به سقف خوابگاه خیره مانده بود. سقفی به رنگ آبی تیره که تصوّری از آسمان را در ذهن تداعی می کرد. آسمانی که در آن نه ستاره ای بود و نه ماهی.
شاید تنها چیزی که سکوت را می شکست، صدای ضعیف خر و پف هم تالاری هایش بود. چشمانش خمار بودند و خستگی در تمام وجودش بی داد می کرد، با این حال خوابیدن همچنان دشوار بود...
در حقیقت خوابیدن برای هر کسی که قصد داشت با یک کلاه بلند لبه دار به خواب رود دشوار بود. لبه های سفت و درد گردن، شاید می توانستند مانع از به خواب رفتن لادیسلاو شوند، اما نمی توانستند عزم راسخ وی را در ثبت این افتخار به نام خودش متزلزل کنند. او اولین زاموژسلی ای خواهد بود که با کلاه به خواب می رفت. اما.. در حقیقت کار دشواری می نمود، لکن ...شاید چیزی وجود داشت که می توانست به او در به خواب رفتن کمک کند. مثلا، اندکی قدم زدن شبانه.
بلند شد و روی لبه تخت نشست، نه خواب بود و نه بیدار. کلماتی ناشناخته به ذهنش هجوم می آوردند و بی هیچ مقاومتی بر زبانش جاری می شدند:
- و در این تاریکی، چه کسی بیدار است؟
آن که بر کوی بلند، بکشد خمیازه؟
من نمی دانم، این صدای چه کسی است،
که کُند هی خر و پف...
لادیسلاو از روی تخت بلند شد و در حالی که قدم هایی نامطمئن بر می داشت به سمت در خروجی خوابگاه رفت. چشم هایش گاه و بی گاه بسته می شدند و او نیز با دلیلی که حتی برای خودش هم نا معلوم بود، دوباره آن ها را باز می کرد. تلو تلو خوران به درب خوابگاه رساند. دستش را روی دستگیره گذاشت و آن را چرخاند.
- از کجا می دانی،
چه کسی بیدار است؟
خسته ام من امّا، از همه خستگیان.
در به کناری رفت و لادیسلاو مسیرش را به سوی ناکجا ادامه داد. پله ها مسیرشان را عوض می کردند و او بی توجه آن ها را طی می کرد و به پایین می رفت. در طول مسیر نگاهش به حشره کوچک و تیره ای افتاد، که از دیدن او وحشت کرده و سراسیمه به این سوی و آن سوی می رفت.
- تو چرا می ترسی؟ من چرا می ترسم؟
ما چرا بیداریم؟
از چه روی این ملت، همگی خسپیدند؟
و چرا چهره تو، بر بلندای افق می رقصد؟
زشتیات بی همتاست، و صدایت نکره.
دور شو ای یار قدیم... یاد تو خواهد ماند، تا ابد در دل من.
لادیسلاو این را گفت و در حالی که قصد داشت از کنار حشره رد شود، موجود بی چاره را له کرد. دستش را به دیوار تکیه داد و سرش را به اطراف گرداند تا ببیند که در کجای قلعه است. خیلی زودتر از آن چه که فکرش را می کرد به در بزرگ رسیده بود.
- بی دریغ از بر آن گوی بزرگ.
می تراود مهتاب...
رویش زرد، خسته است او شاید.
و چرا در قفس کوچک من،
ابر و باد و مه خورشیدی نیست؟
من چرا بیدارم؟
در انتها لادیسلاو خمیازه ای کشید و به مسیرش ادامه داد. در تاریکی شب، روی چمن ها حرکت می کرد و با وجود دمپاییهایی که به پا داشت، می توانست رطوبت دل انگیزشان را احساس کند که در عین سادگی زنده بودنشان را فریاد می زد و در این بین به صدای قار و قور شکمش گوش فرا دهد:
- گاو بودن خوب است،
گاو بودم ای کاش.
و سر خویش در این سبزی پر روح فرو می بردم،
لقمه ای شاید... تا که خاموش شود،
معده نالانم.
من چرا بیدارم؟
تجسم جویدن چمن های سبزی که طعم سوسیس و یا مربای بادم زمینی می دادند، آب دهانش را جاری کرد و دوباره به یادش آورد که گرسنه است. با چشمانی که گاه بسته و گاه باز بودند، به راهش ادامه داد. خیلی زود خودش را در حالی یافت که یکی از ستون ها را در آغوش کشیده و در حال فرو رفتن در دنیای دیگری است. صدای گربه ایی او را به این جهان بازگردانده بود. گربه ای خاکستری و راه راه. لادیسلاو چشمانش را باز کرد و نگاهی به اطراف انداخت. سپس نشست و به ستون تکیه داد. چشمان سبز رنگ گربه اسرار زیادی را در خود نهفته بودند، لکن، تنها رازی که لادیسلاو به دنبال جوابش بود...
- من چرا بیدارم؟
و پیش از این که جوابش را بیابد، چشمانش بسته شد.
و کلاهش افتاد...
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج








