جلوی در مخفیگاه مرگخواران:
مرلین عصای بلندش رو بلند میکنه و میکوبه به در.صدایی از پشت در میگه:کیه کیه در میزنه؟!
مرلین:منم منم مرلین کبیر!
صدای پشت در میگه:اگه راست میگی دستتو از لای در نشون بده ببینم!
مرلین که حسابی از این رفتار توهین امیز عصبانی شده سعی میکنه در رو با لگد بشکونه و در چیزیش نمیشه.
مرلین:هی آلبوس یادت باشه برای محفل هم از این درا بخری.در قبلی محفل چینی بود!یه لگد زدم ترکید!
بعد دوباره با صدای عصبانی میگه:گفتم من مرلینم.درو باز کن تا این خونه رو روی سرتون خراب نکردم.اومدم اربابتون رو ببینم!
صدای تلق تولوقی از پشت در باشه و بعد از صدای فریادی خفیف در باز میشه.
مرلین به همراه محفل وارد میشه و سریعا به کسی نگاه میکنه که در رو باز کرده و میگه:ببینم تو کی بودی؟
مرد نفس عمیقی میکشه و میگه:من دراکو ام یا مرلین!
مرلین چوب دستی خفنش رو به سمت دراکو میگیره و میگه:یالا بگو اربابت کجاست.وقتی من نبودم زیادی دور برداشتین.
دراکو با ترس جواب میده:یا مرلین لرد و بقیه مرگخوارا فعلا تشریف ندارن.برای انجام یه ماموریت رفتن جایی.
آلبوس در دلش آه میکشه و به بخت بدش لعنت میفرسته.باید کاری کنه که مرلین زودتر تام رو پیدا کنه وگرنه منبع اولیه نام مرلینگاه کشف میشه!
آلبوس سعی میکنه مثل مرلین حالت عصبانی به خودش بگیره و میگه:خیلی خب زود باش بگو کجا رفتن تا ندادم تد تیکه تیکه ات کنه!
دراکو با ناراحتی میگه:من نمیدونم اونا کجان.چون مریض بودم منو نبردن.وقتی شما اومدین من توی دبلیو سی بودم!
مرلین نگاه تیز بینش رو به دراکو میندازه و میگه:گفتی کجا؟دبلیو سی؟
دراکو:اره دیگه...همون گلاب به روتون!
مرلین قاطی میکنه و با فریاد میگه:پسره کچل موفرفری...مگه شما به اونجا نمیگین مرلینگاه؟
دراکو با تعجب میگه:نه تا حالا همچین کلمه ای نشنیدم!
جیمز سیخونکی به پشت ریموس میزنه و زیر گوشش میگه:ببینم ریموس به نظرت اوضاع خیلی بده؟
ریموس:نه.
مرلین از عصبانیت و شرم سرخ میشه و فریاد میزنه:کودن های مشنگ سیاه و سفید و برفکی!زود باشین اعتراف کنین کدومتون دروغ میگین!
ریموس:جیمز...حالا اوضاع خیلی بده!!
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
15 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
13
مهمانان
|
2
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
[[continious]] محفل به روایت فتح
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1387/06/27
آخرین ورود: سهشنبه 31 مرداد 1396 11:06
از: قلمروی فراموش شدگان !
پستها:
395

مرلین همچنان ریش دامبلدور رو می کشید ولی به پایانش نمی رسید !
مرلین: ای باو خسته شدم ببینم چند ساله نرفتی یه حالی به این صورت بدبختت بدی ؟
دامبلدور : نمی دونم ، زیاد خاطرم نیست ولی فکر کنم از همون موقعه ای که اریانا کوچولو اومد پیش تو منم ریش گذاشتم !
مرلین : اریانا کی باشه ، من کی باشم ، اصلا اریانا پیش من چی کار می کرد ، من تکذیب می کنم حرفهای این مرد کذبه!
.
البوس : مرلین جان حالت خوبه منظورم روح اریانا بود .
مرلین : اره بابا می خواستم ببینم یه جو شرف تو شما ها مونده
.
- خوب اینا رو ول کن ، حالا واسه من شاخ شدید ، اسم منو روی اون خراب شده می گذارید ، یه نفرینی طرفتون حواله کنم تا هفت پشت تون شپلخ دیواره شه ؟
محفلیون :
مرلین :
دامبلدور که دیگه توان توهین های مرلینو نداشت سر مرلین فریاد کشید : خجالت نمی کشی مثلا اسم خودتو گذاشتی مرلین تو فرق بین سفید و ...
-خفه ،پیرمرده باز تو پاتو از ردای خودت اینورتر گذاشتی ؟ واسه من سفید سفید نکن ، کسی ندونه من می دونم تو جوونیا چی کار کرد ، ها می خوای این گلرت فلک زده رو هم اینجا احضار کنم ، زود جواب بدین واسه چی اسم متبرک ما رو روی تخلیه گاه خود گذاشتید ؟
ملت محفلی :
دامبلدور : خطاهای من ار شما پوشیده نیست مرلین و همه ی یاران سفید من هم می دونند من در جوانی ها چه خطاهای کردم .
درون ذهن دامبلدور
مگه دستم به اون زنیکه اسکیتر نرسه خودم شپلخش می کنم تو قبر ، اخه جادوگر قحط بود گیر داد به ریش ما ؟
خارج ذهن دامبلدور
- مرلین عزیز من به شما اطمینان می دم گذاشتن این اسم از جانب سفیدها نبود ، همه این کارها کار اون کچل و دارو دسته سیاهش !
مرلین : کدوم کچل ، نکنه تامو می گی ؟
دامبلدور :
مرلین : مگه نمی گید سفید هستید ؟ آماده باشید بریم به این کچل و دارو دسته اش یه گوش مالی بدیم .
محفلی ها : به به شکار سیاه سوخته اونم با مرلین چه حالی می ده .
مرلین: ای باو خسته شدم ببینم چند ساله نرفتی یه حالی به این صورت بدبختت بدی ؟
دامبلدور : نمی دونم ، زیاد خاطرم نیست ولی فکر کنم از همون موقعه ای که اریانا کوچولو اومد پیش تو منم ریش گذاشتم !
مرلین : اریانا کی باشه ، من کی باشم ، اصلا اریانا پیش من چی کار می کرد ، من تکذیب می کنم حرفهای این مرد کذبه!
.البوس : مرلین جان حالت خوبه منظورم روح اریانا بود .
مرلین : اره بابا می خواستم ببینم یه جو شرف تو شما ها مونده
.- خوب اینا رو ول کن ، حالا واسه من شاخ شدید ، اسم منو روی اون خراب شده می گذارید ، یه نفرینی طرفتون حواله کنم تا هفت پشت تون شپلخ دیواره شه ؟
محفلیون :
مرلین :
دامبلدور که دیگه توان توهین های مرلینو نداشت سر مرلین فریاد کشید : خجالت نمی کشی مثلا اسم خودتو گذاشتی مرلین تو فرق بین سفید و ...
-خفه ،پیرمرده باز تو پاتو از ردای خودت اینورتر گذاشتی ؟ واسه من سفید سفید نکن ، کسی ندونه من می دونم تو جوونیا چی کار کرد ، ها می خوای این گلرت فلک زده رو هم اینجا احضار کنم ، زود جواب بدین واسه چی اسم متبرک ما رو روی تخلیه گاه خود گذاشتید ؟
ملت محفلی :
دامبلدور : خطاهای من ار شما پوشیده نیست مرلین و همه ی یاران سفید من هم می دونند من در جوانی ها چه خطاهای کردم .
درون ذهن دامبلدور
مگه دستم به اون زنیکه اسکیتر نرسه خودم شپلخش می کنم تو قبر ، اخه جادوگر قحط بود گیر داد به ریش ما ؟
خارج ذهن دامبلدور
- مرلین عزیز من به شما اطمینان می دم گذاشتن این اسم از جانب سفیدها نبود ، همه این کارها کار اون کچل و دارو دسته سیاهش !
مرلین : کدوم کچل ، نکنه تامو می گی ؟
دامبلدور :
مرلین : مگه نمی گید سفید هستید ؟ آماده باشید بریم به این کچل و دارو دسته اش یه گوش مالی بدیم .
محفلی ها : به به شکار سیاه سوخته اونم با مرلین چه حالی می ده .
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
در قلمروی ما چیزی جز تاریکی دیده نمی شود !
اینجا قلمروی فراموش شدگان است !
اینجا قلمروی فراموش شدگان است !
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/08/16
آخرین ورود: شنبه 25 بهمن 1393 18:40
از: این به بعد آواتار فقط مردونه!
پستها:
621

صدای پا نزدیک میشد و همه ی اعضای محفل از ترس در حال زدن سکته ای خفیف بودند، مالی نیز که به شدت نگران آلبوس بود تا لحظاتی دیگر دچار فوت کوتاهی میشد.(
)
تق...تق...تق...غیژژژژژژ(افکت ایستادن روی سطح چوبی)
- چی شد چرا دیگه صدای پاش نمیاد؟
- حتما رسیده بالا، بدبخت شدیم رفت.
مالی گوشه ای از اتاق، نشسته بود و پاهای چاقش را بغل کرده بود، ناگهان گفت:
- حتما رفته سراغ آلبوس.
همه اعضا مضطرب شدند و به سمت در اتاق حرکت کردند. مالی جلوتر از همه میرفت. همگی به در رسیدند و مالی دسته ی در را چرخاند و در اتاق باز شد.
ناگهان همگی چهره ای مرلین را با فاصله چند متر از خود دیدند. مالی بیهوش شد و ده ای او را به درون اتاق بردند، در همین لحظات مرلین رو به آنها کرد و گفت:
- به به...بالاخره پیداتون کردم...که دیگه منو گول میزنید هان؟
مرلین به سمت اتاق قدم برداشت که ناگهان یکی از تله های شوخی جیمز به کار افتاد و نخ یک از یویوهایی که به نرده پله ها بسته بود کشیده شد.
مرلین که در همون لحظات در حال قرم برداشتن بود به نخ گیر کرد و زمین خورد . دیگر هیچ...
چند ساعت بعد
- مرلین کبیر.... پاشو...یا مرلین بیدار شو...تو رو به زیرشلوارت بلند شو...
- هان؟ چیه؟ چه خبره؟ من کجام؟ آآآآخ سرم....
- یا مرلین توی خونه گریمولدی... مقر محفل...
- چی؟ من پیش محفلیام؟
و ریشهای آلبوس رو گرفت و محکم کشید بطوریه چونه آلبوس از دماغش بر جسته تر شد.
- ببینم تو باید دامبلدور باشی نه؟
- بله
...
)تق...تق...تق...غیژژژژژژ(افکت ایستادن روی سطح چوبی)
- چی شد چرا دیگه صدای پاش نمیاد؟
- حتما رسیده بالا، بدبخت شدیم رفت.
مالی گوشه ای از اتاق، نشسته بود و پاهای چاقش را بغل کرده بود، ناگهان گفت:
- حتما رفته سراغ آلبوس.
همه اعضا مضطرب شدند و به سمت در اتاق حرکت کردند. مالی جلوتر از همه میرفت. همگی به در رسیدند و مالی دسته ی در را چرخاند و در اتاق باز شد.
ناگهان همگی چهره ای مرلین را با فاصله چند متر از خود دیدند. مالی بیهوش شد و ده ای او را به درون اتاق بردند، در همین لحظات مرلین رو به آنها کرد و گفت:
- به به...بالاخره پیداتون کردم...که دیگه منو گول میزنید هان؟
مرلین به سمت اتاق قدم برداشت که ناگهان یکی از تله های شوخی جیمز به کار افتاد و نخ یک از یویوهایی که به نرده پله ها بسته بود کشیده شد.
مرلین که در همون لحظات در حال قرم برداشتن بود به نخ گیر کرد و زمین خورد . دیگر هیچ...
چند ساعت بعد
- مرلین کبیر.... پاشو...یا مرلین بیدار شو...تو رو به زیرشلوارت بلند شو...
- هان؟ چیه؟ چه خبره؟ من کجام؟ آآآآخ سرم....
- یا مرلین توی خونه گریمولدی... مقر محفل...
- چی؟ من پیش محفلیام؟
و ریشهای آلبوس رو گرفت و محکم کشید بطوریه چونه آلبوس از دماغش بر جسته تر شد.
- ببینم تو باید دامبلدور باشی نه؟
- بله
...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
[color=FF0000][b]پس قدم قدم تا روشنايي از شمعي در تاريكي تا نوري پر ابهت و فراگير!
ميجنگيم تا آخ?
ميجنگيم تا آخ?
جزئیات کاربر

مرلین: خب بچه ها من میرم لندن باید به حساب اینا برسم...تا بعد ببینم چه بلایی سر نوچه های تو بیارم سالی...فیلا بای.
مرلین اندکی از چهار نفر فاصله گرفت و چشمانش را بست و...هیچ اتفاقی نیوفتاد!
اسلیترین پوزخند زد.گریفیندور و هافل چیزی نگفتند ولی روونا گفت:یادتون رفته مرلین؟مثل اینکه اولین کسی که آپارات کرد شما بودی ها...
مرلین که بسیار خجالت زده شده بود گفت:راست میگی!
...خب الف های سه گانه چی بود؟
روونا شروع کرد به سخن گفتن ولی اسلیترین زودتر گفت:اراده آرامش انتخاب مقصد!
مرلین:
ریون:
اسلیترین:
مرلین دستانش را از هم باز کرد به میدان گریمولد اندیشید و...شـــتـــرق!
مرلین با صدای بسیار بلندی آپارات کرد...
خونه ی گریمولد!
دامبلدور همچنان دور اتاق می چرخید و با عصبانیت فکر می کرد: کجا بریم؟الان مرلین میاد...این جیمز چرا شاخه رو کند؟آخه چه مرگش شده بود؟
دامبلدور اندکی دیگر چرخید و بعد متوجه شد که مرلین دارد و باید به مرلینگاه برود!
دامبلدور اعلام کرد:من مرلین دارم...حواستنون جمع باشه تا من یه تکه پا برم مرلین گاه و...
-کی بود گفت مرلین گاه؟
دامبلدور با تعجب برگشت.از پنجره مرلین را که تازه ظاهر شده بود و داشت به سمت در خانه میامد دید و فهمید که چقدر این جمله را بلند گفته است.
مرلین که با عصبانیت تمام داشت به سمت خانه میامد گفت:اگه دستم به اون کسی برسه که اولین بار این اسم رو ساخت نابودش می کنم...مرلین گاه؟باشه الان حالیتون می کنم...
او در را شکست و وارد شد.
فضای خانه بسیار ویران بود.مبل ها سوراخ سوراخ بوده و سرنگون بودند.میز بزرگ غذا خوری سرنگون شده بود و یویو ای گوشه ی اتاق افتاده بود...
مرلین اندیشید:من دیوونه شدم یا اینکه به اینجا حمله شده؟
در همین هنگام در طبقه ی بالا!
تمام محفلی ها دور هم جمع بودند و از کلکی که مرلین زده بودند بسیار خشنود بودند.مالی گفت:بدبختی ما اینه که الان دامبلدور تو مرلینـــ...اوخ نه ببخشید...تو دستشوییه!
تدی گفت:آره خدا کنه مرلین نفهمه وگرنه...
جینی گفت:هیــــــــس!یکی داره میاد بالا!
صدای تاپ توپ پای شخصی از پله ها میامد گویی مرلین داشت به آنها نزدیک میشد...
محفلی ها:
مرلین اندکی از چهار نفر فاصله گرفت و چشمانش را بست و...هیچ اتفاقی نیوفتاد!
اسلیترین پوزخند زد.گریفیندور و هافل چیزی نگفتند ولی روونا گفت:یادتون رفته مرلین؟مثل اینکه اولین کسی که آپارات کرد شما بودی ها...
مرلین که بسیار خجالت زده شده بود گفت:راست میگی!
...خب الف های سه گانه چی بود؟روونا شروع کرد به سخن گفتن ولی اسلیترین زودتر گفت:اراده آرامش انتخاب مقصد!
مرلین:
ریون:
اسلیترین:
مرلین دستانش را از هم باز کرد به میدان گریمولد اندیشید و...شـــتـــرق!
مرلین با صدای بسیار بلندی آپارات کرد...
خونه ی گریمولد!
دامبلدور همچنان دور اتاق می چرخید و با عصبانیت فکر می کرد: کجا بریم؟الان مرلین میاد...این جیمز چرا شاخه رو کند؟آخه چه مرگش شده بود؟
دامبلدور اندکی دیگر چرخید و بعد متوجه شد که مرلین دارد و باید به مرلینگاه برود!
دامبلدور اعلام کرد:من مرلین دارم...حواستنون جمع باشه تا من یه تکه پا برم مرلین گاه و...
-کی بود گفت مرلین گاه؟
دامبلدور با تعجب برگشت.از پنجره مرلین را که تازه ظاهر شده بود و داشت به سمت در خانه میامد دید و فهمید که چقدر این جمله را بلند گفته است.
مرلین که با عصبانیت تمام داشت به سمت خانه میامد گفت:اگه دستم به اون کسی برسه که اولین بار این اسم رو ساخت نابودش می کنم...مرلین گاه؟باشه الان حالیتون می کنم...
او در را شکست و وارد شد.
فضای خانه بسیار ویران بود.مبل ها سوراخ سوراخ بوده و سرنگون بودند.میز بزرگ غذا خوری سرنگون شده بود و یویو ای گوشه ی اتاق افتاده بود...
مرلین اندیشید:من دیوونه شدم یا اینکه به اینجا حمله شده؟
در همین هنگام در طبقه ی بالا!
تمام محفلی ها دور هم جمع بودند و از کلکی که مرلین زده بودند بسیار خشنود بودند.مالی گفت:بدبختی ما اینه که الان دامبلدور تو مرلینـــ...اوخ نه ببخشید...تو دستشوییه!
تدی گفت:آره خدا کنه مرلین نفهمه وگرنه...
جینی گفت:هیــــــــس!یکی داره میاد بالا!
صدای تاپ توپ پای شخصی از پله ها میامد گویی مرلین داشت به آنها نزدیک میشد...
محفلی ها:
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
غیر ممکن غیر ممکنه!
همینی که گفتم...ناراحتی زنگ بزن 118
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/08/16
آخرین ورود: شنبه 25 بهمن 1393 18:40
از: این به بعد آواتار فقط مردونه!
پستها:
621

محفلیا در پی دامبلدور و اطاعت از حرفش خیلی آروم از شلوغ پلوغی ها فاصله گرفتن و سعی کردن که از دید مرلین خارج بشن.
آلبوس: بچه ها...بیاید دنبال من، آروم ، مرلین داره حرف میزنه حواسش نیست.
ملت محفلی حدود بیست، سی متری که از مرلین و بر و بکس دور شدن به سمت خانه گریمولد آپارات کردند...
شترق
مرلین: سالی، رووی، گریف، هلگی، بچه ها صدای چی بود؟
روونا که بازم میخواست هوشش رو به بقیه ثابت کنه گفت:
- محفلیا بودن که آپارات کردن، به احتمال زیاد رفتن لندن.
- چی؟ من نمیذارم اینا از دستم فرار کنن، اولین کسایی که باید بگیرم اینان.
باید یاد بگیرن به یه جایی نباید گفت مرلینگاه.
نزد محفلیون
ملت محفلی همگی رو به روی در خانه گریمولد ایستاده بودند و یکی از یکی عصباتی تر و وحشت زده تر. آلبوس نیز برای همگی نگران بود و اصن اعصاب نداشت.
جیمزی که وقت گیر آورده بود، ردای آلبوس را محکم چسبیده و هی به طرف زمین میکشید و میگفت:
- عمو آلبوس...عمو آلبوس...عمو آلبــــــــــــــــوس...حوصله ام سر رفت چی کار کنم؟ میشه برم بازی؟
آلبوس که دیگه از عصبانیت نمیدونست باید چی کار کنه، به اطراف نگاه کرد و وقتی جینی و هری را نیافت فریاد زد:
- من چه میدونم چی کار کنی؟ بر ودنبال کارت...نمی بینی وضع چجوریه؟
آلبوس رو به بقیه کرد و گفت: بچه ها نمیتونیم اینجا بمونیم، اگه دست مرلین به ما برسه بیچاره میشیم...باید بریم یه جای دیگه فعلا...تا یکم آروم شه .
ملت:
مرلین اینا
مرلین: خب بچه ها من میرم لندن باید به حساب اینا برسم...تا بعد ببینم چه بلایی سر نوچه های تو بیارم سالی...فیلا بای.
آلبوس: بچه ها...بیاید دنبال من، آروم ، مرلین داره حرف میزنه حواسش نیست.
ملت محفلی حدود بیست، سی متری که از مرلین و بر و بکس دور شدن به سمت خانه گریمولد آپارات کردند...
شترق
مرلین: سالی، رووی، گریف، هلگی، بچه ها صدای چی بود؟
روونا که بازم میخواست هوشش رو به بقیه ثابت کنه گفت:
- محفلیا بودن که آپارات کردن، به احتمال زیاد رفتن لندن.
- چی؟ من نمیذارم اینا از دستم فرار کنن، اولین کسایی که باید بگیرم اینان.
باید یاد بگیرن به یه جایی نباید گفت مرلینگاه.نزد محفلیون
ملت محفلی همگی رو به روی در خانه گریمولد ایستاده بودند و یکی از یکی عصباتی تر و وحشت زده تر. آلبوس نیز برای همگی نگران بود و اصن اعصاب نداشت.
جیمزی که وقت گیر آورده بود، ردای آلبوس را محکم چسبیده و هی به طرف زمین میکشید و میگفت:
- عمو آلبوس...عمو آلبوس...عمو آلبــــــــــــــــوس...حوصله ام سر رفت چی کار کنم؟ میشه برم بازی؟
آلبوس که دیگه از عصبانیت نمیدونست باید چی کار کنه، به اطراف نگاه کرد و وقتی جینی و هری را نیافت فریاد زد:
- من چه میدونم چی کار کنی؟ بر ودنبال کارت...نمی بینی وضع چجوریه؟
آلبوس رو به بقیه کرد و گفت: بچه ها نمیتونیم اینجا بمونیم، اگه دست مرلین به ما برسه بیچاره میشیم...باید بریم یه جای دیگه فعلا...تا یکم آروم شه .
ملت:
مرلین اینا
مرلین: خب بچه ها من میرم لندن باید به حساب اینا برسم...تا بعد ببینم چه بلایی سر نوچه های تو بیارم سالی...فیلا بای.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پروفسور گرابلی پلنک در 1388/1/31 20:41:05
[color=FF0000][b]پس قدم قدم تا روشنايي از شمعي در تاريكي تا نوري پر ابهت و فراگير!
ميجنگيم تا آخ?
ميجنگيم تا آخ?
جزئیات کاربر

[spoiler=آنچه گذشت]مرلین اومده!
چی چی اورده..اووه!
برای تقویت روحیه و تمدد اعصاب محفلیان عزیز در نظر گرفته شد که همه با هم یک بار بریم دستـ.. پیک نیک! منظور همون اردوی خودمونه!
یک جزیره ی سر سبز.. یک آتیش باحال و یک شاخه ی درخت که می شکونیم و می ندازیم تو آتیش..نهههه!
بدبخت شدیم رفت.. صاحابش اومد.. اوهوم.. مرلین کبیر. مرلین صاحب جزیره بود و شکستن شاخه ی درخت توسط جیمز اونو از خواب بیدار کرد.
حالا مرلین در صدد انتقام بر اومده و می خواد همه ی کسانی رو که به اسمش قسم دروغ خوردن.. مدالهای مرلین الکی گرفتن جهان رو سیاه کردن و سیکاد(!) رو به یادش مرلینگاه نام نهادند انتقام بگیره..
مرلین برای گرفتن این انتقام حتی روح چهار بنیانگذار هاگوارتز رو هم گور به گور.. منظور اینه که احضارشون کرد!
[/spoiler]
- خب بذارید ببینم چه کسی اول گفت به سیکاد بگین مرلینگاه و آفتابه بدید دست من!؟.. همم هووون هااان؟! سریع خودش بیاد جلو و شصت پای راستش رو بکنه تو سوراخ سمت چپ دماغش!
کمی این به اون نگاه کرد و اون به این.. بغلی به بغلی.. جلویی به عقبی و اینچنین همه انگشت حیرت به دهان گرفتند و در درس تاریخ جادوگران رفوزه شدند!
- آقا.. یعنی بابا اجازه؟!
سالازار که خودش صاحب منصبی در عالم ارواح بود و ولدمورت و موگخورهاش از روح اون یاری می جستند جلو میاد. یه باسیلیک از تو جیبش در میاره و به جای یویو باهاش بازی می کنه. در همین حالت میگه:
- به نظرم مری فریزر بتونه آمار بگیره.. چندتا ممد هم استخدام کن براش تا سریع تر کارشو انجام بده!
رونا کلاغش رو نوازش می کنه و در حالی که می خواد هوش و ذکاوتش رو به رخ رقبا ( مخصوصا هلگا) بکشه میگه:
- تو این چیزا رو نمی فهمی سالازار.. اون آمارا همشون یک حقه ست.. یه ذره هوش بیشتر اینجا به درد می خوره برادر!
مرلین نگاهی به ملت می ندازه و یکی یکی همه رو مورد بررسی قرار می ده. مثل دامبلدور در حین فکر کردن ریشهاش رو نوازش می کنه. کلاهش رو صاف می کنه.. دوباره نگاه می کنه و ..
دامبلدور قدمهای کوچک و بزرگ بر می داره و خودش رو به محفلیها می رسونه.
- وقتشه که ما بریم!
محفلیها:
در کنار رونا و سالازار گودریک و هلگا همزمان:
-
چرا ما دیالوگ نداریم آخه؟!
چی چی اورده..اووه!
برای تقویت روحیه و تمدد اعصاب محفلیان عزیز در نظر گرفته شد که همه با هم یک بار بریم دستـ.. پیک نیک! منظور همون اردوی خودمونه!
یک جزیره ی سر سبز.. یک آتیش باحال و یک شاخه ی درخت که می شکونیم و می ندازیم تو آتیش..نهههه!
بدبخت شدیم رفت.. صاحابش اومد.. اوهوم.. مرلین کبیر. مرلین صاحب جزیره بود و شکستن شاخه ی درخت توسط جیمز اونو از خواب بیدار کرد.
حالا مرلین در صدد انتقام بر اومده و می خواد همه ی کسانی رو که به اسمش قسم دروغ خوردن.. مدالهای مرلین الکی گرفتن جهان رو سیاه کردن و سیکاد(!) رو به یادش مرلینگاه نام نهادند انتقام بگیره..
مرلین برای گرفتن این انتقام حتی روح چهار بنیانگذار هاگوارتز رو هم گور به گور.. منظور اینه که احضارشون کرد!
[/spoiler]
- خب بذارید ببینم چه کسی اول گفت به سیکاد بگین مرلینگاه و آفتابه بدید دست من!؟.. همم هووون هااان؟! سریع خودش بیاد جلو و شصت پای راستش رو بکنه تو سوراخ سمت چپ دماغش!

کمی این به اون نگاه کرد و اون به این.. بغلی به بغلی.. جلویی به عقبی و اینچنین همه انگشت حیرت به دهان گرفتند و در درس تاریخ جادوگران رفوزه شدند!
- آقا.. یعنی بابا اجازه؟!
سالازار که خودش صاحب منصبی در عالم ارواح بود و ولدمورت و موگخورهاش از روح اون یاری می جستند جلو میاد. یه باسیلیک از تو جیبش در میاره و به جای یویو باهاش بازی می کنه. در همین حالت میگه:
- به نظرم مری فریزر بتونه آمار بگیره.. چندتا ممد هم استخدام کن براش تا سریع تر کارشو انجام بده!

رونا کلاغش رو نوازش می کنه و در حالی که می خواد هوش و ذکاوتش رو به رخ رقبا ( مخصوصا هلگا) بکشه میگه:
- تو این چیزا رو نمی فهمی سالازار.. اون آمارا همشون یک حقه ست.. یه ذره هوش بیشتر اینجا به درد می خوره برادر!
مرلین نگاهی به ملت می ندازه و یکی یکی همه رو مورد بررسی قرار می ده. مثل دامبلدور در حین فکر کردن ریشهاش رو نوازش می کنه. کلاهش رو صاف می کنه.. دوباره نگاه می کنه و ..
دامبلدور قدمهای کوچک و بزرگ بر می داره و خودش رو به محفلیها می رسونه.
- وقتشه که ما بریم!
محفلیها:

در کنار رونا و سالازار گودریک و هلگا همزمان:
-
چرا ما دیالوگ نداریم آخه؟!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
باید از چیزی کاست.. تا به چیزی افزود!
جزئیات کاربر

دامبلدور:
مرلین به دامبلدور گفت:خب چرا منو اینجوری نگاه می کنی؟گفتم چهار تا بنیاد گذار رو احضار کن!حالا!
دامبلدور از اینکه کسی بهش دستور داده بود ناراحت شد و گفت:چه جوری احضار کنم؟
مرلین کمی اینجوری موند:
ولی کم نیاورد و گفت:تو بلد نیستی...خودم باید اینکارو بکنم...
دامبلدور گفت:خب اینو از اول می گفتی.
مرلینخم شد و یک مشت ماسه از زمین بر داشت و آن را به سمت آسمان گرفت و گفت:ای سازندگان هاگوارتز!ای چهار دوست با وفا...بیایید در اینجا گرد هم آییم...من مرلین بزرگ...نه چیزه... مرلین کبیر هستم...بیایید چون من به شما دستور می دهم!
صدای مرلین به صدای خودش شباهت نداشت...صدایش بیشتر شبیه اون موقعی بود که پروفسور تریلانی داشت بازگشت خادمی را به سوی اربابش پیش گویی می کرد...برای هری.
محفلی ها و دامبلدور اندکی با ترس صبر کردند.
دامبلدور با خود فکر می کرد:ای وای...الان چی میشه؟
اگه بنیان گذارا بیان چی میشه؟من که فکر نکنم اتفاقی برای من بیوفته...
جیمز با خستگی فکر می کرد:ای بابا...چرا این آقای مرلین نمیره؟من می خوام زودتر برم خونه...من یویومو می خوام!
در همان لحظه صدای بـــــــــوم! بلندی به گوش رسید.
آسمان به چهار رنگ در آمد:پرسپولیس...استقلال...نه چیزه...
ویرایش کارگردان:
بوقی چرا اینجوری می گی؟این دفعه ی چندمه که میگم قبل از نوشتن نری استادیوم مشنگا؟عجب گیری افتادیما...!
نویسنده:
در همان لحظه آسمان به چهار رنگ در آمد:قرمز...آبی...سبز و زرد.
بلا فاصله چهار انسان کنار هم ظاهر شدند:
گودریک گریفندور...سالازار اسلیترین...هلگا هافلپاف...ریونا راونکلاو!
محفلی ها و دامبلدور از دیدن این منظره ی رنگارنگ در آسمان بسیار متعجب و نگران شدند.
چهار بنیان گذار کنار هم ایستاده بودند و به دورور بر نگاه می کردند.
سر انجام اسلیترین گفت:کی ما رو احضار کرد؟کی جرعت کرد ما رو احضار کنه؟
مرلین با صدای بلندی گفت:من!
چهار نفر برگشتند و پست سر خود مرلین را دیدند!
چهار بنیان گذار:
مرلین ما رو ببخش که اینجوری با تو سخن گفتیم...ما رو ببخش!
-باشه باشه می بخشم...آروم باشید.من اومدم که انتقام بگیرم...از کسانی که به من قسم دروغ خوردن...بدی راه انداختن و کسانی که بدی رو نابود نکردند...و از کسانی که مدال مرلین رو گرفتند.
مرلین کمی صبر کرد و به قیافه های تعجب زده ی آنها نگریست.
همه هراسان بودند...
مرلین که چیزی در ذهنش جرقه زده بود گفت:تازه از کسانی هم می خوام انتقام بگیرم که به دستشویی گفتند مرلینگاه!
با این فریاد مرلی(مرلینگاه) همه از جا پریدند.همه حداقل یک گفته بودند:مرلین دارم...یا می خوام برم مرلین گاه!
مرلین به قیافه های محفلی ها که داشتند از ترس سکته می کردند نگاه کرد...او می خواست انتقام بگیرد...
ادامه...

مرلین به دامبلدور گفت:خب چرا منو اینجوری نگاه می کنی؟گفتم چهار تا بنیاد گذار رو احضار کن!حالا!
دامبلدور از اینکه کسی بهش دستور داده بود ناراحت شد و گفت:چه جوری احضار کنم؟
مرلین کمی اینجوری موند:
ولی کم نیاورد و گفت:تو بلد نیستی...خودم باید اینکارو بکنم...دامبلدور گفت:خب اینو از اول می گفتی.
مرلینخم شد و یک مشت ماسه از زمین بر داشت و آن را به سمت آسمان گرفت و گفت:ای سازندگان هاگوارتز!ای چهار دوست با وفا...بیایید در اینجا گرد هم آییم...من مرلین بزرگ...نه چیزه... مرلین کبیر هستم...بیایید چون من به شما دستور می دهم!
صدای مرلین به صدای خودش شباهت نداشت...صدایش بیشتر شبیه اون موقعی بود که پروفسور تریلانی داشت بازگشت خادمی را به سوی اربابش پیش گویی می کرد...برای هری.
محفلی ها و دامبلدور اندکی با ترس صبر کردند.
دامبلدور با خود فکر می کرد:ای وای...الان چی میشه؟
اگه بنیان گذارا بیان چی میشه؟من که فکر نکنم اتفاقی برای من بیوفته...جیمز با خستگی فکر می کرد:ای بابا...چرا این آقای مرلین نمیره؟من می خوام زودتر برم خونه...من یویومو می خوام!
در همان لحظه صدای بـــــــــوم! بلندی به گوش رسید.
آسمان به چهار رنگ در آمد:پرسپولیس...استقلال...نه چیزه...
ویرایش کارگردان:
بوقی چرا اینجوری می گی؟این دفعه ی چندمه که میگم قبل از نوشتن نری استادیوم مشنگا؟عجب گیری افتادیما...!
نویسنده:
در همان لحظه آسمان به چهار رنگ در آمد:قرمز...آبی...سبز و زرد.
بلا فاصله چهار انسان کنار هم ظاهر شدند:
گودریک گریفندور...سالازار اسلیترین...هلگا هافلپاف...ریونا راونکلاو!
محفلی ها و دامبلدور از دیدن این منظره ی رنگارنگ در آسمان بسیار متعجب و نگران شدند.
چهار بنیان گذار کنار هم ایستاده بودند و به دورور بر نگاه می کردند.
سر انجام اسلیترین گفت:کی ما رو احضار کرد؟کی جرعت کرد ما رو احضار کنه؟
مرلین با صدای بلندی گفت:من!
چهار نفر برگشتند و پست سر خود مرلین را دیدند!
چهار بنیان گذار:
مرلین ما رو ببخش که اینجوری با تو سخن گفتیم...ما رو ببخش!-باشه باشه می بخشم...آروم باشید.من اومدم که انتقام بگیرم...از کسانی که به من قسم دروغ خوردن...بدی راه انداختن و کسانی که بدی رو نابود نکردند...و از کسانی که مدال مرلین رو گرفتند.
مرلین کمی صبر کرد و به قیافه های تعجب زده ی آنها نگریست.
همه هراسان بودند...
مرلین که چیزی در ذهنش جرقه زده بود گفت:تازه از کسانی هم می خوام انتقام بگیرم که به دستشویی گفتند مرلینگاه!
با این فریاد مرلی(مرلینگاه) همه از جا پریدند.همه حداقل یک گفته بودند:مرلین دارم...یا می خوام برم مرلین گاه!
مرلین به قیافه های محفلی ها که داشتند از ترس سکته می کردند نگاه کرد...او می خواست انتقام بگیرد...
ادامه...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
غیر ممکن غیر ممکنه!
همینی که گفتم...ناراحتی زنگ بزن 118
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/07/13
تولد نقش: 1386/07/17
آخرین ورود: یکشنبه 7 خرداد 1396 12:37
از: طلا گشتن پشیمان گشته ایم، مرحمت فرموده ما را مس کنید.
پستها:
1531

دامبلدور با چشم های متعجبش نگاهی به اطراف انداخت، فکش را از روی زمین جمع کرد، عینک کجش را روی بینی راست کرد و از پشت شیشه های نیم دایره ایش نگاهی سفیه اندر عاقل! به مرلین انداخت و به آرامی گفت :
- خیلی نامردی.
- بیشین بینیم باو! بذا فک کنم چطور باید ازت انتقام بگیرم... دست چپ و پای راستتو بالا بگیر و تا صبح چهار نعل شیش دور، دور جزیره بدو! هومم..نه،
با دست راست دست چپتو نیگه دار و با دست چپ مدال مرلینتو، جفت پاهاتم بده بالـ...هوم، نمیشه که..
دقایقی از ظهور مرلین کبیر می گذشت و او همچنان غرق در تفکر بود، کنار مرلین، دیدالوس نشسته و به او تقلب می رساند.
در این میان آلبوس دامبلدور با چشم هایی نگران به مرلین خیره شده بود و نسبت به مینروا که از برنزه تبدیل به سبزه شده و روز سیزده به در بیرون انداختنش(!) بی توجه بود.
تدی و ریموس گرگم به هوا! بازی میکردند و مک و چارلی به ماهی گیری مشغول بودند، جیمز هم با چشم هایی که در آن، اشک حلقه زده بود سعی داشت شاخه ی درخت را با استفاده از بزاق دهان چسبناک نهنگ خشمگین جیبی اش! سر جایش بچسباند تا طلسم جزیره برگردد و مرلین ناپدید شود و پیک نیکشان به خوبی و خوشی پایان یابد اما دریغ!
- یافتم!!
با فریاد پیروزمندانه ی مرلین کبیر، همه ی محفلی ها سکوت اختیار کرده و به دامبلدور نگران و مرلین کبیر چشم دوختند.
- چهار بنیان گذار هاگوارتز رو احضار کن دامبلدور! یادمه که راونکلاو مث تو مدال های مرلین مفتکی می گرفت، اسلیترین دنیا رو آشوب کرد و گریفندور نتونست این آشوب رو بنشونه، تازه! هافلپاف هم یه بار به روح من قسم خورد که خیلی گولاخ و باهوشه! نفرین بر شما نوادگان من که اینطوری تنمو تو گور می لرزونین!!
- خیلی نامردی.

- بیشین بینیم باو! بذا فک کنم چطور باید ازت انتقام بگیرم... دست چپ و پای راستتو بالا بگیر و تا صبح چهار نعل شیش دور، دور جزیره بدو! هومم..نه،
با دست راست دست چپتو نیگه دار و با دست چپ مدال مرلینتو، جفت پاهاتم بده بالـ...هوم، نمیشه که..
دقایقی از ظهور مرلین کبیر می گذشت و او همچنان غرق در تفکر بود، کنار مرلین، دیدالوس نشسته و به او تقلب می رساند.
در این میان آلبوس دامبلدور با چشم هایی نگران به مرلین خیره شده بود و نسبت به مینروا که از برنزه تبدیل به سبزه شده و روز سیزده به در بیرون انداختنش(!) بی توجه بود.
تدی و ریموس گرگم به هوا! بازی میکردند و مک و چارلی به ماهی گیری مشغول بودند، جیمز هم با چشم هایی که در آن، اشک حلقه زده بود سعی داشت شاخه ی درخت را با استفاده از بزاق دهان چسبناک نهنگ خشمگین جیبی اش! سر جایش بچسباند تا طلسم جزیره برگردد و مرلین ناپدید شود و پیک نیکشان به خوبی و خوشی پایان یابد اما دریغ!
- یافتم!!

با فریاد پیروزمندانه ی مرلین کبیر، همه ی محفلی ها سکوت اختیار کرده و به دامبلدور نگران و مرلین کبیر چشم دوختند.
- چهار بنیان گذار هاگوارتز رو احضار کن دامبلدور! یادمه که راونکلاو مث تو مدال های مرلین مفتکی می گرفت، اسلیترین دنیا رو آشوب کرد و گریفندور نتونست این آشوب رو بنشونه، تازه! هافلپاف هم یه بار به روح من قسم خورد که خیلی گولاخ و باهوشه! نفرین بر شما نوادگان من که اینطوری تنمو تو گور می لرزونین!!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

مرلین:
او داشت تمام اعضاء بدنشو نگاه می کرد و یا دست می کشید تا بببیند سالم است یا نه!
در این هنگام محفلی ها:
سر انجام دامبلدور گفت:چه چیزیشما رو به اینجا کشونده...یعنی چه جوری زنده شدید؟
او که به نظر میامد کنترل بدنش را تمام کرده است گفت:به این دلیل که شخصی از شما موجودی زنده از سرزمینی که من در آن دفن شدم رو کشته.با این کار طلسم من شکسته و من دوباره زدنه شدم.من می خوام انتقام بگیرم!
دامبلدور که گویی کمی ترسیده بود گفت:چرا؟از کی؟
مرلین کمی صبر کرد و گفت:از کسانی که الکی مدال مرلین درجه یک یا دو گرفته اند.از کسانی که بعد از مرگ من دنیا رو به آشوب کشیدند و از کسانی که اون آشوب رو هنوز نتونستند از بین ببرند!همچنین از کسانی که به نام پاک من قسم دروغ بسته اند!
او جمله ی آخر را داد زده بود!
مرلین صبر کرد.دامبلدور و محفلی ها همچنان در فکر این بودند که مرلین می خواهد چه کند.
دامبلدور با خود اندیشید:من مدال مرلین دارم!ولی...ولی ممکنه مدالم واقعی باشه.الکی نباشه.تازه ممکنه بازم به ما گیر بده که چرا آشوب رو از بین نبردیم!
جیمز با خود اندیشید:عجب کاری کردم!ای کاش اون شاخه رو نمی کندم!آخه من چرا نفهمیدم که چوب تر آتیش نمیگیره.چرا کندمش؟
(او در دل خود جیغ زد
)
مالی با خود اندیشید:ای وای من یک بار قسم دروغ گفتم!ولی شاید ببخشه! آخه وقتی جیمز بهم گفت طلسم مرگ چیه گفتم نمی دونم!!!شاید ببخشه!چون اگه می گفتم ممکن بود کار بدی کنه!
منروا با خود اندیشید:ای باو!چرا پوستم اینجوری شده؟
پروفسور گرابلی اندیشید:خب!من که کاری نکردم.ولی می خواد با بقیه چی کار کنه؟خودش می دونه!
سرانجام مرلین آن سکوت را شکست و گفت:اول می خوام از اون کسی انتقام بگیرم که الکی مدال گرفته.البته بهتره بگم کسانی که...خب بهتره از تو شروع کنم دامبلدور!
دامبلدور:نه!رحم کن مرلین!خودت که میدونی من مدالم رو برای کار هایی که کردم گرفتم!کارهای خوبی که کردم...من...
-باشه.مدالت رو برای این نمیگیرم که الکی گرفتی.برای این میگیریم که دوست ندارم کسی مدال منو داشته باشه!
دامبلدور:
(البته یک ذره کم تر )
ادامه دهید...
شکار خوبی بود دیدا.. ولی حقیقت رو به من بگو.. چه کسی بهت کمک کرد که بتونی بلاتریکس رو شکار کنی؟
14 امتیاز

او داشت تمام اعضاء بدنشو نگاه می کرد و یا دست می کشید تا بببیند سالم است یا نه!
در این هنگام محفلی ها:

سر انجام دامبلدور گفت:چه چیزیشما رو به اینجا کشونده...یعنی چه جوری زنده شدید؟
او که به نظر میامد کنترل بدنش را تمام کرده است گفت:به این دلیل که شخصی از شما موجودی زنده از سرزمینی که من در آن دفن شدم رو کشته.با این کار طلسم من شکسته و من دوباره زدنه شدم.من می خوام انتقام بگیرم!
دامبلدور که گویی کمی ترسیده بود گفت:چرا؟از کی؟
مرلین کمی صبر کرد و گفت:از کسانی که الکی مدال مرلین درجه یک یا دو گرفته اند.از کسانی که بعد از مرگ من دنیا رو به آشوب کشیدند و از کسانی که اون آشوب رو هنوز نتونستند از بین ببرند!همچنین از کسانی که به نام پاک من قسم دروغ بسته اند!
او جمله ی آخر را داد زده بود!
مرلین صبر کرد.دامبلدور و محفلی ها همچنان در فکر این بودند که مرلین می خواهد چه کند.
دامبلدور با خود اندیشید:من مدال مرلین دارم!ولی...ولی ممکنه مدالم واقعی باشه.الکی نباشه.تازه ممکنه بازم به ما گیر بده که چرا آشوب رو از بین نبردیم!
جیمز با خود اندیشید:عجب کاری کردم!ای کاش اون شاخه رو نمی کندم!آخه من چرا نفهمیدم که چوب تر آتیش نمیگیره.چرا کندمش؟
(او در دل خود جیغ زد
)مالی با خود اندیشید:ای وای من یک بار قسم دروغ گفتم!ولی شاید ببخشه! آخه وقتی جیمز بهم گفت طلسم مرگ چیه گفتم نمی دونم!!!شاید ببخشه!چون اگه می گفتم ممکن بود کار بدی کنه!
منروا با خود اندیشید:ای باو!چرا پوستم اینجوری شده؟

پروفسور گرابلی اندیشید:خب!من که کاری نکردم.ولی می خواد با بقیه چی کار کنه؟خودش می دونه!
سرانجام مرلین آن سکوت را شکست و گفت:اول می خوام از اون کسی انتقام بگیرم که الکی مدال گرفته.البته بهتره بگم کسانی که...خب بهتره از تو شروع کنم دامبلدور!
دامبلدور:نه!رحم کن مرلین!خودت که میدونی من مدالم رو برای کار هایی که کردم گرفتم!کارهای خوبی که کردم...من...
-باشه.مدالت رو برای این نمیگیرم که الکی گرفتی.برای این میگیریم که دوست ندارم کسی مدال منو داشته باشه!
دامبلدور:
(البته یک ذره کم تر )ادامه دهید...
شکار خوبی بود دیدا.. ولی حقیقت رو به من بگو.. چه کسی بهت کمک کرد که بتونی بلاتریکس رو شکار کنی؟
14 امتیاز
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1388/1/14 13:32:31
غیر ممکن غیر ممکنه!
همینی که گفتم...ناراحتی زنگ بزن 118
جزئیات کاربر

سوژه ی جدید:
ظهر بود و خورشید در میان آسمان آبی و صاف با تمام قدرت می درخشید. دامبلدور و مینروا، روبروی دریا روی ماسه های دراز کشیده و به آسمان چشم دوخته بودند. نیمفا، ریموس و تدی هم با ماسه ها گرگینه های کوچکی درست می کردند. گرابلی و جیمز سوسیس های صورتی رنگ را سرخ می کردند، مالی با چشم غره هایش به همه انرژی می داد و خلاصه همه از پیک نیک خانوادگی لذت می بردند.
جیمز همچنان که مشغول سرخ کردن سوسیس ها بود یویویش را در آورد و کنار سوسیس ها گرفت. سپس به گرابلی که متوجه کار او نشده بود نگاهی کرد و گفت:
- عمو گرابلی به نظرت یویوی من رنگ این سوسیس هاست؟
گرابلی با نگاه عاقل اندر سفیهی جیمز را ساکت کرد! در همین لحظه مینروا در آن سو، از جایش بلند شد و آیینه ی سرخ رنگی که در کنارش بود به صورتش نزدیک کرد.
چند دقیقه بعد...
همه در سکوت فرو رفته و با وحشت به مک گونگال نگاه می کنند...
چند دقیقه بعد...
همه در سکوت فرو رفته و با وحشت به مک گونگال نگاه می کنند...
چند دقیقه بعد...
- وااااااااااااااااااای! آلبوس برایان دامبلدور. یادمه که گفتی دراز کشیدن در برابر این آفتاب به هیچ عنوان هیچ کسی رو برنزه نمی کنه! همین الان توضیح بده وگرنه بنا بر قانون شماره ی بیست و چهار مدرسه ی علوم و فنون جادوگری هاگوارتز تورو جریمه می کنم.
دامبلدور دستی به ریش هایش کشید و بعد معترضانه به مک گونگال خیره شد و گفت:
- منو بر اساس قانون شماره ی بیست و چهار مدرسه ی علوم و فنون مدرسه ی جادوگری هاگوارتز جریمه می کنی؟ ولی فکر کنم مدتیه که من از اونجا فارغ و التحصیل شدم مینروای عزیز.
- به من هیچ ربطی نداره! دامبلــــــــــــدور، توضیح بده ببینم را اتفاقی که حالا افتاده کاملا با حرف تو در تضاده؟ توضیح بده الان چرا من این شکلی شدم؟ همین الان توضیح بده تا تورو بر اساس قانو...
دامبلدور با وحشت به مینروا نگاه کرد و آب دهانش را قورت داد. سپس دستی به ریش هایش کشید و آرامانه گفت:
- مینروای عزیزم، یکمی آروم باش. راستش خیلی هم بد نشدی.
مینروا با عصبانیت چشم غره ای به دامبلدور رفت و به گوشه ای رفت. در همین لحظه جیمز که شاخه ی درختی را برای درست کردن اتش بریده بود جیغی کشید:
- یه نفر اینجاست. یه غریبه. یک نقاشی همش داره پررنگ میشه. کمک! جیـــــــــــــــــــــغ.
محفلیون با تعجب به جیمز خیره شدند. در همین لحظه نور افتاب روی نقطه ای متمرکز شد و تصویر محوی از یک مرد ریش بلند هویدا شد.
محفلیون: مرلین کبیر؟
تصویر که هرلحظه پررنگ تر می شد با صدای بلندی فریاد کشید:
- یوهاهاها! شما به یک موجود زنده در جزیره ی من اسیب رسوندید و باعث شدید که من دوباره به وجود بیام. بلاخره طلسم شکست. من مرلین کبیر دوباره اینجام...یوهاهاهاها.
ظهر بود و خورشید در میان آسمان آبی و صاف با تمام قدرت می درخشید. دامبلدور و مینروا، روبروی دریا روی ماسه های دراز کشیده و به آسمان چشم دوخته بودند. نیمفا، ریموس و تدی هم با ماسه ها گرگینه های کوچکی درست می کردند. گرابلی و جیمز سوسیس های صورتی رنگ را سرخ می کردند، مالی با چشم غره هایش به همه انرژی می داد و خلاصه همه از پیک نیک خانوادگی لذت می بردند.
جیمز همچنان که مشغول سرخ کردن سوسیس ها بود یویویش را در آورد و کنار سوسیس ها گرفت. سپس به گرابلی که متوجه کار او نشده بود نگاهی کرد و گفت:
- عمو گرابلی به نظرت یویوی من رنگ این سوسیس هاست؟
گرابلی با نگاه عاقل اندر سفیهی جیمز را ساکت کرد! در همین لحظه مینروا در آن سو، از جایش بلند شد و آیینه ی سرخ رنگی که در کنارش بود به صورتش نزدیک کرد.
چند دقیقه بعد...
همه در سکوت فرو رفته و با وحشت به مک گونگال نگاه می کنند...
چند دقیقه بعد...
همه در سکوت فرو رفته و با وحشت به مک گونگال نگاه می کنند...
چند دقیقه بعد...
- وااااااااااااااااااای! آلبوس برایان دامبلدور. یادمه که گفتی دراز کشیدن در برابر این آفتاب به هیچ عنوان هیچ کسی رو برنزه نمی کنه! همین الان توضیح بده وگرنه بنا بر قانون شماره ی بیست و چهار مدرسه ی علوم و فنون جادوگری هاگوارتز تورو جریمه می کنم.
دامبلدور دستی به ریش هایش کشید و بعد معترضانه به مک گونگال خیره شد و گفت:
- منو بر اساس قانون شماره ی بیست و چهار مدرسه ی علوم و فنون مدرسه ی جادوگری هاگوارتز جریمه می کنی؟ ولی فکر کنم مدتیه که من از اونجا فارغ و التحصیل شدم مینروای عزیز.
- به من هیچ ربطی نداره! دامبلــــــــــــدور، توضیح بده ببینم را اتفاقی که حالا افتاده کاملا با حرف تو در تضاده؟ توضیح بده الان چرا من این شکلی شدم؟ همین الان توضیح بده تا تورو بر اساس قانو...
دامبلدور با وحشت به مینروا نگاه کرد و آب دهانش را قورت داد. سپس دستی به ریش هایش کشید و آرامانه گفت:
- مینروای عزیزم، یکمی آروم باش. راستش خیلی هم بد نشدی.
مینروا با عصبانیت چشم غره ای به دامبلدور رفت و به گوشه ای رفت. در همین لحظه جیمز که شاخه ی درختی را برای درست کردن اتش بریده بود جیغی کشید:
- یه نفر اینجاست. یه غریبه. یک نقاشی همش داره پررنگ میشه. کمک! جیـــــــــــــــــــــغ.
محفلیون با تعجب به جیمز خیره شدند. در همین لحظه نور افتاب روی نقطه ای متمرکز شد و تصویر محوی از یک مرد ریش بلند هویدا شد.
محفلیون: مرلین کبیر؟
تصویر که هرلحظه پررنگ تر می شد با صدای بلندی فریاد کشید:
- یوهاهاها! شما به یک موجود زنده در جزیره ی من اسیب رسوندید و باعث شدید که من دوباره به وجود بیام. بلاخره طلسم شکست. من مرلین کبیر دوباره اینجام...یوهاهاهاها.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
وقتی شب برمی خیزد
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج