جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

8 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  65 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  139 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  252 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  247 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  329 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  231 خواندن  1 نظر 
wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: کافه تریا مادام پادیفوت
ارسال شده در: یکشنبه 11 فروردین 1387 14:33
نمایش جزئیات
آفلاین
این پست در ادامه تاپیک کافه دوئل تا پای مرگ زده شده و در جهت ماموریت اوباش است و با پست های قبلی ارتباطی ندارد.
<><><><><><><><><><><><><><><><><>
صبح بود. پرنده ها چه چه زنان در آسمان گرگ و میش صبگاهی بازی می کردند. مادام پادیفوت تازه به کافه آرام و خلوتش آمده بود. البته کافه شب ها تا صبح باز بود اما زیر دست شاگرد مادام پادیفوت می گشت.
مادام پادیفوت وارد کافه شد و با سیل انبوهی از دخترانی مواجه شد که مورد تنفس مصنوعی قرار می گرفتند (کافه مادام پادیفوت : نمایندگی فعال حلال احمر )
خورشید هنوز کاملا از پشت کوه های اطراف هاگزمید در نیامده بود که در با صدای وحشتناکی باز شد و عده از مردان و زنان قوی هیکل با لباس مشکی و بنفش در آستانه در ظاهر شدند.
تقریبا همه آنها را شناختند. اوباش هاگزمید که چندروزی بود فعالیت خود را از سر گرفته و در هاگزمید آشوب درست کرده بودند.
عده از دختران و پسران در حالی که لب هایشان به هم چسبیده بود و گویا از طلسم چسبیوس دوقولیوس استفاده کرده بودند به سختی از کافه خارج شدند و پا به فرار گذاشتند. عده هم به سمت پیشخوان رفتند و پشت مادام پادیفوت غایم شدند !!!!
سردسته اوباش : پیوز گفت : « تا پنج میشمارم ! کافه در اختیار ما بذارین : 1 .... 2 ....
- « کی حاضره همراه من بجنگه ... »
- ... 3 ....
- « من کافه رو تسلیم نمی کنم »
- .... 3 ....
- « ژولیوس ! چو ، عله ... دنیس ، اریکا .... لودو ، اما ... راجر ، بوق ( شد!) ... تنفس مصنوعی بسه ! باید مبارزه کنیم !
- .... 3 ...
- همه حاضرن ؟
- ... 3 .... اه ... بعد از 3 چند بود ؟
- 7 بوقی
مادام پادیفوت فریاد زد : «حالا !!»

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پیوز در 1387/1/11 16:30:29
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر تغییر اندازه داده شده






A Never Ending Story ...
Re: کافه تریا مادام پادیفوت
ارسال شده در: پنجشنبه 15 شهریور 1386 00:54
نمایش جزئیات
آفلاین
آرام آرام برمی خیزیم...

شب هنگام ، آنی مونی و ایگور طی یک نقشه کاملا حساب شده و پیشرفته قصد حمله به اتاق لرد رو دارند تا بتوانند لرد را به زور به پیش برادر حمید و کالین در منکرات ببرند.بعد از یک سری حرکات آکروباتیک که از ذکر اونها معذوریم موفق می شود دو *ل* (لرد ولیلی) را از هم جدا کرده ، لرد را به طرز خیلی محترمانه ای داخل گونی قرار داده و در حالی که فریاد *بی آبروها چه کار می کنین! مرلین رو جلوی چشماتون میارم* ولدمورت به آسمون رفته به سوی گروه آسلامی سایت یعنی مرلین ، کالین و حمیدین رهسپار می شوند.

در دفتر آفتابه منکرات ملی :
کالین ، مرلین و حمیدین دور ولدمورت حلقه زدند ، در حالی که ولدمورت بدلیل غافلگیری و از رختخواب دزدیده شدن با یک دست پیژامه خیلی شیک طناب پیچ شده. سرانجام کالین شروع به سخن گفتن می کنه:
-ببین لرد عزیز ، شما از وجود لیلی اوانز خبر نداری.این لیلی اوانز به همین طریق تا حالا سر خیلی ها رو گول مالیده و بعدش به سراغ یکی دیگه رفته ، همین برادر حمید ما رو آقا آسلام از دست ایشون نجات داد ، بینم ازت تا حالا خواسته کسی جلوت بندری بزنه واسش؟
-چی بگم والا ، آره...بلیز زابینی
-خب همین دیگه ، اون قصد داره بعد از تو ، اون رو اغفال کنه.اون از طرف دامبلدور پیری دستور داره تا از این طریق از ماموریت ها و کارهای سری ستاد آسلام و شماها باخبر بشه.شما باید از او دوری کنید ، از مرلین که اینجا حاضر نشسته طلب مغفرت کنی و به راه راست بازگردی .نگذار افرادی مثل آلبوس دامبلدور تو رو اغفال کنن و از این طریق از گروهت باخبر بشن.آقا این کارها اشتباه است.حال اشکال نداره ، تو از مقاصد شوم لیلی و آلبوس و محفلیا باخبر نبودی.برو از مرلین تشکر کن که ما متوجهت کردیم.سعی کن دیگه از این هوسها نکنی، باشه پسر خوب؟

ولدمورت که مثل هر کس دگری محو حرفهای کالین شده بود ، فریادزنان گفت:
-باشه حاج کالین ، من متوجه شدم.به جون همین آنی مونی که اگر دستام باز بشه میکشمش ، دیگه پامو تو اون قصر نمیذارم که آلبوس بخواد جای منو یاد بگیره.قولتون میدم.
لبخند آسلامی خطرناکی بر لبان سه آسلامی ها ظاهر شد و طناب ولدمورت را باز کردند.

قصر ولدمورت---
-پاشو برو بیرون جاسوس ، خیال کردی من اینقدر آیکیوم که نفهمم تو رو آلبوس فرستاده ، ای نامردا.احساسات من رو جریحه دار کردین.قلب منو شکستین.من دیگه نمی بخشمتون.نه..دیگه عاشق نمی شم.اصلا سر ما از بچگی مو نداشت.

این ولدی کچل بود که سرانجام به کچلی خود اعتراف کرد و از آنجا که دید زن محفلی گرفتن خیلی خطرناکه ، بیخیال لاوش ، یعنی لیلی اوانز شد.

***
و این گونه ماموریت محفل ققنوس پایان یافت.با احترام.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/6/15 1:09:28
Re: کافه تریا مادام پادیفوت
ارسال شده در: چهارشنبه 14 شهریور 1386 22:38
نمایش جزئیات
آفلاین
آرام،آرام برمیخیزیم...
_:بی پرستیژ بی کلاس!من رو ببر خونه!همین الان!
لیلی با عصبانیت اینا رو جیغ و ویغ کنان گفت و باعث شد لرد به این شکل در بیاد: :
_چرا با من اینطوری صحبت میکنی؟!
بلا از اونور جیغ میکشه:بس که این دختره پرروئه ارباب جونم.من هی بهت گفتم باهاش کاری...
لیلی با اخم رو به ولدی:این بود اون قدرت و ابهتت؟این بود اون حرفایی که بهم گفتی تو جون بخواه؟چطور اجازه میدی مرگخوارات به من توهین کنن؟ چطور میتونی؟(لیلی تو دلش: )
ولدی: نه!گریه نکن!گریه نکن!کروشیو بلا!از جلو چشمم دور شو!
ملت مرگخوار: ارباب به بلا کروشیو زد؟!
لیلی به همون حالت شیطانی: ارباب از این به بعد خیلی کارها میکنه!
ملت مرگخوار:
*****************
فردای اون روز:
_بلااااا!این قهوه من چرا سرد شده؟بیا عوضش کن!
لیلی در حالی که روی ایوان روی یک صندلی راحتی کنار ولدی لم داده اینا رو میگه و بلا در حالی که میخواد هزاران کروشیو نثارش کنه میره تا قهوه اش رو عوض کنه.طبقه بالا بلیز جلو لیلی و ولدی وایساده.
لیلی:وای چقدر رمانتیک!یه کاری بکنه بندری بزنه ولدی جونم!
ولدی به شدت غرق در عشق: بیا اینم از این.برقیوس!
بلیز در حالت برق گرفتگی شروع میکنه بندری زدن!
لیلی:وای چه باحال!آنی مونی اون دیگ مسیه رو سابیدی؟
آنی مونی در حالی که به شدت داره دیگ میسابه به این حالت میگه: من واسه این ولدی یخ حوض شکستم.این اعصاب منه الان.این دختره ایکبیری باید بیاد به من دستور بده؟ایگور پاش وبریم.
ایگور:کجا بریم؟
آنی مونی:بابا بریم این ولدی رو ببریم پیش مرلین و کالین بلکه هدایتش کنن!
ملت مرگخوار:
ایگور:حالا مشکل بزرگ اینه که لیلی رو چجوری ازش جدا کنیم؟!
ملت:
+++++++++++++

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ويولت بودلر در 1386/6/14 23:04:30
But Life has a happy end. :)
Re: کافه تریا مادام پادیفوت
ارسال شده در: چهارشنبه 14 شهریور 1386 21:58
نمایش جزئیات
آفلاین
آراـــــــــم،آرام برمیخیزیم!
در همون لحظه، لرد و لیلی، دو تا کفتر از قفس پریده ی بوق که دست در دست عشق با هم میهن خویش را کردند آباد(چه ربطی داشت؟)به طرف در پشتیه کافه ره میسپارند. بلا رو میکنه به سمت بلیز و با حالت به اون نگاه میکنه. و بعد به رودولف و ایگور و آنی مونی.
-چیه؟
- یه کاری کنید..اگه لیلی زن لرد بشه،تمومه!
بلیز کمی فکر میکنه ولی چون بد ضربه ای از بلا دریافت کرده،و از داشتن حتی قطره ای مفز (!) عاجز بوده،چیزی نمیگه.ایگور هم مدتی با حالت به رودولف خیره میشه و میگه:
-هوم م م م...میگم که...چطوره که..،چطوره رودولف رو بفرستیم بره کالین و مرلینو بیاره لردو لیلی رو ارشاد کنن!؟
ملت: پیشنهاد بوقتر از این نبود؟!
ایگور:خب،یه راه دیگه هم هست...رودولف رو میفرستیم مخ لیلی رو بزنه!چطوره؟
رودولف: بلا چی؟
ولی بلا قبول میکنه که ارباب مهم تر از زندگی خودشه (از خداشم هست!)،پس در نتیجه مرگخوارا جمیعا توافق میکنن که اگه رودولف،بلیز،ایگور و آنی مونی موفق به مخ زنی نشدند،بلا رو میفرستن مخ زنی لرد و بعد،اگه از همه طرف شکست بخورن،که مجبورن به پیشنهاد ایگور عمل کنن و به دنبال مرلین اینا(یعنی حاج کالین و مرلین کبیر) برن.

در اتاق پشتی

دست لرد در دست لیلی،دستاشون تو دست هم...دست در دست هم...دستی که توی دسته یکی دیگه اس...حالا هی بگید لاوندر ارزشیه!
لرد:برات یه قصر میسازم..از در و دیوارش آوداکداورا بچکه! بچه هامون...سارا و ساعدو میگم!() مادرت پیرتم میتونی بیاری تو قصر...
لیلی : مزاحم میشن..مرگخواراتم مزاحمن ولدی!گفته باشم..یا جای من تو خونه اس یا جای اونا!
-تو جون بخواه!جای تو اونجاعه،کدوم مرگخواری جرئت میکنه که تو زندگی ما دخالت کنه؟
در همون لحظه صدایی از سوی در به گوش میرسه که غافل از صحبت های پچ پچ مانند لرد و لیلی،میگه: من... و لرد بهش امان نمیده که جمله اشو تموم کنه و بگه که اومده خبری بده! رودولف که افسون لرد بهش خورده بوده،روی زمین می افته و تکون نمیخوره. لرد به سمت لیلی برمیگرده و بعد، نگاهی به صورت به لیلی میندازه.

-خیلی خوشگلی!جدی دارم میگم،من فکر میکنم که ما زوج خیلی خیلی خوشبختی میشیم. بدون هیچ مرگخواری و این صحبتا...تازه،میتونم موی مصنوعی هم بکارم که هی مجبور نشم کلاه گیس بذارم!
لیلی که اصلا به لرد گوش نمیداد و در عوض به بلیز که در همون لحظه جنازه ی رودولف رو بیرون انداخت و بعد وارد شد خیره شده بود. دوربین با یه حالتی از لیلی دور میشه و دور صفحه تار نشون داده میشه.اهنگ عاشقانه ای هم پخش میشه.

در افکار لیلی...

اونو بلیز،دست در دست هم دارن توی چمنزاری میدوند،لیلی میخنده و بلیز هم قهقهه میزنه.. چه خوش...بلیز دستشو رو به آسمون بلند میکنه و با یه تکون دادن دستش،اسمون آبی تبدیل به آسمون مشکیه شب میشه...ماه بسیار بزرگ و خوشگل شده و ستاره های زیادی تو آسمون هستند.
-لیلی،اگه تونستی همه ی ستاره ها رو بشماری،یعنی اینکه من دوستت ندارم!
لیلی:دو میلیونو و شیشصد و بیست و چهار هزار و صد و دو!:
مرلین : مااااااا!
بلیز: پس برم گورمو گم کنم!
و در همون لحظه بلیز در حالتی بس غمناک،با حرکاتی اهسته،قدم هایش رو روی علف های هرز میذاره و با حالت کاملا عادی در باتلاقی فرو میره...و میمیرد.(ها؟این لیلی هم با این افکارش!)

بیرون افکار لیلی...
بلیز رو به لرد میکنه:اره خب، و بلا میخواست که شما...
بلیز در این لحظه پشت موهاشو با دستش عقب میندازه که می فته رو پشتش و به یه چشمش داره به لرد مستقیم و یه چشمش به لیلی از گوشه نیگا میکنه.
-اون میخواد حتما شما رو ببینه!آب پرتقال نظری هم میدن.
لرد با شنیدن کلمه ی "نظری" بلند میشه و با حالت از در اتاق میره بیرون . بلیز روی صندلی میشینه و میخنده..خنده ای که دل لیلی رو آب میکنه.
بلیز:خوشگلم،نه؟
لیلی: درست مثل یک هیپوگریف که دماغش شکسته باشه و دندونای زردش،به طرز وحشتناکی روی لثه هاش چسبونده شده باشه!
بلیز دستی به دندوناش میکشه و میگه:
-از تو که بهترم! مو قرمز!شنل..آبیی!
بلیز که بسی بهش برخورده بود،بلند میشه و از در میره بیرون و لیلی،به در خیره میمونه تا اینکه لرد با دوتا لیوان نوشیدنی برمیگرده و یکی اشو به لیلی تعارف میکنه. لیلی برای اینکه یه مقداری کلاس بذاره میگه : من آب پرتقال دوست ندارم... و تا میاد بگه ولی چون خیلی اصرار میکنی باشه! لرد دو تا لیوانو میره بالا.
لیلی:
لرد عاروق بلندی میزنه،که در همون لحظه بلا هم دم در همین کارو انجام میده...اون برای چی اینجا اومده؟!
----------------------------------------------------

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لاوندر براون در 1386/6/14 22:32:05
ویرایش شده توسط لاوندر براون در 1386/6/14 22:40:28
ویرایش شده توسط لاوندر براون در 1386/6/15 5:19:27
[font=Tahoma][size=large][b][color=3300FF]نیروی جوان > تفکر جوان > ایده های نو > امید ساحره ها و ج�
Re: کافه تریا مادام پادیفوت
ارسال شده در: چهارشنبه 14 شهریور 1386 20:39
نمایش جزئیات
آفلاین
آرام آرام برمی خیزیم...
در کافه تریای مادام پادیفوت
لیلی اوانز با لباس ارتشی و پوتین های سربازی پاهایش را روی هم انداخته و رو به روی لرد نشسته است.مو هایش را پشتش ریخته و به لرد نگاه می کند.لرد با صورتی سرخ و حالت خفن بسیار خجالتی !و نگاهی سر به زیر به پاهایش خیره شده و هر لحظه به درجه قرمزی اش اضافه می شود!لیلی که کم کم حوصله اش سر رفته به در و دیوار کافه نگاه می کند. او از پنجره چهره هایی آشنا را نگاه می کند.رودولف که هنوز آثار گره خوردگیش توسط بلا رفع نشده با نیشی باز و بدون توجه به چشم غره های بلا به لیلی نگاه می کند.لیلی سرش را می چرخاند و بعد از این که دید بقیه مرگخوار ها با همان حالت رودولف به او نگاه می کند مشتش را روی میز کوبید و گفت: ببينم داش!ما رو علاف کردي اينجا؟!بگو حرفت رو ديگه!
لرد با همون حجب و حياي فراون جواب ميده:راستش،ما مزاحم شديم که... مزاحم شدم که...
بلیز که پشت سر لرد بود وسط حرف او می پرد و می گوید:ارباب تو که خجالتی نبودی؟تو که همه دختراي قبلي رو...
قبل از گند زدن بليز ، اون توسط بلا و به اشاره قايمکي لرد گره می خوره!
لیلی دوباره مشتش را روی میز می کوبد اما این بار صدایش را نیز کمی بالا می برد و می گوید: تو دختراي ديگه رو ديدي؟!
آني موني که کنار بلیز بود فریاد زد:هووووي!اين چه طرز حرف زدن با ارباب منه؟
ولدمورت ابرو هایش را بالا می اندازد و بلا اوقت اجرای دستورش را می فهمد در نتیجه آنی مونی به سرنوشت بلیز دچار می شود!
ولدي بالاخره به حرف می آید:راستش غرض از مراحمت اين بود که..شما خيلي خانوم زيبايي هستين.
لیلی دماغش را بالا می کشد و می گوید: خودم می دونم!بقیه اش!
ولدی سرش را کج می کند و ادامه می دهد:راستش ما اومدیم...اومدیم...اومدیم خواستگاری شما!
ملت مرگخوار به صورتی آماده باش گارد می گیرند تا در صورت پرتاب لنگه کفش از سوی لیلی جان لرد را نجات دهند.
اما در کمال حیرت لیلی با این حالت از لرد می پرسد یعنی زن تو بشم؟
لرد در همان حالت که لاو ها دور سرش می چرخند با ناز می گوید:بله!
لیلی چانه اش را می خاراند و بعد می پرسد: یعنی اگه زن تو بشم اختیارات من در چه حده؟
ولدی دست هایش را روی میز می گذارد و می گوید : شما جون بخواه!
لیلی در این حالت می پرسد:یعنی می تونم به مرگ خوار ها دستور بدم؟
ولدی که آمپر عشقش زیادی بالا رفته می گوید: البته!
لیلی با در این حالت: خوب با اجازه خودم و خودم و خودم بله!
ملت مرگخوار:
ولدی:
لیلی:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چارلی ویزلی در 1386/6/14 21:19:32
ویرایش شده توسط چارلی ویزلی در 1386/6/14 21:41:45
دلم تنگ شده برات
چون نیستی اینجا برام
من فرشته ی قصه گو تو بودی تو شبام

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: کافه تریا مادام پادیفوت
ارسال شده در: چهارشنبه 14 شهریور 1386 19:48
نمایش جزئیات
آفلاین
آرام آرام بر می خیزیم!



ناگهان لرد انتهای پاشنه ی کفشی را بر امتداد ستون فقرات خودش حس می کنه و بعد چشماش تار می شه و فرتی می افته زمین و بیهوش می شه...

------توی رویاهای ولدی-------

دوربین جلو می رود و ولدی گره ی کراواتشو توی لنز دوربین شل می کنه و بعد دستی به موهاش می کشه تا صاف شه!( با تشکر از بچه های باصفای جلوه های ویژه!)

ولد مورت و لیلی رو به روی هم نشستن و دارن در مورد مقاصد آینده شون با هم حرف میزنن.

لیلی : ببینین جناب لرد! من می خوام پله های ترقی رو طی کنم و به اوج قله های موفقیت دست پیدا کنم. من خیلی تلاش کردم. اینم اعصابمه!
لرد: منم ...منم!

لیلی: خب نظر شما در مورد عشق چیه؟
لرد: عشق کلاً چیز خوبیه!ولی من آواداکداورا رو بیشتر دوس دارم.نیگاه کن چه باحاله!

لرد اینو می گه و بعد چوب دستیشو بالا می گیره کل دکوراسیون و پوزیسیون و کلی چیزهای سیون داره دیگه رو که ما به علت زیق وقت از نوشتنش خود داری میکنیم ()می زنه ونابود میکنه.


لیلی: وای چقدر شما جنتلمنگین! دیگه چه مهارت هایی دارین؟

لرد: من خیلی کارها دیگه هم بلدم.مثلا" اونا دو تا رونیگاه کن!

لرد دوباره چوب دستشو بالا میاره بو دو تا کروشیو روانه ی پتونیاو وورنون می کنه!پتویناو ورون یه کم جیغ و داد میکنن بعد تالاپی روی زمین می افنتد.

لیلی :اِ وا چه جالب!پتونیا و ورون مردند؟
لرد:اونقدر ها نه!
لرد و لیلی: سانسور شد...

---------------------------------

بلا: لرد!بیدار شین! گفتم اینقدر جلف بازی در نیارین از خودتون!بلیز یک بخوابون زیر گوشش بیدار شه!

شقققق...

لرد چشماشو وا می کنه و بعد اولین چیزی که می بینه دو تا چشم بلیزه که داره به این حالت نیگاش می کنه.

لرد: مرتیکه کله تو ببر اون ور!کو ؟ لیلی کو؟!باید واسه لیلی برین خواستگاری!اون منو دوس د اره!

ملت:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سینیسترا در 1386/6/14 20:23:37
ویرایش شده توسط سینیسترا در 1386/6/14 20:31:46
ـ «خدا را دیدی؟»

ـ «خدا؟… دیوانه شده­ای؟… کجا ست؟»

ـ «همین که می­پرسی «کجاست؟»، یعنی نخواهی دید!… بگذریم!…»
Re: کافه تریا مادام پادیفوت
ارسال شده در: چهارشنبه 14 شهریور 1386 19:08
نمایش جزئیات
آفلاین
آرام آرام، بر می خیزیم...


- چه خوشگل شدی ارباب...الهی بلا فدات شه!!

بلا با عشق هر لحظه رو به افزایشی داره قیافه ولدی رو سیر می کنه!

جلوی آینه ای که ولدی جلوش واستاده ،مقادیر زیادی کلاه گیس به رنگ های مختلف دیده میشه...ولدی یکی یکی کلاه گیسا رو برمیداره و با عشوه جلو آینه ژست میگیره!
بلا به کلاه گیسی که سر لرده زل زده...کلاه گیس شامل مقادیری موی بلند قرمز(!) هست که ولدی با کلی ناز و ادا اطوار ریخته رو شونه هاش!

ولدی: چطوره بلا؟ قرمز هم هست که با رنگ چشمام ست بشه!
بلا: ارباب...ارباب اینجا مردونه هاش هست ها...ارباب اون زنونه ست ها...ارباب نکن...ارباب خطرناکه

ولدی بدون اینکه کوچکترین درکی از حرفهای بلا کرده باشه با حالت عشقولانه ای بازوی بلا رو میگیره و با خودش میکشدش به بیرون از خونه....تو کوچه!!

--------
کوچه!

بلا و ولدی دست در دست هم دارن تو کوچه میرن! لرد، یه شاخه گل پلاسیده که از رو زمین پیدا کرده داده دست بلا و با اشتیاق تمام در حال سیر کردن بقیه ملت ساحره تو کوچه ست!
بلا که احساس میکنه هر لحظه ممکنه یکی از فک و فامیلاش تو کوچه ظاهر بشن و ریختتشو ببینن هی سعی میکنه دستشو از لای دست لرد بکشه بیرون...ولی هر بار که همچین کاری میکنه چوبدستی لرد به طرز خطرناکی تو دستش تکون میخوره!

- بلا! بلا!
بلا در حالی که داره به لرد و باباش و همه اجدادش لعنت میفرسته روشو برمیگردونه عقب!
و در این لحظه چشم لرد به دختر دخترخاله بلا روشن میشه!
لرد:
موهای بلند ساحره همچون آبشاری از طلا و این چرت و پرتا میریزه رو شونش و چشمای لرد مثل چی میزنن بیرون!
لرد شاخه گل پلاسیده دست بلا رو قاپ میزنه و به حالتی ارزشی-بوقی-عاشقانه جلوی دختره زانو میزنه!
- ساحره محترم! آیا با من ازدواج می کنید!؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1386/6/14 19:38:17
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1386/6/14 19:45:55
[b][font=Arial]«I am not worriedHarry,» 
said Dumbledore
his voice a little stronger despite
the freezing water
«I am with you.»[/font]  [/b]
Re: کافه تریا مادام پادیفوت
ارسال شده در: چهارشنبه 14 شهریور 1386 18:22
نمایش جزئیات
آفلاین
آرام آرام برمی خیزیم...

چند دقيقه بعد طبقه پايين:

رودولف با چشماني سرشار از اشک شوق ميگه:الهي قربون ولديم برم.ميخواد زن بگيره!

بلا:اون چي چي رو ميخواد زن بگيره؟ميدونين کي رو نشون کرده؟ليلي اوانز رو ميخواد بگيره!
رودولف:جون من؟همون دختر خوشگله رو؟!الهي!چه خوش سليقه اس!
رودولف توسط بلا گره زده ميشه!
بعدش ولدي از طبقه بالا مياد پايين بر خلاف رداي باشکوه همشگيش اين دفعه يک عدد رداي قرمز جيغ پويشده بود و سرش چنان برق ميزد.که مرگخوارا به اين کشف مهم نائل شدن. که ولدي باز هم به ژل موي بليز دستبرد زده!
خلاصه ولدي به همه نگا ميکنه:خب آماده اين بريم خواستگاري؟
رودولف همونطور در حالت گره خوردگي:
واي الهي دورت بگردم ارباب چه خوشتيپ شدي!
رودولف اين دفعه گره دوبل ميخوره..
بلا:ارباب جونم شما کسي رو که احيانا زير نظر نداري؟
ولدي:البته که نه من...واي!فدات شم!!
ولدي به اين شکل:
از در نيمه باز به بيرون خيره ميشه،يک ساحره با کمر اسکارلتي از جلوي در رد ميشود!قبل از انجام هرگونه عمليات پيشگيرانه توسط مرگخوارا ولدي از در ميپره بيرون و جلو ساحره هه يک دسته گل ميگيره
_واي چه بانوي متشخصي!با من ازدواج ميکني؟!
دختره:جييييغ!کله ات رو بگير اونور نورش کورم کرد!!
پيش از اين که دختره يه کلمه ديگه حرف بزنه بلا با يک عدد آواداکداوراي ماماني حسابش رو ميرسه!بعد همه به سمت ولدي ميدوئن، مبادا دچار دپسردگي شده باشه اما ولدي با شکوه هرچه تمامتر سينه اش ر ويمده جلو:
من هرگز نااميد نخواهم شد!!اونقدر ساحره هاي خوشگل هستن توي دنيا که حاضرن با من ازدواج کنن!بريم سراغ بعدي!
مرگخوارا:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرد فوت در 1386/6/14 18:50:32
ویرایش شده توسط پرد فوت در 1386/6/14 18:58:37
تصویر تغییر اندازه داده شده









عضو رسمی محفل ققنوس

-------------------------------------
در مسابق
Re: کافه تریا مادام پادیفوت
ارسال شده در: چهارشنبه 14 شهریور 1386 18:12
نمایش جزئیات
آفلاین
آرام،ارام برمیخیزیم...
_ولدی جونم الهی من برم تو حلق مانتی شما باید یه هوایی بخوری!
رودولف اینا رو گفت و همون لحظه مورد اصابت یک عدد کروشیو از طرف بلا قرار گرفت:بیخود!مانتی اسهال بگیره تو چه خاکی میخوای تو سرت بریزی؟!
ملت مرگخوار به شدت در حال زور زدن بودن تا ولدی رو ببرن بیرون یه هوایی بخوره.ولدی جدیدا به دلیل افاقه نکردن آخرین راه برای روییدن مو روی سرش و استفاده از دستمال های اسکی،به شدت دپسرده بود و اسکی هم بعد از شنیدن بی اثر بودن دستمالاش خودش رو حلق آویز کرد!
بلیز:ارباب جونم تو بیا.اونجا اینقده باحاله!کلی ملت بیکار هستن میتونی شکنجه کنی سر حال بیای.تازه شاید بتونین از چند تاشون مو بکنین بذارین رو سر خودتون..
همین لحظه ملت مرگخوار یه پلک میزنن و میبینن ولدی ناپدید شد!
بلا در حالی که داشت توی حلق مانتی رو میگشت گفت:ولدی رو خوردی؟تفش کن!تفش کـ..
همین لحظه کله ولدی از پشت در پدیدار میشه:راستی گفتین کجا میخواید بریم؟!
همون شب،کافه تریای مادام پادیفوت!
یک دسته موی قرمز از جلوی ولدی میگذره و چشماش به اندازه قابلمه در میاد: این دیگه کی بود؟
بلا:لیلی اونز.میخواین بکشمش؟
ولدی:چه موهایی داشت؟برید بیاریدش ببینم!
بلا و سامی(جهت آسلامی بودن قضیه)میرن و لیلی رو میارن و لیلی همین که چشمش به جمال ولدی روشن میشه:ایییش!این که هنوز مو نکاشته.
رودولف در یک لحظه کوتاه:جووون...چه موهایی!
بوووم!رودولف مورد اصابت یک عدد بازوکای طلایی قرار گرفته! موج انفجار در لباس لیلی و نیز ساحره های محفلی موجود در کافه یک تغییراتی به وحود میاره!
ملت مذکر مرگخوار:
ملت مونث مرگخوار:
ولدی از وجود این همه بیناموسی: من دارم میرم!نفرین به این همه بیناموسی!تف به این همه رفتار های غیرآسلامی!تف تف تف!اه اه!لبم تفی شد!!من رفتم!
ولدی میره و بانوان مکرمه مرگخوار با ملایمت فراوان آقایون رو میبرن بیرون!ولدی در زیر ابروهاش که همون چشماش میشه تغییراتی رو حس میکنه.امشب تازه چشمش به جمال بعضی چیزا روشن شده!
++++++
فردای اون روز:
بلا با عشقی عظیم به سمت اتاق ولدی میره تا بیدارش کنه:سرورم!بیدار شید دیگه داره دیر میشه ها!
ولدی که تازه چشم زیبایی شناسیش وا شده طور دیگه به بلا نگاه میکنه:جیگرتو!!
بلا: چی فرمودین؟!
ولدی در حالتی بسیار جوگیرانه:من زن میخوام!برو واسه من زن بگیر بلا!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ويولت بودلر در 1386/6/14 18:19:50
But Life has a happy end. :)
Re: کافه تریا مادام پادیفوت
ارسال شده در: جمعه 9 شهریور 1386 01:14
نمایش جزئیات
آفلاین
لودو: خوب دانگولي حالا چطوري درستت كنم؟ تصویر تغییر اندازه داده شده
و دانگ مانند ژله پخش شده بود و تنها پلك ميزد!

- مامااااان... من حالا چطوري از يه كيسه ماست كه كف اين كافه ي بوقي پهن شده عكسم رو بگيرم! هييييي هييييي! (صداي گريه!)


دقايقي بعد!
لودو جاور-خاكنداز گرفته بود دستش و سعي داشت دانگ رو از رو زمين جمع كنه! اما جسم ماندانگاس مثل ژله از خاكنداز بيرون ميليزه(=ليز ميخوره) !
آخر سر لودو سطل رو روي زمين ميخوابونه و با دست دانگاس رو حول ميده تو سطل آشغال! و درش رو مينده...

" بي بو بي بيب بي با بو بي بيب بو !!! " (صداي دكمه هاي موبايل!)
- خوب لودو، مسيج زدم. الان ميفهميم... باشه، گوشي رو بده من.
و لودو گوشي رو از اون دستش ميگيره، ميده اين يكي دستش!

" ايتس ايتس ... اس ام اس ... ايتس ايتس "
- لودو لودو زود بخون. لودو بدو، تندتر بدو. هي..هي...!(با آهنگ!) ... باشه ساكت حواسم رو پرت نكن دارم ميخونم. گفته بايد برگ ِ شنبليله رو از تو كابينت بردارم با عصاره ي گُل ِ تك‌شاخ نشان نم كنم! بعد پودر ِ كاسبرگ ِ گلهاي تاج الملوك رو كه از تو اتاق خوابش بايد بكنم، بهش اضافه كنم. بدم بخوره درست ميشه... ايول، دستش درد نكنه لودو نه؟ اين مادام پاديفوت هم خيلي فازه ها... آره، دمش گرم. آدم پايه ايه. اينجا هم مكان ِ كلآ!... آره آره. ايول... خوب ديگه بريم درست كنيم...
(از خوانندگان محترم اين پست درخواست دارم براي شفاي هر چه سريعتر اين جوان، به درگاه مرلين دعا كنند!)

خلاصه... لودو كه هنو پيش‌بند و كلاه، تن و سرشه! ميره تو آشپزخونه و شروع ميكنه به ساختن ضد سم، طبق دستور العمل داخل پيامك*!
تا اين كه ميرسه به اون قسمت ِ گلي كه بايد از اتاق خواب بكنه واسه ضد سم!

لودو از پله ها بالاميره و وارد اتاق خواب ميشه: تصویر تغییر اندازه داده شده
*** بـــــــــــوق!!!*** سانسور توسط ناظر!
- يا الله بابا... يا الله... سدريك!!! چو؟! تصویر تغییر اندازه داده شده (ريشه هاش رو در هري پاتري ميتونيد پيدا كنيد! )
*** بـــــــــــوق!!!*** سانسور توسط ناظر!
- خوب راحت باشيد... من رفتم!

خلاصه لودو معجون رو درست ميكنه و از اونجايي كه نميتونه دهن دانگ ِ وارفته تو سطل رو پيدا كنه؛ ضد سم رو ميريزه تو سطل آشغالي كه دانگ توشه و شروع ميكنه با بيل(!) هم زدن...
در همين لحظه سدريك و چو از اتاق بالايي ميان پايين و از كنار لودو رد ميشن و باي باي ميدن!
لودو هم باي باي ميكنه و داد ميزنه:
- راستي... عروسيتون ما رو هم دعوت كنيد ها! ()


يك ساعت بعد...
- هي.... هي هي هي... گريـــــــــــه!!! (لودو داره گريه ميكنه.) اي خدا... لودو چرا اين درست نميشه پس؟... ساكت باش. مگه نميبيني دارم گريه ميكنم؟... لودو خوب من ميخوام كمك كنم... شترق!!!(لودو ميخوابونه تو گوش خودش!) نميخواد. همون تو ساختنش كمك كردي بس بود!

در همين لحظه يهو سطل آشغال تكوني ميخوره...

- دانگي... دانگي...
لودو بدو بدو ميره سمت سطل و توس رو نيگا ميكنه. يك موجود در ابعاد واندازه هاي ماندانگاس و چهره ي ماندانگاس كه لباس هاي ماندانگاس نيز تنشه داخل سطل مچاله شده...
- اِ دانگولي... درست شدي؟ سفت شدي؟
- مـ.... سـيـ... آلـ... ...!!!
دانگ تا دهنش رو باز ميكنه انواع و اقسام آشغال و لجن از حلقش ميپاشه بيرون! انگار دائم آشغال بالا مياره!!
- چي ميگي تو؟؟؟ حرف نزن حالم بهم خورد!


دقايقي بعد...
در بدنه ي سطل آشغال دوايري سوراخ شده و دست و پاهاي دانگ از اون سوراخ ها بيرون اومده. كلش هم از بالاي سطل بلند كرده و درحالي كه دستش تو دست لودوه، با دست ِ آزادش دونه دونه پفك ميزاره تو دهنش و همزمان از كنار دهنش لجن ميزنه بيرون...
لودو و دانگ در كوچه هاي دياگون، به سمت هاگوارتز حركت ميكردند...

---------------------------------------------------------------------------
*: فارسي را پاس ميداريم! (استاد نمرش يادت نره!)



ويرايش شده توسط ناظر همين انجمنه! در تاريخ همون موقع اون‌شنبه تاريخش هم اونروز

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لودو بگمن در تاریخ ۱۶:۵۴:۳۰ پنجشنبه ۲۳ اسفند ۱۳۸۶
[size=small]