جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

4 کاربر(ها) آنلاین هستند (3 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
4
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  43 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  159 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  169 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  278 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  192 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: گورستان ریدل ها
ارسال شده در: دوشنبه 7 دی 1394 00:25
نمایش جزئیات
آفلاین
پزشک همچنان درباره تار صوتی خویش و ارتباط ان با بوی سرکه می اندیشید که ناگهان چیزی اورا از جا پراند.جسم کوچک گلوله مانندی مانند برق از جلوی چشمانش گذشت.
و سپس به لوستر برخورد کرد و در اخر هنگامی دکتر متوجه شدجسم مورد نظر یک(تیله)است که لیوان قهوه اش با صدای تقی بر اثر اصابت جسم شکست و کاملا خرد شد.
ـ کی همچین کا...
ـ سلام دکی!گمون کنم یکی ازتیله های اینجانب کمونه کرد به اتاق شما.
ـ کی شمارو اینجا راه داده؟
ـ مگه خودتون نگفتین نفر بعدی؟
ـ نه
ـ به من چه؟میخواستی بگی!
ایلین پرنس در حالی که مانند همیشه ردایش در پشتش در اهتزاز بود،تیله هایش را در دستش بالا و پایین انداخت و با ریلکسی تمام کروشیویی به طور ناگهانی و پنهانی نصیب دکتر مشنگ کرد که او علاوه بر انکه از صندلی چرخانش کف زمین پخش شد،نفهمید از کجا خورده است.
و در اینجا بود که لرد سیاه به ایلین افتخار نموده، بروسلی در قبر هلیکوپتری زده،سازمان مافیا کف زده و سقرات سر به بیابان نهاد.همینطور نیز کل جامعه مشنگی بدین موضوع پی بردند که وقتی ایلین پرنس می اید در اتاقی،باید از صندلی خود برخواسته و بگذارند ایشان تجلس کنند.
دکتر مشنگ که هنوز گیج بود با گیجی از جای خود برخواست و چشمش به همان بانوی جوان تیله به دستی افتاد که برروی صندلی چرخانش نشسته،پایش را روی آن یکی پایش انداخته و مدیر وار و به اهستگی صندلی را به چپ و راست میچرخاند.
ـ چی شد یه دفعه؟
ـ هیچی عزیزم،شک عصبی بهت دست داد.یه چند تا حرکت تیله ای انجام بدم رو مخت درست میشی.
ـ میشه لطفا از صندلی من بلند شید؟
ـ البته که نه!ولی من انتظار داشتم جنتلمن تر از این حرفا باشی دکتر!
دکتر در حالی که با نگاه نا مفهومی مملو از ترس ایلین را ور انداز میکرد،دست در جیب خود برد و دفترچه ای را از ان بیرون کشید.و هنگامی که نوک خودکارش با صدای (تیک)باز شد،پرسید:
اسم شما؟
ـ ایلین پرنس هستم.
ـ بله بله...آیلین پرنس.
ایلین دست از به چپ و راست چرخیدن برروی صندلی برداشت.پایش را از روی ان یکی پایش با حالت اعتراض امیزی برداشت و در حالی که نگاه مار گونه و تحقیر کننده خود را نثار پزشک مشنگ میکرد پوزخندی زد و گفت:
ـ تازه میتونم متوجه بشم چرا به شما ها میگن مشنگ!
دکتر با حالت تعجب گفت:
جانم؟
ـ اسم من ایلیِنه!ای لی ین!
ـ با یای مکسور؟
ـ
ایلین پس از پوکر فیسی کوتاه حالت متفکری به خود گرفت و زیر لب گفت:
هووممم...به نظر میاد اگه از تار صوتی این یکی برای معجون اشتراکی من و سلستینا استفاده کنیم چیزی حیف و میل نشه از جامعه مشنگی!
ایلین در اندیشه های مرگخوارانه خود بسر میبرد و متوجه نبود که دکتر با چشمانی وق زده به او زل زده است و یک پلکش به خاطر شک زدگی میجنبد.
ـ اهم اهم...خب دکی جان؟میگفتی؟
دکتر چشمانش را از او برداشت و قلمش را دوباره در دست گرفت.
ـ علایق؟
ـ تیله
ـ جانم؟
ـ فیلد دیجریس
ـ ولی الان گفتی تیله!
ـ بعید میدونستم به سمعک هم احتیاج داشته باشی دکتر.من گفتم فیلد دیجریس.
ـ فیلد دیجریس؟
ـ نخیر تیله!
ـ ولی شما همین الان گفتین علایقتون فیلد دیجریسه که البته من نمیدونم اصن چی هست!
ـ نباید هم بدونی تیله چیه!
ـ هان؟
ـ نکنه از من میخوای طلسم به این مهمی رو برات توضیح بدم؟
ـ ولی تیله...
ـ احمق!تو فرق تیله رو با طلسم نمیدونی؟
ـ شما مطمئنید که...؟
ـ بله!تیله.
ـ ممنون...حالا شما چرا به تیله علاقه دارید؟
ـ به تو چه که من چرا به معجون علاقه دارم؟
ـ معجون؟
ـ بله...طلسم مقوله طولانی ایه و به شما ربطی نداره.
ـ خب درباره تیله توضیح بدید!
ـ من گفتم طلسم.
ـ ولی گفتی تیله!
ـ نخیر!مثل اینکه شما فرق معجون رو با طلسم نمیدونید که میپرسین فرق تیله با معجون و طلسم و فرق این سه با هم چیه!نباید هم بدونی!
ـ
ـ
پزشک با پوکر فیسی ده برابر و مانند انکه گلویش گرفته باشد گفت:
شما...مرخصید...
ـ نخیر!من عمرا بذارم بدون اینکه فرق تیله و پیله و طلسم و امپاسم و زاپاس و گرین گراس و معجون و با جون و بی جون و نن جون و فنجون رو بدونی از اینجا برم!
ـ
ـ هوممم...نقشمو مثل اینکه خوب بازی کردم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
eileen prince


آسایش دوگیتی،تفسیر این دو حرف است: بادوستان مروت،با دشمنان مدارا.


باسیلیسک سواران:باسیلیسک ها می ایند!


And if we should die tonight
Then we should all die together
Raise a glass of wine
... for the last time

Now I see fire
Inside the mountain
I see fire
Burning the trees
And I see fire
Hollowing souls
I see fire
Blood in the breeze
...And I hope that you remember me

پاسخ به: گورستان ریدل ها
ارسال شده در: پنجشنبه 3 دی 1394 03:17
نمایش جزئیات
آفلاین
دقایقی از خارج شدن آریانا دامبلدور می گذشت،دکتر غرق افکارش در رابطه با بیماران قبلی بود،آن بیماران عجیب ترین بیماران تیمارستان بودند.

ناگهان صدای جیغ بلندی در تیمارستان پیچید و دکتر را از جریان افکارش به بیرون راند،این جیغ ها در تیمارستان عادی بود،حداقل از نظر او که اینگونه بود...
-نفر بعد...خانم پرستار نشنیدین؟گفتم نفر بعد!

دکتر که عصبی شده بود از اتاق بیرون رفت و بلاخره کمی آن طرف تر از اتاق پرستار که گلوی خود را باند پیچی کرده بود یافت او سعی داشت چیزی بگوید اما...
-قاااار قاااار قوووور قور قیر؟
-خانم پرستار حالتون خوبه؟
-قار قور قِر قار قور قیر!
-همینو کم داشتیم اینم مثل ۱۰۰تای قبلی دیونه شد!

دکتر پس از پیدا کردن پرستار دیگری برای آوردن بیماران، به اتاق خود بازگشت،البته او هرگز متوجه نشد که آن روز تنها یک پرستار صدای کلاغ مایل به قورباغه در نمی آورد بلکه همزمان ۵ پرستار دیگر نیز صداهای اردک ، فیل ، گوسفند،شتر و گونه ناشناخته ای از حیوانات را از خود در می آوردند،این اتفاقات تیمارستان را تبدیل به باغ وحش شگفت انگیزی کرده بود.

دکتر در مطبش را بست و ناگهان متوجه صدای ملچ و ملوچ فردی شد،به سمت او رفت و دختر جوانی با موهای سیاه در حال خوردن چیزی دید.
-ببخشید خانم...پرستار شمارو اینجا فرستاده؟

دختر با دستمالی دور لب هایش را پاک کرد و با آرامش عجیبی در صدایش پاسخ داد.
-همون پرستاره که تارهای لذیذی داشت...بله گمونم قبل از اینکه صدای کلاغ بده گفت بیام اینجا.

دکتر به دختر جوان چشم دوخت صدای زیبایی داشت اما منظورش از تار لذیذ چه بود؟

سعی کرد خونسردی خود را حفظ کند،به سمت میز خود رفت و بر صندلی اش نشست اما کمی بعد یکی از عجیب ترین وقایع آن روز را دید،درگوشه میز که دختر کنار آن نشسته بود تار باریکی به همراه مقدار زیادی خون که به زمین می چکید دیده می شد.
پلکهایش را باز و بسته کرد، قطعا چنین چیزی امکان نداشت شاید بخاطر فشار کاری آن روز توهم زده بود.

به پرونده های بیماران که به ردیف چیده شده بود نگاهی کرد و سپس پرونده ای که روی همه قرار داشت را باز کرد.
-سلستینا واربک درسته؟اینجا نوشته که شما فکر میکنید خوانند محبوب و پرطرفداری هستید و...
-من فکر نمیکنم بلکه مطمئنم!

دکتر از جسارت صدای سلستینا کمی به خود لرزید و ادامه داد:
-قبل ورودتون به اینجا یک میکروفون از شما گرفته شده...متاستفم شما بالاترین درجه توهم و خود بزرگ بینی رو دارید... با چندتا قرصه...
-مطمئن بودم که متوجه نشید اون میکروفون در واقع چیه همون طور که متوجه صداهای اطرافتون نمیشید...هیچ میدونی تار صوتی تو چه بویی میده؟
-مگه تارصوتی هم بو میده!؟
-تارصوتی تو بوی سرکه میده.

دکتر کاملا مطمئن بود که واربک نیز این قبلی هاست و شاید کمی بدتر،به عبارتی دیگر او بسیار تهدید آمیز به نظر می رسید.درهمان چند ثانیه تفکر دکتر، دختر به نزدیکی او رسیده بود،دکتر بسیار وحشت زده به او چشم دوخته بود و سعی میکرد در حالی که روی صندلی چوبی نشسته است از او دور شود.

سلستینا واربک ادامه داد:
-اما من از بوی سرکه متنفرم...شانس آوردی.

سپس در حالی که نیش خندی بر لب داشت به سمت در اتاق رفت و با صدایی که دوباره بسیار گوش نواز بود، گفت:
-شما دکترا شدیدا نیاز به کلاس خطاطی دارید.

سپس در بر روی پاشنه چرخید و سلستینا واربک از اتاق خارج شد.

لحظه ای بعد منظور واربک از جمله اش:(همون طور که متوجه صداهای اطرافتون نمیشید.)کاملا آشکار شد.
زیرا صندلی چوبی که دکتر تمام وقت روی آن نشسته بود در تمام این مدت پوسیده بود و سرانجام به هزاران تکه تقسیم شد و دکتر را نقش بر زمین کرد.
البته این اتفاق دربرابر فاجعه ای که قرار بود برایش اتفاق بیفتد هیچ بود و تنها دلیل جلوگیری آن چیزی نبود جز،" بوی سرکه"

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: گورستان ریدل ها
ارسال شده در: دوشنبه 30 آذر 1394 01:55
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه :

هکتور با استفاده از معجونی اجساد گورستان ریدل ها رو زنده کرده. اجساد فرار کردن و در یک تیمارستان پنهان شدن.
مرگخوارا برای برگردوندن زامبی ها به تیمارستان رفتن و به بهانه دیوانه بودن، وارد تیمارستان می شن. دکترا تصمیم به معالجه شون می گیرن. برای همین یکی یکی معاینه شون می کنن.
ورونیکا – وینکی – اسنیپ – آرسینوس جیگر – ریگولوس بلک – و روونا معاینه شدن.

________________

-نفر بعد!
-اکسپلیارموس!

-بله؟
-اکسپلیارموس!

دکتر عینکش را به چشم زد و با عجله سرگرم ورق زدن پرونده شد.
-ببخشید...نمی دونستم بیمار خارجی هم داریم. این چه زبونیه؟ چه زبونیه؟ اکسپلی؟ می تونه اسپانیایی باشه...

آریانا که خوشبختانه چوب دستی نداشت که با اکسپلیارموسش چشم دکتر را در بیاورد، انگشتش را بالا گرفت.
-اجازه هست بشینم؟ خسته شدم.

دکتر دست از ورق زدن پرونده برداشت و به بیمار جدید خیره شد.
-شما که زبون ما رو بلدین...آریانا دبلدور؟ درسته؟

آریانا که برخلاف مراجعان قبلی، بجز موهای شدیدا نامرتبش، ظاهر ساده و آرامی داشت جواب داد: دامبلدور! و بله...درسته. من آماده هستم که به سوالات شما جواب بدم.

-خب...چه خوب. پس شروع می کنم. شما چیکاره هستین؟
-جواب می دم! فشفشه!
-نه...مثل این که اشتباه شد. شغلتون چیه؟ چه توانایی هایی دارین؟
-جواب می دم. فشفشگی!
-بذارین یه جور دیگه مطرح کنم. روزاتونو چطوری می گذرونین. چه کارایی انجام می دین؟
-جواب می دم! کارای فشفشه وارانه!
-ازدواج کردین؟
-جواب می دم! هنوز فشفشه مناسبی پیدا نکردم.

دکتر متوجه اشتباهش شد...این یکی هم مثل قبلی ها بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: گورستان ریدل ها
ارسال شده در: یکشنبه 19 مهر 1394 16:02
نمایش جزئیات
آفلاین
دکتر همچنان فریادِ " امکان ندارههه" سر می داد که متوجه بوقِ آزاد تلفن شد.
نگاهی به دست هایش انداخت و گوشی را پایین آورد.
- ولی امکان نداره

- ببخشید آقای دکتر، بگم مریض بعدی بیاد؟

دکتر نگاه مرددی به پرستارِ تازه وارد انداخت و تایید کرد.

چند لحظه بعد، پرستار همراه با دختری آبی پوش وارد اتاق شد. سر تا پای دختر- به جز پوستش البته- آبی بود و نگاهی مغرورانه داشت.
تجربه نشان داده بود که ظاهر این موجودات ناشناخته قابل اطمینان نیست.
صدایش را صاف کرد.
- خب.. سلام خانوم!
- سلام!

دکتر خودکار را از روی میز انداخت و شروع به نوشتن کرد.
- عذر می خوام.. اسم شریفتون؟
-..
- اسم شریفتون؟

دکتر با تعجب سرش را بالا آورد. دختر چینی به دماغش انداخت و به خودکار مشکی رنگ دکتر اشاره کرد:
- با.. این خودکار؟

دکتر ابروهایش را بالا انداخت:
- با خودکار دیگه ای؟

-زود اعتراف کن که داری به نفع چه گروهی خیانت میکنی!
-بله؟
-از اونجایی که اسلیترین همواره گروه سیاهی بوده، پس می تونیم نتیجه بگیریم این نماد اسلیترینه.
دخترک نگاهِ وحشتناکی به دکتر انداخت.
- و تو یه خائنی میدونی من سر خائنین چه بلایی میارم؟

دکتر که حالش داشت از فرمت به هم می خورد، کمی صندلی را به عقب هل داد.
در برخورد با "این موجودات عجیب و غریب" باید جانبِ احتیاط را رعایت کرد. تجربه اش این را می گفت.
- اممم.. می کشیشون؟

با اینکه فرمتِ باعثِ پنهان شدنِ چشمان بانوی آبی می شد، اما شما از نویسنده قبول کنید که برقِ شیطنت آمیزی در چشمانش درخشید.

بانو، در حالی که دستانش را تکان می داد، با صدایی پر طنین شروع به اجرای دکلمه کرد:
- میدونی چند مدته که تمام خونِ بدنِ یکیو نخوردم؟
در حدی که بدنش مچاله بشه و پوستش از دونه های برف هم سفید تر؟
اونقدر سفید که وقتی به تیکه های میلیمتری تقسیمش کردم با برف تشخیص داده نشه
الوداع زندگیِ بدرنگش
و تو فرصت داری که با زندگیِ بد رنگِ خویشتن خداحافظی کنی.
الوداع..
الوداع..
چقدر لذت بخشه
و من یه خون آشامم..
کشتن مشنگ هـ...

بانوی آبی پوش دستانش را به سرعت پایین انداخت و با تعجبی که تنها در صدایش نمایان بود، پرسید:
- صبر کن ببینم.. تو مشنگی؟

دکتر آنقدر مشغول خالی کردنِ محتویات بینی ـَش داخلِ دستمالِ صورتی رنگ بود که توانایی جوابگویی نداشت.
- چقدر.. هق.. قشنگ.. هق.. بود.. هق..

- پرسیدم تو مشنگی؟ ینی نمی دونی ریونکلا چیه؟ ینی نمیتونی خیانت به ریونکلا ینی چی؟ ینی نمی دونی هاگوارتز چیه، نه؟

دکتر که از خالی کردن محتویات بینی و چشمانش در داخل دستمال صورتی رنگ فارغ شده بود، رو به دخترک کرد:
- مشنگ خودتی خانم محترم مودب باش

اشک در چشمانِ بانوی آبی رنگ حلقه زده بود- متاسفانه به علتِ وجودِ فرمتِ چشمان بانو قابل مشاهده نیست-
- ینی واقعا نمیدونی هوش و ذکاوت ریونکلایی چیه؟

دکتر به آرامی فاصله اش را با دخترکِ آبی پوش بیشتر کرد. خطرناک تر از بقیه بیماران می نمود.
- نه خانوم.. پس شما گفتید که یه خون آشامید، نه؟

- یه خون آشام ِ باهوشِ ریونی، البته!

پزشک لبخند ملیحی زد. تشخیص بیماری این دختر آسان تر از بقیه بود.
- توهم شدیده!
-بله؟
- هیچی.. فقط گفتید ریونی.. معنی ریونی رو توضیح میدید؟
- اجازه بدید به صورتِ عملی توضیح بدم!
- بله؟
- از مبانی شروع می کنیم!

سخت مشغول نوشتن بود.
صرفا برای قطع نکردنِ مکالمه بود که با بی حواسی زمزمه کرد:
- مبانیِ چی؟ مبانی چیه؟

- اینه!


دکتر، سرش را از برگه مشاهدات بالا آورد.
چند ثانیه بعد، صدای نعره اش بیمارستان را لرزاند..
اتاق، به کلی آبی شده بود!

- این اولین اصلِ ریونی بودنه!
روونا این را گفت و از در خارج شد. این بار پرستارانی را که با فرمت به او زل زده بودند خطاب قرار داد:
- این دکترتونه؟ حتی اونقدر ذکاوت نداشت که بدونه مبانی ینی چی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط روونا ریونکلاو در 1394/7/19 18:58:28
ویرایش شده توسط روونا ریونکلاو در 1394/7/19 18:59:20
ویرایش شده توسط روونا ریونکلاو در 1394/7/19 19:02:17
ویرایش شده توسط روونا ریونکلاو در 1394/7/19 19:09:54

هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است!
Only Raven



I only wanted to have fun
learning to fly, learning to run :)


تصویر تغییر اندازه داده شده

{ بعد از هزاران سال.. حالا جاش روی سر صاحب اصلیش امنه.. }
پاسخ به: گورستان ریدل ها
ارسال شده در: جمعه 17 مهر 1394 21:28
نمایش جزئیات
آفلاین
همینکه دکتر اقدام کرد سرش را روی میز بگذارد، درست لحظه ای پیش از تماس سرش با میز ناگهان صدای عجیبی را از درون گاو صندوقش احساس کرد. نفس عمیقی کشید... دنباله به هم پیوسته ای از اتفاقات ناجور کم کم داشت او را می ترساند... این گاوصندوق ده ها سال بود که باز نشده بود.

آهسته به سمت گاوصندوق رفت... و در کمال وحشت متوجه شد که درش از درون باز شده است. نفس عمیقی کشید، و با پاشنه پا در را باز کرد.

صحنه ای که درون گاوصندوق می دید قابل باور نبود... یک آدم از درون گاوصندوق به او می نگریست! چشمانش را محکم بست، و دهانش را باز کرد تا از ته دل فریاد بکشد...

_اوه دکتر... پس شما اینجایین!

دکتر بسرعت دهانش را بست و به پسرک خیره شد. بنظر میرسید که روح یا جن یا هر چیزی نیست... فقط توانست آهسته زمزمه کند:
_تو... کی اینجا اومدی؟
_وقتی داشتی با اون تسترال مصاحبه میکردی. اومدم تو و دیدم گاوصندوق قشنگیه.... گفتم دس دلشو یه صفا بدم. البت اگ میدونستم خالیه تجدید نظر میکردم... دکی جون بگو دو تا چایی بزنن حرف دارم باهات!

تسترال؟! مصاحبه؟! دکی جووون؟! این پسر یک دزد فوق هوشمند با ابزار های اطلاعاتی قدرتمند، و البته فاقد مغز بنظر میرسید. و البته دکتر فقط مورد آخر را درست حدس زده بود.

_بسیارخب... یعنی جزو... ام... بیمارانی؟!
_نمیدونم... اینی که اینجا میبینین بیمارانه؟
_

دکتر بی صدا ظاهر پسرک را بررسی کرد... موهای موج دار و مشکی رنگش دور صورتش پراکنده بودند و چشمانش بطرز عجیبی برای صورت رنگ پریده اش بزرگ بنظر میرسیدند. پس از دقایقی سکوت و پوکرفیسی، دکتر نفس عمیقی کشید و آهسته شروع کرد.
_میتونم... نام و نام خانوادگی شما رو بپرسم؟
_باند هستم... جیمز-نه چیز... چیز بلک هستم... ریگولوس بلک. البته اولش قرار بود اسمم یالقوز باشه، ولی خب پدرم به مادرم گفت: ولبورگا! و مادرم گفت: بله؟ و پدرم گفت: شنیدم یالقوز فوشه! و مادرم اخم کرد و گفت: واقعا؟! ولی بچه های خونواده ما همیشه باید ته اسمشون "وس" داشته باشه! یالقوس! و بعد هر دو یاد یه چیز افتادن و ترجیح دادن بحث اسم انتخاب کردن رو ادامه ندن. میدونی... فامیلیم هم قرار بود اولش بجای بلک پینک باشه. ولی وقتی پدرم بدنیا اومد رفت پنجاه تومن داد عوضش کردن... چه معنی داره فامیلی مرد صورتی-
_اهم... بله... میتونم درباره ی... وضعیت شغلی و امرار معاش شما پیش از مراجعه به این کلینیک از شما سوال کنم؟
_معاونت وزیر سحر و جادو.

دکتر برای لحظه ای کوتاه با ترسی آمیخته به حیرت به ریگولوس خیره شد و زمزمه کرد:
_بله... اضافه ش میکنم... و میتونم بپرسم که... دلیل ورودتون به گاوصندوق چی بود؟!
_نه که گاوصندوق رو ساختن توش پول بذارن، نمیدونستم شما مشنگا تو گاوصندوق هاتون تار عنکبوت پرورش میدین. شرمندتم. میخوای انقد نگی اینو دکی؟! والا عه آدم میمونه به شما دکتر جماعت چی بگه، البته داشتم میگفتم... ثبت احوال که قبول نمیکرد! هی میگفت نه پینک فامیلی به این نازی. نمیذاشت عوض کنیم که! حالا انگار بلک شدیم چه گلی به سر اجتماع زدیم. یکیمون که یاغی در اومد اون یکیمون ساقی. اصلا از اولم میدونستم شعور نداری دکی! هی باید اینو بگی منو یاد درد و بدبختیام بندازی؟ چطور تونستی؟ این پایان عشقمون بود! آه ای دکی... چطووور میتوانیـــ مراااا در رنج و بدبختی و فقر رها کرده با بیوه ی آقای اسمیت به گردش بروی...
_اهم... خونسردی خودتون رو حفظ کنین...
_بودن یا نبودن... مسئله اینست...!
_

دکتر کم کم در حال کم آوردن بود، اما با سماجت تلاش کرد ادامه دهد.

_توی... پرونده شما نوشته شده که ادعا میکنید فاقد اندام های داخلی جمجمه هستین... و آیا میدونین که این موضوع غیر ممکنه؟

ریگولوس که بی وقفه حرف می زد، در جواب سوال آخر، به ناگاه ساکت شد، و تنها یک حرکت انجام داد. دستش را بالا آورد و آهسته به سرش کوبید، و صدایی که ناشی از توخالی بودن آن بود به گوش رسید. سپس با خونسردی کامل بلند شد، و از در بیرون رفت.

دکتر با دست های لرزان به تلفن چنگ زد، و درون آن فریاد کشید:
_اون بود وزیر جادوگرا بود؟! این معاونشه! مغز نداره... مغز ندارهههه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریگولوس بلک در 1394/7/17 22:52:26
تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: گورستان ریدل ها
ارسال شده در: جمعه 17 مهر 1394 13:56
نمایش جزئیات
آفلاین
دکتر پس از اینکه مطمئن شد اسنیپ از آنجا رفته به آرامی از جای خود بلند شد، به مقابل دستگاه تصویه آب دفترش رفت، یک لیوان آب یخ خورد، لباس های بهم ریخته خود را مرتب کرد و دوباره روی صندلی اش نشست، سپس به آرامی دستش را به سوی تلفن روی میز کارش برد، گوشی را برداشت و دکمه ای را فشار داد.
- خانم پرستار؟ لطفا بیمار بعدی رو بفرستید... بعدش هم کارگر بیارید تا این در رو تعمیر کنن!

دکتر که خسته بود دیگر صبر نکرد تا پرستار جواب بدهد و دکمه قطع تماس را فشار داد. همین که میخواست برای آخرین بار ظاهرش را چک کند تا مشکلی نداشته باشد، بیمار بعدی با آرامش وارد اتاق شد.

- اهم... سلام... میشه نام و نام خانوادگیتون رو بپرسم؟

دکتر با دیدن سر و وضع بیمارش اندکی نگران شده بود!

- سلام... بله... میتونید بپرسید.
- خب... نام و نام خانوادگی؟
- آرسینوس جیگر هستم.
- چی؟! آرچیبالد چی چی؟!
- گوش هاتون سنگین هستن دکتر؟ آرسینوس جیگر هستم!
- آرسینوس جیگَر؟!
- با گاف مکسور!
- اوه... بله... یک لحظه صبر کنید لطفا...

دکتر به آرامی پرونده ای که تصویری از آرسینوس بر آن به چشم میخورد را بیرون کشید و نام آرسینوس را روی آن نوشت، سپس شروع به خواندن سوابق و مشکلات وی کرد.
- اینجا نوشته شده که ظاهرا شما برعکس بقیه دوستانتون یک تکه چوب خشک رو همراه خودتون ندارید... چرا دقیقا؟!
- دارم... منتها مخفیش کردم!
- بله... بعد شما شغل شریفتون چیه؟
- وزیر جامعه جادوگری... از نخست وزیر خودتون هم بپرسید میشناسن بنده رو.
-
- فکتون رو هم جمع کنید، لطفا!

دکتر که فکر میکرد آرسینوس کاملا سالم است نگاهی دقیق تر به ظاهر وی انداخت... کلاه بلند وزارت روی سرش... نقاب سفید با چشمان سرخ... یک کراوات سرخ و ردایی سیاه. دکتر ناگهان متوجه شد که حال بیمارش اصلا خوب نیست!
آرسینوس بدون توجه به چهره متعجب دکتر، گفت:
- خب... متشکرم که جمعش کردید... سوال دیگه ای ندارید؟
- دارم اتفاقا... اکثر دوستانتون ادعای داشتن سلاح میکنن... شما چطور؟
- بله... سلاح بنده مِنوی مدیریتم و چوبدستیمه.
- در مورد ظاهر عجیبتون چطور؟ نظر مثبت مساعدتون با تغییر این ظاهر چیه؟ چون به نظرم اون کلاه و اون کراوات و اون نقاب اصلا باهم ترکیب جالبی ندارن!
- کاملا مخالفم... ظاهر بنده هم به کسی ارتباطی نداره.
-
- سوال دیگه ای ندارید؟
- پرستار... کارم با ایشون تموم شد... میتونی به بیرون راهنماییشون کنی!

پرستار وارد اتاق شد و در حالی که آرسینوس را با خود میبرد، گفت:
- امر دیگه ای ندارید، دکتر؟
- چرا... ایشون رو کاملا بازرسی بدنی بکنید و بیمار بعدی رو هم به داخل اتاق هدایت کنید!

دکتر پس از گفتن این حرف به سرعت سوابق و مشکلات آرسینوس را در پرونده ای که مربوط به او بود، یادداشت کرد و منتظر بیمار بعدی شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: گورستان ریدل ها
ارسال شده در: پنجشنبه 16 مهر 1394 20:26
نمایش جزئیات
آفلاین
دکتر که با چشم های گرد شده به وینکی می نگریست به پرستار گفت:
بیاید این موجود محترمو ببرید لباس وارونه تنش کنید
_موجود محترم عمت بود من وینکی بود . من تو را سر و ته کرد زمین را با تو جارو کرد
وینکی همین طور فریاد زنان میرفت و دکتر بون اینکه نگاهش را از وینکی برگرداند به پرستار گفت:
_یکی دیگه رو بیار که وضعش بهتره ...یکی که بشه یه کاری براش کرد
_ باشه باشه دکتر ...الان
و بعد از اندکی با سیوروس که با وقار کامل ایستاده بود بازگشت
_بفرمایید بشنید
_بله حتما
_خب به نظرم شما مشکلی ندارید که ولی برا موهاتون شامپو تخم مرغ صحت و اگه برای دماغتون خاستید عملی کنید دکتر خوب سراغ دارم
سوروس که از شدت عصبانیت قرمز شده بود گفت
_مگه دماغم چشه
_هیچی ..هیچی به مرلین
_20امتیاز از جامعه پزشکان کم میشه
_چی
_20 امتیاز دیگه هم برای پرسش بی جاتون
_اقای محترم شما داری چی میگی ؟ مشکل شما که حاد تره
_من که مشکلی ندارم 40 امتیازم بخاطر توهین
_ پرستار ...بیا اینو ببر تا من خودمو تو نبش دیوار نپوکوندم
اسنیپ در حالی که خارج میشد گفت
_ 40 امتیازم بخاطر رفتار زشتتون
دکتر که از شدت عصبانیت یکی از چشم هایش میپرید داشت مو های خود را میکند :vay:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چه جالب


پاسخ به: گورستان ریدل ها
ارسال شده در: دوشنبه 6 مهر 1394 18:27
نمایش جزئیات
آفلاین
-اولین بیمار بیرون منتظره دکتر.

پرستار قبل از اینکه اتاقو ترک کنه دوباره با تردید به سمت دکتر جوان برگشت.
-اممم... فقط لازمه بگم که بی صبرانه دنبال اره برقی ای که ادعا میکنه بهش تعلق داره میگرده و همش تهدید به نصف کردن کل تیمارستان میکنه.

دکتر که با در دست داشتن پرونده اون همه دیوانه ی جورواجور(!) بسیار هیجان زده شده بود به حرف پرستار اهمیتی نداد و با اشتیاق به انتظار ورود اولین بیمار به در چشم دوخت.
-توام اره میکنم، موهاتو با اره میبرم بعد سرتم میبرم سر خونه ریدل آوویزون میکنم. منو کجا آوردین؟! من که بیمار نیستم، من ماموریت.. اهم، من خودم اینجا اومدم ملاقات بیمار.

ورونیکا اسمتلی درحالی که بر سرِ پرستار بیچاره ای که سعی میکرد با بیشترین سرعت از آنجا دور شود فریاد میکشید وارد اتاق شد.
-خانوم... اسمتلی! عصرتون بخیر. خواهش میکنم بشینین!

ورونیکا باا تردید نگاهی به دکتر انداخت و روی مبل راحتی که روبروی دکتر قرار داشت نشست.
-من اینجا برای مشاوره نیومدم. ما خودمون بیمار داریم اینجا، همراهشیم. دیوانه که نیستیم خودمون. اتاق رو اره میکنم اگه نذارین برماااا.

دکتر در حالی که با اشتیاق بیمار روبروش رو در نظر داشت گفت:
-بله، بله متوجهم.. میتونیم از همینجا شروع کنیم، از کی به اره برقی علاقه پیدا کردید؟ آیا در کودکی روزگار سختی داشتید؟ رابطه تون با والدینتون چطور بود؟ اوه.. از همراهانتون گفتین.. آیا فکر میکنید اونا تاثیری بر این رفتار خشونت آمیزتون داشتن؟

-چقدر سوال.. اول از میزتون شروع میکنم. بعد صندلی رو اره میکنم، همینجوری که روش نشستین خودتون هم هم اره میشین. این مبل هم خیلی ایده آل به نظر میرسه واسه اره کردن. بعدم همین درو از وسط اره میکنم و میرم بیرون و خودم همه زامبیا رو پیدا میکنم و برمیگردم خونه ی ریدل و مرگخوار نمونه میشم.

اره.. زامبیا.. مرگخوار و ریدل.. دکتر که سعی میکرد همه ی گفته های ورونیکا رو یادداشت کنه به این پی برد که وضع بیمار جدیدش حتی بدتر از اون چیزیه که فکرشو میکرد.
-درست میفرمایید. من-
بووووم!

قبل از اینکه دکتر حرفشو به پایان برسونه در دفتر ناگهان منفجر شد و وینکی، جن خونگی مرگخوار، تو آستانه ی در ایستاده بود.
-وینکی بیرون در منتظر بود. به وینکی گفته شد با دکتر حرف زد. وینکی از انتظار خوشش نیومد. وینکی ندونست اینجا چیکار کرد. وینکی از انفجار و شلیک خوشش اومد.



افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven

"دلیل بی رقیب بودن ما، نبودن رقیب نیست...دلیل بی رقیب بودن ما، قدرتمند بودن ماست!"







پاسخ به: گورستان ریدل ها
ارسال شده در: دوشنبه 6 مهر 1394 01:09
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه :

هکتور با استفاده از معجونی اجساد گورستان ریدل ها رو زنده کرده. اجساد فرار کردن و در یک تیمارستان پنهان شدن.
مرگخوارا برای برگردوندن زامبی ها به تیمارستان رفتن و به بهانه دیوانه بودن مرلین وارد تیمارستان شدن.

______________________

جلسه فوری روانپزشکان:

-آقای دکتر! من واقعا نگران وضعیتشونم. یک گروه دیوانه چرا با هم داشتن می گشتن؟ لباساشونو دیدین شما؟ اون پیرمرده کفن پوشیده بود. به نظر من افسردگی حاد داره. تمایل به مرگ...به نیستی! اون یکی یک جفت بال به خودش بسته و ادعا می کنه حشره اس. یکیشونم که تمایل غیر قابل کنترلی به خشونت داره. زشت هم بود البته! همه رو قرنطینه کردیم. و تا معالجه نشدن نمی تونیم اجازه بدیم به اجتماع برگردن.

پروفسور پیری که ظاهرا رئیس بیمارستان بود دستی به ریشش کشید. این مورد واقها نادر و عجیب بود.
-شما چه نوع معالجه ای رو در نظر دارین؟

دکتر جوان نگاهی به پرونده های مقابلش انداخت.
-تصمیم سختیه. ولی فعلا سراغ دارو نمی رم. باید روانکاوی بشن. شاید هنوز جای امیدواری باشه که معالجه بشن. شما به من اجازه بدین کارمو شروع کنم. اگه جواب نداد می ریم سراغ روش های دیگه.

پروفسور با حرکت سر اجازه داد و دکتر جوان هیجان زده از اتاق خارج شد و به طرف دفتر خودش رفت.
به محض رسیدن به دفتر، پرونده ها را روی میز گذاشت.
-خب...تعدادی دیوونه درجه یک در دست دارم...از کدوم شروع کنم؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: گورستان ریدل ها
_خب لینی؟!
_بگو لینی؟!
_چی شد لینی؟!:vay:
_حرف بزن لینی؟!
_دِ لامصب *&#@%$؟!

لینی بلاخره با فحش،از فکر خودش بیرون آمد...
_چیه ننه سیریوسا؟!دارم فکر میکنم خب!
_گفتی یه پیشنهاد خوب دارم الان!
_خب همون...دارم به پیشنهاد خوبم فکر میکنم!
_همون پیشنهاد خوب چیه؟!
_هنوز به ذهنم نرسیده...اگه بذارین، دارم فکر میکنم که به ذهنم برسه!

همه مرگخوار ها غیر از راونکلاوی ها با تعجب به لینی نگاه کردند...سپس به باقی راونکلاوی ها نگاه کردند و وقتی که آثار تعجب را در صورت آنها ندیدند،از ریونکلاوی ها پرسیدند:
_شما فهمیدین چی شد؟!
_البته!
_خب میشه به ما بگی چی شد روونا؟!
_هوف...به زبون ساده،یه فکر داره به ذهن یه راونکلاوی خطور میکنه!
_خب آخه گفت راه حل دارم...قبل از اینکه فکر بکنه راه حل به ذهنش میرسه؟!مگه میشه؟!مگه داریم؟!

روونا و دیگر راونکلاوی های مرگخوار،پوزخندی زدند...
_خب فرق ما با بقیه در چیه پس؟!ما اینقدر باهوشیم که حتما یه پیشنهاد هوشمنداه واسه هرچی داریم...فقط باید یه خورده فکر کنیم تا بهش پی ببریم!

مرگخوارها اینبار با تعجب به هم نگاه کردند...اگر میدانستند معنی "سفسطه" چیست،بدون شک به روونا و دیگر راونکلاوی سفسطه باز میگفتند!
بلاخره سیوروس سکوت مرگخوار ها را شکست و گفت:
_خب...بهتره بذاریم که لینی به تفکرش ادامه بده و راه حلی پیدا کنه که ما گول بستری شدن مرلین رو از کجا این موقع گیر بیارم...اگه به راه حلی نرسید پنجاه امتیاز از راونکلاو کم میکنم! اما بقیه هم چرا دهنشون بازه؟!شما هم به فکر یه راه حلی باشین...هر کی سریعنر به راه حل خوب رسید جایزه داره...جایزه اش هم اینه که از گروهش امتیاز کم نمیکنم...ولی از بقیه گروه ها چرا...هنوزم من رو دارین گاه میکنید چرا؟!خب سریع به چاره ای پیدا کنید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مالکوم در 1394/4/16 22:03:21