازی کودکی و اولین و اخرین عشق زندگی سیریوس بود.
اسنیپ همان طور که در آینه خیره شده بود صدای پایی در پشت سرش شنید و گفت:
_آلبوس تویی؟؟
_ بله سِوِروس. میبینم آینه جادویی تو را شیفته خودش کرده.
اسنیپ با دامبلدور موافق بود تنها چیزی که ارامش بخش بود به یاد اوردن خاطرات لیلی بود.
دامبلدور با ارامش خاصی گفت: سِوِروس، میدونم لیلی برات خیلی عزیزه ولی این اینه...
اسنیپ حرفش رو قط کرد و گفت: من خودم بهتر میدونم این اینه چه بلایی سر ادم میاره.
_ پس اگه میدونی چرا هنوز وایسادی و از اینه دل نکندی.
اسنیپ چن ثانیه مکث کرد و بعد برگشت و چنان غرق در ماتم بود که دامبلدور لحظه ایی حس کرد که اینه بر روی اسنیپ تاثیر گذاشته. به طرف اسنیپ رفت تا او را سر پا نگه دارد ولی اسنیپ دست ردی به سینه اش زد و رو زمین نشست، خاطراتش به سرعت از جلو چشمانش عبور میکرد .
دامبلدور که خم شده بود و کنار اسنیپ وایساده بود گفت: تو قوی تر از اونی که یه اینه هم چین کاری با تو بکنه به خودت بیا.
این بار حالت چهره اسنیپ عوض شده بود، این بار خشمگین تر از همیشه رو به دامبلدور کرد و با و خشم و غضب گفت: دوبار روح از بدنم جدا شد و هر بار ارزوی مرگ داشتم ولی موندم نمیدونم چرا،جیمیز تنها دلخوشیم رو از من گرفت و تام اونو به کام مرگ برد.
_ولی سِوِروس، جیمز بی تقصیره اون کار اشتباهی نکرد اون زندگی شادی رو برای لیلی درست کرد مگه تو همینو نمیخاستی ، خودت بهتر میدونی کی رو باید سرزنش کنی.
اسنیپ با دامبلدورموافق بود ولی به رو نیاورد و از زمین بلند شد رو بهش کرد و گفت: همیشه از جیمز طرفداری میکنی منو لیلی ارزوهای بزرگی داشتیم که همشو از بین برد. اگه اگه جیمیز نبود هری به من میگفت پدر ولی ......
_تمنا میکنم منطقی باش، جیمز هر کاری کرد خوشبختی رو برای لیلی فراهم کرد ولی کسی که لیلی رو به کام مرگ کشوند جمیز بود؟؟؟
_نه ولی....
_ولی نداره دیگه.گذشته ها گذشته، ما باید از هری مراقبت کنیم تو قدیمیترین دوست مادر هری هستی. تا حالا به چشم های هری نگا کردی چه شباهت بی نقصی داره.
اسنیپ که حالا از خشمش کاسته شده بود با به یاد اوردن چشم های لیلی یه کام اروم شده بود گفت: بله و این دلیل کمک من به هری برای مقابله با تام هستش.
دامبلدور لبخند ملیحی زد و دستش رو رو شونه اسنیپ گذاشت و به طرف در رفت و گفت:ما باید برای نجات هری هر کاری بکنیم چون اون تنها امید ماست حتی باید در این راه بمیریم.
_بله من حداقل از تنها یادگار لیلی مراقبت میکنم حتی اگه با جونم باشه.
_دامبلدور به طرف اسنیپ برگشت :من به تو شکی ندارم چون تو این کارو از روی علاقه به هری انجام میدی.
دامبلدور از اتاق خارج شد و اسنیپ ماند با غم های گذشته که هر روز دردناک تر میشد ولی با دیدن هری این درد و غم تموم میشد چون هر بار به چشم های هری نگاه میکرد به یاد لیلی میفتاد و ارامش رو پیدا میکرد.

درود فرزندم

دیالوگ هات خوب بودن، توصیفات و فضاسازی هات هم باعث میشد خواننده بتونه خودشو جای شخصیت ها بذاره؛ گرچه به نظرم میتونستی بیشتر از توصیف کنی. یادت باشه بعد از دیالوگ اونو با دوتا اینتر از توصیفاتت جدا کنی و اون ها رو به یک شکل بنویس.

دامبلدور به طرف اسنیپ برگشت .
- من به تو شکی ندارم؛ چون تو این کارو از روی علاقه به هری انجام میدی.

دامبلدور از اتاق خارج شد و اسنیپ ماند با غم های گذشته، که هر روز دردناک تر میشد ولی با دیدن هری این درد و غم تموم میشد چون هر بار به چشم های هری نگاه میکرد به یاد لیلی میفتاد و ارامش رو پیدا میکرد.


مطمئنم این اشکالات توی فضای ایفای نقش حل میشه.

تایید شد!

مرحله بعدی: گروهبندی



افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/4/25 3:57:33
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/4/25 3:58:06
زنده باد فرزندان هلگا



تصویر تغییر اندازه داده شده
نامه ی هری
ارسال شده در: شنبه 24 تیر 1396 10:10
نمایش جزئیات
آفلاین
مثله همیشه داشتم تو خونه کار می کردمو ظرف ها رو میشستم و خاله هم داشت به دادلی شوکموی گنده ی چاق یک کیک آلبالویی به عنوان عصرونه میداد و کلی قربون صدقش میرفت آرزو داشتم یک بار فقط یک بار با من اینجوری حرف بزنه اون مثلا خالمه و من خواهرزادشم ولی با من مثله یه خدمتکار یا بدتر از اون رفتار می کرد.
داشتم ظرفایی که شسته بودم رو خشک می کردم که زنگ در به صدا دراومد
دییییینگ دییییینگ
خاله پتونیا:هری بدو درو باز کن مثله چوب خشک واینستا اینجا
هری:بله خاله
درو که باز کردم قامت چاق عمو ورنون توی چهارچوب در ظاهر شد به همراه همون نیشخند همیشگی که وقتی منو میدید رو لبش بود
عمو ورنون:برو کنار پسر
و منو هول داد کنارو با صدای بلند شروع به صدا کردن خاله کرد بعد از چند دقیقه هم من رو صدا زد
عموورنون:هریییییییی
هری:بله عموورنون؟!
عموورنون:بیا اینم یونیفرم مدرسه جدیدت باید به مدرسه ای بری که اونجا پسرای خلفکار میرنو از نظر اخلاق و ادب مثله خودت صفره صفرن
با این حرف عمو ورنون دادلی با صدای بلند شروع به خنده کردو انگشت اشارشو به سمت من گرفت و گفت
دادلی:صفره صفر
و دوباره زد زیر خنده عموورنون با لذت به پسرش نگاه می کرد و بعد از چند ثانیه رشته ی کلام رو دوباره دردست گرفتو ادامه داد
عموورنون:خلاصه که اونجا فقط به درد خودت می خوره تا حسابی تنبیهت کنن و کتکت بزنن و زبونتو کوتاه کنن این دفعه همشون زدن زیر خنده و من مثله همیشه به سمت اتاق زیرپلم رفتم اتاقی که از بس تنگ و تاریک بود نمیشد اسم اتاق رو روش گذاشت.....
صبح روز بعد باصدای پرش های دادلی روی پله ها بیدار شدم که بلند بلند می گفت
دادلی:هری صفره صفر
هری صفره صفرهههههههه
و همراهش میخندید.
رفتم سر میز صبحانه:
هری:سلام
عموورنون:اونجا بیکار واینستا نامه ها رو بیار
اینو با یه صدای کلفت و دستوری گفت که بگه من خیلی خوبم.
رفتم سروخته نامه ها و همینجوری داشتم نگا می کردم که چشمم به یک نامه ی عجیب غریب مهر شده خورد وقتی برش گردوندم اسم من روش نوشته بودم با آدرس دقیق زندگیم حتی اتاقی که توش زندگی می کردم نامرو پشتم قایم کردم و بقیرو به عموورنون دادم که یک دفعه نامه از دستم کشیده شد
خاله پتونیا:بدش ببینم چی قایم کردی؟!
هری:اون نامه ی منه بدینش به من
خاله پتونیا تو یه حرکت ناگهانی نامرو داد به عمو ورنون، عموورنون با هر لحظه خوندن نامه سرخ ترو سرخ تر میشد یک دفعه چشاشو بستو یه لبخند شیطانی زدو گفت
عموورنون:هری می خوای بدونی تو نامه چی نوشته؟
هری:بله آقا
عموورنون با همون لبخند ادامه داد:توش نوشته تو یه پسره بدبخت و بیچاره ی یتیم هستی که اگه ما‌نبودیم معلوم نبود تا الان چه بلایی سرت میومد نوشته باید خیلی قدردانه زحمات من و خالت باشی و اگه می خوای مثله یه آشغال بیرون پرت نشی و دو روز دیگه به مامان بابای بی عقل و بی مغرت نپیوندی باید سرجات بشینی و هرچی ما‌گفتیم گوش کنی.
حرفاش که تموم شد با همون لبخند شیطانی نگاهی به خاله پتونیای خوش حال و دادلی شکمو که مثله همیشه داشت همه چیزو می خورد انداخت و دوباره به من خیره شد
خون خونمو می خورد اون بارها و بارها به پدرو مادرم توهین کرده بود و به من میگفت پسره ی بیچاره ی یتیم از عصبانیت دستام مشت شده بود و نفسام به شمار افتاده بود و فقط دلم می خواست بزنم سرو صورتشو داغون کنم
یک دفعه شیشه ی تمام پنجره ها شکست و صدای مهیبی ایجاد کرد تنها کسی که آسیب دیده بود عمو ورنون بود که سروصورتش خون آلود بود تعجب کردم که چقدر خواستم سریع انجام شد اصلا چجوری انجام شد
احساس خشم و تعجبم با هم مخلوط شده بود و وقتی نامم رو رو زمین دیدم سریع پریدم که برش دارم ولی عموورنون با اون وضعیت پیش دستی کردو نامرو برداشتو انداختو تو آتیش شومینه روبه من با خشم فریاد زد
عمو ورنون:نبینمتتتتتتت
ولی من انگار حواسم نبود و فقط متمرکز رو نامه ای بودم‌که حالا سوخته بود که یک دفعه عمو ورنون گوشمو گرفتو منو انداخت تو اتاقم و درو روم قفل کرد مثله همیشه زندونی شدم
عمو ورنون:انقد اینجا میمونی تا آدم شی
نشستم رو تختو‌فکر کردم‌خیلی چیزا با هم جور درنمیومد
اومدن نامه ای دقیق به اسم من عصبانی شدن عموورنون بعداز خوندن محتویات نامه شکسته شدن شیشه های خونه و زخمی شدن سرو صورت عموورنون که یجوری خواسته ی قلبیم بود اینا ینی چی؟احتمال این هست که دوباره برای من نامه بیاد؟
مطمعنم اون یه نامه ی عادی نبود و اون چرت و پرتایی که عموورنون گفت توش نوشته نشده بود از همین فکر کم کم چشام گرم شد و خوابم برد......


درود بر تو فرزندم.

اول اینکه یکم با اینتر مهربون باش. بعد از اتمام پاراگراف ها، و همچنین وقتی دیالوگ تموم میشه و میخوای توصیف کنی، دوتا اینتر بزن.

و دوم اینکه لطفا از بین یکی از این تصاویر موضوعت رو انتخاب کن و نمایشنامه بنویس.

فعلا تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/4/24 23:02:42
کارگاه نمایشنامه نامه نویسی تصویر شماره ی ۹
ارسال شده در: جمعه 23 تیر 1396 15:58
نمایش جزئیات
آفلاین
-گرگینه؟
این سوال رو پیتر پتی گرو در حالی که چشم هایش از حدقه بیرون زده بود پرسید و جوری ریموس رو -که از شرم سرش را پایین انداخته بود -برانداز کرد که انگار همین الان او به گرگینه ای تبدیل خواهد شد و مدرسه را به هرج و مرج خواهد کشید.سیریوس پرسید:((ام خب چرا به ما نگفته بودی ؟منظورم اینه که خب می دونی..
جیمز به میان حرفش پرید و با تندی گفت :((این جا وقت این حرفا نیس .))و چشم غره ای به سیریوس و پیتر رفت بعد اهسته بازوی ریموس رو گرفت به سیریوس و پیتر علامت داد و هرچه چهار پیچیده در ردا هایشان به برج گریفندورواقع در طبقه ی هفتم رفتند جیمز جلوی تابلو ی بانو چاق متوقف شد و گفت :((کیک شکلاتی با خامه ی اضافه)) بانوی چاق طوری دستش را تکان داد که انگار می خواست حشراتی نامرئی را از خود دور کند و گفت :((غلطه)) جیمز عصبانی شد :((یعنی چی که غلطه ؟))
-صداتو واسه من بلند می کنی پاتر چش سفید ؟
همان لحظه ریموس صدایی از خود دراورد که بیشتر شبیه ناله بود تا حرف زدن سیریوس پرسید :((حالت خوبه؟)) پیتر گفت نکنه قراره گر ..)) اما نتوانست حرفش رو ادامه دهد چون جیمز محکم دهنش رو گرفت همون لحظه بدعنق که دنبال سوژه ی تفریح بعدیش بود از بالا ی سرشان رد شد سیریوس گفت :((دیدی نزدیک بود چی کار کنی؟)) جیمز در حالی که دستش را از روی دهان پیتر بر می داشت با ناراحتی گفت بانوی چاق اسم رمزو عوض کرده)) بانو ی چاق که صدایش جیغ جیغو شده بود گفت :((احمق ها اگه واقعا گریفندوری هستین چطورنمی دونین اسم رمز چیه؟)) ریموس دوباره همان صدای ناله را از خود دراورد جیمز گفت :((چیزی گفتی ؟)) دوباره همان صدا تکرار شد پیتر نگاه معنا داری به سیریوس انداخت سیریوس هم پس گردنی جانانه ای نثارش کرد و از ریموس پرسید :((ری ،عزیزم دیوونه شدی؟))جیمز هم در حالی که چپ چپ به سیریوس نگاه می کرد گفت :((ببخشید متوجه نشدم چی گفتی ؟)) ریموس با صدای فوق العاده اهسته که به سختی شنیده می شد گفت :(( قورمه سبزی مامان پز)) سیریوس ابرو بالا انداخت :((قورمه سبزی مامانشو می خواد؟))جیمز با تعجب نگاهی به ریموس انداخت :((آره؟))
ریموس با بی قراری و صدایی که هر لحظه اوج می گرفت گفت :((گفتم اسم رمز قورمه سبزی مامان پزه اینم نمی فهمین یا باید بهتون بفهمونم ؟))جیمز با لب خندی خجالتی گفت :((می دونستم می تونی حرف بزنی پسر بسیار خوب،قورمه سبزی مامان پز)) تابلو کنار رفت و سالن گریفندور نمایان شد پیتر طبق معمول اول بالا رفت سپس دستش را دراز کرد تا جیمز سیریوس و ریموس راحت تر بالا بیایند .وقتی همه دور شومینه ی-متصل به سیستم پودر پرواز -جمع شدند ریموس خودش رو روی مبل ولو کرد تا با باران سوال های پیتر و سیریوس رو به رو شود پیتر گفت :(( منظورتون از گرگینه همونایی که وقتی ماه کامل می شه تبدیل به گرگ می شن دیگه اره؟))
-یعنی تموم اون شبایی که غیبت می زد ..
-الان مخت زوزه نمی کشه ؟
-پس تموم اون داستان هایی که برای ما تعریف می کردی....
-گرگینه بودن چه حسی داره ؟
-خیلی درد داره؟
-وقتی گرگینه می شی ادم می کشی؟
جیمز آرام دستش رو روی شونه ی ریموس گذاشت و گفت :((متاسفم)) پیتر دهانش را باز کرد تا سوالی دیگر بپرسد اما با نگاه سیامک انصاری مانند جیمز روبه رو شد که به او فهماند ”بسه دیگه تمومش کن” و مثل ماهی دهانش را بست سیریوس پرسید :((کاری از دست ما بر می اد؟)) یه قطره اشک روی گونه های ریموس غلتیدو سیریوس اورا در اغوش کشیدجیمز پرسید :((چند وقته گرگینه ای؟)) ریموس با بقض گفت :((از وقتی ۱سالم بود))
-چی شد که گرگینه شدی؟
ریموس نگاه اشک الودی به شومینه ی خاموش انداخت و گفت :
((وقتی ۱سالم بود یه گرگینه به اسم فنریر گری بک سر یه کینه ی شتری که با پدرم لایل لوپین داشت منو گاز گرفت پدرم به موقع و منو از دست اون نجات دادولی...سم گرگینه تو رگ های من جریان پیدا کرده بود و من تبدیل به یه گرگینه شده بودم پدرم منو از همه مخفی کرد تا زمانی که به سنی رسیدم که باید برای تحصیل به هاگوارتز می اومدم پدرم به نامه ها جواب نداد ولی دامبلدور شخصا به خونه ی ما اومد پدرم رو راضی کرد و گفت مکان مناسبی برای تغییر شکل من پیدا می کنه و منو به هاگوارتز اورد.))
سیریوس با لب خند گرمی گفت :((کار خوبی کرد ))پیتر که حالا سرا پا گوش بود پرسید :((کجا تغییر شکل می دی ؟))
-تو شیون اوارگان
- ولی اون جا که خونه ارواحه
-می دونم چون سرو صدا های وحشتناکی از اون جا می اد بهش می گن خونه ارواح ولی در اصل اونا صدای شیون من موقع تغییر تغییر شکله.
جیمز به چشم های ریموس خیره شد .
جیمز به چشم های ریموس خیره شد .
جیمز باز هم به چشم های ریموس خیره شد .
ولی چشم های ریموس نیم نگاهی هم به جیمز نینداخت .
سکوتی عمیق تالار عمومی گریفندور را در بر گرفت انگار که قطعه یخ بزرگی یکهو از اسمان بر برج گریفندور نازل شده باشد و هیچ صدایی جز صدای نفس کشیدن پر سر و صدای پیترو تق تق پا های سیریوس که خود را میز می کوبید به گوش نمی رسید .تا اینکه جیمز متفکر گفت :((نمی شه ما هم به جانور نما تبدیل بشیم؟)) و ان گاه همه چیز شروع به چرخیدن کرد.

هری سرش را از قدح اندیشه بیرون آورد دوباره تو دفتر دامبلدور بودند هری رو به پروفسور دامبلدور کرد و گفت :((پس این آخرین خاطره ای بود که از پدرم داشتین ؟؟))
اشک تو چشم هایش جمع شده بود می ترسید اگر بیشتر حرف بزند گریه اش بگیرد دامبلدور ارام او را در اغوش کشید و گفت :((متاسفم هری مرگ دردناکی داشتند )) ان گاه هری احساس کرد گونه هایش خیس شد ولی نفهمید این اشک خودش است یا دامبلدور

درود فرزندم

به هرحال یادت باشه که بعد از دیالوگ ها با دو تا اینتر از توصیفاتت جدا کن. علامت گذاری هم خیلی مهمه.

هری سرش را از قدح اندیشه بیرون آورد؛ دوباره تو دفتر دامبلدور بودند. هری رو به پروفسور دامبلدور کرد و گفت:
-پس این آخرین خاطره ای بود که از پدرم داشتین ؟

اشک تو چشم هایش جمع شده بود می ترسید اگر بیشتر حرف بزند گریه اش بگیرد.


تایید شد!

مرحله بعدی: گروهبندی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/4/23 20:24:27
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/4/23 20:27:50
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/4/23 20:31:19
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/4/23 20:32:44
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 23 تیر 1396 00:08
نمایش جزئیات
آفلاین
اه لیلی!من فکر میکردم عشق اول همیشه موندگاره و آخر قصه رسیدن بهم!اما افسوس که این فقط در مورد من صدق میکنه و نه تو!تو منو نیمه راه ول کردی و رفتی با اون جیمز پاتره لعنتی!حالا من اینجام و پسر تو هم اینجاس راستی فوضول بودنش به تو رفته!!نه!این فکر رو نکن که من ازو یا جیمز متنفرم نه به نظرم این سرنوشت بود که باعث شد من از هری پسر تو محافظت کنم اره درسته عشق اول همیشه موندگاره حتی اگه به نتیجه نرسه حتی همین جدایی هم خوشاینده برای کسی که عاشقه...
من عاشقتم!تا همیشه

درود فرزندم.

نوشته ی تو رول یا نمایشنامه نیست. رول باید توصیف و دیالوگ داشته باشه و طوری بنویسیش که خواننده بتونه خودشو جای شخصیت های رولت بنویسه. برای این که منظورمو بهتر بفهمی میتونی بقیه ی رول های این تاپیکو بخونی.

تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/4/23 20:05:42
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 22 تیر 1396 22:50
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویرشماره هشت کارگاه نمایش نامه نویسی

فوکس ققنوس آلبوس دامبلدور شمشیرگریفیندورراکه روی تیغ آن نامه ایست به دست دامبلدور می دهد(خارج ازتصویر)اولبخند می زندوشمشیررادست می گیرد باهمان لبخندش نامه رابرمی دارد.


ببین مشکلی نداره ،اگه لردسیاه بفهمه شمشیرتقلبیه دیگه مردم.
خودم خیلی دقیق ساختمش کم وکسری نداره ولی بازم نگاش کن بعدش اینوجای شمشیراصلیه بزاروشمشیرگریفیدورواقعیو قایم کن وبهم بگو
خداحافظ
سوروس اسنیپ
اومی خنددوباخودمی گوید:-سوروس حتمامی خواسته نامه به شمشیرباشه که هم کسی ازقصیه شمشیرنفهمه نه ازقصیه تقلبیش
وراضی خرسنداست که به راحتی توانسته مشکل اصلی نابودی جان پیچ هاراحل کنو

درود فرزندم

متنت خیلی شبیه رول یا نمایشنامه نیست. درواقع یک نمایشنامه باید به اندازه هم توصیف و هم دیالوگ داشته باشه. سوژه ی تو هم جای کار بیشتری داره و میتونه بهتر از این باشه.

فعلا... تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط Alisalemi در 1396/4/22 23:10:04
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/4/23 20:02:24
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 22 تیر 1396 17:49
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره 4




-آه...لعنتی...خیلی خوش تیپه!

جینی ویزلی کتابی با جلد چرمی در دست گرفته بود و زیر چشمی به دراکو خیره شده بود. وقتی فهمید که دراکو متوجه نگاه خیره اش شده، فورا نگاهش را به کتاب دوخت.
در واقع...به صفحات خالی کتاب!
طولی نکشید که نوشته های مبهمی روی صفحه ظاهر شدند.

می شه لطف کنی و حواستو جمع کنی؟ اینجا دارم درباره موضوع مهمی باهات حرف می زنم. تالار اسرار...باسیلیسک...به اندازه کافی برات مهیج نیستن؟

جینی لبخندی شیطنت آمیز زد. اهمیتی به تالار و باسیلیسک نمی داد. چیزی که برایش جالب بود، خود تام بود...
شخصیت درون کتاب!
ولی در آن لحظه دراکو مالفوی هم توجهش را به خود جلب کرده بود.
-امممم...موطلاییه. منم مو قرمزم. فکر کن. بچه هامون شبیه خورشید می شن.

تام دوست نداشت فکر کند!

خب...حالا که اینطوره دفتر منو ببند. ببر بذارش بیرون. بالاخره یه ساحره دیگه پیدا می شه که پیداش کنه و با هم حرف بزنیم. هر شب و هر شب...

جینی یک نگاه به کتاب کرد...و یک نگاه به دارکو!
دراکو نگاهش را با انزجار پاسخ داد! طوری که انگار در حال نگاه کردن به یک کپه آشغال است!
جینی فهمید که شانسی ندارد.
-باشه باشه...عصبانی نشو. حواسمو جمع می کنم. فقط یه قولی به من بده. قول بده یه روزی انتقام منو از این پسره از خود راضی بگیری. باشه؟
-خب...حالا تمرکز کن. ببین...تالار اسرار...
-قول؟
-گفتم که...قول...
-بیا با هم پیمان ناگسستنی ببندیم!

ظاهرا تام کم کم داشت کلافه می شد.
-من که دست ندارم...ما هم که شاهد نداریم!

-خب...یه ورقتو بده به جای دست. قلم پرم هم شاهدمون باشه. پیمانو رو دفتر می نویسم.
-خب...سریع بنویس که برگردیم سراغ کارمون!

تام در آن لحظه فقط به یک چیز فکر می کرد...بازگشت!
اصلا تصور نمی کرد که پیمان ناگسستنی واقعا بسته شده باشد.

ولی دو سال بعد، وقتی موفق به بازگشت شد و دوباره به قدرت رسید، متوجه این موضوع شد.

تام به عهدش وفا کرد...

درست در شبی که سخت ترین ماموریت را برای دراکو در نظر گرفت و به او دستور کشتن دامبلدور را داد.
همان شبی که با خودش فکر کرد: اگه اون دختره ویزلی می فهمید باعث چی شده...

درود فرزندم

به نظرم سوژه ی خیلی خوب و خلاقانه‌ای بود. ظاهر رولتم درسته و تنها چیزی که باقی می مونه اینه که؛ رول تو بیشتر جدی بود تا طنز و ما در رول های جدی شکلک نمی‌زنیم. در هرحال مطمئنم این مشکل هم در ایفای نقش حل خواهد شد.

تایید شد!

مرحله بعدی: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/4/22 19:05:52
تصوير٨
ارسال شده در: چهارشنبه 21 تیر 1396 17:30
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور در اتاقش نشسته بود و در مورد وقايع اخير فكر مي كرد
كلافه شده بود چون هر راهي به ذهنش مي رسيد عملي نبود
در واقع اين مشكل او نبود بلكه مشكل محفل بود اون ها اصلاً
وسايل ارتباطي نداشتن كه سريع به هم خبر بدن .
بعد از كلي فكر ...
(اين قسمت نمايش نامس )
دامبلدور : فهميدم
اسنيپ : چيرو
دامبلدور : چرا اين جايي مگه نبايد سر پستت باشي
چرا گريه مي كني ؟
اسنيپ : اينو نگا
دامبلدور گوشي اسنيپ را نگاه كرد و گفت :
چي من پسرم و طرف قبل مرگ يهويي ؟
نگا كن تو هر دقيقه يه ميليون لايك مي خوره
من خودم كشتم به يه ميليون نرسيد
اسنيپ : چه وقته اين حرفاست ليلي جيمز مردن
دامبلدور : ولدمورت چي شد
اسنيپ : طلسمش هري نكش و خودش غيبش زد
ناگهان هاگريد وارد شد
هاگريد :سلام
دامبلدور : قضيه هري رو شنيدي
هاگريد : نه
دامبلدور : تو كه هميشه آنلايني
هاگريد : مودمم سوخت
دامبلدور : خوب يه ريپارو بگو درست شه آخ يادم نبود تو نبايد جادو كني
حالا برو پسره رو بيار
هاگريد :با چي برم
دامبلدور : با موتور بلك
بقيشم تو كتاب هست...

درود فرزندم

رول تو فقط متشکل از دیالوگه در حالی که نباید این باشه. رول یا نمایشنامه باید توصیف و فضاسازی داشته باشه.

پس فعلا... تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/4/21 20:48:20