جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

8 کاربر(ها) آنلاین هستند (4 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
4
مهمانان
4
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  101 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  113 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  243 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  158 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  190 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: چهارشنبه 9 اردیبهشت 1388 15:55
نمایش جزئیات
آفلاین
صدای پا نزدیک میشد و همه ی اعضای محفل از ترس در حال زدن سکته ای خفیف بودند، مالی نیز که به شدت نگران آلبوس بود تا لحظاتی دیگر دچار فوت کوتاهی میشد.()

تق...تق...تق...غیژژژژژژ(افکت ایستادن روی سطح چوبی)

- چی شد چرا دیگه صدای پاش نمیاد؟

- حتما رسیده بالا، بدبخت شدیم رفت.

مالی گوشه ای از اتاق، نشسته بود و پاهای چاقش را بغل کرده بود، ناگهان گفت:
- حتما رفته سراغ آلبوس.

همه اعضا مضطرب شدند و به سمت در اتاق حرکت کردند. مالی جلوتر از همه میرفت. همگی به در رسیدند و مالی دسته ی در را چرخاند و در اتاق باز شد.

ناگهان همگی چهره ای مرلین را با فاصله چند متر از خود دیدند. مالی بیهوش شد و ده ای او را به درون اتاق بردند، در همین لحظات مرلین رو به آنها کرد و گفت:
- به به...بالاخره پیداتون کردم...که دیگه منو گول میزنید هان؟

مرلین به سمت اتاق قدم برداشت که ناگهان یکی از تله های شوخی جیمز به کار افتاد و نخ یک از یویوهایی که به نرده پله ها بسته بود کشیده شد.

مرلین که در همون لحظات در حال قرم برداشتن بود به نخ گیر کرد و زمین خورد . دیگر هیچ...

چند ساعت بعد

- مرلین کبیر.... پاشو...یا مرلین بیدار شو...تو رو به زیرشلوارت بلند شو...

- هان؟ چیه؟ چه خبره؟ من کجام؟ آآآآخ سرم....

- یا مرلین توی خونه گریمولدی... مقر محفل...

- چی؟ من پیش محفلیام؟

و ریشهای آلبوس رو گرفت و محکم کشید بطوریه چونه آلبوس از دماغش بر جسته تر شد.

- ببینم تو باید دامبلدور باشی نه؟

- بله
...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[color=FF0000][b]پس قدم قدم تا روشنايي از شمعي در تاريكي تا نوري پر ابهت و فراگير!
ميجنگيم تا آخ?
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: سه‌شنبه 1 اردیبهشت 1388 13:51
نمایش جزئیات
آفلاین
مرلین: خب بچه ها من میرم لندن باید به حساب اینا برسم...تا بعد ببینم چه بلایی سر نوچه های تو بیارم سالی...فیلا بای.

مرلین اندکی از چهار نفر فاصله گرفت و چشمانش را بست و...هیچ اتفاقی نیوفتاد!

اسلیترین پوزخند زد.گریفیندور و هافل چیزی نگفتند ولی روونا گفت:یادتون رفته مرلین؟مثل اینکه اولین کسی که آپارات کرد شما بودی ها...

مرلین که بسیار خجالت زده شده بود گفت:راست میگی! ...خب الف های سه گانه چی بود؟

روونا شروع کرد به سخن گفتن ولی اسلیترین زودتر گفت:اراده آرامش انتخاب مقصد!

مرلین:

ریون:

اسلیترین:

مرلین دستانش را از هم باز کرد به میدان گریمولد اندیشید و...شـــتـــرق!

مرلین با صدای بسیار بلندی آپارات کرد...

خونه ی گریمولد!

دامبلدور همچنان دور اتاق می چرخید و با عصبانیت فکر می کرد: کجا بریم؟الان مرلین میاد...این جیمز چرا شاخه رو کند؟آخه چه مرگش شده بود؟

دامبلدور اندکی دیگر چرخید و بعد متوجه شد که مرلین دارد و باید به مرلینگاه برود!

دامبلدور اعلام کرد:من مرلین دارم...حواستنون جمع باشه تا من یه تکه پا برم مرلین گاه و...

-کی بود گفت مرلین گاه؟

دامبلدور با تعجب برگشت.از پنجره مرلین را که تازه ظاهر شده بود و داشت به سمت در خانه میامد دید و فهمید که چقدر این جمله را بلند گفته است.

مرلین که با عصبانیت تمام داشت به سمت خانه میامد گفت:اگه دستم به اون کسی برسه که اولین بار این اسم رو ساخت نابودش می کنم...مرلین گاه؟باشه الان حالیتون می کنم...
او در را شکست و وارد شد.

فضای خانه بسیار ویران بود.مبل ها سوراخ سوراخ بوده و سرنگون بودند.میز بزرگ غذا خوری سرنگون شده بود و یویو ای گوشه ی اتاق افتاده بود...

مرلین اندیشید:من دیوونه شدم یا اینکه به اینجا حمله شده؟

در همین هنگام در طبقه ی بالا!

تمام محفلی ها دور هم جمع بودند و از کلکی که مرلین زده بودند بسیار خشنود بودند.مالی گفت:بدبختی ما اینه که الان دامبلدور تو مرلینـــ...اوخ نه ببخشید...تو دستشوییه!

تدی گفت:آره خدا کنه مرلین نفهمه وگرنه...

جینی گفت:هیــــــــس!یکی داره میاد بالا!

صدای تاپ توپ پای شخصی از پله ها میامد گویی مرلین داشت به آنها نزدیک میشد...

محفلی ها:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


غیر ممکن غیر ممکنه! همینی که گفتم...ناراحتی زنگ بزن 118
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: دوشنبه 31 فروردین 1388 20:27
نمایش جزئیات
آفلاین
محفلیا در پی دامبلدور و اطاعت از حرفش خیلی آروم از شلوغ پلوغی ها فاصله گرفتن و سعی کردن که از دید مرلین خارج بشن.

آلبوس: بچه ها...بیاید دنبال من، آروم ، مرلین داره حرف میزنه حواسش نیست.

ملت محفلی حدود بیست، سی متری که از مرلین و بر و بکس دور شدن به سمت خانه گریمولد آپارات کردند...

شترق

مرلین: سالی، رووی، گریف، هلگی، بچه ها صدای چی بود؟

روونا که بازم میخواست هوشش رو به بقیه ثابت کنه گفت:
- محفلیا بودن که آپارات کردن، به احتمال زیاد رفتن لندن.

- چی؟ من نمیذارم اینا از دستم فرار کنن، اولین کسایی که باید بگیرم اینان. باید یاد بگیرن به یه جایی نباید گفت مرلینگاه.

نزد محفلیون

ملت محفلی همگی رو به روی در خانه گریمولد ایستاده بودند و یکی از یکی عصباتی تر و وحشت زده تر. آلبوس نیز برای همگی نگران بود و اصن اعصاب نداشت.

جیمزی که وقت گیر آورده بود، ردای آلبوس را محکم چسبیده و هی به طرف زمین میکشید و میگفت:
- عمو آلبوس...عمو آلبوس...عمو آلبــــــــــــــــوس...حوصله ام سر رفت چی کار کنم؟ میشه برم بازی؟

آلبوس که دیگه از عصبانیت نمیدونست باید چی کار کنه، به اطراف نگاه کرد و وقتی جینی و هری را نیافت فریاد زد:
- من چه میدونم چی کار کنی؟ بر ودنبال کارت...نمی بینی وضع چجوریه؟

آلبوس رو به بقیه کرد و گفت: بچه ها نمیتونیم اینجا بمونیم، اگه دست مرلین به ما برسه بیچاره میشیم...باید بریم یه جای دیگه فعلا...تا یکم آروم شه .

ملت:

مرلین اینا


مرلین: خب بچه ها من میرم لندن باید به حساب اینا برسم...تا بعد ببینم چه بلایی سر نوچه های تو بیارم سالی...فیلا بای.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پروفسور گرابلی پلنک در 1388/1/31 20:41:05
[color=FF0000][b]پس قدم قدم تا روشنايي از شمعي در تاريكي تا نوري پر ابهت و فراگير!
ميجنگيم تا آخ?
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: پنجشنبه 27 فروردین 1388 10:33
نمایش جزئیات
آفلاین
[spoiler=آنچه گذشت]مرلین اومده!
چی چی اورده..اووه!

برای تقویت روحیه و تمدد اعصاب محفلیان عزیز در نظر گرفته شد که همه با هم یک بار بریم دستـ.. پیک نیک! منظور همون اردوی خودمونه!

یک جزیره ی سر سبز.. یک آتیش باحال و یک شاخه ی درخت که می شکونیم و می ندازیم تو آتیش..نهههه!

بدبخت شدیم رفت.. صاحابش اومد.. اوهوم.. مرلین کبیر. مرلین صاحب جزیره بود و شکستن شاخه ی درخت توسط جیمز اونو از خواب بیدار کرد.

حالا مرلین در صدد انتقام بر اومده و می خواد همه ی کسانی رو که به اسمش قسم دروغ خوردن.. مدالهای مرلین الکی گرفتن جهان رو سیاه کردن و سیکاد(!) رو به یادش مرلینگاه نام نهادند انتقام بگیره..

مرلین برای گرفتن این انتقام حتی روح چهار بنیانگذار هاگوارتز رو هم گور به گور.. منظور اینه که احضارشون کرد!
[/spoiler]

- خب بذارید ببینم چه کسی اول گفت به سیکاد بگین مرلینگاه و آفتابه بدید دست من!؟.. همم هووون هااان؟! سریع خودش بیاد جلو و شصت پای راستش رو بکنه تو سوراخ سمت چپ دماغش!

کمی این به اون نگاه کرد و اون به این.. بغلی به بغلی.. جلویی به عقبی و اینچنین همه انگشت حیرت به دهان گرفتند و در درس تاریخ جادوگران رفوزه شدند!

- آقا.. یعنی بابا اجازه؟!

سالازار که خودش صاحب منصبی در عالم ارواح بود و ولدمورت و موگخورهاش از روح اون یاری می جستند جلو میاد. یه باسیلیک از تو جیبش در میاره و به جای یویو باهاش بازی می کنه. در همین حالت میگه:

- به نظرم مری فریزر بتونه آمار بگیره.. چندتا ممد هم استخدام کن براش تا سریع تر کارشو انجام بده!

رونا کلاغش رو نوازش می کنه و در حالی که می خواد هوش و ذکاوتش رو به رخ رقبا ( مخصوصا هلگا) بکشه میگه:

- تو این چیزا رو نمی فهمی سالازار.. اون آمارا همشون یک حقه ست.. یه ذره هوش بیشتر اینجا به درد می خوره برادر!

مرلین نگاهی به ملت می ندازه و یکی یکی همه رو مورد بررسی قرار می ده. مثل دامبلدور در حین فکر کردن ریشهاش رو نوازش می کنه. کلاهش رو صاف می کنه.. دوباره نگاه می کنه و ..

دامبلدور قدمهای کوچک و بزرگ بر می داره و خودش رو به محفلیها می رسونه.

- وقتشه که ما بریم!
محفلیها:

در کنار رونا و سالازار گودریک و هلگا همزمان:

- چرا ما دیالوگ نداریم آخه؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
باید از چیزی کاست.. تا به چیزی افزود!تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: دوشنبه 24 فروردین 1388 15:23
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور:تصویر تغییر اندازه داده شده

مرلین به دامبلدور گفت:خب چرا منو اینجوری نگاه می کنی؟گفتم چهار تا بنیاد گذار رو احضار کن!حالا!

دامبلدور از اینکه کسی بهش دستور داده بود ناراحت شد و گفت:چه جوری احضار کنم؟

مرلین کمی اینجوری موند:تصویر تغییر اندازه داده شدهولی کم نیاورد و گفت:تو بلد نیستی...خودم باید اینکارو بکنم...

دامبلدور گفت:خب اینو از اول می گفتی.

مرلینخم شد و یک مشت ماسه از زمین بر داشت و آن را به سمت آسمان گرفت و گفت:ای سازندگان هاگوارتز!ای چهار دوست با وفا...بیایید در اینجا گرد هم آییم...من مرلین بزرگ...نه چیزه... مرلین کبیر هستم...بیایید چون من به شما دستور می دهم!

صدای مرلین به صدای خودش شباهت نداشت...صدایش بیشتر شبیه اون موقعی بود که پروفسور تریلانی داشت بازگشت خادمی را به سوی اربابش پیش گویی می کرد...برای هری.

محفلی ها و دامبلدور اندکی با ترس صبر کردند.

دامبلدور با خود فکر می کرد:ای وای...الان چی میشه؟ اگه بنیان گذارا بیان چی میشه؟من که فکر نکنم اتفاقی برای من بیوفته...

جیمز با خستگی فکر می کرد:ای بابا...چرا این آقای مرلین نمیره؟من می خوام زودتر برم خونه...من یویومو می خوام!

در همان لحظه صدای بـــــــــوم! بلندی به گوش رسید.

آسمان به چهار رنگ در آمد:پرسپولیس...استقلال...نه چیزه...

ویرایش کارگردان:

بوقی چرا اینجوری می گی؟این دفعه ی چندمه که میگم قبل از نوشتن نری استادیوم مشنگا؟عجب گیری افتادیما...!

نویسنده:


در همان لحظه آسمان به چهار رنگ در آمد:قرمز...آبی...سبز و زرد.

بلا فاصله چهار انسان کنار هم ظاهر شدند:

گودریک گریفندور...سالازار اسلیترین...هلگا هافلپاف...ریونا راونکلاو!

محفلی ها و دامبلدور از دیدن این منظره ی رنگارنگ در آسمان بسیار متعجب و نگران شدند.

چهار بنیان گذار کنار هم ایستاده بودند و به دورور بر نگاه می کردند.

سر انجام اسلیترین گفت:کی ما رو احضار کرد؟کی جرعت کرد ما رو احضار کنه؟

مرلین با صدای بلندی گفت:من!

چهار نفر برگشتند و پست سر خود مرلین را دیدند!

چهار بنیان گذار:تصویر تغییر اندازه داده شدهمرلین ما رو ببخش که اینجوری با تو سخن گفتیم...ما رو ببخش!

-باشه باشه می بخشم...آروم باشید.من اومدم که انتقام بگیرم...از کسانی که به من قسم دروغ خوردن...بدی راه انداختن و کسانی که بدی رو نابود نکردند...و از کسانی که مدال مرلین رو گرفتند.

مرلین کمی صبر کرد و به قیافه های تعجب زده ی آنها نگریست.
همه هراسان بودند...

مرلین که چیزی در ذهنش جرقه زده بود گفت:تازه از کسانی هم می خوام انتقام بگیرم که به دستشویی گفتند مرلینگاه!

با این فریاد مرلی(مرلینگاه) همه از جا پریدند.همه حداقل یک گفته بودند:مرلین دارم...یا می خوام برم مرلین گاه!

مرلین به قیافه های محفلی ها که داشتند از ترس سکته می کردند نگاه کرد...او می خواست انتقام بگیرد...

ادامه...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


غیر ممکن غیر ممکنه! همینی که گفتم...ناراحتی زنگ بزن 118
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: جمعه 14 فروردین 1388 21:07
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور با چشم های متعجبش نگاهی به اطراف انداخت، فکش را از روی زمین جمع کرد، عینک کجش را روی بینی راست کرد و از پشت شیشه های نیم دایره ایش نگاهی سفیه اندر عاقل! به مرلین انداخت و به آرامی گفت :
- خیلی نامردی.
- بیشین بینیم باو! بذا فک کنم چطور باید ازت انتقام بگیرم... دست چپ و پای راستتو بالا بگیر و تا صبح چهار نعل شیش دور، دور جزیره بدو! هومم..نه، با دست راست دست چپتو نیگه دار و با دست چپ مدال مرلینتو، جفت پاهاتم بده بالـ...هوم، نمیشه که..

دقایقی از ظهور مرلین کبیر می گذشت و او همچنان غرق در تفکر بود، کنار مرلین، دیدالوس نشسته و به او تقلب می رساند.

در این میان آلبوس دامبلدور با چشم هایی نگران به مرلین خیره شده بود و نسبت به مینروا که از برنزه تبدیل به سبزه شده و روز سیزده به در بیرون انداختنش(!) بی توجه بود.

تدی و ریموس گرگم به هوا! بازی میکردند و مک و چارلی به ماهی گیری مشغول بودند، جیمز هم با چشم هایی که در آن، اشک حلقه زده بود سعی داشت شاخه ی درخت را با استفاده از بزاق دهان چسبناک نهنگ خشمگین جیبی اش! سر جایش بچسباند تا طلسم جزیره برگردد و مرلین ناپدید شود و پیک نیکشان به خوبی و خوشی پایان یابد اما دریغ!

- یافتم!!


با فریاد پیروزمندانه ی مرلین کبیر، همه ی محفلی ها سکوت اختیار کرده و به دامبلدور نگران و مرلین کبیر چشم دوختند.

- چهار بنیان گذار هاگوارتز رو احضار کن دامبلدور! یادمه که راونکلاو مث تو مدال های مرلین مفتکی می گرفت، اسلیترین دنیا رو آشوب کرد و گریفندور نتونست این آشوب رو بنشونه، تازه! هافلپاف هم یه بار به روح من قسم خورد که خیلی گولاخ و باهوشه! نفرین بر شما نوادگان من که اینطوری تنمو تو گور می لرزونین!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: پنجشنبه 13 فروردین 1388 14:18
نمایش جزئیات
آفلاین
مرلین:تصویر تغییر اندازه داده شده

او داشت تمام اعضاء بدنشو نگاه می کرد و یا دست می کشید تا بببیند سالم است یا نه!
در این هنگام محفلی ها:تصویر تغییر اندازه داده شده

سر انجام دامبلدور گفت:چه چیزیشما رو به اینجا کشونده...یعنی چه جوری زنده شدید؟

او که به نظر میامد کنترل بدنش را تمام کرده است گفت:به این دلیل که شخصی از شما موجودی زنده از سرزمینی که من در آن دفن شدم رو کشته.با این کار طلسم من شکسته و من دوباره زدنه شدم.من می خوام انتقام بگیرم!

دامبلدور که گویی کمی ترسیده بود گفت:چرا؟از کی؟

مرلین کمی صبر کرد و گفت:از کسانی که الکی مدال مرلین درجه یک یا دو گرفته اند.از کسانی که بعد از مرگ من دنیا رو به آشوب کشیدند و از کسانی که اون آشوب رو هنوز نتونستند از بین ببرند!همچنین از کسانی که به نام پاک من قسم دروغ بسته اند!
او جمله ی آخر را داد زده بود!

مرلین صبر کرد.دامبلدور و محفلی ها همچنان در فکر این بودند که مرلین می خواهد چه کند.
دامبلدور با خود اندیشید:من مدال مرلین دارم!ولی...ولی ممکنه مدالم واقعی باشه.الکی نباشه.تازه ممکنه بازم به ما گیر بده که چرا آشوب رو از بین نبردیم!

جیمز با خود اندیشید:عجب کاری کردم!ای کاش اون شاخه رو نمی کندم!آخه من چرا نفهمیدم که چوب تر آتیش نمیگیره.چرا کندمش؟(او در دل خود جیغ زد )

مالی با خود اندیشید:ای وای من یک بار قسم دروغ گفتم!ولی شاید ببخشه! آخه وقتی جیمز بهم گفت طلسم مرگ چیه گفتم نمی دونم!!!شاید ببخشه!چون اگه می گفتم ممکن بود کار بدی کنه!
منروا با خود اندیشید:ای باو!چرا پوستم اینجوری شده؟

پروفسور گرابلی اندیشید:خب!من که کاری نکردم.ولی می خواد با بقیه چی کار کنه؟خودش می دونه!

سرانجام مرلین آن سکوت را شکست و گفت:اول می خوام از اون کسی انتقام بگیرم که الکی مدال گرفته.البته بهتره بگم کسانی که...خب بهتره از تو شروع کنم دامبلدور!

دامبلدور:نه!رحم کن مرلین!خودت که میدونی من مدالم رو برای کار هایی که کردم گرفتم!کارهای خوبی که کردم...من...

-باشه.مدالت رو برای این نمیگیرم که الکی گرفتی.برای این میگیریم که دوست ندارم کسی مدال منو داشته باشه!

دامبلدور:تصویر تغییر اندازه داده شده(البته یک ذره کم تر )

ادامه دهید...

شکار خوبی بود دیدا.. ولی حقیقت رو به من بگو.. چه کسی بهت کمک کرد که بتونی بلاتریکس رو شکار کنی؟

14 امتیاز

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1388/1/14 13:32:31


غیر ممکن غیر ممکنه! همینی که گفتم...ناراحتی زنگ بزن 118
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: سه‌شنبه 11 فروردین 1388 19:09
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه ی جدید:

ظهر بود و خورشید در میان آسمان آبی و صاف با تمام قدرت می درخشید. دامبلدور و مینروا، روبروی دریا روی ماسه های دراز کشیده و به آسمان چشم دوخته بودند. نیمفا، ریموس و تدی هم با ماسه ها گرگینه های کوچکی درست می کردند. گرابلی و جیمز سوسیس های صورتی رنگ را سرخ می کردند، مالی با چشم غره هایش به همه انرژی می داد و خلاصه همه از پیک نیک خانوادگی لذت می بردند.

جیمز همچنان که مشغول سرخ کردن سوسیس ها بود یویویش را در آورد و کنار سوسیس ها گرفت. سپس به گرابلی که متوجه کار او نشده بود نگاهی کرد و گفت:
- عمو گرابلی به نظرت یویوی من رنگ این سوسیس هاست؟

گرابلی با نگاه عاقل اندر سفیهی جیمز را ساکت کرد! در همین لحظه مینروا در آن سو، از جایش بلند شد و آیینه ی سرخ رنگی که در کنارش بود به صورتش نزدیک کرد.

چند دقیقه بعد...

همه در سکوت فرو رفته و با وحشت به مک گونگال نگاه می کنند...

چند دقیقه بعد...

همه در سکوت فرو رفته و با وحشت به مک گونگال نگاه می کنند...

چند دقیقه بعد...

- وااااااااااااااااااای! آلبوس برایان دامبلدور. یادمه که گفتی دراز کشیدن در برابر این آفتاب به هیچ عنوان هیچ کسی رو برنزه نمی کنه! همین الان توضیح بده وگرنه بنا بر قانون شماره ی بیست و چهار مدرسه ی علوم و فنون جادوگری هاگوارتز تورو جریمه می کنم.

دامبلدور دستی به ریش هایش کشید و بعد معترضانه به مک گونگال خیره شد و گفت:
- منو بر اساس قانون شماره ی بیست و چهار مدرسه ی علوم و فنون مدرسه ی جادوگری هاگوارتز جریمه می کنی؟ ولی فکر کنم مدتیه که من از اونجا فارغ و التحصیل شدم مینروای عزیز.

- به من هیچ ربطی نداره! دامبلــــــــــــدور، توضیح بده ببینم را اتفاقی که حالا افتاده کاملا با حرف تو در تضاده؟ توضیح بده الان چرا من این شکلی شدم؟ همین الان توضیح بده تا تورو بر اساس قانو...

دامبلدور با وحشت به مینروا نگاه کرد و آب دهانش را قورت داد. سپس دستی به ریش هایش کشید و آرامانه گفت:
- مینروای عزیزم، یکمی آروم باش. راستش خیلی هم بد نشدی.

مینروا با عصبانیت چشم غره ای به دامبلدور رفت و به گوشه ای رفت. در همین لحظه جیمز که شاخه ی درختی را برای درست کردن اتش بریده بود جیغی کشید:
- یه نفر اینجاست. یه غریبه. یک نقاشی همش داره پررنگ میشه. کمک! جیـــــــــــــــــــــغ.

محفلیون با تعجب به جیمز خیره شدند. در همین لحظه نور افتاب روی نقطه ای متمرکز شد و تصویر محوی از یک مرد ریش بلند هویدا شد.

محفلیون: مرلین کبیر؟

تصویر که هرلحظه پررنگ تر می شد با صدای بلندی فریاد کشید:
- یوهاهاها! شما به یک موجود زنده در جزیره ی من اسیب رسوندید و باعث شدید که من دوباره به وجود بیام. بلاخره طلسم شکست. من مرلین کبیر دوباره اینجام...یوهاهاهاها.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
وقتی شب برمی خیزد
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl
محفل به روایت فتح
ارسال شده در: سه‌شنبه 11 فروردین 1388 15:30
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخواران و لرد سیاه ورژن دو همگی چرخیدند و به جیمز خیره شده بودند که مشغول باز کردن تدی بود. در ثانیه ای پس از جیغ گوشخراش و طنین انداز جیمز، جماعت محفلیان و مرگخواران اروجینال که توسط جیمز رها شده بودند، مشغول به فرار بودند. دامبلدور به همراه محفلیان اروجینال از لونه ی موش شکنجه گاه در می رفتند، لرد سیاه به همراه مرگخواران اورجینال هم از راه لوله ی آب و فاضلاب و غیره ! در این میان جیمز و تدی یکدیگر را به آغوش گرفته بودند و می لرزیدند. مورفین فرصت را غنیمت شمرده بود و مشغول توزیع اجناس متفاوت میان مرگخواران به صورت فی سبیل الله و صلواتی بود.

لرد سیاه شماره دو به همراه بلاتریکس به جیمز و تدی نزدیک می شدند و از دو سو آنها را محاصره می کردند. تدی مشغول خواندن دعا بود و جیمز برای لحظات آخر یویوی صورتی اش را لمس می کرد. لرد سیاه قلابی با پوزخندی موذیانه گفت:

- حالا اسیرهای ما رو فراری میدین هان ؟! چه فایده ای داشت ؟! الان یاران وفادار من اونا را میگیرن !

و با انگشتان دستش به مرگخواران قلابی پشت سرش اشاره کرد و خود به همراه بلا نیز رویش را به سمت آنان چرخاند. در مقابل دیدگان جیمز و تدی و لرد و بلا ، مرگخواران به دیوارهای شکنجه گاه تکیه زده بودند و مشغول فرو کردن سرنگ هایی به انواع قسمت های مختلف بدن خود بودند.

مورگانا: عجب توهمیه ؟! اینجا بهشته شوروش اشنیپ؟! اون دو تا ژی هشتن ؟! ژقدر وول میخورن !

و با دستش به پیکر لرد و بلا اشاره نمود. اسنیپ که قطرات چربی را از درون شیشه ی سرنگبه روی موهایش می ریخت تا نقش لیپید را برای موهایش ایفا گر باشد، با صدایی سرد و بی روح، اما خمار گفت:

- به گمونم میوه های بهشتن ! اون خیاره که پوشت سرش را کندن ! اونی که هم آناناسه دیگه ! اونا رو نمی بینی رو سرش؟

و دوباره هر دو با هم به لرد و بلا اشاره کردند و کشان کشان به سمت شان گام برداشتند تا آنان را میل کنند. لرد و بلاتریکس قلابی همچنان به آن دو خیره مانده بودند که نزدیک و نزدیک تر می شدند. سوروس اسنیپ با لبخندی خشک و مصنوعی، نمک دانی را از لابه لای موهای روغنی اش بیرون کشید و محتویات نمک دان را روی سر عریان و عاری از موی لرد سیاه پاشید و شروع به گاز زدن سر لرد سیاه کرد. مورگانا هم مشغول پوست کندن( لباس در آوردن) خانم آناناس(بلاتریکس) بود. صدای جیغ های بلا و نعره های لرد سیاه در شکنجه گاه طنین می انداخت.

جیمز به مناسبت جیغ بلاتریکس جیغ کوتاهی کشید. سپس دست در دست تدی به سمت درب شکنجه گاه دوید. به عنوان آخرین هدیه در حین خروج از شکنجه گاه، یویوی صورتی اش را محکم به سمت سر عریان لرد سیاه پرتاب کرد که اکنون توسط اسنیپ گاز گرفته می شد. سپس نخ یویوی اش را در هوا چرخاند و به دور گردن مورفین انداخت و کشان کشان وی را از دلالی اش بازداشت و به بیرون شکنجه گاه هدایت نمود.

جیمز: مرلین یارتون ! قانون کپی رایت از مرگخواران رو همیشه رعایت کنید. ععـــــــــع !

در حین خروج سه اسیر،از میان درب نیمه باز شکنجه گاه 3 تن بمب معده ی آنی مونی از سوی مرگخواران، و دو کیلو از ریش آغشته به حشره کش دامبل، از سوی محفلیان به داخل شکنجه گاه پرتاب شد. مرگخواران قلابی بدون توجه به بمب ها، مشغول سنگسار بلاتریکس و مورگانا به علت عمل قبیح پوست کردن(لباس کندن) بلاتریکس بودند. بعد از گذر دقایقی به جای مرگخواران و لرد قلابی شان، تعدادی سوسک سیاه با سربند "یا زهرا" روی زمین شکنجه گاه حرکت می کردند.



--------------------------------------------------------------------------------------------
بهتره که اینجا پایان سوژه باشه و ادامه ندیم، شاید بتونید یه کم دیگه ادامه بدین، اما دیگه به نظرم جا نداره واسه ادامه دادن. جالب از آب در نمیاد. می تونید ادامه بدین. اگه نه که سوژه جدید بدین. مرسی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اینیگو ایماگو در 1388/1/11 16:33:16
"Severus...please..."
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: سه‌شنبه 11 فروردین 1388 13:26
نمایش جزئیات
آفلاین
جیمز که زیاد به مورفین شماره یک اعتماد نداشت گفت:خب گوشتو بیار جلو تا بگم برات...

مورفین که کاملا تحت طلسم فرمان اون چیز هایی که مصرف می کرد بود گوشش را نزدیک جیمز آورد.جیمز چیز هایی در گوش او گفت و سرش را عقب کشید و به قیافه ی مورفین نگاه کرد...

مورفین: ها؟

جیمز با این حرکت : به سمت مورفین رفت و نقشه اش را دوباره تعریف کرد.
بعد از دو دقیقه مورفین گفت:آهان فهمیدم!

جیمز: بالاخره فهمید!

سرانجام مورفین از جا بلند شد و گفت:حالا ژیکار کنم؟

جیمز:
سپس با عصبا نیت گوش مورفین را گرفت و در گوش او نقشه را دوباره گفت.مرفین گفت:باشه پش من رفتم!

اتاق شکنجه!

لرد و افرادش(ورژن یک)همچنان بسته بودند و تدی همچنان فریاد میزد(از درد شکنجه ی بلا ورژن 2)
اعضاع محفل هم یکی یکی توسط لرد ورژن دو شکنجه می شدند.تا اینکه...مورفین وارد شد...

-آهای لرد ورژن دو!شی میخوای از ژون من و لردم؟هان؟

-کروشیو!

لرد طلسمی را نثار مورفین کرد.مورفین از درد نعره زد و گفت:ببخشبد لرد ورژن دو.دیگه تکرار نمیشه.

لرد با عصبانیت گفت:بگو چرا این کارو کردی؟
مورفین گفت:قربان من بی تصقیرم(تقصیر)اون بود...

او به جیمز اشاره کرد که در حال باز کردن طناب آخرین نفر بود...جیمز اینجوری موند:

7 امتیاز

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1388/1/14 13:21:17


غیر ممکن غیر ممکنه! همینی که گفتم...ناراحتی زنگ بزن 118