هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۲۱:۲۶ پنجشنبه ۱۴ آذر ۱۳۹۸

هافل


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۴۴ پنجشنبه ۱۴ آذر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۲:۳۲:۰۰
از بغل وین
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1
آفلاین
تازه واردم...اگه بد بود، بگین بهترش کنم.

<□تصویر منتخب□>
دامبلدور، مثل هر صبح دیگری روی صندلی مدیریتش نشسته بود و به صندلی تکیه زده بود.

تق!

-صدای چی بود؟

دامبلدور، به طرف پنجره اش حرکت کرد و نامه را برداشت و با شمشیر گریفندور، باز کرد.
-دامبلدور عزیز، وقت اون رسیده که کدورت ها رو کنار گذاشته و یک جشن ترتیب بدیم. مکان رو با من هماهنگ کن... تام چقدر مهربون شده.

دامبلدور، نامه ی پر زرق و برقی که اصلا به آن نمی آمد که توسط ولدمورت درست شده باشد را روی میزش گذاشت.

شب

-این لباس بنقشه خوبه؟ این کلاهه چی؟

دامبلدور، لباس را پوشید و با همراه یک کادو، به طرف خانه ریدل ها راه افتاد.

خانه ریدل ها

-سلام تام!
-خوشکل شدیم؟

دامبلدور، نگاه شکاکانه ای به ولدمورت انداخت.
-بله باباجان.

ولدمورت که می خواست رفتار خود را دوستانه جلوه بدهد، گفت:
-کادویت را بده!

دامبلدور، به طور فروتنانه ای، کادو را به ولدمورت داد.

-دامبلدور!
-بله باباجان؟
-شمشیر گریفندور را به ما هدیه دادی؟

دامبلدور که می دانست هورکراکس برای سن ولدمورت مناسب نیست، انکار کرد:
-بله باباجان.

ولدمورت که قصد ریختن زهرش را داشت، با دیدن گزینه ی جدیدی برای هورکراکس، همه چیز از یادش رفت و فکر های دیگری به سرش زد.

پس از رفتن دامبلدور

-یاران ما!
-بله ارباب؟

ولدمورت که اکنون هر چهار وسیله بنیانگذاران را تبدیل به هورکراکس کرده بود، با ابهت گفت:
-ما هورکراکسی جدید داریم!

یکی از مرگخواران، جلو آمد و پس از مدت زیادی، با تردید گفت:
-ا...ارباب!
-چیست؟

مرگخوار مذکور با کمی تردید و ترس، گفت:
-این شمشیره پلاستیکی نیست؟

ولدمورت، ناگهان از جا پرید و گفت:
-بیچاره شدیم... بی هورکراکس شدیم!

بله...اینجاست که می گویند، عشق چشم هایش را کور کرده بود و نمی توانست ببیند!






ویرایش شده توسط هافل در تاریخ ۱۳۹۸/۹/۱۴ ۲۱:۳۵:۲۱
ویرایش شده توسط هافل در تاریخ ۱۳۹۸/۹/۱۴ ۲۱:۴۸:۰۳
ویرایش شده توسط هافل در تاریخ ۱۳۹۸/۹/۱۵ ۱۰:۴۹:۱۲

تصویر کوچک شده

♥Only Hufflepuff♥


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۵:۳۲ شنبه ۹ آذر ۱۳۹۸

Faezeh_Ahmadi


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۲:۰۵ چهارشنبه ۶ آذر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۳:۵۴:۳۵
گروه:
کاربران عضو
پیام: 3
آفلاین
تصویر شماره 5

وارد سالن اصلی شدیم با اینکه خیلی استرس داشتم ولی صحبت های لیلی باعث میشد کمی استرسم کمتر بشه .

لیلی پاتر دختری با موهای بور پوستی سفید بود که در قطار با او آشنا شده بودم . دختر خوشرو و خوش صحبتی بود .

هردو محو سقف که مانند آسمان شب میدرخشید شده بودیم . با ضربه لیلی به بازوم سرم رو پایین اوردم و با دانش اموزان دیگر که بزرگ تر بودند نگاهی انداختم .

پروفسور مک گونگال با صدای بلندی شروع به صحبت کرد :
-این کلاه شما سال اولی ها رو گروهبندی میکنه هرنفر ممکن در یکی از چهار گروه گریفیندور ,ریونکلاو , هافلپاف , اسلیترین, انتخاب بشه . اولین نفر امیلی جونز .

امیلی بدون هیچ استرسی به سمت چهارپایه راه افتاد . همین که کلاه روی سرش قرار گرفت فریاد اسلیترین از کلاه برخواست .
بعد از 30 دقیقه نصف بچه ها گروهبندی شدند تا اینکه اسم خودم رو از زبان پروفسور شنیدم :
_آلیس مالفوی .

با تمام وجودم میخواستم جزو گریفیندور باشم . با قدم های سست به طرف سکو رفتم و روی چهار پایه نشستم .

صدای کلاه انگار در سرم میچرخید . پدر و مادرم هردو اسلیترین بودن ولی من نمیخواستم اسلایترین باشم . کلاه با صدایی کمی ملایم گفت :
- خوب ,خوب, خوب , اصیل زاده هستی و میتونی خیلی قدرتمند باشی اسلایترین برات مناسب اما با صدای گفت : گریفیندور ولی مناسب تره .

انگار دنیا رو بهم دادند از جا پریدم و به سمت میز گریفیندور رفتم . نفر بعدی لیلی بود همین نشست گلاه گفت : -گریفیندور

از جا پرید و با جیغ کلاه را به هوا پرتاب کرد ولی انگار کلاه خوشش نیومده بود و این تازه اول ماجرا های ما بود .....

خوب نوشتی.
جای مانور بیشتری هم داشتی روی سوژه، ولی خوب بود در کل.

تایید شد.

مرحله بعد: کلاه گروهبندی


ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۸/۹/۹ ۱۸:۲۳:۴۳


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۶:۲۶:۵۹ جمعه ۸ آذر ۱۳۹۸

اسلیترین

الکس سایکس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۲:۵۵ جمعه ۸ آذر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۸:۲۲:۱۷
گروه:
اسلیترین
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 7
آفلاین
عکس مربوطه

رابی رابینسون با نا امیدی نگاهش را از میوه های روی استند برداشت:"مطمئنی که هیچ هویجی توی انبار هم نیست مگی؟ دیگه از کاهو خوردن خسته شدم."

مگی مگوایر سری تکان داد:"نه رابی، همونطور که گفتم اینجا فروشگاه میوه های جادوییه و تولید کننده ها از هویج استفاده نمیکنند. بیشتر مردم سیب یا میوه های سرخ دیگه رو ترجیح میدن در نتیجه این تمام چیزیه که ما داریم. چرا بیرون نمیری و از یک مغازه معمولی خرید نمیکنی؟"

رابی روزنامه زیر بغلش را کمی جابجا کرد:"این حرف از تو بعیده مگی، ماگل های اون بیرون با دیدن یه خرگوش غولپیکر سخنگو چی خواهند گفت؟ مطمئنم سرم در کمتر از پنج دقیقه از دیوار یه شکارچی آویزون خواهد شد. و کراور هم که میوه و تره بار معمولی میفروشه از هویج متنفره. اخرین امیدم تو بودی که..."

-"متاسفم راب. نظرت چیه دفعه دیگه که رفتم شهر ماگل ها برات چند کیلویی هویج بخرم؟"

برای لحظه ای امید به چشمان رابی بازگشت، تکانی به دماغش داد و با خوشحالی پرسید:"و اون کی خواهد بود؟ فردا؟ یا شاید امشب؟"

مگی به آرامی پشت سرش را خاراند:"خوب... امم... راستش فکر نمیکنم تا اخر این هفته بتونم وقت جور کنم..."

گوش های بلند رابی به آرامی روی سرش خوابید:"آه... خوب... فکر کنم سرنوشت رابی همین باشه... تا اخر این هفته رابی به انتظار هویج های ترد نارنجی گرسنه میمونه و میمیره... کاریش نمیشه کرد."

مگی اخم کرد:"یالا راب، با اون قیافه و حرفای نا امیدانه سعی نکن به من عذاب وجدان بدی. اگر میتونستم زودتر برم این کار رو میکردم ولی واقعا سرم شلوغه. اوه... خدای من، اون هاگرید نیست؟"

رابی به آرامی سری گرداند و به هاگرید و کودک عینکی که همراهش حرکت میکرد نگاه کرد:"از اون سوالای مسخره بود مگی... جوری میگی که انگار واقعا میشه اون هیکل رو که نصف کوچه دیاگون رو پر میکنه رو با کس دیگه اشتباه گرفت."

-"منظورم این نبود راب، مگه نشنیدی پسری که امروز اینجا اورده کیه؟ همون عینکیه... میگن پسر پاتر هاست، همونی که جون سالم به در برد."

رابی آهی کشید:"اره اره... قرار نیست امروز هم هویجی گیرم بیاد... یا فردا... یا روز بعد از اون... در کنار جادوگر ها زندگی کردن چه فایده ای داره وقتی نمیتونن حتی یه هویج برات بیارن...آه..."

مگی نفسش را بیرون داد:"اصلا میشنوی چی میگم؟"

رابی بی توجه به حرف های مگی رو گرداند و در حالی که دور می شد گفت:"روز خوش مگی... امیدوارم هویج... اه... منظورم چیز خوبی داشته باشی... امم... هویج... هممم..."



(توضیحات: رابی اون جن پایین سمت چپ عکس هستش، چون به نظرم شبیه خرگوش اومد اولش کلا به عنوان یک خرگوش نوشتمش...)

وقتی داستانت رو می خوندم، انتظار داشتم بیشتر پیش بری. خیلی برای گسترشش جا داشتی. ولی انتخابت متفاوت بود و توجهم رو جلب کرد.
دیالوگ ها رو به این شکل بنویس:

نقل قول:
مگی نفسش را بیرون داد.
-اصلا میشنوی چی میگم؟

رابی بی توجه به حرف های مگی رو گرداند و در حالی که دور می شد گفت:
-روز خوش مگی... امیدوارم هویج... اه... منظورم چیز خوبی داشته باشی... امم... هویج... هممم...
بین دیالوگ هایی که پشت سر هم گفته میشن هم نیازی به اینتر نیست.

تایید شد!

مرحله بعد:
کلاه گروهبندی


ویرایش شده توسط GameMaster در تاریخ ۱۳۹۸/۹/۸ ۱۶:۳۱:۰۳
ویرایش شده توسط GameMaster در تاریخ ۱۳۹۸/۹/۸ ۱۶:۳۲:۴۰
ویرایش شده توسط GameMaster در تاریخ ۱۳۹۸/۹/۸ ۱۶:۳۳:۲۸
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در تاریخ ۱۳۹۸/۹/۹ ۴:۴۵:۲۶


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۲۱:۵۰:۱۰ سه شنبه ۵ آذر ۱۳۹۸

ریونکلاو

لونا لاوگود


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۵:۲۱ سه شنبه ۱۴ آبان ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۶:۲۲ چهارشنبه ۱۳ آذر ۱۳۹۸
از پشت مجله ام
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 6
آفلاین
تصویر ششم

کتابخانه خلوت بود و دختر مو قرمزی با صورت کک و مکی اش در میان قفسه کتاب ها راه میرفت. ناگهان با پیدا کردن کتابش فریاد زد:
-اوه اونجاست! کتاب "زندگی گودریک گریفندور/نوشته رومئو ژاندار"!
-جینی؟
-وای! نــــــــــه! ..... آها! توی لونا؟

کتاب از دستان جینی افتاده بود. برگشت و به لونا نگاه کرد که مثل همیشه گوشواره های شلغم های قرمز و لباس بافت آبی به تن دارد. آنقدر به هم نگاه کردند که لونا به حرف آمد:
-اومـــــــم...... کتابت افتاده!

خم شد و کتاب را برداشت و به جینی داد. سپس خودش کتاب "رازهای پنهان روونا ریونکلاو/نوشته الیزابت مارکرز" را برداشت و با جینی روی یک میز دو نفره نشستند.

نیم ساعت بعد

-هااااااااع...... من میرم دو تا فنجون قهوه برای خودمون دوتا بیارم.
-باشه برو لونا.

لونا رفت و جینی در کتابخانه ای که در غروب خورشید فرورفته بود تنها شد. افراد زیادی با دوستانشان آمده بودند، ولی او بین دوستانش نبود. در این میان، دراکو به سمت او آمد و جینی سعی کرد خودش را مشغول به خواندن کتاب جلوه دهد. دراکو هم با پوزخندی به او نگاه کرد و گفت:
-مثل اینکه یه ویزلی محفلی تنهاست. پاشو برو بغل مامان بابات تا کتابای ممنوعه نخوردنت! اون ور ترنا!
-فکر میکنی خیلی با مزه ای مالفوی؟
-بامزه؟ شما که کاپ دلقک بودنو دارین! ما داریم درس پس میدیم!
-هرهرهر، بی مزه.

وقتی قهقه های دراکو، کراب و گویل تمام شد، جینی چند ثانیه واقعا فکر کرد تنهاست. حتی لونا هم اینجا نبود تا از او طرفداری کند. دراکو ارشد اسلیترین و او تنها یک سال چهارمی بود. حس خوبی بین آن سکوتشان نبود، حداقل میان او و دارکو! اما لونا بعد از چند دقیقه، سکوت بین آن دو را شکست. چون فریاد زد:
-اکسپلیارموس!

دراکو که چوبدستی اش را یواشکی در آورده بود، با پرتاب چوبدستی اش به سمت قفسه های کتابخانه، از عملش نا امید شد. برگشت و با تعجب به لونا زل زد. گفت:
-تو؟ لاوگود؟ نه نه........ تو لاوگود نیستی که! تو یه شلغمی که دستو پا در آورده و جادو رو از پاتر یاد گرفته.
-نه خیر! من شلغم نیستم! به نظرم تو بهتره در بری تا جینی. چون ممکنه همون که خودت میدونی کیه، بیاد و یهو تو رو تبدیل به شلغم با دو تا دست و دو پا تبدیل کنه! تازه....... جادو رو هم از شلغما یاد گرفته!

دراکو دندانهایش را روی هم فشرد و از پشت آنها با صدای خفه ای گفت:
-لاوگووووود! یکی طلبت!

و با کراب و گویل از آنجا دور شد. لونا با چوبدستی اش روی میزشان، دو قهوه گرم ظاهر کرد و مجله و عینک همیشگی اش ر در آورد. عینکش را به چشمش زد و نشست. اما جینی بدون اینکه او بداند، کتاب ها را در جای خودشان گذاشت. بعد نشست و از لونا خواست تا به او مجله ای بدهد تا بخواند. وقتی لونا با لبخندی از روی مهربانی کتاب را به او داد، جینی نیز مانند او پشت کتاب پنهان شد. درحالی که از خوشحال اشک میریخت در دلش گفت:
-ممنونم لونا....... تو بهم ثابت کردی که من میتونم مثل تو مهربون و بخشنده باشم..... حتی کسی رو ببخشم که مسخره ام کرده..... ممنونم!!!!

خیلی خوب بود.
قبلا شناسه داشتی؟ اگر شناسه داشتی نیاز نیست توی کارگاه و گروهبندی شرکت کنی. کافیه یه بلیت بزنی، شناسه قبلیتو بگی و یه سره بری معرفی شخصیت.
ولی اگر شناسه قبلی نداشتی...
تایید شد!

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط magel777 در تاریخ ۱۳۹۸/۹/۶ ۱۶:۳۶:۲۰
ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۸/۹/۶ ۲۱:۳۴:۳۲

خیالپرداز محفل ققنوس!
مجله دار ریونکلاو!
!ONLY RAVEN!


کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۳:۴۸:۰۷ چهارشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۸

ریونکلاو

لونا لاوگود


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۵:۲۱ سه شنبه ۱۴ آبان ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۶:۲۲ چهارشنبه ۱۳ آذر ۱۳۹۸
از پشت مجله ام
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 6
آفلاین
http://www.jadoogaran.org/modules/xcg ... 82/wp_inquisition_col.jpg
جینی در حال خواندن کتاب باتیلدا بگشات در کتابخانه بود که دراکو مالفوی بالای سرش می ایسته ومیگه: به به میبینم که دوستات ولت کردن وتنهایی چرا اون دختر مو وزوزیه گرنچر یا اون پاتر بوگندوی متقلب یا اون داداش مو قرمز کک مکیت پیشت نیستند وخودش و کراب گوییل شروع به خندیدن کردند
جینی با عصبانیت گفت: تو حق نداری دوستای منو مسخره کنی وبا کتاب زد تو سر دراکو
دراکو با عصبانیت گفت: چی کار کردی دختره ی احمق
و چوب دستی اش را دردر اورد و خواست به سمت جینی شلیک کنه که صدای فریادی به گوش رسید: اکسپکتو پاترونوم و چوب دستی دراکو روی زمین افتاد دراکو با ترس برگشت که با دیدن لونا تعجب کرد
لونا گفت : دربارهی دوستای من درست صحبت کن شلغم راستی هیچ وقت بایه ریونکلایی در نیوفت چون ور می افتی
به سمت جینی رفتو باهم از کتابخونه بیرون رفتند

یه مقداری بیش از حد سریع پیش رفته و کوتاه نوشتی. چندتا نکته بهت بگم... موقعی که پاراگراف تموم میشه، دوتا اینتر بزن. بعد پاراگراف رو شروع کن. وقتی هم دیالوگ مینویسی و دیالوگت تموم میشه و میخوای توصیف بنویسی، دوتا اینتر بزن. الان من یه تیکه از پستت رو ویرایش میکنم و خودت تغییرات رو ببین.
نقل قول:
جینی با عصبانیت گفت:
- تو حق نداری دوستای منو مسخره کنی.

وبا کتاب زد تو سر دراکو. دراکو با عصبانیت گفت:
- چی کار کردی دختره ی احمق؟


نکته آخر اینکه حتما علائم نگارشی رو رعایت کن. چه ویرگول، چه نقطه، علامت تعجب یا عبامت سوال در انتهای جملاتت.
منتظر یه پست بهتر ازت هستم.

فعلا تایید نشد.


ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۱۵ ۱۵:۵۷:۰۳


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۲۳:۴۱:۴۹ جمعه ۱۰ آبان ۱۳۹۸

هافلپاف

دیدارا گیبن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۴۰:۵۷ چهارشنبه ۸ آبان ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۸:۱۶:۲۳ چهارشنبه ۶ آذر ۱۳۹۸
از تار عنکبوت
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 10
آفلاین
گروهبندی

فضا پر از شور و هیجان بود و همه ی سال اولی ها از میان جایگاه های چهار گروه رد می شدند.

-به هاگوارتز خوش اومدید.الان باید گروهبندی بشید.

مک گوناگال، به آرامی به طرف کاغذ پوسیده ای رفت و با صدای نسبتا بلندی گفت:
-دیدارا گیبن.

دیدارا که چهره نگرانی داشت، با تلاش فراوان، سعی کرد خودش را متین جلوه دهد؛ اما همین که کلاه رو سر او گذاشته شد، کلاه ترکید.

-این چه کاری بود کردی؟
-دست خودم نیست.

مک گوناگال، با جادو کلاه را ترمیم کرد و دوباره روی سر او گذاشت.

-شجاع، پر هیجان، شلوغ و بدجنس. کدوم گروه برات خوبه؟

دیدارا برایش گروه مهم نبود؛ بلکه می خواست بقیه با او که یک ژاپنی بود، خوب باشند.

-اصیل زاده هم هستی... ریونکلاو رو حذف می کنم.

دیدارا نفس عمیقی کشید.

-بهتره بری به... اسلیترین!

دیدارا، خودش را جمع و جور کرد و به طرف میز اسلیترین و ملتی که برایش دست می زدند، رفت.

یخورده سریع پیش بردیش و روی جزئیاتش زیاد مانور نداده بودی. ولی خوب بود. ظاهر پست هم اشکال بزرگی نداشت.
تایید شد!

مرحله بعد: کلاه گروهبندی


ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۱۲ ۱۰:۱۲:۵۷



پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۲:۰۲:۵۹ چهارشنبه ۸ آبان ۱۳۹۸

گریفیندور

مالی ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۱۰:۴۹ سه شنبه ۷ آبان ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۶:۴۴:۵۵ پنجشنبه ۱۶ آبان ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 5
آفلاین
تصویر شماره 5
توی سر سرای بزرگ هاگوارتز ایستاده بودم و برای من خیلی جای عجیبی بود چون من یه ماگل زاده بودم و تنها چیزی که از هاگوارتز میدونستم در مورد گروه ها بود و مخصوصا در مورد اسلایترین و خوشحال بودم چون جادوگران بد معمولا توی اون گروهن و به دلیل اینکه ماگل زاده بودم خوشحال بودم چون اسلایترین فقط برای اصیل زاده ها بود و من ممکن نبود برم تو اسلایترین .درواقع زندگی ای بیش از حد عادی داشتم.ولی وقتی نامه ی هاگوارتز رو دریافت کردم و فهمیدم خاصم همه چیز عوض شد.این موقعیت فوق العاده ای برام بود و به هیچ وجه نمیخواستم از دستش بدم.انقدر تو رویاهام غرق شده بودم که با صدای پروفسور مک گونگال از جا پریدم.

پروفسور مک گونگال:
سال اولی ها به صف بشن و هر کسی که اسمش خونده شد بیاد کلاه رو بذاره.
و بعد شروع به خوندن اسما کرد:
جیمز کایرنس...جیکب فریش...هنری نلسون... مالی-

با شنیدن اسمم سرمو بلند کردم و با دستپاچگی یه قدم جلو رفتم.ولی وقتی پروفسور اسم خانوادگی«کلاری»رو به زبون آورد فهمیدم نوبت من نیست،بلکه نوبت دختر کناریم بود.
یه اصیل زاده!
جوری بهش زل زده بودم که انگار یه موجود ماورالطبیعی عجیب رو می دیدم.
حداقل یه سرو گردن از من بلند تر بود و موهای صاف و مشکی بلندی داشت برخلاف من که موهای قرمز و فر داشتم.
راستش زیادی فر.بعد متوجه چشماش شدم .چشمایی داشت که هیچ وقت دلم نمی خواست توشون زل بزنم شبیه چشمای جن دکانجیورینگ 2.بنابر این وقتی به سمتم برگشت و به خاطر زل زدنم بهم چشم غره رفت نزدیک بود سکته کنم و همون یه ذره اعتماد به نفسی هم که داشتم به خاطرات پیوست .بنابر این فقط تونستم چشممو به زمین بدوزم و سیخ وایسم.

همینجوری که پروفسور اسمارو میخوند بیشتر ناامید میشدم.اسم من توشون نیست.

خودم با خودم می گفتم:
-از اولشم اشتباه نامه رو دریافت کرده بودی.
-معلومه که خاص نیستی احمق جون!
-همه ی امیدات پوچ بود.

ولی یهویی اسممو شنیدم

مک گونگال:
مالی ویزلی

با گفتن اسمم از ترس بدنم لرزید. یعنی توی کدوم گروه میفتادم؟
درباره گروه ها تحقیق کرده بودم ولی نمیدونم توی کدوم یکیشون قراره بیفتم.
وقتی به خودم اومدم دیدم هاج و واج زل زدم به صندلی و....
من آخرین نفر بودم.
سریع به سمت صندلی حرکت کردم.میتونستم نگاه خیره ی بقیه رو حس کنم.از این وضع متنفر بودم!
روی صندلی نشستم. پروفسور مک گونگال کلاهو گذاشت روی سرم.

کلاه گروهبندی:
هم شجاعی هم سخت کوش. بفرستمت گریفیندور یا هافلپاف؟
با شنیدن اسم گریفیندور خیلی خوشحال شدم.عاشق این گروه بودم بنابراین گفتم:
من گریفیندور رو بیشتر دوست دارم.
میتونستم لرزش صدامو حس کنم.ولی خوشبختانه کلاه متوجه نشد.شایدم نمی خواست بروم بیاره.

کلاه:
ولی به نظر من ریونکلاو برات مناسب تره.
نه نه نه.حد اقل این یکی خوب پیش بره.

من:
نه لطفا گریفیندور
.
کلاه:
چون اصرار میکنی گریفیندور.
نزدیک بود از خوشحالی جیغ بکشم.بالاخره یه چیز خوب اتفاق افتاد.
پروفسور کلاه رو از روی سرم برداشت. با لبخندی ترسان به سوی میز مخصوص گریفیندوری ها حرکت کردم.همشون بهم لبخند زدن و تبریک گفتن.از همون اول عاشق فضای گروه شدم.خیلی خوشحال بودم...البته تاوقتی که متوجه مالی کلاری که بغلم نشسته بود نشده بودم!


شکلک ها به جز مواقع خیلی کمی، برای دیالوگ هستن و بهتره که توی توضیحاتمون استفاده نشن. دیالوگ ها رو هم باید به این شکل بنویسی:
نقل قول:
کلاه روی سرم کمی جابجا شد و گفت:
- ولی به نظر من ریونکلاو برات مناسب تره... نه نه نه! حد اقل این یکی خوب پیش بره.
یعنی نباید صرفا اسم گوینده رو قبلش بیاری.
مشکلاتت با ورود به ایفای نقش حل میشن. پس...

تایید شد!

مرحله بعد: کلاه گروهبندی


ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۹ ۲:۳۹:۱۷


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۸:۰۲:۰۳ سه شنبه ۷ آبان ۱۳۹۸

هافلپاف

سوزان بونز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۴۲:۲۶ دوشنبه ۶ آبان ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۶:۱۱ چهارشنبه ۱۳ آذر ۱۳۹۸
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
هافلپاف
پیام: 7
آفلاین
تصویر شماره 3
وارد اتاق شد و به آیینه نگاهی کرد وسرش را پایین انداخت... به خودش قول داده بود.. قول داده بود که دیگر تمامش کند... قول داده بود که امشب برای آخرین بار تصویر خودش را در کنار لیلی عزیزش تماشا کند.چراکه این آیینه دروغ گو بود و واقعت را نشان نمی داد که اگر می داد لیلی در آن جایی نداشت. لیلی مرده بود....
سوروس خودش را کنار لیلی می دید و خیال بافی می کرد که اگر آن شب لیلی کشته نمی شد چه اتفاقی می افتاد؟؟اولین قطره ی اشک از گوشه چشمش سر خورد و روی صورتش غلطید و سپس میان ردایش گم شد.یا اگر لیلی اصلا با آن پاتر مغرور ازدواج نمی کرد؟اگر آن بلک خائن راز آن ها را فاش نمی کرد؟اگر آن شب کمی زودتر رسیده بود؟سوروس به پهنای صورت اشک میریخت.اگر.... کلی اگر در ذهنش بود که جوابش را نمی دانست.دیگر پاهایش توان ایستادن نداشت،زانوانش سست شد و ...با زانو روی زمین افتاد اما دردی حس نکرد چون درد قلبش خیلی بیشتر بود.صورتش را با دستانش پوشاند و سرش را روی زمین گذاشت.در اتاق تنها صدای هق هق سوروس می آمد که گاهی میان آن با خود زمزمه میکرد"چرا..".
**************************
کنار درختی نشسته بود و کتاب می خواند سرش را بالا برد و دستی به گردن دردناکش کشید و تا خواست سرش را دوباره در کتابش فرو کند؛لیلی را دید که از دور می آید و تاج گلی بر سرش می گذارد، لباس سفید و ساده بلندی به تن دارد.با خوشحالی برخواست و لبخند زنان دستش را برای او تکان داد،لیلی هم لبخدی زد و دست تکان داد و شروع به دویدن کرد.سوروس کتابش را بر زمین گذاشت و دوید...
می دویدند.. هر دو با تمام توان می دویدند،فاصله خیلی کمی مانده بود و سوروس با شوق بیشتری می دوید اما...چند قدم بیشتر نمانده بود که در آغوش هم فرو روند که در کمال حیرت لیلی با سرعت از کنار سوروس گذشت..سوروس خشک شده و متحیر ایستاد، می ترسید پشت سرش را نگاه کند و لیلی را باز هم در کنار جیمز پاتر ببیند و حقیقت روی سرش آوار شود؛اما چاره ای نبود.برگشت و آن ها را دست در دست هم دید و...خواست برگردد و از همانجا برود تا بیشتر از این نابود نشود اما با دیدن صحنه پشت سر آنها پاهایش به زمین چسبید.
-نه،نه لیلی،نههههه مراقب باش لیلی.
اما افسوس که دیر شده بود...
همان لحظه لرد سیاه چوبدستی اش را بالا برد و گفت:
-آوادا کداورا.
-نههههه.
در همان وقت دستی روی شانه سوروس گذاشته شد و او را محکم تکان داد و صدایش زد.
-سوروس..سوروس.
سوروس از خواب پرید صورتش خیس عرق بود و قلبش تند تند می زد.
-سوروس حالت خوبه؟
به سمت صدا برگشت،پروفسور دامبلدور بود در حالی که اطرافش را نگاه می کرد سرش را بالا پایین کرد که متوجه شد آیینه نفاق انگیز در اتاق نیست و به جای خالی اش چشم دوخت که پروفسور دامبلدور گفت:
-انتقالش دادیم به یه جای دیگه.. کم کم داشت مشکلات زیادی به بار میاورد.
-بهترین کار رو کردید.
سوروس از جایش بلند شد و برگشت تا از اتاق خارج شود که با صدای پروفسور ایستاد.
-سوروس؟
سوروس برگشت و فقط نگاهش کرد.
-قول بده که دیگه دنبالش نگردی.. خودت خوب میدونی که این آیینه فقط چیزی رو نشون میده که تو از اعماق قلبت میخوای ،نه چیزی که واقعیت داره؛اگر.. اگر جلوی خودت رو نگیری ممکنه دیوونه شی.
-میدونم..من قول دادم ..به خودم قول دادم که این آخرین بار باشه.
پروفسور سری تکان داد.
برگشت تا از اتاق خارج شود که پروفسور زیر لب زمزمه کرد:
-امیدوارم هر دوتون به قولتون عمل کنید وگرنه دیوونه میشید.
سوروس اسنیپ خوب میدانست پروفسور دامبلدور از چه کسی حرف می زند...لبخندی روی لبش آمد و با خود گفت:پسره کله شق شانس آوردی که در راهرو ندیدمت وگرنه ده امتیاز از گریفیندور کم میکردم.


توصیفات خوبی داشتی. فقط چند نمونه غلط املایی مثل غلتید و برخاست. علامت ها هم باید درست استفاده بشن. یعنی نباید دو تا علامت سوال بزنی یا چهار تا نقطه بذاری. یا سه تا، یا یکی.

تایید شد!

مرحله بعد: کلاه گروهبندی


ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۹ ۲:۲۵:۲۳


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۴:۰۸:۵۵ سه شنبه ۷ آبان ۱۳۹۸

.Tom.Riddle


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۸:۳۷ دوشنبه ۶ آبان ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۹:۳۰:۴۹ چهارشنبه ۶ آذر ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1
آفلاین
تصویر شماره 5

با چهره ای عاری از هرگونه احساس خاصی، در سرسرای بزرگ هاگوارتز ایستاده بود و منتظر بود نامش را از روی لیست بخوانند. بدون هیچگونه علائم ترس و استرس به اطرافش نگاه میکرد و سوت میزد.
تا اینکه بالاخره نوبتش رسید. آرام آرام رفت و روی صندلی نشست، پیرزنی کلاه کهنه و چروکیده را محکم روی سرش گذاشت.
-آخ! این کلاهه سایزش بزرگه، تا کمرم اومده!
صدای خنده های ریز از گوشه کنار سالن به گوش میرسید.
-پس که میخوای تو اسلیترین بیفتی؟
با این حرف کلاه هزاران فکر به صورت هم زمان بر سرش آوار شدند. البته مهم نبود، نباید بد به دلش راه میداد، او یک اصیل زاده بود و صد در صد در اسلیترین میفتاد، نیازی به ترسیدن نبود. فقط کافی بود اولین حرفی که کلاه میگوید را بشنود تا مشخص شود در کدام گروه میفتد، حتما اولین حرف الف ...

-ر...!

دیگر ادامه ی حرف کلاه را نشنید، فقط در خیالات ترسناکش فرو رفت، به یاد لحظه ی قبل از سوار شدن در قطار هاگوارتز افتاد.

-بیا بغلم پسرم...
پدرش این را گفت و محکم در آغوشش کشید.
-بابا، اگه تو اسلیترین نیفتم چی؟
پدرش محکم تر بغلش کرد و گفت:
-باید بیفتی پسرم!
لرزش خفیفی را در بدنش احساس کرد.
مگر میشد او در اسلیترین نیفتد؟ شاید کلاه گفته بود (( روزت اسلیترینی!)) یا اینگه ((ریونکلاوی نیستی، برو اسلیترین!)).

اما نباید خودش را گول میزد، کلاه به علاقه پدرش توجه نکرده بود، به علاقه خودش توجه کرده بود.
مهم نبود که همه خانواده اش در اسلیترین گروه بندی شده اند، مهم این بود که خودش چه میخواست.
از روی صندلی بلند شد و با همان نگاه شجاعانه به سمت میز ریونکلاو رفت.


خوب بود. فقط بهتره بعد از دیالوگا و قبل از آوردن توصیف، اینتر بزنی.

تایید شد!

مرحله بعد: کلاه گروهبندی


ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۹ ۰:۰۷:۳۲


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۲:۳۵:۵۹ یکشنبه ۵ آبان ۱۳۹۸

هافلپاف

ناتسومی سوزوکی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۱۱:۴۸ یکشنبه ۵ آبان ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۸:۵۶:۵۶ یکشنبه ۱۹ آبان ۱۳۹۸
از ~Wonder Land~
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 17
آفلاین
تصویر شماره 5 کارگاه داستان نویسی

همهمه تالار را پر کرده بود. ولی رزا چیزی نمیشنید.همه چیز در نظرش گنگ بود. لحظه ای که مدت ها منتظرش بود فرا رسیده بود. دوست داشت فرار کند ولی برای این کار دیر بود.میترسید. از همه ی این جادوگران و ساحره ها میترسید.

_ناتسومی سوزوکی
کسی تکان نخورد. مک گانگال به صف سال اولی های میخکوب شده نگاهی انداخت. خب یه نفر بود که بنظر ژاپنی میومد. از پشت عینکش یک ابرو بالا انداخت و به دخترک خیره شد. نفر پشت سر رزا که در تیررس نگاه مک گونگال بود سیخونکی به رزا زد.
-هی نمی خوای بری؟
رزاکه به خود اومده بود نفس عمیقی کشید رفت روی صندلی نشست. مک گانگال کلاه گروه بندی بزرگ رو روی سرش گذاشت و همه جا تاریک شد.

-خب خب اینجا چی داریم؟ یه دختر کوچولو با کلی راز
رزا نفسش را حبس کرد.
-هوووم باهوشی. باهوشی. اگه باهوش نبودی نمیتونستی الان اینجا باشی....آه ه ه زیرکی. چقدر فریبکار... هووم چطور اسمتو وارد لیست کردی؟ هوووم؟ قابلیت های خوبی داری ولی تو ساحره نیستی. نباید اینجا باشی.
-صبر کن. چیزی نگو. اگه بفهمند ساحره نیستم و اینجام منو میکشند.
-هووم قبل از اومدن باید فکرشو می کردی.
-ولی من جادو دارم. من ...من نیازی به چوبدستی ندارم
-نیازی نداری ولی یکی همراهت آوردی که بقیه فکر کنند ساحره ای.
- چه اشکالی داره؟ چون از بقیه بهترم نباید جادو یاد بگیرم؟
-از بقیه بهتر؟ ها ها ها ها...تو فکر می کنی چون بدون چوبدستی میتونی از جادو استفاده کنی از بقیه بهتری؟ تو حتی جرات نداری از اسم واقعیت استفاده کنی
-الان نمی تونم ولی وقتی یاد بگیرم جادومو کنترل کنم، وقتی برای محافظت به یه قلعه ی جادویی احتیاج نداشته باشم خودمو پنهان نخواهم کرد.خواهش می کنم بهم یه فرصت بده.
-هووم صادقی... وفاداری... باید با دامبلدور حرف بزنی. راستشو بهش بگی.
-حرف میزنم. قول میدم به کسی آسیب نزنم.
-"بهتره بری هافلپاف"
این جمله ی آخر رو کلاه گروهبندی بلند گفته بود. صدای تشویق توی تالار پیچید و مک گانگال کلاه رو از رو سر رزا برداشت.
رزا با زانوانی لرزان و ناباوری به سمت میزی رفت که هم گروهی هاش از اونجا براش دست تکون میدادن و جیغ و هوورااا میکشیدن.

با خودش فکر کرد : هافلپاف... گروهی که همه رو می پذیرند. به همه یاد میدن.
وقتی تصمیم گرفت بیاد هاگوارتز براش مهم نبود چه گروهی باشه.فقط میخواست توی این قلعه ی جادویی باشه و به کتابخونش دسترسی داشته باشه. ولی حالا که توی هافلپاف پذیرفته شده بود. احساس گرما میکرد. گرمایی که بهش میگفت شاید جایی توی این دنیای جادویی باشه که موجود غیرعادی ای مثل اون رو هم به گرمی بپذیرند.

خوب بود.
فقط یه نکته ای رو بگم، وقتی دیالوگت تموم میشه و میخوای توصیف بنویسی، دوتا اینتر بزن.

تایید شد!

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۶ ۲:۳۵:۵۱







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.