جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

15 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  60 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  174 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  193 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  291 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  196 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 13 تیر 1396 16:28
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر پنج کارگاه نمایش نامه نویسی)
از استرس تمام تنم خیس بود.انگار یه دوش عرق گرفته بودم.به بابام که جای اساتید نشسته بود نگاه میکردم.پاهام میلرزید.نکنه وارد گروهی شم که اصلا دلم نمیخواست??البته هنوز انتخاب نکرده بودم ولی به هر حال...وای نه...بابام منو دید...الانه که بیاد و پوستمو بکنه.اومد و دستمو کشید و منو برد کنار دیوار دور از دید بقیه.بابام:این چه قیافه ایه دختر!? چرا همیشه آبروی منو میبری با این کارات?)من:بابا من آخه...میترسم)پدرم:از چی?تمام ترسات از نظر من بیخودن)من:خب...میترسم گروهی که دوست ندارم انتخاب شم)پدرم به من نگاهی کرد.این دفعه آروم تر شد.دستی روی سرم کشید:ببین دخترم چهار شخصیت بزرگ هاگوارتز رو میسازن.گریفندوری ها شجاعن.هالپافی ها پر تلاشن.ریونکلویی ها باهوشن.و اسلایترینی ها...)منم سریع گفتم:احمقن.)پدرم:نه عزیزم اشتباه فهمیدی.میخواستم بگم بردبارند.)من:نه احمقند.)پدرم:دخترم اینجوری راجب بقیه گروه ها حرف نزن)من:بابا قبول کن احمقن.)پدرم با لبخند:مثل اینکه یادت رفته پدرتم اسلایترینی هستش)صورتم از خجالت سرخ شد:وای ببخشید بابا اصلا منظوری نداشتم.یادم رفته بود)پدرم:عیب نداره عزیزم فقط قول بده که از این به بعد راجب بچه های دیگه اینجوری فکر نکنی)من:چشم بابا)صدای بلند پروفسور مگ گوناگول رسید:امیلی اسنیپ!پدرم:وقتشه.)من:شما نمیاین?)پدرم:تو برو منم میام)نگاهی به پدرم کردم و رفتم.اون سریع تر از من خودشو به میز اساتید رسوند و نشست.با قدم هایی آهسته به سمت جلو حرکت میکردم.همه بچه ها داشتند منو نگاه میکردند.روی صندلی نشستم و پروفسور مگ گوناگول کلاه رو روی سرم قرار داد.صداش به گوشم رسید:خب بزار ببینم...مهربون و دلسوز ولی کله شق و لجباز.وای وای وای از بقیه هم کم نمیاره که!یه کمکی هم ترسویی ولی نه زیاد.شیطونم که هستی.قابل اعتماد و رازداری.خب بزار ببینم...
من تو دلم گفتم:کلاه میشه منو توی گروهی بندازی که پدرمو انداختی?)کلاه:منظورت سوروس اسنیپه?ببینم مطمعنی?)من:آره.راستش یه حسی بهم میگه که کار درستیه.)کلاه:باشه هرجور میلته.اسلایترین.)نفس راحتی کشیدم و از روی صندلی بلند شدم .بابام بهم چشمکی زد و منم ریزکی خندیدم و سر میز با بقیه هم گروهی هام نشستم.
(به نظر خودم که بدک نشد حالا بازم امیدوارم تاعید شم)


درود بر تو فرزندم.

سوژه بدی نبود... خوب بود. ولی جای کار داشت.
و... ظاهرش... یکم با اینتر بیشتر دوست باش!
دیالوگ نویسی به این شکله:

پدرم:
- عیب نداره عزیزم فقط قول بده که از این به بعد راجب بچه های دیگه اینجوری فکر نکنی.

من:
- چشم بابا.


متوجه شدی چیشد؟ وقتی دیالوگ تموم شد، بعدش دوتا اینتر بزن و توصیف بنویس.
برو، اصلاحش کن، بهترش کن. هم از نظر سوژه ای، هم ظاهری. چون سوژه هم جای کار بیشتری داشت. بهتر و بیشتر میشد فضارو توصیف کنی.
فعلا تایید نشد پس!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/4/14 0:24:13
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 12 تیر 1396 21:53
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره 6
او این پایان را نمیخواست...
با احساسی توام از خشم و ناراحتی پله ها را یکی پس از دیگری پشت سر گذاشت.شاید آنجا میتوانست از نگاه های نفرت انگیز دیگران فرار کند.چرا هیچکس او را درک نمیکرد .او هم میخواست مانند بقیه باشد .اما این همانندی،آنقدرها هم ساده نبود.پدر و مادرش زندگی اش را گرفته بودند و او با واژه ی اجبار بزرگ شده بود.بدون هیچ حقی برای انتخاب.در توالت قدیمی را هل داد و وارد آن شد.با دیدن شیر آب باز به قدم هایش سرعت بخشيد.سرش را زیر آب گرفت بلکه بتواند وجود پرتلاطمش را با جریان متلاطم آب کمی آرام بخشد.سرش را بالا گرفت و به آینه خیره شد .او که بود.با کمی تامل دریافت که او برای خودش هیچکس نیست.تنها برده ی رامی ست که حتی در حد یک برده هم زندگي نکرده است.نفرت سراسر وجودش را تسخیر کرد.فریادی از خشم کشید.صدای جیغی دخترانه با فریادش همراه شد.هیچ شاهدی برای شکستش نمیخواست.به دنبال صدا گشت.روح میرتل را از آینه دید که با ترس به او خیره شده است .فریاد زد :
-گمشووووو



میرتل سعی کرد حالت همیشگیش را حفظ کند.او با همان صدای دخترانه اش گفت :
-هی دراکوی بلوند عصبانی.چی شده ?!با من حرف بزن .من شنونده ی خیلی خوبیم...میدونی که،خیلیا واسه گریه کردن قلمروی منو...


دیگر تاب شنیدن حرف های بچگانه ی آن روح مزاحم را نداشت.سنگ کوچکی را از کنارش برداشت و با پرتاب کردن آن به سوی میرتل سخنگو به حرف هایش پایان داد.میرتل روح از وحشت جیغی کشید و به درون یکی از توالت ها فرو رفت.دوباره به آینه خیره شد.در آن سکوت تاریک صدای نفس نفس زدن هایش با پایین آمدن قطرات آب مخلوطی تنفرآور برایش ساخت.نمی توانست به بیرون از آن دخمه ی تاریک فکر نکند. به مادرش که عاجزانه از او چیزی را می خواست.چیزی که وجود دراکو را درهم می شکست.اما او که دیگر در این دنیای پرهیاهو وجودی نداشت و هیچ وقت هم نخواهد داشت.سنگدل بودن برایش آسان تر از دیدن پژمرده شدن مادرش بود.مثل همیشه خواسته ی خودش هیچ اهميتي نداشت. برای مادرش میجنگید...

درود به تو فرزندم

توصیفاتت خیلی خوب بود و احساسات دراکو رو خوب توصیف کرده بودی البته میتونستی یه ذره گفت و گوی دراکو و میرتل رو ادامه بدی. راستش چیزی به نظرم باید بهش کنی نشانه گذاریه. بعضی جاها میتونستی بجز نقطه هم چیز دیگه ای استفاده کنی و بعضی جاها هم اصلا نقطه لازم نداشته.

مطمئنا در فضای ایفای نقش اشکالات بر طرف خواهند شد.

تایید شد!

مرحله بعدی: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/4/12 22:03:27
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/4/12 22:03:55
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 11 تیر 1396 21:15
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره 5

دانش آموز فرضی: رز پاتر

با ترس فراوون از این که کلاه منو کودوم گروه میفرسته ی قدم جلو تر رفتم و جلوی کلاه ایستادم
جلوی چشمای پدرم(هری پاتر بزرگ)کلاهو روی سرم گذاشتم
(+کلاه -رز)
+اوه!تو دختره پاتری!سلام!
-سلام!میخای منو کودوم گروه بفرستی؟
+خب!خودت چی فکر میکنی؟
-جونه هرکی دوست داری گریفندور نه!نمیخام یکی مثله بابام شم!
+ولی پدرت قهرمانه!
-و بچه مثبته!من نمیخام شبیه اون شم!
+ولی میبینم که پسته پدرتو توی کوییدیچ میخای!
-خب این غضیش فرق میکنه!کلاهی تورو جونه همون بابام منو نفرست گریفندور!
+دختر تو چرا اینطوری صحبت میکنی؟حالا که اینطور شد...
-من غلط کردم!خوبه؟تروخدا گریفندور نه!
+باشه دختر جون!
(پایان مکالمه)
کلاه بلند اعلام کرد:اسلیترین!
با برداشتن کلاه از روی سرم جیغه بلندی از روی ذوق کشیدم
نگاهم به چشمای غمگین پدرم خورد
دستی به علامت بای بای براش تکون دادم و با خنده سمته میز گروهی رفتم که ی مشت بچه مثبته خر خون پرش نکردن و میشه یکم خوش گذروند

درود بر تو فرزندم.

چه ترور شخصیتی آشکاری کردی گریفیندوری هارو.

بدک نیست... یخورده توصیفاتت کار داره. سعی کن حالت ها، فضا و مکان رو توصیف کنی... اینطوری خیلی بهتر میتونی با خواننده ارتباط برقرار کنی و خواننده رو جذب کنی. علامت های نگارشی در پایان جملاتت هم یادت نره.

تایید شد!

مرحله بعد: کلاه گروهبندی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط losifer در 1396/4/11 23:00:42
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/4/12 1:05:52

"تنها ارباب است که میماند"
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 11 تیر 1396 20:38
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر 3 کارگاه نمایش نامه نویسی

از نیمه شب گذشته بود. سوروس اسنیپ در راهرو های قلعه در حال پرسه زنی بود تا اگر چشمش به دانش اموزانی خورد که مشغول فضولی و کنجکاوی و پرسه های شبانه بودند مچشان را بگیرد.غرقه در افکارش بود. پاتر بی نهایت به پدرش شبیه بود و تا فرقش با او چشمانش بود. چشمانی که انگار چشمان لی لی بودند. هرگاه به این فکر میکرد که لرد سیاه قصد دارد این پسر را بکشد و او نمیتواند لرد سیاه را از خواسته اش منصرف کند اندوهگین می شد. مهم نبود پدر پاتر که بود. مهم مادرش بود لی لی. لی لی خود را بخاطر پسرش فدا کرد اگر اسنیپ میتوانست جان این پسر را نجات دهد دیگر کار لی لی و مرگش بی ارزش واقع نمیشد.
اسنیپ غرق در افکارش بود و برای خود راه میرفت. وقتی سرش را بالا اورد خود را در مقابل دری یافت. در را باز کرد. اتق مخوف و تاریکی بود. چوبدستی اش را بیرون اورد و فضا را روشن کرد. چشمش به آینه ای افتاد که با پارچه ای رویش را پوشانده بودند. پارچه را کنار زد. در آینه تصویر خودش را دید اما با یک تفاوت! لی لی عزیزش در آغوشش فرو رفته بود و می خندید. اشک های سوروس دیگر قدرت باقی ماندن در چشم هایش را ندانشتند پس ریختند؛ ریختند و او را خالی کردند. این بی شک آینه نقاق انگیز بود همان آینه جادویی! اگر انروز به لی لی همچین حرفی را نمیزد، تصویر در آینه واقعی بود.
: اه لی لی عزیزم نمیدانی چقدر دلم برایت تنگ شده. بعد از مرگت از لرد سیاه جدا شدم. او به من قول داده بود تا تو را در امان نگه دارد ولی او تو را کشت. با تمام بی رحمی تو را کشت. لی لی عزیزم قسم میخورم که نگذارم نقشه های شوم لرد سیاه به عمل بینجامد. از پسرت مراقبت خواهم کرد!

درود بر تو فرزندم.

بد نبود. میتونی خیلی بهتر بنویسی، چه ظاهر پست و چه جزئیاتش.

با امید به اینکه بتونی بعدا مشکلاتت رو برطرف کنی، تایید شد!

مرحله بعد: کلاه گروهبندی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط zhina-potter در 1396/4/11 20:41:41
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/4/12 0:59:25
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/4/12 1:00:09
سال های بعد.....
زمانی که پیر شدم.......
و روی صندلی ام نشسته ام.......
و مشغول کتاب خواندنم.......
و اطرافیان به من می گویند.......
باز هم...........
در جواب به انهاخواهم گفت.......
هری پاتر همیشه برای من تازگی دارد❤
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 11 تیر 1396 14:50
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویرشماره6کارگاه نویسند گی


دراکومالفوی درحال گریه بود هق هق کنان صورتش راجلوی شیری که جلویش بودمی برد.
مارتل گریان ازکناره پنجره ای که به آن لمیده بودبیرون آمد ناخودآگاه به اونگاه می کرد.-پدرم صاف رفت توآزکابان.... عشقم تنهام گذاشت.....تازه دراکونخواست حرفش راکامل بگوید.چهراش ناراحت بود. مارتل که گویی چیزی را فهمیده بودمی خواست مثل دقایقی پیش دراکومتوجه حضورش نشود-پدرم درست وحسابی انجامش نداد..... حال ازاون بل بگذریم اخه چرااینطورپیش رفت،نباید اینکاروبکنم ولی......مارتل غمگین شذوبه ناراحتی پسر نگاه کردسپس خودراحالتی که دلش برای اوسوخته است کرد


دوستان سلام توجه داشته باشیدداستانش کوتاه نیست

درود بر تو فرزندم.

کوتاه... هوووم... اصلا کوتاه نیست!

ببین فرزندم... نمایشنامه باید یه حداقل احساسی رو به خواننده برسونه. خواننده باهاش ارتباط برقرار کنه، و چطور این اتفاق میفته؟ با توصیف کردن حالات شخصیت ها و مکانی که داستان داره توش اتفاق میفته.
اما در مورد ظاهر و دیالوگ نویسی.

مارتل گریان ازکناره پنجره ای که به آن لمیده بودبیرون آمد ناخودآگاه به اونگاه می کرد

-پدرم صاف رفت توآزکابان.... عشقم تنهام گذاشت...

تازه دراکونخواست حرفش راکامل بگوید.چهره اش ناراحت بود.


اینجا دیالوگ دوتا اینتر میخوره، چون مربوط به آخرین فاعل داخل جمله قبلش نیست. یعنی توی جمله قبلش فاعل آخر میرتل بوده، ولی دیالوگ از دهان دراکو گفته شده. پس دوتا اینتر میزنیم.

پس توصیفاتتو بیشتر کن فرزندم. بنویس، از نوشتن نترس. اندکی حوصله به خرج بده!

فعلا تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/4/11 16:08:07
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 10 تیر 1396 23:00
نمایش جزئیات
آفلاین
برای تصویر شماره‌ی ۵
از مامان و باباش خداحافظی کرد و سوار قطار شد یکم خوشحال و یکم ذوق زده بود تو فکر بود، همینطور که پاهایی که به زمین نمیرسید رو تکون میداد هری اومد.
باهام آشنا شدن و خوش و بشی کردن بعد از چند دقیقه هری گفت میدونی که امروز روز گروه بندیه رون شکه شد البته میدونست ولی اصن یادش نبود که امروز گروه بندیه ولی سریع خودشو جمع کرد و انگار که اصن براش مهم نیست گفت اره میدونم ، رون گفت :
هری تو دوستداری تو چه گروهی بیافتی
هری :
خب هرچی باشه اسلیترین نباشه
رون :
خب باز تو سه تا گروه دیگه میمونه برات ولی من بیچاره چی حتما باید تو‌گریفندور بیافتم
هری:
چرا حتما ؟
رون :
اخه بابام و برادرام که ازم بزرگترن همگی گریفندور هستن
هری :
اوه اوه ولی نگران نباش .
بین این حرف ها هرماینی هم وارد شد با او هم اشنا شدن و خوش و بشی کردن و صحبت هاشون داغ تر شد هرماینی همش چیز هایی که بلد بود رو میگفت و دهن هری و رون هم باز مونده بود دیگه‌کم کم رسیده بودن قطار وایستاد و پیاده شدن و به سمت قلعه حرکت کردن از پله ها بالا میرفتن که مرفسور مک گوناگول جلوشون ایستاد و صحبت های ضروری گفت و در رو براشون باز کرد در که باز شد رون چشمش به کلاه گروهبندی افتاد و استرسش شروع شد رنگش پرید قدماش اروم تر شد ،
دونه دونه پرفسور اسم هارو میخوند رون پاهاش میلرزید زانو هاش گزگز میکرد دوست داشت بیافته و زمین ده روز بخوابه به برادراش نگاه کرد و استرسش بیشتر شد یهو یه ضربه به شونش خورد
هری گفت :
مگه نمیشنوی بدو دیگه صدات کردن برو بشن
رون اروم به سمت صندلی رفت و نشست و شروع کرد به خواهش کردن به کلاه که گیریفندور گریفندور گریفندور اون لحظه داشت میترکید قرمز شده بود چشاش بسته بود که صدا اومد گرییییفندوووور

دوباره درود بر تو فرزندم.

اینبار بهتر بود. اما در مورد دیالوگ ها همچنان دقت کن، بعد از دیالوگ وقتی میخوای توصیف بنویسی دوتا اینتر بزن. این یه نمونه:

نقل قول:
رون :
اخه بابام و برادرام که ازم بزرگترن همگی گریفندور هستن
هری :
اوه اوه ولی نگران نباش .
بین این حرف ها هرماینی هم وارد شد با او هم اشنا شدن و خوش و بشی کردن و صحبت هاشون داغ تر شد


اینطوری نوشته میشه:

رون:
- اخه بابام و برادرام که ازم بزرگترن همگی گریفندور هستن!

هری:
- اوه اوه ولی نگران نباش .

بین این حرف ها هرماینی هم وارد شد با او هم اشنا شدن و خوش و بشی کردن و صحبت هاشون داغ تر شد


مطمئنم با ورود به ایفای نقش اشکالاتت کاملا رفع میشن.

تایید شد!

[b]مرحله بعد:
کلاه گروهبندی[/b]

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/4/11 0:02:07
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 10 تیر 1396 22:04
نمایش جزئیات
آفلاین
برای تصویر شماره ۵
از وقتی سوار قطار شد استرسش شروع شد استرس اینکه نکنه تو گروهی جز گریفندور بیافته اخه خیلی بد بود پدرش و برادراش همه گریفندور بودن . نشسته بود کنار هری و فقط شکلات میخورد این شکلات تموم نشده بعدی رو باز میکرد هری هم مثل همیشه سرش به کار خودش بود و تو فکر بود ، رون هم همینطور استرس داشت دستاش یکم میلرزید رنگشم پریده بود تا هاگوارتز رو یجوری سر کرد ولی وقتی رسید دیگه تا زمان گروه بندی استرسش از بین رفته بود اخه با هری و هرماینی کلی صحبت کرده بود .
گروه بندی شروع شد رون ایستاده بود پر از استرس شنلش تو تنش زار میزد برادراش رو میدید که نشستن با بچه های گریفندوری استرسش بیشتر شد صدای هیچکس و نمیشنید یهو یه مشت محکم خورد رو شونش هری گفت : بدو دیگه همه منتظرن صدات کردن برو بشین اروم اروم قدماشو برداشت داشت سکته میکرد نشست ، تا نشست سریع شروع کرد به خواهش که فقط گریفندور صدایی بلندی اومد اره کلاه گفت : گریفندور

درود بر تو فرزندم.

هوم... طرح کلی داستانت بد نیست. ولی خیلی سریع پیش بردیش. کمی آروم تر پیش برو. توصیف کن صحنه هارو. احساسات رو به خواننده منتقل کن. از علائم نگارشی مثل ویرگول در جایی که جمله مکث کوتاه داره استفاده کن.
در مورد دیالوگ هات، به این شکل بنویسشون:

هری گفت:
- بدو دیگه همه منتظرن، صدات کردن برو بشین!

اروم اروم قدماشو برداشت. داشت سکته میکرد.


اینجا هم بهتر بود البته به جای "قدماشو برمیداشت"، به این شکل مینوشتی:

به آرومی به سمت صندلی رفت تا گروهبندی شود.

متوجه شدی اثر توصیف رو بر خواننده؟ خیلی تاثیر داره. باعث میشه خواننده به نوشتت علاقه مند شه و البته خیلی زود پیشرفت کنی.
پس فعلا تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/4/10 22:19:16
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/4/10 22:19:57
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 10 تیر 1396 18:36
نمایش جزئیات
آفلاین
عکس


دامبلدور از پشت میزش به شمشیر گریفندور که در دست کرفته بود مینگریست. بلخره آن را یافته بود. شمشیر بسیار قدرتمندی که جادوهای کهن و تاریخچه ای اسرار امیز با خود به همراه داشت. در زیر نور افتاب تازه دمیده به تلالوی شمشیر اندیشید و به اینکه این شمشیر از پس چه کارهایی بر میامد. چشمش به نامه های انباشته روی میزش افتاد و با خود فکر کرد از باز کردن همین نامه ها شروع کرد. :)





سلام همینو هم با کلی تلاش نوشتم :)

درود فرزندم

چیزی که نوشتی درواقع یک رول یا نمایشنامه نیست. رول متشکل از توصیف، فضاسازی و دیالوگه . متنت فقط شامل اولی میشه. راحت باش؛ بنویس و سعی کن طوری بنویسی که خواننده بتونه خودشو جای شخصیت های رولت بذاره.

رول های دیگه‌ی این تاپیک رو بخون تا متوجه بشی منظور من چیه.

تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/4/10 20:38:32
اومدم تو ایفای نقش
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 10 تیر 1396 17:31
نمایش جزئیات
آفلاین
کلاه گروهبندی


تمام تنش می لرزید.آب دهانش را به زور قورت داد.پروفسور مک گونگال بار دیگر با صدای لرزان و خسته اش فریاد کشید:
-لــورا بل
نفس کوتاه پر از استرسی کشید و جلو رفت...
روی صندلی چوبی که نشست قیژ قیژ خفیفی که از صندلی بلند شد،در سر و صدا های هیجان زده ی بچه ها گم شد.
پروفسور مک گونگال کلاه رنگ و رو رفته ی قهوه ای رنگی را روی سرش گذاشت.
کلاه برایش بسیار بزرگ بود و تا روی گوش ها و چشم های سبز رنگش را پوشاند.زیر کلاه صداهای هیجان زده ی بچه ها را نا مفهوم ولی صدای تپش های نامنظم قلبش را واضح میشنید.
کلاه با صدای مهربانی گفت:
-خب بذار ببینم،خیلی باهوشی! میتونستی توی ریونکلاو خوش بدرخشی اگر این شجاعت اضافی رو نداشتی.آخه میدونی،شجاع ها خیلی باهوش نیستند! زیاد ریسک میکنن.با این حال آینده ی خوبی رو میتونی توی اسلیتیرین داشته باشی.
همین که اسم اسلیتیرین آمد وحشت تمام تنش را پر کرد.
سرش را با شدت به چپ و راست تکان داد.ولی چون کلاه بسیار بزرگتر از سر او بود،هیچ کس چیزی نفهمید.
کلاه با بی حوصلگی گفت:
-خب پس اسلیتیرین رو دوست نداری!در این صورت...

ادامه ی حرفش را فریاد کشید:

-گــــــــــــــریفیندور

درود فرزندم.

سوژه ی شما میتونست بهتر از این باشه؛ یعنی میتونستی بیشتر از این بهش پر و پال بدی. توصیفاتت میتونستن بیشتر باشن و یادت باشه که دیالوگ ها و توصیفاتت رو با دوتا اینتر جدا کنی.این طوری:

پروفسور مک گونگال بار دیگر با صدای لرزان و خسته اش فریاد کشید:
-لورا بل!

نفس کوتاه پر از استرسی کشید و جلو رفت...


این اشکالات قطعا در فضای ایفای نقش حل میشن.

تایید شد!

مرحله بعدی: گروهبندی


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ryhandp در 1396/4/10 18:17:35
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/4/10 20:29:05
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 10 تیر 1396 15:07
نمایش جزئیات
آفلاین

تصویر شماره سه...
شب از نیمه گذشته بود.مردی با دماغ عقابی و موهای سیاه چرب،روبروی آیینه ای غبارآلود با حالی نزار ایستاده بود.
چشم های سیاهش را خاطره پر کرده بود.
دست هایش می لرزید...چشم هایش می سوخت.
با لجبازی تمام پلک هایش را باز نگه داشته بود.می ترسید پلک بزند و دیگر نبیند!
دختری از آینه ی غبار آلود دست مرد را گرفته بود.دختری که دیگر نبود...چیزی حدود ۱۱ سال بود که نبود!...
و دست هایی که نمی لرزید...!
چشم هایی که بی احساس یا پر از خاطره نبود...
درون آینه سوروسی بود که جوانتر می نمود...!


درود بر تو فرزندم.

متنی که نوشتی یک نمایشنامه نبود. طوری بود که انگار نشستی و یک نفس میخوای خلاصه کنی ماجرا رو و زود تمومش کنی. اینکار رو نکن. راحت بنویس. توصیف کن. دیالوگ بده. محیط رو توصیف کن. بذار خواننده خودشو جای تک تک شخصیت هات بذاره. میتونی برای کمک بیشتر نمایشنامه نفرات قبلی رو یک نگاهی بندازی.

فعلا تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/4/10 16:42:19