بلندی قد و قامت سیاهه ای که نزدیک می شد ابدا نمیتوانست این نکته را برساند که او بیش از صد و پنجاه سال سن دارد.
پیرمرد بلند قد ساعت هاست که راه می رود...راه میرود و به جایی نمیرسد...انگار هیچ فایده ای ندارد.
در نهایت درماندگی چندین بار از روح پدر و مادر طلب کمک کرده...اما جوابی نشنیده.
اصلا اتفاق قشنگی نبود این که یک مدعی سپیدی محض به جهت دیگر بگراید و باریکه ی امید جادوگران را مثل یک رشته پاستا ببلعد.
نهایت هنر آلبوس دامبلدور در کلکسیون گسترده ای از طلسم های باستانی بود که در نود و نه درصد موارد ، مسائل را به طور کامل حل می کردند اما در این مورد خاص هیچ چیزی تأثیر گذار نبود حتی جادوی عشق!
و چه بد بود که جادوگران جلال ذوالفنون و حسین علیزاده ای نداشتند تا زخمه تار و سه تارشان درمان درد روح شود.
آرام و مستأصل تر از همیشه در امتداد خیابان اصلی دره گودریک به پیش می آمد و به خانه پدری نزدیک می شد.
صدای زوزه گرگ ها ( و توله گرگ ها
)،آن آوای آشنای شب های دره ی گودریک در آن شب انگار در میان صدای رقص شاخه های درختان گم شده بود.حرکت اریب ابرچوبدستی باعث شد تا پیکر بلندقد بیشتر در تاریکی فرو برود و مرموز تر به نظر آید اما واقعیت این بود که دیگر به نظر نیامد.
ساعت ها و ساعت ها و ساعت ها جستجوی میدانی بازمانده میانی خاندان دامبلدور تا آن لحظات فقط و فقط به این ختم شد که او می بایست بار دیگر به خانه ی پدری باز گردد.
آلبوس دامبلدور در طول زندگی خود هیچگاه نتوانسته بود هیچ اتفاقی را از دایره ی احتمال مطلق خارج کند و این عملکرد او در واقع چیزی فراتر از ریسک بود.... هیچ گاه نتوانسته بود با اطمینان جانی کامل به حل مسأله ای بپردازد و اتفاق حاضر هم که ساعت ها وقت او را گرفته و با یاد آوردن خاطرات تلخ و شیرین گذشته ، خاطر او را مشوش کرده بود هنوز در هاله ی احتمالات سیر می کرد و حتی یقین متأخم به ظنی هم پدید نیاورده بود.
اما با تمام این تفاسیر...
پیرمرد بلند قامت تا کنون در هیچ مکانی و در هیچ رخدادی درنمانده بود!. یعنی ضرب شصت آلبوس دامبلدور از زور بازوی روزگار بسیار قوی تر بود و تا به حال در مچ اندازی بین دو طرف ، همیشه آلبوس برنده بود.
اما اینجا...
با نگاهی به در مرصع طلاکوب شده ی خانه ی قدیمی اما باشکوه پدری غم بزرگی در دلش انگار دوباره نقش بست. چشمان پیرمرد با آن سن و سال مثل کودکان مادر گم کرده پر از اشک شد اما خودش دلیل این را نمیدانست که چرا به خود اجازه نمیداد اندکی چشمان آبی اش را با نم اشک شستشو دهد.
پیرمرد به خانه پدری بازگشته بود تا راهی برای مقابله با یگانه نیروی کمکی دنیای سیاه یعنی مرلین بیابد .
نشانه ها به او گفته بودند که چاره ی اصلی در اتاق پدرش است ... و چقدر دشوار بود.
وارد خانه شد اما درد بزرگ امروز جامعه جادوگری به ذهنش اجازه یادآوری خاطرات گذشته را نمیداد و این میان در این ذهن پیر اما توانمند جنگی در گرفته بود.
با چشمانی بسته از پله ها بالا رفت و از بوی عود عربی راه اتاق پدر را در پیش گرفت ... جلوی درب اتاق ایستاد و به رسم همیشگی و به دستور پدر سه بار در زد اما جوابی نیامد.
دزدانه وارد اتاق شد و باز درد عجیبی در سرش آغاز شد ... همه چیز اتاق پدر سر جایش و عود عربی روشن و روی میز پدر پر از کاغذ و نوشته و کتاب و یک دستخط!
یک دستخط؟؟؟
چشمانش که روی دستخط پدر قفل شد ابتدا خنده ای محسوس روی لبش رقصید از شباهت دستخطش و دستخط پدر اما بالافاصله نابود شد آن لبخند.
خط پدر نبود ... جعلی بود!
از صفحه کاغذ صدایی در آمد :
- آلبوس دامبلدور ... آخرینم را به یاد داشته باش ... برای ادامه ، یا مرگ یا نیرنگ! ... انتخاب کن
________________________________________________
آقا سوژه رو شهید شده فرض نکنید ... هم میشه ادامه پست بولدوزر رو بیایید و پست من رو اصلا جدی نگیرید و هم میشه بین مرگ و نیرنگ یکی رو انتخاب کنید و جدی و جدی تر ادامه بدید
:hungry1:
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج



