هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: کافه محفل ققنوس
پیام زده شده در: ۱۴:۲۵:۰۱ پنجشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

رز زلر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۹ پنجشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
دیروز ۰:۳۰:۰۰
از رنجی خسته ام که از آن من نیست!
گروه:
محفل ققنوس
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
ناظر انجمن
مترجم
گردانندگان سایت
پیام: 1042
آفلاین
بلند پایه ترین عضو محفل با بلند پایه ترین عضو مرگخواران رفت. بلاخره یاد دادن راه و رسم روشنایی به بلاتریکس لسترنج کار هر کسی نبود. مثلا اگه هری رو با بلاتریکس می‌فرستادن خطر آلوده شدن روح هری با سیاهی ها و کشتن بلاتریکس با طلسم شکنجه گر وجود داشت، پس همراه بلاتریکس باید یک مبارز حقیقی روشنایی، آدمی ثابت قدم و کار درست، کسی که تحت هیچ شرایطی خیانت نکند و کلیددار محفل ققنوس باشد، می‌بود. نیوت اسکمندر تنها شخص با این ویژگی‌های برجسته در محفل و سراسر دنیای جادوگری بود.

لندن، خانه‌ی سالمندان

بلاتریکس چوب دستی‌ش رو تکون داد و در خونه‌ی سالمندان هزار تکه شد و در دیوار فرو رفت. سالمندان مشنگ با ترس و لرز به زن آشفته در چهار چوب در نگاه کردن. استرس زیادی بود و همونجا یکی دوتا شون جون سپردن.

از کمی اونورتر صدای پاق بلندی به گوش رسید و بعد از غیب سپری دوان دوان به سمت زن آشفته اومد.
- نه اینطوری نه که بلا. باید ساده و مهربون باشی. نگاه کن و یاد بگیر.

و بعد به نزدیک ترین پیرزن نزدیک شد.
- سلام مادرجون. امروز حالتون چه طوره؟

سپس به طرف مرگخوار بلند پایه برگشت و گفت:
- دیدی؟ اینطوری کار نیک می‌کنن!

چشم پیرزن با شنیدن کار نیک برق زدن. سال‌ها بود که کار نیک نکرده بود. این پسر هم بسیار جذاب و خوش قیافه به نظر می‌اومد و بچه‌های خوشگلی می‌تونستن به وجود بیارن.
- کار نیک؟ من که پایه‌م!
- دیدی بلا وقتی با زبون روشنایی باهاشون حرف بزنی چه خوب پیش می‌ره؟ حالا تو امتحان کن.

و به طرف پیرمردی بدون دندون در آن طرف اتاق رفت. پیرزن هم که قصد کار نیک داشت صندلی چرخدارش رو به همان طرف هل داد. بلاتریکس پشت سر جفتشون در حالی که فکر می‌کرد چه گیری افتاده حرکت کرد.
به سوژه که رسید سعی کرد لبخند بزنه که بیشتر شبیه لبخدهای فنریر بود. آخه تو خونه‌ی ریدل ها فقط فنریر لبخند می‌زد و بلاتریکس هم فقط همینطوری بلد بود. بعد روی پیر مرد بیچاره خم شد و به تقلید از نیوت گفت:
- سلام پیرمرد. امروز حالت چه طوره؟

پیرمرد در جا جون تسلیم کرد و مرد.

- فکر نمی‌کردم کار نیک اینقد راحت باشه. بریم چندتا پیری دیگه بکشیم.


ویرایش شده توسط رز زلر در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۱۷ ۱۴:۴۴:۱۰
ویرایش شده توسط رز زلر در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۱۷ ۱۶:۰۱:۵۹



پاسخ به: کافه محفل ققنوس
پیام زده شده در: ۳:۳۴:۱۳ سه شنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۹

نیوت اسکمندر old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۲:۳۸ یکشنبه ۹ شهریور ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۸:۵۷:۱۵ یکشنبه ۲۰ مهر ۱۳۹۹
از رنجی خسته ام که از آن من نیست !
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 128
آفلاین
-پس این نادان های سپید کجا هستند؟

این صدای لرد بود که حوصله اش به سر آمده بود .ناگهان سربازان سپیدی از دور دست داشتند به سمت مرگخوارا می‌رفتند .صحنه اسلوموشن طور بود .زاخاریاس داشت عینکشو درست میکرد در همان حال باد بین موهای سپید دامبلدور میزد و بقیه به دنبالش خیلی شیک و جنتلمن و زن میومدند .در همان حال یوان آهنگ مایکل جکسون رو گذاشت و در رو به رو مرگخوار ها داشتند تو خودشون خورده می‌شدند البته از ایوانوا چیزی نمونده بود چون واقعا خودشو خورده بود و یوان با دیدن چهره مرگخوارا آهنگ گرگ دو رو پخش کرد.
منو از چی میترسونی...
همینطور محفلی ها به مرگخوارا رسیدند و همزمان سیریوس سیگارشو انداخت و با پاش له کرد و دودی که حبس کرد رو خیلی گنگ بیرون داد ‌‌.

-چه عجب ! زمان سالاز مرلین بیامرز اگه کسی دیر میکرد همچنان به ما تحتش می‌زدند که از آن به بعد بدو رو بشه راه رفتن عادیش.
-پدرِِ مامان ! آرام باش.

دامبلدور فاز گنگ ورداشته بود و خیلی کلاس میذاشت. چون کار اونا گیر بود و می‌خواست کلاس بذاره عینک ری بندشو درآورد . شروع کرد صحبت کردند.
-خب باباجان ها شما رد شدین !

این حرف جرقه ایی بود بر روی اعصاب لرد .
-پیر مرد ! یک سند میخواهی بدهی این کار ها چیست؟ بگو نمی‌خواهیم که فکر چاره دیگه کنیم.

اما چاره ایی نبود و فقط لرد تیری تو تاریکی زد . دامبلدور هم خیلی ریلکس.
-برید دنبال چاره دیگه !

و داشت برمیگشت.
لرد دید نه با این باد ها این بید نمیلرزه عقب کشید .
-حالا ما مثال زدیم تو جدی نگیر پیر مرد.
-خب بابا جان . ازونجا که ما محفلی ها بسیار سخاوتمند بودیم و هستیم به شما سیه چهره ها و توبه کنندگان خیلی ارفاق میکنیم و مهلتی دیگر میدهیم.

همینطور که دامبلدور خیلی محترمانه داشت تخریب شخصیت میکرد و غیر مستقیم از خودشون تعریف و تمجید میکرد و منت میذاشت بلا داشت لب پایینش رو میکند و با انگشت اشاره موی فرشو می‌پیچوند که دومینیک نزدیکش شد یواش صحبت میکرد.
-بلا برم با بیل بزنم تو سرش از حال بره کیف کنیم بعد بریم سند رو برداریم؟
-همین مونده دومینیک ؟ بذار تموم شده این اوضاع من میدونم چکار کنم.

-خب بابا جان ها . از اونجا که محفلی ها خیلی با حوصله ان حاضر شدند با شماها همراهی کنند و شما سیه چهره ها و زشت باطن هارو در کار های نیک راهنمایی کنند . در ضمن هرچی گفتن بگین چشم و غیر از این باشه شناستون بسته میشه و اون سه تا تا آخر زندان میمونن.
خوشحال تر از همه زاخاریاس بود که میتونست روی یکی نظارت کنه اون از خداش بود روی یکی از بزرگای مرگخوار نظارت کنه .

فلش بک


تو کافه همه نشسته بودند و داشتند نقشه می‌ریختند دیگه چه بلایی سر مرگخوارا بیارن که زاخاریاس به کنار دامبلدور رفت و نامه ایی به دامبلدور داد و دامبلدور با تکان دادن سر تاییدیه ایی به زاخاریاس داد و نیش زاخاریاس باز شد.


پایان فلش بک




خلاصه هر کدوم به سمت یک نفر رفت و باهم در گوشه کنار های لندن فرود آمدند .



تصویر کوچک شده


چه قلب ها که شکسته نشد از زبان های بریده !
و چه حرف ها زده نشد از ذهن های پریده!
و چه چشم ها که پر از کشتی های در اشک بود .
و چه دل ها گرفته نشد از کشتی های غرق شده.


تصویر کوچک شده
[img تصویر کوچک شده


پاسخ به: کافه محفل ققنوس
پیام زده شده در: ۲:۰۳:۳۳ سه شنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

رز زلر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۹ پنجشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
دیروز ۰:۳۰:۰۰
از رنجی خسته ام که از آن من نیست!
گروه:
محفل ققنوس
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
ناظر انجمن
مترجم
گردانندگان سایت
پیام: 1042
آفلاین
بلاتریکس جوش آورده بود. شش ساعت بود که بدون حرکتی ایستاده بود تا سند کافه رو به دست بیاره تا وثیقه بذاره برای شوهر چشم چرون ساحره پسندش و یه گاومیش و یه معجون سازی که هیج وقت یک معجون درست دستش نداده بود. و حالا، تموم اون شش ساعت با ریخته شدن رنگ های پلاکس تو پاتیل هکتور به باد رفته بود.

- هکولی!

هکتور از کیلومتر ها اونورتر به خود لرزید. پلاکس بیخیال رنگ ها و وسایلش شد و سعی کرد تا قبل اینکه بلاتریکس متوجه بشه در بره چون این قیافه‌ی عصبانی بلاتریکس به نظر نمی‌اومد به آکادمی نقاشی اهمیت بده. البته نقشه‌ش موفقت آمیز نبود.

- پلاکس!

پلاکس مجبور شد برگرده. البته دو قدم بیشتر برنداشته بود ولی همون دو قدم رو برگشت و سر جاش ایستاد تا با بلاتریکس خشمگین که قرمز شده بود و چوب دستی‌ش به طرز خطرناکی بیرون اومده بود، رو به رو بشه.
- بله؟
- من شش ساعته اینجا منتظر موندم. حداقل بگو که سند رو بلدی چه جوری گیر بیارم و سر کارم نذاشتی.

در واقع چرا. بلاتریکس سر کار بود. پلاکس قصد داشت به صورت ساده و مهربونانه‌ای بره و از هری درخواست کنه سند رو بش بده. ولی روابطش با هری زیاد حسنه نبود و شک داشت سند رو بش بدن. ولی این رو نمی‌دونست چه جوری به مرگخوار قرمز بگه. یا نگه.
خوشبختانه یا بدبختانه، بلاتریکس خودش فهمید.
- تا حالا هیچ کسی جرات نداشته منو سر کار بذاره پلاکس. . منو می‌شناسی؟ من بلاتریکس لسترنجم. وفادارترین یار ارباب!
ارباب رو می‌شناسی؟ کله زخمی رو می‌شناسی؟ با کدوم طرفی اصلا؟ یه روز می‌ری پیش کله زخمی سوپ پیاز بزنی یه روز میای در خونه ارباب هی ارباب ارباب می‌کنی. یهو هم می‌گی هیچ کدوم. یه بارم گفتی هردوش. این همه تحمل کردم ولی دیگه کسی نمی‌تونه من، وفادار ترین یار ارباب رو سر کار بذاره. به عنوان کار خیرم تورو...عه کجا داری در می‌ری؟

حتی اگه ساده و مهربون هم هستین با بلاتریکس شوخی نکنین چون این دو صفت تحت هیچ شرایطی کنار اسمش نمیان. وسط داد و هوار های بلاتریکس، پلاکس دو سه تا پا برای خودش کشید و با همونا در رفت. کلی دور شد. اونقدر که دست بلاتریکس بش نرسه.

بلاتریکس نفس عمیقی کشید. رنگش رو بازیافت و دوباره خونسرد و آروم شد.
- کجا بودیم؟

مرگخواری با ترس و لرز و صدای آروم پاسخ داد.
- باید هر کدوم به نوبه‌ی خودمون یه کار نیک بکنیم که راه و. چاه روشنایی رو یاد بگیریم.
- گفتی نوبه‌ی خودمون؟!


ویرایش شده توسط رز زلر در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۱۵ ۲:۲۸:۲۰



پاسخ به: کافه محفل ققنوس
پیام زده شده در: ۲۲:۴۶:۰۹ دوشنبه ۱۴ مهر ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

گابریل تیت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۳۵:۴۶ چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۲۰:۰۹:۰۵
از کتابخونه ی هافلپاف!):
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
هافلپاف
محفل ققنوس
پیام: 458
آفلاین
پلاکس شروع کرده بود به نقاشی کشیدن و هر سه دقیقه به مرگخوارا نگاهی می انداخت. گابریل پشت پلاکس مشغول یاداشت برداری بود و همزمان داشت کتاب "فوت و فن نقاشی" رو ورق میزد.

-آهان یه حرکت مچ چپ! بعد یه سمت راست غربی! ای وای الان باید حرکت مچ دوازده رو میزد!

گابریل با وجد تمام داشت برای محفلیها حرکات پلاکس رو توضیح میداد که یوآن با میکروفنش داخل کافه شد و شروع به گزارش نقاشی شد و کار گابریل رو راحت کرد!

-حالا پلاکس رو می بینیم که داره یه حرکت...اون کتابو بده ببینم تیت!...یه حرکت سه ممیز شش قشنگ رو داریم از پلاکس بلک!

گابریل با عصبانیت کتاب رو از دست یوآن گرفت و به ادامه ی یاداشت برداری خودش ادامه داد تا تونست یه دفترچه رو تموم کنه.

-پلاکس چند ساعت دیگه مونده؟
-10 ساع...

اما پلاکس اینقدر درگیر بود که اشتباهی پاش به سطل رنگ خورد و تمام رنگها توی پاتیل هکتور ریخته شد!

پاتیلم!

هکتور ویبره زنان مگخواران رو پرت کرد کنار و به سمت پاتیلش رفت.


ویرایش شده توسط گابریل تیت در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۱۴ ۲۲:۵۴:۵۰

only Hufflepuff


پاسخ به: کافه محفل ققنوس
پیام زده شده در: ۲۲:۴۲:۴۰ دوشنبه ۱۴ مهر ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

پلاکس بلک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۸:۱۹ شنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۰:۵۱:۲۰
از ما هم شنیدن!
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 112
آنلاین
بلاتریکس طبق معمول ملت مرگخوار را گوشه ای جمع کرد تا وظایفشان را مشخص کند:
- خب، خب، خب!

مرگخواران به بلاتریکس زل زده بودند و بلاتریکس به مرگخواران؛ ناگهان صدای گرومبی آمد.
همه به محل ایجاد صدا زل زدند.
پلاکس با جاروی سبز و ردایی آغشته به رنگ به سمت آنها آمد؛ اما پایش به بالش سدریک گیر کرد و در حالی که انگشت اشاره اش را در هوا گرفته بود بعد از پروازی کوتاه در میان جمع فرود آمد:
- من... میدونم... چطوری میتونید سند رو به دست بیارین!

بلاتریکس با عجله خودش را به پلاکس رساند و به وسیله یقه پیراهنش او را بالا کشید:
- چی گفتی؟

پلاکس در حالی که خودش را میتکاند گفت:
- مگه شما سند کافه رو نمیخواین؟ من میدونم چجوری بدون انجام دادن ماموریت میشه به دستش آورد.

بلاتریکس برق نگاهش را فرو برد و وجد زدگی اش را پنهان کرد؛ سپس در حالی که سعی میکرد خشمگین باشد برای پلاکس چشم غره رفت:
- همین الان بگو چطوری!؟

پلاکس توجهی به خشم بلاتریکس نکرد و قیافه اش را خونسرد تر جلوه داد:
- نچ، به همین راحتی که نمیشه!

بلاتریکس که دیگر نمیتوانست زور گویی های دامبلدور و نیمه سیاه بودن را تحمل کند چوبش را در آورد و به سمت پلاکس نشانه رفت.
پلاکس عینک دودی اش را جابه جا کرد و با صدای شرلوک هلمز با لهجه انگلستانی گفت:
- خانوم بلاتریکس لسترنج عزیز!
سازمان حمایت از نقاشان نونهال از من حمایت میکنه، و این کار شما جزای سنگینی خواهد داشت؛ غلاف کن اون چوبدستی تو.

بلاتریکس با کلافگی دستی به موهایش کشید:
- باشه، چی میخوای؟ هرچی باشه از نیکوکاری خیلی بهتره!

پلاکس چمدان بزرگی را از ناکجا آباد بیرون کشید و در وسط جمع مرگخواران روی زمین گذاشت:
- همون حالت قبلی رو بگیرین. فقط شونزده ساعت طول میکشه تا یه نقاشی محشر بکشم؛ بعدش بهتون جای سند رو میگم.

ملت حالت قبلی را گرفتند و به بلاتریکس زل زدند، اما بلاتریکس به آنها زل نزد:
- آخه من چطوری شونزده ساعت تمام قیافه های زمخت خوشگل اینا رو تحمل کنم؟

پلاکس با بیخیالی ظاهری چمدانش را برداشت:
- باشه، برید نیکوکاری تون رو بکنید. اصلا برید خرید های پیرزن های ماگل رو جابه جا کنید؛ منم میرم.

وضعیت وخیم بود، جا به جا کردن خرید های یک ماگل وحشتناک تر از شانزده ساعت بی حرکت ایستادن به نظر میرسید.

- نه پلاکس!
تو نمیتونی ما رو در این حال تنها بذاری. ما اسلیترینی ها باید هوای همو داشته باشیم!

پلاکس چرخید و با دیدن چهره صدای مستند راز بقا که گابریل بود سر جایش خشک شد:
- گابریل میتونی یه بار دیگه این کارو انجام بدی؟

گابریل به حنجره اش فشار آورد، فشار بیشتر و بیشتر شد و سرانجام حنجره گابریل مثل دوربین کریوی دود شد!

- فک کنم نباید اصرار میکردم.

بلاتریکس چاره ای نداشت... او واقعا چاره ای نداشت:
- هی پلا!
ما همینجا می ایستیم؛ ولی جون پرفسور اسنیپ عزیزت یکم عجله کن.

پلاکس چمدانش را دوباره روی زمین گذاشت و قلمو را از پشت گوشش بیرون کشید:
- زود تمومش میکنم.




ویرایش شده توسط پلاکس بلک در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۱۴ ۲۲:۵۰:۳۷


My beautiful lord

I am a Strange painter


پاسخ به: کافه محفل ققنوس
پیام زده شده در: ۱۸:۰۱:۵۱ پنجشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

گابریل تیت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۳۵:۴۶ چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۲۰:۰۹:۰۵
از کتابخونه ی هافلپاف!):
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
هافلپاف
محفل ققنوس
پیام: 458
آفلاین
مرگخوارا نگاهی بهم کردن. نمی دونستن الان باید خوشحال باشن یا ناراحت؟کروشیو بزنن یا عین یه محفلی سرشون رو بندازن پایین و برن انجام ماموریت؟یا کدومشون بهتر بود؟ رفتن در اغوش دامبلدور یا انجام عمل نیکوکارانه؟ کلا یک کلام ختم کلام"گیج بودن!"

-مرگخواران ما...برین دیگر!
-ارباب شما مطمئنین که سند کافه اینقدر ارزشمنده که ما به خاطرش بریم و کار نیکوکارانه ای انجام ب...
-
-چشم ارباب!
-فرزندان نیمه سفید من! بروید و به اغوش روشنایی پی ببرید! شاید به جبهه ی سفید پیوندید و از تاریکی بیرون بیاید!
-
-بروید!

مرگخاوران با داد لرد یکی یکی غیب شدن و سر از خیابونهای لندن در اوردن.

-خب...
-خب و زهر باسیلیسک! زمان سالازار اگه گودریک به کسی دستور میداد سالازار بزرگ لهش میکرد! زمان سالازار که اینطوری نبود! هر کی سرش تو کار خودش بود.اگه یکی میخواست جون کسی رو نجات بده براش منت نمی ذاشتن! زمان سالازار بزرگ که اگه یکی میومد دم خونه ی سالازار و ازش درخواست کمک میکرد سالازار تا اخر کار پیگیری میکرد و از جونش میگذشت! زمان سالازار...

همینطور که ماروولو به زمان های قدیم اشاره میکرد و ناله میکرد بلاتریکس بقیه رو جمع کرد تا بهشون دستور بده.


only Hufflepuff


پاسخ به: کافه محفل ققنوس
پیام زده شده در: ۱۳:۳۱:۲۷ پنجشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۹

محفل ققنوس

هری پاتر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۵:۴۱ سه شنبه ۱۱ شهریور ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۰:۴۲:۰۰
از سایه ها نترس، تو فانوسی! :shout:
گروه:
محفل ققنوس
ناظر انجمن
ایفای نقش
کاربران عضو
مترجم
پیام: 65
آفلاین
خلاصه: رودولف، هکتور و باروفیو توسط پلیس دستگیر شدن و لرد سیاه اومده به کافه محفل ققنوس، که سند کافه رو از دامبلدور بگیره و برای اون سه تا سند بذاره. دامبلدور هم گفته به این شرط سند رو می‌ده، که مرگخوارا برای مدتی تمرینِ سفید بودن بکنن. برای شروع هم ازشون خواسته بیان به نوبت بغلش کنن. مرگخوارا که هیچ کدوم مایل به این کار نبودن، یه ماگل رو فرستادن جلو.


جرج چندان مطمئن نبود دارد چه کار می‌کند. از پشت سر جماعتی که نمی‌شناخت با امیدواری و از روبه‌رو جماعتی که نمی‌شناخت با اشتیاقی خطرناک به او زل زده بودند. از بغل هم کوتوله‌ای که حاضر بود قسم بخورد تابه‌حال ندیده است بالا و پایین می‌پرید و او را تشویق می‌کرد.
_عاقو تو بِرَنده می‌شی.

چشمان دامبلدور هر لحظه بزرگ‌تر می‌شدند و دست هایش آن‌قدر باز بود که هرکدام‌شان از یک سمت دیوار های کافه را شکافت و بیرون رفت.
_تصویر کوچک شده


تکه های آجر با افکت صحنه‌ آهسته بالای سر مرگخواران و محفلی ها و پلاکسِ بی‌طرف پرواز می‌کردند و صدای یوآن ابرکرومبی که در این افکت بسیار بم شده بود به گوش رسید.
_میـــگــــم جـــرج فــلــویــــد، بـــرادرت "پــــیــــنـــک" رو نــــدیـــدیـــــــ؟ :همر آهسته:

دامبلدور، غرق در نور الهی و عطرِ بشارت، چند سانتی‌متر از زمین فاصله گرفت و درحالیکه موزیک متنِ برایانِ فقید از دستگاه مه مصنوعیی که در کافه جا گذاشته بود به گوش می‌رسید، دستانش را دور جرج حلقه کرد و او را جلو کشید.
_چه‌قدر طولش می‌دی بابا جان، نمی‌خوام خفه‌ت کنم که!

اما می‌خواست. نمی‌دانم شاید هم نمی‌خواست.
اما کرد.

جرج مثل یک ملخ بی‌نوا در تار عنکبوتِ پروفسور دامبلدور به دام افتاد، و در آخرین دقایق زندگی‌اش لحظات دردناکی را سپری نمود. سدریک را دو بار نکشتند اما جرج را چرا. یک دقیقه گذشت، دو دقیقه گذشت. جرج بنفش شد، اما لااقل دیگر سیاه نبود، و دامبلدور هم قولی جز این نداده بود.

_می‌بینی بابا جان؟ می‌بینی عشق و محبت چه تاثیر ملوسی روی بدن انسان داره؟ کاملا می‌تونم آهسته شدن تپش قلبت رو حس کنم... انقدر که همیشه استرس داشتی-
_نمی‌تونم نفس بکشم!
_چی بابا جان؟! داشتم می‌گفتم... الان به آرامش رسیدی.

زمانی که بالاخره موزیک متن رو به پایان رفت، نور سفید رنگ همه جا را در بر گرفت و مه مصنوعی فرو نشست، دامبلدور که ماموریت سیاهی‌زدایی را با موفقیت به پایان برده بود جرج را رها کرد. جرج که پس از دفع تمامی سیاهی های وجودش بسیار خسته بود و به سال های متمادی استراحت احتیاج داشت، تلپی روی زمین افتاد، مثل یک کودک به خواب رفت و دیگر نفس نکشید.

دامبلدور دوباره دستانش را باز کرد، و به جمعیتی که پیش رویش به او خیره شده بودند لبخند زد.
_همون‌طور که دیدید، اصلا درد نداشت.

دستگاه مه مصنوعی پت پت کرد و صدایی از مرگخواران در نیامد.

_ماموریت بعدی شما کمی چالشی تر خواهد بود.
_قرارمون یه ماموریت بود پیرمرد. ما اون سند رو حالا می‌خوایم و وقت اضافه هم نداریم.
_پس نمی‌شود.

دستگاه مه مصنوعی نشتیِ آب داد و لرد این بار هم کوتاه آمد.

_ماموریت بعدی شما اینه که در سطح لندن پراکنده بشید، و هر یک به نوبه خودتون یه کار نیک انجام بدید. هر یک از شما باید یکی از سربازان روشنایی رو همراه خودش ببره، که راه و چاه نیکی و روشنایی رو از او بیاموزه.


ویرایش شده توسط هری پاتر در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۱۰ ۱۳:۳۶:۰۹



پاسخ به: کافه محفل ققنوس
پیام زده شده در: ۱:۳۱:۵۰ دوشنبه ۲ تیر ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

حسن مصطفی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۵۳ یکشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۳:۵۳:۱۸ شنبه ۸ آذر ۱۳۹۹
از قـضــــاااا
گروه:
هافلپاف
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 78
آفلاین
مرگخواران وفادار لرد سیاه با هر نگاه پر از اضطراب ارباب شون جابجا و پشت همدیگه قایم می شدن. به راستی افتخار دفن شدن در آغوش دامبلدور نصیب کدام جادوگر سیاه می شد؟ لرد از دامبلدور فاصله میگیره و به یارانش نزدیک تر میشه.

- بیا جلو سو!
- ارباب! ارباب! منو معاف کنید. من کنکور دارم. هنوز فرق میتوز و میوز رو درک نکردم!
- تو بیا لن!
- من یه بز دارم دیگه الان ارباب! منم معاف کنید. نمیتونم بی سرپرست رهاش کنم که.
- تو که عذری نداری آگلا؟
- سرورم! من تازه جویی رویاهامو پیدا کردم! جوونی نکردم! چرا سدریک رو امتحان نمی کنید؟
- سدریک؟
- ارباب! شما قبلا هم یه بار منو کشتین! نذارین مردم بعدا بگن سدریک دو بار مُرد! خوب نیست.
- اینطوری نگاهم نکن. نگو که تو هم نمیتونی!
- مای لرد! میخواستم سورپرایز قشنگی تدارک بببینم ولی نذاشت این ریشو. من دلفی-ورژن یک و نیم رو باردارم!
- کراب؟ کرب؟ کرپ؟ کجایی دختر؟
- یعنی ناموساً میخواین ناموس لیتل هنگلتون رو بدین دست این پشمک بغل کنه؟ سرورم چی می زنید این روزا؟ نابوکوف خوندین اخیراً؟
- تو! اسمت چی بود؟ هر چی بود. تو بیا جلو ببینم کوتوله.
- با مویی؟
- آره خودت!
- عاقو من طولانی تو وان حموم بودم. تشنه م شد، رد میشدم. اومدم داخل یه لیوان آب شیر سفارش داده بودم از دیروز هنوز سرو نشده برام. عاح عاح عاح! وووی وووی وووی! یعنی علف زیر پام یرقان گرفت از بس منتظر موندم.
- مهم نیست! تو استخدامی! بیا جلو.
- چرا من آخه چرا من؟ یعنی داغون شدماااااا. من برادر و دوست عزیز تازه از گور برخاسته م رو پیشنهاد میکنم. آقای جرج فلوید. سیاه هم هستن اتفاقا به ظاهر. لاکن از درونش خبر ندارم. عیح عیح عیح!

و آقای فلوید نامی جلوی در ورودی کافه ظاهر میشه و با تعجب همه جارو ورانداز میکنه. هنوز باورش نمیشد میتونه نفس بکشه.

- damnnnnn. I can booghing breathe now... oh man
- خوبه. بفرستش جلو.
- مشکل اینه که ایشون ماگل هستن عاقوی لرد.
- مهم نیست. لوسیوس چوبدستی ت رو بده بهش. خودتم برو ببین جاروهامونو تو کوچه خط مط ننداخته باشن.

لوسیوس با اکراه چوبدستی ش رو میده دست ماگل سیاه پوستی که از ناکجا ظاهر شده بود وسط معرکه ی کافه محفل. مرگخواران دسته دسته به گوشه ای از کافه متواری میشن و آقای فلوید با تعجب با همراه لرد به سمت دامبلدور قدم بر میداره.

- بیا در آغوش سفیدی ای جادوگر سیاه و پلید! مایکل جکسونم من سفید کردم! تو همین بغل من سفید شد! بیا فرزندم! نترس.


ویرایش شده توسط حسن مصطفی در تاریخ ۱۳۹۹/۴/۲ ۱:۵۳:۱۱



تصویر کوچک شده


پاسخ به: کافه محفل ققنوس
پیام زده شده در: ۱:۴۷:۵۲ سه شنبه ۲۰ خرداد ۱۳۹۹

برایان سیندر فورد


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۲۶ پنجشنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۶:۳۱:۲۸ سه شنبه ۱۱ شهریور ۱۳۹۹
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 24
آفلاین
پس از دستورِ لرد صدای اعتراض از همه سمت بلند شد، مرگخواران دوست نداشتند ادای سفیدی را در بیاورند. مرگخواران کلا جماعت بسیار روراستی بودند و دوست نداشتند ادای هیچ چیز را در بیاورند، و همچنین قصه هایی شنیده بودند که باعث می شد نخواهند از یک حدی بیشتر به دامبلدور نزدیک شوند.

دامبلدور اما، مدفون در پرتو های سفید رنگ روشنایی دستانش را بلند کرد و درحالیکه پشت سرش سبزه ها می روییدند و بهار می رسید و خرگوش ها به یکدیگر عشق می ورزیدند، گفت:
_عزیزانم... فرزندانم! خواهش میکنم با همدیگه دعوا نکنید... تام روحیه ی ظریفی داره و هر لحظه ممکنه برنجه.

چشم تام بیرون پرید و وقتی به جلو هجوم برد تا برش دارد پایش را روی چشمش گذاشت و بر زمین سقوط کرد و هزار تکه شد و مرگخواران با استفاده از او دو دست هفت سنگ زدند، و این درحالی بود که دامبلدور اصلا آن یکی تام را می گفت؛ و شاید غافلگیر شوید، اما آن یکی تام روحیه ی ظریفی نداشت.
او همین حالا هم آماده بود دامبلدور را به قتل برساند، اما خب هر دو دستش پر از تامِ اولی بودند.

دامبلدور که حالا به اذن نیکی و روشنایی یک متر از زمین فاصله گرفته و فضای زیرش به لطف پکیج هدایتِ دولوکسِ برایان بهمراه پرداخت اینترنتی و ارسال به سراسر لندن از مه مصنوعی پوشیده شده بود، لبخند صمیمانه ای زد.
_میتونم نگرانی رو در چهره ی شما فرزندانم ببینم و میخوام که بهتون بگم... سفیدِ خوب و بد نداریم عزیزانم.

شاید غافلگیر شوید، اما مرگخواران اصلا دغدغه مندِ انواع متفاوت سفید نبودند و کلمه ی مناسب برای توصیف احساس آن لحظه شان هم "نگرانی" نبود.

دامبلدور که هنوز دست هایش را توی هوا نگه داشته بود و عضلاتِ پیرمردخردمندی اش داشتند کم کم گز گز میکردند، لبخندی حتا صمیمانه تر از قبلی تحویل داد.
_برای اینکه یخ مون آب بشه، میخوام که هر کدوم شما به نوبت جلو بیاید و من رو در آغوش بگیرید.

فضای دخمه مانندِ اتاق در سکوت مرگباری فرو رفت. دیگر کسی اعتراض نمی کرد، دیگر تنها دغدغه شان زنده از آنجا بیرون رفتن درحالیکه آلبوس دامبلدور را بغل نکرده بودن بود. برای لرد سیاه این حسِ یک جلسه ی تمرینیِ مرگ را داشت و خب شاید غافلگیر شوید، اما لرد سیاه خودش قبلا حق دامبلدور را در تعدد دفعات مرگ خورده بود و با اینحال عمیقا شک داشت از این یکی بتواند برگردد. آب دهانش را فرو داد و به مرگخوارانش نگاه کرد، در تلاش برای اینکه یکی شان را انتخاب کند و به آغوش دامبلدور بفرستد.



پاسخ به: کافه محفل ققنوس
پیام زده شده در: ۴:۵۴:۱۹ دوشنبه ۵ خرداد ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

تام جاگسن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۱ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۰:۴۶:۴۶
از تسترال جماعت فقط تفش به ما رسید.
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
مترجم
پیام: 523
آفلاین
برایان نمی‌دانست؛ اما ما که برایان نیستیم! ما داریم روایت را می‌خوانیم پس می‌دانیم.

- مرگخوارانمان! به سمت کافه ی این سفید ها می‌رویم.

لردسیاه این را گفتند؛ تام خود را جلو انداخت تا بگوید "اگلانتاین رو نبریم ارباب!" که قبل از رسیدن به حرف "ل" با ضربه ای سهمگین از طرف اگلانتاین به کناری رانده شد و تا کافه ققنوسیان اتفاق دیگری که شایان ذکر باشد و از سر رفتن حوصله شما جلوگیری کند و مهم تر از همه؛ کمکی به روایت بکند نیافتاد. پس به کافه فلش-جلو می‌زنیم.

"کافه محفل ققنوس"

مرگخواران و جلوتر از همه لردسیاه، با نظم و ترتیبی که از پست قبلی رویشان مانده بود، دسته به دسته وارد کافه می‌شدند و به هیچ وجه به تخریب ورودی ها، کش رفتن کره ای ها و آزار و اذیت نمی‌پرداختند همین مرلینشان شاهده!
- ریش سفیدشان!

لردسیاه این را گفت و نگاهش را به دامبلدوری که روی صندلی نشسته بود و به سختی مشغول کلیک بر روی دستگاه ماگلی ای عجیبِ در دستانش، که می‌گفتند گالیون رفته بالا گران شده، انداخت.

- به به! دیگر فرزندان تاریکی! شماهم اومدین تا به سفیدی بپیوندید و از تاریکی درونتان خلاص شوید؟
- خیر.
- پس آمدید تا در کافه بخورید و بیاشامید. بفر...
- خیر! خبردار شدیم دو تن از مرگخوارانمان را به زندان انداخته ای. برای آزادی‌شان سند اینجا را می‌خواستیم.

چندثانیه ای گذشت، دامبلدور به فکر فرورفته بود...
- باشد! اما شرطی داره.
- چه شرطی؟
- به سفیدی پیوندیده و از سیاهی درونتان خلاص شوید.
- به هیچ‌وجه.
- پس نمی‌شود.

لردسیاه به فکر فرو رفت. حوصله ی بیشتر از این مشغول شدن برای آزادی دو مرگخوار نه چندان سالم نداشت. ناگهان فکری به ذهنش رسید، رو به مرگخوارانش برگشت.
- مرگخوارانمان! صرفا برای دقایقی ادای سفیدی را در خواهیم آورد.

اما نقشه اش بی نقص نبود، زیرا مرگخواران ایده ای درباره چگونه سفید شدن نداشتند و حالا باید می‎شدند.
پس هرکدام شروع به فکر کردن و نظر دادن درباره "چگونه محفلی باشیم." کردند.


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۳/۵ ۵:۱۲:۱۲

آروم آقا! دست و پام ریخت!









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.