دوتا نوزاد جادوگر از فضا به زمین میان برای انجام ماموریتی نامعلوم اما در همون بدو ورود راهشون از هم جدا میشه و یکی به سمت خوبی می ره و در شرایط ایده آل بزرگ میشه (که ما بهش می گیم البوس دامبلدور) و اون یکی تو یه پرورشگاه بزرگ میشه و به سمت بدی می ره (به این میگم تام ریدل)
به هر ترتیب این دوتا نوزاد بزرگ می شم و دشمن همدیگه میشن. در نهایت دامبلدور بعد از تموم شدن سربازیش با سیریوس بلک آشنا میشه و با هم به خونه ی گریمولد میرن تا معجونی بسازن که همهی آدمهای بد رو آدمهای خوبی می کنه.
تام و دستیارش مرگخور هم در صددن که یه جوری جلوی دامبلدور رو بگیرن.
....................................................................................................................................
در گریمولد.
سیریوس بلک و آلبوس دامبلدور در را باز کردند و وارد خانه شمارو 12 میدان گریمولد شدند. آن ها از درون راه روی باریک منتهی به آشپزخانه گذشتند و وارد شدند. آلبوس نگاهی به میز طویلی که توی آشپزخانه بود انداخت و گفت:
- اینجا قراره معجون درست کنیم؟
- آره. جای خوبیه، نه؟
دامبلدور متفکرانه جواب داد:
- بد نیست.
بعد از این حرف نگاهی به اطراف انداخت تا پاتیل و یک ملاقه پیدا کند. بعد از چند دقیقه تلاش آلبوس بالای پاتیل ایستاده بود سپس متوجه ی موضوعی شد و گفت:
- اصلا" این معجون چه طوری درست میشه؟
- نمیدونم، من یک دوستی دارم به اسم سوروس. شاید اون بتونه کمک کنه.
بعد از این حرف دولن دوان از خانه خارج شد و دامبلدور جوان را در گریمولد تنها گذاشت.
در مقر تام ریدل
- مرگخوار؟
- بله قربان؟
تام ریدل درون اتاق اختراع کوچکش روی صندلی نشسته بود و نگاهی امیدوارانه به دستیارش مرگخوار انداخت. سپس گفت:
- خب راهی پیدا کردی جلوی دامبل رو بگیریم؟
- ارباب چند اختراع کردم. ببینید به کارتان می آید یا نه.
مرگخوار به سرعت به آن سوی اتاق سمت اختراع نیمه بزرگی که زیر پرده ای پنهان شده بود رفت و کنار آن ایستاد. تام به آرامی به طرف آن رفت و نگاهی به دستگاه زیر پرده انداخت.
- این چیه؟
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج


) ناگهان جمله ی بالا رو گفت و زد زیر گریه.. که البته با شلیک متلک ها از سمت بقیه سربازها خفه شد!
بیا بیرون قلقلکم میاد
ده بیا بیرون ده 







)دراورد و گفت:



}



)..رفته بودن رو پشت بوم برای تماشای یک آسمون زیبای زمستونی! مهمم نیس که کی هستن شما فرض کن ممد و باباش اصلا!
]
" و نظر شخصی نویسنده اینه که موجود دم انفجاری بالغ چهارده ساله تو روح هرچی آدم خالی بند خر شانس!

