تق...
ساک دستی الفیاس با صدای خفه ای از دستش میفته،الفیاس بدون توجه به افتادن ساک، به سمت اتاقی حرکت میکنه که سر درش روی یه پلاک برنجی نوشته شده: بانو.ویولت
- خیلی خوب شد این الفیاس برگشت، درسته که یکمی پیره، ولی ازش خوشم میاد، اگه بتونم مخش رو بزنم که محفل و ارتش وایت تورنادو رو با هم متحد کنیم، چی میشه!
الفیاس در حالی که از صحبت های بانو، فقط اون قسمتی رو شنیده بود که میگفت ازش خوشم میاد، به طرف اتاق نزدیک میشد....
- چرا سر شام اونجوری به من نگاه میکرد؟ هر وقت منو میدید بیچاره پیر مرد از خجالت آب میشد! فکر کنم یه خبرایی باشه!
الفیاس کماکان داشت به اتاق تزدیک میشد، و از این متعجب بود که چرا هنوز به اتاق نرسیده! بعد از مقدار متنابهی تلاش، بالاخره میتونه به در اتاق برسه و از قسمتی که بازه، داخل اتاق رو ببینه!
بانو جلوی میز آرایشش نشسته بود و در حالیکه یه لباس حواب یاسمنی پوشیده بود، داشت با موهاش ور میرفت!
- اااه! چرا موهام اینطورین؟ همیشهه باید دوساعت روشون وقت بذارم تا بلکه بشه مرتبشون کرد!
الفیاس در حالیکه با احتیاط کامل داشت به بانو نزدیک میشد(از بغل) تو دلش آماده میکرد که چی بگه!
نمای بیرونی خانه شماره ۱۲ گریمولد:
ماه دیده نمیشد، ولی ستاره داشت از پشت پنجره ی بانو به الفیاس چشمک میزد و تشویقش میکرد ادامه بده! وسط میدان جغدی هو هو کرد و ناگهان شیرجه رفت و موشی رو گرفت، باد گرمی درختان وسط میدون رو نوازش میکرد، ولی در این بین، وضع الفیاس از اون موش مرحوم هم بد تر بود!
داخل اتاق بانو.ویولت:
الفیاس به بانو خیلی نزدیک شده بود!!! و ناگهان با دستاش،جلوی چشمای بانو رو گرفت و ازش پرسید:
- من کیم؟

- صبر کن ببینم، استرجس نیستی؟ گودریک؟ رون؟
- خدااااا! این از منم پیرتره ها! ینی منو نشناخت؟
- شوخی کردم الفیاس، من که هیچوقت اشتباه نمیکنم،
میکنم؟

بانو دستای الفیاس رو گرفت و اونا رو پایین آورد، در نتیجه خود الفیاس هم در حال پایین رفتن بود و نزدیکتر شدن بیش از حد مجاز به بانو و ....(برادران آرشاد، سحنه را سانسور کردند)
بانو و الفیاس در حالی که روی تخت دراز کشیده بودند(تخت دونفر یدش، فکر بد تکنین، شایدم بکنین!

)
داشتند
با
هم
حرف
میزدند
و...
دوربین برای اینکه ئز بالای بی ناموسی صحنه رو نتونست تحمل کنه، سوخت!

صبح روز بعد، آشپزخونه ی خانه گریمولد:
الفیاس با انرژی تمام دست در دست بانو، در حال پایین اومدن از پله ها بودند و داشتند با هم خوش و بش میکردند.
الفیاس:
- بچه ها، یه خبر خیلی خوب دارم براتون! همتون یه عروسی افتادین!
بانو:
- صبر کن الفـ...
- تبریک میگم بانو، آفرین الفیاس به این مهارت!
- بابا الفی تو دیگه کی هستی! آفریت!
- بانو، انشاءالدامبلدور خیلی خوشبخت بشین!
بانو درحالی که چوبدستیشو کشیده، داد میزنه:
- الفیاااااااس!

من کی قبول کردم؟

گفتم که، باید شرط هایی رو که میذارم انجام بدی! وگرنه هیچ خبری نیست!
الفیاس در حالی که هنوز اعتماد به نفسش رو از دست نداده، از بانو میپرسه:
- چه شرطایی عزیزم؟
-....
....
...