هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۷:۳۶ پنجشنبه ۲۱ خرداد ۱۳۹۴

لونا لاوگودold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۳ شنبه ۲۹ آذر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۱:۱۹ جمعه ۱۲ شهریور ۱۳۹۵
از خونه بابام
گروه:
کاربران عضو
پیام: 251
آفلاین
ارتش دامبلدور

-تو تنهايي .... هيچ كسي نيست كه به تو كمك كند ....تو تنها در دامي كه خود درست كردي افتاده اي ....تنهاي تنها....
رون با صداي بلند كه لرزشي در آن حس مي شد فرياد زد
-نه اين امكان ندارد .اين امكان نداره الان هري و هرميون ميان و به من كمك ميكنند.آره من تنها نيستم.آن ها هيچ وقت من را تنها نمي گزارند.هيچ وقت.

اما رون مي دانست كه دارد تنها خودش را گول مي زند و كسي نيست كه به او كمك كند.او دوباره بض كرد.رون دلش براي خانواده اش و يا حتي هري و هرميون تنگ شده بود.اوبراي اولين بار دلش براي فرد ،جرج و پرسي تنگ شده بود.بغضش شكست و دانه هاي بلوري اشك گونه هايش را تر كردند.

پس از اين كه كمي آرام شد به اتاقش برگشت تا نقشه غارتگران هري را بردارد تا شايد در آن كسي را پيدا كند.

وقتي به سالن نزديك شد تابلو ي بانوي چاق را كنار زد و وارد تالار شد.دوان دوان به سمت خوابگاه پسران راه افتاد از آنجا به سمت اتاقش حركت كرد...
همه جاي اتاق را گشت اما هيچ اثري از نقشه نبود.او مايوسانه روي تختش نشست.
پس از مدتي به ياد چيزي افتاد.او با خود گفت كه به تالار هاي ديگر سر بزند تا شايد در آن مكان ها كسي رو ببيند.او خود را تحسين كرد و گفت
-آره اين بهترين كاره.اول مي رم برج راونكلاو اگر كسي در آنجا نبود ميروم سالن هافلپاف -نا اميد شد و دوباره بغض كرد- ميرم دخمه اسليترين.

فكر كنم اين پيچ را كه بپيچم مي رسم.بعله همين جاست.
رون در مقابل برجي بلند ايستاده بود.برجي برنزي كه با نوار هاي آبي تزئين شده بود.به نظر مي آمد برج راونكلاو بلندتر از برج گريفندور است.
رون با سرعت به سمت برج دويد و از پلكان ماپيچي آن بالا دويد.به در ورودي كه رسيد دستگيره اي روي آن نبود -رون با تعجب به در نگاه كرد-تنها يك چوب دستي پوسيده و يك برآمدگي برنزي به شكل عقاب.عقاب روي درصحبت كرد رون از شدت ترس با پشت روي زمين افتاد.عقاب گفت
اگر به سؤالم درست پاسخ دهي مي تواني رد شوي وگرنه در باز نخواهد شد.
رون از روي زمين برخواست و با همان قيافه متعجبش مِن مِن كنان پرسيد
مگر اين جا رمز عبور ندارد؟
-گفتم بايد به سؤالم جواب بدهي!ديگر تكرار نميكنم.
رون كه از فرياد عقاب ترسيده بود به عقب رفت و منتظر ماند تا عقاب سؤال را بپرسد.رون داشن خدا خدا مي كرد سؤال راحتي از او پرسيده شود كه عقاب سكوت راشكست
-اجسام غيب شده به كجا مي روند؟
-تو كمد
-نه.
-جايي كه صاحبشان بخواهد
نه! پسرك احمق.
رون پس از كمي درنگ پاسخ داد
به عدم وجود ميشه گفت همه جا!
-پاسخ قانع كننده اي بود.
عقاب چرخيد و در باز شد.تالار راونكلاو بزرگ و دايره اي بود.اما هيچ كس آن جا نبود.بر روي ديوار ها پنجره هاي طاقدار زيبايي بود كه روي آن ها ابريشم هايي به رنگ آبي و برنزي آويزان شده بود.موقع روز راونكلاوي ها مي توانستند از پنجره كوه هاي سر به فلك كشيده را ببينند.سقف گنبد داشت و با ستاره تزئين شده بود.در پشت دري كه باز شده بود مجسمه مرمرين سفيد و بزرگي قرار داشت.-آن مجسمه متعلق به روونا راونكلاو مؤسس گروه راونكلاو بود-.
رون كل آنجا را گشت -حتي خوابگاه دختران را-اما هيچ كس در آن جا حضور نداشت.
رون نا اميد به سمت سالن هافلپاف راه افتاد.آن جا هم كسي نبود.رون با ناراحتي تمام به سمت دخمه اسليتريني ها را افتاد.پيدا كردن آنجا بسيار سخت تر از بقيه بود.
دخمه اسليتريني ها زير درياچه بود .تالار اسليترين سبز رنگ بود و بالاي شومينه ي آن نقش يك مار سبز - نقره اي وجود داشت.سرتاسر تالار را نوار هاي نقره اي احاطه كرده بودند.
آنجا هم مانند جاهاي ديگر كسي نبود.

رون نا اميد بيرون آمد و كنار درياچه نشست.در حال گريه كردن بود كه ناگهان فكر كرد چيزي زير آب تكون خورد.فكر كرد خيالاتي شده است اما دوباره آن چيز را ديد...

80 از 100!


ویرایش شده توسط گودریک گریفیندور در تاریخ ۱۳۹۴/۴/۵ ۱۵:۳۸:۳۸

هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است

Only Raven

تصویر کوچک شده



پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۱:۴۷ شنبه ۱۶ خرداد ۱۳۹۴

اوتو بگمن old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۲۵ چهارشنبه ۲۶ فروردین ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۷:۲۵ یکشنبه ۹ اسفند ۱۳۹۴
از آنجا که عقاب پر بریزد...
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 212
آفلاین
عضو جدیدم امیدوارم بتونم مطابق میلتون ادامش بدم.

رون که بلاخره از گریه کردن خسته شده بود سرش را بلند کرد و با استین ردایش اشک هایی که از روی گونه های سرخ گونش سر می خوردند را پاک کرد.

هیچ کس در هاگوارتز نبود و این بدان معنا بود که اتفاقی وحشتناک موقعی که او در خواب بوده،رخ داده است.اما چه اتفاقی؟ چه اتفاقی که انقدر هولناک بوده است که فرصت نداده بود حتی یک نفر...حتی یک نفر او را از خواب بیدار کند؟

چند لحظه به فکر فرو رفت.به یاد شب قبل از این واقعه افتاد که او و هری و هرمیون از مسابقه بی نظیر و موفقیت امیز کوییدیچ امده بودند.همه چیز عادی بود.تشویق ها،صداها،صحبت ها و حتی نگاه های تحسین امیز دانش اموزانی که در تالار عمومی برای او و هری هورا می کشیدند...

اما چیزی از بعد ان به ذهنش نرسید.بار دیگر ترس تمام وجودش را فرا گرفت.دور و اطرافش را نگاهی کوتاه انداخت و از روی پله ی سنگی بلند شد.

_ باید یه دلیلی داشته باشه.امکان نداره الان خواب باشم ولی شاید...شاید...نه اینم نمیشه نباید فکرمو مشغولش کنم ...نباید...

ولی در همین زمان به یاد خوابی که دیده بود افتاد.سرش را محکم میان دو دستش فشار داد بلکه بفهمد این ماجرای دور و دراز چه ربطی به خوابش دارد.چشمان ظریفش را بست و حد اکثر تلاشش را کرد تا بتواند خوابش را به یاد اورد.


تصاویر مبهم و گنگ خواب از جلوی چشمان نگرانش بی هیچ مفهومی می گذشتند تا به تصویری تار رسید.تصویر کاملا سیاه بود و هیچ چیز قابل تو جهی نداشت.

ولی ناگهان از درون ذهنش صدایی وحشتناک پیچید صدایی که به خوبی ان را می شناخت...


Only Raven

تصویر کوچک شده



.:.بالاتر از مرگ را هم تجربه خواهم کرد.:.


پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۵:۱۶ یکشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۴

رون ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۸ پنجشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۰:۱۳ شنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۸
از
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 730
آفلاین
ارتش دامبلدور



اضطرابی دوباره رون را فرا گرفت.باید چه می کرد؟همان جا می ایستاد و گمان می کرد که خواب است و صبر می کرد تا این کابوس به پایان برسد؟یا این که به دنبال ردی از دوستانش می رفت؟
چشمان رون از وحشت گشاد شده بود.بر خود می لرزید .تنها چیزی که د رمغزش در حال چرخش بود:
«بقیه کجان؟حالا باید چه کنم؟»
پاهای رون از زمین زیر پایش کنده شد و رون همچون باد در هاگوارتز می دوید.به تمام کلاس ها سری می زد تا ببیند ایا کسی انجا هست یا نه؟ با نگاه به هرکدام از کلاس های خالی اضطراب و ترس در قلبش بیشتر موج می زد.تک تک مکان های هاگوارتز را جوری گشته بود که مطمئن بود حتی مورچه ای کوچک هم در ان جا و جود ندارد و نتوانست کوچک ترین نشانی از بهترین دوستانش پیدا کند .گویی هاگوارتز خالی از هر موجود زنده ای بود وهاگوارتز به گونه ای بود که انگار قرن هاست که این محل متروکه شده است.
رون خسته از جستجویش بر روی پله های طبقه ی هفتم نشست و به مقابلش خیره شد و با صدای بلندگفت:
-اتفاقی افتاده؟
اما هیچکس نبود که پاسخ کوچکترین فرزند خانواده ی ویزلی را بدهد .و رون که تنها تر از همیشه بود کم کم چشمانش از اشکانش تر شد و با بارش باران این اشک ها نیز شدت گرفت.گویی رون و اسمان همدل بودند و هردو از تنهایی فریاد می زنند.


60 از 100!


ویرایش شده توسط رون ویزلی در تاریخ ۱۳۹۴/۲/۱۳ ۱۵:۲۲:۲۴
ویرایش شده توسط گودریک گریفیندور در تاریخ ۱۳۹۴/۴/۵ ۱۵:۳۶:۳۶


پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۳:۱۹ شنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۴

فیلیوس فلیت ویک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۹ یکشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۰:۰۵:۴۲ دوشنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۸
از پیش اربابم
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 317
آفلاین
ارتش دامبلدور


رون با خشم جلو میرفت که ناگهان یاد خوابی که دیده بود افتاد. به اطرافش نگاه کرد، همه چیز شبیه خوابش بود! سکوت بسیار آزار دهنده اطرافش او را دیوانه میکرد درست عین خوابش.

با خودش گفت:" رون پسر فکر کن فــــکر! این امکان نداره خب معلومه که اون یه خواب احمقانه بود که اونم مطمعنم از پر خوریه زیادم بود"

ولی با کمی فکر کردن به یاد اورد که شب از بس خوابش میومد که برای اولین بار شام هم نخورده بود! با یادآوری دوباره خوابش لرزش خفیفی کرد.رون واقعا ترسیده بود.

-خوب من میدونم این یه توهمه ولی اگه.... ولی اگه این عین خوابم باشه پس باید...پس بایـد الان زیر پام....

رون به سرعت چشم هاش رو بست و سرش را پایین اورد؛ با ترس یکی از چشم هایش را باز کرد و با دیدن آن صحنه از تـــــــــــه دلش جیغی زد.

-نه نه این امکان نداره،این خون واقعی نیست این....این اصلا خوب نیست. :worry:
حالا خودش نیز نمیدانست به کجا میرود و چیکار میکند فقط از سویی به سویه دیگر میرفت و زیر لب با خودش میگفت:" امکان نداره نه نباید بزارم اون اتفاق بیوفته."

یک لحظه ایستاد و سپس گفت:" پس الان من باید برم پیش هاگرید و همه چیزو بهش بگم، ولی ولی آخه هاگرید که الان، وای نه هاگرید و پروفسور دامبلدور که دیروز رفتن... وای من الان باید چیکار کنم؟! رون فکر کن فکر."


50 از 100!


ویرایش شده توسط گودریک گریفیندور در تاریخ ۱۳۹۴/۴/۵ ۱۵:۳۴:۵۴

Only Raven


پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۷:۰۵ جمعه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۴

رون ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۸ پنجشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۰:۱۳ شنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۸
از
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 730
آفلاین
سوژه ی جدید

ارتش دامبلدور




خورشید نورانی مثل قصه های تو کتاب ها از میان کوه ها بیرون امد تا همگان را از اغاز روز جدید با خبر سازد.پرتو هایش از پنجره ها به داخل خانه ها می جستیدند و با خود زندگی ای سرشار از نشاط به همراه می بردند.
رون بیلیوس ویزلی که در رختخواب خود به خواب فرو رفته بود یکباره از جا پرید و وحشت زده به اطراف نگاه کرد.
دستی به مو های سرخ رنگش کشید و چشمانش را بست و سعی کرد کابوسی را که دیده بود را فراموش کند.
عرق سردی بر پیشانی اش نشسته بود .بعد از گذشت دقایقی چشمانش را باز کرد و با دقت بیشتری به اطراف نگاه کرد .نور خورشید از پنجره ی خوابگاه به داخل می تابید و خوابگاه را روشن کرده بود. هیچ کس در خوابگاه نبود و تمامی تخت ها با نامرتبی به حال خود رها شده بودند.
رون با خود فکر کرد:«حتما زود تر بیدار شدن و رفتن که صبحانه بخورن اما چرا منو بیدار نکردن؟»
با بی تفاوتی شانه هایش را بالا انداخت و بلند گفت:
-مهم نیست.
اما در واقع خشمی درونش زبانه می کشید و از دست هری عصبانی بود که بیدارش نکرده بود . با عصبانیت بر روی تخت خود نشست و به تخت های خالی مقابلش خیره شد .احساس کرد گوش هایش قرمز می شوند از روی ناخوداگاه دستی بر گوش هایش کشید و سرش را به راست و چپ تکان داد تا عصبانیتش را فراموش کند .بعدا از مدتی از جای برخاست و از خوابگاه بیرون رفت. ارام از پله ها پایین امد هنوز از دست هری عصبانی بود اما سعی می کرد خودش را ارام کند.به سالن عمومی که رسید از تعجب یر جای خود ایستاد.تالار تهی از بچه های گریفیندور بود ...
ابرو های رون به نشانه ی تعجب بالا رفت و چشمانش درشت شد.با دقت بیشتری به اطراف نگاه کرد اما کوچکترین اثری از بچه های گریفیندور ندید...
بار دیگر با خود فکر کرد:
-حتما رفتن صبحانه ...
و بار دیگر عصبانیتش از هری شعله گرفت .دیوانه وار از تابلو بانو چاق گذشت و انقدر با عجله راه می رفت که نفهمید بانوی چاق هم در مکان همیشگی خود نیست و نه تنها بانوی چاق بلکه تمامی تابلو ها تهی از شخصیت های خود بودند و رون نمی دانست که کابوسی که دیده بود تبدیل به واقعیت می شد.


------
+دوستان عزیز امیدوارم تونسته باشم به خوبی شروع کنم
+ در ضمن هاگوارتز تهی از دانش اموز و دبیر و کلا هر موجود زنده ای که حرف می زند و راه میرود کلا انگار تابستونه


75 از 100
الف.دال




ویرایش شده توسط رون ویزلی در تاریخ ۱۳۹۴/۲/۱۱ ۱۷:۱۱:۵۰
ویرایش شده توسط گودریک گریفیندور در تاریخ ۱۳۹۴/۲/۱۱ ۲۲:۲۸:۰۶


پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۹:۴۵ یکشنبه ۱۲ مرداد ۱۳۹۳

باری ادوارد رایان


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۴۴ سه شنبه ۲۲ بهمن ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۲۱:۵۵ شنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۳
از چی بگم؟
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 274
آفلاین
این حرف همه را به تفکر وا داشت و سکوتی تفکرآمیز به وجود آورد که تا هنگامی که مورفین با یک آکسیو حساب شده توانست منقلش را ظاهر کند و مشغول درشت کردن چیژ شود ادامه داشت.
ناگهان جیمز سکوت را ترکاند و گفت:
-دستت طلا آقای همساده.فهمیدم باس چیکار کنیم! :hungry1:
و وقتی دید ملت ده هزار نفری پشت مانیتور با چهره ی اینجوری: و یا حتی بعضی اینجوری: و بعضیا اصن اینجوری: :yclown: یا اینجوری: و درنهایت اینجوری: به او زل زده اند گلویش را صاف کرد و گفت:
-در رو میترکونیم!
مورفین گفت:
-نه حاجی نمیشه.
-آره نمیشه.
-تو هم با این فکرات.
-راس میگن بچه پاتر آدم نمیشه.
و این موقع بود که جیمز خودش را روی گوینده پرتاب کرد و عربده کشید:
-اوهووووی!
و درحالیکه با یویو جدیدش به سروصورت گوینده میکوباند همچنان جیغ و ویغ میکرد که سانی لران لرزان گفت:
-کاکاگاداش غلرژق!
کلاوس گوشش را با احتیاط به دهان سانی برد و با صدای خرخر مانندی گفت:
-میگه این یارو دانگیه!
-چی چیه؟
-مانداناست دیه!

ملت: و پس از مدتی: و درآخر:


خوب زندگی کن. بزرگ شو و... کچل شو! بعد از من بمیر و اگه تونستی با لبخند بمیر. توی کارات دودل نباش. ناراحتی چیز باحالی برای به دوش کشیدنه ولی تو هنوز خیلی جوونی!


کوروساکی ایشین- بلیچ

تصویر کوچک شده




پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۳:۴۲ شنبه ۱۱ مرداد ۱۳۹۳

گيديون پريوت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۳ پنجشنبه ۱۴ آذر ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۰:۵۴:۲۱ دوشنبه ۱ مهر ۱۳۹۸
از ش دور بمون
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 533
آفلاین
- پس این دانگ کو؟

جیمز در حالی که جیغ میزد این را گفت. این حرف بقیه را به تفکر وا داشت که در این باره فکر کنند. سانی بودلر با " گو گو اده گو " سکوت را شکست.

- این چی میگه داوش؟

- گو گو اده گو.

کلاوس نزدیک سانی شد و با برگه و قلم پری حرف های سانی را ترجمه می کرد. در حالی که با حرفی های " اوم " و" آهان " به حرف های نا مفهوم خواهر کوچکش جواب میداد، بالاخره بعد از چند دقیقه به طرف جمع برگشت و گفت:
- میگه شاید تو اتاق ضروریات باشه.

- راست میگه بابام گفت که کسی که تو اتاق ضروریات باشه رو نقشه نمیاد.

- خب پش پیش به شوی منقل.

همه با قیافه ی به مورفین نگاه می کردند. ویولت در حالی که با به دوستانش نگاه می کرد، گفت:
- پس بریم به سمت اتاق ضروریات.

روبه روی اتاق ضروریات.

- خب؟

دافنه درحالی که به سمت اتاق ضروریات قل می خورد این را گفت. جیمز به نقشه ی غارتگر نگاه می کرد تا اگر ماندانگاس از اتاق خارج شد متوجه شود. کلاوس با قیافه ای متفکر گفت:

- چطوری پیداش کنیم؟ تا وقتی تو اتاق باشه که نمیتونیم کاری کنیم.


ارزشی نیمه اصیل!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۸:۱۱ جمعه ۲۷ تیر ۱۳۹۳

اسلیترین، مرگخواران

مورفین    گانت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۷ شنبه ۶ بهمن ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۰:۳۳ شنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۶
از ت متنفرم غریبه نزدیک!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 810
آفلاین
ویولت نشسته بود و فکر می کرد و هر از چندگاهی هم اینجوری: نه... اینجوری: ... نه... اینجوری:... این: ... این؟: ... ای بابا! هشصدتا شکلک زبون آویزون ریخته اینجا جز اونی که میخوام! اصن این!: این!: خوب شد؟! یه محفلی کم تر! عه!... ها! پیدا شد! بله... هر از چندگاهی هم اینجوری: تیک می زد و بالاخره بعد از یک ساعت به نتایجی رسید: هوی! جیغول! نخشه ی آقاتو اخ کن بینم!

جیمز: چشده؟!
- میئم اون نخشه ی غارتگر آقا-آقابزرگتو اخ کن بیاد!
- چ... چشده؟!
ویولت آهی کشید و غرولند کرد: هی جینی... هی جینی... سانی کول حرف های خواهرش را اینجور ترجمه کرد: دگو گاک گک!
جیمز:
نهایتا کلاوس هم حرف های سانی را به این شکل ترجمه کرد که: میگه نقشه ی غارتگرو بده بیاد.

بالاخره دوزاری جیمز و بقیه ی ملت افتاد و نقشه ی غارتگر را پهن کردند کف زمین و دورش جمع شدند تا ببینند در هاگوارتز چه خبر است. همه چیز عادی بود:

عبارت "میرتل گریان" در دستشویی طبقه ی دوم دایره وار می چرخید و عبارت "پیوز" هم با فاصله ای کم تعقیبش می کرد.

عبارت "آلبوس پرسیوال ولفریک برایان دامبلدور" کنار دریاچه ثابت مانده بود ولی بعد از اینکه عبارت "ماهی مرکب" وسط دریاچه ظاهر شد و خودش را به او رساند، غیب شد.

عبارت "سوروس اسنیپ" داشت توی دخمه ها خیلی آرام حرکت می کرد و وقتی عبارات "فرد ویزلی" و "جرج ویزلی" لحظه ای پشت سرش متوقف شده و بعد با سرعت از او دور شدند، از هم پاشید و باقیمانده ی عباراتش به اعماق دخمه ها پرتاب شد.

عبارات "لرد ولدمورت"،"نجینی" و"وینسنت کراب" در حفره اسرار کنار "باسیلیسک" ایستاده بودند و لحظاتی بعد "باسیلیسک" به "وینسنت کراب" نزدیک شد و او را ناپدید کرد.

باقی عبارات هم برای خودشان می چرخیدند و غیب و ظاهر می شدند ولی هیچ خبری از عبارت "ماندانگاس فلچر" نبود که نبود.


ویرایش شده توسط مورفین گانت در تاریخ ۱۳۹۳/۴/۲۷ ۱۸:۱۹:۵۴


هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!


پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۹:۰۵ چهارشنبه ۱۸ تیر ۱۳۹۳

دابی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۵۴ پنجشنبه ۲۷ تیر ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۰:۰۹ چهارشنبه ۱۳ آذر ۱۳۹۸
از دوستان جانی مشکل توان بریدن!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 150
آفلاین
سوژه جدید

- جیک جیک جیک!
هوا گرم و مطبوع بود. در محوطه ی سرسبز و پر از گل هاگوارتز صدای جیک جیک مرغ عشق و گنجشک ها، ندای پستی سراسر رماننتیک و عاطفی می داد.
- جیک جیک جیک! ( این نزدیک ترین شکلک موجود به پرنده بود. ببخشید دیگه)
- جیک جیک جیییییییییییییییییییغ!
هر از گاهی برخی از پرندگان خوراک موجودات جنگل ممنوعه می شدند که زیر سایه ی درختان لش کرده بودند و آفتاب می گرفتند! ماهی مرکب دریاچه هم روی سطح دریاچه شنا می کرد و خودش را می چرخاند تا بیشتر برنزه شود. اما اوضاع متشنج داخل قلعه با بیرون آن کاملا تفاوت داشت.
- حتی بشقاب ها و جام های طلا رو هم دزدیدن!
- وقتی به کش تمبون من رحم نکردن تو توقع داری بشقاب های طلا سرجاشون باشه! مدرسه نیس که! دزد بازاره!
- حتی بشقاب ها و جام های طلا رو هم دزدیدن!
- باشه گفتی یه بار!
جیمز، تدی، دافنه، ایوان، آیلین، مورفین، ویولت و خانواده و خلاصه کلی آدم دیگر از گروه های مختلف که ترم تابستانی برداشته و عموما مشروط شده بودند دور میزهای طویل سرسرا نشسته و درحالی که در ظروف یک بار مصرف آلومینیومی و کاغذی(با قابلیت جذب در طبیعت) غذا می خوردند، سخت مشغول بحث کردن بودند.
تدی زیرلب رو به جمعیت گفت:
- من از یکی از تابلو ها شنیدم که می گفت همه ی زره ها و کلاه خود ها رو بردن که ذوبش کنن و بفروشن! جالبه که همه ی این دزدی ها هم نصفه شبا انجام میشه.
لینی که مثل همیشه خوشبین بود گفت:
- شاید اینا دزدی نباشه... شاید اصن کار اون نباشه...
جیمز عصبانی شد و وسط حرفش پرید:
- تو چه قدر ساده ای! زمان دامبلدور و پرسی و استرجس ما از این مشکلات نداشتیم! حتی پارسال هم با وجود این که سالازار بود اوضاع به این قاراشمیشی نبود! فقط کلاسا تشکیل نمی شد! من که می گم کاره خودشه!
صدای مورفین از آن طرف میز آمد:
- کار کی؟
جیمز بی توجه به او، نگاهی به دور برش انداخت و با صدایی آرام گفت:
- خودش دیگه! مگه امضاشو ندیدین؟! دست کجی که تو دست راست هست توی دست چپ نیست...
ملت:
- ام! یا یه چیزی تو همین مایه ها! مردک دزد اومده مدیر شده! کم مونده بیاد بگه با عرض تاسف ماهی مرکب رو هم یه عده دزدیدن! همه چیز رو هم بلده انکار کنه و بندازه گردن بقیه.
آیلین نگاه سردی به جیمز انداخت و گفت:
- اگه اینه که چوب حراج می زنه به قلعه!
ویولت در یک حرکت انتحاری مشتش را روی میز کوبید و خیلی تاثیرگذار گفت:
- ما نباید بذاریم اون دزد به کارش ادامه بده! کلاوس! اون روبانو بده من!
سپس با روبان معروف و خفنش وهایش را جمع کرد و با لحنی شاخ گفت:
- ماندانگاس فلچر! دستت رو رو می کنیم!



پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۱:۲۴ جمعه ۳۰ خرداد ۱۳۹۳

آليس لانگ باتم


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۷ چهارشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۲۰:۵۲ چهارشنبه ۲ مهر ۱۳۹۳
از پسش برمیام!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 266
آفلاین
از آن طرف هرمیون درحالی که آه و ناله مردمِ در موهایش به گوش فلک می‌رسید، بُدیه بُدیه به هری رسید و نعره ای زد که ولدمورت در پس کله ی هری یک لحظه کنترلش را از دست داد و تصویر تلویزیون عوض شد. هری که دید اوضاع خیط است و هیچ کس در جهت حمایت نیست و قاراشمیشی است اصلا، سعی کرد از در دیگر وارد شود اما متاسفانه در دیگر بسته بود و هری به در بسته خورد و سال ها پشت در بسته گریه کرد و ندید که در بغلیش باز است. هری فرار را بر قرار ترجیح داد و حالا هری بُدیه، هرمیون بُدیه!

بالاخره بعد از یک عمر دوندگی، هرمیون نعره زد:
- با تو کاری ندشت، ویکتور خواست، ویکتور شبیه غول بود.

و در همین لحظه ویکتور کرام سوار بر جاروی سفید، از داخل ابرهای صورتی که به شکل قلب پراکنده بودند، بیرون آمد و هرمیون را بر پشت جارویش نشاند و سعی در بردن عروس به خانه کرد که جارو زیر وزن هرمیون شکست و ویکتور زیر هرمیون دفن شد و به آرامش رسید.

هری دو دستش را بر روی سرش گذاشت چون ولدمورت هرآن کنترلش را از دست می‌داد و شبکه ها به هم می‌ریخت. هرمیون بعد از این که فهمید چه اتفاقی افتاده، با کمک گرفتن از درختان سرپا ایستاد که در این حادثه نصف جنگل به فراموشی سپرده شد.

و هری هم چنان می‌دوید و ولدمورت سعی در نگه داشتن کنترلش داشت!



تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.