جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

7 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
2
مهمانان
5
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  118 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  125 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  251 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  166 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  205 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: شنبه 11 فروردین 1386 10:02
نمایش جزئیات
آفلاین
شرکت پت گودریگ تقدیم میکند:
خاطرات
یازیگران:هری، هرمیون و...


لوپين فوري خود را به كنار او رساند و چوبدستيش را جلويش گرفت .. دوتايي خود را با حيوان بزرگي روبه رو ديدند كه بعد فهميدند گراز است ، نوعي خوك وحشي . هيچ كس از ترس تكان نخورد و همين نجات شان داد ، زيرا حيوان هم شب ها مثل هري ديد نداشت . از بخت بلندشان نسيمي در جهت مخالف مي وزيد و حيوان نمي توانست با حس بوبايي پيداي شان كند. ابرفورت اولين كسي بود كه از ننوي خود پايين آمد تا با وجود نور كم وضعيت را ارزيابي كند .
تقريبا زير لبي دستور داد :
_ تكان نخوريد .
مي ترسيد خوك وحشي شود.
گوشت گراز را خيلي دوست داشتند و تا چند روز عيش شان را برپا مي كرد ، اما هوا آن قدر تاريكي بود كه نمي شد با طلسم آن را بزني و از آن گذشته پوست اين حيوان به قدري كلفت بود كه بعضي از طلسم ها را دفع مي كند . كسي هم جرات نمي كرد با چاقو يا وسيله تيز ديگري آن را از پا درآورد . خوك به آرامي در ميان ننوها مي گشت و همه جا را بو مي كشيد . كاري نمي توانستند بكنند ، جز آن كه منتظر بمانند مهمان ناخوانده از بازرسي اردوي آنها خسته شود و پي كار خود برود .
بعد از آرام شدن اوضاع همه خنديدند و هري خيلي احساس خجالت كرد كه آن طور داد زده بود ، اما ابرفورت به او اطمينان بهترين كار را انجام داده است .
ابرفورت دامبلدور و هرميون و هاگريد مسوول پاس بودند كه هوا تاريك تر و سردتر شد.
ابرفورت دستور داد :
_ برگرد به ننوي خودت . ما هم به خواب احتياج داريم ، براي همين نوبت نگهباني گذاشته ايم.
بقيه ي آن شب به خوبي و بدون هيچ حادثه اي گذشت .
صبح روز بعد قرار بر آن شد كه ناخدا عميرا تورس با قايق بيل را به بيمارستان ريونگرو برساند . او گفت :
_ يكي از شماها بايد همراه من بيايد .
هري گفت :
_ رون بهتره كه تو و چارلي همراه برادرتان بريد .
رون گفت :
_ نه هري ، قولمان رو فراموش كردي . ما تا پاي مرگ با هم مي مانيم .
هري دستش را روي شانه ي رون گذاشت و گفت :
_ مي فهمم رون ، ولي تو بايد بري .
رون با ناراحتي گفت :
_ هري من به هيچ قيمتي حاضر نيستم كه ...
در اين هنگام ديوي كه بحث آنها را نگاه مي كرد گفت :
_ من و گلديس همراهش مي رويم . شماها مي توانيد با خيال راحت اينجا باشيد ما قطعا او را به بيمارستان ريونگرو مي بريم .
رون اشك مي ريخت ، هرميون او را در آغوش گرفت .
_ آرام باش ، آرام .
ناخدا تورس گفت :
_ بسيار خب . من ديگه ميرم .
چارلي با بغض گفت :
_ مراقبش باشيد ...
بدين ترتيب قايق به همراه بيل ويزلي ، ديوي و گلديس گاجيون اورينوكو عليا را ترك كردند .

***

پس از سه روز راهپيمايي بالاخره آنها به دره ي يتي ها رسيدند . دره ي به ظاهر آرام و سر سبزي بود هيچ كدام نمي دانستند در درون آن چه چيزي پنهان است . اسنيپ تا حدودي وضع آنجا را توضيح داده بود . البته نه به طور كامل . دره اي مه آلود بود .
آنها از روي صخره ها پايين رفتند و به ته دره رسيدند . هري تا به حال كوه نوردي را تجربه نكرده بود و اين بي تجربگي برايش گران تمام شد . از حدود يك متري سقوط كرد ولي به علت كمي ارتفاع آسيب قابل توجهي نديد.
سكوت و آرامش عميقي همه جا را در بر گرفته بود . آنها به آرامي جلوتر رفتند . اين بخش از دره ، مه آلود بود . رودي كم آب زير پايشان جاري بود . درخت هاي زياد و انبوهي اطرافشان را فرا گرفته بود .
هرميون پرسيد :
_ ببينم آقاي دامبلدور مگه يتي جانور بومي تبت نيست پس اينجا ...
_ اوه ... آنجا را نگاه كنيد .
لوپين اين را گفته بود و نقطه اي در مقابلش را نشان مي داد .
پيكري بزرگ و وحشتناك ايستاده بود و با گامهاي بسيار بزرگ قدم بر مي داشت . اين جانور 4 متر قد داشت . نفس همه در سينه حبس شد . ابرفورت به آهستگي گفت :
_ هيس ...
حيوان بسيار آرام پايش را جلو گذاشت . همه گوشه اي ايستاده بودند و صدايشان در نمي آمد . در اين لحظه شاخه اي زير پاي هاگريد شكست . غول غرشي كرد و زير پايش را نگاه كرد . همه ترسيده بودند .
او دستش را پايين برد . هر يك به گوشه اي گريختند . ولي آن يتي هرميون را بلند كرد ...
جيغ هرميون از مشاهده اين غول در دره طنين انداخت . غول نعره كشيد و با گامهاي بلندش به ميان درختها دويد . ابرفورت دستور داد :
_ دنبالش كنيد .
آنها به دنبال غول مي دويدند . سرعت او به علت گامهاي بلندش بسيار زياد بود .
هرميون هنوز جيغ مي كشيد . هري به دنبال او مي دويد.
_ هي ...
در آخر هري نتوانست خودش را كنترل كند پايش به سنگي گير كرد و محكم زمين خورد . بيني اش به شدت درد مي كرد . صورتش خون آلود شده بود . گويي بيني اش شكسته بود . او درمانده و ناراحت بر روي زمين غلت مي زد ...
ناگهان دستهاي نيرومندي او را بلند كردي .
_ نه ....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آخرین دشمنی که نابود میشود مرگ است
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: جمعه 10 فروردین 1386 13:18
نمایش جزئیات
آفلاین
سیصد
این فیلم به دلیل سیاسی بودن، اسپانسری پیدا نکرد.
بازیگران:گروهی از جوانان غیور راونکلا و عده ای دیگر


مسیری تنگ در میان سنگ های بیرنگ نمیان است و نشان لغزش بلند مدت آب بر صخره های اطراف آن به وضوح دیده میشود.آب باریکی نیز از کنار دیواره ی شمالی مسیر جریان دارد و رویش خزه و چمن ها را موجب گشته.
دوربین در وسط مسیر بر روی پایه ی چرخان قرار گرفته.به سمت غرب میچرخد و زوم میکند.
حدود سیصد راونکلایی با تجهیزات کامل نظامی و زینت هایی از طلا و نقره به شکلی منظم و آموزش دیده در کنار هم قرار دارند.یک جن خوش تیپ با قدی حدود دو متر و تاجی از طلا بر سر و عصایی از عاج در دست رهبری آن ها را برعهده دارد.در کنار او ،آنیتا دامبلدور ایستاده و بر روی شانه ی او ققنوسی نشسته که با اوج و فرودی غریب آواز میخواند.اسکاور نیز به یاد ایام پیرمردی ،با آواز او، بندری را استاد میکند.
دوربین از حالت زوم در آمده و به سمت غرب میچرخد......دو باره زوم میشود.
در انتهای دیگر مسیر ،هزاران سرباز اسلی با پوششی از پارچه های کثیف تیره رنگ و دستار های لجن آلود،به زبان غریب و نامفهوم جنگلی و بسان تارزان ،عربده میکشند و جیغ میزنند.
لرد ماندانگاس ،رهبر ایشان در پشت سپاه جا خوش کرده و از پشت حواسش به امور است.ناگهان از جای برخاسته و دستور حمله میدهد.

تصویر سیاه میشه و برای مدتی فقط صدای برخورد فلز های سرد شنیده میشود.
چند دقیقه بعد
اجساد اسلیترینی ها به صورت پشته ای در آمده و خونشان بر صخره ها ،رنگ سرخ نشانده.سیصد راونکلایی در کنار نزدیک ترین پشته در حال رقص و پایکوبی هستند.


این پست رو برای درس عبرت شدن پاک نمیکنم از این به بعد هر گونه پست بیمحتوا و ضعیف مثل این پاک میشه حالا از هر کسی که میخواد باشه این پست رو پاک نکردم تا دقیقا متوجه بشین پست ضعیفی که پاک میشه چه نوع پستیه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اش ویندر در 1386/1/10 13:28:38
ویرایش شده توسط پروفسور بینز در 1386/1/11 13:00:36
[b][size=small][color=660000]گریه میکردم که کفش ندارم،یکی را دیدم ، پا نداشت[/c
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: جمعه 10 فروردین 1386 08:56
نمایش جزئیات
آفلاین
شرکت پت گودریگ:
تولد هرمیون
بازیگران:هری،رون،هرمیون و ....

هري به خوبي مي دانست كه روز تولد هرميون در حال نزديك شدنست و هرميون قرار نيست به خانه اش برود . اما هيچ كس درباره ي آن صحبت نمي كرد به علاوه وقت نكرده بود از رون بپرسد براي همين در يك وقت مناسب كه رون را تنها گير آورد . او را به اتاق برد و گفت : خانم ويزلي طرحي براي تولد هرميون نداره؟

- فكر كردم خبر داري ما مي خوايم سوپرايزش كنيم . همه چيز آماده است من يه هديه ي سري براش گرفتم . تو چي مي خواي بگيري هر چي مي خواي به مامان بگو بگيره .

- باشه ، ممنون .

هري خيلي كنجكاو شده بود كه اون هديه ي سري چي مي تونه باشه اما چيزي از رون نپرسيد . هري به فكر هديه ي خود افتاد كه چه چيزي براي هرميون مناسب است . بعد به ياد كلاه هاي محافظ افتاد كه توي مغازهي فرد و جرج ديده بود . بنابراين تصميم گرفت اونو براي هرميون بخره .

همه چيز براي تولد هرميون آماده شده بود . هديه ي هري هم آماده شده بود . صبح همه از خواب زود بلند شدند سالن پناهگاه از هميشه زيباتر بود اين اولين جشن تولد هرميون در پناهگاه بود .

هرميون تازه از خواب بيدار شده بود . او آنقدر باهوش بود كه بداند براي او جشن ترتيب داده اند اما هيچ وقت انتظار غير منتظره بودنش را نداشت . حتي در اين مدت فكر كرده بود كه شايد همه تولدش را فراموش كرده اند .

رون و هري و پرسي آماد باش منتظر هرميون بودند . وقتي هرميون وارد سالن پناهگاه شده فرياد هاي تولدت مبارك بلند شد . هرميون خوشحال شد و از همه تشكر كرد و هديه ها روي گرفت و كيك شكلاتي را بريد و شروع به باز كردن هديه ها كرد . رون از او خواست تا مال او را آخر باز كند . هرميون اول مال هري را باز كرد و از آن كلاه خيلي خوشش آمد و با ديدن آن گفت : در نبرد هاي بعدي به درد مي خوره . فرد و جرج نتوانسته بودند بيايند در عوض هديه هايشان را خانم ويزلي آورده بود . خانم ويزلي يك پاتيل قشنگ خريده بود . فرد و جرج هم از آن وسايل عجيب مغازه يشان را فرستاده بودند كه كسي جرئت نكرد بازشان كند .پرسي هم يكي از كتاب هاي سال بعد رو خريده بود .

حالا نوبت هديه ي رون بود همه هيجان زده بودند و دور هرميون جمع شدند تا ببينند رون چه هديه اي براي هرميون خريده است . حتي خانم ويزلي هم از اين هديه سري خبر نداشت . تا هرميون خواست هديه را باز كند سه جغد با يكي بسته ي بزرگ از پنجره ي باز وارد شدند . لبخند روي لبان رون خشك شد . احساس خوبي نسبت به اون بسته نداشت . هرميون با سرعت به سمت جغد ها رفت و بسته را از پاهايشان باز كرد . جغدها سريع از پنجره پر زدند و رفتند . هرميون كارت روي آن را باز كرد و بلند خواند :

هرميون عزيز

تولدت مبارك ... اين هديه ي نا قابل از طرفه منه .

دوستدار تو ويكتور كرام

هرميون با خوشحالي به سرغ بسته رفت و با سرعت هر چه تمام تر آن را باز كرد . در بسته بسته ي ديگري بود و همين طور در آن بسته ي ديگري و .... . تا اينكه به بسته ي آخر كه به اندازه ي يك كتاب بود رسيدند . هرميون آن را باز كرد و در آن همان گردنبندي را يافت كه سال پيش به بهانه ي مالفوي قيمت آن را پرسيده بود . 1500 گاليون قيمتش بود .

هرميون حيرت زده و بي اختيار گفت : هي .... رون ببين چه گردنبنديه .... همون كه سال پيش.... .

هرميون به سمت جايي كه رون بود برگشت ، اما رون آنجا نبود او در حين باز كردن بسته از آنجا رفته بود . هرميون نگاهي به هري انداخت كه غمگين روي كاناپه نشسته بود و به پاهايش نگاه مي كرد . خانم مالي هم خود را با جمع كردن كاغذ هاي كادوي جادويي مشغول كرده بود . و در همين هي زير لب چيزي مي گفت . پرسي نيز به در سالن نگاه مي كرد . هرميون كه گويا متوجه شده بود چه خراب كاري اي كرده و باعث ناراحتي رون شده به سراغ هديه ي رون رفت . هديه ي رون جادوي بيخيالي اي بود كه هرميون دوست داشت يكي از آنها را داشته باشد . گردنبند و جادوي بيخيالي را در هر دو دستش گرفت و به آن ها نگاه كرد . انگار مي خواست ببيند كدام يك را امتحان كند اما موضوع وسيع تر از اين بود . هري به خوبي مي توانست رون و همين طور هرميون را درك كند . هرميون داشت با درونش كلنجار مي رفت تا از بين ويكتور و رون يكي را انتخاب كند . سرانجام گردنبند را به گوشه اي انداخت و با تمام سرعت به اتاق رون رفت .هري كه شك داشت آن دو با هم آشتي كنند گوش هاي گسترش پذيري را كه رون به او داده بود را به دنبال هرميون فرستاد و خودش هم به جاي از سالن رفت كه از ديد خانم ويزلي و پرسي دور باشد .. هرميون به اتاق هري رفت . اما هيچ كس آنجا نبود و تنها چيزي كه هرميون را آنجا نگه داشته بود صداي ناله و غرغر بود . هرميون گفت : رون معذرت مي خوام . لطفا شنل هري رو بردار ميدونم كه اينجايي .

- تنهام بذار .

- گفتم كه معذرت مي خوام .

- آره ....من چه اهميتي مي تونم داشته باشم ؟ .... من به پسر دست پا چلفتي به درد نخورم .

- رون !

- تنهام بذار ... برو پيش ويكي جونت .... اون هميشه بهترين چيزا رو برات مي خره .

- رون بس كن .

- خوب آره من كه يه پسر مو قرمزم كه به درد هيچ كاري نمي خورم .

هري تازه متوجه شده بود كه چقدر دل رون پر است كه چنين حرف مي زند و از خودش به خاطر اينكه ناراحتي دوستش را متوجه نشده بود متنفر شد .

- رون خوب تقصير خودتم بود .... تو هيچ وقت ... هيچ وقت منو دعوت نكردي ..... لطفا شنلو بردار .

هري صداي افتادن شنل را روي زمين شنيد .

- آهان حالا بهتر شد .

هري ديگر نمي خواست فضولي كند براي همين گوش گسترش پذير را جمع كرد و از اينكه با هم كنار آمده بودند خيالش راحت شد . رفت به خانم ويزلي كمك كرد تا آن همه جعبه را جمع كند . بعد خانم ويزلي به همراه سه بشقاب كيك رو به هري كرد و گفت : هري آنها صحبتشان حالاحالاها طول مي كشد ، منم نمي خوام وارد خلوتشان شوم تو بيا اينا رو براشون ببر و خودتم بردار بخور .

هري آنها را گرفت و با خود به طرف اتاق برد وقتي مي خواست وارد اتاق شود در زد و بعد وارد شد . ههرميون و رون روي تخت نشسته بودند و به زمين نگاه مي كردند . هرميون همان طور كه به زمين نگاه مي كرد گفت : به هر حال ازت معذرت مي خوام .

و بعد بشقاب رو از هری و گرفت و از او تشكر كرد .

- منم معذرت مي خوام .

و او هم بشقابش را گرفت . هردو سعي مي كردند نگاهشان با هري تلاقي نكنه . هري گفت : اگه مي خواين تنها باشين من مي تونم برم .

با هم گفتند: نه ... !

هردو تعجب كردند و بعد هر سه خنديدند .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آخرین دشمنی که نابود میشود مرگ است
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: چهارشنبه 8 فروردین 1386 13:20
نمایش جزئیات
آفلاین
برادران حذب، با همکاری خواهران حذب تقدیم میکنند:

\" ورود ممنوع! \"

با شرکت:
تمامی ملت حذبی!

و با هنرنمایی:
تمام ملت مدیر!

با تشکر ویژه از:
ملت کاربر و ناظر!

با پرواز به یاد ماندنی:
کاراگاه ققنوس!

نویسنده، کارگردان، همه کاره و هیچ کاره و به نوعی بوق:
آنیتا مالفوی( دامبلدور!)
دستیار کارگردان:
دراکو مالفوی!
گریم:
سرژ تانکیان
موسیقی:
آوریل لاوین
تدارکات:
ادی ماکای
حمل و نقل:
برودریک بود!

تصویر کم کم روشن میشه و ملت میتونن در بسته ی قلعه ای رو که روش نوشته شده\" جادوگران دات اورگ!\" رو تشخیص بدن.
یه دختری که دستش یه زنبیل بود که روش نوشته شده بود\" تایید شده ها\"، پشت در واستاده بود و هی در میزد:
_ آقا کسی خونه نیست؟! چرا در رو بستین؟! ای بابا!
دختره روشو بر میگردونه و ملت میبینن که ای دل غافل! این که آنیتا دامبلی باباست! آنیتا نگاهی میندازه به این ور و اون ور، میبینه خبری نیست و یه کارت از توی جیبش در می یاره و یواشکی میگه:
_ من کاندید مدیریتم ها!
ولی بازم کسی در رو باز نمیکنه! آنیت اعصابش خورد میشه و برمیگرده.

تصویر بلافاصله میره بالاترین طبقه ی قلعه ی جادوگران رو نشون میده و ملت نمیتونن چهره ی دو نفر رو که توی تاریکی مطلق این اتفاقات رو میدیدند رو تشخیص بدن! صدای همون دو تا که داشتند لیوانای پایه بلندشون رو دوباره پر از چیز...یعنی آب پرتقال(!) میکردند، شنیده میشه:
_ خوبه! نقشمون با موفقیت اجرا شده!
_ تا اون باشه که با ما کل کل کنه!
_ درسته!
_ پس به سلامتی این...
صحنه ییباره سانسور میشه!

صحنه دوباره عوض میشه و اینبار آنیت رفته میخونه مسنجر، پیش بچه های حذب:
همه نشستن پشت یک میز، فضا پر دوده و بعضی گوشه کنارا رو اداره آرشاد سانسور کرده!
آنیت شروع میکنه به صحبت:
_ واقعا نمیدونم چی شده! نمیتونم وارد قلعه بشم!
_ هوووم آنیت! تو مخالفای زیادی داری! چون عضو حذبی!
_ اره! هر کی عضو حذبه، بدبخت میشه، شانس بیاری کاندیداتوری مدیریت رو ازت نگیرن! _ دقیقا! مثلا خود من، الان عوض شدم و از اون پستای اون وری نمی نویسم، اما یکی هی بهم گیزر میده! مگه بیکارم بیام؟!
_ درسته، ماها خیلی مشکل داریم، هر کی از راه می رسه، میگه حذب بوقه! مثل همون چند نفر!
( نکته: به خاطر شناخته نشدن اعضای حذب، اونا رو شطرنجی کردن!)
انیتا اینبار می پرسه:
_ حالا میگین چی کار کنم؟!
یکی از اعضای حذب، یه بسته میده دست آنیت! حالت یه کیف پوله که توش یه عالمه کلید داره! و میگه:
_ بیا! به اینا میگن پروکسی! یه عالمه کلیده که بلاخره یکیشون درو وا میکنه!

در همون لحظه در یهو باز میشه و عله ی اعظم، با کبکبه و دبدبه وارد میخونه میشه! ملت همه خم و راست میشن و در حال خود شیرینی کردن هستن!( جای بعضیا خالی! )
آنیت یواشکی بسته رو میذاره توی کیفش و سریعا بلند میشه و میگه:
_ باید باهاش حرف بزنم!
یکی از اعضای حذب دست انیت رو میگیره و میگه:
_ نه! نرو! اون تو رو منفجر میکنه!
_ نه من میرم!

صحنه اسلوموشن میشه! آنیتا داره میره سمت عله، پالتوش داره باد میخوره و این ور و اون ور میره. عله با چشمای از حدقه در اومده به آنیت نیگا میکنه و سیگارشو از گوشه لب بر میداره! آنیتا میرسه بهش وبرخلاف انتظار تماشاگر، با ادب می پرسه:
_ من نمی تونم بیام توی قلعه! چند بار هم آی اس پیم رو عوض کردم، چرا نمیتونم وارد بشم؟!
عله که از جبروت آنیتا به بندری زدن افتاده بود() میگه:
_ برو توی cmd و این کلماتو بنویس و جوابشو بهم بگو!
انیتا سریعا میره پشت کامش و این کارا رو میکنه. اما چون بلد نبود چجوری ازشون کپی بگیره، ازشون پرینت اسکرین میگیره!
بعد میبردش پیشه عله! عله نگاهی بهش میکنه و روی یه کاغذ نحوه ی کپی گرفتن رو می نویسه و انیت رو خجالت زده میکنه! بعد با مشکوکیوسی میپرسه:
_ اینا درستن! معلوم نیست عیب چیه!
آنیتا می پرسه:
_ یعنی ممکنه درست بشه؟؟!
عله که مونده چی جوابشو بگه، نگاهی می ندازه به دور و برش و میبینه که کسی حواسش نیست و بدون اینکه جوابی بده، غیب میشه!

روی تصویر نوشته میشه: یک ماه بعد...

شبه و یه کسی توی تاریکی هوا، میره سمت قلعه، و با یه مشت کلید، با در ور میره و از آخر درو باز میکنه. داخل قلعه میشه و شنلش رو کنار میزنه!

ملت: آنیتا!!!!
آنیتا:

آنیتا بدو بدو میره بالا، جای خوابگاه مدیران و در میزنه:
_ ها کیه پشت در؟!
_ منم منم آنیتا!
_ چی میخوای؟
_ با عله کار دارم!
_ عله؟!... اممم... چیزه...
یه صداهای یواشکی از پشت در شنیده میشه و بعد صدا دوباره میگه:
_ چیزه... عله... نیستش! یعنی... نیستش دیگه! برو بعدا بیا!
آنیتا زار میزنه:
_ اخه الان یه ماهه نمیتونم درست و حسابی وارد قلعه بشم، کارام مونده!
_ به من چه! برو خونتون، درس بخون! دیگه هم مزاحم نشو!

تصویر میچرخه و میره روی چهره ی آنیتا که پشت در میشینه و شروع میکنه گریه کردن!

بعد دوربین از توی در رد میشه و نشون میده که عله پشت میزش نشسته! و کمی اون ور تر، یک تابلو و یک هپوگریف، دارن اینجوری با هم درگوشی میکنن:
_ دیدی عله هم از پس این کار خفن ما بر نیومد؟!

بعد تیتراژ می یاد بالا و در حالی که ققنوس داره توی هوا بال بال میزنه، صدای آوریل تو گوش ملت زنگ میزنه!:

ای کاربر بیچاره.... این منو دست مائه!
بخوایم بلاکت میکنیم!.... از اینجا حذفت می کنیم!
یه وقت با ما در نیفت.....ما خیلی خفنیم!( اینجا به خاطر این بود که مسلما یک تابلو طبع شعرش ضعیفه! )
-----------

هدف من از این پست:
1- محکوم کردن تابلو و بی باک، به صورت همینجوری دور هم باشیم!!
2- تیکه انداختن به عله که چرا کار منو درست نمیکنه.
3- و بیان برخی واقعیات در پس پرده!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
منوي مديريت، حافظ شما خواهد بود!
بازنشستگی!
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: یکشنبه 27 اسفند 1385 11:51
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبل و آرزو هایش
کمپانی :گیربکس
با حضور افتخاری مرگخواران ، دامبل ،لرد ولدمورت ،هری پاتر ، وغیره
کارگردان:مورگان الکتو


فلاش بک

تصویر سیاه وسفید دامبلدور دیده میشه که روی صندلی کوچکی کنار میزی پر از اشیا گوناگون( از سطل آشغال گرفته تا دمپایی و آچار فرانسه)
نشسته و مشغول خندیدنه. در مقابل میز او هری در حالی که به سبک بچه مثبتانه ای به صحبت های او گوش میده ایستاده.
- خوب هری داشتم برات می گفتم ، نیم ساعت دیگه از انگلیس میرم به اسپانیا بعد از یه ماه اونجا موندن میرم به ایتالیا ، وای من عاشق پنیر اونجام پنیرش در دنیا معروف ترینه...
- اون پنیر سوئیسه که معروفه
- در هر صورت پنیر ایتالیا هم معروفه ، خلاصه داشتم تعریف می کردم از ایتالیا هم میرم آلمان ، گیلدی هتل xxxرو اونجا برام رزرو کرده بوووووووووووووووووق(بقیه ی صحبت های دامبل به دلایلی حذف شد)

صفحه رنگی میشه و تصویر دامبل دیده میشه که داره توی فرودگاه قدم میزنه ، صورتش از شادی ،سرخ شده و زیر لب شعر و ترانه زمزمه می کنه
کیف سامسونت سیاه رنگی به دست داره( موسیقی متن جیمزباندی هم به گوش میرسه)از اونجا که تصویر رنگشی شده میشه فهمید که دامبل ردای قرمز با گل های آبی به تن داره.
صدای شسکتن شیشه به گوش میرسه همه ی مردم از جمله دامبل سرشون رو به عقب برمی گردونند تا بتونن عامل صدا رو تشخیص بدن.
چندین نفر سیاهپوش با نقاب های عجیب و ترسناک وارد فرودگاه میشن
- نــــــــــــــــه نه مرگخوارا...
-مرگخوارا
-مرگخوار
همه ی چراغ ها خاموش میشن و همه جا تاریک میشه. فقط نور های سر چوبدستی مرگخواراست که همه جا رو روشن کرده اند.
دوربین دامبل رو نشون میده که با آخرین سرعت می پره پشت یه صندلی و موبایلش رو از جیب در میاره و شماره می گیره.
دینگ دینگ دینگ دونگ دینگ دونگ دنگونگ(صدای شماره گرفتن دامبل)
- الو سارا ،منم آلبوس. توی فرودگاه هستم ،مرگخوارا حمله کردن من دارم باهاشون مبارزه می کنم تا حالا سه چهارتاشون رو کشتم و لی به کمک نیاز دارم.
- باشه الان ارتشو می فرستم ... چی... گوشی دستت باشه... هری چی میگی؟... هان... ای دومبل بوقی حالا می خواستی فرار کنی نشونت میدیم بوق بر تو باد عمرا کسی بیاد دنبالت ...هاهاهاها... می خواستی ما رو تنها بذاری... پیش این همه مرگخوار تا بکشنمون...
بوق بوق بوق(تلفن قطع شد)

انوار سبز همه جا رو روشن میکنه و حدود پنجاهف شصت نفر به صورت بی جان روی زمین می افتن صداهای گوشخراشی به گوش میرسه:دامبل خودتو نشون مرگ در انتظار توست بیا ببینم.

دوربین دامبل رو نشون میده که بی صدا پشت صندلی کز کرده و می لرزه،ناگهان دستی یقه اش رو می گریه و از پشت صندلی بیرون میکشه
- هی... بیاید اینجا پیداش کردم بوقی رو...

نیم ساعت بعد دژ مرگ

دامبل روی زمین افتاده و از درد به خودش میپیچه ، هر از چندگاهی پاهاش به هم گره می خورن و دوباره باز میشن ، پس از مدتی که دامبل انواع حرکات اکروباتیک و کششی را انجام داد صدای خنده های شیطانی به گوش میرسه:آلبوس... تو دیگه تو دست ما اسیری لهت می کنیم... من ولدمورت کبیر هستم .
دامبل ناله ای میکنه و صدای خنده های شیطانی مرگخوارها دوباره به گوش میرسه.

صفحه سیاه میشه و آهنگ تیتراز پایانی به گوش میرسه(موسیقی متن جیمزباندی)
________________________________________________

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: جمعه 25 اسفند 1385 16:37
نمایش جزئیات
آفلاین
چهارشنبه سوری به سبک اسلایترینی

بازیگران :
جمعی از ملت اسلی ـــ کور ممد و نورممد در نقش دو کودک ماگل و سرژ در نقش بقال محل !
فیلمنامه : خودم و رودولف برادر عزیزم به طور مشترک /
کارگردان : رابستن لسترنج


ازيك ماه مانده به روز چهارشنبه سوري ملت ارزشي هاگوارتز مشغول فراهم كردن مقدمات اين جشن سنتي بودند...مردمان درحال تدارك هيزم جهت آتش براي پريدن بودند ومردم خسته گروههاي ديگرمدرسه بطور مستمر درحال تدارك فشفشه براي سوزاندن...البته مردم اسلي خيلي شديدتر در تدارك فشفشه براي مراسم بودند ولي خوب اصولا فشفشه هاهيچ دوست ندارند درشب چهارشنبه سوري سوزانده شوند ولي ازآنجايي كه مادرنزائيده جانداري راكه در برابر گل گوشتخوار ومانتي مقاومت كنند بنابراين فشفشه ها به تالار آورده شده وتوسط برادران ايگور وتوماس بسته بندي ميشدند تااينكه پشمك اعلام كرد بسته بندي كردن فشفشه زنده ممنوع است ودستور داد همه فشفشه هاي زنده از بسته بندي خارج وبه خانه هايشان فرستاده شوند ولي ازآنجايي كه حرف اسلي جماعت يكي است تعداد زيادي از فشفشه ها به طرز غريبي گم شدند!!!
------حياط مدرسه/ساعت 4صبح:
يك عده موجود مشكوك درحال حمل جعبه اي هستند كه رويش ازاين علامتهاي بامزه دارد كه مانتي خيلي دوست دارد وبه نشانه مواد راديواكتيواست!!!
اين سه نفر رداهاي مشكي خيلي مشكوكي بتن كرده اند وبا احتياط جعبه رابه سمت زيرزمين هاگوارتز حمل ميكنند...بعدازچندثانيه آنها از نظرها پنهان ميشوند...اين افراد كه بودند؟براي چه به زيرزمين هاگوارتز رفته بودند؟
***پيامهاي بازرگاني ميان برنامه***
بلاتريكس در اتاق پذيرايي خانه شان مشغول خواندن مجله اي درمورد چگونگي ايراد خشانت درمورد همسر است وخيلي سرش شلوغ است،رودولف در آشپزخانه مشغول شستن ظرفهااست...ناگهان رودولف دستكش ظرفشويي راميكوبد روي سينك ظرفشويي وبايك حالتي!!!! به بلاميگويد:
-ديگه جام اينجانيست!!!
-
-بجان خودم جام اينجانيست!!!
-
رودولف درحالي كه سعي ميكند از زيرنگاه پرخشانت بلاتريكس فرار كند مورد اصابت يك عدد گلوله بازوكا قرار ميگيرد!!!
صحنه بعدي رودولف رانشان ميدهد بايك عدد چشم كبود كه درحال شستن ظرفهاست:
-حالا جات اينجاست!!!
(بازوكاي طلايي...محصولي جديد براي ايجاد جمعي گرم وصميمي درخانواده...بازوكا طلايي رااز نمايندگي هاي مطمئن بخواهيد!!!)
***پايان پيامهاي بازرگاني***
دوربين بصورت ارزشي وارد زيرزمين ميشود،همان عده مشكوك حالا رداهاي مشكي خود رادرآورده اند ومشغول انجام كارهاي خطرناك هستند،انها رودولف و بليز و رابستن هستند!!!
رودولف درحال خالي كردن محموله پلوتونيمي است كه از هاگزميد خريده است و بليز مشغول آماده ديگ آماده سازي است...رابستن هم مشغول چك كردن موادي است كه براي ساختن مواد منفجره براي روز چهارشنبه سوري لازم است:
-فيتيله،ملاقه براي هم زدن مواد،مشنگ براي امتحان كردن مواد،
آب معدني براي وقتي تشنه شديم،پلوتونيوم،اكليل وسرنج،كبريت براي خنده،مواد هسته اي خيلي خطرناك،شارژر موبايل براي موبايل رودولف كه بلاتريكس نياد تيكه تيكه بفرمايد مارا ونمك وفلفل به ميزان لازم...همه چيز آماده است؟
رودولف: ها .
بليز ديگ راروي زمين ميگذارد وبعد مشنگهاي مربوطه راوادار ميكند پلوتونيومهارادرون ديگ بريزند وبعد رودولف با بيل اكليل سرنج هارا داخل ديگ ميريزد و رابستن مشغول هم زدن موارد لازم ميشود...دراين بين بليز هرازگاهي مقداري نمك وفلفل به ميزان لازم به مواد اضافه ميكند:
-بچه ها فكركنم يك مشكلي وحود دارد...مشنگها عين لامپ 2000 روشن شده اند!!!
مردمان مهربان اسلي زيرنور مشنگها مشغول بهم زدن مواد ميشوند وبالاخره بعدازساعتها تلاش هرسه به هم لبخند ميزنند...يك سيني پراز گوي هاي درخشان وخطرناك براي روز چهارشنبه سوري آماده شده است...
پس از آماده کردن غذای اصلی برای چهارشنبه سوری یعنی مشنگ های منفجره ، اسلی ها به سراغ چاشنی ها رفتند و در پی خرید مواد منفجره مشنگی برآمدند .
ایگور ، رابستن و رودولف ( علافان جامعه ) وظیفه ی تهیه ی این مواد را بر عهده گرفتند .
روزی که هر سه در حال قدم زند در خیابان مشنگی هستند .
ــ هوی آقایون! عاشقید این طوری راه می رید وسط خیابون ؟
ــ مرتیکه های الاغ بیاین کنار ، خیابونه ها ناسلامتی .
ــ آقا بیا کنار دیگه ! چقدر شما بی فرهنگ و چیز هستید ای بووووق! رابستن : این مشنگ ها چقدر کلنگن .
ایگور : هی بچه ها اون جارو .
رودولف : کجا رو ؟
ایگور : همون دو تا پسره رو دیگه ...سوار این دوچرخه مشنگی ها هستن .
رودولف : رویت شد .
هر سه نفر به سمت دو دوچرخه سوار نزدیک شدند . رابستن توانست سه ترقه ی سوتی را که از فرمان دوچرخه آویزان بود ببیند .
رابستن : هی بچه ها وایستین یه لحظه . بچه ها هم که اندکی هالیدی بدن خیلی راحت حرف گوش کردن و وایستادن .
بچه مشنگ ها :
رابستن ترقه جلوی فرمان را برداشت و در حالی که بهش خیره شده بود شروع کرده به ارزشی بازی : چه قشنگه این ترقه ...از کجا خریدی ، چند خریدی ...
بچه ها هم تمام و کمال به سوالات رابستن جواب دادند . رابستن رویش را از بچه ها برگرداند و ترقه ها رو چپوند تو جیبش .
یکی از بچه مشنگ ها : آقا ترقه مونو بده
ایگور : ترقه ؟ تو ترقه به بچه های مردم می فروشی ؟
شپلخ!
ایگور زد توی گوش بچه و انداختش پایین از دوچرخه . بچه ی دومی با گریه : کمک ! کمک ! دزد ! چاقو کشی ! بی ناموسی ! کمک!
در همین لحظه رودولف پلاستیکی پر از ترقه را از از بچه مشنگه کف رفت .
شپلخ !
این بار بقال محله بود که به کوچه آمده وزده بود تو گوش رودولف ، مرد بقال که دارای سبیل های کلفت وارزشی بود با عصبانیت گفت : خجالت نمی کشید به خاطر چار تومن ترقه بچه ی مردم رو کتک می زنید ؟ چقدر فرهنگتون پایینه آخه .سپس پلاستیک ترقه ها رو گرفت و به بچه ها پس داد .
دو کودک در حالی که اشک خود را پا ک می کردند از بقال تشکر کردند وبه آرامی به راه افتادند ، بقاله هم عین دسته کلنگ واستاده بود و اسلی ها رو می پایید و به علت سرما خوردگی مرتب عطسه می کرد .
ملت اسلی جرات تکون خوردن نداشتند واز ترس به خود می لرزیدند .
سرانجام که کودکان دوچرخه سوار به نقطه ی کوچکی تبدیل شدند بقال اونا رو تنها گذاشت ، به محض رفتن بقال رابستن چوبدستیش رو به سمت دوچرخه ها گرفت و گفت : شپلخیوس !
دو دوچرخه روی زمین افتاد ، هر سه نفر با سرعت به آن مکان آپارات نمودند و دوباره پلاستیک ارقه هارو کف رفته وبه تالار عمومی هجرت فرمودند .

زمان : شب قبل از چهار شنبه سوری .
مکان : تالار عمومی اسلایترین .
موسیقی متن : صدای بلند تلویزیون و فیلم ماگلی اره 3 !
بلا در حال مشاهده های صحنه های هیجان انگیز این فیلم به رابستن می فرماید : برو یه سر به اون مشنگ ها بزن .
رابستن : من نمی رم به اون شوهرت بگو خواهرم .
بلا با لحن تهدید آمیز : اولا من خواهرت نیستم ، زن داداشتم ، دوما رودولف جونم کلی ظرف شسته و خسته س .
رابستن : به ایگور بگو .
ــ داره ریشاشو با تیغ ژیلت می زنه .
ــ بلیز چی ؟
ــ رفته لالا .
ــ سیبل چطور ؟
ــ داره به بلاتروف غذا می ده .
ــ ایوان چ...
بلاتریکس با صدای بلند در حالی که از جرو بحث با رابستن خسته شده : اگه می ترسی بگو می ترسم دیگه چرا جفنگ می گی ؟ رابستن پا می شه تا بره به مشنگ های منفجره سر بزنه و از اون جایی که از عطسه های آقای محترم بقال سرماخورده بود نمی تونست نام ورد لوموس رو مثل بچه آدم بگه و در نتیجه مجبور شد با کبریت بره به زیر زمین تالار و به مواد منفجره سر بزنه .
رابستن داشت از پله ها پایین می رفت که آتش کبریت خاموش شد و در همان حال توی تاریکی کبریت دیگری روشن نمود و به راه خویش ادامه داد تا به دیگی رسید که گوی های نورانی داخلش بودند در همین لحظه کبریت از دستش میفته و صحنه اسلوموشن میشه :
رابستن کج و راست می شه کبریت هم به آرامی به داخل دیگ میفته و....فوقع ما وقع !

روز بعد در گوشه ای از روزنامه ی پیام امروز :
جوان ناکام و متدین وخوش برخوردی از ولایت اسلی به جهان باقی پیوست . وی طبق گزارشی که لحظاتی قلب از مرگش با ما انجام داد ، بلاتریکس را عامل مرگ خویش خواند !
روحش شاد ویادش گرامی باد .
بلیز : اه اه...یه ماه تدارکات ما برای چهار شنبه سوری رو به باد داد .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: چهارشنبه 23 اسفند 1385 22:23
نمایش جزئیات
آفلاین
روح جن مار تقدیم میکند

رنک بی دروغ،رنک بی نقاب
با حضور عده ای از ارزشی ترین ها!
نویسنده:یک ارزشی
گارگردان:یک ارزشی تر
تهیه کننده:اش ویندر

بر تصویر کاملا سیاه، که در قسمت هایی از آن میتوان نقاط قرمز رنگ را به سختی تشخیص داد*،کلمه ای شکل میگیرد:
دژ مرگ
برف،نرم نرمک میبارد و دانه های خود را بر سنگفرش کنار جاده میکارد.بوته های ساده ی خار،ریشه را در لایه ی نازکی از خاک،که بر سنگ های جویای روشنایی انباشته شده اند؛محکم کرده و در حالیکه سر ها را به سمت آسمان گرفته اند؛دعای روشنایی میخوانند.چه دیر زمانیست که خورشید از این اطراف نگذشته و ماه خود را در پشت خرمن ها ابر ،مخفی میکند.دوربین بر روی یکی از بوته های خار،در حالت زوم قرار داره.بخار نامحسوسی گاها از میان بوته لایی کشیده و به سمت آسمان میرود.تو گویی برای رسیدن به روشنایی،-خارها-دست به جادو میزنند.
دوربین کم کم از حالت زوم در میاد.
چهره ی بلیز دیده میشه.سرش در دریایی از خون قرمز رنگ،شنا میکند و از این خون بخار به سمت آسمان، روانه شده است.دوربین کم کم حرکت میکنه.ابتدا دو گیوه در داخل تصویر دیده میشوند.سپس یک شلوار شش جیب،یک لباس استقلال، ساخت خیاطی اصغر آقا،و در آخر چهره ی آرشام....
تصویر کاملا سیاه میشه.
سپس بر سیاهی نوشته ای با رنگ سبز،همه را کنجکاو به خواندن میکند:

خانه ی اصیل و باستانی بلک.
دوربین ردیف سرهای جن های خانگی را پیموده و جلو میرود.در زیر هر یک از آن ها، اسم و سال مرگشان نوشته شده .در در انتهای ردیف، دو دست در حال نصب کردن آخرین سر، بر دیوار هستندد.
صدای خنده ای این عمل را یاری میکند.خنده ای که از انتهای قلبل تاریک اوج میگیرد و حتی گردن جن های! مرده را به لرزش مجبور میکند.دوربین بر روی نوشته ی زیر سر در حال نصب زوم میشه:
کریچر
اسفند 1385

تصویر کاملا سیاه میشه.سپس کم کم خاکستری و بعدش کاملا سفید.
کلماتی بر روی آن ظاهر میشوند:
هیمالیا.پیست اسکی دیزین
صدای گلوله به گوش میرسه و سپس پیکر خونین اسکاور بر روی برف ها فرود میاد.آرشام در حالیکه به نوک اسلحه اش فوت میکنه،برای فرار نیز آماده میشه.ناگهان صدایی او را بر جای خشک میکند:
-آرشام کجای کتابه؟...ارادتمند شما فرگوس فینگان

مجددا صدای تیر شنیده میشه و فرگوس فینگان، روی زمین میوفته.در لحظه ی آخر و با سختی، دست اسکاور رو میگیره و ارادتمند بودن خودش رو به روح اسکاور نشون میده.

دیگر سیاه شدن تصویر خز شده و برای همین تصویر به رنگ گوجه ای در میاد.سپس کلماتی بر آن دیده میشوند:

ستاد حزب
در روبروی ساختمان حزب،جغدی بر روی درخت هو هو میکند.
بنگ....بنگ
جغد دیگر هو هو نمیکند

بر خلاف نظر خواننده ها که منتظر تغییر رنگ هستند،تصویر به هیچ رنگی در نمیاد و دوربین از پنجره ای،وارد ساختمان حذب میشه.
آرشام بر روی صندلی نشسته و برای بازجویان حزبی،ماجرای خودش را تعریف میکنه.
آرشام:دست خودم نبود....رنک *چشمام رو کور کرده بود.
ادوارد:کات...کات.....
سپس با یه شیشه شامپیان میپره وسط و آرشام رو کفی* میکنه.سایر افراد نیز به همراه حذبی ها شروع به رقص و پایکوبی میکنند.ادی هم اون گوشه نیک رو زیر نظر گرفته تا ازش رقص جواتی یاد بگیره.

پایان

موسیقی فیلم:بیا با هم بریم سفر....دوبی...دوبی
.....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اش ویندر در 1385/12/23 22:25:16
ویرایش شده توسط اش ویندر در 1385/12/23 22:49:06
[b][size=small][color=660000]گریه میکردم که کفش ندارم،یکی را دیدم ، پا نداشت[/c
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: چهارشنبه 16 اسفند 1385 16:53
نمایش جزئیات
آفلاین
آگهي استخدام

اثر ديگري از كمپاني روح جنمار

با شركت:

نيك بي سر
ققنوس
سرژ
بادراد ريشو
هدويگ

با هنرنمايي جنجالي اش ويندر در نقش بارطوم

با تشكر از:

كمپاني روح جن مار
سايت جادوگران
پليس 110
و ساختمان مركزي حذب ليبرات موكرات جادوگرياليستي

شفاف سازي محسوس:تمامي اسامي و مكانهاي اين فيلم واقعيست اما صرفا جهت مثال زدن ميباشد دركل اين پست تخيليسا

ژانر:سياسي . اجتماعي

شروع و اغاز فيلم

صفحه سياهه صداي زمزمه هايي از يه جايي شنيده ميشه كم كم تيرگي از بين ميره و تماشگر ميتونه يه تابلو رو ببينه كه با رنگ طلايي روش نوشتن حذب ليبرات دموكرات جادوگرياليستي .دوربين كمي روي نوشته مكس ميكنه تا همه خوب عنوان ساختمانو ببينن و بعد اروم اروم پايين مياد تا به قفل در ميرسه از سوراخ قفل وارد ميشه و با سرعتي ماورالطبيعت شروع به پشت سر گذاشت در ها و خم ها ميكنه سرعتش رفته رفته كم ميشه دري رو نشون ميده كه بالاش درشت نوشته شده .دفتر مسول تاييد. به در نزديك ميشه در كاملا بسته نيست.از شكاف در وارد ميشه و دو نفر رو نشون ميده كه در تاريكي پشت يه ميز نشستن.

ققنوس:هدويگ كسي رو سفارشي نداشتيم؟چيگر!
هدويگ:نه كسي سفارشي نداشتين!

پس ققنوس كشو رو باز ميكنه كپه اي كاغذ در مياره و روي ميز ميكوبه يه جوهر و يه مهرم در مياره .مهرو روي ميز ميندازه دوربين زيركانه نزديك مهر ميشه روش توي اون تاريكي به سختي پيداست اما ميشه خوند كه نوشته تاييد نشد.دست ققنوس سريع مهرو ورميداره و شروع به كوبيدن اون رو برگهاي درخواست استخدام ميكنه بدون اينكه حتي اونا رو بخونه!

صبح روز بعد هتل جادوگري افسون داغون

نوشته بالا روي صفحه هك ميشه و دوربين پشت در اتاقي رو نشون ميده كه شماره 108 روش نصبه اروم اروم دوربين خودشو از زير در وارد ميكنه اتاق نامرتب است و بين انبوه لباسهاي روي تخت بارطوم پيداست كه با چشماني باز روي تخت دراز كشيده و مشغول فكر كردنه.صداي بارطوم فضا رو در بر ميگيره و به تماشاگر اينو تفهيم ميكنه كه الان داره فكر بارطومو ميخونه:

چند روز بيشتر نميشه كه از 17 سالگيم و فارغ التحصيلم از هاگوارتز ميگذره اما چقدر كار مفيد كردم چه برنامه ها كه نريختم بذار تو جامعه جابيفتم كاري ميكنم كه اسمم بيفته سر زبونا.روزنامه ها و تلويزيون از من خبر پخش كنن خلاصه ميخوام كلي معروف شم واي خداي من!
واقعا شگفت انگيزه .بذار عضويت در حذب مسجل بشه چه برنامه ها كه براش ندارم خود عضويت تو حذبمنو معروف ميكنه در كنار بزرگان بودن چه صفايي داره كاش زودتر ساعت 10 بشه برم نتيجه درخواست استخداممو ببينم.واي نه هنوز دو ساعت ديگه مونده...

تصوير دوباره به سمت سياه شدن گام برميداره و وقتي سياهي از بين ميره بارطوم رو نشون ميده كه با ذوق داره از پله هاي حذب بالا ميره با سرعت در باز ميكنه و پيچ و خمها رو پشت سر ميذاره تا به دفتر مامور استخدام ميرسه مودبانه چند ضربه در ميزنه از داخل صدايي مياد كه ميگه بفرماييد تو! در رو باز ميكنه با صداي نفس نفس زن سلام ميكنه .براي اولين بار داشت ققنوسو ميديد واي عجب افتخاري بود.ققنوس جواب سلامشو ميده و از اون تقاضا ميكنه كه بشينه و كارشو بگه.بارطوم نزديك ترين صندلي رو به ميز پيدا ميكنه و ميشنه.

ققنوس:خوب امرتون؟1
بارطوم:اومدم درخواست استخداممو جوابشو بگيرم.
ققنوس:شماره درخواستتون چند بود؟
بارطوم:11678 ممنون ميشم ببينيد.

ققنوس سرشو زير ميز ميكنه و قاطي پوشه ها و برگهاي انبوه به جستجو ميپردازه چند دقيقه اي روي اين صحنه كسل كننده دوربين ميمونه كه ناگهان ققنوس داد ميزنه:اهان جستمش.!

بارطوم دل تو دلش نيست تا كه از نتيجه باخبر بشه ققنوس سرشو بالا مياره و برگه رو به دست بارطوم ميده بارطوم اول چشماشو ميبنده برگه رو جلوي روش ميگره و اروم چشماشو باز ميكنه.مهر قرمز تاييد نشد رو پاي پستش ميبينه.حالت شوك بهش دست ميده ديگه هيچي احساس نميكنه از كوره در ميره دستشو محكم روي ميز ميكوبه:اخه چرا اخه چرا ردم كرديد.
ققنوس نگاه زيركانه اي بهش ميندازه:هووم دوست عزيز ما جا ديگه نداريم وضعيت پرسنليمون فوله.
بارطوم هيچ منطقي رو قبول نميكنه:اما...
صداي زنگ تلفن حرف بارطوم رو قطع ميكنه ققنوس گوشي رو بر ميداره صداي اقايي در اون طرف خط به گوش ميرسه و چند دقيقه اي شروع به حرف زدن ميكنه و در انتحاي حرفش ققي فقط اينو اضافه ميكنه:خوب باشه بفرستيدش استخدامش ميكنيم اره..اره

بارطوم با شنيدن اين كلمات از كوره در ميره:چطور براي ايشون هنوز جا دارين؟!
ققنوس:اقا بفرما بيرون مزاحم كار ما نشو

گوشي رو بر ميداره سه تا شماره رو به سرعت ميگيره:نگكهابان بيا اين اقا رو بندازه بيرون

در عرض چند ثانيه دو نگهبان قلدر وارد ميشن زير دست بارطوم رو ميگيرن و با افتضاح هر چه بيشتر به لبيرون ساختمون پرتش ميكنن و بارطوم فقط داد ميزنه.

در نهايت هم دم در خروجي يكي از نگهبانها شوتش ميكنه و بارطوم بعد از چندين كله معلق روي پله ها به وسط خيابون ميفته.اتفاقاتي كه افتاده رو اصلا باورش نميشه.چي فكر ميكرد و چي شد.با در موندگي پا ميشه و بدون اينكه مكان خاصي مورد نظرش باشه در خيابون ها شروع به قدم زدن ميكنه.بلاخره بعد از ساعت ها قدم زدن به خونه ميرسه و شروع به نوشتن يه نامه ميكنه

فردا صبح ورودي ستاد نحوه برخورد

بعد از اينكه اين نوشته برداشته مبشه صداي فرياد هاي بارطوم مياد كه داره صحبتهايي ميكنه در يك مجلس كه چند تا از كله گنده هاي دنياي جادوگري توش حضور دارن.

بارطوم:خوب همين ميشه كه اعضاي تازه وارد دنياي جادوگري جديدا نميتونن خودشونو توي اين جامعه جا بندازن چون بهشون اهميت داده نميشه قوانين فقط برا اوناست و وقتي ميبينن كه برا بقيه نيست ناراحت ميشن.
اين اقا(انگشتشو به سمت ققنوس ميبره)جلوي خود من يه نفرو كه پدرش يكي از سياستمداراي جادوگرانه رو بدون هيچ قيد و بندي استخدام كرد اما منو رد كرد چرا براي اينكه يه تازه واردم و به قول شماها هيچي از جامعه جادوگري حاليم نيست...

بارطوم در حاله حرف زدنه و دوربين از دور ميشه تارخنگار فيلم تاريخ روزهاي بعدي رو زير صحنه هاي اون روز مينويسه

دوشنبه 11 اگوست

سرژ:شما مدركي هم براي اين شهادتون داريد؟
بارطوم:بله و دستشو تو كيفش ميكنه و يه سري مدرك ميده بيرون :من خواستار اين اقايون هر چه زودتر بازداشت و بلاك شن

سه شنبه 12 اگوست

بارطوم:تا حالا هيچوقت به خودتون گفتين چرا درصد عضواي تازه وارد كم شده به خاطر كم محلي اعضاي ديگست فقط همينو همين

چهار شنبه 13 اگوست

نيك بيسر:من اينجا بايد بگم بارطوم كاملا داره حق ميگه واقعا من با اون موافقم وجود همچين رفتارايي كه تازه واردا فراري ميشن

پنجشنبه 14 اگوست

حالا گرو هي از مدرم هم براي حمايت از حرفاي بارطوم در جلسه حاضر شدن و بارطوم بار ضايت به اينكه كار شداره نتيجه ميده يه گوشه نشسته

پنجشنبه 15 اگوست

هري:خوب خوب بلاخره بعد از تصميم گيري هيئت داوري تصميم بر اين گرفته شد كه به سود جادوگرانه كه همينجا و همين الان اين بحث رو خاتمه بده و كسي هم كه به ادامه بحث بپردازه ازجامعه جادوگري ترد و بلاك خواهد شد

دنياي دور سر باطوم داره ميچرخه اعتراضش داشت جواب ميداد اما يهو چي شد.
بارطوم بلند ميشه:شما همش سركوبا رو همينوطوري خاموش ميكنين اما اين يكي فرق داره و اين بحثو ادامه ميدم

هري با بيرحمي اشاره اي به بارون ميكنه بارون چوبدستيشو برميداره و ميگه:اينگو اماگو بلاكو

درد عجيبه سراسر وجود بارطوم رو فرا ميگره و در اخر لحظه فقط لبخند ققنوس رو ميبينده و بعد فريادي ميزنه و صفحه سياه ميشه و اسامه بزازگيرا مياد رو كار.

پايان

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
روح جنمار قديم ميكند:

[url=http://ww
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: دوشنبه 14 اسفند 1385 23:18
نمایش جزئیات
آفلاین
[color=0066FF]مضنونین همیشگی[/color]
فیلمی از وینی گاگنیتی

تیتراژ در حالی که اسم بازیگرا روی مرلینگاه نوشته شده بالا میاد.
بازیگران: اسکاور|ققنوس|کریچر|ادی ماکای|برودریک بودمنش قزوین زاده|هدویگ|آلبوس دامبلدور| بارون خون آلود| نیک بیسر|راهب چاق|پرفسور بینز(به عنوان روح ریون)|مانداگاس فلچر|آنیتا دامبلدور

فیلمبردار هوایی، زمینی، صدابردار، هیچی نداریم! مخصوصا اسپانسر!

دوربین از مرلینگاه شیون آوارگان که اسامی بازیگران روش نقش بسته بود، بیرون میاد و از بالای هاگزمید و دروازه ی هاگوارتز رد میشه و روی یکی از برجها میره که پنجره ی بالاش روشنه.
دوربین از پنجره وارد دفتر دامبل میشه و از پشت سر دامبل و بارون رو نشون میده که روبری شش چهارپایه که اسکاور، ققی، ادی، بری و هدویگ و آنیت روی صندلی نشستن و نیک و راهب وبینز دارن تنبیهشون میکنن.

دامبل(بافریاد):
ـ آخه من به شماها چی بگم؟ شما مگه نون حلال از پدر و مادرتون نخوردین؟
دوربین شماره ی دو که پشت سر ملته ملت رو نشون میده که سراشون رو به نشان نفی تکون میدن.
دوربین ملت رو بلور و دامبل رو شارپ میکنه.
دامبل دستی به ریشش میکشه و میگه:
ـ شما اصلا پدر و مادر دارین؟
دامبل بلور و ملت شارپ میشن و دوباره سرشون رو به نشان نفی تکون میدن.
دامبل: خوبه خوبه... اگه کریچر نبود...
دوربین روی صورت کریچر که اونور اتاق ایستاده و حالت چهره ش غمناکه زوم میکنه.
دامبل: معلوم نبود چیکار میکردین با دختر مردم!
بری: آنی...
کریچ شروع به ورور میکنه:
ـ کریچر بیناموسی دوست نداشت! کریچر ارباب اصیل زاده ها بود و اصیل زاده ها فقط بیناموسی در شب رو دوست داشت!(توضیح به ملت تحریف شده: پارتی شبانه)
دامبل رو به آنیت میکنه و میگه:
ـ بابولی بابا؟
دوربین آنیت رو از پشت یکی از چیزخورده های دامبل نشون میده.
آنیت: بله بـــــــــابآآآآآآآآآآآآآآآآا جججججووووووووووونِ عزیزم؟
ملت:
دوربین از کنار تابلوی فینیاس نایجلوس بلک که معلوم نیست چرا توی ریونه دامبل رو نشون میده.
دامبل به عشق و علاقه ی پدری به آنیت نگاه میکنه و میگه:
ـ الهی قربون ننه ی نداشتت برم، آخه این چه کاری بود تو کردی؟ نگفتی دختره از ترس سَقَط میشه؟
دوربین شماره ی دو:
آنیت: بری گولم زد!
ادی: چی؟ بچه ها همه شاهد اول آنیت گفت که جینی ویزلی رو...
نیکی چوبش رو میکنه توی حلق ادی.
دامبل: برو بابا کاریت نباشه.
آنیت بلند میشه و با غرور از دفتر میره بیرون.
یکدفعه مانداگاس در حالی که یک کیسه بدوششه میپره بیرون و داد میزنه:
ـ چی؟ فرندشیپ؟ پارتی بازی؟ بچه به صف شین... به سمت نحوه ی برخورد!
دوربین از پنجره ی قلعه دامبل رو نشون میده که با حرکت آهسته به سمت مانداگس میپره و اون رو از گلو میگیره و بیرون میندازش.
دوربین باحرکت آهسته دانگ رو نشون میده که از پنجره بیرون میپره و در حالی که به پایین میفته، ملت از کلاس ستاره شناسی میریزن روی سرش.
دوباره دوربین با سرعت ضربدر سه و نیم به دفتر دامبل برمیگرده.
دوربین 1:
دامبل:
ـ آخه من بهتون چی بگم؟ شما دفعه ی چندمه که... ببینم پیپ من کو؟ کدومتون برداشته؟
چهار روح ملت رو میگردن و چیزی پیدا نمیکنن.
دامبل: نیکی جان بپر از سرچارراه هاگزمید یک دونه پیپ محفل نشان بخر بیار... ادامه میدادم... من نیمدونم شما چجوری اومدین هاگوارتز ولی من چون بهترین مدیر هگوارتز بوده و هستم... اِ، کبریتم کو؟
دوباره ملت رو میگردن.
دامبل: بینز بپر به نیک بگو یک فندک که روش عکس جغد داره هم بخره... آره... من مدیر قابلی بودم، هستم و خواهم بود... من روشنفکرم... من فقیه الجادوگرانم... عمرا کسی ریشش اینقدر بلند باشه... تازه شما(به عللی سانسور شد)...اِ، پیپ پاک کن شاه نشانم کو؟
دوباره ملت رو میگردن و چیزی پیدا نمیشه.
دامبل: میگفتم... آخه شما چی براتون کم گذاشتم؟ آب و غذاتون به راه، معلمتون به راه، بیناموسی تون به راه... ای بابا توتونام کوشن؟
دوباره ملت رو میگردن و چیزی پیدا نمیشه.
دامبل: خوب راهب جان برو برام توتون بیگیر...
راهب میره بیرون و دامبل میخواد ادامه بده که یکدفعه ملت بلند میشن و به سمت دامبل میرن.
دامبل: آره داشتم میگفتم... ایندفعه میبخشمتون...
یکدفعه دانگ از پنجره بالا میاد و شروع به داد و بیداد میکنه:
ـ فرندشیپ؟ ترسوندن؟ اجبار؟ نحوه ی برخورد کوش؟ نحوه ی...
تصویر سیاه میشود و نیمه شب را نشان میدهد.
کریچر کنار اجاق اشپزخانه در حال خواب است.
دوربین به زیرِ زمین میره و کمی پایین تر یک چاله رو نشون میده که توش پر پیپ و خاکستر و پیپ پاککنه... دربین به راهش ادامه میده و میره...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
We'll Fight to Urgs mate, so don't shock your gecko!
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: دوشنبه 14 اسفند 1385 20:56
نمایش جزئیات
آفلاین
«
نقل قول:

روح جن مار تقدیم میکند.
آنان میگریند.
با حضور چند تن از بازیگران معروف هالی ویزارد
کارگردان:نیک بی سر
تهیه کنند:ادوارد جک
تدوین:سالازار اسلیترین
نویسنده: پرسی ویزلی

دوربین بر فراز زمین در حال فیلم برداریست.قاره ها و اقیانوس ها از لا به لای ابر ها،به شکلی مبهم نمایان اند.دوربین حرکت میکنه و کم کم به جو زمین نزدیک میشه . از داخل ابر ها عبور و به مدت ده ثانیه بر بالای مزرعه ی گندمی توقف میکنه.
زمین کاملا سبز است و این نشان از فصل بهار دارد.

دوربین مجددا راه میوفته و با سرعت به سمت زمین میاد.در ارتفاع یک متری زمین توقف کرده و سپس ساقه ی درخت بلوط کهنسالی را نشان میده.در زیر درخت مردی با ردای بنفش و کلاهی بر سر ،نشسته است.........بی دلیل میگرید......تصویر برای مدتی بر چهره ی او زوم میشه.
در همان حال صدای تراکتوری شنیده میشه و تراکتور دقیقا جلوی دوربین توقف میکنه.
مردی که به درخت تکیه داده بود دیگر نمایان نیست و فقط میتوان سواران بر تراکتور را دید"یک جن که زیر لب با خود حرف میزند به همراه ماندانگاش فلچر."

آنها به سمتی مینگرند که مرد کلاه پوش نشسته است.سر تکان میدهند و با دستمال چشمان خود را پاک میکنند....
تراکتور به سمت عقب حرکت کرده و به دوربین میخوره.سپس صدای دور شدنش شنیده میشه.

دوربین همچنان که افتاده،درحال فیلمبرداریست.شاخه های بلوط در تصویر نمایان است.درست بر روی یک شاخه،مار،جغد و ققنوسی ایستاده اند.ساکتند. گویی در دل میگریند.



کم کم تمام صورت بیل ویزلی خیس میشود.سعی میکند که آرام گریه کند....»


اسکاور به اینجای داستان که میرسه،کتاب رو میبنده و به گوشه ای پرتاب و دستمال همه کاره را برای پاک کردن اشک هایش آماده میکنه.
بر روی جلد کتاب نوشته شده:خاطرات آرشام،مردی که همیشه میگرید

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اش ویندر در 1385/12/14 21:07:15
[b][size=small][color=660000]گریه میکردم که کفش ندارم،یکی را دیدم ، پا نداشت[/c