هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: انستیتو ژنتیکی دیاگون
پیام زده شده در: ۱۳:۰۸ شنبه ۲۰ خرداد ۱۳۸۵
#19

سامانتا ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۴۹ پنجشنبه ۳ فروردین ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲:۴۵ سه شنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۷
از ما که گذشت!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 248
آفلاین
_خب...خب ...جناب مارولوو شما يه دقه تشيريف بياريد اينجا!
و اين صداي الكتو بود كه لحظه ايي بعد در پشت در با مارولوو پچ پچ كنان در مورد حال هدويگ به گفتگو نشستند!
مارولوو: جنونه جغديه......آه.....خداي من ما هدويگ رو زود از دست داديم اون فقط 6 ماهش بود..........
الكتو: اين حرفا چيه ...جغدا كه مثل ما آدما بيماريه جنون ندارن.....جغدا فقط سرما مي خورن! ....اما اين جغد عزيز ما كه حتما بگو مامانش واسش اسپند آتيش كنه يه كم گلبول هاي قرمز خونش كم شده و متاسفانه بايد بگم بيماريه آنمي (كم خوني قابل توجه بي سواد ها) از نوع مينور گرفته كه بايد هر روز يه 3 4 تا قرص آهن بخوره....گلبول هاي قرمزش راه بيفته!!!
مارولوو: يعني چيزيش نيست......اوه...صبر كنيد....خواهش مي كنم صبر كنيد...شما حتما حداقل براي دو شب كه مي تونيد اينجا نگه داريدش ....ما خب راستش داريم اسباب كشي مي كنيم . مادرم گفته كه:...........
الكتو: بذار ببينم ...نه آقا لطفا اصرار نكنيد. اينجا كه هتل نيست!
در همين هنگام پرستار به سرعت خودش رو به الكتو رسيد و در حالي كه فرياد مي زد گفت:
_خواهش مي كنم لطفا عجله كنيد ....يه مورد فوق العاده اورژانسيه...مرگ خوارا بيمارستان رو تهديد كردن كه اگه فقط اگه فقط يه تار مو از سر لردشون كم شه اينجا رو با خاك يكسان مي كنن!!!
الكتو: لرد......منظورت ارباب لرد ولدمورت كبيره....
پرستار: اوهوم....
الكتو: همين الان اومدم.
و در حالي كه مي دويد به مارولوو كه به شدت عصباني بود اطمينان داد كه 3 ماه از اون قرصا بخوره عين شير مي شه!

در اتاق خصوصيه بيمارستان:

لرد: آخ دندونم......آخ....مادرجون......يكي به دادم برسه....مردم....آخ مردم!
پرستار: راه رو باز كنيد ....زود باشيد ....جناب الكتو اومدن!
الكتو به سرعت مرگ خوار ها رو كنار زد و خودش رو به لرد كه روي تخت دراز كشيده بود رساند!
لرد كه در حال ناله كردن بود هنگامي كه چشمش به الكتو افتاد نعره زد:
_تا حالا كجا بودي ....الان مي كشمت...
و با گفتن اين حرف يك كروشيو نثار الكتو كرد!
سامانتا: داداش...خواهش مي كنم خودتو كنترل كن.....درسته كه اكنون بايد از وسط نصفش كني اما الان به اون احتياج داريم.
لرد يه نگاهي به الكتو پهن كف رمين و يه نگاهي به سامانتا انداخت و بعد گفت:
_آخ........خيلي خب.....مي تونه زنده بمونه...اما اگه تا سه سوت اين درد منو نخوابونه براي هميشه تو قبر مي خوابونمش!
الكتو كه اجازه زنده ماندن يافته بود از زمين بلند شد و بعد از اين كه خود را تكاند به سمت لرد رفت!
خوب كه تا گردن سرش رو تو حلق لرد كرد و آن دندان مايوس خراب را يافت پس از گذشت اندي ساعت با حول و هراس اول يه آمپور به دندان زد كه البته در اين بين 1000 كروشيو و آواداك..... تحمل كرد...
الكتو با نگراني رو به لرد:
_اوه......قربان ...واقعا متاسفم...هيچ كار ديگه ايي نمي شه كرد به جز....
الكتو آب دهنشو غورت داد و به جمع كثيري از مرگ خوار ها كه بر او چشم دوخته بودند نگريست. چشماشو بست و ادامه داد:
_ به جز اينكه....دندونشون رو بكشيم!
با گفتن اين حرف همهمه ايي بي نظير درون اتاق به وجود آمد.
سامانتا: چي بكشي؟.............چطور جرئت مي كني......!!!


از دفتر خاطراتم :

از او می ترسم... گاه تصور می کنم با هیبتی عظیم در مقابل من ایستاده و م


Re: انستیتو ژنتیکی دیاگون
پیام زده شده در: ۱۱:۰۲ شنبه ۲۰ خرداد ۱۳۸۵
#18

هدویک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۵۷ شنبه ۱۵ مرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۱:۲۱ چهارشنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۶
از هر جا که کفتر میایَ!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 801
آفلاین
*آقا برو کنار...برو که اورژانسیه...از سر راه برو کنار...بیب بیب...

این صدای ماروولو گانت بود که داشت هدویگ رو که تو بغلش بود به سرعت به سمت انستیتو ژنتیکی دیاگون می برد!

_ماروولو...کمک...حالم بده...حالم بده...نگو جغد بودن به من نیومده...آخه خیلی وقته دلم برای پرواز لک زده ، جغدی که پرواز نکنه انگار تو حبس ابده!!!

*الان میرسیم...تحمل کن!

ماروولو با دستی که آزاد بود در انستیتو رو باز می کنه و سریعا به بخش حوادث غیر مترقبه می ره!

*الکتو...الکتو...بیا اینجا که این وضعش خرابه!

#چی شده ماروولو؟

*باب بیا ! اه ! این حالش خیلی بده...مثل اینکه داره هذیون می گه...کمکش کن!

_گنجشک شدم...کاش ندونه...پر دمم رو نخونه!...اگه بدونه می دونم...دیگه به من نمی دونه(نمی دونه یعنی دون نمی ده!!!)

*می بینی؟همش چرت و پرت می گه...یه معاینه بکنش...حالش خیلی خرابه!

#بزارش رو این تخت تا ببینم چی کار می شه کرد.

دقایقی بعد

#هدویگ آآآآآ کن...دهنتو باز کن عزیزم!

_آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ...آم

#بی شعور چرا دستمو گاز می گیری؟آخ دستم!

_اه اه اه....تف...چه بد مزه بود دستت!

#بدو اون دهنتو باز کن ببینم...باید ببینم چت شده!

هدویگ طی یک حرکت انتحاری-خفنز! دهنشو به اندازه کله الکتو باز می کنه!

#مااااااااااااااااااااااااا...این چه حرکتی بود...باب یه خورده ببندش خیلی باز کردی!

هدویگ طی یک عمل آنتی انتحاری-خفنز! دهنشو کاملا می بنده و دوباره دست الکتو رو گاز می گیره!

#مرتیکه بوقی...گفتم دهنتو باز کن!

_آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ...آم

#ای بابا!باز که گاز گرفتی!شیطونه می گه *#@* *@#* ها!

_هوی!درست صحبت کن...زود باش ببین چمه می خوام برم!

هدویگ تو دلش:
(چه حالی میده بچه مردم رو سر کار بذاریا!)


ادامه دارد...


________________________________
دیدم تاپیک خوابیده گفتم راش بندازیم!
خودتون یه مریضی بهم نسبت بدید دیگه!فقط آخرش زنده بمونم...خیلی ممنونز!




Re: انستیتو ژنتیکی دیاگون
پیام زده شده در: ۲۲:۰۳ یکشنبه ۲۷ فروردین ۱۳۸۵
#17

اوتو بگمنold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۰ دوشنبه ۱۶ آبان ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۳:۱۲ شنبه ۹ تیر ۱۳۸۶
از اون بالا جغد میایَ
گروه:
کاربران عضو
پیام: 286
آفلاین
و نگاهی عاشقانه به ققی انداخت
و هر دو وارد انستیتو ژنتیکی شدند...
همین طور که کرام داشت از پله هابالا میرفت ققی از پشت شروع به زبون درآزی کرد و پشتشو به زاخی کردو و ...(سانسور اونم از نوع شدیدش)زاخی که سرتا پا چیز شده بود گفت
زاخی:د لامثب چرا ...اخه چرا
کرام که تا با لای پله ها رسیده بود به ققی گفت :
ققی جان بخون...و ققی شروع به خواندن کرد
کرام: هرمیون نشکن دلمو... به خدا آهم میگیره دامنتو آغبتی...نگو بیخبری...نگو نمیدونی دلم پر از یه نفرین سینه سوز

در همان حال بودند که یه دفعه زاخی باز پیداش شد.
زاخی:کرامی...کرامی...ای بابا عاشقم بد دردیه... و به آرامی گفت:
زاخی:کرام هرمیون...
کرام برگشت و دو رو برو نگاه کرد.
کرام: ها کو کجاست !!...اما وقتی به صورت خندان زاخی نگاه کرد متوجه شد که سر کاری ه....
کرام:ببینم تو خندیدنی اینقدر زشت میشی..زاخی(عجب ضد حالی)
زاخی: ببین کرام منکه سایتو تمیز میکنم برات ,لیست شخصیتهارو به روز میکنم برات ,جلسات حضوری درست میکنم برات بزارم برم...
کرام:خوب چندتا پست زدی.
زاخی:هزارو دویستا پست کرام جون.
کرام:میدم پستهاتو صفر کنند .تا حال کنم .
وباز شروع کرد به بالا رفتن تا جای که ناپدید شد.
زاخی: ای توف به این شانس ببین برای مدیریت باید چیکارا بکنی.
...اما خودمونیم مدیر نبودنم فاض میده ها

کرام وارد اتاق شد و با دیدین حاجی و حمید جا خورد ,اما ققی همین جور داشت میخوند که کرام گفت :بسه ققی
اما نه مثله اینکه ققی رفته بود تو بحرش
کرام که دید ققی نمیشنوه یه مشت نثار ققی میکنه.اما وقتی مشت رو میزنه باعث میشه آب دهنه ققی بپره تو گلوش...
ققی داشت خفه میشد...خخخخ...ککک....ممم...للل.
کرام وای خاک بر سرم شد یکی کمک کنه,حاجی و حمید همین جور نگاه میکردند و دکترهم تکانی نمیخورد ...
کرام دو دستشو به هم میبنده و روی سینه ی ققی میزاره و چند با فشار میده ,معلوم نبود آب قورت داده بود یا چیزه دیگه قورت داده بود چون به قیر از آّب هر چی بگی از دهنش در میومد :پای جوجه,کله پاجه,چشم ,پا,دست ,
حاجی: ببینم حمید این ققی چی میخوره...
حمید: والا بقیر از آّب که هرچی ازش بیرون میاد معلوم نیست.
کرام: دکتر بپر دستگاه شوکو وردار بیار تا نمرده

------------------------------------------------------
آیا ققی میمرد؟
آیا زاخی از خیر مدیر شدن میگذشت؟


فعلا با این حال میکنیم...


شخصیت جدید


Re: انستیتو ژنتیکی دیاگون
پیام زده شده در: ۱۱:۱۱ یکشنبه ۲۷ فروردین ۱۳۸۵
#16

کارآگاه ققنوس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۶:۲۶ سه شنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۴:۵۴:۴۹ یکشنبه ۷ اردیبهشت ۱۳۹۹
از در کنار دمبول
گروه:
کاربران عضو
پیام: 914
آفلاین
صدای ترمز گوش خراشی جلوی انستیتو ژنتیکی اومد...و ثانیه ای بعد زاخی در حالی که زیر بازوهایش را برادر حمید و حاجی گرفته بودن وارد انستیتو ژنتیکی شد...
تلاش زاخی برای رهایی از دست آن دو بی فایده بود...
زاخی:بابا شما اشتباه فکر می کنین ها راه دیگه ای هم وجود داره...بیاید بریم بیرون با هم کنار میایم...
حمید:البته من هم موافقم یه پسر تپل مپل سیفید یه چیز دیگس...حاجی می خوای همینجوری باشه بهتره...هان؟
حاجی:نه بابا نمیشه آخه حرف در میارن واسه آدم...
زاخی:اه شما چرا انقدر گیر می دید به من شما هنوز امتحانم نکردید...
حاجی:خوب اومدیم امتحان کنیم دیگه...بریم تو اتاق دکتر...
زاخی:نه ببین حاجی من دکتر اینجا رو می شناسم خیلی جَلَبِ برای منافع خودش رای مثبت اعلام می کنه...
حاجی:خوب بذار قبل از اون امتحانت کنم...
حاجی یه سیگار برگ روشن می کنه و یه پک می زنه بعد تمام دود رو میده تو صورت زاخی
زاخی:اواووهوهوواو
حاجی:بیا ثابت شد..
حمید:چه ربطی داشت؟ من یه آزمایش بهتر و مورد تایید استاندارد جهانی بلدم...
حمید دستش رو مشت می کنه و محکم(بووووووووق)(سانسور)
حمید:زاخی جان اتفاقی نیفتاده...
زاخی:نه مگه باید اتفاقی می افتاد...
حمید:خوب بیا این مهر تاییدی بود بریم تو اتاق دکتر...
همین که حاجی اومد دست زاخی رو بگیره زاخی خیلی چست و پابک از در انستیتو ژنتیکی بیرون رفت و از پله ها اومد پایین...
***جلوی در***
زاخی با استیل خشایاری در حال دویدن بود که جلوی در کرام و دید و ققی هم روی شونه کرام نشسته بود و داشت برای کرام سنفونی جدید کیرسته ققنوس رو می خوند...
کرام هم چشماش رو بسته بود و وارد فضایی آسمانی شده بود...
کرام: هرمیون دلمو شکستی هرمیون...توی قلب من نشستی هرمیون... هوراهوراکس من تویی تو هرمیون...من ...
کرام در پایان شعر چشماش رو باز کرد و زاخی جولوی چشم خودش دید...
کرام:اه شت مار از پونه بدش میاد جولو لونه اش سبز می شه...تو اینجا چیکار می کنی نفله...
زاخی:هیچی من از دست حاجی و حمید در رفتم منو می خواستن ببرن انستیتو ژنتیکی...
کرام:آفرین ای ولد چموش...خوب ما کارایی بیشتر از اینها داریم...
زاخی:راستی مدیریت من چی میشه من هزارو دویستا پست زدما...
کرام:پس فعلا تو صف بمون...خیلی ها جلو ترن
و نگاهی عاشقانه به ققی انداخت
و هر دو وارد انستیتو ژنتیکی شدند....
------------------------------------------------------------
کرام در انستیتو ژنتیکی چیکار داره؟!!
آیا کرام هم مشکلی داره؟!!
آیا کرام با دکتر دوسته؟!!


[size=large][color=FF0099]كتاب خاطرات من از ققنوس:[/colo


Re: انستیتو ژنتیکی دیاگون
پیام زده شده در: ۱۸:۲۷ شنبه ۱۹ فروردین ۱۳۸۵
#15

الیور وودold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۳۶ جمعه ۱۹ اسفند ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۰:۴۳ دوشنبه ۶ اسفند ۱۳۸۶
از پادلمیر یونایتد
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 146
آفلاین
ببخشید من نمی تونم یه نمایشنامه ادامه ی اليور زد زير گريه ( ) الكتو اروم گفت :‌مي دونم خيلي احساس بر انگيز بود اما...
ولي حرفش رو قطع كرد چون به يك باره (!)توسط يه دست پشمالو از زمين بلند شده بود !
بنویسم پس با اجازه دنباله ی
الكتو اروم برگشت و زمزمه كرد : بچه ها مي دونم سخته اما گاهي اوقات بايد بين تعهداتمون و ... رو مینویسم الکتو جان در صورتی که موافقت نکردی میتونی پیام منو پاک کنی . در ضمن من کل متنو نوشتم ( از اول داستان تا اگه کسی خواست یه پست دیگه بزنه نره دنبال متن قبلی نگرده )
نوشته های ( الکتو ، تریسی ویلیامز ) و اکنون ا لیور وود . نوشته ی شماره ی 1 الکتو * نوشته ی شماره 2 تریسی ویلیامز * نوشته ی 3 الیوور وود .

کل متن :
[ در باد و باران شدید آن روز سبز پوشی رضایت مندانه قدم برمی داشت.بطری کوچکی را که حاوی مایعی آبی رنگ را چنان در دستانش می فشرد که انگار شیشه ی عمرش است.باخود می اندیشید که قدرتش چندین برابر می شود هنگامی که بطری را سر بکشد.درست چندین کیلومتر آن طرف تر الکتو باخیال آسوده روی صندلی راحتش لم داده بود و لبخندی شیرین برلب داشت.اما این خوشی زیاد هم دوام نیاورد.و با چند ضربه ی در به پایان رسید.الکتو گفت:بیاتو.
هوکی با سر وضعی آشفته وارد شد سرتاپایش را گل و لجن پوشانده بود چندین زخم عمیق هم جای جای بدنش دیده می شد که خون ازشان آهسته بیرون می ریخت.باصدایی که بی شباهت به صدای شیون نبود فریاد زد:قربان.قربان.معجونی که من ساختم و شما دستور انهدامش رادادید.....
هوکی کمی ایستاد تا نفسی تازه کند و با صدای آهسته ای گفت:دزدیده شد.
الکتو گفت:چطور .چطور ممکنه.اون معجون برای جامعه خیلی خطرناکه.
الکتو به فکری وحشتناک که لحظه ای ذهنش را ترک نمی کرد اندیشید معجون ((همراسکا)) معجونی بود که اگر به دست جادوگر تبهکاری می افتاد ممکن بود تمام جامعه ی بشریت را از بین ببرد.شخصی که چند جرعه از این معجون را می نوشید.روحش به مانتیکورها پیوند می خورد یعنی به عبارتی هم می تونست آنها را سازماندهی کند و ارتش به وجود آورد و هم خود نیز قابلیت های مانتیکور را تا حدودی به دست می اورد.
الکتو گفت:خودت که می دونی چیکار کنی نه؟
- بله باید انهدام گرها رو خبر کنم.و بهشون مشخصات اون دزد لعنتی رو بدم.
- تو چه جوری جون سالم به دربردی؟
- اون فقط معجون رو می خواست انگار هیچ چیزی رو غیر از معجون نمی دید. ]

...


[ الكتو دستش رو طبق عادت هميشگي فرو كرد توي موهاش ....بعد به هوكي نگاه كرد : بقيه كجا بودند؟ تو نبايد اون موقع تنها میموندی ....
هوكي دست هاش رو مشت كرد و گفت : راستش... هيچ كدوم ....
الكتو دويد سمت چوبدستيش كه روي ميز بود و داد زد : چي ؟ كجاند ؟
هوكي با صدايي نامفهوم گفت : اونها...ما فكر كرديم امشب....
الكتو چوبشو گرفت بالا : كجا رفتند ؟
هوكي اروم در رو باز كرد : مي رم بيدارشون كنم ...
------------------------
قرص ماه ناقص بود ...چيزي كه در يك عمليات جستوجوي معمولي ميتونست خيلي تعيين كننده باشه اما در تاريكي غليظي كه جنگل رو فرا گرفته بود حتي خورشيد هم نميتونست تفاوتي ايجاد كنه ...
اليور اروم گفت : ناسلامتي اخه معاوني گفتند..انهدام گري گفتن...
هوكي نور چوبدستيش رو انداخت توي چشم اون : تو كه هنوز معاون نشدي ! تازه شده بوديم فرقي نمي كرد ... مگه نشنيدي الكتو گفت به علت كمبود نفرات يا چيزي در اين حدود...
اليور با بلندترين صدايي كه در هنگام عمليات مجاز بود گفت : پس به عنوان يه انهدام گر ازت مي خوام اون نورو بندازي پايين !
در همين وقت صدايي باعث شد هر دو بيحركت بشند ...هوكي بي صدا نور چوبدستي رو روي بوته هايي انداخت كه بر اثر عبور يك نفر به لررزه در اومده بودند .گروه اروم از بين بوته ها رد شد (البته نه چندان اروم ) و بعد با راهنمايي اليور نشانه هايي رو كه اون فرد از خودش بر جا گذاشته بود تعقيب كردند ...يك دفعه الكتو متوقف شد و پچ پچ كرد :داريم مي رسيم به يه فضاي باز ...
هوكي چوبدستيشو خاموش كرد و گفت : خب برسيم ...
چند دقيقه نگذشته بود كه به يك محوطه بي درخت رسيدند ...جايي كه در نور اندك ماه مي شد سبز پوشي رو ديد كه داشت يه شيشه معجون رو به سمت لب هاش مي برد و اطرافش رو مانتيكور ها گرفته بودند .... الكتو اروم برگشت و زمزمه كرد : بچه ها مي دونم سخته اما گاهي اوقات بايد بين تعهداتمون و ... ]

...

((ادامه ی داستان : الكتو اروم برگشت و زمزمه كرد : بچه ها مي دونم سخته اما گاهي اوقات بايد بين تعهداتمون و ... ))

[ الیور : اشکال نداره ما جز این کار کار دیگه ای نمی تونیم انجام بدیم ...
الکتو : پس همگی با شمارش من حمله میکنین !
الکتو : 1 ... 2... ناگهان : الکتو : صبر کنین

ناگهان درختانی که در ان سوی مرد سبز پوش بودند تکان خوردند و صدها مانتیکور از لا بلای انها بیرون امدند ... اکنون تقریبا تعداد مانتیکور ها دو برابر شده بود
الکتو : بچه ها هیچ حرکتی نکنین اونا تعدادشون خیلی زیاده و ما نمی تونیم با اونا بجنگیم اگه با اونا وارد جنگ بشیم مرگ مون ....
الیور وود : ... پس ازشون فا صله میگیریم و بعد حواسشون رو پرت میکنیم و بعد غیب میشیم .
هوکی : اخه ای کیو برای چی حواسشون رو پرت کنیم ؟؟؟!!!
الیور : برای اینکه اون مرد سبز پوش فعلا اون معجونو نخوره، اگه بفهمه کسی این دور براست از این جا فرار میکنه و فعلا معجونو نمی خوره .
الکتو : درسته
الیور وود : پس همگی اروم از این جا دور میشیم .

...

پس از اینکه از ان محل مقداری دور شدند .
هوکی : خوب حالا چیکار کنیم .
الیور وود : بقیه ی چیز ها رو بگذارین به عهده ی من ؟
الیور : آپوگنو ...
ناگهان پرندگانی ظاهر شدند و به سمت ان مرد سبز پوش هجوم بردند .
الکتو :. تو دفتر من میبینمتون 1... 2... 3...
..................................................................................،،،


همگی در دفتر الکتو ظاهر شدند
الکتو پس از ظاهر شدن دستش را بر روی میزش گذاشت و ...

الکتو : خوب پس ما فعلا به هیچ وجه نمی تونیم با اونا مبارزه کنیم درسته ؟

همگی حرف او را تایید کردند .
الکتو در حالی که دست هایش را در موهایش فرو برده بود گفت : کسی هیچ نظری داره .؟
... پس از چند لحظه .....
الیور وود : من یه فکری به ذهنم رسید ؟
هوکی : مگه تو فکرم میکنی ؟
...
الکتو : هوکی لطفا ساکت شو ... خوب بگو الیور ؟
الیور وود : خوب ،،،، ما می تونیم یه موجود به وجود بیاریم که با مانتیکو ر ها بجنگه .
هوکی : خندید .... چی یه موجود .!!!!
الکتو : ... ( پس از چند لحظه ) خوب ... ایده ی خوبی بود کسی نظر دیگه ای داره ؟
... هیچ کس حرفی نزد ...
الکتو : خوب پس چاره ی دیگه ای نداریم جز این که به حرف الیور عمل کنیم .
.... هوکی برو په ازمایشگاه و
تریسی ویلیامز رو خبر کن بگو سریع خودشو برسونه این جا


هوکی : چشم ... ( او به سرعت در را باز کرد و به آزمایشگاه رفت )

پس از رفتن هوکی سکوت سنگینی فضا را فرا گرفت اما این سکوت بیشتر از جند لحظه دوام نیاورد ...]


امید وارم بتونین این متنو خوب ادامه بدین .(( الیور وود معاون انستیتو ژنتیکی دیاگون . ))

در اخر برای الکتو جان یه زحمتی داشتم . الکتو اگه میشه نام تمام اعضا رو با پستی رو که دارن برام پی ام بزن .؟ [(((اگه زحمتی نیست .)))]



...



Re: انستیتو ژنتیکی دیاگون
پیام زده شده در: ۱۰:۳۹ جمعه ۱۸ فروردین ۱۳۸۵
#14

مورگان الکتوold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۳ شنبه ۲۰ اسفند ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۶:۳۰ چهارشنبه ۴ مرداد ۱۳۹۱
گروه:
کاربران عضو
پیام: 622
آفلاین
جالب بود اما چند اشکال جزئی داشت:
1:معمولا اگر قرص ماه کامل باشد توصیف می کنند در غیر این صورت قرص ماه که اکثر اوقات ناقص است.مثلا می تونستی بگی نور مهتاب ذره ای از محیط را روشن کرده بود.
2:لطفا از این بعد از قول من چیزی نگو.من طی یه پی ام الیور وود را مطلع کردم که معاون شده.و الان هم اینجا می گم الور وود معاون من هست.
خوب شما به داشمندی نایل شدی.اگر این دو اشکال را رفع کنی می توانی به مقام دانشمند عالی رتبه نیز برسی.البته منظور من این نیست که همین را تغییر دهی.منظور نمایشنامه ای دیگر است.


تصویر کوچک شده


Re: انستیتو ژنتیکی دیاگون
پیام زده شده در: ۴:۲۸ جمعه ۱۸ فروردین ۱۳۸۵
#13

تريسي ويليامز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۸ شنبه ۳۰ مهر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۴:۰۲ جمعه ۱ اردیبهشت ۱۳۸۵
گروه:
کاربران عضو
پیام: 8
آفلاین
الكتو دستش رو طبق عادت هميشگي فرو كرد توي موهاش ....بعد به هوكي نگاه كرد : بقيه كجا بودند؟ تو نبايد اون موقع تنها میموندی ....
هوكي دست هاش رو مشت كرد و گفت : راستش... هيچ كدوم ....
الكتو دويد سمت چوبدستيش كه روي ميز بود و داد زد : چي ؟ كجاند ؟
هوكي با صدايي نامفهوم گفت : اونها...ما فكر كرديم امشب....
الكتو چوبشو گرفت بالا : كجا رفتند ؟
هوكي اروم در رو باز كرد : مي رم بيدارشون كنم ...
------------------------
قرص ماه ناقص بود ...چيزي كه در يك عمليات جستوجوي معمولي ميتونست خيلي تعيين كننده باشه اما در تاريكي غليظي كه جنگل رو فرا گرفته بود حتي خورشيد هم نميتونست تفاوتي ايجاد كنه ...
اليور اروم گفت : ناسلامتي اخه معاوني گفتند..انهدام گري گفتن...
هوكي نور چوبدستيش رو انداخت توي چشم اون : تو كه هنوز معاون نشدي ! تازه شده بوديم فرقي نمي كرد ... مگه نشنيدي الكتو گفت به علت كمبود نفرات يا چيزي در اين حدود...
اليور با بلندترين صدايي كه در هنگام عمليات مجاز بود گفت : پس به عنوان يه انهدام گر ازت مي خوام اون نورو بندازي پايين !
در همين وقت صدايي باعث شد هر دو بيحركت بشند ...هوكي بي صدا نور چوبدستي رو روي بوته هايي انداخت كه بر اثر عبور يك نفر به لررزه در اومده بودند .گروه اروم از بين بوته ها رد شد (البته نه چندان اروم ) و بعد با راهنمايي اليور نشانه هايي رو كه اون فرد از خودش بر جا گذاشته بود تعقيب كردند ...يك دفعه الكتو متوقف شد و پچ پچ كرد :داريم مي رسيم به يه فضاي باز ...
هوكي چوبدستيشو خاموش كرد و گفت : خب برسيم ...
چند دقيقه نگذشته بود كه به يك محوطه بي درخت رسيدند ...جايي كه در نور اندك ماه مي شد سبز پوشي رو ديد كه داشت يه شيشه معجون رو به سمت لب هاش مي برد و اطرافش رو مانتيكور ها گرفته بودند .... الكتو اروم برگشت و زمزمه كرد : بچه ها مي دونم سخته اما گاهي اوقات بايد بين تعهداتمون و ...
اليور زد زير گريه ( ) الكتو اروم گفت :‌مي دونم خيلي احساس بر انگيز بود اما...
ولي حرفش رو قطع كرد چون به يك باره (!)توسط يه دست پشمالو از زمين بلند شده بود !


ویرایش شده توسط بلیز زابینی در تاریخ ۱۳۸۵/۱/۱۸ ۱۲:۳۰:۵۲


Re: انستیتو ژنتیکی دیاگون
پیام زده شده در: ۱۳:۳۱ چهارشنبه ۱۶ فروردین ۱۳۸۵
#12

مورگان الکتوold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۳ شنبه ۲۰ اسفند ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۶:۳۰ چهارشنبه ۴ مرداد ۱۳۹۱
گروه:
کاربران عضو
پیام: 622
آفلاین
در باد و باران شدید آن روز سبز پوشی رضایت مندانه قدم برمی داشت.بطری کوچکی را که حاوی مایعی آبی رنگ را چنان در دستانش می فشرد که انگار شیشه ی عمرش است.باخود می اندیشید که قدرتش چندین برابر می شود هنگامی که بطری را سر بکشد.درست چندین کیلومتر آن طرف تر الکتو باخیال آسوده روی صندلی راحتش لم داده بود و لبخندی شیرین برلب داشت.اما این خوشی زیاد هم دوام نیاورد.و با چند ضربه ی در به پایان رسید.الکتو گفت:بیاتو.
هوکی با سر وضعی آشفته وارد شد سرتاپایش را گل و لجن پوشانده بود چندین زخم عمیق هم جای جای بدنش دیده می شد که خون ازشان آهسته بیرون می ریخت.باصدایی که بی شباهت به صدای شیون نبود فریاد زد:قربان.قربان.معجونی که من ساختم و شما دستور انهدامش رادادید.....
هوکی کمی ایستاد تا نفسی تازه کند و با صدای آهسته ای گفت:دزدیده شد.
الکتو گفت:چطور .چطور ممکنه.اون معجون برای جامعه خیلی خطرناکه.
الکتو به فکری وحشتناک که لحظه ای ذهنش را ترک نمی کرد اندیشید معجون ((همراسکا)) معجونی بود که اگر به دست جادوگر تبهکاری می افتاد ممکن بود تمام جامعه ی بشریت را از بین ببرد.شخصی که چند جرعه از این معجون را می نوشید.روحش به مانتیکورها پیوند می خورد یعنی به عبارتی هم می تونست آنها را سازماندهی کند و ارتش به وجود آورد و هم خود نیز قابلیت های مانتیکور را تا حدودی به دست می اورد.
الکتو گفت:خودت که می دونی چیکار کنی نه؟
- بله باید انهدام گرها رو خبر کنم.و بهشون مشخصات اون دزد لعنتی رو بدم.
- تو چه جوری جون سالم به دربردی؟
- اون فقط معجون رو می خواست انگار هیچ چیزی رو غیر از معجون نمی دید.
دوستان عزیز (چه اونایی که عضو شدن چه اونایی که می خوان عضو بشن و چه اونایی که نمی خوان عضو بشن)این نمایشنامه نمایشنامه ی پایه است یعنی این که شما باید اون رو ادامه بدید و اگر غیر از این انجام دهید من از ناظر تقاضا می کنم پستتون رو پاک کنه چون شما با نوشتن نمایشنامه های سرخود نظم این تاپیک رو به هم می زنید. نمایشنامه هاتون لطفا جدی باشه, اشتباه نکنید لازم نیست خشک بنویسید می تونید از طنز هم استفاده کنید اما نه این که دیگه همش طنز باشه.

اگر دیدی پستی زده شده بود که نظم تاپیک رو به هم میزد دو تا سوت بزن میام .


ویرایش شده توسط بلیز زابینی در تاریخ ۱۳۸۵/۱/۱۶ ۱۹:۲۴:۳۲

تصویر کوچک شده


Re: انستیتو ژنتیکی دیاگون
پیام زده شده در: ۱۰:۴۷ چهارشنبه ۱۶ فروردین ۱۳۸۵
#11

الیور وودold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۳۶ جمعه ۱۹ اسفند ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۰:۴۳ دوشنبه ۶ اسفند ۱۳۸۶
از پادلمیر یونایتد
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 146
آفلاین
((در خواست برای گرفتن مقام بالا تر( در صورت امکان معاون ) ))

نام موجود : خون خار قرمز
غذا : خون
کار موجود : خوردن خون افراد یا حیوانات و کشتنشان
پیوند : کاردا دم قرمز پف کوتوله
شکل : موجودی مانند یک عنکبوت اما قرمز رنگ
ویژگی : به پشت گردن افراد می پرد و خونشان را از شاه رگ می مکد ، ای موجود از خود بویی مثل خون برجای میگذارد
نوع جانور : خون خار
در جه ی خطر : خطر ناک / جادوگران ورزیده شاید بتوانند بر ان قلبه کنند


نمایشنامه :

الکتو سرش را به میز چسبانده بود وبه موضوعی جز انهدام خون خار قرمز فکر نمی کرد واقعا موضوع عجیبی بود این موجود که از ازمایشگاه فرار کرده بود اکنون در حال پرسه زدن در درون شهر بود واقعا وضع اشفته ای بود مگر میشد در طول یک هفته 6 نفر کشته و دو نفر ذخمی شوند الکتو بیش تر از این برای این نگران بود که قرار بود که درون همین هفته خون خار قرمز 40 نوزاد به دنیا بیاورد اما پس ازاینکه 40 نوزاد خون خار قرمز به دنیا بیاییند وضع کشته های شهر همین تور بیش تر وبیش تر میشود .
پس الکتو راهی نداشت جز این که با تمام قدرت برای انهدام ان موجود تلاش کند پس به طبقه ی پایین رفت و تمام افراد را برداشت و به سوی یافتن ان موجود شتافت .
الکتو : همه ی افراد با شمارش من غیب میشین ودر اخرین جایی که خون خار قرمز دیده شده ظاهر بشین همه ی ما می دونیم که اون تا چند روز دیگه 40 تا بچه میاره پس زیاد نمی تونه از اون محل دور شده باشه به احتمال زیاد اون الا ن یه جای تاریک و مرطوب پیدا کرده و در حال استراحت ،، پس شما همه جاهای تاریک ومرطوب رو که به ذهنتون میرسه بگردین باشه ؟
الکتو : 1.. . 2... 3...
همگی در اخرین جایی که اون موجود دیده شده بود ظاهر شدند چند قدم که جلو تر رفتند . الکتو گفت با خوشحالی گفت اره بوی خودش بوی خون .
الکتو : همگی دنبالم بیاین
همین جلوتر رفتند بوی خون شدت گرفت ، انها اکنون درجایی بودند که خون خار قرمز همون جا بود .
الکتو : منهدمش کنین ( با صدای بلند )
ماموران انستیتو ژنتیکی دیاگون: همگی با تکان دادن چوب دستی خود و به زبان اوردن وردی ان موجود را منهدم کردند .

((در خواست برای گرفتن مقام بالا تر( در صورت امکان معاون ) ))

نام موجود : جن شیشه ای
کار موجود : پاک کردن حافظه
درجه ی خطر : زیاد خطر ناک نیست بچه های انستیتو ژنتیکی دیاگون به راحتی کنترلشون می کنن .
شکل : شبیه جن خانگی اما دارای بدنی شیشه ای
ویژگی : هیچ وردی روشون اثر نداره جز یه ورد که ...
پیوند : گوی شیشه با جن خاکی
غذا : حافظه ی افراد


نمایشنامه : الکتو با سرعت امد وگفت بچه ها سریع تر اماده شین لطفا تموم دانشمندا و انهدام گرا بیان چون ما با یه موجود جدید رو برو هستیم وهیچ اطلاعاتی دربارشون نداریم فقط این رو میدونیم که اونا امشب می خوان به وزارت خانه برن و حافظه ی همه ی افرادو پاک کنن و مامورای وزارت خانه هم هیچ خبری از اونا ندارن .

((بچه ها سریع تر ... ))

مامورای انستیتو ژنتیکی دیاگون اماده شده بودن تا به محل مورد نظر برن .
الکتو بچه ها همه اماده این پس همه باهم غیب میشیم و جلوی در وزارت خونه ظاهر می شیم .
اماده این : 1 ... 2... 3 ...
ناگهان همه در کنار وزارت خانه ظاهر شدند .
الکتو : خوب بچه ها من یه چیز دیگه رو به هتون بگم همه تون همه ی ورد ها یی رو که به ذهنتون میرسه روشون امتحان کنین هر کدومتون که موفق شدین بیاین به من بگین . باشه

الکتو : خوب فکر کنم اونا دارن میان !!؟؟ آره خودشونن اماده شین
الکتو : با شمارش من پراکنده شین و شرو ع کنین 1... 2... 3 ...
در همین هنگام نور های ابی رنگی از طرف جن های شیشه ای فرستاده شد .
ریگولوس بلک : مراقب باشین این نورا یی که میفرستن حافظه بره ، اگه به ما بخورن ما حافظ مونو از دست میدیم .

مامورای انستیتو به شدت در حال جنگیدن با جن های شیشه ای بودن که ناگهان .

الیور وود : اکسپلیاراموس
الیور وود : هیچ وردی روشون اثر نداره چیکار کنم
الیور وود : ریکتو سمپرا ( افسونی که باعث قلقلک و خنده میشود )
ناگهان جن شیشه ای به زمین افتاد ودور خود می چرخید و (( با صدایی مثل ... ایه .. ها ...ایه ... می خندید))
الیور وود به سرعت دوید وخود را به الکتو رساند .
الیور وود : الکتو من وردی رو که روشون اثر داره رو پیدا کردم او ن ریکتو سمپرا ست ( آن رکتو سمپرا است )
الکتو : دیونه شدی مگه چنین چیزی میشه !!!!!!!!!!!!!!
الیور وود : ریکتو سمپرا ( ورد را به زبان اورد ویکی از جن های شیشه ای به زمین افتاد )
الکتو : راست گفتی کارت عالی بود
الکتو : بچه ها همه ورد ریکتو سمپرا رو اجرا کنین

باشه
(تمام جن های شیشه ای منهدم شدن )
الکتو : خوب بچه ها کارون عالی بود یادتون باشه این موجودات رو بیارین به ازمایش گاه تا ببینیم چه فایده ای دارن . خوب حالا همگی اماده این همدیگه رو توی انستیتو میبینیم 1... 2... 3...


ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در تاریخ ۱۳۸۵/۱/۱۶ ۱۲:۵۵:۵۹


Re: انستیتو ژنتیکی دیاگون
پیام زده شده در: ۲۰:۳۳ سه شنبه ۱۵ فروردین ۱۳۸۵
#10

مورگان الکتوold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۳ شنبه ۲۰ اسفند ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۶:۳۰ چهارشنبه ۴ مرداد ۱۳۹۱
گروه:
کاربران عضو
پیام: 622
آفلاین
الیور وود کار شما عالی است.منتها برای گرفتن مقام معاونت به سه نمایشنامه نیازداری.شما به درجه ی دانشمند عالی رتبه نایل شدی.تخم جغد جی میل (دعوتنامه ی جی میل)به زودی(امروز یا فردا به پست الکترنیک شما ارسال می شود.البته اگه ÷ست الکترونیکتو برام پی ام بزنی.

هووووم . از این به بعد سعی کنید که رولهای دنباله دار بزنید تا همه بتونن شرکت کنن و نمایشنامه های همدیگر رو ادامه بدن . همچنین لطفا هرچه سریعتر جهت اصلیه تاپیک رو مشخص کنید .


تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.