هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۱۶:۴۵ پنجشنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۶

پنه‌لوپه کلیرواترold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۱۳ جمعه ۲۳ تیر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۵۱ جمعه ۲۶ آبان ۱۳۹۶
از مرگ خوشم نمی آد، ولی ازش نمی ترسم!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 104
آفلاین
رودولف نفس عمیقی کشید .
- پرنسس ، خواهشا یکم به من وقت بدین . دو روزه می دمش!
- فیس ، مگه پاپا بازیچه ی دست توئه مردک ؟ پول پاپا رو بده!

رودولف فکر کرد. زور زد! انقدر زور زد که از یکجا دیگه ش خارج شد !سپس بعد از صدای ناهنجاری که از وی خارج شد ، آهی از سر آسودگی کشید ، و ذهنش به کار افتاد!
- می گم پرنسس.

نجینی در یک میلی متری رودولف ایستاد . نیم تاج کوچکش را صاف کرد و با صدای آرام و خطرناکی پرسید :
- چیه سسس؟
- شنیدین...

رودولف نگاهی به دور و بر انداخت . سپس خم شد و در گوش بانو نجینی به آرامی گفت:
- آماندا می خواد از دادن پول به ارباب فرار کنه ، الان با آسینوس دست در دست هم دارن تو کوچه ناکترن قدم می زنن!
- قدم می زنن؟

رودولف خنده ی شیطانی ای کرد.
- آره ، آخه می دونی آرسینوس بدون اجازه ی ارباب ازش خواستگاری کرده ، آخه قانون پول دادن فقط شامل مجردا می شه ، باورتون می شه؟ منم زن دارم پس قانون شامل من نمی شه!

نجینی با حالتی متفکر دمش را زیر چانه ش زد .
- فیسسس، مطمئنی؟

رودولف با حرکت سر تایید کرد.
- آره تازه لیسا هم با هکتور نامزد کرده!

چشم های نجینی گرد شد ، لیسا! با هکتور! مگه می شه؟
به سرعت به کوچه ناکترن آپارات کرد و تازه وقتی حرف رودولف را باور کرد که آرسینوس را در حال بوسیدن دست آماندا دید! باید این خبر را هر چه سریع تر به پدرش می رساند!


نگاه کن ، خون زیادی ازت می رود!
درد داری!
داری می میری!
آیا این آخر کار است؟
از مرگ می ترسی؟
یک ریونکلاوی نباید از مرگ بترسد !
مرگ چیزی جز افق نیست!
و افق فقط محدوده ی دید ما است!
و مرگ نیز چیزی جز پیمان با تاریکی نیست!
پس؛
«روحش هنوز زنده س»


پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۰:۵۶ پنجشنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۶

نارسیسا مالفویold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۲۸ چهارشنبه ۳ آبان ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۴:۴۶:۳۶ یکشنبه ۸ دی ۱۳۹۸
از سرتم زیادیه!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 110
آفلاین
رودولف پیغام کراب را خواند و با بی خیالی شانه ای بالا انداخت و پشت میزش نشست. پاهای بدون کفشش را روی میز گذاشت و با قمه اش مگسی را در هوا از وسط دو شقه نمود.
بله. کار و کاسبی سالن ماساژ رودولف خوش دست حسابی کساد بود. مخصوصاً که او از پذیرفتن مشتری های مرد امتناع می ورزید و طبیعتاً مشتری های زن نیز اعتمادی به وی نداشتند. آمدن یا نیامدن نجینی برای او فرقی نداشت. سپس مگس دیگری را با قمه اش به دو نیم تقسیم نمود.
_ صد و دوازده ...

_ فیسس... خوبه... خیلی خوبه...نصفشو رد کن بیاد!

رودولف با صدای نجینی از جای خود پرید.
_ پرنسس شمایین؟ خوش اومدین. صفا اوردین. خسته راهین... یه ماساژ مهمون ما باشین!

نجینی با اکراه و فیش کنان (ایش کنان ) رویش را از رودولف برگرفت.
_ فیـــش... من یه پولک گندیده امم دست تو نمیدم . پول پاپارو بده. زود!

رودولف با خونسردی کشوی میز خود را کشود و دخل خالی اش را جلوی چشم نجینی گرفت.
_ ای بابا پرنسس... کار و کاسبی حسابی کساده. مشتری نمیاد. بازار خوابیده. نیگا کن. ببین. خالیه...

نجینی از پشت عینکش نگاهی به دخل خالی انداخت.
_ پنجاه و شش گالیون! سهم این هفته ات. بده!
_ چجوری حساب میکنی؟! کی بهت ریاضی یاد داده؟! نصف صفر میشه صفر! نه پنجاه و شیش!

نجینی با خشم در حالیکه دندان های نیشش را به رودولف نشان می داد به او نزدیک تر شد.
_ فیــشووو... بلدم! نصف صد و دوازده میشه پنجاه و شیش! شنیدم داشتی پول هاتو میشمردی... رد کن بیاد. زود!

رودولف شدیداً احساس خطر میکرد. نمی دانست چگونه باید به نجینی حالی میکرد که داشته تعداد مگس هایی که نصف نموده را می شمرده است. نجینی لحظه به لحظه جلوتر می خزید و به او نزدیکتر میشد...



?Why so serious


پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۱:۵۷ یکشنبه ۱۴ آبان ۱۳۹۶

اسلیترین، مرگخواران

نجینی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۸:۱۸ دوشنبه ۸ آبان ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۳:۲۰:۲۴ چهارشنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 240
آفلاین
نجینی درحالی که با دُم‌ش آیینه‌ی کوچکی را گرفته بود و شال‌گردن‌ش را مرتب می‌کرد وارد کوچه‌ی دیاگون شد. آیینه را داخل جیب‌ش گذاشت، گره پاپیون‌ش را بررسی کرد و جلوی مغازه‌ی کراب متوقف شد.
کراب با وسواس مشغول توضیح دادن نحوه مصرف ریمل برای مشتری بود که چشم‌ش به او افتاد که وارد مغازه میشد و به سمت کراب می‌خزید؛ کراب در دل ناسزایی گفت و سعی کرد بدون اینکه چشمان تیزبین نجینی متوجه شود چوبدستی‌اش را که روی پیشخوان بود بردارد و دخل مغازه را غیب کند که مجبور به پرداخت نصف درآمد این هفته نشود، ولی دیگر دیر شده بود و نجینی اکنون روبروی کراب ایستاده بود:

- پولِ پاپا رو بده !

کراب داشت به تمام راه‌هایی که میتوانست نجینی را دست به سر کند فکر میکرد، اگر فقط چند لحظه زودتر متوجه آمدن نجینی شده بود.

دقایقی بعد

نجینی با دُم‌ش مشغول شمردن پول‌ها بود، و همانطور که از بالای عینک آفتابی‌اش پشت چشمی برای کراب نازک می‌کرد از در مغازه بیرون زد. پس از خروج نجینی از مغازه، کراب سریع به سمت شومینه‌اش رفت و پیغامی برای رودولف فرستاد:

نقل قول:
دخترِ لردسیاه داره میاد اونجا.
اومده نصف درآمدی که باید به لرد بدیم رو از ما بگیره.
من دیر متوجه شدم و نتونستم دخل رو خالی کنم.
تو مواظب باش بلایی که سر من اومد سر تو نیاد!


ویرایش شده توسط نجینی در تاریخ ۱۳۹۶/۸/۱۴ ۲:۰۱:۴۶

"...And you, my friend, must stay close"

for you
"ما از رگِ دُم بهت نزديکتريم."


پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۲۱:۴۶ شنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۶

شما ایچیکاوا


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۴۷ یکشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱:۲۷:۳۶ یکشنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 38
آفلاین
در همین حین مردم با تعجب به هکتور، که مرکز ثقل بلایای جهان بود، خیره شدند. سپس به مغازه خلوت آرسینوس نگاه کردند. خب مغازه آرسینوس صف نداشت، از طرفی قرعه کشی یک دستگاه نیمبوس آبی رنگ و هزاران جوایز نقدی و غیر نقدی دیگر داشت.
مردم بدون توجه به اسنیپ و هکتور، که اکنون در اثر نیش زنبور شبیه پفیلا شده بود، به سمت مغازه آرسینوس رفتند.

_بفرمایید؟ من پرفسور جیگر، با گاف مکسور البته، هستم. طراح سوالات معجون سازی کنکور و دارنده نشان برتر معجون پزی...
_آقا معجون پروتز لب بدون تزریق چند؟
_معجون چی؟
_آقا معجون یادگیری ۶ زبان خارجی در ۲ دقیقه چند؟
_آقا معجون "دو ساعت قبل از کنکور با انگیزه شروع کنیم و رتبه تک بشیم" دارید؟
_داداش معجون پولمان در عرض دو ساعت از پارو بالا بره کجاس؟!
_آقا معجون شاخ اینستا شدن دارید؟

در آن همهمه آرسینوس به این فکر می‌کرد که مرلین وکیلی به کجا چنین شتابان؟! البته به این هم فکر می‌کرد که اسنیپ صددرصد این معجون های افسانه‌ای را نداشته و احتمالا آب مقطر جای معجون در بطری به مردم داده است. پس او هم می‌توانست این کار را کند.اما برندش چه میشد؟! شرافت کاری‌اش؟! اکنون آرسینوس در دو راهی شرافت کاری‌اش و پول قرار داشت!



پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۲۲:۴۴ جمعه ۱۲ آبان ۱۳۹۶

دیانا ویلیامسون


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۵ جمعه ۷ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۹:۰۹ پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۷
گروه:
کاربران عضو
پیام: 36
آفلاین
هکتور میره به سمت جمع تا فیلم بازی کنه.
-آیی کمرم...آیی ملاجم...جوونی کجا رفتی من بی قرارم.
-چی شده پدرجان؟
-من از این آقاهه، معجون تقویتی گرفتم ولی بدتر شدم.

در این هنگام که هکتور میاد خودشو به غش و ضعف بزنه، یه زنبور نیشش میزنه.
-آییییییی.آی کمرم.آی میسوزه.درد میکنه.اصلا من دیگه غلط بکنم از این اسنیپ چیزی بگیرم.کل بدنم اون طرف جا موند.

مثل اینکه اون نیش زنبور خیلی تاثیر گذار بوده.هکتور خودشو به کمر دردی میزنه و هی راه میره و غر میزنه تا که پاهاش به یه سنگ گیر میکنه و بر طبق قانون پایستگی ویبره ی هک میفته رو زمین.

-ببین.خودتون ببین.من معجون تقویتی خوردم که قوی شم ولی حتی نمیتونم راه برم.بیا درستش کن آقاهه.

یه توده زنبور به سمت هکتور اومدن، مثل اینکه به کلمه ای حساس بودن.بله یه توده زنبور، هکتور رو نیش بارون کردن و بعد با خیال راحت رفتن.
-آییییییی.اصلا من غلط بکنم دیگه معجونای تورو استفاده کنم.از اون لحظه که از معجونای تو خوردم، داره هرچی گرفتاریه سرم میاد.


ویرایش شده توسط دیانا ویلیامسون در تاریخ ۱۳۹۶/۸/۱۲ ۲۲:۴۸:۰۵
ویرایش شده توسط دیانا ویلیامسون در تاریخ ۱۳۹۶/۸/۱۲ ۲۲:۵۰:۲۳
ویرایش شده توسط دیانا ویلیامسون در تاریخ ۱۳۹۶/۸/۱۲ ۲۲:۵۲:۴۰

Im a haffley
Where words fail, music speaks.تصویر کوچک شده
🎵🎼Dιαɴα Wιllιαмѕoɴ🎹🎶
just lord
تصویر کوچک شده


پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۲۱:۵۰ جمعه ۱۲ آبان ۱۳۹۶

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۰:۴۳:۴۷
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5870
آنلاین
خلاصه:

مرگخوارا از حقوقشون راضی نیستن. لرد بهشون اجازه می ده که شغل های جانبی جادویی یا غیر جادویی برای خودشون پیدا کنن. به این شرط که هر هفته نصف در آمدشونو به لرد بپردازن.
کراب یک مغازه وسایل آرایشی باز می کنه و رودولف سالن ماساژ! لادیسلاو دیکتاتور شده!...هکتور نوشیدنی فروشی باز کرده...سیبل فالگیر شده...آماندا بازیگر شده...لیسا کلاس کنکور باز کرده. رز بوی گل فروشی و لینی نمایشگاه آشتی با حشرات و ...
آرسینوس و اسنیپ هر دو معجون فروشی باز کردن. اونم دقیقا کنار هم! و همه مشتری ها به مغازه سوروس اسنیپ هجوم بردن! آرسینوس هر تبلیغی می کنه موفق به جذب مشتری نمی شه.

..............

-خرابن آقا...معجونای اون خرابن. یه نگاهی به موهاش بندازین. معجون ضد چربی زده. می بینین؟ دیدین؟ اینه واقعیت!

صف طولانی مشتری که انتهایش هم دیده نمی شد بصورت یکپارچه سری به نشانه "آره بابا تو راس می گی" برای آرسینوس تکان داد.

-هنوز که تو صفین! شما کار و زندگی ندارین خب؟ این مغازه منو ببینین. صفی در کار نیست. هر کی بیاد معجون تو مشتشه.

ولی کسی نیامد...

چرا چرا...یکی آمد!

-سینوس!

آرسینوس برای اولین بار از دیدن هکتور خوشحال شد. حضور یک معجون ساز، هر چند با شهرت بد، می توانست تبلیغ مناسبی محسب شود.
-هکتووووووور!

این "هکتور" با صدایی بلند تر از حد معمول گفته شد که توجه صف را به خود جلب کند.

-هکتور! معجون ساز بزرگ...چه معجونی لازم داری بهت بدم؟
-من فقط اومدم بگم خیال داری دستنوشته هایی که ازم دزدیدی رو پس بدی یا....ممممم...اممممم...

دهان هکتور توسط آرسینوس گرفته، و خودش به داخل معجون سازی کشیده شد. صف هم این را دید و متاسف شد!


داخل معجون سازی سینوس

-ببین...چرا نمی فهمی؟ آبروی من و تو در خطره.
-من که آبرویی ندارم!
-همون آبروی نداشتت در خطره! باید کاری رو که گفتم انجام بدی...می ری جلوی صف. خودتو می زنی به غش و ضعف...ادعا می کنی از اسنیپ معجون تقویتی خریدی و اینجوری شدی. پیاز داغشم زیاد کن! بگو نصف اعضای داخلیت وقتی داشتی میومدی تو راه ریختن زمین...نا نداشتی برگردی جمعشون کنی.


I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۱۶:۲۹ چهارشنبه ۳ آبان ۱۳۹۶

وینسنت کراب


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۰ سه شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۱۳:۵۴ سه شنبه ۹ مهر ۱۳۹۸
از هر جا ارباب دستور بدن!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 595
آفلاین
-تخفیف های ویژه...معجون های فوق العاده...جوایز نقدی و غیر نقدی. بشتابید که داره تموم میشه.

مشتری های اسنیپ نگاه عاقل اندر سفیهی به پسر انداختند که وقتی ما این جاییم و اون جا حتی یه مشتری وجود نداره، چطوری داره تموم میشه؟

پسر فهمید که حربه اش کارساز نبوده. برای همین سراغ پیشنهاد های جذاب تری رفت.
-یک معجون بخر دو تا ببر...نمیبری؟ سه تا ببر...چهار تا...آقا یک معجون بخر ده تا ببر...نشد؟ همون یکی رو هم نخر! ده تای جایزه رو ببر فقط...

پسر واقعا تلاش میکرد. ولی ملت احتیاج به معجون داشتند. معجون واقعی و موثر! برای همین، هیچکس حتی یک قدم از جایش تکان نخورد.

-آقا بیا این طرف. خانوم بیا...هر کی بیاد این طرف، ناهار مهمون پروفسور جیگر. ناهارش خیلی خوبه ها. پُر پَرو پیمون...یه عالمه...

جمعیت حاضر در صف گرسنه بودند. کمی فکر کردند. کمی مردد شدند...و بالاخره حرکت کردند.


ساعتی بعد:


جیگر به صندوق اشاره کرد.
-چی برامون موند پسر؟

-دو نات پروفسور.
-خیلی کمه. بده بذارم تو کیفم گم نشه.

پسر کشو را باز کرد و یک دونات خوراکی از داخلش در آورد.
-همین مونده پروفسور. البته نذارین تو کیفتون. کیف کثیف میشه. همینجا بخورینش.

جیگر در اوج ناامیدی دریافت که تمام سرمایه اش را خرج ناهار دادن به مشتری ها کرده.
-ریسک بزرگی بود. ولی ارزششو داشت. کل مشتریای اسنیپ اومدن این...هی...اینا دارن کجا میرن؟

مشتری ها بعد از خوردن ناهار در حال ترک مغازه بودند.

-مشتری ها! کجا میرین؟

-گفتین بیایین ناهار بخورین. اومدیم خوردیم. نگفتین معجون بخرین که. الانم میریم از مغازه بغلی معجون بخریم. دستتون درد نکنه. ناهار مفصلی بود.


ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده


پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۲:۲۴ چهارشنبه ۳ آبان ۱۳۹۶

سوروس اسنیپold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۱۳ شنبه ۱۸ دی ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۸:۲۲ سه شنبه ۲۱ فروردین ۱۳۹۷
از ما به شما
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 67
آفلاین
اسنیپ با اینکه تازه دوباره به جمع مرگخواران پیوسته بود، اما او هم از این قانون استثنا نبود و باید برای خودش شغلی در نظر می گرفت. به همین دلیل از صبح اول وقت وارد کوچه دیاگون شده بود و بعد از اینکه مغازه ای را برای اجاره کردن یافته بود، در حال راه اندازی شغل جدیدش بود.
- خیلی خب، اینم از این. فکر کنم دیگه کاری برای انجام دادن ندارم. همین که اسمم روی شیشه باشه، خودش بهترین تبلیغه!

اسنیپ وارد مغازه اش شد. مغازه ای که بر روی آن، با حروفی سبز و سیاه عبارت معجون سازی و معجون فروشی سوروس اسنیپ، نقش بسته بود.

کمی بعد:

آرسینوس درحالی که از مغازه ای به مغازه ی دیگر می رفت، پیش خودش به این فکر می کرد که چرا باید شغل به آن خوبی و جذابی هیچ گونه مشتری فهمیده ای نداشته باشد. البته اینکه آرسینوس تعریف متفاوتی با مشتری فهمیده داشت هم به وسعت این فکر دامن می زد!
- حالا من پس چیکار کنم آخه؟ هر کی رو می بینی واسه خودش یه کاری پیدا کرده! اون پالی رو بگو... إ إ إ! کجای دنیا دیدی آخه گرگینه گیاهخوار باشه و بعدش رستورانم بزنه! تازه با اون غذاهای نچـ...

آرسینوس ادامه ی حرفش را خورد. به جلوی مغازه اسنیپ رسیده بود و با دیدن حجم عظیم جادوگران و ساحرگانی که برای خریدن معجون از اسنیپ در جلوی مغازه اش صف بسته بودند، خشک شده بود. چند دقیقه ای طول کشید تا آرسینوس بتواند با این صحنه کنار بیاید. چند قدم جلوتر رفت و سعی کرد داخل مغازه را نگاه کند، اما ازدحام جمعیت او را به عقب راند.
- یعنی چی؟ حالا یه دو بار معجون درست و حسابی درست کردی و یه چند سالی هم تو هاگوارتز بودی دلیل نمی شه که این همه مشتری داشته باشی!

یکی از افراد حاضر در صف، غر زدن های آرسینوس را شنید و گفت:
- این چه حرفیه می زنی؟ پروفسور اسنیپ بهترین معجون ساز اخیره. بهترین معجون ها رو با مناسب ترین قیمت داره می فروشه. در ضمن، برو ته صف. حواسم بود که الان اومدی!

آرسینوس برمیگرده عقب، البته نه به انتهای صف. مطمئنا برای معجون سازی به قدرت و سابقه ی او، ایستادن در صف مغازه اسنیپ توهین بزرگی به حساب می آمد. اما بعد از دیدن مغازه اسنیپ، فکر بکری به سرش زده بود.

کمی بعد تر:

- مغازه معجون های جادویی آرسینوس جیگر! مغازه معجون فروشی آرسینوس جیگر با مدیریت خود پروفسور جیگر، نویسنده کتاب های معجون سازی و طراح سوالات کنکور معجون سازی.

این های صدای جادوگری بود که بعد از پوشیدن لباس پاتیل، در جلوی درب مغازه ی آرسینوس ایستاده بود و سعی داشت برای او مشتری جمع کند.

- اسنیپ... حالا ببین چیکارت می کنم! آهای، پسر! داد بزن و بگو تخفیف ویژه داریم. هر کسی از اینجا معجون بخره جایزه هم میدیم بهش. ببینم چطور اون مغازه رو خالی می کنیا!


Always


پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۱۶:۴۳ سه شنبه ۲۷ تیر ۱۳۹۶

هافلپاف، مرگخواران

آریانا دامبلدور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۴۵ چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۰:۴۴:۱۲ یکشنبه ۴ خرداد ۱۳۹۹
گروه:
هافلپاف
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 371
آفلاین
تماشاگرا دورتا دور سالن نشسته بودن. آریانا از شغل جدیدش خیلی لذت می برد. داشت به همه ثابت می کرد که چقدر باهوشه. تا حالا یه سیب رو با اکسپلیارموس به قابلمه تبدیل کرده بود و حالا هدفش یه کرم بود.

کرم با ترس زل زده بود به چوبدستی آریانا که در نیم میلی متری دماغش بود. در این که کرما دماغ دارن یا نه، خب معلومه که دارن پس چطوری نفس می کشن؟ به هر حال. اگر کرم بی نوا آریانا و طللسماش رو می شناخت، تا الان یا سکته کرده بود یا خودکشی.

آریانا توی دلش یه کفش رو تصور می کنه. تبدیل کرم به کفش. جمعیت توی سالن همه هیجان زده بودن و اسم آریانا رو صدا می زدن. دیگه کم مونده بود از ذوق بال در بیاره و بره. چوبدستیش رو بیشتر به کرم نزدیک می کنه که کمی از اون توی دماغ حیوون کوچولو فرو میره.

- اکس... پلی... اااارمووووس!

یهو سالن توی سکوت غرق می شه. همه زل می زنن به کرم. کرم اول بی حرکت بود اما بعد دهنش رو مثل خمیازه ی آخر شب باز کرد. انگار که بخواد از درد جیغ بکشه. چشماش از ترس توی حدقه چرخیدن. دست فسقلی سمت راستش شروع کرد به باد کردن. انگار تلمبه ی نامرئی ای بادش می زد. همزمان دست سمت چپ و پاهای عقبش هم باد کردن. دماغش بزرگ و چشماش به قرمزی متمایل شد.

مردم توی سالن حالا دیگه ترسیده بودن. کرم همینطوری داشت بزرگ و بزرگ تر و می شد. آریانا قصد یه کفش رو داشت اما کرم داشت به یه دایناسور تبدیل می شد. مردم جیغ زنان و درحالی که همدیگه رو له می کردن به سمت در دویدن.

آریانا که از فرار کردن طرفداراش ناراضی بود و انگار تنها اشتباهش این بود که توی یه روز آفتابی جوراباش رو برعکس پوشیده، با خونسردی تمام از در پشتی خارج شد.

کرم بدبخت که هنوز از اتفاقی که براش افتاده بود خبر نداشت از عکس العمل مردم تعجب می کنه. یهو نگاهش به خودش توی آینه می افته. به مامان بزرگ هفت جد قبلش شبیه شده بود. و جا به جا سکته می کنه.


Do you hate people
I don't hate them...I just feel better when they're not around




پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۱۲:۱۹ سه شنبه ۲۷ تیر ۱۳۹۶

گویندالین مورگن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۵۸ جمعه ۱۴ اسفند ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۲۲:۲۴ پنجشنبه ۲۰ تیر ۱۳۹۸
از روی جارو
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 134
آفلاین
آرسینوس گریخته بود.
همین که پالی, سرش را چرخاند، او با دوپای خودش، شش دست قرضی و سه بال عاریه ای، از رستوران "گرگ گیاه خوار" گریخته بود. اما چنان با عجله راه می رفت که کتابخانه پرنده را ندیده و در قفسه سومش فرو رفته بود!
خونسردی ذاتی آرسینوس به کمکش آمده و باعث شد که چشمهایش از ماسک بیرون نزند.

- آرسینوس از توی کتابخونه بیا بیرون! فکر می کنن تو هم جزء ست پروازیا!
-چی؟

آرسینوس سرش را به سمت صدا چرخاند.اما پیش از اینکه فرصت پیدا کند چیزی بگوید، صدایی شنید.

- پایین رفتاهه کروات صاحب. تو سنگین وزن بوداهه!
- الین این چیه؟

گوبندالین نیشخندی زد.
- فعلا اسم نداره. اساسا اسماشونو باید خودشون انتخاب کنن.یا صاحبشون!
- نه! نمیخوام بدونم اسمش چیه! می خوام بدونم چیه!؟
- خب کتابخونه اس!
- کتابخونه اس؟ این، با این دک و پوزش کتابخونه اس؟

گویندالین خنده نرمی سر داد.
- اره دیگه! کتابخانه پرنده! پرواز کنید و بخوانید.کتابخونه تونم براتون آواز می خونه. البته مدلای دیگه اش هم هست. دیگ پرنده سخنگو. تختخواب سخنگوی لالایی سر خود. یا مثلا چاقوی پرنده سخنگو البته این اخریو زیاد توصیه نمی کنم.

آرسینوس اخم هایش را عمیق تر کرد.
- نمیدونم چرا اصلا علاقه ای به دونستن علت چنین توصیه ای ندارم . به چه زبونی حرف میزد که یه کلمه شم نفهمیدم؟

صدای خنده گویندالین در پیاده رو پیچید.
- هندی. سفارش صاحبشه. عه اومد. وایسا!

گویندالین برای لحظاتی، آرسینوس را در پیاده رو تنها گذاشت و به سراغ بساط غرفه اش رفت.
- تو چرا مغازه نداشت صاحب!
- سلام مستر کومار. خوبی؟ راجو خوبه؟ پولش کجا بوده خب! برای همینم کلی به حلق وزارت و شهرداری پول ریختم. سفارشت حاضره.
- فک زِداهه!
- صاحب سلام کرتاهه!
- غیر طبیعی فک زداهه.
- خب مثل بچه اس دیگه! باید باهاش حرف بزنی که یاد بگیره.
- قبول نداشتاهه. کار تو ناقص بوداهه.من نصف پول بیشتر نداداهه.

گویندالین آهی کشید. حتی اگر ناراضی هم بود ترجیح میداد با یک مرد هندی صد کیلویی بحث نکند. به هر حال هندی ها الکی هندی نشده بودند. آرسینوس نگاهش کرد.
- سرت کلاه نذاشت؟
- گذاشته باشه هم کاری از دستم برنمیاد. به هر حال غیر قانونی بساط کردم دیگه! :(


تصویر کوچک شده


اینجا همه چی دراوجهـــ
جاییـــ که از همه بالاتره صاحب نداره
باید یاد بگیری فتحش کنی

*****

نزدیک غروب آفتاب است ...
و من...
صبح را دوست دارم


تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.