جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

56 کاربر(ها) آنلاین هستند (39 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
50 مهمانان 6 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخابات وزارت

نشان ستاد برگزاری بیست‌ویکمین دورهٔ انتخابات وزارت سحر و جادو

انتخابات بیست‌ویکمین دورهٔ وزارت سحر و جادو آغاز شد

نام‌نویسی نامزدهای وزارت آغاز شده است. اگر آماده‌اید برنامه‌هایتان را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارید، همین حالا برای نامزدی اقدام کنید.

مهلت ثبت‌نام: ۲ تا ۵ مهر
۰روز ۰۰ساعت ۰۰دقیقه ۰۰ثانیه
نام‌نویسی نامزدها

روان‌خانه سیاه - سفید!

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: روان خانه سیاه - سفید !!!
ارسال شده در: پنجشنبه 26 تیر 1393 19:28
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

دوتا نوزاد جادوگر از فضا به زمین میان برای انجام ماموریتی نامعلوم اما در همون بدو ورود راهشون از هم جدا میشه و یکی به سمت خوبی می ره و در شرایط ایده آل بزرگ میشه (که ما بهش می گیم البوس دامبلدور) و اون یکی تو یه پرورشگاه بزرگ میشه و به سمت بدی می ره (به این میگم تام ریدل)

به هر ترتیب این دوتا نوزاد بزرگ می شم و دشمن همدیگه می‌شن. در نهایت دامبلدور بعد از تموم شدن سربازیش با سیریوس بلک آشنا میشه و با هم به خونه ی گریمولد میرن تا معجونی بسازن که همه‌ی آدمهای بد رو آدمهای خوبی می کنه.

تام و دستیارش مرگخور هم در صددن که یه جوری جلوی دامبلدور رو بگیرن.

....................................................................................................................................

در گریمولد.

سیریوس بلک و آلبوس دامبلدور در را باز کردند و وارد خانه شمارو 12 میدان گریمولد شدند. آن ها از درون راه روی باریک منتهی به آشپزخانه گذشتند و وارد شدند. آلبوس نگاهی به میز طویلی که توی آشپزخانه بود انداخت و گفت:

- اینجا قراره معجون درست کنیم؟

- آره. جای خوبیه، نه؟

دامبلدور متفکرانه جواب داد:

- بد نیست.

بعد از این حرف نگاهی به اطراف انداخت تا پاتیل و یک ملاقه پیدا کند. بعد از چند دقیقه تلاش آلبوس بالای پاتیل ایستاده بود سپس متوجه ی موضوعی شد و گفت:

- اصلا" این معجون چه طوری درست میشه؟

- نمیدونم، من یک دوستی دارم به اسم سوروس. شاید اون بتونه کمک کنه.

بعد از این حرف دولن دوان از خانه خارج شد و دامبلدور جوان را در گریمولد تنها گذاشت.

در مقر تام ریدل

- مرگخوار؟

- بله قربان؟

تام ریدل درون اتاق اختراع کوچکش روی صندلی نشسته بود و نگاهی امیدوارانه به دستیارش مرگخوار انداخت. سپس گفت:

- خب راهی پیدا کردی جلوی دامبل رو بگیریم؟

- ارباب چند اختراع کردم. ببینید به کارتان می آید یا نه.

مرگخوار به سرعت به آن سوی اتاق سمت اختراع نیمه بزرگی که زیر پرده ای پنهان شده بود رفت و کنار آن ایستاد. تام به آرامی به طرف آن رفت و نگاهی به دستگاه زیر پرده انداخت.

- این چیه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارزشی نیمه اصیل!


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: روان خانه سیاه - سفید !!!
ارسال شده در: سه‌شنبه 24 تیر 1393 21:01
نمایش جزئیات
آفلاین
فلش بک
پادگان نظامی - یک روز بعد از ظهور شیخ


سربازا به صف و ظرف غذا در دست جلوی پیشخوان آشپزخونه ی سالن غذاخوری پادگان به صف شده بودند و آشپز مربوطه ظرفها رو با نام آوای تلپ، تالاپ، تااارت و بعضا فاررت ترکیب حال به هم زنی از پوره ی سیب زمینی و تیلیت آبگوشت هفته ی پیش و آب مقطری به عنوان سوپ(!)؛ پر می کرد!

تام ریدل و بقیه سربازها هم سر خورده و با لب و لوچه ای آویزون و ماتم زده ظرفهاشون رو می گرفتن و می رفتن پشت میز می شستن.

- من نمی تونم اینو بخورم آخه!

سرباز سیا سوخته ای که کنار تام نشسته بود و طوری به غذاش نگاه می کرد که انهو شی ء عجاب! (که انگاری چیز عجیب غریبیه! سوال کنکوره، یاد بگیرید بلکه تونستید یه جایی قبول شید! ) ناگهان جمله ی بالا رو گفت و زد زیر گریه.. که البته با شلیک متلک ها از سمت بقیه سربازها خفه شد!

- درد بخور!
- کوفت بخور!
- مرض بخور!
- مرگ بخور!

تام فی البداهه متلک آخر رو انداخت و ناگهان به فکر فرو رفت که چه ترکیب موزونی! چه اصطلاح قشنگی! چه لقب خوشگلی! مرگ خور.. مرگ بخور.. مرگو بخور.. چه قدرتمندانه.. مرگو بخور!!

- گریه نکن عزیزکم! بیا اینو بخور!

بله! همون آلبوس دامبلدور حق خور بود که از آسمون نازل شد و دست نوازش بر سر مرگ خور تام کشید و یه بسته برتی باتز به عنوان دلجویی بهش داد.. بعدم رفت و مثل قهرمانا تو افق محو شد!

- می دونستی پروفسورای افتخاری از هارت وارت(!) داره!؟
- هارت وارت!؟ حالا داره که داره.. به من چه! مرگتو بخور!
- تازه قراره یه معجونی بسازه که می تونه همه آدمای بدو خوب بکنه!
- من از ریش دراز متنفرم!

و آن شب تا صبح تام کابوس هایی در این باره دید که آلبوس با آغوش باز و لبخند ریاکارانه در حالی که شیشه ی معجونی رو دستش گرفته بهش نزدیک میشه و دست نوازش بر کله ی کدویی تام می کشه و میگه "اینو بخور فرزندم.. تو می تونی آدم خوبی بشی!"

تام نعره زنان از خواب می پرید و سرش به تخت بالایی می خورد و بیهوش می شد. پس از مدتی هم از بیهوشی به خواب دایورت می شد و همون کابوس رو دوباره می دید و صبح با چشمایی اندازه ی دوتا نعلبکلی پر از خون بیدار می شد و مثل دایی مورفین فضاییش یه گوشه کناری چرت می زد!

اما اون نباید اجازه می داد که دامبلدور بتونه معجونشو درست کنه! اون نباید خوب میشد.. امکان نداشت اون خوب بشه! همه باید بد می شدن، دنیای آدم بدا دنیای بهتری بود. البته این نظر تام بود!

پایان فلش بک
زمان حال - رو به روی خونه ی گریمولد


خونه ی شماره ی دوازده با زور و مشقت تمام از لای خونه ی یازده و سیزده بیرون اومد و سلام عرض کرد و لبخند ملیحی به دامبلدور و سیریوس زد!

- همینه سیریوس! اینجا جایی ـه که من می تونم توش معجون خوب کننده رو بسازم.. معجون ققنوس رو!

و سپس بندری زنان وارد خونه شد..

-----------------
بیاید به جای مینیون همین مرگخور رو قرار بدیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1393/4/24 21:09:58
باید از چیزی کاست.. تا به چیزی افزود!تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: روان خانه سیاه - سفید !!!
ارسال شده در: سه‌شنبه 24 تیر 1393 00:08
نمایش جزئیات
آفلاین
- سخنان گوهر بارتان را فراموش نمی کنم ای شیخ.

آلبوس دامبلدور این را گفت و با خود فکر کرد:

- گفت ـش که باید نیروی عشق رو بخاطر بسپارم. باید این حرف را با بقیه هم بگویم. من میرم یک انجمن تاسیس کنم.

در انباری یک متر در یک متر

تام در حالی که به وضعیت اتاق نگاهی می انداخت زیر لب نچ نچ می کرد. با خود گفت که چرا او باید این وضعیت سخت را تجربه کند؟ او باید یک اختراع بزرگ می کرد تا بتواند با آن آلبوس را شکست دهد و او را از بین ببرد.

بنابراین تکه آهنی را برداشت اما نمی دانست که با این تکه باید چه کند. اصلا باید چه اختراعی کند؟ چه اختراعی می تواند آلبوس را نابود کند؟ ناگهان به یاد آورد که وقتی با شهاب سنگش به زمین افتاده است، ماهی ای به نام مینیون با او بوده است، اما اکنون معلوم نبود کجاست. شاید با کمک آن ماهی می توانست نقشه ای شیطانی بکشد.

بنابراین از انباری خارج شد و به نوانخانه ی خیریه ی آقای خاک بر سر منش و دیگر مفلسان رفت تا از اصغر بپرسد که چه بلایی سر آن آمده است.

در خیابان

آلبوس پرسیوال والفریک برایان دامبلدور در خیابان می رفت. او به دنبال خانه ای بود تا بتواند آن را به عنوان مقر استفاده کند. ناگهان او با مردی خوش هره با مو های سیاه برخورد کرد و روی زمین افتاد.

- اوی جلو پاتو نگاه کن.
- ببخشید ندیدمت.
- خواهش می کنم آقای؟
- دامبلدور، آلبوس دامبلدور.
- منم سیریوس بلک هستم.

دامبلدور با بلک دست داد و گفت:

- خوشبختم.

سیریوس با بدبینی گفت:

- برای چی ان قدر عجله داشتی؟

آلبوس با خوشحالی گفت:

- دنبال یک مقر برای انجمنم می گردم.

- این انجمن کارش چیست؟

- دفاع از انسان های بیگناه و افزایش نیروی عشق میان مردم.

- من جایی رو سراغ دارم.

در میدان گریمولد

آلبوس دامبلدور و سیریوس بلک رو به روی خانه های شماره 11 و 13 گریمولد ایستاده بودند. بلک جوان امیدوارانه به میان دو خانه نگاه می کرد. دامبلدور با تفکر گفت:

- مطمئنی اینجاست؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارزشی نیمه اصیل!


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: روان خانه سیاه - سفید !!!
ارسال شده در: یکشنبه 22 تیر 1393 14:09
نمایش جزئیات
آفلاین
آلبوس دامبلدور در اتاقی مجهز لم داده بود زیر کولر و از به اهتزاز در آمدن موی سر، ریش و کلا موهای بلند جای جای بدنش لذت میبرد که ناگهان موجودی با سرعت نور از لابلای پره های کولرگازی خارج شد و صاف رفت لای ریشش!

- بیا بیرون بیا بیرون قلقلکم میاد ده بیا بیرون ده

آلبوس که کلافه شده بود ناخودآگاه تکانی به چوبدستیش داد و طلسم هایی به سمت مهاجم ول داد که یکی چشم خودش را مصدوم و دیگری دماغش را مجروح کرد! عاقبت اخگری سرخ رنگ از چوبدستی خارج شد و کل یوم ریش او گر گرفت و بالاخره مهاجم که گویی نسخه دیگری از خود او بود در مقابلش سقوط کرد!

- ای داد! ای هوار! خروجی کجاست! تو کیستی! ما دو تا چقد شبیه همیم

- واستا آلبوس! من وجدانتم

- وجدان؟ خوب من که خودم خوب و مهربان و نخبه و خادم به ملت و توپ و خفن و ارشد و پرسی ویزلی هستم! وجدان به دردم نمیخوره! برو سراغ تامک به راه راست هدایتش کن

- واستا ببینم! میشه بگی دقیقا تو چرا از بین این همه سرباز برگزیده شدی و نشستی تو این اتاق و بقیه باس تسترال حمالی کنن؟ از روزی که از آسمون با تام ول شدین چی کار کردی جز بخور و بخواب زیر کولر؟ چه خدمتی به خلق کردی که هی پزش رو میدی؟

- لباسمو ببین! روش نوشته یونیسف

- همین؟

وجدان برخواست و تلنگری به آلبوس زد و به داخل کولر پرید و رفت و دیگر هیچکس او را ندید! اما تلنگری که در لحظه آخر به دامبلدور زده بود کار ساز بود و آلبوس را به فک وا داشت ... نشست و فکر کرد و فکر کرد تا به این نتیجه رسید که باید راه خدمت به دنیا و یک برگزیده واقعی بودن را بیاموزد ... درست در همین لحظه که دامبلدور به این نتیجه رسید از مقابل در اتاقش شخصی جا افتاده با موهای جوگندمی که از جای جای بدنش نور میتابید عبور میکرد!

فیلم فارسی دیده اید؟ فیلم و سریال ایرانی کلا؟! اگر دیده باشید با پدیده ی عشق در یک نگاه آشنایی دارید ... نگاه آلبوس که به چشم های رنگی پیر روشن ضمیر افتاد صحنه اسلوموشن شد و نوری از عمق چشم های پیر به آلبوس تابید و آن لحظه بود که آلبوس عشق حقیقی را درک کرد ... عشق مرید به مراد، مانند عشق مولانا به شمس!

- شیخ! شیخ

شیخ برگشت وارد اتاق شد!

- نام تو چیست جوانک؟

- آلبوس هستم یا شیخ!

- مرا عمو کاظم بخوان از من چه میخواهی؟

- مرا اهلی کن ... نه این نه ... به من راه خفنیت و برگزیدگی و پیر دانای واقعنی بودن را بیاموز ای شیخ!

شیخ دستی به چانه ی شش تیغه شده اش کشید و گفت:

- این که کاری نداره خو همین طور که میخوری و میخوابی ادامه بده ... البته رو بخورت باید کار کنی ولی بخوابتو دوست داشتم فقط این لابلا از نیروی عشق غافل مشو! به جهانیان عشق بورز! بگذار رازی را با تو در میان بگذارم ... اکثریت قری به اتفاق انسان های دنیا استعدادی نهفته در وجودشان دارند ... معدود افرادی که از هیچ استعدادی بهره ای نبرده اند افراد برگزیده و منجی بشریت نام دارند! از منجی بودنت لذت ببر و بعد از خودت نیز بی استعداد ترین پسر سفید رویی که شناختی را جانشین خودت کن و با او آن کن که من با تو خواهم کرد ...

شیخ کاظم دست در جیب شنلش کرد و یک جوراب پشمی به یادگار به آلبوس داد و در را بست تا با او وداع گرمی داشته باشد و سپس به سوی سرنوشتش بشتابد ... چوبه دار!

و از آن جا بود که آلبوس پیر روشن ضمیری شد و از جای جایش نور تابید و شد سرکرده ی فرزندان روشنایی و نورانی ها!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هیچی به هیچی!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: روان خانه سیاه - سفید !!!
ارسال شده در: شنبه 21 تیر 1393 19:51
نمایش جزئیات
آفلاین
دو ماه بعد

- هی کچلک!
- من؟
- کس دیگه ایم تو انفرادی هست مگه؟ نکنه کسی هست، هان، هان؟
- نه، بل..قربان!
- بیا بیرون، فعلا آزادی!

تام ریدل با گرد و خاک دوماه انفرادی بر روی اعضا و جوارح بدنش، قدم به بیرون از انفرادی گذاشت.
- هی تو! چرا پوتینات خاکیه؟ پس تو این مدت چیکار می کردی؟ خاک بر سر بی لیاقتت کنم! به مدت دوماه دیگه مسئول شست و شوی مرلینگاه ها تویی!
-

تام ریدل درصدد مدیریت مرلینگاه ها به راه افتاد که تصمیم گرفت سری به خوابگاه عمومی بزنه و اوضاع آلبوس دامبلدور رو بسنجه! ولی در کمال تعجب و شگفتی آلبوس تو خوابگاه حضور نداشت. ولدمورت خوشحال از این که دامبلدورم مجبوره کار انجام بده، از یه سرباز پرسید:
- آلبوس کجاست؟
- منظورت آلبوس پرسیوال والفریک برایان دامبلدوره؟
- آره همون!
- تو اتاق مخصوصش داره اختراع می کنه!

ولدمورت با فورانی از عقده ها که درحال سرازیر شدن به قلبش بودن، تصمیم گرفت در آینده ای نزدیک یه اتاق فوق مخصوص برای اختراع درست کنه.

ولدمورت بعد از سه ماه جست و جو موفق به پیدا کردن یه انباری یه متر در یه متر شد که بعد از شیش ماه کاغذبازی و کتک خوردن از درجه یک و درجه دو و درجه سه موفق به گرفتنش شد تا اختراعات بینظیرشو اختراع کنه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: روان خانه سیاه - سفید !!!
ارسال شده در: جمعه 20 تیر 1393 23:59
نمایش جزئیات
آفلاین
- اسم؟‌
- لرد ولدمورت.
- با من حرف میزنی بگو بله قربان!
- بله قربان!
- اسم؟
- لرد ولدمورت بله قربان.

افسر نگهبان (یا یکی از همین درجه‌دارها که نمیدونم چیه درجه‌شون ولی از همین بد‌اخلاقای گنده که خورده شیشه از وجناتشون میباره)، به تگ روی لباس ولدمورت نگاه کرد و باتوم (باتون؟ )در‌اورد و گفت:

- منو سر کار میذاری پدر سوخته؟
- نخیر بله قربان!
- نخیر یا بله؟‌
- جوابتون منفیه بله قربان.
- ااااهه... اصن فراموشش کن. از این به بعد اسم تو ولدک کچلکه. بچه‌‌ها ولدک کچلک.. ولدک کچلک، بچه‌ها!
بچه‌‌ها:
لرد ولدمورت:

افسر نگهبان این‌بار اخمی کرد و بعد یهو مچ دست ولدمورت رو گرفت و آستینشو زد بالا.

- این دیگه چیه پدرسوخته؟
- علامت سیاهه قربان!‌
- تتو و قرتی بازی تو گروهان من؟ دو شب انفرادی و یه ماه اضافه خدمت! همین الان خودتو معرفی کن!

و همینطوری که جرقه‌های خشم و کینه از مشنگ‌ها و آدم‌های عقده‌ای و اونایی که رتبه‌دارن داشت تو وجود ولدمورت قوی‌تر میشد، یکهو چشمش به یکی خورد ته صف!‌

- قربان پس چرا اون موهاشو نزده قربان؟

همه سرها به سمت آلبوس دامبلدور چرخید که بی خیال به نرده‌های تختش تو خوابگاه تکیه داده بود و ریششو تاب می‌داد.

- اون آلبوس دامبلدوره، از سهمیه بنیاد نخبگانه، آینده مملکت دستشه، مث تو آدم علاف انگل اجتماع نیست که... سرمایه کشوره! یه ماه اضافه خدمت دیگه هم برات رد میکنم تا تو کار بزرگترا دخالت نکنی.

دامبلدور که فهمیده بود در موردش صحبت میکنن، برگشت و به ولدک نگاه کرد.. چشمای آبی رو چشمای قرمز قفل شد... چشمایی که بعد از ۱۸ سال همدیگه رو خوب شناختن.

- تو .....؟
- من...؟ من نبودم دستم بود، تقصیر جان پیچم بود. جناب سروان من اصلا نمیدونم این چی میگه. ببین دارم میرم انفرادی؟ ببین.. من اصلا اینجام؟ من رفتم.. ببین.. رفتم قربان!

ولی در دلش نقشه کشید که دشمن قسم‌ خورده ی آلبوس باشه که حقشو از همون بچگی خورد و ابر چوبدستیش رو کش رفت. بهر حال انفرادی تلویزیون و ماهواره و پلی استیشن نداره که... بهترین کاری که میشه کرد اینه که نقشه‌های شیطانی بکشی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: روان خانه سیاه - سفید !!!
ارسال شده در: چهارشنبه 18 تیر 1393 08:30
نمایش جزئیات
آفلاین
حالا بشنویم از کودک سوم...

مثل این که دوستان از پشت صحنه اشاره دارند که بچه ی سومی در کار نیست...
حالا نمیشه یکی دیگه هم باشه؟... فقط یکی...! ... حالا که اینطوره اصلا" با همین دوتا ادامه میدم داستان رو؛ حیف من که میخواستم اون شخصیت عالیه رو که جوراباش از جنس قالیه رو وارد داستانتون کنم (آپولین جورابا رو بهم کادو داده)

بر میگردیم به ولدمورت جوان که تازه وارد دنیای سردتر از نوانخانه شده...

ولدمورت در فکر پیدا کردن پیچی، میخی، خودکاری، چیزی بود که به وصیله ی آن نقشه های فوق هوشمندانه اش برای انتقام را عملی کند که با شخص مرموز خاکستری پوشی مواجه شد...

{-چی؟ نمیتونم شخصیتم رو وارد داستان کنم؟
-نه!
-خوب آخه چرا؟
-همین که من گفتم!
-یه کلمه میگم و میرم، فقط یه دونه!
-گفتم نه!
-باشه بابا، باشه... خسیس!}

دوستان از پشت صحنه اشاره میکنن که با هیچ شخص مرموز خاکستری پوشی مواجه نشده؛ پس، ولدی ادامه بده رفتنتو!

ولدمورت در حال رفتن بود که مرد غیر مرموزی از مامورین محترم نظام وظیفه جلویش را گرفت و بعد از چند سوال در مورد این که "عمو کلاس چندی؟" ، "درس میخونی یا ترک تحصیل کردی؟" و از این جور سوال های درپیت، ولدمورت را که برای برداشتن یک میخ زنگ زده خم شده بود در گونی انداخته، بر دوش گرفت و به سمت مقر نظام وظیفه راهی شد
{راوی: }

حالا بشنویم از آلبوس که به عنوان یک نابغه از خدمت شریف سربازی معافش کردند ولی او برای خدمت به وطن و میهنش با درجه ی ستوان دو به خدمت سربازی اعزام شد

{میشه نقش افسر نظام وظیفه رو مم بازی کنم؟... من خودم از اول هم نمیخواستم این نقش رو بازی کنم جناب مدیر؛ اون لنگه کفش رو پاتون کنید از شما بعیده...! }

راوی در دلش چنین گفت: "قسمت ملاقات آلبوس با مامور نظام وظیفه رو حذف میکنم تا یاد بگیرین منم بازی بدین!"

آلبوس در خانه

آلبوس کوله بارش را بست و لپ تاپش را که مارکش رابطه ی نزدیکی با سوارز داشت (سیب گاز خورده) را درون کیف لپ تاپ گذاشت؛ تبلت، پی اس پی، مودم وایمکس وکتابهایش را درون کوله پشتی اش گذاشت و ساکش را نیز پر از شکلات های برتی بات ماگلی (!) کرد و پس از چپاندن هر سه تلفن همراهش که دوتای آنها هم جنس لپتاپش بودند و دیگری از جنس پاره آجر و صرفا" برای دفاع شخصی بود در جیبها لباس سربازیش، به هرکدام از اعضای خاندان یک وسیت نامه داد و از آنها حلالیت طلبید و پس از زدن یک چک در گوش هر چهار نامزدش با این مضمون که "وقتی برگشتم خودتون میفهمید که واسه چی خوردین!" خانه را به مقصد مرکز نظام وظیفه ترک کرد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است!

Elder با نام علمی Sambucus از خانواده Adoxaceae به معنای درخت آقطی است؛ در حالی که یاس کبود جزو خانواده ی Oleaceae (زیتونیان) میباشد؛ کلمه ی Elder در Elder wand به جنس چوب اشاره میکند و صرفا بدین معنا نیست که این چوب قدیمی ترین چوب باشد.

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: روان خانه سیاه - سفید !!!
ارسال شده در: چهارشنبه 18 تیر 1393 00:51
نمایش جزئیات
آفلاین
نوانخانه ی خیریه ی آقای خاک بر سر منش و دیگر مفلسان:

تق!

تام کوچولو بعد از طی مسیر دودکش نوانخانه، با سر میان شومینه فرود آمد و زد زیر گریه.
اما طولی نکشید که دستی زمخت او را از مچ پا آویزان کرد و صدایی نخراشیده به گوشش رسید:
اصغر! باز یکی دیگه! بیا اینم بنداز پیش بقیه!

و آسمان پیش چشمان نوزاد کچل به زمین آمد.
"اصغر" تام ریدل را در هوا قاپید و او را به گوشه ای پرتاب کرد.

- اگگو!؟
تام کوچولو چشم های کبودش را باز کرد و با اولین همبازی دوران کودکی اش آشنا شد که با چشم هایی پر از شیطنت به دماغ تام خیره شده بود و دندان های تیزش، برق می زدند.

- آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآخ!

و تام ریدل ِ کچل، از آن روز به بعد، بی دماغ شد.

مقر یونسکو در لندن:



- اوه، سباستین! اینجا رو ببین! یک هدیه ی الهی!
- خدای من.. عین شاهزاده خانوم پریان می مونه! :kiss:
- پسره.
- بچه خوشگله!

"سباستین"، آلبوس کوچک را در آغوش گرفت و درحالیکه محو چهره ی نورانی کودک بود، او را به حمام برد تا گرد خستگی سفر با شهاب سنگ را از چهره ی نوزاد پاک کند.

17 سال بعد:

مقر یونسکو در لندن:


آلبوس پرسیوال ولفریک برایان دامبلدور آخرین نگاه را به هم اتاقی هایش کرد: بیل گیتس، استیو جابز، مارک زاکربرگ و استیفن هاوکینگ.

- برو و دنیا رو بساز آلبوس!
- دلمون برات تنگ میشه آلبوس!
- پشت گوشاتو بشور آلبوس!
- ریشتو بزن آلبوس!
- برامون نامه بنویس!

دامبلدور 18 ساله، برای دوستانش دست تکان داد و پا به دنیای بیرون گذاشت.
پر از رویا بود. پر از ایده های بزرگ. دلش میخواست سفیر صلح باشد. با دوچرخه دنیا را بگردد و به دلفین ها غذا بدهد. دلش میخواست جهانی بسازد بدون مرز و محدوده..دنیای بی کینه! رویای اون اینه!


نوانخانه ی خیریه ی آقای خاک بر سر منش و دیگر مفلسان:


هم اتاقی های لرد ولدمورت، آدولف هیتلر، صدام حسین کافر، شمر و یزید، آخرین نگاه را به او انداختند و بعد هلش دادند بیرون:

- برو دیگه برنگردی!
- کچل ِ بی دماغ! تو هیچ آینده ای نداری!
- ازت متنفرم غریبه ی نزدیک!
- خیلی کچلی!

لرد ولدمورت آهی کشید و چوبدستی اش را در دست فشرد. نوانخانه را پشت سر گذاشت و بوی شهر را نفس کشید.
پر از کینه بود. پر از ایده های بزرگ. دلش میخواست سیاه ترین و پلید ترین جادوگر دنیا باشد. چرخ دوچرخه ی همه را پنچر کند و همه ی حیوانات را قتل عام کند. دلش میخواست جهان را نابود کند..دنیای باکینه، رویای اون اینه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در 1393/4/18 7:05:12
پاسخ به: روان خانه سیاه - سفید !!!
ارسال شده در: سه‌شنبه 17 تیر 1393 22:21
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده


سوژه ی جدید:








در آغاز یک شب سرد زمستانی و در شهری خیلی خیلی نزدیک -آره بابا همین لندن خودمون رو میگم- در شبی مهتابی و پانمدی دل انگیز و خفن.. نیکولای گودزیلا و پدرش که اخیرا خیلی اتفاقی تو سفرشون به میستیک فالز ِ ویرجینیا به امضای تدی برخورده بودند ()..رفته بودن رو پشت بوم برای تماشای یک آسمون زیبای زمستونی! مهمم نیس که کی هستن شما فرض کن ممد و باباش اصلا!

- ددی ددی! لوک.. وات عع بیوتی فول موون!

** اون زیرنویسو بی زحمت درست کنین عاقا جان! **


- بابا بابا! نگاه کن چقد ماهه خشنگه!
- آره پسـ ـ ـر...
- بلاه بلاه بلاه!

[خو مگه اصلا مهمه که یه بچه چهار ساله چی داره به باباش میگه رو پشت بوم؟! مهمه واقعا؟! مهمه؟! ]

نیکولا دوان دوان از این سر پشت بوم به اون سر پشت بوم می رفت و گاهی محو تماشای ستاره ها می شد و گاهی به پسرک دیریم ورکز(!) که روی ماه نشسته بود نگاه می کرد و بعضا شنیده شد راجع به مایکلا دختر همسایه بغلیشون غیبت می کرد تا این که شهاب سنگی توجهشو جلب کرد!

- عع! بابا.. من چطوری به دنیا اومدم؟! ها؟! چطوری؟!
- اممم..

و روان شناسان آورده اند که بچه ها از والدینشان می آموزند اما فقط در بعضی مواقع.. صرفا بعضی مواقع باید گفت هرچه را که آورده اند جمع کنند ببرند! و بوق بر هرچه بچه ی گودزیلای دهه نودی! اصلا هم خنده دار نیست ایشالا مرلین سر خودتون بیاره!

- امم.. آمم.. با یکی از همین شهاب سنگا پسرم!
- مطمئن!؟ ینی اون هیچ نقشی نداشته؟!
- ها؟ اون؟ نه باور کن همین شهاب سنگا بودن.. خوب نگاه کن حتما یه بچه می بینی که فرود بیاد! :-"

پسرک نگاه های عاقل اندر سفیهی تیریپ برو بابا خودتی و این حرفا به پدرش می انداخت که ناگهان در همین لحظه اتفاق خارق العاده ای رخ داد! دو تا شهاب سنگ نورانی در افق ظاهر شدند و زوزه کشان _در حالی که زوزه می کشند، خیلی سریع - فرهنگ حمید(!)_ به سمت شهر شلیک شدند..

در مقابل چشمای حیرت زده ی نیکولا و باباش دوتا بچه فضایی روی شهاب سنگ ها به سمت زمین می اومدند. یکی سفید و با زلفکان تاب خورده و اون یکی هم.. بازم سفید اما کچل مادر زاد!

زلفلی و تامبلی(!) خوشال خندان به سمت زمین می اومدن که کچل محله رو جو گرفت:

- وات دو وی وانت؟! ... قررررررررررتتتتز!!

پسرک دریم ورکز که همیشه خدا روی ماه نشسته بود و یه قل دو قل بازی می کرد بیخیال بازی کردن شد و طبق معمول همیشه قلاب ماهیگیریشو پرت کرد سمت رودخونه ی تایمز جهت شکار شام.. و از بخت بد نامرد..

قلاب ماهیگیری که میون زمین و هوا در گردش بود گیر می کنه به پوشک تام و تسترال بیار و کدو حلوایی بار کن! تام از شهاب سنگ برنامه ریزی شده ی جادویی فوق سریش جا می مونه و نعره کشان در هوا به پرواز در میاد..

- تااااااام!
- آااااااال!

و این بچه از ابتدا شور بخت بود و گرنه کچل زاده نمی شد!

در کمال ناباوری هاله ی سیاه قرمز رنگی کم کم ماه رو فرا می گیره.. یارو دیریم ورکیه از رو ماه سووت میشه تو استودیو 2 من و تو(!) و قلاب از دستش در میره.. تام هم بعد یک گردش سیصد و شصت درجه حول محور ماه سابق در جهتی کاملا مخالف برنامه ی قبلی به سمت دود کش ِ "نوانخانه ی خیریه ی آقای خاک بر سر منش و دیگر مفلسان" پرواز می کنه!

و آل در آرامش و با لبخند ریشوی زیبایی ایضا به سمت "پنجره ی هدایای ویژه ی مقر یونسکو در لندن" پرواز می کنه!!

در زمین هم نیکولا روی پشت بوم نگاه پر از اعتماد و رضایتمندی به پدرش می ندازه.. بعد که می بینه نگاه خالی کاملا گویا نیست می پره بغل باباش و میگه: "ددی من همیشه می دونستم که شما راستگوترین آدم جهانید! و هرچی که داداش جسی بهش گفته بود دروغ محضه! " و نظر شخصی نویسنده اینه که موجود دم انفجاری بالغ چهارده ساله تو روح هرچی آدم خالی بند خر شانس!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
باید از چیزی کاست.. تا به چیزی افزود!تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: روان خانه سیاه - سفید !!!
ارسال شده در: دوشنبه 6 آبان 1392 17:12
نمایش جزئیات
آفلاین
- عمو دامبــــــــل! واقعا دلت میاد این جوون یتیم معصوم رو تنهایی بفرستی به جنگ اونهمه مرگخوار، درحالی که اینهمه آدم گنده بک و زمخت و فسیل اینجا هستن آخه؟

دامبلدور دستی به ریشش کشید و پس کمی فکر گفت:

- آره راس میگی! تنهایی نمیشه... پس... تو هم باهاش برو!

جیمز:

کمی آنور تر!

- هی پسر، عجب لباس جالبی داره! انگار واقعا اسکلته، می تونم از لای دنده هاش دستمو رد کنم!
(کپی رایت بای هتل ترنسیلوانیا!)

- کروشیو! مشنگ بوقی!
___________________

- چه گریم جالبی داری! چقدر برام آشناس!

-

- آهان فهمیدم!بچگیای ِ همسر ِ شخصیت ِ اول ِ انیمیشن ِ آپ! چه جالب!

- کروشیو! مشنگ بوقی!

مدتی بعد!

جمعی از ملت مرگخوار دونقطه خطانه جلوی لرد که منتظر تحویل گزارش بود ایستاده بودند. لرد اشاره ای به لودو می کند و لودو هم فورا گزارشش را شروع می کند:

- ارباب! الان چند ساعته که هیچ اتفاقی نیفتاده. خونه همچنان نمودارناپذیره و حتی یه صدای پاق خشک و خالی هم از بین خونه های 11 و 13 نیومده. این مشنگها هم که شورشو درآوردن... می بینین که؟!

- اوه بله! متاسفانه این حیوانات موذی تموم هم نمیشن، هرچی بکشی بازم یکی پیداش می شه.

رز فورا به این حرف لرد عکس العمل نشان می دهد و می گوید:

- آره آره! اصلا من نمی دونم این الیه فردریکسن کیه؟!

مرگخوار ناشناسی که موهایی آبی رنگ داشت فورا دنبال حرف رز را گرفت و گفت:

- ارباب، بهتر نیست ماموریت رو لغو کنیم؟

مرگخوار دیگری که یک یویو در دست داشت با صدای جیغ مانندی گفت:

- بله ارباب، درست می گه، اگه منطقی باشیم می بینیم که بهتره یه وقت دیگه به اینجا هجوم بیاریم!

لرد که نمی خواست شکست را بپذیرد گفت:

- آخه اینم پیشنهاده؟ ببین چه کسایی رو دور خودم جمع کردم! اصلا دستور می دم همگی برگردیم به خانه ی ریدل!

با ادای این جمله مرگخواران از همه طرف تاتان تاتان مشغول جمع کردن بار و بندیلشان شدند تا به مقرشان برگردند. کمی بعد همه آماده ی آپارات بودند که...

- یه پسر مو آبی و یه پسر یویو بدست، این منو یاد چی میندازه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط الستور مودی در 1392/8/6 18:40:02
ویرایش شده توسط الستور مودی در 1392/8/6 18:43:02
ویرایش شده توسط الستور مودی در 1392/8/6 18:45:50
ویرایش شده توسط الستور مودی در 1392/8/6 18:48:03
چوبدستی لازم نیست..
به یک ضربه ی عصایم بند هستید!

تصویر تغییر اندازه داده شده

×××××

تصویر تغییر اندازه داده شده

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.