باشد که الف دال پیروز باشد.
سوژه ی جدید الف دال (جدی)
در کوچه های سرد و تاریک ناکترن جوونکی مو بور قدم زنان راهی را پیش گرفته بود.انگار که از هیچ چیزی نمی ترسید.
به دم مغازه ای رسید.مغازه ی بورگین و برکز بود.وارد شد و بدون هیچ سلامی رفت تا نقشه ی شوم آمبریج برای الف دال را اجرا کند.
بورگین با خوش رویی پرسید:خانم آمبریج شما رو فرستاده؟
-بله.
مالفوس اندکی در مغازه گفت و بعد رو به بورگین گفت:کجاست؟
بورگین گفت:آهان گردنبند رو میگی؟ایناهاش.
بورگین گردن بند را به دراکو داد.دراکو گردنبند را در دست گرفت و گفت:هفته ی بعد بر می گردم بعدی رو می گیریم...فهمیدی؟
بورگین سری تکان داد و دراکو را به بیرون بدرقه کرد.
دراکو راه را به پیش گرفت و با لبخندی شیطانی رفت...
سوژه:همان طور که معلوم بود.آمبریج برای یک نقشه ی شیطانی دیگر دراکو را به مغازه بورگین و برکز فرستاده بود.او می خواست ایندفعه الف دال را سرنگون کند.
او از بورگین جنس های شیطانی می گرفت هر هفته تا با کمک آنها بتواند نیرو های اصلی و قوی الف دال را یکی یکی از بین ببر تا بی سرپرست بمانند و در نتیجه سرنگون شوند.!
ادامه دهید و شعار معروف را از یاد نبرید.(سوژه جدی است)
سوژه ی جدید الف دال (جدی)
در کوچه های سرد و تاریک ناکترن جوونکی مو بور قدم زنان راهی را پیش گرفته بود.انگار که از هیچ چیزی نمی ترسید.
به دم مغازه ای رسید.مغازه ی بورگین و برکز بود.وارد شد و بدون هیچ سلامی رفت تا نقشه ی شوم آمبریج برای الف دال را اجرا کند.
بورگین با خوش رویی پرسید:خانم آمبریج شما رو فرستاده؟
-بله.
مالفوس اندکی در مغازه گفت و بعد رو به بورگین گفت:کجاست؟
بورگین گفت:آهان گردنبند رو میگی؟ایناهاش.
بورگین گردن بند را به دراکو داد.دراکو گردنبند را در دست گرفت و گفت:هفته ی بعد بر می گردم بعدی رو می گیریم...فهمیدی؟
بورگین سری تکان داد و دراکو را به بیرون بدرقه کرد.
دراکو راه را به پیش گرفت و با لبخندی شیطانی رفت...
سوژه:همان طور که معلوم بود.آمبریج برای یک نقشه ی شیطانی دیگر دراکو را به مغازه بورگین و برکز فرستاده بود.او می خواست ایندفعه الف دال را سرنگون کند.
او از بورگین جنس های شیطانی می گرفت هر هفته تا با کمک آنها بتواند نیرو های اصلی و قوی الف دال را یکی یکی از بین ببر تا بی سرپرست بمانند و در نتیجه سرنگون شوند.!
ادامه دهید و شعار معروف را از یاد نبرید.(سوژه جدی است)
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ديدالوس ديگل در 1388/5/3 21:45:43
غیر ممکن غیر ممکنه!
همینی که گفتم...ناراحتی زنگ بزن 118





آنها جای مخفيگاهشان را هم به ما گفتند و ما آنها را به عنوان گروگان و زندانی با خودمان به ميدان گريمالد برديم.
