پرش به محتوای اصلی
جادوگرانخانه
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

126
نفر همین الان آنلاین‌اند 55 نفر در «انجمن»
0 عضو 126 مهمان
کجای سایت هستند؟
اعضای آنلاین

فعلاً عضوی آنلاین نیست؛ فقط مهمان‌ها.

53 عضو در ۲۴ ساعت گذشته وارد سایت شدند

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

شومینه‌های من

۴ مقصد

همهٔ شومینه‌ها

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

کوچه ناکترن

نوع تاپیک: رول‌نویسی گروهی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
آخرین ورود
سه‌شنبه 26 آذر 1392 22:45
عضویت
1387/10/14
پست‌ها
338
باشد که الف دال پیروز باشد.

سوژه ی جدید الف دال (جدی)

در کوچه های سرد و تاریک ناکترن جوونکی مو بور قدم زنان راهی را پیش گرفته بود.انگار که از هیچ چیزی نمی ترسید.

به دم مغازه ای رسید.مغازه ی بورگین و برکز بود.وارد شد و بدون هیچ سلامی رفت تا نقشه ی شوم آمبریج برای الف دال را اجرا کند.

بورگین با خوش رویی پرسید:خانم آمبریج شما رو فرستاده؟

-بله.

مالفوس اندکی در مغازه گفت و بعد رو به بورگین گفت:کجاست؟

بورگین گفت:آهان گردنبند رو میگی؟ایناهاش.

بورگین گردن بند را به دراکو داد.دراکو گردنبند را در دست گرفت و گفت:هفته ی بعد بر می گردم بعدی رو می گیریم...فهمیدی؟

بورگین سری تکان داد و دراکو را به بیرون بدرقه کرد.

دراکو راه را به پیش گرفت و با لبخندی شیطانی رفت...


سوژه:همان طور که معلوم بود.آمبریج برای یک نقشه ی شیطانی دیگر دراکو را به مغازه بورگین و برکز فرستاده بود.او می خواست ایندفعه الف دال را سرنگون کند.

او از بورگین جنس های شیطانی می گرفت هر هفته تا با کمک آنها بتواند نیرو های اصلی و قوی الف دال را یکی یکی از بین ببر تا بی سرپرست بمانند و در نتیجه سرنگون شوند.!


ادامه دهید و شعار معروف را از یاد نبرید.(سوژه جدی است)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ديدالوس ديگل در 1388/5/3 21:45:43


غیر ممکن غیر ممکنه! همینی که گفتم...ناراحتی زنگ بزن 118
آخرین ورود
پنجشنبه 19 بهمن 1391 09:31
عضویت
1387/10/21
پست‌ها
842
چوبدستی در جيب ردايش جا خوش كرده بود. شنلش بر پشتش پيچ و تاب عجيبی خورده بود كه باعث مسخره شدن ويژگی های ظاهريش شده بود. گوشواره هايش درخشش خيره كننده ای داشتند و بر گوش های او خودنمائی می كردند. منتظر همان لحظه بود. صدای خش خش خفيفی بلند شد و لوسيوس مالفوی در حالی كه گام های بلندش را بر برگهای زرد و سرخ رنگی كه از درختان بر زمين فرود آمده بودند می گذاشت پيش مر رفت.

چوبدستيش را بيرون كشيد و منتظر ماند تا هدف به او نزديك تر شود. پايش را حركتِ مختصری داد...

-تق!

لوسيوس چشم هايش را تنگ كرد و موشكافانه به اطرافش زل زد. پس از مدتی نگاه به اطراف صداي تقی كه بلند شده بود را به صدای حركت برگها توسط باد تشبيه كرد و به راهش ادامه داد ولی چوبدستيش را از جيب گلدوزی شده ی ردايش درآورد تا آماده دفاع از خودش باشد.

كينگزلی شكلبوت، عرقهای سردی كه بر صورتش نقش بسته بودند را كناری زد و چوبدستيش را بر هدفش تنظيم كرد...

-آواداكداورا!

صدايش آنقدر آرام بود كه به زور به گوشِ خودش می رسيد. نوری سبز رنگ از چوبدستيش بيرون تاخته بود و به سوی لوسيوس ميرفت...

لوسيوس سرش را برگرداند تا خطرات احتمالی اطرافش را بررسی كند. صدای تقی كه شنيده بود او را به طورِ كامل در حالتی دفاعی فرو برده بود. نگاه آرامش بلافاصاله نگران شد. طلسم سبز رنگ درست بر پيشانی اش فرود آمده بود.

همه چيز تمام شده بود. كينگزلی با لبخندی فاتحانه بر فراز جسد آرام و بی حركت لوسيوس ايستاده بود. با حركتی آهسته، چوبدستش را در جيبِ گشادِ ردايش قرار داد و به سمت قرار گاه محفل ققنوس رفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آخرین ورود
یکشنبه 2 اسفند 1388 16:44
عضویت
1388/01/13
پست‌ها
30
تکلیف درس گیاه شناسی

1.
دختری قد بلند با گام های استوار به سمت کوچه ی ناکترن میرفت. قرار بود هدیه ای به مناسبت شکست ولدی از طرف جمع الف دالیون برای دامبلدور بخرد. شنیده بود در کوچه ی ناکترن وسایل ولدمورت را حراج کرده اند. با خودش فکر میکرد که اگر آن ها را برای دامبلدور بگیرند او را خوشحال میکنند در واقع با یک تیر دو نشان میزد! هم هدیه ای برای دامبلدور میگرفت هم وسایل ولدمورت به دست مرگخوارانش نمی افتاد!

رومیلدا وین پس از مدتی که با خودش در حال فکر کردن بود به اطرافش نگاه کرد.

_ وای نه! کوچه رو اشتباهی اومدم!!!

درحال برگشت از کوچه چشمش به مغازه ای افتاد که مردم زیادی اطراف آن بودند. به آرامی از میان جمعیت گذشت تا ببیند چه چیزی توجه مردم را جلب کرده است؟!

ساحره ای فربه در حال فروختن مقداری علف بود و توضیحاتی برای آن میداد:

_ اين علف در مناطق مرطوب به صورت گلوله هاي لجزي در پای درخت هاي حراي جادويي رشد ميکنه و اين امکان رو به شما ميده که در صورت بلعيدن اون بتونين حداکثر دو ساعت در زير آب بمونين.

رومیلدا با صدای بلند پرسید که اسم این علف چیه؟

_ عزیزم به این علف میگن علف آبشش زا!

رومیلدا با خودش فکر کرد که بهتر است به جای آن همه وسایل به درد نخور ولدمورت این علف را بخرد تا شاید کمکی برای اهداف بزرگ دامبلدور باشد.

.......................
2.
گیاهان ساده: به گیاهانی می گویند که اصولا فایده ای ندارند ولی به نظرم میتوان با ترکیب آن ها با هم داروهایی فوق العاده ساخت. البته برخی از آن ها نیز به تنهایی برای مردم کاربرد دارند مانند علف آبشش زا!

گیاهان تزئینی: از این نوع گیاهان برای تزئینات خانه و... استفاده میشود. آن ها خواص دارویی ندارند. ولی بسیار برای زندگی انسان ها سودمندند. زیرا انسان زیبایی دوست است!!!

گیاهان درویی: همان طور که از اسمشان معلوم است بسیار سودمندند، و از آن ها برای بیماری هایی که شفادهنده ها قادر به درمانشان نیستند استفاده میکنند.

گیاهان درنده: این نوع گیاهان ممکن است برای انسان خطر ساز باشند چون گوشت خوارند. غذای آن ها از کوچکترین حشرات تا انسان و خرس و... است!

گیاهان معمولی: به گیاهانی که هیچ کدام از خصوصات بالا را نداشته باشند میگویند!

گیاهان سمی: از این گیاهان برای واکسن استفاده میشود. البته اگر قصد کشت یک فرد را داشته باشید نیست بسیار مفیدند!!!

با تشکر
رومیلدا وین

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
من اومــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم!!!
آخرین ورود
پنجشنبه 19 بهمن 1391 09:31
عضویت
1387/10/21
پست‌ها
842
آرام آرام در كوچه ی ناكترن قدم بر می داشتم. تحت تعقيب مرگ خوارها بودم. اميدوار بودم كه آنها مرا گم كرده باشند كه ناگهان صدای دخترانه ای به گوشم رسيد:
- لوسيوس، خودم ديدم اومد تو كوچه ی ناكترن!
مردی كه گويی لوسيوس نام داشت در جوابش گفت:
- فعلا كه اينجا نيست! آه، نارسيسا هم داره مياد!
نارسيسا مالفوی در حالی كه موهايش را صاف و مرتب می كرد شق و رق در كوچه ی ناكترن گام برمی داشت. نارسيسا به آرامی گفت:
- شكلبوت می تونه شكار خوبی برای اسمشو نبر باشه. من خودم ديدم اومد اينجا! شما نديدينش؟

مرگ خوارها در كوچه ی ناكترن جمع شده بودند. من در پشت بشكه های نفت مخفی شده بودم. مالفوی گفت:
- همه جا رو بگردين!

بعد از مدتی دالاهوف با صورت كشيده اش نزديكم می شد. قبل از اينكه پيدايم كند چوبدستی ام را به سمتش گرفتم و با صدايی زمزه وار كه فقط به گوش خودم می رسيد گفتم:
- پتريفيكوس توتالوس.
دالاهوف قفل شده بر روی زمين افتاد و مرا با عصبانيت نگاه كرد. من نيز زبانم را به نشانه ی تمسخر او تكان دادم و آرام آرام به سمت خروجی كوچه ی ناكترن حركت كردم.

در حالی كه داشتم از كوچه خارج می شدم بلاتريكس لسترنج نعره زد:- اون اونجاست! اون-جاست.
هيچ فكری به ذهنم نرسيد به جز اينكه فرار كنم. با تمام سرعتی كه داشتم دويدم. مرگ خوارها با جادوی ضد غيب اجازه ی غيب شدن در ناكترن و دياگون را نداده بودند. چيزی نمانده بود كه از دياگون خارج شوم و سپس بتوان خودم را غيب كنم كه صدای كشداری از پشتم نعره زد:
- كروشيو!!!
احساس كردم چيزی به پشتم برخورد كرد و بعدش:
- آه آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآه
بلا با عصبانيت به سمتم آمد و مشتی را بر صورتم خواباند:
من به بلا يك زير پايی زدم و چوبدستی ام را به سمتش گرفتم:
- اگه جلو بياين می كشمش! بعد با حالتی تهديد آميز از دياگون خارج شدم و بلا را طلسم كردم:
- سكتو سمپرا.
در حالی كه خون از صورتش فواره می زد خود را غيب كردم و در جلوی قرارگاه ظاهر شدم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آخرین ورود
شنبه 1 فروردین 1388 19:03
عضویت
1387/10/21
پست‌ها
101
-خش، خش ،خش ،خش، خش، تق!
کارکاروف برگشت و با چشم های تنگ تمام کوچه را از نظر گذراند . فوری خودم را پشت پشته های زباله کنار دستم پنهان کردم . او چند لحظه به اطراف خیره شد. اه...این همه جا...چرا این شاخه باید دقیقا زیر پای من می افتاد؟
انگار که چیزی پیدا نکرد و منو هم ندید. شاید به این نتیجه رسید که شاخه زیر پای خودش افتاده یا کار جونوری کوچیک بوده . برگشت و دوباره شروع کرد به باز کردن راهش از بین برگ های پاییزی که تمام کوچه رو پوشانده بودند . نفس راحتی کشیدم و با دقت بیشتری دنبالش به راه افتادم . حسابی مشکوک می زد . حالا من برای عوض کردن چوبدستی تقلبی که برای تولد دوستم خریده بودم اومده بودم اونجا . اون این وقت شب اینجا چی کار می کرد ؟
به دو راهی ای رسیدیم که یک طرفش ادامه کوچه دیاگون بود و طرف دیگر به کوچه ناکترن می رسید . کارکاروف کلاه شنلش را روی صورتش کشید و وارد کوچه ناکترن شد . همونجا ایستادم و لحظه ای تردید کردم . آن کوچه حتی کله ظهر یا صبح خروسخون هم خطرناک بود و من یکی حتی نزدیک این دوراهی هم نمی شدم. چه برسه به اینکه نصفه شب بخوام واردش بشم !
تصمیمم رو گرفتم . ممکن بود بخواد کار خطرناکی انجام بده . هر چند هیچ وقت مبارزه ام تعریفی نداشته ، چون از درگیری بیزار بودم ، اما اگر می توانستم حتی مانع کوچکی برای کار خطرناکش باشم...خوب،بالاخره هر کار کوچکی در جای خودش ارزشمنده . بنابراین چوبدستیم رو بیرون کشیدم و جلوم نگه داشتم و آروم توی مسیری که ایگور در برگ ها ایجاد کرده بود به راه افتادم .
سه چهار متر جلوتر بهش رسیدم . با یه نفر ناشناس که اونم کلاه شنلش رو روی صورتش کشیده بود حرف می زد . سر یه چیزی چونه می زدن . در یکی از فرعی های کوچک و تنگ ناکترن مخفی شدم و به حرفاشون گوش دادم . ظاهرا ایگور می خواست یه سری جنس به یارو قالب کنه . می دونستم اونجا،این وقت شب،اونم ناشناس ، شکلات قورباغه ای نمی فروشه . حتما یه چیزی در رابطه با جادوی سیاه بود .
-نه داداش! اینقدر نمی ارزه .
-قیمت من همینه ، اگه نمی خوای می تونی بری و به ارباب بگی که من چیزی بهش نمی فروشم .
-تو جرات این کارو نداری....چطور می تونی جلوی ارباب وایسی؟
ایگور چیزی رو که دستش بود داخل کیسه ای انداخت و راه افتاد که برگردد . ناشناس که شاید مرگخوار بود دست او را گرفت و گفت:
-باشه بابا،همین قدر می خرم .
دیگه کافی بود . وقتش بود که بتی بریسویت قهرمان وارد معرکه بشه!
از توی کوچه پریدم بیرون و درست جلوی پای اون یارو خریداره فرود اومدم . هر دو مرگخوار بسته های توی دستشون رو پرت کردن کنار و با چوبدستی به سمت من حمله ور شدن . یه کم فکر کردم...موقع دوئل باید چی کار کنم؟!فکر اینجاشو نکرده بودم! اولین وردی رو که به ذهنم رسید گفتم:
-وینگاردیوم له ویوسا!
همزمان دو تا نور سبز به طرفم اومد . قبل از اینکه بتونم جعبه ای رو که بلند کرده بودم توی سر یکی بکوبم -مثل هری و دوستاش تو سال اولشون-هر دو تاشون به من خورد،و من مردم ...
-خب بعدش چی شد؟
این رو بچه بالداری با یه حلقه طلایی بالای کله ش پرسید . گفتم:
-خب مردم دیگه! الانم که اینجام .
نگاه خصمانه ای به بچه انداختم . چرا همیشه این سوال رو می پرسید؟!
-شما ها کار و زندگی ندارین؟پاشین برین توی حیاط . فکر کنم دامبلدور داره یارکشی تیم فوتبال بهشت رو تموم می کنه . برین کمک بدین بهش . یه بازی حیثیتی با تیم ولدمورت و مرگخوارای مرحوم داره . د بلند شین برین دیگه!
همه بچه هایی که به قصه م گوش می کردن بلند شدن و همون طور که غر می زدن از تو اتاق من بیرون رفتن . مدت زیادی بود که داشتم خاطره تعریف می کردم و حسابی خسته شده بودم .دستی به بالم کشیدم و حلقه طلایی ام رو مرتب کردم . به سمت اتاق خوابم به راه افتادم تا یه چرتی بزنم .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آخرین ورود
شنبه 19 اردیبهشت 1388 18:46
عضویت
1387/10/09
پست‌ها
79
باورم نمیشد، شخصی ناشناس از درون شنلش بسته ای درآورد و رو به کارکاروف گفت: بیا اینم اون جنسایی که خواسته بودی فقط مراقب باش با معجونای دیگه ت غاطی نشه که ابر کشنده ست، دو ثانیه ای میکشه. البته اون یکی جنسه با لمس نمیکشه، فقط دو سه هفته بیهوش میکنه تازه حافظه رو هم طوری از بین میبره که اصلاح ناپذیره. فوق العاده نیست؟

- حالا چه قدر پولشه؟

- 600 تا باید پیاده شی.

- چه خبره مگه؟ 300 گالیونم زیاده.

- نه داداش مشتری نیستی بهت میگم بهترین جنسه میگی 300 تا؟ حالا باشه 570 بده ولی عمرا اگه پایین بیام.

ناگهان تصمیم گرفتم. حمله کنم برای همین طلسمی به سوی مرد ناشناس شلیک کردم: سکتوم سمپرا

بلافاصله تمام بدنش پر از جراحت های عمیقی شد و خون از آن بیرون پاشید.

کارکاروف مرا به خاطر افسون سرخوردگی که روی خودم اجرا کرده بودم مرا ندید اما به خاطر طلسمی که شلیک کرده بودم فهمید کسی آن جاست و به سرعت طلسم بدن بندی شلیک کرد که به من خورد و اثر کرد.

کارکاروف ابتدا شخص ناشناس را طلسم کرد: پتریفیکوس توتالوس وسپس شروع به از بین بردن طلسم من کرد. وقتی کارشتمام شد آمد و طلسم سرخوردگی من را نیز باطل کرد.

وقتی چهره ی من را دید گفت : چرا اومدی کوچه ی ناکترن؟ مگه برای شاگردا ممنوع نیست؟

سپس چوبدستی ام را گرفت و بعد طلسم بدن بند را باطل کرد.
رو به او کردم و با عصبانیت گفتم :خودتون چرا داشتین اون چیزارو میخریدین؟ برای کشتن کی؟ از بین بردن حافظه ی کی؟

- پسر ابله من نقشه داشتم، میخواستم خودمو خریدار جا بزنم ...

ناگهان طلسم شکنجه گردی کارکاروف را به زمین انداخت و بلافاصله طلسم دیگری او را بی هوش کرد، دو مرگخوار نقابدار بلافاصله از مغاره ای بیرون پریدند و فرد ناشناس را که از قرار معلوم همدست معجون مرکب پیچیده خورده ی شان را که کم کم داشت به حالت عادی برمیگشت را به مغازه بردند.

من هم بی درنگ چوبدستی ام را برداشتم و برای دوئل آماده شدم.

4 مرگخوار از مغازه بیزون پریدند و چویدستی شان را به سوی من گرفتند. بیشتر از آن بودند که من از پسشان بر بیایم برای همین سریع بمب تقلبی را که از مغازه فرد و جرج خریده بودم انداختم. وقتی داشتم بمب را می انداختم طلسم شکنجه گر یکی از مرگخوار ها از کنارم رد شد اما به محض انفجار همه پرت شدند و تابه خود بیایند دو نفر را خشک کردم : پتریفیکوس توتالوس .. پتریفیکوس توتالوس اما دو مرگخوار دیگر بلند شدند و همزمان دو طلسم مرگبار به سمتم فرستادند که باعث ترکیدن دیواری شد که تازه جلوی خودم پدید آورده بودم. از پشت گرد و غبار دیوار شروع به فرستادن پشت سر هم طلسم کردم :
استوپفای
ایمپدیمنتا
اکسپلیارموس


چوبدستی یکی از آن ها رها شد و آن را گرفتم اما دیگری هنوز سالم بود.

- ایمپدیمنتا
- کروشیو


دو طلسم به هم خورد و منحرف شد.

- کروشیو .. سکتوم سمپرا
- آوادا کداورا


دو طلسم اول به هم خورد و منحرف شد اما طلسم دوم من او را نقش زمین کرد و بدنش پر از خون شد. پس از به هوش آوردن کارکاروف اول میخواستم خودم را غیب کنم اما هنوز یک جلسه بیشتر در کلاس جسم یابی شرکت نکرده بودم پس تصمیم گرفتم تا خود هاگوارتز بدوم کارکاروف هم بلافاصله پس از به هوش آمدن غیب شده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فرانك لانگ باتم در 1387/11/14 19:45:19
من رفتم.

خیلی زوق زده نشید چون از دستم راحت نشدید، شناسه ی جدید من : نیمفادورا تانکس.
آخرین ورود
پنجشنبه 13 مهر 1391 17:15
عضویت
1387/07/13
پست‌ها
353
-"سلام ایگوری همونطور که فکر می کردم تو اینجایی می دونستم می خوای دوباره برای لرد خدمت کنی"


-"تو کی هستی از زیر شنل نامرئی بیا بیرون بزدل"


-"ای بابا تو هم که مارو نمی بینی زیر پاتو نگاه کن"

ایگور در حالی که به زیر پاش خیره شده بود گفت:"تو اینجا چی کار می کنی پف پفی کوچولو برگرد به هاگ ورود به اینجا ممنوعه..."

-"اگه ورود به اینجا واسه شاگردای هاگ ممنوعه واسه مدیر هاگ ممنوع نیس!؟"


-"خوب می دونی یه مشکلاتی هست که باید حل بشن ... اون چیه اونجا"

آرنولد بدون نگاه کردن به پشت سرش گفت:"معلومه آسپ مری و چندتا محفلی دیگه من اونارو با پاترونوس مطلع کردم این جادوی قدیمی خیلی بدرد می خوره نه ایگوری؟"

-"ااااا می دونید بچه ها من اومده بودم اینجا این کوچولو رو برگردونم مدرسه همیشه بدون مجوز از مدرسه خارج می شه و میاد اینورا که..."


مری:"آره جون خودت تو که تو مغازه بورگین نبودی نه؟"

آسپ:"الان وزیر با گلگو دیگران می رسه..."

در همان لحظه صدای قدم های گلگو به گوش رسید و آسپ ادامه داد:"رسیدن کارت تمومه ایگوری"

ایگور در حالی که نمی تونست جلوی خنده اش رو بگیره گفت:"وای الان من باید در برم نه"

در همان حال یک جرقه ی آبی از چوب مری بلند شد و به ایگور خورد،طناب کلفتی دور دست و پای ایگور پیچید و او را بی حرکت ساخت.

-"اینجا چه خبره ازتون توضیح می خوام آقای پاتر و خانم باود"این صدای هوکی بی کفایت ترین وزیر جادوگری بود؛در جواب او مری گفت:"من توسط آرنولد مطلع شدم که اینجا خبراییه بعد از خبر دادن به شما همراه آسپ از محفل تا اینجا آپارات کردیم و حالا ایگور رو می بینیم که از فروشگاه بورگین یه چیز هایی خریده و بیرون اومد..."



-"برید دنبال اون پف کوتوله فرار کرد بگیریدش "


همه همراهان وزیر و حتی گلگو دنبال آرنولد رفتند؛وزیر رو به آسپ و مری گفت:"ایگور به خاطر فرمانی از طرف من اینجا اومده بود از این به بعد هر کی بخواد جلوی اونو بگیره بی بروبرگرد تو آزکابانه حتی بدون یه محاکمه ی رسمی"

بعد از این سخنرانی ایگور رو آزاد کرد و با هم به لندن آپارات کردند،مری و آسپ هم مات و مبهوت به هم نگاه می کردند که ناگهان متوجه چیزی شدند آسپ گفت:"آرنولده"

آرنولد سریع خودش را به آنها رساند و نفس زنان گفت:"دوست دارم بدونم کاره کدومتون بود مگه نمی دونید هوکی هم مرگخواره با کوچکترین حرکت علیه لرد و مرگخوراش سر و کارمون با آزکابانه"

مری گفت:"جالبه هوکیم همینو می گفت حلا چی کار کنیم آرنولد؟"

اما دیگر اثری از پف کوتوله ی بنفش نبود

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

یادش آمد که در آن اوج سپهر
هست پیروزی و زیبایی مهر

فر و آزادی و فتح و ظفر است
نفس خرم باد سحر است

دیده بگشود و به هر سو نگریست
دید گردش اثری زاین ها نیست

بال برهم زد و برجست از جا
گفت کای دوست، ببخشای مرا

سال ها باش و بدین عیش بناز
تو ومردار، تو و عمر دراز

من نیم در خور این مهمانی
گند و مردار تو را ارزانی

گر در اوج فلکم باید مرد
عمردر گند به سر نتوان برد

شهپر شاه هوا، اوج گرفت
زاغ را دیده بر او مانده شگفت

سوی بالا شد و بالا تر شد
راست، با مهر فلک هم بر شد

لحظه ای چند بر این لوح کبود
نقطه ای بود دگر هیچ نبود
تولد نقش
1398/03/29
آخرین ورود
جمعه 26 دی 1399 19:03
عضویت
1387/04/27
پست‌ها
516
- ببین دانگ! من وقت این چونه زدنای بیخودو ندارم! مشتری نیستی داوش من! میرم میدمشون به سر بارون خون آلود. بهتر از تو قدر این جنسا رو میدونه!

- ژون تو قیمتت شر به فلک میژنه! بارون خونی که شهله، بارون شنگم اژ آشمون بیاد مشتریشو پیدا نمی کونی! بیا و شر عقل بیا، به اشل قیمت بده بریم بابا خماریم ژون تو!

- نمیشه! مرگ تو ضرر می کنم. همینجوریشم دارم زیر قیمت میدم.

مردی که کلاه ردایش را تا روی صورتش کشیده بود، همچنان با جادوگر معتاد درحال چانه زدن بود و از چشمان گرد شدۀ دخترکی سیزده چهارده ساله که کمی دورتر از او به آنچه درون دست های مرد نیمه پنهان بود، می نگریست غافل بود. دخترک قدمی به جلو برداشت و به مرد نزدیک تر شد. با کنجکاوی سعی میکرد چهرۀ مرد را از پس کلاه ردایش تشخیص دهد ولی جرات رو در رو شدن با وی را در خود احساس نمی کرد.

چند دقیقه ای صبر کرد. دو مرد هنوز به توافق مورد نظر خود دست نیافته بودند. دل به دریا زد:
- اهم... اهم!

دو جفت چشم، یک جفت خمار و یک جفت هشیار به سمت او برگشتند. دخترک خواست ادامه دهد:
- ببخشید. ساعت....

که دهانش از حیرت باز ماند. پروفسور کارکاروف، مدیر قدرتمند و بانفوذ هاگوارتز در برابر چشمانش ایستاده بود و همان کسی بود که می خواست مواد مخدر را به ماندانگاس فلچر قالب کند!!!

پروفسور کارکاروف با نگاهی سریع به چشمان دخترک، فورا موقعیت را درک کرد:
- شما اینجا چیکار می کنید دوشیزه لی فای؟ به نظرم لرد سیاه خوششون نیاد که یکی از بچه های تحت سرپرستیش که قراره یه مرگخوار خوب بشه، رو درحال سرک کشیدن توی کار دیگرون و فرو کردن دماغ گنده اش توی کار و کاسبی ملت ببینن!

مورگانا به خود جرات داد:
- بـِ... بـِ... ببخشید پروفسور! ولی گمونم نکنم خوششون بیاد بشنون که یکی از دوستان قدیمیشون داشته تو کوچۀ ناکترن مواد مخدر رد و بدل می کرده. اونم با یکی از محفلیا!!!

ایگور لبخند سردی زد:
- منم دلم نمی خواد ایشون چیزی رو بشنون که خوششون نمیاد. پس باید یاد بگیری دهن گشادتو ببندی. ایمپریو!

چشمان مورگانا حالت طبیعی خود را از دست دادند و بعد از مدت کوتاهی ایگور ورد جدیدی را تلفظ کرد:
- آبلی وی ایت! (obliviate طلسم پاک کردن حافظۀ افراد)

و طلسم را تنظیم کرد طوریکه حافظۀ مورگانا به طور کامل از آنچه در 10 دقیقۀ اخیر دیده بود، پاک شد. ایگور ادامه داد:
- حالا میری به طرف گرینگوتز، از حسابت پول برمیداری و میری برای خودت بستنی می خری. اصلنم به ذهنت نمی رسه که دور و بر ناکترن پیدات شه! فورا!!!

مورگانا همچنان تحت طلسم فرمان و با حالتی خواب زده، از ایگور کارکاروف و ماندانگاس فلچر دور شد.

****************

خوب چیکار کنم؟ انتظار ندارین که یه دانش آموز فسقلی بتونه از پس مدیر هاگوارتز بربیاد که! دارین؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آخرین ورود
پنجشنبه 19 بهمن 1391 09:31
عضویت
1387/10/21
پست‌ها
842
آرام به مودی چشمك زدم.خبری نبود،می توانستيم به راحتی مخفيگاه مرگخوارها را پيدا كنيم و برگرديم.به مودی گفتم:«بريم.»مودی با چشمش اطراف را نگاه كرد و گفت بريم.

پس از مدتی مودی ايستاد و گفت:
_بايد برگرديم،مرگخوارها دارن ميان!
_از كجا دارن ميان؟من كه نمی بينمشون!
_از پشت اون ديوار كينگزلی!!!
پا به فرار گذاشتيم.به محفل يه سپر مدافع سخنگو فرستادم كه زود بيان كمكون.در حالی كه مرگخوارها با بی دقتی به طرف ما طلسم شليك می كردند ما فرار می كرديم تا در فرصت مناسب غيب شويم كه ناگهان جلويمان گروهی ديگر از مرگ خوارها را مشاهده كرديم گير افتاده بوديم.يكی از مرگ خوارها بی مقدمه فرياد زد:
_استيپوفای!!!!!!!!!!!!!!
من جا خالی دادم.مرگ خوار ديگری نعره زد:
_جا خالی دادن رو خوب بلدی!آواداكداورا!!!
بازهم جاخالی دادم.مرگ خوارها ماسك هايشان ا از روی صورتشان برداشتند.اوری رو به من كرد و به چند نفر ديگر كه نمی شناختمشون گفت:
_بايد كارش رو بسازيم!
من نعره زدم:
_اكسپليارموس!!!
چوبدستی اوری از دستانش در رفت و من آنرا در هوا مهار كردم و به طرف بلا گرفتم.به مرگخوارها گفتم:
هر حركتی كه بكنين بلاتريكس رو می كشم!
مالفوی جيغ زد:
_اون وقت منم مودی رو می كشم،كثافت!!
_پتريفيكوس توتالوس!!!
سيريوس بلك به همراه محفلی های ديگر به سمت مرگ خواران حمله ور شدند.
_بگير كه اومد!!!
بلا مشت محكمی به صورتم زد و من رو روی زمين انداخت و چوبدستی اوری رو ازم قاپيد و فرياد زد:
_آوداكدا...
_كروشيو
من از بلا زودتر عمل كردم.اون از شدت درد به خودش می پيچيد.من از فرصت استفاده كردم و گفتم:
_آوداكداورا!!!
من موفق شدم بلاتريكس لسترنج رو بكشم.در حالی كه هنوز صورتم به خاطر مشتش درد می كرد به بقيه ی محفلی ها ملحق شدم.
سيريوس با سرعت زيادی با مالفوی می جنگيد.مالفوی فرياد زد :
_اكسپليارموس!!
و سيريوس طلسمش رو دفع كرد ونعره زد:
_سكتوم سمپرا!!!
مالفوی جاخالی داد و من به طرفش چندتا طلسم شليك كردم كه همه رو دفع كرد اما سيريوس كارش رو تموم كرد:
_آواداكداورا!!!
اوری كه يك چوبدستی را پيدا كرده بود به سمت من حمله ور شد كه مودی كار اونم ساخت اما آرتور ويزلی توسط طلسم گويل كشته شد.ما هم در انتقام كار گويل و خيلی مرگ خوارهای ديگر را ساختيم.بقيه ی مرگ خوارها هم كه تعدادشان كم بود تسليم شدند. آنها جای مخفيگاهشان را هم به ما گفتند و ما آنها را به عنوان گروگان و زندانی با خودمان به ميدان گريمالد برديم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آخرین ورود
سه‌شنبه 24 آبان 1390 13:45
عضویت
1387/10/14
پست‌ها
350
-اکسپریاموس
این یه صدای آشنا برای من بود و از ته کوچه می اومد.
-به به! ببین کی اومده این جا! بیاین تو،دم در بده !
او این رو گفت و بعد چهره ای آشنا ولی منفور جلوی من سبز شد...
-از جون من چی می خوای؟
-تفره نرو! خودت بهتر می دونی ، هافلپافی کثیف !
-تو به چه جرعتی جلوی من به شخص والایی مثل هافلپاف توهین می کنی ، مالفوی؟
-اولا که دلم می خواد.بعدشم تو می خوای جلوی منو بگیری؟!!!
و همین طور که داشت حرف می زد ، دوستانش پشت سر اون می اومدند..
-کروشیو !
اینو دراکو گفت و بعد بلند بلند خندید.
-تمومش کن ، مالفوی !
این چیزی بود که ارنی گفته بود.
-به به ! می بینم یه نفر دیگه هم هوس مردن کرده !
-اکسپریاموس !
و چوب دراکو افتاد.
-حالت خوبه زاخ؟
-آره ، فکر کنم !
بعدشم ما موندیم و عده ای از افراد اسلایترین...
-همه چی درست می شه.
فکر بکری به سرم زد !
خیلی آروم در گوش ارنی گفتم:من سعی می کنم یه سپر درست کنم و تو هم به دیگران هشدار بده ...
از شانس فراوان من،نقشه ام گرفت و موفق شدیم...اما حیف که زیاد طول نکشید...
سپر من از کار افتاد و هر لحظه امکان کشته شدنمون زیاد بود.
-دعا هاتون رو بخونید ، احمقا !
البته اینو گریگوری گویل گفت
-از اونجا که من آدم منصفی هستم (چه غلط های اضافی!!!)،هر دوتاتون کاملا عادلانه کشته می شید و هیچکی هم نمی فهمه که چه جوری مردین !
-من میترسم .یه کاری بکن !
-نمی دونم ولی ناراحت نباش ، من جلوی تو وایمیستم تا به تو نخوره...
-نه ، من نمی ذارم.
-این تنها کاریه که می تونم برات بکنم.
چند ثانیه بعد:
-آوادا کداورا
نترسین ها! ما زنده ایم و این صدایی رو هم که شنیدین صدای وردی بود که هری و رون و هرمیون و فرد و جرج گفتند و تمام رفقای دراکو رو کشتند.اما اصل کاری فرار کرده بود!!!!
-هری ،تو این جا چی کار می کنی؟
-خوب ما اون نور رو دنبال کردیم و به این جا رسیدیم...
-ازتون ممنونم.از همه تون ممنونم...
فرد گفت:قابلی نداشت.رفقا این جور جاها به درد هم می خورن دیگه!!
-فکر کردید همه چی تموم شده؟من کار شما رو به وزارت جادو گری گزارش میدم!شاهدم هم اینجاست!
و ما دراکو و وینسنت رو دیدیم که دارن در می رن...
-حالا چی کار کنیم؟
اینو من از هری پرسیدم.
-نمی دونم.واقعا نمی دونم........
فردای اون روز نامه ای از وزارت جادوگری دریافت کردیم و بعد...
خوب ، به علت ترسناکی داستان ، بقیه اش حذف می شه (با سانسور اشتباه نگیرید ها!!!) پس بهترین کار اینه که خودتون حدس بزنین آخرش چی می شه!!!
اینم شکل من در حال فکر کردن به این داستان غم انگیز:


با نهایت تاسف
زاخاریاس اسمیت

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b][color=000066]Catch me in my Mer

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.