جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

17 کاربر(ها) آنلاین هستند (12 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
13
مهمانان
4
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  93 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  204 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  217 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  306 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  208 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: سه‌شنبه 15 فروردین 1396 22:15
نمایش جزئیات
آفلاین
ليسا اشكش را از روي صورتش پاك كرد. ممكن بود راهي باشد كه او توربينش را از دست ندهد؟ توربين جديد ٢٠ روتوره و ١٨٠٠ پره اي ٢٠١٧ ساخت ونزوئلا با قابليت تبديل به بازوكا و لامبورگيني و جي پي اس خيلي دقيقش را؟ او بدون بوي پره هاي توربين شب ها خوابش نمي برد. او آنقدر توربينش را دوست داشت كه خودش را وقف او كرده بود و با او پيوند مقدسي بسته بود كه هيچ گاه گمان نمي كرد پاره شود...

اگر لوك دانا و خردمند و خفن آنجا بود حتما او را راهنمايي مي كرد. لوك هميشه براي همه چيز راهي داشت. هيچ وقت نواي صداي وهم آور لوك در بك گراندي از صداي ليني ها و جيرجيرك ها را فراموش نمي كرد كه مي گفت: ليسا! تا وقتي يك نفر تو ريونكلا به من ايمان داشته باشه، من هستم.

او بايد دست به كار مي شد. بايد چيز بدردنخوري مي يافت و آن را شبيه توربينش مي كرد. چيزي كه هيچ فايده اي براي هيچ كس نداشت. باروفيو مثلا؟ يا شايد روده هاي جسد مدت ها فراموش شده ي آن مافنگي مورفين نام را دور لگن ايوان روزيه مي پيچيد كه مدت ها داشت در آبدارخانه مي پوسيد و او را به عنوان توربين به ارباب قالب مي كرد؟

ليسا آهي كشيد و به توربينش گفت: عزيزم، من بر مي گردم. هاي هاي هاي تا اون موقع مواطب خودت باش. هاي هاي هاي هاي

- ام، ليسا، تو بلدي چيجوري دلفين شكار كني؟

ليسا با گيجي به دلفي نگاه كرد: دلفين مي خواي چيكار؟
- مي خوام بجاي فدا كردن كتابام به ارباب دلفين بدم بگم اينا بچه هامن و من اونا رو پيشكش مي خوام بكنم. پيس آو كيك.
- والا نه. فقط يه بار با پدرشوهرم اينا پارسال بهار دسته جمعي رفته بوديم لب ساحل انرژي الكتريكي توليد كنيم كه يه عده دلفين اومدن خودكشي كردن جلو پاي ما. ما هم كه كل روز رو باد اومده بود، چرخيده بوديم؛ گرسنه بوديم. فقط بگم گوشت دلفين از گوشت ويزلي هم خوشمزه تره.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
روایت است لوک آنقدر خفن است که نیاز به امضا ندارد.
پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: سه‌شنبه 15 فروردین 1396 21:14
نمایش جزئیات
آفلاین
بالاخره همه دور هم جمع شدند؛ همه به جز بلاتريكس كه با ناراحتى، كنارى نشسته بود و با بي توجه مشغول بازي با نجينى بود.

-زودتر بايد يه فكرى بكنيم. من كه اصلا دلم نميخواد كروات و نقاب هام، جلو چشمم ريز ريز بشن!

رودولف با نگرانى، نگاهى به بلاتريكس انداخت.
-حق با سينوسه. منم اصلا دلم نميخواد يه بار ديگه، بلاتريكس به قصد قربونى كردنم طلسمم كنه! هنوز باورم نميشه كه جون سالم به در بردم!

همه در فكر فرو رفتند.
هر چند دقيقه يكبار، شخصي، ايده اى مي داد، ولى عملا، همه ايده ها بي فايده بود.

درست زمانى كه مطمئن بودند چاره اى جز فدا كردن عزيز ترين چيزشان ندارند، فكرى به ذهن لينى رسيد.
-ام...يه فكري...! راستش از اونجايي كه بلاتريكس ميخواست رودولف رو قربونى كنه،به ذهنم رسيد.
عزيز ترين فرد بلاتريكس كيه ؟
-من ديگـــــ...
-نه ! تو نيستى رودولف! لرد سياهه ! اون فقط وانمود كرد تويي چون نميتونست كه...كه لرد رو...!

و با ترس آب دهانش را قورت داد و به اطرافش نگاه كرد.
-بايد همين كار رو كنيم. بايد يه چيزى رو قربونى كنيم كه به نظر بياد برامون از همه چيز مهم تره ولى در واقع نيست ! ولى نه مثل سينوس كه دستمال سر رودولف رو جاى كروات جا زد! يه چيز درست حسابى. اين تنها چيزيه كه به ذهنم ميرسه !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: سه‌شنبه 15 فروردین 1396 17:45
نمایش جزئیات
آفلاین
ساحره‌ها از خوف فریاد لردسیاه به سرعت محو شدند. رودولف هم همچنین. سپس گونی دوباره تکان خورد و یک عدد کله نقاب‌دار از آن خارج شد.

- سینوس؟ تو دقیقاً بین مرگخواران مونث ما چیکار می‌کردی؟
- کار خاصی نمیکردم ارباب، داشتم می‌رفتم دنبال یه چیز ارزشمند که بیارم تقدیمتون کنم، ولی یکهو کشیده شدم به داخل گونی. داخل گونی هم ساحره‌ها کتکم زدن به خاطر نامحرم بودن و انداختنم زیر دست و پا.
- جمع کن قیافتو سینوس... جمع کن و دور شو از ما. تا نیم ثانیه دیگه هم دور نشده باشی هم... رفتی که. وسط حرف ما میری؟ عیب نداره، بعداً برمیگردی بلایی سرت میاریم که نقابات هم به حالت گریه کنن.

درستش هم همین بود. آرسینوس پس از شنیدن کلمه "نیم ثانیه" با تمام سرعت از محل گریخته بود. آرسینوس که از گریختن ناشیانه خیس عرف شده بود، دستمالی تمیز از جیب خود بیرون کشید و عرق روی نقابش را خشک کرد. سپس به این فکر کرد که باید چه چیزی را برای لردسیاه ببرد. آرسینوس به سرعت دستش را تکان داد تا حباب حاصل تفکراتش را بترکاند. درون آن حباب، کراوات‌ها و نقاب‌هایش داشتند بندری میزدند. او پس از ترکاندن حباب، کراواتش را صاف کرد.
- عمراً! به هیچ وجه! آرسینوس بدون نقاب و کراواتش جزئی از محالاته!

او این را گفت و به سمت اتاق خود به راه افتاد. اما بعد ناگهان به یاد موضوعی دیگر افتاد. لبخندی شیطانی زد و راهش را به سمت حیاط خانه ریدل‌ها کج کرد.

چند ثانیه بعد، آرسینوس نفس عمیقی کشید و ضرباتی بر در اتاقک دربانی رودولف کوبید. در تا نیمه باز شد و سر رودولف از میان آن بیرون آمد.
- چی شده؟ اگر ساحره هستی که... عه؟ تویی آرسی؟ بگو سریع، سرم لُخته. میخوام برم نگهبانی بدم از در خونه ریدل.
- سلام رودولف. چیزی نشده. ساحره هم نیستم. میخواستم بگم اتوبوس شوالیه دوتا کوچه بالاتر وایساده، پر شده از ساحره داخلش هم. شاید برات جالب باشه.

برای رودولف جالب بود. در واقع اتوبوسی دوطبقه، به رنگ بنفش، آنهم پر از ساحره. شاید حتی خود بهشت بود!

- البته باید بگم که...

رودولف تنه‌ای به آرسینوس زد و با تمام سرعت دور شد.

- در نبودت من مواظب اینجا هستم.

آرسینوس به سرعت وارد دکه دربانی شد. درون دکه پر بود از انواع و اقسام وسایل مختلف که روی هم تلنبار شده بودند و شیشه‌هایش آنچنان خاک گرفته بودند که اصلاً هیچ چیز از بیرون آن مشخص نبود!
به هر حال آرسینوس موفق شد چیزی که میخواست را پیدا کند. وقتی آن را برداشت، در جایش بیست گالیون گذاشت تا نشان دهد که دزدی نکرده است و وجدان نداشته‌اش هم راحت باشد.

دقایقی بعد، پشت درِ اتاقِ لرد سیاه:

آرسینوس نفس عمیقی کشید و کراواتش را صاف کرد. سپس چند ضربه ملایم به در سیاه اتاق لرد نواخت.
- سلام ارباب. حالتون خوبه ارباب؟ ببخشید مزاحم شدم، اومدم که...
- سلام سینوس. خوبیم. و وای به حالت اگر چیزی نداشته باشی و مزاحم شده باشی.

در سیاه باز شد و آرسینوس وارد اتاق شد.
- اومدم که بهتون ارزشمند ترین چیزی که دارم رو تقدیم کنم.
- قیافتو جمع کن. اینکه دستمال سرِ رودولفه! بوی رودولف رو هم میده! سینوس؟

چند ثانیه بعد آرسینوس در حالی که از میان طلسم‌های پرتاب شده به سویش فرار می‌کرد، به جمع مرگخواران برگشت تا برنامه‌ای برای نقشه جدیدی برای این موقعیت بحرانی بکشند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: سه‌شنبه 15 فروردین 1396 14:28
نمایش جزئیات
آفلاین
- ولى به نظر من بهتره نظرسنجى نكنيم و هركسى خودش بفهمه كه چي دوست داره و چى رو بايد فدا كنه!

مرگخوار ناشناسى اين را گفت و لابلاى مرگخواران ديگر ناپديد شد.
اما خب... ناشناس بودنش باعث نمى شد بقيه موافقش نباشند!

همان زمانى كه مرگخواران، داشتند به توافق مى رسيدند كه هركس برود و خودش بفهمد چه چيزى را بايد قربانى كند، صداى فرياد پالى از اتاق كنارى به گوش رسيد:
- ليسا، ميشه يه لحظه بياى؟

ليسا با تعجب به سمت اتاق كنارى رفت و گفت:
- چى شده پالى؟ ...آهاااعا.. كمكـم كـ...!

اما صداى جيغ ليسا، قبل از آنكه به گوش مرگخواران حاضر در اتاق برسد، خفه شد!

مرگخواران هنوز بحث مى كردند و اشياى محبوبشان و ايده هايى براى نجات دادن آنها به اشتراك مى گذاشتند كه صداى فرياد پالى دوباره پيچيد:
- لينى، ميشه يه لحظه بياى؟

و لينى هم رفت.

براى دقايق متوالى، پالى به همين منوال پشت سر هم افرادى را صدا مى كرد؛ رز، دلفى، وينكى، آماندا، آستوريا و... .

اتاق كنارى
پالى كه صورتش گل انداخته بود، به آرامى گفت:
- ديگه تموم شدن آقاى لسترنج!

رودولف با علاقه به گونى جنبانى كه صداى عجيبى مثل «ممم مم اووممم!» از خودش خارج مى كرد نگاه كرد و گفت:
- ميدونم پالى... آفرين! حالا تمام موجودات مورد علاقم رو جمع كرديم... فقط مونده يكى!

پالى عقب عقب رفت!
- ميدونى پالى، من به همه تون علاقه ى خاص دارم... حتى به تو كمى بيشتر! ولى مشكل اينه كه ممنوع الدوئل و ممنوع الغر شدم! بدون شماها، هنوزم اون بيرون ساحره هست، ولى بدون دوئل و غر ميميرم! اميدوارم دركم كنى پالى!

و اينچنين شد كه رودولف با يك حركت سريع، پالى را هم در گونى فرو كرد تا مجموعه اش تكميل شود!

نزد ولدمورت
رودولف گونى را جلوى پاى ولدمورت انداخت و گفت:
- ارباب! آوردم! آوردم همه ى مورد علاقه هام رو قربونى كنم تا شايد منو ببخشين!
- ... مورد علاقه هات؟ اميدوارم منظورت قمه هات باشه!
- نه ارباب... ساحره ها رو آوردم!

دويدن خون به چهره ى خشمگين ولدمورت نمايان بود.
- دقيقا چندتا از مرگخواران مؤنثمون رو جمع كردى آوردى، رودولف؟
- همه شون ارباب! حالا ديگه حتماً مى بخشين؟

رودولف مى خواست نصف جمعيت خانه ى ريدل را قربانى كند! قصد ولدمورت از قضيه ى فدا كردن عزيزترينها، سنجش وفادارى مرگخوارانش بود نه قتل عامشان!
- نه تنها نمى بخشيم، بلكه ممنوع النقدت هم ميكنيم مردك بى حيا! همين الان مرگخوارانمون رو ول ميكنى برن!

رودولف گره سر گونى را باز كرد و موجى از ساحره ها از آن تخليه شد!

- فوراً بريد و عزيزترين افراد يا اشياتون رو براى قرباني كردن بياريد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده


تصویر تغییر اندازه داده شده تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: یکشنبه 13 فروردین 1396 14:53
نمایش جزئیات
آفلاین
دلفی درحالی که میخواست جمع را به دست بگیرد از جای بلند شد وسخنرانی را آغاز نمود:امــ.خب طبق مطالعاتی...
-که در هفته گذشته داشتی بهتره یه راهی پیدا کنیم...درست نمی گم دلفی جان؟

-خیر!درست نمی گی لیسا جان!البته تا حدودی درست می گیا ولی نه کامل.خب مسلما ما باید راهی پیدا کنیم ولی اگر بخوای طبق مطالعاتی که من هفته ی گذشته در292کتاب داشتم...
این بار الیزابت حرف او را قطع کرد:بهتره جلسه بذاریم ونظرسنجی کنیم.من درست گفتم آیا؟

-خب...آره معمولا تو بهتر حدس میزنی.
-من حدس نزدم!فکر کردی فقط خودت کتاب می خونی؟ من یکم فکر کردم بعد حرف زدم.
لینی گفت:باشه باشه.الیز آرامش خودت رو حفظ کن^_^

سایر مرگخواران،مشغول کوبیدن سر خود در دیوار بودند لذا این که نیم ساعت کامل حرفی نزده باشند برایشان عذاب آور بود وآن ها را تقریبا دیوانه می کرد.
در این بین آماندا که مدتی طولانی ساکت بودشروع به صحبت کرد وکاملا مشخص بود این چند دقیقه که نظر نداده بود،مشغول فکر کردن بود!
-از نظر من هم بهتره نظرسنجی کنیم.مثلا از نظر من برای لینی مجسمه ها وقاب های تالار ریون خیلی مهمه می تونیم اینجوری به هم نظر بدیم شاید درست دراومد وهرکسی تونست چیزی یا کسی که براش خیلی مهمه رو پیدا کنه خب نظرتون؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
زنده باد لردولدمورت

σŋℓყЯムvεŋ
پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: جمعه 11 فروردین 1396 14:22
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد سياه بار ديگر با خشم همه را نظاره فرمودند، سپس به سمت اتاق سياهشان رفتند.
مرگخواران ماتم گرفته، غمبرك زده و به اين فكر كردند كه
"به راستى چه چيز را بيشتر از همه دوست ميدارند؟"

بلاتريكس اولين كسى بود كه جواب اين سؤال را داد.

يعنى نداد.

فقط به آن زل زد.

-بلا...عزيزم الان چرا چشم غره ميرى ؟

بلاتريكس با ملايمتى كه از او بعيد بود،از روى مبل بلند شد و به سمت رودولف رفت.
-چشم غره نميرم همسر عزيزم، بلكه دارم با مهربون ترين نگاهي كه ازم بر مياد، به اين فكر ميكنم كه چه چيزى با ارزش تَر از تو براى فدا شدن، در راهِ ماي لرد؟

از ذكر جزئيات، همين بس كه لحظه اي بعد، بلاتريكس با نواى عاشقانه ى " وايسا ببينم تسترال كوهى، كجا در ميري؟ " به دنبال رودولف كه جانش را كف دستش گرفته و پله هارا شش تا يكى، رد ميكرد، به طبقه بالا دويد.

سايرين لحظه اى براى آرامش روح رودولف دعا كرده و سپس به فكر افتادند.

"به راستى چه چيز را بيشتر از همه دوست ميدارند؟"

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آستوریا گرینگرس در 1396/1/12 4:08:46
پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: پنجشنبه 10 فروردین 1396 22:10
نمایش جزئیات
آفلاین
- بورس و سهام؟
- مقدماتی جام جهانی؟!
- آلودگی محیط زیست؟
- فتوشاپ؟!

لرد فکر کرد که یارانش هم به تیم "گلرت خل و چل و رفقا " پیوسته اند و نزدیک بود که در افق محو شده و به یکی از قبایل آفریقای شمالی بپیوندد. اما مرگخواران سعی داشتند موضوع را عوض کنند تا چیز یا کسی که دوستش دارند را از نابودی نجات دهند. لرد به شدت پوکرفیش شده بود.
- یاران ما...شما هم به آن گلرت خل و چل پیوسته اید؟!... این است جواب این همه زحمات ما؟!
- حق با شماست ارباب قیمت چوبدستی و ردا خیلی رفته بالا. وارد رکود اقتصادی شدیم اصلاً.
- چه میگویی رودول...
_ درست میگید ارباب! منم هی میگم باید اینجا رو تعمیر کنید میگید نه!
- واضح صحبت کُ...
- دقیقاً ارباب. وضعیت تعداد ویزلی ها خیلی بحرانی شده.
- کروشیو رودولف! کروشیو! خیلی خیلی کروشیو!

رودولف پخش زمین شد. بعد هم لرد این بلا را بر سر بقیه ی مرگخوارها هم آورد. همه ی مرگخواران مردند، لرد بدون مرگخوار ماند و بعد افسردگی گرفت و صدتا کوفت و مرض دیگه و...اِ ببخشید اشتباه شد! کجا بودیم؟...آها اینجا...لرد گلویش را صاف کرد و چشم غره ای به مرگخواران رفت.
- یا به ما میگویید قضیه چیست یا تک تکتان را به روزگار رودولف دچار میکنیم!

در این میان هکتور شروع به حرف زدن کرد.
- ما نمیتونیم ارباب! مثلاً من رو بدون معجون هام و شکلک ویبره تصور کنید! این هکتور که دیگه هکتور اورجینال نیست!
- به ما ربطی ندارد هکتور! شما باید لیاقت خود را ثابت کنید!
- اما...
- ساکت!
- چطور...
- ساکت!
- میشه...
- ساکت! ساکت!
- بدون...
- ساکت! ساکت! ساکت!
- ماهیتمون...
- خفه هکتور، خفه!
- زندگی...
- هـــــکـــــتـــــور!
- کنیم؟!
- مدرسان شریف!
- کروشیو مرگخوار ناشناس! کـــــــــــروشیو!

و یک مرگخوار ناشناس هم به دست لرد پخش زمین شد. مرگخواران باید انتخاب میکردند. شکنجه لرد یا از دست دادن چیزهایی که بسیار دوستشان دارند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

= = = = = = = =
- تو فيلما وقتي يکي از کما خارج ميشه، بازيگر زن مياد و بهش گل تقديم ميکنه. اما من...از يه خواب کوتاه بيدار شدم...ديدم دنيا به فنا رفته...و به جای گل يه دسته مرده ی مغز خوار بهم تقديم کردن.

Night Of The Living Deadpool
= = = = = = = =
من یعنی مسافرت...مسافرت یعنی من!

= = = = = = = =

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: پنجشنبه 10 فروردین 1396 16:12
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

وزارتخونه تصمیم می گیره میزان سیاهی مرگخوار ها رو بسنجه و در نتیجه این کار لرد تصمیم می گیره به مرگخواراش مجددا سیاه بودن رو آموزش بده. لرد شروع به آموزش طلسم های ممنوعه می کنه. ولی مرگخوارا زیاد موفق عمل نمی کنن.

.........................

-یاران ما...وای بر شما!

مرگخواران با حرکت سر وای بر خودشان را تایید کردند. لرد سیاه بعد از این که به اندازه کافی ابراز تاسف و خشم کرد، شروع به قدم زدن در مقابل صف مرگخواران کرد.
-ما داشتیم فکر می کردیم...

-به به...ارباب چقدر زیبا فکر می کنن.
-فکر کردن به چهره شون رنگ و درخشندگی خاصی می ده.
-چقدر تفکر بهشون میاد!

لرد متوجه شد که هر سه جمله از زبان هکتور دگورث گرنجر بیان شده!
هکتور به سرعت لابلای مرگخواران حرکت می کرد و جملات تحسین آمیزش را از گوشه و کنار ارتش سیاه به زبان می آورد.

-حداقل اون صدای مضحکتو کمی عوض کن که ما فکر کنیم دو سه نفر بودن که تحسینمون کردن. حالا آروم بگیر!

هکتور آرام نگرفت...ولی به گوشه ای رفت و پشت گلدان رز پنهان شد که آرام نگرفتنش زیاد مشخص نباشد.

لرد سیاه به سخنرانی ادامه داد.
-ما داشتیم فکر می کردیم که برای عضویت در یک گروه چه چیزی لازمه؟

-فرم درخواست عضویت؟
-فعالیت زیاد و کافی؟
-دو قطعه عکس4×3؟

نگاه خیره لرد، مرگخواران را متوجه کرد که سخت در اشتباه هستند!
-تعصب!...فداکاری!...از خود گذشتگی!...این که خودتونو وقف گروه کنین. و الان ازتون می خواییم این غیرت و تعصب رو به ما نشون بدین. هر کدومتون وسیله یا موجود یا حتی فرد مورد علاقه تونو میارین و با دست های خودتون در راه ما و ارتش سیاه نابود می کنین!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: دوشنبه 15 آذر 1395 11:01
نمایش جزئیات
آفلاین
- ارباب فكر مي كنم با علاقه خاص هم ميشه كروشيو زد.
- بله رودولف! ميشه كرشيو زد.

رودولف با چشمهايي كه از شادي برق مي زدند، به سمت ساحره ها برگشت.
- كروشيو!
- رودولف ما گفتيم با علاقه خاص ميشه كرشيو زد. ولي به اسم خودمون قسم مي خوريم كه بدون چوبدستي نميشه كروشيو زد.
- عه؟چوبم كه الان اينجا بود! چوب عزيزم؟ چوبم؟ چوب با كمالاتم؟
- رودولف تو مخ چوب خودتم ميزني؟
- بله ارباب. آخه چوبم يه ساحره با كمالاته!

البته از آنجايي كه صدا كردن فايده نداشت، رودولف تصميم گرفت كه خودش را بگردد. چند لحظه بعد انواع و اقسام وسايل مخ زني براي ساحره ها، كه روي تك تكشان برند "كمپاني مخ زني رودولف و با كمالات ها" هك شده بود، از جيب هاي رودولف بيرون مي ريختند.
ببخشيد، از جيب هاي وجود نداشته رودولف بيرون مي ريختند.
مجدداً ببخشيد. از رودولف بيرون مي ريختند.

نه چيزه... عــــه بلاخره از يك جايي بيرون مي ريختند خب! مهم اينه كه چوبدستي رودولف، يك جايي وسط اون همه خرت و پرت، در حالي پيدا شد كه يك غلاف چوبدستي را در آغوش گرفته بود. احتمالاً از نوع مذكرش.
لرد سياه كه نميتوانست جنسيت چوب‌هاي جادو و غلافهايشان را تشخيص دهد، به رودولف چشم‌غره رفت.
- خب؟

رودولف براي اينكه بيش از اين قضيه را طول نداده باشد، چوبدستي را سرو ته نگرفت، درست گرفت و طلسمش را هم فرستاد!
- كرشيو. آخ!

بلاتريكس رودولف را زير نظر گرفت.
- خودت طلسم مي كني خودتم آه و ناله مي كني؟ مگه تو هري پاتري كه خودتو طلسم مي كني؟
- خودشو طلسم نكرد.
- خب پس چكار كرد ليني؟
- ما قراره سياه باشيم پس هرچيزي كه توش علاقه و محبت و عشق و اين چيزا داشته باشه برعكس عمل مي كنه!
- آخ! ارباب چرا منو ميزنيد؟ من كه چتر دار شمام؟
- ساكت هكتور. اون خودشو طلسم نكرده بلا. شماها قراره سياه باشيد مثلاً بنابراين هر چيزي كه توش كلمات ممنوعه رو داشته باشه برعكس عمل ميكنه!

هكتور سرش را با قسمت مقعر يكي از ملاقه هايش خاراند.
- كدوم كلمات ممنوعه ارباب؟
- همون علاقه و اين جور چيزا!

بالهاي ليني، دوبرابر معمول صدا كردند.
- اينا رو كه الان من گفتم.
- بله ممنون ليني ما خودمونم ميدونيم باهوشيم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده


اینجا همه چی دراوجهـــ
جاییـــ که از همه بالاتره صاحب نداره
باید یاد بگیری فتحش کنی

*****

نزدیک غروب آفتاب است ...
و من...
صبح را دوست دارم


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: شنبه 24 مهر 1395 23:04
نمایش جزئیات
آفلاین
در باز شد و رودولف در چارچوب در پیدا شد...
_چی شده؟
_کروشیو رودولف!
_آخ...چرا بلا؟
_برای اینکه توی هر سوژه خودت رو میندازی وسط..اصلا مگه تو وسط کلاس نبودی،کی وقت کردی بری بیرون؟ ازت متنفرم رودولف!

چشمان رودولف برقی زد...او روش تدریسش را پیدا کرد!
_خب شاگردان...گوش کنید...شما برای طلسم شکنجه نیاز دارین که از طرف بدتون بیاد...حالا...ساحره های جمع بیایین اینجا وایسن!

ساحره ها با احتیاط از جای خود بلند شده و به محلی که لرد اشاره کرده بود رفتند...دقیقا روبروی رودولف!
_خب...از اونجایی که تک تک شما از رودولف به دلایلی که ذکر نمیکنم تنفر عمیق دارید، همین حالا میتونید اقدام کنید و طلسم های شکنجه تون رو به سمت رودولف بفرسید!

ساحره ها که به نظر میرسید بسیار مشتاق این کار بودند،همین که جمله لرد تمام شد کروشیو گویان طلسم هایشان را به سمت رودولف روانه کردند!
_آخ...آخ...آخ...آخ...آخ...آخ...نزن روونا...آخ...نزن آرینا...آخ نزن لینی...آآآآآآخ...چرا میزنی رز...آخ...نزن...عه؟کراب و چرا داری میزنی؟

پس از آنکه تمام ساحره ها هر کدام چند باره رودولف را مورد نوازش طلسم هایشان قرار دادند،لرد به آنها دستور داد سر جای خود بنشینند.
رودولف هم که حالا مزایای زندگی مشترک با بلاتریکس و کلفت شدن پوستش در مقابل کروشیو نمایان شده بود،از جای خود برخواست...
_ارباب...فکر کنم با علاقه خاص هم میشه کروشیو زد!
_

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!