جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

98 کاربر(ها) آنلاین هستند (81 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
96 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخابات وزارت

نشان ستاد برگزاری بیست‌ویکمین دورهٔ انتخابات وزارت سحر و جادو

انتخابات بیست‌ویکمین دورهٔ وزارت سحر و جادو آغاز شد

نام‌نویسی نامزدهای وزارت آغاز شده است. اگر آماده‌اید برنامه‌هایتان را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارید، همین حالا برای نامزدی اقدام کنید.

مهلت ثبت‌نام: ۲ تا ۵ مهر
۰روز ۰۰ساعت ۰۰دقیقه ۰۰ثانیه
نام‌نویسی نامزدها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: قلعه ي روشنايي!
ارسال شده در: چهارشنبه 28 اسفند 1392 00:10
نمایش جزئیات
آفلاین
Andererseits



بلندی قد و قامت سیاهه ای که نزدیک می شد ابدا نمیتوانست این نکته را برساند که او بیش از صد و پنجاه سال سن دارد.

پیرمرد بلند قد ساعت هاست که راه می رود...راه میرود و به جایی نمیرسد...انگار هیچ فایده ای ندارد.
در نهایت درماندگی چندین بار از روح پدر و مادر طلب کمک کرده...اما جوابی نشنیده.

اصلا اتفاق قشنگی نبود این که یک مدعی سپیدی محض به جهت دیگر بگراید و باریکه ی امید جادوگران را مثل یک رشته پاستا ببلعد.

نهایت هنر آلبوس دامبلدور در کلکسیون گسترده ای از طلسم های باستانی بود که در نود و نه درصد موارد ، مسائل را به طور کامل حل می کردند اما در این مورد خاص هیچ چیزی تأثیر گذار نبود حتی جادوی عشق!

و چه بد بود که جادوگران جلال ذوالفنون و حسین علیزاده ای نداشتند تا زخمه تار و سه تارشان درمان درد روح شود.


آرام و مستأصل تر از همیشه در امتداد خیابان اصلی دره گودریک به پیش می آمد و به خانه پدری نزدیک می شد.

صدای زوزه گرگ ها ( و توله گرگ ها )،آن آوای آشنای شب های دره ی گودریک در آن شب انگار در میان صدای رقص شاخه های درختان گم شده بود.

حرکت اریب ابرچوبدستی باعث شد تا پیکر بلندقد بیشتر در تاریکی فرو برود و مرموز تر به نظر آید اما واقعیت این بود که دیگر به نظر نیامد.

ساعت ها و ساعت ها و ساعت ها جستجوی میدانی بازمانده میانی خاندان دامبلدور تا آن لحظات فقط و فقط به این ختم شد که او می بایست بار دیگر به خانه ی پدری باز گردد.

آلبوس دامبلدور در طول زندگی خود هیچگاه نتوانسته بود هیچ اتفاقی را از دایره ی احتمال مطلق خارج کند و این عملکرد او در واقع چیزی فراتر از ریسک بود.... هیچ گاه نتوانسته بود با اطمینان جانی کامل به حل مسأله ای بپردازد و اتفاق حاضر هم که ساعت ها وقت او را گرفته و با یاد آوردن خاطرات تلخ و شیرین گذشته ، خاطر او را مشوش کرده بود هنوز در هاله ی احتمالات سیر می کرد و حتی یقین متأخم به ظنی هم پدید نیاورده بود.
اما با تمام این تفاسیر...
پیرمرد بلند قامت تا کنون در هیچ مکانی و در هیچ رخدادی درنمانده بود!. یعنی ضرب شصت آلبوس دامبلدور از زور بازوی روزگار بسیار قوی تر بود و تا به حال در مچ اندازی بین دو طرف ، همیشه آلبوس برنده بود.
اما اینجا...

با نگاهی به در مرصع طلاکوب شده ی خانه ی قدیمی اما باشکوه پدری غم بزرگی در دلش انگار دوباره نقش بست. چشمان پیرمرد با آن سن و سال مثل کودکان مادر گم کرده پر از اشک شد اما خودش دلیل این را نمیدانست که چرا به خود اجازه نمیداد اندکی چشمان آبی اش را با نم اشک شستشو دهد.

پیرمرد به خانه پدری بازگشته بود تا راهی برای مقابله با یگانه نیروی کمکی دنیای سیاه یعنی مرلین بیابد .
نشانه ها به او گفته بودند که چاره ی اصلی در اتاق پدرش است ... و چقدر دشوار بود.

وارد خانه شد اما درد بزرگ امروز جامعه جادوگری به ذهنش اجازه یادآوری خاطرات گذشته را نمیداد و این میان در این ذهن پیر اما توانمند جنگی در گرفته بود.

با چشمانی بسته از پله ها بالا رفت و از بوی عود عربی راه اتاق پدر را در پیش گرفت ... جلوی درب اتاق ایستاد و به رسم همیشگی و به دستور پدر سه بار در زد اما جوابی نیامد.
دزدانه وارد اتاق شد و باز درد عجیبی در سرش آغاز شد ... همه چیز اتاق پدر سر جایش و عود عربی روشن و روی میز پدر پر از کاغذ و نوشته و کتاب و یک دستخط!

یک دستخط؟؟؟

چشمانش که روی دستخط پدر قفل شد ابتدا خنده ای محسوس روی لبش رقصید از شباهت دستخطش و دستخط پدر اما بالافاصله نابود شد آن لبخند.
خط پدر نبود ... جعلی بود!
از صفحه کاغذ صدایی در آمد :
- آلبوس دامبلدور ... آخرینم را به یاد داشته باش ... برای ادامه ، یا مرگ یا نیرنگ! ... انتخاب کن

________________________________________________
آقا سوژه رو شهید شده فرض نکنید ... هم میشه ادامه پست بولدوزر رو بیایید و پست من رو اصلا جدی نگیرید و هم میشه بین مرگ و نیرنگ یکی رو انتخاب کنید و جدی و جدی تر ادامه بدید
:hungry1:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرسیوال دامبلدور در 1392/12/28 1:12:08
پیرم و گاهی دلم یاد جوانی می کند....
تو روح هرکی بد برداشت کنه









دامبلدور
یک دامبلدور
یک دامبلدور دیگر
من یک دامبلدور دیگر هستم
پیر آزرده دلی در انتظار بوسه ای از اعماق ته قلب
پاسخ به: قلعه ي روشنايي!
ارسال شده در: سه‌شنبه 27 اسفند 1392 19:16
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

نقل قول:
مرلین، جادوگر قدر قدرت دنیای جادوگری، با گرایش به سمت سیاهی ظهور کرده و در سایه‌ی ظهورش، تمام وسایل جادویی از کار افتادن و حتی حیوانات دنیای جادویی هم دارن می‌میرن.

دامبلدور، به همراه چوبدستی یاس کبود که تنها چوبدستی قادر به کار کردنه و فاوکس، به سمت جایی رهسپار شده که کسی نمی‌دونه. ولی قبل از اون، دستورهایی برای سر در آوردن از چطوری شکست دادن مرلین و چطوری جنگیدن بدون جادو، به بودلرها داده.

حالا، اعضای از همه‌جا بی‌خبر محفل ققنوس به همراه گیدیون پریوت...

-______________________________-


شما ممکن‌ است تعطیلاتتان را در یک اتاق نشیمن در حال خوردن پاپ‌کورن و فیلم دیدن بگذارنید یا شاید در یک اتاق‌خواب، گره‌خورده میان ملحفه‌ها و با دهانی نیمه‌باز، در حال خر و پف. حتی عده‌ای هم پیدا می‌شوند که بخواهند تعطیلاتشان در یک حمام بگذارند، در یک وان آب گرم، با آرامش تمام.

اما نمی‌توانید کسی را پیدا کنید که دلش بخواهد تعطیلاتش را در یک اتاق انتظار بگذارند. اتاق‌های انتظار، فارغ از این که منتظر شنیدن خبر تولد نوزادی باشید یا شنیدن خبر مرگ فردی که با بیست و هفت ضربه‌ی چاقو، خودتان بهش حمله‌ کرده‌اید؛ جای مزخرفی‌ست. هیچکس دلش نمی‌خواهد دلش مثل سیر و سرکه بجوشد تا خبری را بشنود. هیچ‌کس، یک اتاق انتظار را دوست ندارد.

اعضای محفل ققنوس و مهمان تازه‌رسیده‌شان، گیدیون، هم مثل سایر مردم عادی، از انتظار کشیدن متنفر بودند. بنابراین به آنها حق بدهید که وقتی در سه و نیم‌متری سرسرای قلعه با جیرجیری گوشخراش گشوده شد، همه‌شان به سمت تازه‌وارد بدوند.

ویولت، که از وقتی نامه‌ی دامبلدور را دریافت کرده بود تا لحظه‌ی گشوده شدن آن در، یک لحظه هم لرزش شکمش با حسی ناشی از اضطراب، پایان نگرفته بود، با دیدن تازه وارد، چهره‌ش گویی درخشید:
- کلاوس!

بودلر ارشد، به سمت برادرش دوید و او را در آغوش کشید. چهره‌ی کلاوس افتضاح بود و وقتی ویولت او را بغل کرد، فهمید حتی نمی‌تواند روی پای خودش بایستد. برادرش در آغوشش، نیمه‌بیهوش افتاد:
- ویولـ... دفترچه...

و پیش از این که سخنان جویده‌جویده‌ش را ادامه دهد، خستگی او را از پا درآورد.

ویولت به آرامی، برادرش را روی یک صندلی چوبی در آن نزدیکی گذاشت و دفترچه‌ای را که می‌دانست همیشه همراهش است، از جیب او درآورد.

سپس به سمت دوستان نگران و از همه‌جا بی‌خبرش برگشت:
- بچه‌ها، چیزهایی هست که دامبلدور برای من و احتمالاً برای کلاوس نوشته. چیزهایی که لازمه بدونید.

و به آرامی و شمرده‌شمرده، هرچیزی که می‌دانست را با دوستانش در میان گذاشت و آنچه در ارتباط با سفر کلاوس نمی‌دانست، از لابه‎لای دفترچه‌ش فهمید و به دانسته‌های خودش افزود. گیدیون، با بی‌صبری میان حرف او پرید:
- ولی من برای دامبلدور...

ویولت همانطور که موهایش را با روبانی بالای سرش می‌بست، حرفش را قطع کرد:
- می‌دونم گیدیون. ولی به نظر نمی‌رسه پروفسور به تو هم جوابی بیشتر بده. حالا وقتشه که یاد بگیریم مثل مشنگ‌ها زندگی کنیم و مثل اونا، بجنگیم!

نیشخندی به پهنای صورتش زد. دستش را در جیبش فرو برد و تلفن همراهی را بیرون کشید:
- بیاید با این شروع کنیم بچه‌ها.

چیزی در نیشخند و برق چشمانش بود که ترس را می‌راند. حالتی مابین شیطنت و تفریح. حالتی مثل آغوش به روی خطر گشودن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
But Life has a happy end. :)
پاسخ به: قلعه ي روشنايي!
ارسال شده در: سه‌شنبه 27 اسفند 1392 15:25
نمایش جزئیات
آفلاین
_ وااااااااااای
گیدیون که جارویش به پایین افتاده بود به سمت زمین سقوط می کرد. او با صدای مهیبی زمین خورد و از درد به خودش پیچید. پس از چند دقیقه دردش ساکت شد. درحالی که پهلویش درد می کرد از زمین برخاست و گفت:
_ این جاروی لعنتی همیشه درست کار می کرد. حالا یک بار که ما خواستیم جایی برویم این جوری میکنه.
گیدیون دوباره سوار جارو شد که شاید حرکت کند اما اتفاقی نمی افتاد. وی آهی کشید و از جارو پیداشد. شب بود. گیدیون برای اینکه روشنایی درست کند گفت:
_ لوموس
با کمال تعجب روشنایی درست نشد.
_ لوموس
تاثیرش مانند دفعه گذشته بود.
_ هی. اینجا چه خبره؟
گیدیون با خودش گفت: بهتره به حرکتم به سمت قلعه روشنایی ادامه بدم وگرنه تو این شب دووم نمی آورم.
_ هوووووووو هووووووو
جغد گیدیون، جغدک بالای سر او می چرخید.
_ آره پسر باید ادامه بدیم.
جغد با نارضایتی به دنبال وی رفت. هوا سرد بود. گیدیون شنلش را محکم دور خود پیچید و به سمت قلعه حرکت کرد. باد در لا به لای برگ درختان می پیچید و آنها را به حرکت وا می داشت. ماه با اینکه کامل نبود اما روشنایی عجیبی داشت و جنگل متنهی به قلعه را روشن کرده بود. چندین ساعت گذشت. گیدیون که بسیار خسته بود به اندک راه مانده نگریست. با خویش گفت:
_ بهتره استراحت کنم.
جارویش را در وحوطه بازی زمین گذاشت. خودش کنار جارو نشست. بسته جارویش را به زیر سرش گذاشت. شنلش را روی خودش کشید و از شدت خستگی سریعا" به خواب رفت.
گیدیون با صدای گنجشک ها بیدار شد. بلند شد و به بدنش کش و قوس داد. جارویش را روی شانه اش گذاشت و به طرف نزدیک ترین درخت رفت. جغدش بر روی شاخه های آن به خواب رفته بود.
_ جغدک پاشو باید بریم.
جغد بیدار شد اما حرکت نکرد.
_ جغدک بدو باید حرکت کنیم
باز هم جغد حرکت نکرد و فقط به گیدیون نگریست.
گیدیون آهی کشید و گفت
_ بسیار خوب. پس شب می بینمت.
او این را گفت و حرکت کرد. بعد از مدتی به قلعه رسید. نزدیک در قلعه که شد و با کمال تعجب سکوت عجیبی قلعه را فرا گرفته بود.
گیدیون به درون قلعه سرک کشید. عده ای غرق در افکار خود بودند و اطرافشان مجسمه های سنگی خورد شده ای وجود داشت.
_ اهم ( افکت صاف کردن گلو برای اعلام حضور )
به غیر از تدی کسی سرش را به سوی گیدیون نچرخاند. گیدیون به آرامی به او نزدیک شد و گفت:
_ سلام
_ سلام
_ اینجا چه اتفاقی افتاده است؟
تدی آهی کشید و گفت:
_ تمام چوبدستی ها و جارو ها از کار افتاده اند. اگر جادو ها عمل نکنند ما و دنیای جادوگری از بین خواهیم رفت.
_ دلیلشو می دانید؟
_ نه ( به این دلیل که از نامه نگاری دامبلدور و ویولت اطلاعی نداشتند )
گیدیون کمی دور تر از تدی جارویش را زمین گذاشت و بر زمین خاکی نشست. بعد از دقایقی جغدک وارد قلعه شد و کنار گیدیون متوقف شد.
گیدیون که غرق افکار خود بود با دیدن کاغد بسته بندی جارویش و جغدک فکری به ذهنش رسید.
بلافاصله مقداری از کاغد بسته بندی را کند و قلمی که همیشه با خود این ور آن ور می برد را از شنلش در آورد و شروع به نوشتن کرد:

پروفسور دامبلدور عزیز
با سلام و خسته نباشید می خواستم موضوعی را خدمت شما عرض کنم.
من در قلعه روشنایی هستم. در اینجا هیچ جادویی عمل نمی کند. نه چوبدستی ها نه جارو ها و نه تابلو ها. می خواستم علت این مشکل را جوبا شوم و بدانم اگر مشکلی است کمکی از دست من یا دیگران بر می آید یا خیر.
ارادتمند شما
گیدیون پریوت

گیدیون این نامه را به پای جغدک بست و به سوی دروازه قلعه رفت و به جغدک گفت:
_ خوب پسر تو تنها امید منی زود تر این نامه رو پیش پروفسور دامبلدور ببر و سریعا" جوابش را برایم بیار باشه؟
جغدک هو هوی ملایمی کرد و سپس به پرواز در آمد. گیدیون تا زمانی که جغدک کاملا از نظر نا پدید شد به او نگریست.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارزشی نیمه اصیل!


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: قلعه ي روشنايي!
ارسال شده در: سه‌شنبه 27 اسفند 1392 00:31
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور دستش را بالا آورد و روی دستگیره گذاشت. دستش سیاه شده بود. مدتی می شد که از کار افتاده بود. آخر این سیاهی ها به مرگ می انجامید. آخر هر سیاهی به مرگ می انجامد.. تاریکی با شعله ای از نور نابود می شد.

مرلین قدرتمند بود؟ شاید فقط افسانه بود.. دامبلدور با خودش فکر کرد، کسی که یک بار مرده باز هم می تواند بمیرد. مرلین هم نقاط ضعفی داشت، دشمن داشت! هر کس که بود مهم نیست او حداقل یه بار مرده بود و از تمام زندگان یکی عقب بود.

دامبلدور به پرتوهای نوری که از پنجره روی دست مجروحش افتاده بودند نگاه کرد، می درخشیدند. درست بود که پوستش گرمای آفتاب را دیگر حس نمی کرد اما چشمانش هنوز می توانستند یک درخشش زیبا را در این عرصه ی تاریک ببینند.

همیشه در تاریکی ها نورهایی برای بر هم زدن معادلات وجود دارند.

دامبلدور چرخی زد و به سمت مخالف حرکت کرد، به سمت پنجره ای که پرده ی زرشکی رنگی پوشانده بودش.. جایی که فاوکس کهنسال احتمالا چرت می زد!

با حرکت کوچکی از چوبدستی یاس کبود، پرده ها کنار رفتند و فاوکس از خواب بیدار شد. جیر جیر ملایمی کرد _یا هر صدای دیگری که احتمالا یک ققنوس می تواند در بیاورد_ و به همدم دیرینه اش خیره شد.

دامبلدور لبخند باوقار و مهربانش را نثار پرنده ی با شکوه کرد و پرهای تاج مانندش را نوازش کرد. او با فاوکس نجوا کرد:

- صبح بخیر دلبر! فهمیدی چه اتفاقی افتاده؟ حتما تو هم به همونی فکر می کنی که من فکر می کنم.. شب نمی تونه باقی بمونه!

و قبل از چرخیدنش به سمت پنجره لبخند مهربانانه ی دیگری نثار ققنوس کرد. به اندازه ی یک ثانیه به پنجره نگاه کرد، انگار که مردد بود؛ مردد بین باز کردن پنجره با چوبدستی یا یک روش دلی تر..

پیرمرد جادوگر چوبدستیش را در جیبش گذاشت و دستانش را به کار انداخت و هجوم هوای تازه به دفتر کارش آغاز شد.

- می بینی فاوکس من! همیشه یه پنجره رو به نور وجود داره، رو به عشق.. مرلینم می تونه عاشق شده باشه. راه حل مساله می تونه همین باشه!

دامبلدور نامه ای برای بودلرها می فرستاد، آنها می توانستند لا به لای برگ های کتاب های قدیمی از دشمنان و ضعف ها و قوت های مرلین چیزهای به دست بیاورند اما خودش باید به دنبال چیز دیگری می رفت.

صدای مادرش دوباره در سرش می چرخید: "پنجره ها خیلی خوش یمن هستن آلبوس، پنجره همه چیز یه خونه ست، نور.. هوا، زندگی!"

حواس دامبلدور دوباره از پنجره ای که دستان بازی برای در آغوش کشیدن داشت متوجه ی فاوکس شد: "آماده ای؟" و دستش را به پرهای پرنده گرفت.

لحظه ای بعد شعله ای زبانه کشید و هر دو نفر دفتر خالی را با پنجره ای باز رها کرده بودند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
باید از چیزی کاست.. تا به چیزی افزود!تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: قلعه ي روشنايي!
ارسال شده در: یکشنبه 25 اسفند 1392 23:47
نمایش جزئیات
آفلاین

پیرمرد خسته، آرنج‌هایش را روی میز چوبی واکس‌خورده گذاشته و سرش را هم به دستانش تکیه داده بود. صدای خشک و خشن کندرا دامبلدور، چنان‌که گویی زنده باشد، در ذهنش پیچید: «آرنجتو از روی میز بردار آلبوس.» و گویی در واکنشی ناخودآگاه به این شبح محو، دستانش را از روی میز برداشت. این نیاز پایان‌ناپذیر انسان به کنترل شدن.. این عصیان همیشگی در برابر کنترل‌کننده‌هایش...

کاغذ‌پوستی صاف و تمیزی، روی میزش افتاده و شاهینی که از حیث وقار و شکوه، با ققنوس جوان، فاوکس، برابر می‌کرد، روی لبه‌ی پنجره، منتظر پاسخ بود.

روی کاغذ پوستی، دست‌خطی به چشم می‌خورد که به طرزی وسواس‌گونه، تمیز و مرتب می‌نمود:

پروفسور دامبلدور.

در کمال تألم و تأثر، باید به اطلاعتون برسونم که به علت غم فقدان پروفسور فلیت‌ویک، حتی پیش از پایان مأموریت، ناگزیرم به انتظار دستورات بعدی بنشینم.

حسب‌الامر شما، به بررسی موقعیت پرداختیم. صحیحه. مرلین کبیر ظهور کرده و به نظر نمی‌رسه گوشه‌چشمی به جادوگران سفید داشته باشه. در سایه‌ی این ظهور مجدد، دنیای جادویی دچار اختلال شده یا خواهد شد.

دستورات بعدی رو به رویال بدید. فی‌الحال در راه بازگشتم.

با تقدیم احترامات فائقه

کلاوس بودلر


لبخند تلخی زد و به نرمی، رویال، شاهینی که مانند نامش، سلطنتی بود، را روانه کرد:
- برگرد بودلر جوان. به خونه‌ت برگرد.

نفس عمیقی کشید. به سمت در اتاق رفت. دیگر مادری نبود که به او بگوید چه کاری درست است. دیگر فقط دل‌نگران ِ آرنج‌های روی میز نبود....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
But Life has a happy end. :)
پاسخ به: قلعه ي روشنايي!
ارسال شده در: چهارشنبه 21 اسفند 1392 17:13
نمایش جزئیات
آفلاین
- چه بلایی داره سر دنیای جادویی میاد...؟!

تدی سعی کرد بر اوضاع مسلط شود. دهانش خشک شده بود. باصدایی گرفته گفت:
- یه بار دیگه همگی چوبدستیاتونو بالا بیارید و یه ورد ساده رو اجرا کنین.

فریادهای لوموس، ریپارو و وینگاردیوم له ویوسا در راهرو پیچید، اما هیچ اتفاقی نیفتاد.

ویولت چشم از چوبدستی اش برداشت و نگاهش با نگاه وحشت زده محفلی ها تلقی کرد. نمی خواست فکرش را به زبان بیاورد اما...

- اگه هیچ جادویی کار نکنه پس...

حتی قبل از این که ویولت فکرش را به طور کامل به زبان بیاورد، زمین شروع به لرزیدن کرد. تمام مجسمه هایی که به زور ورد بر روی دیوار نگه داشته شده بودند، روی زمین سقوط کردند. تابلوها با زمین برخورد می کردند اما صدای صاحب تصویر نمی آمد. مشخص بود که جادوی تابلوها نیز از بین رفته است.

برای هیچ کس این اوضاع قابل درک نبود. دنیا و جادویی که با آن بزرگ شده و خو گرفته بودند، داشت جلوی چشمانشان از بین می رفت. افکاری که در ذهن تک تکشان رشد می کرد، ترس آن ها را بیش از پیش زیاد می کرد. همه آن ها می دانستند که بدون جادو هیچند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: قلعه ي روشنايي!
ارسال شده در: جمعه 16 اسفند 1392 21:06
نمایش جزئیات
آفلاین
×سوژه‌ی جدیـــد×


صدای فریادهایی که از اتاق دوئل ِ قلعه شنیده می‌شد، ممکن بود این تصور را برای شنونده به وجود بیاورد دو دشمن با یکدیگر درگیرند، ولی کسی نمی‌توانست دوستانه‌تر از تدی و جیمز دوئل کند!

- دیفندو!
- پروته‌گو!
- اکسپلیارموس!

چوبدستی تدی که از دستش بیرون کشیده شد، زد زیر خنده:
- واقعاً که پسر همون پدری! فقط حواسمو پرت کردی که تهش بگی اکسپلیارموس؟! دسخوش بابا!

جیمز هم خندید، ولی خنده‌ش کوتاه بود. زبانی برای برادر بزرگترش در آورد که داشت به سمت نیمکتی می‌رفت تا خستگی‌ش را در کند. جدال با جیمز، بر خلاف چیزی که ممکن بود به نظر برسد، حقیقتاً نفس‌گیر بود.

- تو عمداً باختی.

تدی نگاهی به او انداخت. تا به حال به جیمز دروغ نگفته بود، این بار هم نمی‌گفت:
- آره. چون تو نفس آدم رو می‌بُری.

جیمز سری تکان داد و چوبدستی‌ش را پس داد. هوا تاریک شده بود. هوا به طرز غریبی تاریک شده بود. تدی چوبدستی‌ش را چرخاند:
- لوموس.

در کمال بهت و حیرت، اتفاقی نیفتاد. برادرها، نگاهی رد و بدل کردند و این بار جیمز گفت:
- لوموس!

باز هم تاریکی از میان نرفت. اخم‌هایشان را در هم کشیدند و به سرعت به سمت راهرو دویدند. تدی که در را گشود، محکم به آلیس خورد.
- آخ! آلیس! چی کار می‌کنی؟

آلیس قیافه‌ش وحشتناک بود. گویی از ارتفاع بلندی سقوط کرده است. با صدای ناله‌مانندی گفت:
- جاروهای لعنتی.. همه‌شون یهو از کار افتادن. و چوبدستی‌هامون. و..

صدای قدم‌های شتابان کسی نگاه‌های نگران سه عضو محفل را به سمت پیچ راهرو کشاند. کسی داشت فریاد می‌زد:
- هیپوگریفای جالیــــز دارن می‌میــــــرن!!

جیمز صدای ویولت را شناخت. چشمانش از بهت و حیرت گشاد شده بودند:
- چه بلایی داره سر دنیای جادویی میاد..؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
But Life has a happy end. :)
پاسخ به: قلعه ي روشنايي!
ارسال شده در: سه‌شنبه 28 خرداد 1392 10:58
نمایش جزئیات
آفلاین
طبق گفته دامبلدور تمام محفلی به سمت حیاط سرازیر شدند تا بتوانند جلوی لرد را بگیرند. منجنیق های لرد محفل را سردرگم کرده بود، اتش از همه جا می بارید . محفلی ها مانند برگ درختان به زمین می ریختند. در شرایطی که دیوانه ساز ها نزدیک می شدند دامبلدور گفت: ریموس، ارتور سپر مدافع بسازید. کینگزلی تو هم یه پاترونوم برای هاگرید بفرست ببین کجاست.
اونورترا: پیش هاگرید
ناگهان یه سیاه گوش جلوی هاگرید ظاهر می شه و با صدای بم کینگزلی میگه: هاگرید بجنب، وقت زیادی نداریم.
و سپر مدافع جلوی صورت زخمی هاگرید محو میشه. هاگرید با خودش می گوید: تازه شروع کاره
قلعه هاگوارتز
بلا رو به سرورش می گند و می گوید: ارباب، دیگه فاصله ای تا پیروزی نداریم.
- درسته بلاتریکس، دیگه هاگوارتز مال من میشه
ناگهان اژدهایی بزرگ بر سر میدان رخنه می کند و اتشش را به سمت مرگخوارا پرتاب می کند.
هری فریاد زد: اون نوربرته! اون نوربرته!
پشت سر نوربرت حدود 150 هیپوگریف و تسترال پرواز می کردند. در همین حین که دو جناح به اسمان خیره شده بودند، زمین زیر پایشان لرزید و منجنیق های مرگخواران توسط غول ها درهم شکسته شد. در یک لحظه ورق به سود محفل برگشت...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رون ویزلی در 1392/3/28 14:58:22
شیفته یا تشنه؟

مسئله این است!
پاسخ به: قلعه ي روشنايي!
ارسال شده در: پنجشنبه 23 آذر 1391 17:46
نمایش جزئیات
آفلاین
یکی از محفلی ها با فریاد گوشخراشی گفت: یا مرلین، دیوانه سازها...دیوانه سازها...

ناگهان توجه همه به سمت آسمان جلب شد، همه چوب دستی هایشان را آماده کرده و منتظر بودند.

دامبلدور به سمت یکی از پنجره ها هجوم برد تا بتواند دیوانه سازها و ارتش بزرگ لرد سیاه را ببیند.

در حیرت فرو رفت. ولدمورت چندوقت تلاش کرده بود، تا توانسته بود اررتشی به آن بزرگی گردهم بیاورد؟

در همین فکر بود که صدای فریاد دلخراشی به گوش رسید. وقتی سرش را متوجه پایین کرد، چندتن از الف دالی ها در آتش می سوختند، ولدمورت با منجلیق هایش حیاط هاگوارتز را قرق کرده بود.

با حرک دستش آتش را خاموش کرد و رو به محفلیان گفت: ولدمورت تا دقیقه ای دیگه در قلعه را باز خواهد کرد و با مرگخواران با تالارها و سرسرای عمومی حمله می کند. بهتره سریعا به بیرون قلعه هجوم ببریم و کمی سرگرمشان کنیم تا هاگرید با غول هایی که به ما پیوستن به این جا برسه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
زندگی شاید آن جشنی که انتظارش را داشتی نبود، ولی حالا که به آن دعوت شده ای تا می توانی زیبا برقص



city of lovers
پاسخ به: قلعه ي روشنايي!
ارسال شده در: پنجشنبه 16 آذر 1391 11:25
نمایش جزئیات
آفلاین
بلافاصله لرد نگاهي با تنفر به مردم كرد و گفت: همشونو زنداني كنيد، اينا ديگه به درد ما نميخورن.

مرگخواران بي درنگ مردم را بستند و از طلسم آزاد كردند.

لرد سياه برگشت و به لشكر فوق العاده بزرگش نگاهي كرد و سپس چوبدستي اش را به طرف جلويش برد و افسوني پيچيده را زمزمه كرد.

بلافاصله ده ها منجنيق جادويي در صف جلويي ارتش ظاهر شدند.

لرد لبخند بي رحمانه اي زد و زير لب گفت : دامبلدور دارم ميام، ميام و قلعه و محفل رو يك بار براي هميشه نابود ميكنم و تو رو ميكشم.

سپس لرد فرمان حركت داد.

صفوف منظم مرگخواران در حالي كه منجنيق ها در جلويشان در حركت بودند مستقيما به طرف قلعه حركت كردند.

يك ساعت بعد قلعه ي محفلي ها

تمام اعضاي محفل با چوبدستي هاي كشيده شده در حالت آماده باش بودند.

ولي ناگهان با ديدن تعداد مرگواران و همچنين منجنيق هايشان آلبوس سريعا فرياد زد : همه ي محفلي ها وارد قلعه بشند.

محفلي ها در همان حين كه ميدويدند نواع طلسم ها را به دشمن شليك ميكردند ولي مرگخواران هنوز در حال پيشروي بودند.

سپس ناگهان لرد فرمان شليك به منجنيق ها داد مرگخواران با منجنيق ها به جان قلعه افتاد و اين درر حالي بود كه محفلي ها از پنجره هاي قلعه آنها را طلسم ميكردند ولي اين كافي نبود و مرگخواران بالاخره توانستند با خرد كردن در ها وارد شوند...

لرد سياه در حالي كه در جلوي سربازانش حركت ميكرد هر كس را كه سر راهش قرار ميگرفت به اطراف پرتاب ميكرد.

سپس ناگهان محفلي هايي كه در طبقات بالايي قلعه بودند متوجه سايه هايي در افق شدند... سايه هايي كه مستقيم به سمت قلعه مي آمدند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرسینوس در 1391/9/16 11:43:20
ویرایش شده توسط آرسینوس در 1391/9/16 11:44:07

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.