موضوع جدی :
یک شب در آزکابان:
شب سردی بود و سردی دیوانه سازها هم به آن اضافه می شد و تا مغز و استخوان هر کسی که در آزکابان آن زندان مخوف بود رسوخ می کرد. آقای الیواندر در گوشه ای بود و دائم به این فکر می کرد که چرا کارش به این جا رسیده بود. او فقط در خواست ولدمورت را برای ساختن چوب برای او رد کرده بود و حالا هم که آزکابان در دست ولدمورت بود. ناگهان سردی افزایش یافت او دید که دو دیوانه ساز به سمتش می آیند. آن ها می آمدند تا روح او را بمکند. از ترس کشان کشان خودش را عقب می کشید. اما آن دیوانه ساز ها باز هم جلوتر می آمدند . دیگر نمی توانست عقب تر برود. دست و پاهایش یخ زده بودند. دیوانه ساز ها خم می شدند تا قربانی خود را ببوسند و روحش را بمکند.حتما این دستور ولدمورت بود! دیگر برای الیواندر امیدی نمانده بود. فریاد زد : کمک!
اما دیوانه ساز ها بیشتر خم شدند و ناگهان نوری درخشید و دیوانه ساز ها رفتند و دو دست او را گرفت و بر روی جارو انداخت تا او را از این مکان خوفناک رها سازد. دو نفر از محفل بودند که برای نجات او آمده بودند.
درست است که نجات یافته بود اما این یکی از بدترین شب ها و تجربه هایش بود. شبی که نزدیک بود روح او مکیده شود.شبی که در آن مکان هولناک زندانی بود و از سرما نمی توانست تکان بخورد. شبی که تا به حال آنقدر نترسیده بود و احساس خطر نکرده بود. یک شب در آزکابان!
لطفا نقد شود
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
10 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9
مهمانان
|
1
عضو
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
[[single]] کلوپ جادوگران
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/07/03
تولد نقش: 1396/10/10
آخرین ورود: شنبه 19 مهر 1399 22:11
از: کره آبی
پستها:
2608

موضوع طنز:روزی که معجون خوش شانسی را خوردم
آنتونین با کش و قوسی به بدنش بیدار شد.هنوز صورتشو نشسته بود که علامت شوم روی دستش شروع به سوختن کرد،فی الفور شال و کلاه کرد و با بالابر جادوئی به پنت هاوس دژ مرگ رفت تا ببینه لرد برای چی احظارش کرده.
دق الباب کرد...اوهوم اوهوم کرد...بیخودی سرفه کرد ولی انگار نه انگار،پس با رعایت کلیه موارد ایمنی پاورچین پاورچین وارد اتاق لرد شد ضمن اینکه هر لحظه انتظار میکشید یه کروشیو بهش اصابت کنه؛دیریم دیریم ریریم ریریم دیریم دیریم ریریریم دیم دیم...نجینی مار گردن کلفت لرد خودشو دور لوله لوله جارو برقی اتاق پیچیده بود! و خر و پفش به هوا بلند بود،همه چیز عادی بنظر میرسید تصمیم گرفت روی صندلی مهمان بشینه تا لرد بیاد.
10 دقیقه گذشت ولی هنوز لرد پیداش نشده بود در این بین وسایل داخل اتاق بدجوری توجه آنتونینو جلب کرده بود.شاید بیش از صد دفعه از طرف لرد احظار شده بود و پا بدرون این اتاق گذاشته بود ولی همیشه سرش پائین و سراپا گوش بود تا فرامین لرد را بخوبی متوجه بشه.این اولین بار بود که میتونست با دقت همه جای اتاقو از نظر بگذرونه:در گوشه گوشه اتاق عکسهای جادوگران سیاهپوستی به چشم میخورد که آنتونین هیچ کدومو نمیشناخت،اون میدونست که لرد به جادوی سیاه،جادوگرای سیاه،محیطهای کم نور و تاریک،بنز مشکی متالیک و...علاقه داره ولی نمیدونست این علاقه شامل جادوگران سیاهپوست هم میشه و در این بین تنها عکس موجود که مشنگی سفید پوست را نشان میداد بالای تخت خواب لرد بود و زیرش نوشته بود:
_من سیاهپوست باقی میمانم حتی اگر سفید پوست باشم
تقدیم به لرد عزیزم،مایکل جکسون
از اینا گذشته چند سر انسان و جن خانگی هم روی آویزهای لوستر بچشم میخوردند.از نگاه کردن هم خسته شد شروع بقدم زدن در اتاق کرد بدجوری هوس یه نوشیدنی کرده بود و ناگهان چشمانش روی یک لیوان که بخار ازش بلند میشد ثابت ماند بطرفش رفت توش نگاه کرد رنگش فیروزه ای بود تا حالا همچین نوشیدنی ای ندیده بود ولی با خودش گفت ممکنه از کمیاب ترین نوشیدنیهای کره ای باشه که مخصوص لرد درست کردن حالا هم که کسی اینجا نیست من اینو میخورم و میرم تو اتاقم اگه لرد کاری داشته باشه دوباره خبرم میکنه.
لرد سیاه بعد از اینکه از سونا خارج شد به اتاقش رفت تا با آنتونین در مورد ماموریت جدیدش صحبت کنه ولی آنتونینو اونجا ندید در نتیجه عصبانی شد و رفت تا خودش اول ادبش کنه بعدم باهاش صحبت کنه اما در بین راه ناگهان زیر پاش خالی شد و به درون حفره ای سقوط کرد،از اون طرف هم آنتونین بعد از چند دقیقه دوباره تصمیم گرفت به اتاق لرد برگرده تا اون فکر نکنه آنتونین به فرمانش بی توجهی کرده.دوباره رفت و داخل اتاق نشست.دوباره داشت اینور و اونور اتاقو سرک میکشید که صدای در زدن اومد:
_قربان اجازه هست بیام داخل؟
این صدای پیشخدمت بود ناگهان فکری به ذهن آنتونین رسید صداشو زیر و شبیه مارا کرد و گفت:نه همونجا حرفتو بزن
_معجون خوش شانسیتونو خوردید؟
و تازه دو زاری آنتونین افتاد:_آره
_حسب الامر معجون مرکب پیچیده را بهمراه یک دانه موی وزیر سحر و جادو آماده کردم
_همونجا پشت در بذار و برو
تازه فهمیده بود که چه اتفاقی افتاده و اینکه ناگهان به ذهنش رسید صداشو شبیه لرد کنه ناشی از خوردن معجون خوش شانسی بوده انگار داشت قند در دلش آب میشد با چیزائی که در مورد معجون خوش شانسی شنیده بود میدونست امروز میتونه روز سرنوشت سازی براش باشه و هر کاری انجام میده حکمتی توشه تو این فکرا بود که ذهنش روی مساله ای ثابت ماند سریع قفسه خصوصی وسایل لردو جستجو کرد و در آن بطری ای پیدا کرد که روش عکس قلب کشیده شده بود و روش نوشته بود:آخرین تار مویم!
سریع فهمید که این مو متعلق به لرده پس معجون مرکب پیچیده رو از پشت در برداشت و مو رو داخل اون انداخت و....
در قفسه لرد چیز دیگری که آنتونینو مجذوب کرده بود گوی شیشه ای بود،حدس میزد همون گوی شیشه ای معروفی باشه که لرد میتونه باش همه جا و همه کسو ببینه باز هم بلطف معجون خوش شانسی سریع فکری بذهنش رسید جلوی گوی قرار گرفت و گفت:لرد سیاه رو به من نشون بده،و متوجه شد لرد در یکی از دالانهای مخفی زیرزمینی دژ مرگ بیهوش روی زمین افتاده و چوبدستیش هم تکه تکه شده؛آنتونین که حالا بواسطه خوردن معجون مرکب بشکل لرد در آمده بود دستی بر سر نجینی کشید و به زبان مارها که خودش هم نفهمید چه جوری داره صحبت میکنه به مار گفت:شام امشبت حاضره میتونی بری و این خائنی که خودشو بشکل من در آورده رو بخوری.
صدای در اتاق بلند شد و صدائی در ادامه بگوش رسید:
_ارباب اجازه ورود میدید؟
_بیا تو
اسنیپ وارد شد و احترام گذاشت
_چیکار داری سوروس؟
_ارباب امشب جلسه ماهانه مرگخواراس قربان طبق معمول همیشه اومدیم تا گزارش فعالیتای این ماهو خدمتتون عرض کنیم
_به بقیه هم بگو بیان تو
پس از تمام شدن صحبتای مرگخوارا مانند چند دفعه قبل ناگهان فکری بذهن آنتونین رسید و گفت:
_من وجودی فنا ناپذیرم ولی احساس مسئولیتم حکم میکنه جانشینی برای خودم انتخاب کنم تا اگر باحتمال یک درصد اتفاقی برام افتاد شما و جادوگرای سیاه بی رهبر نمونید من آنتونینو انتخاب میکنم
صدای زمزمه هائی اومد و در این بین بلاتریکس پرسید:
_ارباب الان آنتونین کجاست؟
_من بهش یه ماموریت دادم الان مشغول انجام اونه.
آخر شب وقتی همه خوابیدند و معجون مرکب هم بی اثر شد آنتونین به اتاقش رفت و با خیال راحت به خواب رفت.فردا خبر ناپدید شدن لرد و به تبعش ارباب شدن او در همه جا میپیچید!
آنتونین با کش و قوسی به بدنش بیدار شد.هنوز صورتشو نشسته بود که علامت شوم روی دستش شروع به سوختن کرد،فی الفور شال و کلاه کرد و با بالابر جادوئی به پنت هاوس دژ مرگ رفت تا ببینه لرد برای چی احظارش کرده.
دق الباب کرد...اوهوم اوهوم کرد...بیخودی سرفه کرد ولی انگار نه انگار،پس با رعایت کلیه موارد ایمنی پاورچین پاورچین وارد اتاق لرد شد ضمن اینکه هر لحظه انتظار میکشید یه کروشیو بهش اصابت کنه؛دیریم دیریم ریریم ریریم دیریم دیریم ریریریم دیم دیم...نجینی مار گردن کلفت لرد خودشو دور لوله لوله جارو برقی اتاق پیچیده بود! و خر و پفش به هوا بلند بود،همه چیز عادی بنظر میرسید تصمیم گرفت روی صندلی مهمان بشینه تا لرد بیاد.
10 دقیقه گذشت ولی هنوز لرد پیداش نشده بود در این بین وسایل داخل اتاق بدجوری توجه آنتونینو جلب کرده بود.شاید بیش از صد دفعه از طرف لرد احظار شده بود و پا بدرون این اتاق گذاشته بود ولی همیشه سرش پائین و سراپا گوش بود تا فرامین لرد را بخوبی متوجه بشه.این اولین بار بود که میتونست با دقت همه جای اتاقو از نظر بگذرونه:در گوشه گوشه اتاق عکسهای جادوگران سیاهپوستی به چشم میخورد که آنتونین هیچ کدومو نمیشناخت،اون میدونست که لرد به جادوی سیاه،جادوگرای سیاه،محیطهای کم نور و تاریک،بنز مشکی متالیک و...علاقه داره ولی نمیدونست این علاقه شامل جادوگران سیاهپوست هم میشه و در این بین تنها عکس موجود که مشنگی سفید پوست را نشان میداد بالای تخت خواب لرد بود و زیرش نوشته بود:
_من سیاهپوست باقی میمانم حتی اگر سفید پوست باشم
تقدیم به لرد عزیزم،مایکل جکسون
از اینا گذشته چند سر انسان و جن خانگی هم روی آویزهای لوستر بچشم میخوردند.از نگاه کردن هم خسته شد شروع بقدم زدن در اتاق کرد بدجوری هوس یه نوشیدنی کرده بود و ناگهان چشمانش روی یک لیوان که بخار ازش بلند میشد ثابت ماند بطرفش رفت توش نگاه کرد رنگش فیروزه ای بود تا حالا همچین نوشیدنی ای ندیده بود ولی با خودش گفت ممکنه از کمیاب ترین نوشیدنیهای کره ای باشه که مخصوص لرد درست کردن حالا هم که کسی اینجا نیست من اینو میخورم و میرم تو اتاقم اگه لرد کاری داشته باشه دوباره خبرم میکنه.
لرد سیاه بعد از اینکه از سونا خارج شد به اتاقش رفت تا با آنتونین در مورد ماموریت جدیدش صحبت کنه ولی آنتونینو اونجا ندید در نتیجه عصبانی شد و رفت تا خودش اول ادبش کنه بعدم باهاش صحبت کنه اما در بین راه ناگهان زیر پاش خالی شد و به درون حفره ای سقوط کرد،از اون طرف هم آنتونین بعد از چند دقیقه دوباره تصمیم گرفت به اتاق لرد برگرده تا اون فکر نکنه آنتونین به فرمانش بی توجهی کرده.دوباره رفت و داخل اتاق نشست.دوباره داشت اینور و اونور اتاقو سرک میکشید که صدای در زدن اومد:
_قربان اجازه هست بیام داخل؟
این صدای پیشخدمت بود ناگهان فکری به ذهن آنتونین رسید صداشو زیر و شبیه مارا کرد و گفت:نه همونجا حرفتو بزن
_معجون خوش شانسیتونو خوردید؟
و تازه دو زاری آنتونین افتاد:_آره
_حسب الامر معجون مرکب پیچیده را بهمراه یک دانه موی وزیر سحر و جادو آماده کردم
_همونجا پشت در بذار و برو
تازه فهمیده بود که چه اتفاقی افتاده و اینکه ناگهان به ذهنش رسید صداشو شبیه لرد کنه ناشی از خوردن معجون خوش شانسی بوده انگار داشت قند در دلش آب میشد با چیزائی که در مورد معجون خوش شانسی شنیده بود میدونست امروز میتونه روز سرنوشت سازی براش باشه و هر کاری انجام میده حکمتی توشه تو این فکرا بود که ذهنش روی مساله ای ثابت ماند سریع قفسه خصوصی وسایل لردو جستجو کرد و در آن بطری ای پیدا کرد که روش عکس قلب کشیده شده بود و روش نوشته بود:آخرین تار مویم!
سریع فهمید که این مو متعلق به لرده پس معجون مرکب پیچیده رو از پشت در برداشت و مو رو داخل اون انداخت و....
در قفسه لرد چیز دیگری که آنتونینو مجذوب کرده بود گوی شیشه ای بود،حدس میزد همون گوی شیشه ای معروفی باشه که لرد میتونه باش همه جا و همه کسو ببینه باز هم بلطف معجون خوش شانسی سریع فکری بذهنش رسید جلوی گوی قرار گرفت و گفت:لرد سیاه رو به من نشون بده،و متوجه شد لرد در یکی از دالانهای مخفی زیرزمینی دژ مرگ بیهوش روی زمین افتاده و چوبدستیش هم تکه تکه شده؛آنتونین که حالا بواسطه خوردن معجون مرکب بشکل لرد در آمده بود دستی بر سر نجینی کشید و به زبان مارها که خودش هم نفهمید چه جوری داره صحبت میکنه به مار گفت:شام امشبت حاضره میتونی بری و این خائنی که خودشو بشکل من در آورده رو بخوری.
صدای در اتاق بلند شد و صدائی در ادامه بگوش رسید:
_ارباب اجازه ورود میدید؟
_بیا تو
اسنیپ وارد شد و احترام گذاشت
_چیکار داری سوروس؟
_ارباب امشب جلسه ماهانه مرگخواراس قربان طبق معمول همیشه اومدیم تا گزارش فعالیتای این ماهو خدمتتون عرض کنیم
_به بقیه هم بگو بیان تو
پس از تمام شدن صحبتای مرگخوارا مانند چند دفعه قبل ناگهان فکری بذهن آنتونین رسید و گفت:
_من وجودی فنا ناپذیرم ولی احساس مسئولیتم حکم میکنه جانشینی برای خودم انتخاب کنم تا اگر باحتمال یک درصد اتفاقی برام افتاد شما و جادوگرای سیاه بی رهبر نمونید من آنتونینو انتخاب میکنم
صدای زمزمه هائی اومد و در این بین بلاتریکس پرسید:
_ارباب الان آنتونین کجاست؟
_من بهش یه ماموریت دادم الان مشغول انجام اونه.
آخر شب وقتی همه خوابیدند و معجون مرکب هم بی اثر شد آنتونین به اتاقش رفت و با خیال راحت به خواب رفت.فردا خبر ناپدید شدن لرد و به تبعش ارباب شدن او در همه جا میپیچید!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

موضوع طنز:
برگی از دفترچه خاطرات آقای الیواندر:
در دوران جوانی بوده و به ساختن چوب جادو علاقۀ بسیار داشتیم اما محل مناسبی برای کسب و کار نداشته و دست فروشی کرده و از این راه زندگی می گذراندیم. روزی در کنار کوچۀ دیاگون مشغول کسب و کار بوده و با صدایی که از اندرون حلق به بیرون راه می یافت بگفتیم:
چوب نازک ، چوب کلفت ، چوب کوتاه ، چوب بلند ، چوب خم شو ، چوب خم نشو ، همه رقم موجود می باشد.
همی کسی رد شده و چوب های ما توجه ایشان را جلب نمود.
بگفتا : دونه ای چند؟
بگفتیم : سه تا 20 گالیون!
بگفتا : من پول ندارم . ولی یه شیشه معجون شانس دارم! به کارت میاد؟
بگفتیم : آری!
بگفتا : پس بیا بگیر سه تا چوب رد کن بیاد!
شیشه ای در آورده و آن را به ما تقدیم نموده سپس سه چوب ببرد. ما بلافاصله معجون را سرکشیده و شیشۀ آن را به گوشه ای افکندیم.احساس خوبی به ما دست داده. احساس می کردیم که خوش شانس ترین فرد جهانیم که ناگهان کسی ما را صدا فرمود.:الی...الی... سلام ... چطور مطوری؟
ما آن فرد را شناخته زیراو دوست دوران مدرسۀ ما میبود پس بگفتیم:
سلام. من خوب می باشم.
بگفتا : هه هه هه هه ... تو هنوز این جوری حرف می زنی؟
بگفتیم : آری!
بگفتا : چرا تو گوشۀ کوچه کار می کنی؟
بگفتیم: چون محلی نداریم که در آن جا کسب و کار کنیم!
بگفتا : چرا نیومدی پیش خودم؟ الی بند و بساتتو جمع کن بریم یه مغازۀ خوب واست دارم.
بگفتیم : ببخشید؟
بگفتا : یعنی وسایلتو جمع کن بریم!
با او برفتیم و به مغازه ای بزرگ رسیدیم و او بگفتا:
اینم مغازت. قسطشم ماه ماه می دی! بای!
مغازۀ خوبی بود و ما بهترین دورانمان آتجا بود. بعد از 15 سال هم مغازه از آن خودمان می شد.عالی بود. تا حالا همچین فروشی نداشته بودیم.
برگی از دفترچه خاطرات آقای الیواندر:
در دوران جوانی بوده و به ساختن چوب جادو علاقۀ بسیار داشتیم اما محل مناسبی برای کسب و کار نداشته و دست فروشی کرده و از این راه زندگی می گذراندیم. روزی در کنار کوچۀ دیاگون مشغول کسب و کار بوده و با صدایی که از اندرون حلق به بیرون راه می یافت بگفتیم:
چوب نازک ، چوب کلفت ، چوب کوتاه ، چوب بلند ، چوب خم شو ، چوب خم نشو ، همه رقم موجود می باشد.
همی کسی رد شده و چوب های ما توجه ایشان را جلب نمود.
بگفتا : دونه ای چند؟
بگفتیم : سه تا 20 گالیون!
بگفتا : من پول ندارم . ولی یه شیشه معجون شانس دارم! به کارت میاد؟
بگفتیم : آری!
بگفتا : پس بیا بگیر سه تا چوب رد کن بیاد!
شیشه ای در آورده و آن را به ما تقدیم نموده سپس سه چوب ببرد. ما بلافاصله معجون را سرکشیده و شیشۀ آن را به گوشه ای افکندیم.احساس خوبی به ما دست داده. احساس می کردیم که خوش شانس ترین فرد جهانیم که ناگهان کسی ما را صدا فرمود.:الی...الی... سلام ... چطور مطوری؟
ما آن فرد را شناخته زیراو دوست دوران مدرسۀ ما میبود پس بگفتیم:
سلام. من خوب می باشم.
بگفتا : هه هه هه هه ... تو هنوز این جوری حرف می زنی؟
بگفتیم : آری!
بگفتا : چرا تو گوشۀ کوچه کار می کنی؟
بگفتیم: چون محلی نداریم که در آن جا کسب و کار کنیم!
بگفتا : چرا نیومدی پیش خودم؟ الی بند و بساتتو جمع کن بریم یه مغازۀ خوب واست دارم.
بگفتیم : ببخشید؟
بگفتا : یعنی وسایلتو جمع کن بریم!
با او برفتیم و به مغازه ای بزرگ رسیدیم و او بگفتا:
اینم مغازت. قسطشم ماه ماه می دی! بای!
مغازۀ خوبی بود و ما بهترین دورانمان آتجا بود. بعد از 15 سال هم مغازه از آن خودمان می شد.عالی بود. تا حالا همچین فروشی نداشته بودیم.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
چوبدستی ساز معروف
چوب می خوای؟
چوب می خوای؟
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/07/10
تولد نقش: 1386/07/11
آخرین ورود: پنجشنبه 22 تیر 1396 23:55
از: دور شبیه مهتابیام.
پستها:
1495

یک شب در آزکابان
چشمانم رو به سختی از هم باز کردم. احساس سرمای وحشتناکی می کردم که تا مغز استخونم رو می لرزوند. روی زمین سنگی یخ زده جنبره زده بودم. سعی کردم از جا بلند بشم اما عضلاتم کاملا" خشک شده بود. به مغزم فشار آوردم تا بفهمم کجا هستم. صدای برخورد امواج سهمگین به صخره های سنگی... سرما... صدای ناله افرادی که نمی دیدم ولی می دونستم زیاد دور نیستن... و نا امیدی! من زندانی آزکابان بودم و جرمم...جرمم چی بود؟ دادگاهی بود نظامی با افرادی که همه باشلق پوشیده بودن و صورتشون معلوم نبود...مثل این مامورهای اعدام موگل ها! محکوم به این بودم که برای محفل ققنوس من اسرار طبقه بندی شده دولتی رو می برم. روحم هم از ماجرا خبر نداشت و می دونستم که پاپوشه و حدس می زدم از طرف کیه ولی فرصت دفاع هم نداشتم و به مدت نامعلومی حبس در آزکابان محکومم کردن و من حالا اینجا هستم. به خاطر کینه ای که زن خبیپی به نام آمبریج از پدر من به دل داشت، از وقتی وارد جامعه شده بودم سعی کرده بود به نوعی آزارم بده. صدبار آزمایشم کرد تا مطمئن بشه گرگینه نیستم در واقع مطمئن بود هستم و وقتی نا امید شد به دولت و وزارتخونه و کارهای من گیر داد. حتما" الان خوشحاله و از اون لبخندهای شیطانی روی لبشه. نمی دونستم از دوستانم کسی از جای من خبر داره یا نه . احتمالا" یه داستانی توی پیام روز سر هم می کردن و تحویل مردم ساده می دادن و منم به فراموشی سپرده می شدم.
فراموش شده ... تنها... بدون عشق...بدون امید...بدون هدف و آینده. احساس پوچی سراسر وجودم رو گرفت. چشمانم رو بستم و سرمای محیط رو با همه وجود استنشاق کردم،مطمئن بودم چیزی به پایان راه من نمونده... کاش فقط یک بار دیگه می تونستم چهره ویکتوآر رو ببینم.
هنوز هم بعد ازسالها وقتی به اون شب وحشتناک فکر می کنم برای ساعت ها ساکت می شم و بی حرکت یه گوشه میشینم. خوشحالم که اعضای محفل از طریق نفوذی ها جریان رو فهمیدن و به موقع به اون دادگاه غیر علنی اعتراض کردن و من رو از اون مکان بی روح و سرد بیرون آوردن و گرنه مطمئنم که اگه یک شب بیشتر اونجا می موندم کاملا" عقلم رو از دست می دادم .
چشمانم رو به سختی از هم باز کردم. احساس سرمای وحشتناکی می کردم که تا مغز استخونم رو می لرزوند. روی زمین سنگی یخ زده جنبره زده بودم. سعی کردم از جا بلند بشم اما عضلاتم کاملا" خشک شده بود. به مغزم فشار آوردم تا بفهمم کجا هستم. صدای برخورد امواج سهمگین به صخره های سنگی... سرما... صدای ناله افرادی که نمی دیدم ولی می دونستم زیاد دور نیستن... و نا امیدی! من زندانی آزکابان بودم و جرمم...جرمم چی بود؟ دادگاهی بود نظامی با افرادی که همه باشلق پوشیده بودن و صورتشون معلوم نبود...مثل این مامورهای اعدام موگل ها! محکوم به این بودم که برای محفل ققنوس من اسرار طبقه بندی شده دولتی رو می برم. روحم هم از ماجرا خبر نداشت و می دونستم که پاپوشه و حدس می زدم از طرف کیه ولی فرصت دفاع هم نداشتم و به مدت نامعلومی حبس در آزکابان محکومم کردن و من حالا اینجا هستم. به خاطر کینه ای که زن خبیپی به نام آمبریج از پدر من به دل داشت، از وقتی وارد جامعه شده بودم سعی کرده بود به نوعی آزارم بده. صدبار آزمایشم کرد تا مطمئن بشه گرگینه نیستم در واقع مطمئن بود هستم و وقتی نا امید شد به دولت و وزارتخونه و کارهای من گیر داد. حتما" الان خوشحاله و از اون لبخندهای شیطانی روی لبشه. نمی دونستم از دوستانم کسی از جای من خبر داره یا نه . احتمالا" یه داستانی توی پیام روز سر هم می کردن و تحویل مردم ساده می دادن و منم به فراموشی سپرده می شدم.
فراموش شده ... تنها... بدون عشق...بدون امید...بدون هدف و آینده. احساس پوچی سراسر وجودم رو گرفت. چشمانم رو بستم و سرمای محیط رو با همه وجود استنشاق کردم،مطمئن بودم چیزی به پایان راه من نمونده... کاش فقط یک بار دیگه می تونستم چهره ویکتوآر رو ببینم.
هنوز هم بعد ازسالها وقتی به اون شب وحشتناک فکر می کنم برای ساعت ها ساکت می شم و بی حرکت یه گوشه میشینم. خوشحالم که اعضای محفل از طریق نفوذی ها جریان رو فهمیدن و به موقع به اون دادگاه غیر علنی اعتراض کردن و من رو از اون مکان بی روح و سرد بیرون آوردن و گرنه مطمئنم که اگه یک شب بیشتر اونجا می موندم کاملا" عقلم رو از دست می دادم .
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!

جزئیات کاربر

یک شب در آزکابان
تاریکی و سرما...ناامیدی و جنون...
چشم هایم را باز می کنم. من اینجا را میشناسم. اینجا آزکابان است.زندان جادوگران. در یکی از سلول های تاریک در عمیق ترین نقطه آن نشسته ام. نا امیدی تمام وجودم را فرا گرفته است. احساس می کنم که هیچ وقت خوشحال نخواهم شد. دیگر هیچ وقت شادی را تجربه نخواهم کرد. این فکر تا حد جنون آزارم می دهد. به مغز و قلبم فشار می آورد. قلبی که در حال نابودی ومغزی که در حال پوچ شدن است.
گناه من چه بود؟ اشتباهات من کجا بود که من را به اینجا کشاند؟ چه عاملی من را به میان دیوانه سازها برد؟
قتل؟ قتلی که من مرتکب نشدم؟ قتلی که من هیچ نقشی در آن نداشتم؟
حماقت! حماقت و بی عرضگی من را به اینجا کشاند. چقدر احمق بودم. چقدر احمق بودم که حرف های او را باور کردم. به او ایمان داشتم. باورش داشتم ولی...
در این دنیا به هیچ انسانی نمی توان اعتماد کرد. خطرناک ترین دشمن انسان خود انسان است.
دوست! دوستی که من به او اعتماد کردم ولی او واقعا یک دوست بود یا ردای یک دوست را بر تن کرده بود؟ اگر به دور و بر خود بیشتر توجه داشتم, اگر در انتخاب ها دقت بیشتری به خرج داده بودم الان اینجا نبودم.
آزکابان جای خوبی نیست. برجی بلند در وسط یک جزیره کوچک که دور تا دور آن را آب فرا گرفته است و در مرکز آن تاریکی و ناامیدی حکمفرماست.
صدایی را در نزدیکیم می شنوم. سرم را بلند می کنم.در سلولم باز شده است و هیکل شنل پوشی با کلاهی که چهره اش را پنهان کرده است در آستانه ی در ایستاده. دست های براق و خاکستری رنگش که پوشیده از زخم های وحشتناک و آغشته به لجن است از زیر شنل پیداست. به سوی من حرکت می کند. هر لحظه که به من نزدیک تر می شود نا امیدی و سرما را بیشتر احساس می کنم. در چند سانتی من می ایستد. سرم گیج می رود و هر لحظه ممکن است که از حال بروم ولی اتفاق بدتری در حال وقوع است. دیوانه ساز دست های پوسیده اش را جلو می آورد و کلاهش را کنار می زند. در جایی که باید چشم های دیوانه ساز قرار گرفته باشند پوست نازک خاکستری رنگ و کدری وجود دارد که روی حفره های کوچکی کشیده شده اند.دهانش یک سوراخ بی شکل است که هوا را با صدای وحشتناکی به درون خود می کشد.
دست هایش گردنم را گرفتند. سوراخ دهانش را به من نزدیک می کند و ذره ذره از وجودم را می گیرد. ذره ذره از روحم را با خود می برد.
اکنون بدنی بی روح بر روی زمین افتاده است. بدنی که زنده ولی بدون هیچ احساسی است. حال معنی این جمله را می فهمم.
مردن بهتر از بوسه ی دیوانه ساز است!
-------------------------------------------------------------------------------
برای توصیف دیوانه ساز از کتاب هری پاتر و زندانی آزکابان کمک گرفتم.
حتما نقد بشه!
تاریکی و سرما...ناامیدی و جنون...
چشم هایم را باز می کنم. من اینجا را میشناسم. اینجا آزکابان است.زندان جادوگران. در یکی از سلول های تاریک در عمیق ترین نقطه آن نشسته ام. نا امیدی تمام وجودم را فرا گرفته است. احساس می کنم که هیچ وقت خوشحال نخواهم شد. دیگر هیچ وقت شادی را تجربه نخواهم کرد. این فکر تا حد جنون آزارم می دهد. به مغز و قلبم فشار می آورد. قلبی که در حال نابودی ومغزی که در حال پوچ شدن است.
گناه من چه بود؟ اشتباهات من کجا بود که من را به اینجا کشاند؟ چه عاملی من را به میان دیوانه سازها برد؟
قتل؟ قتلی که من مرتکب نشدم؟ قتلی که من هیچ نقشی در آن نداشتم؟
حماقت! حماقت و بی عرضگی من را به اینجا کشاند. چقدر احمق بودم. چقدر احمق بودم که حرف های او را باور کردم. به او ایمان داشتم. باورش داشتم ولی...
در این دنیا به هیچ انسانی نمی توان اعتماد کرد. خطرناک ترین دشمن انسان خود انسان است.
دوست! دوستی که من به او اعتماد کردم ولی او واقعا یک دوست بود یا ردای یک دوست را بر تن کرده بود؟ اگر به دور و بر خود بیشتر توجه داشتم, اگر در انتخاب ها دقت بیشتری به خرج داده بودم الان اینجا نبودم.
آزکابان جای خوبی نیست. برجی بلند در وسط یک جزیره کوچک که دور تا دور آن را آب فرا گرفته است و در مرکز آن تاریکی و ناامیدی حکمفرماست.
صدایی را در نزدیکیم می شنوم. سرم را بلند می کنم.در سلولم باز شده است و هیکل شنل پوشی با کلاهی که چهره اش را پنهان کرده است در آستانه ی در ایستاده. دست های براق و خاکستری رنگش که پوشیده از زخم های وحشتناک و آغشته به لجن است از زیر شنل پیداست. به سوی من حرکت می کند. هر لحظه که به من نزدیک تر می شود نا امیدی و سرما را بیشتر احساس می کنم. در چند سانتی من می ایستد. سرم گیج می رود و هر لحظه ممکن است که از حال بروم ولی اتفاق بدتری در حال وقوع است. دیوانه ساز دست های پوسیده اش را جلو می آورد و کلاهش را کنار می زند. در جایی که باید چشم های دیوانه ساز قرار گرفته باشند پوست نازک خاکستری رنگ و کدری وجود دارد که روی حفره های کوچکی کشیده شده اند.دهانش یک سوراخ بی شکل است که هوا را با صدای وحشتناکی به درون خود می کشد.
دست هایش گردنم را گرفتند. سوراخ دهانش را به من نزدیک می کند و ذره ذره از وجودم را می گیرد. ذره ذره از روحم را با خود می برد.
اکنون بدنی بی روح بر روی زمین افتاده است. بدنی که زنده ولی بدون هیچ احساسی است. حال معنی این جمله را می فهمم.
مردن بهتر از بوسه ی دیوانه ساز است!
-------------------------------------------------------------------------------
برای توصیف دیوانه ساز از کتاب هری پاتر و زندانی آزکابان کمک گرفتم.

حتما نقد بشه!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/07/03
تولد نقش: 1396/10/10
آخرین ورود: شنبه 19 مهر 1399 22:11
از: کره آبی
پستها:
2608

سلام خدمت همه دوستای نازنینم.
با صلاحدید چارلی،من دو موضوع جدید میدم باشد که مورد پسند واقع گردد و موجب فعالیت بیشتر تاپیک:
طنز:روزی که معجون خوش شانسی را خوردم...
جدی:یک شب در آزکابان
موفق باشید.
با صلاحدید چارلی،من دو موضوع جدید میدم باشد که مورد پسند واقع گردد و موجب فعالیت بیشتر تاپیک:
طنز:روزی که معجون خوش شانسی را خوردم...
جدی:یک شب در آزکابان
موفق باشید.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنتونین دالاهوف در 1386/8/15 18:32:04
ویرایش شده توسط آنتونین دالاهوف در 1386/8/15 23:15:04
ویرایش شده توسط آنتونین دالاهوف در 1386/8/15 23:15:04
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/04/14
آخرین ورود: جمعه 12 خرداد 1391 13:40
از: دیروز تا حالا چشم روی هم نذاشتم ... نمی ذارم
پستها:
466

موضوع طنز :
آبرفوث دامبلدور به همراه كالين كريوي ، گراپ ، پرسي ويزلي و ايگور كاركاروف روي سكوي معرفي صف كشيده بودند . جمعيت دو هزار نفري شنل پوش هياهويي را بر پا كرده بودند .باران به شدت به صقف شيشه اي كه همزمان با بارش باران توسط حركت نرم چوبدستي آبرفوث ساخته شده بود ميخورد .
سخنران اول : پرسي ويزلي
سلام به همه ي شما عزيزان ساحره ها و ساحرها اول گفنم ساحر چون خانما مقدمترند به نظر من خانم ها تمركز بيشتري دارند و بايد در جامعه به خصوص وزارت مقام بالايي داشته باشند. صداي جيغي كه از روي خوشحالي بود از سوي جمعيت ساحره ها بلند شد .
پسر جواني كه جلوي جمعيت ايستاده بود : آرام به دوستش با خنده گفت : جونور ، بو ...ق مي دونه داره چي مي كنه مي دونه حالا همه ي ساحره ها بهش راي ميدن و ساحر ها را مجبور ميكنن بهش راي بدن حالا لورا احتمالا مي خواد با هام حرف بزنه
پرسي گفت من ديگه نميخوام حرف بزنم . مي گذارم وقتي وزير شدم عمل ميكنم .
سخنران دوم : كالين كريوي
درود بر همه ي شما جادوانسان ها نظر من اينه برابري بايد بين همه ي خاندانان جادوگر باشه فقير ، غني و اصيل و غير اصيل باشه . از اين يه بعد همه شاغل خواهند بود فقر از بين خواهد رفت و تبعيض هاي نژادي نيز از بين خواهد رفت مالي با آرامي تو گوش آرتور گفت :ما به همين راي ميديم .
كالين ادامه داد : ديگه حرفي ندارم وقت رو به كانديداي بعدي مي دم.
گراپ جلو آمد دستهايش را بالا برد و جلو آمد (در حالي كه بچه هاي گوچيك گريه ميكردند و مي گفتند مامان ما از اين مي ترسيم )و گفت :اگر طرفدار آزادي بيان وآسلاميك گرايي هستيد شك نكنيد گراپ نماينده شماست.
و عقب رفت .
ايگور كاركاروف بدون مقدمه جلو آمد و گفت : سلام به شما حاملان خون جادويي . من به شما وعده نميدهم بلكه اينده را مي گويم . اگر به من راي دهيد . نسل در نسل آرامش خواهيد ديد و بدانيد آزادي حق هر جادوگر و ساحره است . براي تحقق اين امر به من راي دهيد .و غيب شد .
سپس آخرين كانديد جلو آمد گفت : سلام بر همه شما احتمالا همه مرا مي شناسيد من جادوهاي جديد و درس ها جديد براي هاگوارتز خواهم آورد . همينطور روش هاي آسان امتحان براي دانش آموزان هاگوارتز . و همينطور كه عقب مي رفت . بچه هاي يازده ، دوازده ساله كه آب دماغشان آويزان بود ، آستين هاي پدر مادرشان را مي كشيدند و مي گفتند مامان ، بابا به اين راي بدين.
آبرفوث دامبلدور به همراه كالين كريوي ، گراپ ، پرسي ويزلي و ايگور كاركاروف روي سكوي معرفي صف كشيده بودند . جمعيت دو هزار نفري شنل پوش هياهويي را بر پا كرده بودند .باران به شدت به صقف شيشه اي كه همزمان با بارش باران توسط حركت نرم چوبدستي آبرفوث ساخته شده بود ميخورد .
سخنران اول : پرسي ويزلي
سلام به همه ي شما عزيزان ساحره ها و ساحرها اول گفنم ساحر چون خانما مقدمترند به نظر من خانم ها تمركز بيشتري دارند و بايد در جامعه به خصوص وزارت مقام بالايي داشته باشند. صداي جيغي كه از روي خوشحالي بود از سوي جمعيت ساحره ها بلند شد .
پسر جواني كه جلوي جمعيت ايستاده بود : آرام به دوستش با خنده گفت : جونور ، بو ...ق مي دونه داره چي مي كنه مي دونه حالا همه ي ساحره ها بهش راي ميدن و ساحر ها را مجبور ميكنن بهش راي بدن حالا لورا احتمالا مي خواد با هام حرف بزنه
پرسي گفت من ديگه نميخوام حرف بزنم . مي گذارم وقتي وزير شدم عمل ميكنم .
سخنران دوم : كالين كريوي
درود بر همه ي شما جادوانسان ها نظر من اينه برابري بايد بين همه ي خاندانان جادوگر باشه فقير ، غني و اصيل و غير اصيل باشه . از اين يه بعد همه شاغل خواهند بود فقر از بين خواهد رفت و تبعيض هاي نژادي نيز از بين خواهد رفت مالي با آرامي تو گوش آرتور گفت :ما به همين راي ميديم .
كالين ادامه داد : ديگه حرفي ندارم وقت رو به كانديداي بعدي مي دم.
گراپ جلو آمد دستهايش را بالا برد و جلو آمد (در حالي كه بچه هاي گوچيك گريه ميكردند و مي گفتند مامان ما از اين مي ترسيم )و گفت :اگر طرفدار آزادي بيان وآسلاميك گرايي هستيد شك نكنيد گراپ نماينده شماست.
و عقب رفت .
ايگور كاركاروف بدون مقدمه جلو آمد و گفت : سلام به شما حاملان خون جادويي . من به شما وعده نميدهم بلكه اينده را مي گويم . اگر به من راي دهيد . نسل در نسل آرامش خواهيد ديد و بدانيد آزادي حق هر جادوگر و ساحره است . براي تحقق اين امر به من راي دهيد .و غيب شد .
سپس آخرين كانديد جلو آمد گفت : سلام بر همه شما احتمالا همه مرا مي شناسيد من جادوهاي جديد و درس ها جديد براي هاگوارتز خواهم آورد . همينطور روش هاي آسان امتحان براي دانش آموزان هاگوارتز . و همينطور كه عقب مي رفت . بچه هاي يازده ، دوازده ساله كه آب دماغشان آويزان بود ، آستين هاي پدر مادرشان را مي كشيدند و مي گفتند مامان ، بابا به اين راي بدين.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/01/07
آخرین ورود: پنجشنبه 27 تیر 1392 12:06
از: دوستان جانی مشکل توان بریدن!
پستها:
377

سلام به همه ی جادوگران و ساحره ها .
از تاخیر نسبتا طولانی که پیش اومد عذر می خاوم. نقد پست های کلوپ به زودی در تاپیک نقد زده می شه.فقط خیلی مفصل نیست.
اما موضوع این 10 روز ( یا این 2 هفته!)
طنز: انتخابات!
فقط در مورد انتخابات باشه! می خواید گزارشی از انتخابات ( به صورت طنز) تهیه کنید یا هرچیز دیگه ای!
جدی: من چگونه مردم؟
من و دالاهوف منتظر پست هاتون هستیم!
فعلا!
از تاخیر نسبتا طولانی که پیش اومد عذر می خاوم. نقد پست های کلوپ به زودی در تاپیک نقد زده می شه.فقط خیلی مفصل نیست.
اما موضوع این 10 روز ( یا این 2 هفته!)
طنز: انتخابات!
فقط در مورد انتخابات باشه! می خواید گزارشی از انتخابات ( به صورت طنز) تهیه کنید یا هرچیز دیگه ای!
جدی: من چگونه مردم؟
من و دالاهوف منتظر پست هاتون هستیم!
فعلا!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
دلم تنگ شده برات
چون نیستی اینجا برام
من فرشته ی قصه گو تو بودی تو شبام
چون نیستی اینجا برام
من فرشته ی قصه گو تو بودی تو شبام
جزئیات کاربر

من دارم سعی میکنم، کوتاه نویسی رو رعایت کنم!
- عزیز من..سبزی فروشی کار هرکسی نیست!یعنی چی..ببینم، نکنه میخوای سبزی مبزی کش بری؟
وینسنت کراب، لبخند احمقانه ای بر لبان خود نشاند.او در مقابل مردی قد بلند ایستاده بود که صاحب سبزی فروشی بود.کراب در صدد پیدا کردن شغلی، حاضر به سبزی فروشی شده بود. البته این تنها دلیل انجام دادن این کار نبود!
- نه قربان.من فقط میخوام کارکنم؛ مطمئن باشید حقوق هم زیاد نمیخواهم.(حالا این چرا اینقد مودب شده؟)
مرد سبزی فروشی، به کراب نگاهی به صورت
میندازه و سپس قبول میکنه که کراب واسه یک روز، به جای اون سبزی فروشی رو اداره کنه.
بعد از رفتن سبزی فروش؛ کراب کرکره ی مغازه رو میده بالا و نگاهی به اتاقک پر از سبزی و اینا میندازه.در همون لحظه کراب که منتظر این صدابوده؛ با شنیدنش سکته ی قلبی و مغزی خفیفی رو رد میکنه.
-سلام عمو سبزی فروش!
-سلام جیگر...یعنی سلام.بفرمایید.
دختر جوون و زیبایی، که هدف دوم کراب از سبزی فروشی بوده! در اونجا ظاهر شده بود.کراب که به این فکر میکرد که دختر چه راداری داره که تا اون مغازه رو باز کرده پیداش شده، با دهان باز به دختر نگاه میکرد.
-ببخشید، سبزی آش دارید؟
- من آش خیلی دوست دارم!
دختر:
کراب:
دختره که خیلی مشکوک شده بود میگه: منم آش دوس دارم. میشه سبزی آشو بدید! قول میدم واسه اتون آش بیارم.چقدر میشه؟
-تو بده..هر چقدر دادی من بسمه!
-اوا! اقا این چه طرز حرف زدنه..!
کراب اخماشو در هم میکشه و میگه:
-تو چقد منحرفی! منظورم این بود که پول بده.
-
!
کراب: ببخشید..میتونم ازت یه سوالی بپرسم؟
دختر داخل مغازه میشه و چرخ میزنه. دائم هم موهاشو با دستش عقب میده. کراب با آبی که از لب و لوچه اش آویزون شده میگه:
- ببخشید..شما..مجردید نه؟
-جونم؟هان..نه!من چهارتا بچه دارم. بلقیسم، 40 سالشه. کبری و صغری دوقلوان 38 سالشونه. پسر بزرگم هم که غلام باشه؛ 46 سالشه.
کراب:
زنه:
کراب که به شدت عصبانی شده، چوبدستی اشو از اونجاش(جیب شلوارش) میکشه بیرون.
- استیوپفای!
زنه:
کراب:
و بعد از این فاجعه، در مغازه رو میبنده و ده دررو!!
-----------------------------
من کلا ارزشی هستم..مشکلی دارید؟
- عزیز من..سبزی فروشی کار هرکسی نیست!یعنی چی..ببینم، نکنه میخوای سبزی مبزی کش بری؟
وینسنت کراب، لبخند احمقانه ای بر لبان خود نشاند.او در مقابل مردی قد بلند ایستاده بود که صاحب سبزی فروشی بود.کراب در صدد پیدا کردن شغلی، حاضر به سبزی فروشی شده بود. البته این تنها دلیل انجام دادن این کار نبود!

- نه قربان.من فقط میخوام کارکنم؛ مطمئن باشید حقوق هم زیاد نمیخواهم.(حالا این چرا اینقد مودب شده؟)
مرد سبزی فروشی، به کراب نگاهی به صورت
میندازه و سپس قبول میکنه که کراب واسه یک روز، به جای اون سبزی فروشی رو اداره کنه.بعد از رفتن سبزی فروش؛ کراب کرکره ی مغازه رو میده بالا و نگاهی به اتاقک پر از سبزی و اینا میندازه.در همون لحظه کراب که منتظر این صدابوده؛ با شنیدنش سکته ی قلبی و مغزی خفیفی رو رد میکنه.
-سلام عمو سبزی فروش!
-سلام جیگر...یعنی سلام.بفرمایید.
دختر جوون و زیبایی، که هدف دوم کراب از سبزی فروشی بوده! در اونجا ظاهر شده بود.کراب که به این فکر میکرد که دختر چه راداری داره که تا اون مغازه رو باز کرده پیداش شده، با دهان باز به دختر نگاه میکرد.
-ببخشید، سبزی آش دارید؟
- من آش خیلی دوست دارم!
دختر:

کراب:

دختره که خیلی مشکوک شده بود میگه: منم آش دوس دارم. میشه سبزی آشو بدید! قول میدم واسه اتون آش بیارم.چقدر میشه؟
-تو بده..هر چقدر دادی من بسمه!

-اوا! اقا این چه طرز حرف زدنه..!
کراب اخماشو در هم میکشه و میگه:
-تو چقد منحرفی! منظورم این بود که پول بده.
-
!کراب: ببخشید..میتونم ازت یه سوالی بپرسم؟
دختر داخل مغازه میشه و چرخ میزنه. دائم هم موهاشو با دستش عقب میده. کراب با آبی که از لب و لوچه اش آویزون شده میگه:
- ببخشید..شما..مجردید نه؟
-جونم؟هان..نه!من چهارتا بچه دارم. بلقیسم، 40 سالشه. کبری و صغری دوقلوان 38 سالشونه. پسر بزرگم هم که غلام باشه؛ 46 سالشه.

کراب:

زنه:

کراب که به شدت عصبانی شده، چوبدستی اشو از اونجاش(جیب شلوارش) میکشه بیرون.
- استیوپفای!
زنه:

کراب:

و بعد از این فاجعه، در مغازه رو میبنده و ده دررو!!
-----------------------------
من کلا ارزشی هستم..مشکلی دارید؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
[font=Tahoma][size=large][b][color=3300FF]نیروی جوان > تفکر جوان > ایده های نو > امید ساحره ها و ج�
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/05/08
تولد نقش: 1385/09/06
آخرین ورود: یکشنبه 3 خرداد 1405 23:58
از: سر قبرم
پستها:
1506

موضوع جدی:
بر روی تخت به پشت افتاده ام.پلک هایم آنقدر سنگین است که به خودم زحمت نمیدهم باز نگهشان دارم.مگر باید چه چیز جالبی را ببینند؟اتاقم همان گونه است که قبلاً بوده.پرده های کلفت و قرمز رنگی که جلوی ورود نور را میگیرند.چند تابلو و مبل فکسنی که و فرشی پوسیده.
وضع تمام خانه به همین شکل است.از شکوه یک خاندان اصیل فقط همین چیزها باقی مانده.ظاهر ساختمان انقدر خراب است که مشنگ ها جرات نزدیک شدن به ان را ندارند.دویروز چند پسر مشنگ را این اطراف دیدم.یکیشان میخواست از روی کنجکاوی وارد خانه بشود.
از صمیم قلب میخواستم در را باز کند و داخل بیاید تا بعد از این همه مدت لذت شکنجه یه مشنگ را بچشم.اما او هم از ابهت این خانه متروک ترسید و فرار کرد.
به پهلو میچرخم.حالا میتوانم کمی چشمانم را باز کنم.اولین چیزی که میبینم بطری خالی مشروب قدیمی و جن ساز است.از این بطری ها هنوز هم درون سرداب خانه باقی مانده.دیشب این بطری را کامل خوردم.شاید برای همین است که صدای دنگ دنگ ناقوس ها را در سرم میشنوم.
وقتی نگاهم به تابلوی روی دیوار میوفتد قلبم میگیرد.روزی این خانه یک قصر اشرافی بود.دها نفر از اعضای خانواده و جن های خانگی درون راهرو های آن بالا و پایین میرفتند.اما همه چیز تغیر کرد.با پیوستن من و بقیه اعضای خانواده به ارتش سیاه گمان میکردیم که در دوران اوج خانواده مان به سر میبریم.تا چندین سال همین طور بود اما بعد...
بعد از سقوط لرد سیاه زندگی خاندان ما از هم پاشید.بسیاری از افراد خانواده فرار کرد و آنهایی که باقی ماندند در همین خانه به دست مردم خشمگین کشته شدند.
نمیدانم چطور شد که لرد سیاه سقوط کرد.او بزرگترین و قدرتمند ترین جادوگر بود.چطور نتوانست از پس یک پسر بچه بر بیاید؟
هنوز تعدای از مرگخوارها آزادانه میگردند اما من پیش آنها نمیتوانم بروم.چون قبل از آنکه...
صدایی از طبقه پایین میشنوم که افکارم را پاره میکند.با صدای دنگ دنگی که در سرم پیچیده است متفاوت بود.آن صدا مادی بود.صدای شکسته شدن شیشه.در موقع بد مستی معمولاً توهم به سراغم می آید.گمان میکنم که این باید توهم باشد.میخواهم چشمانم را ببندم . چرت بزنم که احساس میکنم در اتاق باز میشود.
با تنها توانی که برایم باقی مانده سعی میکنم از روی تخت جست بزنم و چوب جادویم را بردارم.اما همین که دستم به آن میرسد طلسمی چوبم را به گوشه اتاق پرتاب میکند.اکنون،مست و بدون چوب دستی همچون خرگوشی در دام شکارچی افتاده ام.
به فرد متجاوز نگاه میکنم.ردای بلند مشکی پوشیده و کلاه لبه دارش را بر سرش گذاشته.حتی در زیر تاریکی شنل میتوانم سرخی چشمانش را تشخیص دهم.
چهار دست و پا سعی میکنم از تخت پایین بیایم اما به جای آن با صورت روی زمین میوفتم.صدای قهقه سرد و ترسناکی اتاق را فرا میگیرد.اشتباه نکردم،خودش است.فقط شیطان میتواند مرا از این وضعیت نجات دهد!
فرد کلاه شنلش را بر میدارد و میگوید:شیطان به تو کمک نمیکنه ایوان.من خود شیطانم.
همان طور که روی زمین افتاده ام پاهای لرد سیاه را میگیرم:ارباب خواهش میکنم مرا عفو...
لرد سیاه قبل از آنکه حرفم تمام شود با لگد محکمی مرا از خودش جدا میکند.خون از کنار لبم جاری میشود.مزه اش گرم و شور است.لرد سیاه مرا از روی زمین بلند میکند و روی لبه تخت مینشاند.از ترس دیگر مستی را فراموش کرده ام.در یک لحظه نگاهم به چهره اش میوفتد و قلبم تند تند میزند.لرد عصبانیست.
نمیگذارد حرف بزنم.خودش شروع میکند:ایوان.تو رو خیلی وقته ندیدم.یعنی بیشتر از بقیه ندیدمتچون تو یک هفته قبل از غیب شدن من فرار کردی.چی فکر میکردی؟نکنه فکر میکردی لرد پیدات نمیکنه؟شایدم میخواستی بری عضو گروه دامبلدور بشی!
به تته پته میوفتم:نه ارباب،بار کنین من هیچ وقت همچین قصدی نداشتم.من میتونم براتون توضیح بدم ارباب.
ناگهان احساس کردم تمام اجزای بدنم به هم میپیچد.از درد روی زمین افتادم و نعره میکشیدم.احساس میکردم استخوان هایم آتش گرفته اند و مغزم مثل پلاستیک گرم شدم از هم وا میرود.
درد تمام میشود.من همانجا روی زمین افتادهامو نفس نفسمیزنم.لرد سیاه پایش را زیر چانه من میگذارد و سرم را بلند میکند.میتوانم خشم را در چشمانش ببینم.لرد گفت:احتیاجی به توضیح نیست.من میدونم تو چرا این کارو کردی.لرد ولدمورت همه چیزو میدونه.وقتی هم که من برگشتم و همه رو احضار کردم تو نیومدی.اینم میدونم.چون میترسیدی.از مجازات اربابت میترسیدی.مگه نه؟
صدا در گلویم خفه میشود.میدانم که دیگر این پایان کار من است.میخواهم چیزی بگویم،حرفی بزنم،اما هیچ چیز فایده ای ندارد.وقتی ارباب تصمیمی بگیرد محال است که از آن صرف نظر کند...
لرد سیاه دوباره ذهن مرا خواند و گفت:درسته ایوان.وقتی من تصمیمی بگیرم چیزی نمیتونه منو از اون منصرف کنه.برای همین من به تو یه شانس میدم.
با امید و نیرویی باور نکردنی به ارباب نگاه میکنم.او ادامه میدهد:من تو رو برای این زنده نگه داشتم که برام مکنر رو پیدا کنی.اون خیلی بدردم میخوره.ولی به نظر میرسه به زندگی توی جامعه گند زاد ها عادت کرده.من فرصت ندارم برای این مسئله خودمو درگیر کنم.تو بهترین دوستش بودی.میتونی پیداش کنی مگه نه؟
این سوال را با لحن تمسخر آمیزی پرسید.میدانستم که جواب منفی ای وجود ندارد.گفتم:بله ارباب...حتماً...من اونو براتون پیدا میکنم.خیلی سریع.
لرد سیاه چوب جادویش را به سمت من گرفت و گفت:خوبه.خودت میدونی اگه این کارو نکنی چی در انتظارته.
لرد بعد از گفتن این جمله چوب جادویش را کنار کشید و غیب شد.من همان طور که روی فرش پوسیده اتاق افتاده بودم و نفس نفس میزدم به شانس بزرگی فکر میکردم که زندگی ام را نجات داده است.
بر روی تخت به پشت افتاده ام.پلک هایم آنقدر سنگین است که به خودم زحمت نمیدهم باز نگهشان دارم.مگر باید چه چیز جالبی را ببینند؟اتاقم همان گونه است که قبلاً بوده.پرده های کلفت و قرمز رنگی که جلوی ورود نور را میگیرند.چند تابلو و مبل فکسنی که و فرشی پوسیده.
وضع تمام خانه به همین شکل است.از شکوه یک خاندان اصیل فقط همین چیزها باقی مانده.ظاهر ساختمان انقدر خراب است که مشنگ ها جرات نزدیک شدن به ان را ندارند.دویروز چند پسر مشنگ را این اطراف دیدم.یکیشان میخواست از روی کنجکاوی وارد خانه بشود.
از صمیم قلب میخواستم در را باز کند و داخل بیاید تا بعد از این همه مدت لذت شکنجه یه مشنگ را بچشم.اما او هم از ابهت این خانه متروک ترسید و فرار کرد.
به پهلو میچرخم.حالا میتوانم کمی چشمانم را باز کنم.اولین چیزی که میبینم بطری خالی مشروب قدیمی و جن ساز است.از این بطری ها هنوز هم درون سرداب خانه باقی مانده.دیشب این بطری را کامل خوردم.شاید برای همین است که صدای دنگ دنگ ناقوس ها را در سرم میشنوم.
وقتی نگاهم به تابلوی روی دیوار میوفتد قلبم میگیرد.روزی این خانه یک قصر اشرافی بود.دها نفر از اعضای خانواده و جن های خانگی درون راهرو های آن بالا و پایین میرفتند.اما همه چیز تغیر کرد.با پیوستن من و بقیه اعضای خانواده به ارتش سیاه گمان میکردیم که در دوران اوج خانواده مان به سر میبریم.تا چندین سال همین طور بود اما بعد...
بعد از سقوط لرد سیاه زندگی خاندان ما از هم پاشید.بسیاری از افراد خانواده فرار کرد و آنهایی که باقی ماندند در همین خانه به دست مردم خشمگین کشته شدند.
نمیدانم چطور شد که لرد سیاه سقوط کرد.او بزرگترین و قدرتمند ترین جادوگر بود.چطور نتوانست از پس یک پسر بچه بر بیاید؟
هنوز تعدای از مرگخوارها آزادانه میگردند اما من پیش آنها نمیتوانم بروم.چون قبل از آنکه...
صدایی از طبقه پایین میشنوم که افکارم را پاره میکند.با صدای دنگ دنگی که در سرم پیچیده است متفاوت بود.آن صدا مادی بود.صدای شکسته شدن شیشه.در موقع بد مستی معمولاً توهم به سراغم می آید.گمان میکنم که این باید توهم باشد.میخواهم چشمانم را ببندم . چرت بزنم که احساس میکنم در اتاق باز میشود.
با تنها توانی که برایم باقی مانده سعی میکنم از روی تخت جست بزنم و چوب جادویم را بردارم.اما همین که دستم به آن میرسد طلسمی چوبم را به گوشه اتاق پرتاب میکند.اکنون،مست و بدون چوب دستی همچون خرگوشی در دام شکارچی افتاده ام.
به فرد متجاوز نگاه میکنم.ردای بلند مشکی پوشیده و کلاه لبه دارش را بر سرش گذاشته.حتی در زیر تاریکی شنل میتوانم سرخی چشمانش را تشخیص دهم.
چهار دست و پا سعی میکنم از تخت پایین بیایم اما به جای آن با صورت روی زمین میوفتم.صدای قهقه سرد و ترسناکی اتاق را فرا میگیرد.اشتباه نکردم،خودش است.فقط شیطان میتواند مرا از این وضعیت نجات دهد!
فرد کلاه شنلش را بر میدارد و میگوید:شیطان به تو کمک نمیکنه ایوان.من خود شیطانم.
همان طور که روی زمین افتاده ام پاهای لرد سیاه را میگیرم:ارباب خواهش میکنم مرا عفو...
لرد سیاه قبل از آنکه حرفم تمام شود با لگد محکمی مرا از خودش جدا میکند.خون از کنار لبم جاری میشود.مزه اش گرم و شور است.لرد سیاه مرا از روی زمین بلند میکند و روی لبه تخت مینشاند.از ترس دیگر مستی را فراموش کرده ام.در یک لحظه نگاهم به چهره اش میوفتد و قلبم تند تند میزند.لرد عصبانیست.
نمیگذارد حرف بزنم.خودش شروع میکند:ایوان.تو رو خیلی وقته ندیدم.یعنی بیشتر از بقیه ندیدمتچون تو یک هفته قبل از غیب شدن من فرار کردی.چی فکر میکردی؟نکنه فکر میکردی لرد پیدات نمیکنه؟شایدم میخواستی بری عضو گروه دامبلدور بشی!
به تته پته میوفتم:نه ارباب،بار کنین من هیچ وقت همچین قصدی نداشتم.من میتونم براتون توضیح بدم ارباب.
ناگهان احساس کردم تمام اجزای بدنم به هم میپیچد.از درد روی زمین افتادم و نعره میکشیدم.احساس میکردم استخوان هایم آتش گرفته اند و مغزم مثل پلاستیک گرم شدم از هم وا میرود.
درد تمام میشود.من همانجا روی زمین افتادهامو نفس نفسمیزنم.لرد سیاه پایش را زیر چانه من میگذارد و سرم را بلند میکند.میتوانم خشم را در چشمانش ببینم.لرد گفت:احتیاجی به توضیح نیست.من میدونم تو چرا این کارو کردی.لرد ولدمورت همه چیزو میدونه.وقتی هم که من برگشتم و همه رو احضار کردم تو نیومدی.اینم میدونم.چون میترسیدی.از مجازات اربابت میترسیدی.مگه نه؟
صدا در گلویم خفه میشود.میدانم که دیگر این پایان کار من است.میخواهم چیزی بگویم،حرفی بزنم،اما هیچ چیز فایده ای ندارد.وقتی ارباب تصمیمی بگیرد محال است که از آن صرف نظر کند...
لرد سیاه دوباره ذهن مرا خواند و گفت:درسته ایوان.وقتی من تصمیمی بگیرم چیزی نمیتونه منو از اون منصرف کنه.برای همین من به تو یه شانس میدم.
با امید و نیرویی باور نکردنی به ارباب نگاه میکنم.او ادامه میدهد:من تو رو برای این زنده نگه داشتم که برام مکنر رو پیدا کنی.اون خیلی بدردم میخوره.ولی به نظر میرسه به زندگی توی جامعه گند زاد ها عادت کرده.من فرصت ندارم برای این مسئله خودمو درگیر کنم.تو بهترین دوستش بودی.میتونی پیداش کنی مگه نه؟
این سوال را با لحن تمسخر آمیزی پرسید.میدانستم که جواب منفی ای وجود ندارد.گفتم:بله ارباب...حتماً...من اونو براتون پیدا میکنم.خیلی سریع.
لرد سیاه چوب جادویش را به سمت من گرفت و گفت:خوبه.خودت میدونی اگه این کارو نکنی چی در انتظارته.
لرد بعد از گفتن این جمله چوب جادویش را کنار کشید و غیب شد.من همان طور که روی فرش پوسیده اتاق افتاده بودم و نفس نفس میزدم به شانس بزرگی فکر میکردم که زندگی ام را نجات داده است.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج