خبرنگار در میان شلوغی پیش می رفت تا یک گزارش جنجالی از اهدای زمین های یک متری با اقساط نود و نه ساله از طرف وزیر، به محفلی های ایثارگر،آزاده،شهید... تهیه کند.
در ابتدای ورود چشمش به تابلویی افتاد که شرایط ثبت نام در آن نوشته شده بود:
-داشتن حداقل 20سال سن.
-گواهینامه هاگوارتز.
-عدم سوء سابقه.
-کارت عضویت در محفل ققنوس.
و در بالای آن با خط درشتی نوشته شده بود:
سهمیه تمامی اعضای محفل یکسان می باشد(لطفا سوال نفرمایید.)
به سمت دفتر ثبت نام رفت. در اوایل صف چهره مشهور و محبوب محفلی، "آلبوس دامبلدور" ایستاده بود.خبرنگار با خوشحالی به سمت دامبلدور رفت و پرسید:
-سلام، جناب دامبلدور! می تونم بپرسم هدف شما از دریافت این یک مترزمین چیه؟
دامبلدور لبخند محبت آمیزی زد و گفت:
-البته فرزندم!...من با این زمین دست به انجام کار های بزرگی خواهم زد...احداث یک مرلینگاه عمومی با تمام تجهیزات، تا هم موجب آسایش مردم شود و هم برای جوانان از طریق مرلینگاه شوری اشتغال زایی شود.تا شاید مقبول مرلین کبیر قرار گیرد.
خبرنگار: بسیار ممنون جناب دامبلدور.
در همان لحظه دختری با موهای مجعد و بلند قهوه ای از دفتر ثبت نام بیرون آمد. انبوه ورق هایی را که در دست داشت روی زمین گذاشت و بند کفشش را محکم کرد.
خبرنگار به سمت دختررفت و با عجله پرسید:
-دیدم با موفقیت ثبت نام کردید، می خوام بدونم شما هدفتون بعد از گرفتن این زمین چیه؟
هرمیون ورق ها را از روی زمین برداشت وسپس گلویش را صاف کرد وبا جدیت گفت:
-حقوق اجنه مقدم تر از هرهدفیه!...من در راستای خدمت به جن های خانگی می خوام خوابگاه دویست طبقه ای رو بنا کنم تا جن ها بعد آزادیشون بتونند تا مدتی هر کدوم تو یه طبقه مجزا، زندگی خوبی رو داشته باشند.حقوق اجنه برابر با حقوق ماست!...
خبرنگار به سرعت از هرمیون فاصله گرفت و به قسمت انتهایی صف رفت.در انتهای سالن مرد کوتاه قدی زنبیلش را درمیان صف گذاشته بود و خود در گوشه ی خلوتی نشسته بود ودر حالی که پاهایش را ماساژمیداد، از خستگی نفس نفس می زد.
برای چند لحظه به پیرمرد خیره شد تا اینکه ناگهان پیر مرد اورا صدا زد:
-هی پسر!...بیا به من کمک کن بلند شم!
به طرف پیرمرد رفت.پیرمرد را می شناخت او استاد دوران مدرسه اش، پروفسور فیلت ویک بود. دست او را گرفت وکمک کرد تا از زمین بلند شود.در همان حال که راه می رفتند شروع به مصاحبه با پیرمرد کرد و از او پرسید:
-پروفسور! شما هم برای گرفتن زمین اومدید؟
فیلت نگاه عجیبی به خبرنگار کرد و گفت:
-دهه!...مگه چیز دیگه ای هم میدند!؟...فکر کردی ما نباید آخرعمری واسه خودمون خونه و زندگی داشته باشیم.
خبرنگار:ولی آخه با این یک متر که نمیشه خونه ساخت!
فیلت پوزخندی زد و گفت:
-نا سلامتی من یه عمر استاد هاگوارتز بودم!...خودم بلدم چجوری میشه ازش چهل و پنج تا کپی گرفت، می بینی من چقدرانسان قانعی هستم فقط یه خونه چهل و پنج متری می خوام.
خبرنگار: حالا کی این زمین ها رو میدن؟
فیلت:

نود و نه سال بعد
راه رو های وزارتخانه کاملا خالی بودند.
وزیر جدید پشت میزش نشسته بود در حالی که اسناد زمین های نود و نه سال پیش را درون شومینه می سوزاند گفت:
بین مردم تفرقه بنداز و حکومت کن!(اصلا چه ربطی داشت؟!)
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج


لرد ... (اسمشو نبر)
دامبلدور بود .
.