جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (12 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
6
مهمانان
7
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  105 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  217 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  223 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  310 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  212 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: خداحافظ وزير!!!
ارسال شده در: دوشنبه 2 دی 1392 22:30
نمایش جزئیات
آفلاین
خداحافظ وزیر چیزی!

تو به من قول داده بودی وزیر چیزی!
گفته بودی اگر به تو کمک کنم که وزیر بشی و کنارت باشم با من ازدواج می کنی.
به من گفتی ارنی مک میلان رو بکشم تا شوهرم بشی.
اما افسوس که همه ی این ها دروغی بیش نبود.

من مأموریت های خطیری رو فقط به خاطر عشق تو انجام دادم.
قبل انتخابات وقتی گفتی اما دابز باید بلاک شود این من بودم که به خاطر تو منوی مدیریت ایوان را دزدیدم و اما رو بلاک کردم. باز هم فق به خاطر تو!
( هر جند خداییش این یکی زیاد کار سختی نبود. ایوان در کل مدت مثل هویج زل زده بود به من. )

ارنی بدبخت تازه می خواست تشکیل خانواده بودهد. اما من مجبور بودم به خاطر تو و فقط برای این که او با پخش چیز در هاگوارتز مخالف بود سلاخی اش کنم.

اما حالا دیگر تمام شد.
دلوروس با من صحبت کرد و به من گفت امکان ندارد تو مرا بگیری.
من به زوپس آسمانی پناه آوردم و می دانم دلو تو را به سزای اعمالت می رساند.
زوپس الهی مرا بخشید و حالا من تا آخرین قطره ی خونم بر علیه تو می جنگم.
درود بر زوپس و نماینده ی آن، دلوروس کبیر!

دلو بیا تموم شد. همچین متن احساسی نوشتم که با روح و روان همه بازی کنه.
ولی یادت باشه قول دادی مخشو بزنی بیاد برام خواستگاریـــا!
عه! کور ممد احمق اینا رو دیگه نباید بنویسی. زود باش خطشون بزن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: خداحافظ وزير!!!
ارسال شده در: چهارشنبه 7 مرداد 1388 01:50
نمایش جزئیات
آفلاین
با حسرت به دور و بر اتاق نگاه کرد. باورش نمیشد. یعنی ممکن بود؟

انگار همین دیروز بود که با اهن و تلپ و جبروت بسیار وارد این دفتر کار شده بود. دفتری باشکوه و زیبا و مهم تر از همه: کلاهی که هرچند خاک و خل بسیار از آن آویزان بود، ولی درنظرش بسیار باشکوه می نمود. کلاهی که هم اکنون بر سر داشت. درست روی کلاه قبلی خودش.


- هممم... مگی... یه خورده ضایع نیس کلاه وزارتو گذاشتی درست رو کلاه قبلیت؟

- بوق بیخودی نزن آبر. اینجوری خیلیم باکلاسه.

از زمانی که به خاطر داشت، همیشه عاشق کلاه بود. کلاه های عزیز و دوست داشتنی. یا بر سر دیگران می گذاشت و یا از سرشان برمیداشت. اصولا تنها به همین دلیل بود که هرسال ماموریت کلاه گذاشتن بر سر دانش آموزان سال اولی را به عهده می گرفت. اولین سالی که وارد هاگوارتز شد را در ذهن مرور کرد.

شونصد سال پیش - سرسرای عمومی - روز اول سال تحصیلی!

مینروای یازده ساله با ذوق و شوق به کلاه سوراخ سوراخ گروه بندی نگاه می کرد. پومانا اسپراوت و ویلهلمینا گرابلی پلنک درست پشت سر او ایستاده بودند و درمورد کلاه غیبت می کردند:
- ایــــــــــــــــــــــش! پووووووووووووومی! یعنی ما باهاس همچین "چیز" ضایعی رو بذاریم سرمون؟

- گمونم چاره ای نداشته باشیم ویلاری! ولی امیدوارم مرلین یاریمون کنه و زود از سرمون برش داریم.

مینروا با اخم به آندو نگاهی انداخت و تصمیم گرفت به تلافی بی احترامی که به "کلاه" عزیز روا داشته بودند، تا آخر عمر، چهره ای سرد و جدی به خود بگیرد و حتی اگر لازم شد (که اتفاقا لازم شد!) هرگز شوهری اختیار نکند و همیشه عین آینۀ دق، همین کلاه را از برابر دیدگان آن دو دختر جلف، عبور دهد. آری! باید سر تمام این دانش آموزان بوقی کلاه می گذاشت. آه ای کلاه عزیز. "

زمان حال - همان جای قبلی!

صدای همهمه را از بیرون در می شنید. ملت جسور و حق ناشناس آمده بودند تا او را از جدیدترین کلاهش جدا کنند. کلاهی که هرگز مانندش وجود نداشت. چطور می توانست به همین راحتی کلاه را پس بدهد.

پس بدهد؟

اصلا از اولِ به وجود آمدن تاریخ، این کلاه برای او ساخته و دوخته و خیلی چیزهای دیگر شده بود و بس! کلی برای رسیدن به این کلاه زحمت کشیده بود. یک هواپیمای ماگلی مخصوص را برای رقیبش، همان دوشیزۀ جذاب ماگل سفارش داده بود که چپ و راست به همراه آن کلنل بی ناموس و آن سگ چموش به زیارت برود و زهد جهانی پیشه کند. چرا؟ برای اینکه کلاه فقط برای خودش بماند.

به بهانۀ رشد وزارت، دورۀ شش ماهه را به دورۀ شصت ساله تغییر داده بود و برای رسیدن به این هدف با هر "خس و خاشاکی" مبارزه کرده بود!

حالا به همین راحتی کلاه عزیزش را از دست بدهد؟

سر و صداها به اوج رسید. ضربه ای به در خورد. صدای آبرفورث را شنید:

- مگی درو باز کن. یه عالمه کار داریم جونیور.

نه! نمی خواست! نمیداد! عمرا! حالا که تک درختش می سوخت، می گذاشت تا جنگل آتش بگیرد. (یوهاهاهاها مرسی دراک پیره. پسر قدیمی خودم. )

آتش مفصلی در شومینه ظاهر کرد. خودش و کلاه هایش همگی با هم از بین این جادوگران قدرنشناس می رفتند. تمام کلاه هایش را ظاهر کرد. اتاق کار پر شد و جای سوزن انداختن نبود. شعلۀ آتش را به اولین کلاه رسانید و گویی، با صدای جلز و ولز کلاه، قلبش آتش گرفت. شعله سراسر اتاق را فرا گرفت و مینروا مک گونگال، درحالیکه کلاه وزارت را محکم بر سرش می فشرد، در میان آتش جزغاله شد (؟؟؟)

فریادهای پشت در کرکننده شده بودند. ضربات محکم و محکم تر شدند تا زمانی که در به طور کامل شکست.

همۀ افراد وزارتخانه حاضر بودند و با چوبدستی هایشان آب ظاهر کردند و شعله ها فروکش نمود. ولی اثری از مگی و کلاه وزارت نبود. آبرفورث با تاسف سری تکان داد:

- باب جونیور! کجا غیبت زد؟ می خواستم بگم همونجور که خواسته بودی همۀ کاندیداهای دیگه رو ناک اوت کرده بودیم تا تو برای یه دورۀ شصت سالۀ دیگه وزیر بمونی. آخه این چه بوقی بود که زدی؟

و دیگران با تاسف و اشک زمزمه کردند:
- نوچ نوچ نوچ!

-----------------

اینه دیگه.

7 امتیاز محاسبه شد .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در 1388/5/7 1:54:41
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در 1388/5/7 1:59:36
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در 1388/5/7 2:08:08
ویرایش شده توسط مینروا مک گونگال در 1388/5/29 22:48:42
Re: خداحافظ وزير!!!
ارسال شده در: دوشنبه 18 آذر 1387 16:53
نمایش جزئیات
آفلاین
[spoiler=نامه]- سلام وزير كوچولو... سلام دوست قديمي.. بالاخره دارن كلاهتو برمي دارن. حيف شد اونموقع كه داشتن كلاه سرت مي ذاشتن من نبودم. الانم دوست ندارم باشم.

قبل از اينكه كلاه سرت بذارن من پيشت بودم. بعد از اينكه ازت كلاهبرداري هم مي كنن هم ميام پيشت. اصلا نمي فهمم براي چي اينقدر كلاه سر همديگه مي ذاريم و بعد كلاه رو بر مي داريم!

حالا بگذريم از اينكه اين كلاه هم خودش همچين يه ذره بگي نگي پليده.. اصلا مي دوني چيه؟ خيلي شبيه اون حلقه ي پليده. آدما رو عوض مي كنه ... شخصيتشون عوض ميشه.. رنگشون مي پره!

خودم خيلي هاشونو ديدم.. خودتم خيلي هاشونو ديدي.. فاج وقتي وزير شد تا چند سال همش از ريش دامبلدور آويزون بود، مطمئن بود كه دامبلدور كمكش مي كنه ولي وقتي كه دامبلدور بر خلاف نظر فاج حرف زد، دلش مي خواست دامبلدورو بفرسته آزكابان! خود اسكريمجيور هم همينطوري بود ولي بعد كاراگاها رو مي فرستاد كه دامبلو تعقيب كنن.

چه ميشه كرد!؟.. همينجوريه ديگه. جادوگرا هم مثل مشنگان بعضي وقتا بدتر هم ميشن. كلاه جادوگراي سفيد رو هم پليد مي كنه. كلاهه ديگه.. تقصير اون جادوگر كه نيس.. اون جادوگر كه نمي دونسته داره چي كار مي كنه. اين كلاه بود كه هدايتش مي كرد.

به نظرم اين كلاه رو بايد بگيرن دارش بزنن تا همگان از دست خلاص بشن. دارش بزنن تا ديگه نتونه آدما رو به جون هم بندازه. دارش بزنن تا از قدرتش سو استفاده نكنه. دارش بزنن تا دوستي هاي مردم رو به هم نزنه.. بينشون تفرقه نندازه.. آشوب به پا نكنه.. جادوگرا رو وادار نكنه تا به هم توهين كنن و به هم اتهام بزنن..

دلم مي خواد همين كه كلاهتو برداشتن برش دارم و قبل از اينكه كس ديگه اي كلاهو بذاره سرش بندازمش تو آتيش تا بسوزه و جزغاله بشه.

بسوزه و بوي دودش تمام كسايي رو كه مسحور قدرتش شدن از خواب بيدار كنه. بسوزه و بوي دودش تمام كساني رو كه ازش ستم كشيدن خوشحال كنه.. اينقدر خوشحال بشن كه بپرن اينور و اونور و طلسم فشفشه از چوبشون بيرون بزنه!!

ولش كن ديگه خيلي حرف زدم.. همين..

آهان يه چيزي.. چندتا بمب كود حيواني هم برات ضميمه ي اين نامه كردم.. فكر كنم خيلي دوست داشته باشي چندتاشونو طلسم كني كه مو روغني رو تعقيب كنن!!

پرفسور فيليوس فليت ويك، استاد درس طلسمهاي جادويي و سرپرست گروه ريونكلا!

[/spoiler]

با يك ضربه ي چوبدستي كاغذ پوستي جمع شد و در يك پاكت قرار گرفت. در پاكت هم به سرعت بسته شد و با دقت تمام مهر و موم شد.

- پرفسور؟
- اوه ..آورديش پسرم.. خيلي ممنون.. بيا كلاغ كوچولو بيا.. بايد يه پرواز نسبتا بلند داشته بشي... خيلي هم از تو ممنونم كه زحمت كشيدي اين پرنده ي شيطون رو پيدا كردي.. آخه مي دوني خيلي نا آرومه هركسي نمي تونه نگهش داره.. مي دوني من از جفدها خيلي خوشم نمياد.. به نظرم هوش لازم براي يه پرنده ي دست آموزو ندارن.. كلاغها خيلي بهترن.. مي دوني كه اونا باهوش ترين پرنده هستن.. فقط يه ذره گاهي وقتا خشنن.. ممكنه يه جوري گوشتو نوك بگيرن كه كنده شده.. اتفاقا به نظر من اين هم يه جنبه از هوششونه كه مي فهمن كي دوسته و كي دشمنه.. و خلاصه اينكه من هميشه نامه هامو مي دم به اين كلاغه زيبا... اسمش هاگينه.. برادرم هم يكي از همينا داره.. اون اسمش مانينه..

در طول اتاق قدم مي زد بدون اينكه بدونه براي چي! همونجور كه با گامهاي كوچك و سريع در طول اتاق بالا و پايين مي رفت تند تند حرف مي زد. از قيافه ي مبهوت پسرك هم كاملا معلوم بود كه هيچي از حرفاي استادش نفهميده..

- الان هم يه نامه نوشتم كه زحمت بردنشو بايد هاگين بكشه.. فكر كنم لازم بود كه اين نامه رو بنويسم.. خب مي دوني ..خيلي ضايعست كه چند نفر همش بخوان بزنن تو سر و كله ي همديگه.. ديگه خيلي خسته كننده مي شه.. هر چيزي هم يه حدي داره.. نه اين اونو قبول داره و نه اون اينو.. دليليشم اينه كه هيچكدوم نمي خوان حرف همديگرو بشنون..بهش چي ميگن؟.. همم.. اهان.. بايد بشينن و سنگاشونو با هم وا بكنن و گرنه تا قيام قيامت همه چيز ادامه پيدا مي كنه و اين بگو و اون بگو و وايي.. دير شد..بايد زود اين كلاغه خوشكلو پر بدم.. دست تو هم درد نكنه آقاي ويزلي..

دوان دوان در حالي كه كلاغ سياه را بر روي شانه اش حمل مي كرد از دفترش خارج شد ولي گويا دانش آموز هنوز هم گيج بود.

- هي پسر جون ..همونجوري مي خواي اونجا بموني؟.. من مي خوام در دفترمو قفل كنم ..اينجوري فكر كنم اون تو محبوس ميشيا.. اوه ..خداي من .. سرو كله زدن با بقيه ي گروهها خيلي سخته..
.
.
.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[img align=left]http://panmedi.persiangig.com/DA/Modereator.p
Re: خداحافظ وزير!!!
ارسال شده در: دوشنبه 18 آذر 1387 13:07
نمایش جزئیات
آفلاین
هوا سرد بود. شال گردن ارغوانی اش را دور گردنش پیچانده بود دستهایش را توی جیب کتش فرو برده و بی هدف راه میرفت. صدای بی معنی لخ لخ کردن قدمهایش، روی سطح خاکستری پیاده رو شنیده میشد.

همهمه ی عجیبی از آن حال و هوا خارجش کرد. سرش را بلند کرد و غوغای حاضرینی که جلوی درب ساختمان عظیم وزارت جمع شده بودند، متعجبش کرد. دلش هری فرو ریخت؛ چه اتفاقی برای آل سوروس پیش آمده بود؟ مدتها میشد که از حال و روزش بی خبر مانده بود.

دلش برای آن خاطرات خوب و کل کل های نوپای میان سازمانی پر کشید...افسوس!!
مشغله ایی که در شهر لندن داشت، او را از همه جدا کرده بود. از تاریخ هم همینطور!! امروز چندم سپتامبر بود؟ یادش نمی آمد...

باد سردی وزید و برگ خشکی که از شاخه جدا مانده بود، به صورتش برخورد کرد. گامهایش را تند کرد و به خیل جمعیت نزدیک شد...

چه اتفاقی افتاده بود؟ پوسترهای متعدد و رنگارنگی از هوکی و آندوران و پیوز و مری، انتخابات دوره ی جدید را به یادش آورد. آه! انگار همین دیروز بود که وارد دیاگون شده بود. همین دیروز و پریروز و دلش سخت فسرد مثل همان برگ پاییزی...

تا آنجا که میتوانست میان پوسترها جستجو کرد...نه! آرشام نیست. چر... آخ!!!
جادوگر جوان شنل پوشی تنه ایی به او زد و خود را از میان جمعیت بیرون کشید؛ به چهره اش دقیق شد.
فریاد زد: جیمز

جیمز با خشمی که در چهره اش جا خوش کرده بود به او خیره شد. عاقبت او را از میان انبوه ریش و موهای آشفته بازشناخت و چهره اش از هم باز شد. دئشتانش را گشود و کورمک را سخت در آغوش فشرد.

- هیچ معلوم هست کجایی؟ دیگه از برگشتنت قطع امید کرده بودم. اینجا همه چیز عوض شده. اگه بدونی چه اتفاقایی افتاده.

و ردی از خشم چشمانش را تیره تر کرد. دستش را بر شانه ی کورمک قرار داد و از جمعیت دورش کرد. زیاد دور نشده بودند که صدای خشنی به گوششان خورد. تد تا به آنها برسد با صدای بلندی شروع به حرف زدن کرد:

- جیمز؟ کجایی؟ بیا بریم؛ اینجا موندن هیچ فایده ایی نداره! به ریش مرلین که من هرگز...کورمک!!!

- چرا اینقدر پریشونید بچه ها؟ اتفاقی برای آل افتاده جیمز؟

- هیچی از گریفیندور مک! هیچی! هاگوارتز توی دنیای جادوگری منسوخه! انگار جنگ بین محفل و مرگخواراس! باورم نمیشه!

- من و جیمز هم کاندید شدیم. باورت میشه مک! ما رو رد کردن!! جیمز رو... باورت میشه؟

لحظاتی به سکوت گذشت. از ساختمان وزارت فاصله گرفتند. همهمه ایی که برای مشنگها مثل راهپیمایی یکی از گروه های عجیب و غریب جامعه می مانست. و کورمک هنوز به حال و هوای آرام آن زمان جامعه ی جادوگری و یکرنگی جادوگران می اندیشید و پا به پای جیمز و تد به میخانه ی دیگ سوراخ رفتند تا فارغ از همه ی این ماجراها نوشیدنی آتشین بنوشند. و همانطور که میرفتند این کلمات بر لبش جاری شد:

دوست نادیده ی معصوم و آرامم!
وقتی که رفتم، وقتی که رفتی!
تمام شبانه های پر هیجان دنیای جادوگری،
تمام جنگ ها و دوستی ها،
با تمام وسعتشان به پایان رسید و این همه
همتای معصومیت چشمان تو نشد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط كورمك مك لاگن در 1387/9/18 13:14:43
ویرایش شده توسط كورمك مك لاگن در 1387/9/18 14:22:20
در كنار درياچه ي نقره ايي قدم ميزنم
و با بغضي که مدتهاست گلويم را ميفشارد، رو به امواج خروشانش مي ايستم
و در افق،
طرح غم انگيز نگاهش را ميبينم،
كه هنوز هم اثر جادويي اش را به قلب رنجورم نشانه ميرود..
كه هنوز نتوانستم مرگ نا به هنگام و تلخش را باور كنم..
كه هنوز بند بند اين تن نا استوار به نيروي خاطره ي لبخند اوست كه پابرجاست..
با يأس يقه ي ردايم را چنگ ميزنم و در برابر وزش تند نسيم،
وجودِ ويرانم را از هر چه برودت و نيستي حفظ ميكنم..
از سمت جنگل ممنوعه، طوفاني به راهست
و حجم نامشخصي از برگ و شاخه ي درختان مختلف را به اين سو ميآورد..
اخم ميكنم تا مژگانم دربرابر اين طوفان،
از چشمان اشكبارم محافظت كند..
شايد يك طوفان همه ي آن خاطره ي تلخ را از وجودم بزدايد..
Re: خداحافظ وزير!!!
ارسال شده در: سه‌شنبه 21 آبان 1387 19:48
نمایش جزئیات
آفلاین
یک روز گرم تابستان، هوای شرجی شمال

برای بار سوم بود که کتاب7 رو میخوند، دیگه داشت چشماش در میومد. روزی که رتبه ی کنکورش اومد، دیگه تصمیم گرفته بود کتاب 7 رو دانلود کنه و بخونه . 3 روز طول کشید تا تونست کتاب رو تموم کنه.

3 روز پشت صفحه ی مانیتور...دیگه حالی برای انتخاب رشته هم نداشت.

والان 1 سال از همان موقع میگذشت. بار دیگه کتاب رو خونده بود.هنوز براش تازه بود.

نکته ی عجیبی تو ذهنش مونده بود: زندگی و نیرنگهای آلبوس دامبلدور...

چه اسم جالبی...ولی هیج جا در سایت چیزی در این مورد ندیده بود. پشت پی سی پرید و تایپ کرد:

درخواست تایید تاپیک زندگی و نیرنگهای آلبوس دامبلدور!

دنیس در جواب نوشت:

نقل قول:
سلام دوست عزيز سوژه اين تاپيك قبلا توسط وزير داده شده بود كه بنده در جريان بودم كه الويت رو به ايشون ميدم چون خيلي زودتر از شما مي خواستن اين تاپيك رو در انجمن محفل ققنوس بزنن! بهتره با همديگه يه صحبتي من باب اين تاپيك بكنيد


هوم! تو ذوق اش خورده بود. مسنجرش دیرنگی صدا زد!

albus potter!

این دیگه کیه تو این هیری ویری! لابد وزیره! وا چه حرفا!

اما خود وزیر مردمی بود. همان کسی تا به حال از لجاجت های کلاه بازی و لوگو بازی اش حالش به هم میخورد. شاید یه بچه سوسول بود.

در مسنجر:

آسپ: ببین ! قبل از این که تو به فکرت برسه، من بهش فکر کرده بودم.حتی با محفلی ها هم برنامه اش را داشتم که بعد از زدن بریزیم توش بترکونیمش!

ریگولس: باشه قبول! همین که دنیس گفت، فکر کردم شاید قبل از من به ذهن یه نفر دیگه رسیده باشه...باشه! ولی من تاپیک رو بزنم؟ آخه من درخواست دادم!

آسپ: آخه چه فرقی میکنه؟

ریگولس: چون من معتقدم میتونه رنک بهترین ایده رو بگیره! و این ایده هم که خیلی توپه! اگه اجازه بدی ، من این تاپیک رو بزنم.

آسپ: یعنی تو برای یه رنک میخوای تاپیک رو بزنی؟؟؟

........چند دقیقه ی بعد بعد از یک دوئل نفس گیر!

ریگولس : باشه ! از اول هم گفتم که ممکنه کسی قبل از من به نظرش رسیده باشه، پس باشه تو بزن چون خیلی بهتر میتونی مدیریتش کنی!


یک ماه بعد: چت باکس:



ریگولس بلک: وزیر مردمی آن شد:
بارتی کراوچ: برای وزیر بقل میذاری ریگووولی؟
ریگولس بلک: به ریش مرلین که گول خوردم. تو مسنجر آسپ منو خفت کردم ،
ریگولس بلک:گفت تو چتر باکس برام یه بقل بذار...یه کیسه گالیون هم داد دستم!
آلبوس سوروس پاتر: ای ریگولوس بی چشم و رو!
ریگولس بلک: ریگولـــــس صحیح است!

چند روز بعد: یاهو مسنجر

پژمان: ببین،یه سوال داشتم: تو ،تو این سایت چند تا دوست داری؟
شهاب: نمیدونم...زیاد نیست..من دو سال نبودم، خیلی ها از اون وقت رفته اند.
پژمان: حالا چند نفر ازشون مونده اند؟
شهاب: هوم! چو چانگ. ایگور کارکاروف.بارتی کراوچ. از وقتی هم برگشته ام: نارسیسا مالفوی. سوروس اسنیپ .بلاتریکس لسترنج...هوم! چطور؟ کمه؟
پژمان: نه! تعدادش مهم نیست ! یعنی با هاشون صمیمی هستی؟ هر مشکلی برات پیش بیاد ، بهشون میگی؟ مثل دو تا دوست؟
شهاب: هوم! آره...آره دیگه! دوستای صمیمی من هستند خب! حالا چطور مگه؟
پژمان: هوم؟ هیچی..همینطوری...*


چند دقیقه ی بعد:

پژمان: راستی ببین من ازت دعوت میکنم که به ارتش وزارت ملحق شی. من پست هات رو خوندم . خیلی خوب مینویسی!
شهاب: هوم! نه! من دیروز درخواست مرگخواری داده ام! ممکنه تایید شم.
پژمان: هوووم! پس از این به بعد من و تو با هم دشمن هستیم!
شهاب: هان؟
پژمان: تو از این به بعد مرگخوار میشی و من هم وزیرم! پس دشمن هستیم!
شهاب : بابا بیخیال ! ما با هم دوستیم!

حدودا دو هفته بعد بود که پژمان صندوق دریافتش رو باز کرد. یه پیام شخصی از شهاب داشت:

نقل قول:

زنديگي و نيرنگهاي دامبل

گه واقعا فكر ميكني كه من بايد اين تاپيك رو بزنم ، من شرايطش رو تا نيمه ي مهر ندارم.
اين دوره از مسابقات بهترين هاي سايت رو بيخيال ميشم(ببخشيد ولي برام خيلي مهمه كه اين تاپيك بهترين جايزه رو ببره) تا نيمه ي مهر فكر هاتو بكن ببينيم كه اون موقع كي ميتونه اين تاپيك رو بزنه.

پس تا اون موقع باي


فرداش شهاب پیامی از پژمان داشت:


نقل قول:

شهاب من خیلی وقته می خوام اون تاپیک رو بزنم ولی نمیتونم. سخته واسم. از وقتی تو اون درخواست رو توی لندن و دیاگون دادی دیگه اون تاپیک رو حق خودم نمیدونستم. امممم...هرچی فکرش رو می کنم می بینم نامردیه من بزنم. یک هفتست می خوام بزنم همش ناراحت میشم. به نظرم رفاقت و دوستی ها خیلی بیشتر از یک تاپیک ارزش داره. خودت تاپیک رو با اسم خودت بزن. هیچ اسمی هم لازم نیست از من بیاری. فقط خودت تاپیک رو بزن.



اینطور شد که ریگولس بلک ، با احترام تمام نسبت به آلبوس سوروس پاتر، روی دگمه ی عنوان در محفل ققنوس کلیک کرد.

ولی هم آلبوس سوروس پاتر، دوست بزرگش، رو در پست اول آورد و هرجای دیگه هم که بحث تاپیک شد، گفت که این ایده ی مشترکشون بوده....

و هرجای دیگه هم که باشه داد میزنه:

پژمان یکی از دوستان خوب من در این سایت شد!
امروز روزیه که میگم یه اسم دیگه به اون 6 نفر اضافه شده و به دوستی با اون اسم افتخار میکنم.

*هیچ وقت نفهمیدم چرا اون سوال رو ازم پرسیدی؟؟؟
** همه ی دیالوگ ها با در نظر گرفتن مقداری خطا ، دقیقا نقل شده اند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریگولس بلک در 1387/8/21 20:01:08
اینم طاخچه ی افتخارات... ریا نشه البته!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: خداحافظ وزير!!!
ارسال شده در: دوشنبه 20 آبان 1387 18:48
نمایش جزئیات
آفلاین
یه فلش بک از پست پیوز رو می خوام بنویسم :دی
______________________________________

نقل قول:
با این خاطره بلافاصله بارتی را به یاد آورد . یا همان گیلدروی ... دوستی ها و دشمنی هایش را ... تاپیک هایش را ...

در راه خروجی وزارت ، دوباره به فکر دوستی ها و دشمنی هایش با بارتی یا همان گیلدروی افتاد . هیچ وقت آن زمان که الیور وود ، بارتی را برای همکاری به وی پیشنهاد کرده بود را فراموش نمی کرد . کارهایی که با هم و بر علیه هم کردند .




... تازه شروع به کار کرده بودم . با اینکه می دونستم وقت زیادی نداره اما از الیور خواستم که برای راه اندازی دوباره ی اوباش بهم کمک کنه . بهم بارتی کراوچ رو معرفی کرد ...

کمی با بارتی آشنا شدم و پس از چند بار صحبت کردن قرار شد که با هم اوباش رو راه بندازیم و من بشم رئیس و اونم بشه معاونم . مایه ی خوشحالیم بود ... ما با هم قرار کردیم که تا آخرین لحظه با هم بمونیم و از همدیگه جدا نشیم . قرار شد به محض رفتن من اون بیاد جای من و رئیس بشه و حتی الانم که معاونه ، یه معاون تام الاختیار باشه و در واقع مثل من رئیس باشه . رنک ساختیم و عضو جمع کردیم و با هم همکاری کردیم .
اما همه چیز آنطور که ما می خواستیم پیش نمی رفت ، من نمی تونستم به قولی که داده بودم عمل کنم . نمی تونستم بارتی رو به جای خودم بیارم ... حالا که وزیر شده بودم و پیوز برگشته بود ، باید اونو رئیس اوباش می کردم ؛ مجبور شدم قولمو زیر پا بذارم ... بارتی هم استعفا داد .


مدتها گذشت و ما با همدیگه صحبت می کردیم و هنوز هم بهترین دوستای همدیگه بودیم . اما حالا من و اون رغیب (؟!) همدیگه شده بودیم . در یک نظر سنجی ، رنک سال !!!
همه می گن من تقلب کردم ، اما من باید بگم که همه چیز زیر سر ماندانگاس فلچر بود که می خواست نشون بده هنوز هم روی سایت قدرت نفوذ داره و با اینکه بلاک شده می تونه یه رنک رو واسه یه نفر بگیره و من با کمک های اون رنک سالو از دست بارتی قاپیدم و این نقطه ی عطفی بود برای جدایی ما از هم .


بارتی از وزیر شدن من ناراضی بود . دوست داشت پرسی وزیر بشه ... منو لایق وزارت نمی دونست ، شاید چون یه عضو تازه وارد بودم و یکی دو بار سر موارد مختلف مثل اوباش نتونستم رو قولم بمونم و یا رنک سالو از دستش قاپیده بودم .
اونجا بود که شروع کرد به مخالفت با من . منم ازش کم نیاوردم و هر جا که می شد ضد اون پست می زدم . ما از سوژه های همدیگه استفاده می کردیم و سعی داشتیم همدیگه رو خراب کنیم . تعداد نظرات بارتی ، لوگو گفتن من به لِگو ، ارزشی خوانده شدن بارتی ، بوقی بودن من ، پاک کردن پستای بارتی توسط من و ...

ما لحظه به لحظه با همدیگه بیشتر مخالفت می کردیم و بیشتر بر ضد همدیگه کار می کردیم . اما من یه وزیر بودم و از سران محفل هم بودم . اما اون چی ؟ هیچ جا رو نداشت ، فقط اینکه جزو سران اسلیترین شده بود که یه چیز کاملا مزخرف بود .


گذشت و گذشت . پیتر چند بار سعی کرد ما رو اشتی بده ، اما ما اختلافاتی با هم داشتیم . تا اینکه سعی کردیم با هم بهتر بشیم ... جیزی به پایان وزارت من نمونده بود . ازش خواستم که بیاد و تو کادر من باشه و اونم قبول کرد .
با همدیگه در مورد سوژه هایی که می تونستیم بدیم صحبت کردیم و برنامه ریزی کردیم . ولی حیف که تو این روزای آخر نتونستیم عملیشون کنیم ... حیف ...



... ما یه زمانی بهترین دوستای همدیگه بودیم و حالا شاید به زور دو تا دوست معمولی ... چند روزیه که ندیدمش و اون هم نیومده که به من بگه خداحافظ وزیر !!! ولی شاید بیاد و بگه . شاید هنوز قطره ای از دوستیمون در وجودش مونده باشه ...




ناگهان بارتی به صورت ژانگولریسمی جلوش ظاهر می شه و می گه : آل سو ! یادش بخیر ، یه زمانی چقدر با هم دوست بودیم این آخریا سعی کردم کمکت کنم ، سعی کردم تو وزارت پست بزنم و ... خداحافظ !!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: خداحافظ وزير!!!
ارسال شده در: دوشنبه 20 آبان 1387 16:49
نمایش جزئیات
آفلاین
از روی صندلی اش بلند شد. دستی به کلاهش کشید و به فکر فرو رفت. به فکر انتخابات وزارت ، روزی که هرگز حتی تصور کاندید شدن هم برایش خنده دار بود . روزی که به پیشنهاد دوستش ، گلگومات فقط ، فقط و فقط کاندید شده بود ، دوستش ... ؟!

به یاد آورد که با او عهد کرده بود هرکدام انتخاب شدند تا آخرش پشت دیگری باشند. دوستش ... !

نمیخواست به یاد بیاورد . با خودش به روز های دوستی اش با گلگومات فکر میکرد ، به روز های معاونت گلگومات و بعد ... اون استعفای ناگهانی ...

و او زیر قولش زده بود ... قولی که داده بود ... که پشتیبانش باشد ... تا آخر .. !

ارتش وزارت را به یاد آورد ، آنیتا که رهبری ارتشش را بر عهده گرفته بود. چشمش به تکه ای شکسته از رنک ناظرماه روی میزش افتاد و لبخند محزونی زد. آنیتا با مدیر شدنش ارتش را رها کرده بود ، گرچه هیچوقت بر ضد او کاری نکرد ، اما خوب ... ارتش هم آنطور که باید عمل نکرد ... چرا ؟ کارشکنی از جانب که بود .. ؟

مشکل محفل را به یاد اورد. آیا کارشکنی از محفلی ها بود ؟ وقتی بیشتر فکر کرد دلیل دعوا را به یاد آورد. وقتی با تمام وجود تلاش میکرد محفل را به جلو براند ، وقتی سعی داشت آنها را برای عظیم ترین حمله به خانه ریدل آماده کند ، درست در همین موقع آنها بر ضدش به پا خاستند ؟ ... آیا این انصاف بود ؟ ...

به یاد آورد که باز هم در انتخابات ترین ها به عنوان جادوگر ماه انتخاب شده بود ، نگاهی به دیوار سمت راستش کرد ، رنک هنوز روی دیوار میدرخشید ... از خود پرسید اشکال کارش کجا بوده ؟ او رنک را گرفته بود چون خوب عمل کرد ، چون وزارت را بدون اشکال نظارت کرد ، چون تاپیک های وزارت در مدت وزیر بودنش از پرطرفدارترین تاپیک های سایت بود ، چون نود درصد سوژه های طول وزارتش پیرامون آسپ میچرخید ! چون سوژه ساخته بود ... چون خوب بود !

رنک را گرفته بود چون لایقش بود ... شک داشت ! ... اگر لایق بود پس چرا امروز چنین احساسی میکرد ؟ چرا حس میکرد هیچ کاری نکرده و میرود ؟

اندکی بعد از دعوای محفل را به یاد آورد. وقتی که دنیس اسم پیوز را برای نظارت هافل پیشنهاد داده بود ...

فلش بک

- آلبوس تو مگه معاون نمیخوای ... خوب من هستم ! نمیخوام دوباره درجا بزنم ، حالا که دارم پیشرفت میکنم بهم فرصتش رو بده !

- تو رو در نظر خواهم گرفت ...

لحن آلبوس سرد و گزنده بود ... پیوز دلسرد شد ... طمع نظارت نداشت اما ...

پایان فلش بک

با این خاطره بلافاصله بارتی را به یاد آورد . یا همان گیلدروی ... دوستی ها و دشمنی هایش را ... تاپیک هایش را ...

دستش را بالا برد و باردیگر لبه کلاه را لمس کرد ، آرام گرفت و سرانجام آن را از سرش جدا کرد ... حس رهایی میکرد ، چیزی شبیه پرواز ... چیزی شبیه باز شدن بندهایی نامرئی. کلاه را آرام روی میز گذاشت ... دستش به رادیو کهنه دفترش خورد و خاطره تلخی را باز به یاد آورد ...

صدای رادیو وزارت در گوشش میپیچید ، صدایی که شاید ماه ها پیش گوش داده بود اما هنوز زنده بود : اندر احوالات وزارت آلبوس سوروس پاتر - به قلم هوکی ...

به خودش به این ماجرا فکر میکرد :
نقل قول:
Albus Potter:باورم نمیشد میلاد این کار رو بکنه


باورش نمیشد که گلگومات زیر قولش زده بود ... شاید ... فقط شاید ... نمیخواست فکرش را بکند ...

به یاد تشکیل کادر جدیدش افتاد و باز پیوز ...

نقل قول:
Albus Potter: میخوام یک کادر قوی تشکیل بدم
Peeves_wizard: اگر منظورت منم باید بگم دیگه نمیخوامش
Albus Potter: حتی معاونت ؟ تو رئیس اعمال قوانین نمیشی معاون میشی ...
Peeves_wizard: وقتم تنگه ... نمیگم نمیتونم ... نمیخوام !


چه شد که پیوز قبول کرد ؟ خودش هم درست نفهمیده بود ... این روح همیشه پر از تناقضات بود ! وقتی پیوز معاون وزیر شد انگار دنیا زیر و رو شده بود ... انتخابات نزدیک و انتقاد ها زیاد ... !!!

استعفای بلاتریکس را به یاد اورد :
نقل قول:
Albus Potter (10/25/2008 06:54:59 È.Ù): اون خیلی نامرده..خیلی! تف هم دیگه جلوی پاش نمیندازم...


و بعد باز به یاد پیوز افتاد ، حرف هایش ، کمک هایش و اینکه حالی اش کرده بود که بلا هم اونقدر ها گناهکار نیست ! او فراتر از یک معاون بود ... یک مشاور عالی !!!

کیفش را برداشت. کتش را روی بازویش انداخت.

فلش بک

- پیوز تو چته ؟ این روزا اعصابت خیلی خورده !

- فشار انتقاد روم خیلی زیاده ! با اینکه میدونستم معاونت تو این اثر رو داره اما بازم دارم کم میارم ! دیشب میخواستم استعفا بدم ! اما نتونستم تنهات بذارم ! همه میگن استعفا بده و وقتی قبول نمیکنم بهم اتهام عشق نظارت رو میبندن ! تو نمیفهمی آلبوس ... توی سایت خراب شدم ! اعصابم رو ریخته به هم ...

- واقعا نمیدونستم اینطوری میشه پیوز نقل قول:
Albus Potter:خیلی روح بزرگی داری سهراب
Albus Potter: منظورم اینه که روح بزرگی هستی


پیوز خندید ...

پایان فلش بک

دستش درون موهایش کشید و به سمت در خروجی دفترش گام برداشت. در باز شد. روحی در آستانه در بود ... یک لحظه احساساتش از اختیارش خارج شد ، اشک روی صورتش جاری شد ...

پیوز در آستانه در لبخند زد ، گفت : خوب آره ... شخصیت خودم رو توی سایت خراب کردم ، زیر فشار انتقاد له شدم و برای هافلپاف کم گذاشتم ... خیلی نیست !؟

آلبوس با یک حرکت کتش را روی دستش حرکتی داد و کیفش را به دست دیگرش داد و به سمت در رفت. در آخرین لحظه برگشت و نگاهی به پیوز کرد ، چشمانش خیس بود :

نقل قول:
Albus Potter (11/08/2008 09:46:13 È.Ù): بابت وزارت ممنون...خيلي مردي سهراب...تا بعد


پیوز لبخند زد ... وقتی در بسته شد فقط توانست فریاد بزند :


خدانگهدارت باشه رفیق

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر تغییر اندازه داده شده






A Never Ending Story ...
Re: خداحافظ وزير!!!
ارسال شده در: دوشنبه 20 آبان 1387 09:02
نمایش جزئیات
آفلاین
انتخابات چند روز دیگه شروع می شد و دعوا بر سر این بود که کی کاندید بشه؛
باید کسی کاندید می شد که بتونه رای بیاره ولی یه تازه وارد می تونه کاندید بشه، کسی که هیچ پستی نزده و فقط معاون شهردار بوده می تونه این مهم رو انجام بده.

... فکری کرد و خواست شعار بده، بعد با خودش گفت نه شعار خوب نیست من باید بگم:« مردم من از همجنس و همدرد های شما هستم.»

معاون شهردار بودن هم می تونست به بهونه ای باشه که فعالیت کرده. پس خودشو به کوچه علی چپ زد و شعار داد.

آهای مردم من همجنس شما هستم منم فقیرم به معاونینم هیچ مزدی نخواهم داد، به من رای بدید من درد شما رو می فهم.

هیچ کس به فکر وزیر قبلی نبود که انگار روزی در این سایت گه گاهی وارد شده و خود نمایی میکرد
بعضی ها می گفتن اصلا وزیر خوبی نبوده اگه وزیر خوبی بود که می موند.
بعضی ها هم می گفتن وزیرش خوب بود اطرافیانش خوب نیودن
بعضی ها هم به فکر قدرت طلبی و سوء استفاده از وزیر بودن.

چرخ روزگاره دیگه نمی شه کاریش کرد. باید وزیر تعویض می شد و باید به فکر انتخابات وزیر بعدی بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
من برگشتم
Re: خداحافظ وزير!!!
ارسال شده در: یکشنبه 19 آبان 1387 23:58
نمایش جزئیات
آفلاین
و - ز - ی - ر

داشت در راهروی وزارتخانه قدم میزد و به در و دیوارهای ساختمان نگاه میکرد ، کلی خاطره ... فوق العاده زیبا بود ، جایی که فراموش نمی‌شد !

روزی که برای ورود به این ساختمان از طرف بهترین دوستانش که همان مردم بودند انتخاب شده بود ، علی رغم مخالفت دیگران ، هیچ گاه فکر این را نمی‌کرد که روزی بایستی این مکان را ترک کند ... نفر بعدی حتماً تمام این اسلوب را تغییر خواهد داد ... شاید این ساختمان را بکوبد و دوباره بسازد ، مثل خودش که این کار را کرده بود ...

آری ... خودش نیز این کار را انجام داده بود ، اصلاً اینجا همان طور که مکانی برای ساختن بود ، به همان اندازه نیز مکانی برای از بین بردن بود ... می‌سازیم که بکوبیم ... می‌کوبم / می کوبی / می‌کوبد / می‌کوبند و اما میسازم / نمیسازی / میری / تنها میشم / اعتراض میکنی / اعتراض میکنن / برکنار میشم / سر جام میمونم / ولی داغون میشم ...

کمی با خود اندیشید :

اصلاً فکر کنم این گیلدی بود که این ساز و کار رو شروع کرد ، خودش اومد چند تا چیز رو ساخت اما چه فایده وقتی داشت میرفت من کنارش بودم ، خودم شنیدم که داشت می‌گفت :


به سرم پناه آوردی ، من رو از ریشه سوزوندی ...
تازه جون گرفته بودم ، رفتی و پیشم نموندی ...
بزار این شبای آخر ، که برات ترانه میگم ...
بدونی که ضربه خوردم ، حالا یه آدم دیگه ام ...
میدونم دیگه نمیخوای منو ...
آروم آروم دارم از یادت میرم ...
به مرلین قسم میخوام بدونی ...
بی تو ، تو تنهایی خودم میمیرم !


کمی در جای خود جا به جا شد ، گیلدی آنچنان که باید برای وزارت کارا نبود ، هیچ کس آن طور که باید از رفتنش ناراحت نشد ، پس او معیار خوبی برای مقایسه با خودش نبود ... برای همین کمی در اندیشه هایش جلوتر آمد :

دراکو چی ؟ یعنی اونم باید دقیقاً مثل بقیه میرفت ؟ چرا نتونست به اینجا بچسبه ؟ یعنی چطور شد که نخواست دیگه به وزارت و ساختمونش وفادار بمونه ... اونم مثل بقیه هر چقدر خواستیم بمونه افاقه نکرد ...


رفتی بی تو من مثل شیشه ام ، میشکنم طاقت ندارم ...
تک درختی بی خاک و ریشه ام ، تو خزون کردی بهارم ...
بیا تا جون بگیره ریشه ام ، تو برم گردون محالم ...
من هنوزم مثل همیشه ام ، جز تو هیچ کس رو ندارم ...
قلبم رو داغون کردی ...
وای اگه برنگردی ...
وجود من میمیره ...
ووووای چه دردی !



معیار نباید از خود فرد بالاتر باشه ، کمی این جمله را برای خود مزه مزه کرد ، پس با این اوصاف دراکو نیز برای او قابل قیاس نبود ، افراد دیگری نیز برای مقایسه بودند ، اما کالین بهترین معیار برای سنجش بود . پس باری دیگر تعمق کرد :


خودشه ... کالین کسی بود که همه علیه بی لیاقتیش و کار نکردنش ازش شکایت کردند ، آخه کسی که یه مدت زیادی سایت نمیاد که نمیتونه یه جایی مثل وزارت رو بچرخونه ، شاید همین اعتراضای بسیار بود که موقع رفتن به تک تک ستوهای وزارت دست میکشید و می‌گفت :

میدونستم عزیزم ، یکی از همین روزا ...
ما رو از هم میگیره ، این دوستای بی وفا ...
اگر میدونستم عزیزم ، قسمتمون میشه جدایی ...
دنبال رد تو میرفتم تا بدونم که کجایی ...
اگر میدونستم زمونه ...
با من و تو نامهربونه ...
نمیزاشتم حتی یادت ...
توی خاطرم بمونه ...



اما باز هم به بن بست خورد ، کالین هم از جایی ضربه خورد که داخلی نبود ، پس او نیز نمیتوانست زخم داخلی او را درمان کند ... شاید اصلاً زخم او قابل درمان نبود ؟!!

اکنون نوبت آن رسیده بود ، او به انتهای راهرو رسیده بود و بایستی از در خارج میشد ، لحظات آخر جدایی شاید بدترین لحظات بود ، کسی به سرعت نزدیک شد و گفت :

- اوهوی ببینم خودت داری میری ، چرا کلاه وزارت رو میبری؟

سپس به سرعت من را از روی سر او بلند کرد ! پس برای آخرین بار گذشته را برای خود یادآوری کرد ...

هی ... آسپ هم داره میره ، او که خوب و یا بد با وجود تمام مخالفاش خیلی به من وفادار بود و هیچ وقت من رو تنها نذاشته بود ... هیچ وقت آن شعری رو که برام میخوند رو یادم نمیره !

تو فرق میکردی واسه من ، با همه ...
واسه اینه که میمردم واسه تو ...
توی نگاهت ، یه حس غریبی ...
می‌گفت که دارم می‌شم مالک تو ...

واسه اینه که میمردم برا جلات ...
واسه اینه که میمیرم واسه نگات ...
واسه اینه که همه وجودم شده بودی ...
نزار بمیرم تو حسرت نگات ...



اما منم ، هر طور که شده به همشون کمک کردم ، اما هیچ کدوم درست و حسابی نتونستن درک کنن که این منم که وزارت رو میچرخونم و آنها هیچی نیستن ، برا همین باید اینجا رو ترک میکردن ...

حالا من موندم و ... ؟!!! تنهایی ؟!!! اوه نه یکی داره از اینطرف میاد ، شاید به کلاه و وزارت علاقه داشته باشه ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خداحافظی در اوج یا خروج فوج فوج... مسئله این است!
Re: خداحافظ وزير!!!
ارسال شده در: شنبه 18 آبان 1387 19:06
نمایش جزئیات
آفلاین
بعد از مدتها انتظار وزیر سحر وجادو از وزارت بیرون اومد من(منظور خودمم اینقدر نگید این من تو پستات به کی بر می گرده هرجا تو پستام من دیدی منظورخودمم) فوری پریدم جلوش هر چی صداش کردم نشنید مجبور شدم از پاترونوس استفاده کنم تا بفهمه منم اینجام،به سمتم اومد منو از رو زمین بلند کردو رو شونش گذاشت و گفت:
_"سلام آرنولد عزیز حالت چه طوره خیلی وقته ندیدمت کجایی چه کار می کنی؟"
_"سلام جناب آقای البوس سوروس پاتر خیلی منتظرت بودم شنیدم قرار یکی دیگه وزیر شه"
_"اولا مگه قرار نبود منو ال صدا کنی. دوما آره خسته شدم به هیچ کاری نمی رسم همه هم ازم توقع دارن.قرار رای گیرشه از بین کاندیدا ها یکی انتخاب شه"
_"تو نظرت چیه کیو انتخاب می کنی؟ من که به هوکی رای می دم"
_"دوباره تالار پرستیت گل کردا"
_"نه به نظر من هوکی گزینه ی مناسبیه نه فقط به خاطر تالار نیست تو به کی رای میدی؟"
_"عمرا به تو نمی گم بعد از انتخابات می فهمی"
منم دیگه اصراری نکردم.تا به خونه برسیم کلی با هم گپ زدیمو خاطره تعریف کردیم(چون خیلی طولانیه ازش صرف نظر می کنم)
------------------------------------------------------------------------
کلا آسپ عزیز این پستو با کلی آرزوهای خوش برات زدم امیدوارم بعد از این یه نفس راحت بکشی از دست این کارمندای وزارت مشتاق دیدار خدانگهدار

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

یادش آمد که در آن اوج سپهر
هست پیروزی و زیبایی مهر

فر و آزادی و فتح و ظفر است
نفس خرم باد سحر است

دیده بگشود و به هر سو نگریست
دید گردش اثری زاین ها نیست

بال برهم زد و برجست از جا
گفت کای دوست، ببخشای مرا

سال ها باش و بدین عیش بناز
تو ومردار، تو و عمر دراز

من نیم در خور این مهمانی
گند و مردار تو را ارزانی

گر در اوج فلکم باید مرد
عمردر گند به سر نتوان برد

شهپر شاه هوا، اوج گرفت
زاغ را دیده بر او مانده شگفت

سوی بالا شد و بالا تر شد
راست، با مهر فلک هم بر شد

لحظه ای چند بر این لوح کبود
نقطه ای بود دگر هیچ نبود