یک کله داغ
سوژه: خرید چوبدستی
سه روز پیش تولدم بودم. وقتی جغدم رسید خیلی خوشحال شدم، خیلی خیلی زیاد! صبح بود که جغدم اومد. خیلی خیلی ذوق کردم برای همین خیلی به داداشی اصرار کردم که زود بریم کوچه دیاگون و وسایلمو بخریم. لیستش خیلی طولانی بود. ردا و پاتیل و وسایل معجونسازی و یه عالمه کتاب و جغد؟ نه قطعا جغد نمیخواستم، من فلورا رو دارم، یه ققنوس! دیگه چیا بود؟... آهان چوبدستی!
آره دیگه خلاصه که رفتیم دیاگون و همهی خریدا رو انجام دادیم و فقط چوبدستی مونده بود. چون قراره داستان چوبدستی خریدنم رو تعریف کنم دیگه از بقیه خریدا میگذرم. خرید کردن جذاب بود. کوچهی دیاگون هم جذابه ولی چون از وقتی کوچیکتر بودم با داداشام زیاد رفتم دیاگون، دیگه یکم سِر شدم بهش.
در مغازهی اولیوندرو باز کردم و رفتم تو، داداشی هم پشت سرم اومد. با باز شدن در، صدای زنگ کوچیکی که بالای در آویزون بود به صدا در اومد. توی مغازه گرم بود و بوی چوب مطبوعی میومد. چند لحظهی بعد آقای اولیوندر اومد. رنگ مو و چشممو یاداشت کرد، بعدم مترشو دراورد و شروع کرد به گرفتن اندازهم. وقتی میخواستم ردا بخرم اینقدر اندازمو نگرفتن که اینجا آقای اولیوندر گرفت. بعد از این که کارش تموم شد، رفت توی راهروی پشت پیشخوانش تا برام چوبدستی بیاره.
چند دقیقه بعد با چندتا چوبدستی برگشت. اونا رو روی پیشخوان گذاشت، اولیو از جعبهش بیرون آورد و به سمتم گرفت.
- اینو امتحان کنین بانوی جوان!
دستمو جلو بردم و چوبدستی رو گرفتم. به محض این که گرفتمش، از نوکش یه عالمه جرقههای قرمز بیرون اومد و روی پیشخوان آتیش گرفت. داداشی سریع چوبدستیشو دراورد و آتیشو خاموش کرد ولی جای سوختگیش روی پیشخوان موند. چوبدستی هنوز داشت جرقههای قرمز بیرون میداد که آقای اولیوندر از دستم گرفتش.
- به نظر میرسه که این نیست!
آقای اولیوندر چوبدستیو بعدیو از تو جعبهش در آورد و داد دستم. بازم به محض این که گرفتمش جرقههای قرمز بیرون داد و این دفعه انگار یه چیز نامرئی با صدای مهیبی به دیوار سمت راستم خورد. قبل از این که آقای اولیوندر کاری کنه چوبدستی رو روی پیشخوان گذاشتم.
- تا حالا ندیده بودم که چوبدستیها اینقدر شدید واکنش نشون بدن...
آقای اولیوندر داشت به علت این قضیه فکر میکرد. با نگرانی به داداشی نگاه کردم. ما علتشو میدونستیم. به خاطر نهانهم بود. جفتمون امیدوار بودیم که با رفتن به هاگوارتز جادوم درست بشه و نهانه بره، ولی انگار تو همین مرحله گیر کرده بودیم. سومین و چهارمین چوبدستی رو هم امتحان کردم. بازم همون جرقههای قرمز. سومی گلدونو منفجر کرد و چهارمی قفسهها رو به هم ریخت. آقای اولیوندر رفت که چندتا چوبدستی دیگه بیاره. نگرانیم بیشتر شده بود. اگه هیچ چوبدستیای منو قبول نمیکرد چی؟ اگه هیچ مغز و چوبی حاضر نمیشدن مال یه نهانه بشن چی؟ اون وقت چجوری باید میرفتم هاگوارتز؟ دیگه هیچ شانسی برای درست شدن جادوم نداشتم! داداشی دستشو روی شونهم گذاشت و آروم دم گوشم گفت:
- نگران نباش! مطمئنم که یه چوبدستی برات پیدا میشه!
سعی کردم به چیزای بد فکر نکنم و امیدمو برای پیدا کردن چوبدستیای که قبولم کنه حفظ کنم ولی شرایط اصلا خوب پیش نرفت. چهارمی... پنچمی... ششمی... دهمی... پونزدهمی... هفدهمی... بیست و سومی... سی و ششمی... چهل و پنجمی... پنجاه و یکمی... هفتاد و سومی... نود و دومی... صد و سی و هفتمی... صد و پنجاه و سومی... دویستمی... دویست و چهل و هشتمی... دویست و نود و یکمی... چهارصد و پنجاه و چهارمی... پونصدمی... هفصدمی... هزارمی... و هزار و دویست و پنجاه و سومی!
چند ساعت اونجا بودیم و توی اون چند ساعت همهی چوبدستیا رو امتحان کردم. هیچی فرق نکرد. همهشون جرقههای قرمز میدادن و مغازه رو خراب میکردن. شیشه رو شکستن، شومینه رو کاملا خراب کردن، یه جاهایی رو آتیش زدن، چندتا از پلههای چوبیای رو که به طبقهی بالا و خونهی آقای اولیوندر میرسید شکستن، دیوارا رو ترک دادن و مغازه رو تا مرز فرو ریختن رو سرمون پیش بردن. ولی هیچ کدوم حاضر نشدن منو قبول کنن...
به خونه برگشتیم. دیگه امیدی نداشتم. داداشی میگفت که همه چی درست میشه ولی من اینطوری فکر نمیکردم. بدون چوبدستی نمیتونستم برم هاگوارتز و جادو هیچ وقت درست نمیشد. تا ابد این نهانه باهام میموند و من باید همیشه باهاش میجنگیدم.
همینجور ناراحت بودم تا این که امروز داداشی آلبوس موقع صبحانه یه جعبهی دراز که با ربان بسته بودش و پاپیون زده بود به سمتم گرفت و گفت:
- ببخشید کادوی تولدت دیر شد لیمویی!
خیلی ذوق کردم و خوشحال شدم. جعبه رو از داداشی گرفتم و زودی بازش کرد و... توی جعبه یه چوبدستی بود! داشتم با نگرانی به چوبدستی نگاه میکرد که داداشی گفت:
- مطمئنم این یکی مال خودته! امتحانش کن!
به داداشی نگاه کردم. گوشهی چشماش به خاطر لبخندی که میزد چین خورده بود. کاملا مطمئن به نظر میرسید. دستمو جلو بردم و آروم چوبدستی رو برداشتم. این دفعه چوبدستی جرقههای قرمز بیرون نداد، به جاش یه حس گرمای خوبی توی کل وجودم پیچید. این یعنی چوبدستی قبولم کرده بود!
- داداشی... فکر کنم قبولم کرد! ولی چجوری؟
کاملا حیرت کرده بودم. داداشی با همون لبخند گرمش بهم توضیح داد که این چوبدستی فرق داره. چوبش چوب زغال اخته و مغزش از پرای فلوراس. میگن که چوب زغال اخته شیطون و پر سر و صداس. برای همین با من جفت شد. فلورا هم که خب ققنوسمه! معلومه که باهام جفت میشه!
اون چوبدستی یه چوبدستی خاص بود. فقط برای من!