چهارشنبه سوری به سبک اسلایترینیبازیگران :
جمعی از ملت اسلی ـــ کور ممد و نورممد در نقش دو کودک ماگل و سرژ در نقش بقال محل !
فیلمنامه : خودم و رودولف برادر عزیزم به طور مشترک /
کارگردان : رابستن لسترنج
ازيك ماه مانده به روز چهارشنبه سوري ملت ارزشي هاگوارتز مشغول فراهم كردن مقدمات اين جشن سنتي بودند...مردمان درحال تدارك هيزم جهت آتش براي پريدن بودند ومردم خسته گروههاي ديگرمدرسه بطور مستمر درحال تدارك فشفشه براي سوزاندن...البته مردم اسلي خيلي شديدتر در تدارك فشفشه براي مراسم بودند ولي خوب اصولا فشفشه هاهيچ دوست ندارند درشب چهارشنبه سوري سوزانده شوند ولي ازآنجايي كه مادرنزائيده جانداري راكه در برابر گل گوشتخوار ومانتي مقاومت كنند بنابراين فشفشه ها به تالار آورده شده وتوسط برادران ايگور وتوماس بسته بندي ميشدند تااينكه پشمك اعلام كرد بسته بندي كردن فشفشه زنده ممنوع است ودستور داد همه فشفشه هاي زنده از بسته بندي خارج وبه خانه هايشان فرستاده شوند ولي ازآنجايي كه حرف اسلي جماعت يكي است تعداد زيادي از فشفشه ها به طرز غريبي گم شدند!!!
------حياط مدرسه/ساعت 4صبح:
يك عده موجود مشكوك درحال حمل جعبه اي هستند كه رويش ازاين علامتهاي بامزه دارد كه مانتي خيلي دوست دارد وبه نشانه مواد راديواكتيواست!!!
اين سه نفر رداهاي مشكي خيلي مشكوكي بتن كرده اند وبا احتياط جعبه رابه سمت زيرزمين هاگوارتز حمل ميكنند...بعدازچندثانيه آنها از نظرها پنهان ميشوند...اين افراد كه بودند؟براي چه به زيرزمين هاگوارتز رفته بودند؟
***پيامهاي بازرگاني ميان برنامه***
بلاتريكس در اتاق پذيرايي خانه شان مشغول خواندن مجله اي درمورد چگونگي ايراد خشانت درمورد همسر است وخيلي سرش شلوغ است،رودولف در آشپزخانه مشغول شستن ظرفهااست...ناگهان رودولف دستكش ظرفشويي راميكوبد روي سينك ظرفشويي وبايك حالتي!!!! به بلاميگويد:
-ديگه جام اينجانيست!!!
-

-بجان خودم جام اينجانيست!!!
-

رودولف درحالي كه سعي ميكند از زيرنگاه پرخشانت بلاتريكس فرار كند مورد اصابت يك عدد گلوله بازوكا قرار ميگيرد!!!
صحنه بعدي رودولف رانشان ميدهد بايك عدد چشم كبود كه درحال شستن ظرفهاست:
-حالا جات اينجاست!!!
(بازوكاي طلايي...محصولي جديد براي ايجاد جمعي گرم وصميمي درخانواده...بازوكا طلايي رااز نمايندگي هاي مطمئن بخواهيد!!!)
***پايان پيامهاي بازرگاني***
دوربين بصورت ارزشي وارد زيرزمين ميشود،همان عده مشكوك حالا رداهاي مشكي خود رادرآورده اند ومشغول انجام كارهاي خطرناك هستند،انها رودولف و بليز و رابستن هستند!!!
رودولف درحال خالي كردن محموله پلوتونيمي است كه از هاگزميد خريده است و بليز مشغول آماده ديگ آماده سازي است...رابستن هم مشغول چك كردن موادي است كه براي ساختن مواد منفجره براي روز چهارشنبه سوري لازم است:
-فيتيله،ملاقه براي هم زدن مواد،مشنگ براي امتحان كردن مواد،
آب معدني براي وقتي تشنه شديم،پلوتونيوم،اكليل وسرنج،كبريت براي خنده،مواد هسته اي خيلي خطرناك،شارژر موبايل براي موبايل رودولف كه بلاتريكس نياد تيكه تيكه بفرمايد مارا ونمك وفلفل به ميزان لازم...همه چيز آماده است؟
رودولف: ها .
بليز ديگ راروي زمين ميگذارد وبعد مشنگهاي مربوطه راوادار ميكند پلوتونيومهارادرون ديگ بريزند وبعد رودولف با بيل اكليل سرنج هارا داخل ديگ ميريزد و رابستن مشغول هم زدن موارد لازم ميشود...دراين بين بليز هرازگاهي مقداري نمك وفلفل به ميزان لازم به مواد اضافه ميكند:
-بچه ها فكركنم يك مشكلي وحود دارد...مشنگها عين لامپ 2000 روشن شده اند!!!
مردمان مهربان اسلي زيرنور مشنگها مشغول بهم زدن مواد ميشوند وبالاخره بعدازساعتها تلاش هرسه به هم لبخند ميزنند...يك سيني پراز گوي هاي درخشان وخطرناك براي روز چهارشنبه سوري آماده شده است...
پس از آماده کردن غذای اصلی برای چهارشنبه سوری یعنی مشنگ های منفجره ، اسلی ها به سراغ چاشنی ها رفتند و در پی خرید مواد منفجره مشنگی برآمدند .
ایگور ، رابستن و رودولف ( علافان جامعه ) وظیفه ی تهیه ی این مواد را بر عهده گرفتند .
روزی که هر سه در حال قدم زند در خیابان مشنگی هستند .
ــ هوی آقایون! عاشقید این طوری راه می رید وسط خیابون ؟
ــ مرتیکه های الاغ بیاین کنار ، خیابونه ها ناسلامتی .
ــ آقا بیا کنار دیگه ! چقدر شما بی فرهنگ و چیز هستید ای بووووق! رابستن : این مشنگ ها چقدر کلنگن .
ایگور : هی بچه ها اون جارو .
رودولف : کجا رو ؟
ایگور : همون دو تا پسره رو دیگه ...سوار این دوچرخه مشنگی ها هستن .
رودولف : رویت شد .
هر سه نفر به سمت دو دوچرخه سوار نزدیک شدند . رابستن توانست سه ترقه ی سوتی را که از فرمان دوچرخه آویزان بود ببیند .
رابستن : هی بچه ها وایستین یه لحظه . بچه ها هم که اندکی هالیدی بدن خیلی راحت حرف گوش کردن و وایستادن .
بچه مشنگ ها :
رابستن ترقه جلوی فرمان را برداشت و در حالی که بهش خیره شده بود شروع کرده به ارزشی بازی : چه قشنگه این ترقه ...از کجا خریدی ، چند خریدی ...
بچه ها هم تمام و کمال به سوالات رابستن جواب دادند . رابستن رویش را از بچه ها برگرداند و ترقه ها رو چپوند تو جیبش .
یکی از بچه مشنگ ها : آقا ترقه مونو بده
ایگور : ترقه ؟ تو ترقه به بچه های مردم می فروشی ؟
شپلخ!
ایگور زد توی گوش بچه و انداختش پایین از دوچرخه . بچه ی دومی با گریه : کمک ! کمک ! دزد ! چاقو کشی ! بی ناموسی ! کمک!
در همین لحظه رودولف پلاستیکی پر از ترقه را از از بچه مشنگه کف رفت .
شپلخ !
این بار بقال محله بود که به کوچه آمده وزده بود تو گوش رودولف ، مرد بقال که دارای سبیل های کلفت وارزشی بود با عصبانیت گفت : خجالت نمی کشید به خاطر چار تومن ترقه بچه ی مردم رو کتک می زنید ؟ چقدر فرهنگتون پایینه آخه .سپس پلاستیک ترقه ها رو گرفت و به بچه ها پس داد .
دو کودک در حالی که اشک خود را پا ک می کردند از بقال تشکر کردند وبه آرامی به راه افتادند ، بقاله هم عین دسته کلنگ واستاده بود و اسلی ها رو می پایید و به علت سرما خوردگی مرتب عطسه می کرد .
ملت اسلی جرات تکون خوردن نداشتند واز ترس به خود می لرزیدند .
سرانجام که کودکان دوچرخه سوار به نقطه ی کوچکی تبدیل شدند بقال اونا رو تنها گذاشت ، به محض رفتن بقال رابستن چوبدستیش رو به سمت دوچرخه ها گرفت و گفت : شپلخیوس !
دو دوچرخه روی زمین افتاد ، هر سه نفر با سرعت به آن مکان آپارات نمودند و دوباره پلاستیک ارقه هارو کف رفته وبه تالار عمومی هجرت فرمودند .
زمان : شب قبل از چهار شنبه سوری .
مکان : تالار عمومی اسلایترین .
موسیقی متن : صدای بلند تلویزیون و فیلم ماگلی اره 3 !
بلا در حال مشاهده های صحنه های هیجان انگیز این فیلم به رابستن می فرماید : برو یه سر به اون مشنگ ها بزن .
رابستن : من نمی رم به اون شوهرت بگو خواهرم .
بلا با لحن تهدید آمیز : اولا من خواهرت نیستم ، زن داداشتم ، دوما رودولف جونم کلی ظرف شسته و خسته س .
رابستن : به ایگور بگو .
ــ داره ریشاشو با تیغ ژیلت می زنه .
ــ بلیز چی ؟
ــ رفته لالا .
ــ سیبل چطور ؟
ــ داره به بلاتروف غذا می ده .
ــ ایوان چ...
بلاتریکس با صدای بلند در حالی که از جرو بحث با رابستن خسته شده : اگه می ترسی بگو می ترسم دیگه چرا جفنگ می گی ؟ رابستن پا می شه تا بره به مشنگ های منفجره سر بزنه و از اون جایی که از عطسه های آقای محترم بقال سرماخورده بود نمی تونست نام ورد لوموس رو مثل بچه آدم بگه و در نتیجه مجبور شد با کبریت بره به زیر زمین تالار و به مواد منفجره سر بزنه .
رابستن داشت از پله ها پایین می رفت که آتش کبریت خاموش شد و در همان حال توی تاریکی کبریت دیگری روشن نمود و به راه خویش ادامه داد تا به دیگی رسید که گوی های نورانی داخلش بودند در همین لحظه کبریت از دستش میفته و صحنه اسلوموشن میشه :
رابستن کج و راست می شه کبریت هم به آرامی به داخل دیگ میفته و....فوقع ما وقع !
روز بعد در گوشه ای از روزنامه ی پیام امروز :
جوان ناکام و متدین وخوش برخوردی از ولایت اسلی به جهان باقی پیوست . وی طبق گزارشی که لحظاتی قلب از مرگش با ما انجام داد ، بلاتریکس را عامل مرگ خویش خواند !
روحش شاد ویادش گرامی باد .
بلیز : اه اه...یه ماه تدارکات ما برای چهار شنبه سوری رو به باد داد .