جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

135 کاربر(ها) آنلاین هستند (122 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
135
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  96 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  175 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  293 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  279 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  350 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  255 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: انجمن سه کله داغ
ارسال شده در: دوشنبه 28 اردیبهشت 1405 00:00
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
این تاپیک به زودی با رویکردی جدید و نوین و تازه و خوف و خفنز و هیولا و 😱 حتی در صنعت رماتیسم بازی و رماتیسم نویسی راه اندازی می‌شه...

در پست بعد روند جدید توسط همکار بنده، جناب آقای گروگان یا شاید هم استامپ! شرح داده خواهد شد.

پس بادبان‌ها رو بکشید، کمربندارو ببندین، روغن ترمزا رو چک نکنین، اصلا ترمز می‌خواین چیکار؟ جایی که بقیه ترمز می‌زنن تو گاز بده.

نویسنده بعد از گفتن جمله آخر، درحالی‌که دیوار جلوش رو دید ترمز نکرد و شپلق! رفت تو دیوار.
MAYBE YOU ARE NEXT

پاسخ: انجمن سه کله داغ
ارسال شده در: چهارشنبه 8 مرداد 1404 06:20
نمایش جزئیات
آفلاین
درود.

خب! بالاخره پس از مدتی مدید من تونستم با خودم کنار بیام و به اینجا برسم تا یه دستی به سر و روش بکشم و درواقع یکم بیارمش بالا! در طی این مدت افراد زیادی بودن که منتظر بودن اینجا کارش رو شروع کنه اما من نتونستم انتظاراتشون رو اونجور که باید و شاید برآورده کنم که از همین تریبون از همه‌شون عذر می‌خوام و امیدوارم که منو ببخشن. فکر کنم خیلی معطل کردم تا همین الان، اما بهتره قبل از بررسی پست‌هایی که زده شدن، یکم توضیح درمورد سبک مورد بررسی در این مکان بدیم.

رماتیسم!
رماتیسم چیه؟ رماتیسم درواقع استفاده از توضیحات و توصیفات پی در پی و دیوانه‌واره که یه شاخه‌ی پرطرفدار از سبک طنز در سایت ماست. خاستگاه این شاخه از انشاء گریفیندور و درواقع منسوب به گروه گریفیندوره. در این سبک از نوشتار ما سعی می‌کنیم با قطار کردن توصیفات مربوط و نامربوط به موضوع، نوشته رو از اون غالب خشک و بی‌روحش دربیاریم و با توضیحاتی که به هیچ عنوان منطق درش نمی‌گنجه، به نوشته روحی جدید بدمیم. و درواقع طنز نوشته در توصیفات و توضیحات خوابیده. نه مثل دیگر نوشته‌ها در دیالوگ‌ها و یا اتفاقات.

پس درواقع نوشته‌ای از لحاظ سبک رماتیسمی‌تره، که توضیحات و توصیفاتش بیشتر خلاقانه، فانتزی و دیوانه‌وار و اصطلاحا مسخره باشن.

خب، توضیح بسه! بریم سراغ بررسی پست‌هایی که نویسندگان هنرمند سایت به رشته‌ی تحریر آوردن!

پست اول: سطح اول، نوشته سالازار اسلیترین.

پست جالب و مناسب معیاری بود. هم توصیفات و توضیحات خیلی خوب چیده شده بودن و هم دیوانگی و مسخرگی مناسب سطح اول رو داشتن. میتونیم این پست رو به‌عنوان یه پست مثال زدنی برای سطح اول داشته باشیم. و...

البته که تایید شد! شما سطح اول رو گذروندید و دو سطح دیگه باقی مونده...

پست دوم: سطح اول، نوشته گلرت گریندلوالد.

حقیقتا دوست داشتم ادامه داشته باشه و بیشتر بخونیم و لذت ببریم از قلمت. اما خب از این نکته نمی‌شه گذشت که با اینکه مسخرگی و دیوانگی لازم رو توضیحات داشتن ولی خیلی کم و کوتاه بودن. برای سطح اول کافی و قابل قبوله، اما برای سطوح بعد می‌خوایم که توضیحات بیشتری بخونیم.

تایید شد! شما سطح اول رو گذروندید و دو سطح دیگه باقی مونده...

پست سوم: سطح دوم، نوشته لرد ولدمورت.

ای بابا... تام! خاطرات ما خیلی شیرین بودن که! حتما اون یکی شیرینیش دلت رو زده! بیا یکی دیگه نشونت بدم. پست شاهکاری می‌شد اگه یه پست جدی نوشته شده بود. اما به همین دلیل خیلی نمیشه به‌عنوان یه پست رماتیسمی روش حساب کرد. نقطه ضعف قضیه این بود که بیشتر بار طنز داستان روی دوش دیالوگ‌ها و اتفاقات بودن و کمتر به توضیح دادن پرداخته بودی.

فعلا تایید نشد!

پست چهارم: سطح دوم، نوشته روندا فلدبری.

سرم گیج رفت خب... چرا انقد بالا پایین شدیم ما؟! پست خیلی جالب و باحالی بود. خیلی پیچوند مارو و درواقع اصلا نفهمیدیم چی شد و چی به چی شد و کی و چرا و برای چه؟ برای اینکه این پست با اینکه خیلی خوب و دیوانه‌وار بود، اما متاسفانه مجبورم ردش کنم. چون توی رماتیسم ما با اینکه بعضی موقع‌ها رد میدیم و میزنیم به در و دیوار، ولی همچنان از یه سیر خطی داستانی پیروی می‌کنیم و یه داستان پیش میره. بعضیا فکر میکنن رماتیسم یعنی چرت و پرت نویسی. خب درسته رماتیسم یعنی چرت و پرت نویسی... ولی یعنی نوشتن یه داستان با چرت و پرت. نه نوشتن صرفا چرت و پرت. این اصلا چرت و پرت نبودا! خیلی هم خوب بود. ولی متاسفانه مجبورم بخاطر نداشتن داستان ردش کنم. شاید بعدا تونستی با یکسری توضیحات و توصیفات قطار شده پشت هم و دیوانه‌وار که یه داستان رو روایت می‌کنند، پیشمون بیای و دوباره مثل الان خوشحالمون کنی.

فعلا تایید نشد!

پست پنجم: سطح اول، نوشته لرد ولدمورت.

وعو! واقعا وعو! خیلی رماتیسم بود. توصیفات پشت سرهم و بی‌امان که خواننده رو دیوانه می‌کنه. دوست داشتم این یکی رو و این به‌عنوان سطح اول خیلی مناسب بود. قشنگ زدی حال خودت رو گرفتیا... فقط دفعه بعد سعی کن با دوتا اینتر پاراگراف هارو از هم جدا کنی که عهدنامه ترکمانچای نندازی رو دستمون! همین... آفرین! زیبا بود.

تایید شد! شما سطح اول رو گذروندید و دو سطح دیگه باقی مونده...

پست ششم: سطح اول، نوشته آریانا دامبلدور.

یادش بخیر! عجب روزی بود، نه؟ زدی همه‌جا رو ترکوندی و آخرش هم خودم مجبور شدم پاشم برم یه چوب برات بگیرم و دستیش کنم تا چوبدستی داشته باشی. خیلی قشنگ بود به‌عنوان یه پست معمولی... توصیفات و توضیحات قشنگی داشت. ولی خب، فقط تونستم یکم رماتیسم توی قسمت طولانی شدن زمان انتخاب چوبدستی توی مغازه اولیوندر پیدا کنم. وگرنه باقیش به‌عنوان یه پست رماتیسمی و دیوانه‌وار چیز خاصی نداشت. یکم مسخره بازی بیشتر میتونه بعضی مواقع حلال مشکلات باشه.

فعلا تایید نشد!

پست هفتم: سطح سوم، نوشته لرد ولدمورت.

ای بابا... ای بابا... واقعا تحت تاثیر قرار گرفتم تام! ضبدری بودن از مسائل حل نشونده و غیر حل شونده و ناحلال و انحلال ناپذیر و حلالیت کم و حلالم کن که شرمنده‌م و اینجور چیزاست. ضبدری باشی، خاکی هستی. خاکی باشی، مشتی هستی. مشتی باشی، طبیعتا نقطه مقابل مشتی نمیتونی باشی... میتونی؟! خب اگه میتونی خیلی توانایی‌هات بالایه! خودت رو عصر جدیدی، گات تلنتی جایی معرفی کن مردم نرن لای دست و پاهات... خلاصه آقا اگه فری سایز بودن جواب نداده پولیش کن! چیزای مجانی هیچ‌وقت جواب نمیدن.

تایید شد! شما سطح سوم رو گذروندید و یک سطح دیگه باقی مونده...

پست هشتم: سطح اول، نوشته بم.

بم؟! بم... بم! عه... داری چیکار میکنی با خودت؟! من اصلا یه حالی شدم! میدونی من مطمئنم که هممون می‌دونیم که پستای رماتیسم رو باید جوری بنویسی که خواننده بعضی جاها رو نفهمه. یعنی از سیر داستان یه لغزش کوچولو داشته باشه ولی همچنان داستان براش پیش بره. ولی خب جدای از اینکه توضیحات و توصیفاتت اصطلاحا مسخره و دیوانه‌وار نبودن، به صورت دوست داشتنی‌ای قشنگ بودن. ولی خب متاسفانه این چیزی نبود که بشه رماتیسم شناختش. اما اینا از ارزش‌های پست تو اصلا کم نمیکنه!

فعلا تایید نشد!

خب، خب، خب...
اینم از بررسی پست‌های قبلی! میدونم کوتاه بود و توقع یه‌چیز پرجزئیات‌تر داشتین، اما خب پست‌ها زیاد بودن و این پست همینجوریش هم خیلی طولانی شده ولی چیز آنچنانی‌ای نداره. پس دوستانی که پستشون تایید نشده، میتونن درخواست نقد برای پستشون بدن و پستشون همینجا نقد بشه. همچنین هر پست رماتیسم دیگه‌ای درخواست نقدش اینجا پذیرفته می‌شه.

دوستانی که دوست دارن با سوژه‌ها بنویسن و عشق کنن برای خودشون با رماتیسم بازی، اما نمی‌خوان جزو سطح بندی حساب بشه، میتونن با نوشتن "مصرف چیژ نامرغوب" یا "پست تمرینی" بالای پستشون، پست خودشون رو بزنن. همین!

گودریک و مرلین قوت به همه‌ی کسایی که زحمت کشیدن و پست زدن، گرچه که دیگه آنچنان آثار خستگی توی وجودشون حس نمیشه...

دهنتون شیرین به طعم آبنبات‌های لیمویی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: انجمن سه کله داغ
ارسال شده در: دوشنبه 26 خرداد 1404 17:00
نمایش جزئیات
آفلاین
چیژ کشی، سطح یک کله داغ!
سوژه: همراهی با ولدمورت
درجه: یک کله داغ
(پس.ن: چیژ رو زدم. سه بار پشت‌هم. از بین ناخنم رد شد رفت تو رگ. حالا فقط قلمم نیست که می‌نویسه، کل مغزم داره از نو خودش رو می‌زنه بیرون.)

________________
از وقتی که تصمیم گرفتم با ولدمورت برم خرید پاپیون، یه چیزایی دیگه برام مهم نبودن. مثلا اینکه چرا چشماش قرمز بود. یا چرا هر وقت حرف می‌زد، کلماتش با اکوِ معکوس توی ذهنم برمی‌گشتن.
(-«بیا بیا بیا بیا بیا» گفت. منم رفتم رفتم رفتم، ولی پای راستم جاموند توی آشپزخونه‌ی ننه‌جون. ننه‌جون نترس، برمی‌گردم.)

ما توی یه قایق بودیم.
قایق نه، واژه‌اش زیاد نَرمه. بیشتر یه گهواره‌ی استخونی بود. ساخته‌شده از دنده‌ی مرلین و خواب‌های پوسیده‌ی بچه‌های گریفیندوری.
ولدمورت نشست اونور، دستاشو قلاب کرد، گفت:
-میدونی چرا هیچ‌وقت کسی منو برای صرف چای دعوت نمی‌کنه؟

منم خندیدم، چون دهنم از قبل نبود.
خنده کردم از طریق لاله‌ی گوشم.
گفتم:
-شاید چون تو شکر رو با زهر قاطی می‌کنی؟

اونم خندید، ولی صدای خنده‌ش یه‌جور فریاد بچه‌گربه بود که توی کیسه‌ی پلاستیکی محبوسه.
قایق برگشت.
نه دور زد، برگشت. به عقب. به گذشته. به زمانی که من هنوز مو داشتم و دلم برای چیزی می‌تپید جز زره‌های زنگ‌زده‌ی هاگوارتز.

گفت:
-بهت یه راز می‌گم، ولی باید قول بدی اگه شنیدیش، دیگه سکوت کنی تا ابد.

گفتم:
-ولی من همین الانم دارم با زبون بی‌زبونی حرف می‌زنم.

گفت:
-اون که زبون داره، بی‌زبونی نمی‌کنه.
گفتم:
-اون که دماغ نداره، نفس نمی‌کشه.

قایق ایستاد.

توی وسط دریاچه‌ای که دریاچه نبود — بلکه یک دایناسورِ یتیمِ افسرده بود که از فرط گریه خودش رو توی آینه تبدیل کرده بود به آب.
و ما، در دلِ آینه، عکس نمی‌افتادیم.
چون ولدمورت، از اولشم خیال بود. و من؟
یه خیالِ خیال‌کش.
________________________________
قلم توی رگمه.
چیژ توی خونمه.
کله‌م داره می‌جوشه.
ادامه دارد دارد دارد دارد دارد دارد...
.
.
.
خب، دیگه تموم شد، دیگه ادامه ندارد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: انجمن سه کله داغ
ارسال شده در: پنجشنبه 9 اسفند 1403 21:06
نمایش جزئیات
آفلاین
سری که بیش از حد گرم شده است
مرحله بعد از یک و دو، کمتر از چهار
سوژه: کدخدای هاگزمید برای 24 ساعت



به اسم مبارک خودمان
اطلاعیه کدخدا لرد ولدمورت



اول از همه، چرا هاگزمید؟
مگر هاگز دل ندارد که مید یا همان مدیوم باشد؟ چرا اصلا به هاگزها رتبه میدهیم؟ مگر یک هاگز لارج یا هاگز اسمال چه اشکالی دارد؟ الان که ما کدخدا هستیم دوست داریم هاگز فری سایز باشد! حالا سایز خیلی مهم نیست و تکنیک مهم است! تکنیک کدخدایی!

ما که برای یک روز کدخدای هاگزفری سایز شده ایم دوست داریم یک مغازه سم فروشی در وسط میدان بازکنیم. دقیقا در وسط میدان. نه کنار آن. بهرحال به نظر ما، استفاده از سم زیاد است و باید مغازه وسط میدان باشد که همه بتوانند آن را ببینند و بعد هم یک چند نفری برای رسیدن به وسط میدان با حمله قاطری، گوسفندی چیزی له شده و به درک واصل میشوند که در این صورت هم، برد حساب میشود چون هر دشمنی دو سمت دارد و یک سمت دشمنی که فکر قتل دشمن دوم را در سر دارد هم حذف کنیم باعث میشود که دشمنی تمام شود و مانند خط یک طرفه ایی باشد که تا انتها ادامه دارد و این چیز خوبی است و حتی عاشقانه هم هست و یک سری خدا زده دیوانه هم برایش شعر گفته اند که خودشان و آن پارتنر دلخواهشان مثل دو خط موازی هستند که به هم نمیرسند و اینگونه مخ طرف را اکسپریاموس کرده و معشوق مورد نظر هم گفته بیا ضبدری باشیم از هم رد شده وتقاطع کرده اند.

البته در مثال مورد نظر، واقعا یا طرف کور بوده یا حداقل در زندگی اش، فرم پر نکرده که جلوی مایل به دریافت اسمس هستید را ضبدر بزند. چون هر ارسطویی می داند که خطها در ضبدر بعد از تلاقی از هم دور هم میشوند و البته شاید منظور طرف از چنین ضبدری صفای کوتاه مدت یک شبه بوده که در این صورت چه احتیاجی به عشق و عاشقی هست؟
دراین صورت خود ما هم برای یک روز کدخدای هاگزفری سایز هستیم و یک جورهایی صفای کوتاه مدت داریم و میتوانیم بین خودمان و هاگز یک ضبدری بزنیم. بدون عاشقانه های دروغ.

در دیگر کارهایی که دوست داریم انجام دهیم، بستن آن کافه معلوم الحال میباشد که دست مردم نوشیدنی کره ایی میدهد. ما نمیدانیم چرا مردم باید کره آب شده گرم را بخورند و خوششان بیایید. بهرحال کره خوری بعد از چیز خاصی ایجاد میشود و اگر کافه ایی دارد آن چیز خاص را اول به ملت میدهد که به کره خوری بیوفتند که دیگر اوج خلاف است.
البته ما با قضیه خلافش مشکلی نداریم، بیشتر دلمان آن چیزها و به به کنار چیزها را میخواهد. ولی هربار به این کافه رفتیم ملت فرار کرده و ما بی چیز شده ایم. حالا اینکه ما گوش صاحب کافه را میبریم اینقدر وحشت ندارد که ملت فرار کنند به ما چیز ندهند. تازه ما با خودمان از آن ضبدری ها داشتیم و میخواستیم چیزش بدهیم که ضبدری بی نهایت قوی ایجاد کنیم و اصلا گفتیم ضبدر را رها کرده و مثلثش کنیم ولی خب نه چیزی بود و نه کره خوری بعدش را توانستیم انجام دهیم.

چون ما یک روزه هستیم، خیلی خودمان را خسته نمیکنیم، البته ما خسته دو عالمیم و خطی هستیم موازی تا ابد و این هاگز فری سایزم فکر نمیکنیم دردی از ما دوا کند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT
پاسخ به: انجمن سه کله داغ
ارسال شده در: سه‌شنبه 7 اسفند 1403 16:44
نمایش جزئیات
آفلاین
یک کله داغ
سوژه: خرید چوبدستی



سه روز پیش تولدم بودم. وقتی جغدم رسید خیلی خوشحال شدم، خیلی خیلی زیاد! صبح بود که جغدم اومد. خیلی خیلی ذوق کردم برای همین خیلی به داداشی اصرار کردم که زود بریم کوچه دیاگون و وسایلمو بخریم. لیستش خیلی طولانی بود. ردا و پاتیل و وسایل معجون‌سازی و یه عالمه کتاب و جغد؟ نه قطعا جغد نمی‌خواستم، من فلورا رو دارم، یه ققنوس! دیگه چیا بود؟... آهان چوبدستی!

آره دیگه خلاصه که رفتیم دیاگون و همه‌ی خریدا رو انجام دادیم و فقط چوبدستی مونده بود. چون قراره داستان چوبدستی خریدنم رو تعریف کنم دیگه از بقیه خریدا می‌گذرم. خرید کردن جذاب بود. کوچه‌ی دیاگون هم جذابه ولی چون از وقتی کوچیک‌تر بودم با داداشام زیاد رفتم دیاگون، دیگه یکم سِر شدم بهش.

در مغازه‌ی اولیوندرو باز کردم و رفتم تو، داداشی هم پشت سرم اومد. با باز شدن در، صدای زنگ کوچیکی که بالای در آویزون بود به صدا در اومد. توی مغازه گرم بود و بوی چوب مطبوعی میومد. چند لحظه‌ی بعد آقای اولیوندر اومد. رنگ مو و چشممو یاداشت کرد، بعدم مترشو دراورد و شروع کرد به گرفتن اندازه‌م. وقتی می‌خواستم ردا بخرم اینقدر اندازمو نگرفتن که اینجا آقای اولیوندر گرفت. بعد از این که کارش تموم شد، رفت توی راهروی پشت پیشخوانش تا برام چوبدستی بیاره.

چند دقیقه بعد با چند‌تا چوبدستی برگشت. اونا رو روی پیشخوان گذاشت، اولیو از جعبه‌ش بیرون آورد و به سمتم گرفت.
- اینو امتحان کنین بانوی جوان!

دستمو جلو بردم و چوبدستی رو گرفتم. به محض این که گرفتمش، از نوکش یه عالمه جرقه‌های قرمز بیرون اومد و روی پیشخوان آتیش گرفت. داداشی سریع چوبدستیشو دراورد و آتیشو خاموش کرد ولی جای سوختگیش روی پیشخوان موند. چوبدستی هنوز داشت جرقه‌های قرمز بیرون می‌داد که آقای اولیوندر از دستم گرفتش.
- به نظر میرسه که این نیست!

آقای اولیوندر چوبدستیو بعدیو از تو جعبه‌ش در آورد و داد دستم. بازم به محض این که گرفتمش جرقه‌های قرمز بیرون داد و این دفعه انگار یه چیز نامرئی با صدای مهیبی به دیوار سمت راستم خورد. قبل از این که آقای اولیوندر کاری کنه چوبدستی رو روی پیشخوان گذاشتم.

- تا حالا ندیده بودم که چوبدستی‌ها اینقدر شدید واکنش نشون بدن...

آقای اولیوندر داشت به علت این قضیه فکر میکرد. با نگرانی به داداشی نگاه کردم. ما علتشو می‌دونستیم. به خاطر نهانه‌م بود. جفتمون امیدوار بودیم که با رفتن به هاگوارتز جادوم درست بشه و نهانه بره، ولی انگار تو همین مرحله گیر کرده بودیم. سومین و چهارمین چوبدستی رو هم امتحان کردم. بازم همون جرقه‌های قرمز. سومی گلدونو منفجر کرد و چهارمی قفسه‌ها رو به هم ریخت. آقای اولیوندر رفت که چند‌تا چوبدستی دیگه بیاره. نگرانیم بیشتر شده بود. اگه هیچ چوبدستی‌ای منو قبول نمی‌کرد چی؟ اگه هیچ مغز و چوبی حاضر نمی‌شدن مال یه نهانه بشن چی؟ اون وقت چجوری باید میرفتم هاگوارتز؟ دیگه هیچ شانسی برای درست شدن جادوم نداشتم! داداشی دستشو روی شونه‌م گذاشت و آروم دم گوشم گفت:
- نگران نباش! مطمئنم که یه چوبدستی برات پیدا میشه!

سعی کردم به چیزای بد فکر نکنم و امیدمو برای پیدا کردن چوبدستی‌ای که قبولم کنه حفظ کنم ولی شرایط اصلا خوب پیش نرفت. چهارمی... پنچمی... ششمی... دهمی... پونزدهمی... هفدهمی... بیست و سومی... سی و ششمی... چهل و پنجمی... پنجاه و یکمی... هفتاد و سومی... نود و دومی... صد و سی و هفتمی... صد و پنجاه و سومی... دویستمی... دویست و چهل و هشتمی... دویست و نود و یکمی... چهارصد و پنجاه و چهارمی... پونصدمی... هفصدمی... هزارمی... و هزار و دویست و پنجاه و سومی!

چند ساعت اونجا بودیم و توی اون چند ساعت همه‌ی چوبدستیا رو امتحان کردم. هیچی فرق نکرد. همه‌شون جرقه‌های قرمز می‌دادن و مغازه رو خراب می‌کردن. شیشه رو شکستن، شومینه رو کاملا خراب کردن، یه جاهایی رو آتیش زدن، چندتا از پله‌های چوبی‌ای رو که به طبقه‌ی بالا و خونه‌ی آقای اولیوندر می‌رسید شکستن، دیوارا رو ترک دادن و مغازه رو تا مرز فرو ریختن رو سرمون پیش بردن. ولی هیچ کدوم حاضر نشدن منو قبول کنن...

به خونه برگشتیم. دیگه امیدی نداشتم. داداشی می‌گفت که همه چی درست می‌شه ولی من اینطوری فکر نمی‌کردم. بدون چوبدستی نمی‌تونستم برم هاگوارتز و جادو هیچ وقت درست نمی‌شد. تا ابد این نهانه باهام می‌موند و من باید همیشه باهاش می‌جنگیدم.

همینجور ناراحت بودم تا این که امروز داداشی آلبوس موقع صبحانه یه جعبه‌ی دراز که با ربان بسته بودش و پاپیون زده بود به سمتم گرفت و گفت:
- ببخشید کادوی تولدت دیر شد لیمویی!

خیلی ذوق کردم و خوشحال شدم. جعبه رو از داداشی گرفتم و زودی بازش کرد و... توی جعبه یه چوبدستی بود! داشتم با نگرانی به چوبدستی نگاه می‌کرد که داداشی گفت:
- مطمئنم این یکی مال خودته! امتحانش کن!

به داداشی نگاه کردم. گوشه‌ی چشماش به خاطر لبخندی که میزد چین خورده بود. کاملا مطمئن به نظر می‌رسید. دستمو جلو بردم و آروم چوبدستی رو برداشتم. این دفعه چوبدستی جرقه‌های قرمز بیرون نداد، به جاش یه حس گرمای خوبی توی کل وجودم پیچید. این یعنی چوبدستی قبولم کرده بود!

- داداشی... فکر کنم قبولم کرد! ولی چجوری؟

کاملا حیرت کرده بودم. داداشی با همون لبخند گرمش بهم توضیح داد که این چوبدستی فرق داره. چوبش چوب زغال اخته و مغزش از پر‌ای فلوراس. میگن که چوب زغال اخته شیطون و پر سر و صداس. برای همین با من جفت شد. فلورا هم که خب ققنوسمه! معلومه که باهام جفت میشه!

اون چوبدستی یه چوبدستی خاص بود. فقط برای من!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
- چرا همه مهربون نیستن داداشی؟
- چون مهربون بودن انتخاب سختیه! آدما دوست دارن چیزای آسون رو انتخاب کنن لیمویی، نه چیزای درست رو...
پاسخ به: انجمن سه کله داغ
ارسال شده در: شنبه 13 بهمن 1403 13:38
نمایش جزئیات
آفلاین
هات هد یک: همراهی با ارباب اربابان در نبرد!



ادم باید همراه اول خودش باشد وگرنه زیادند انگلیس سلی های عالم!

ما یک روز که از خواب پا شدیم تصمیم گرفتیم که خودمان را از روی طاقچه برداریم و ببریم نبرد. ولی خود ما آن روز حالش خوب نبود و دلش نمیخواست از روی طاقچه پا شود. بهرحال خود ما موجود نازک سبزی بود. ما برای خودمان قهوه ی علی کافه ایی درست کردیم و از روی طاقچه پایینش آوردیم که ببینیم مشکلش چیست.
اولش که خود ما یکم خودش را برایمان لوس میکرد و حرفی نمیزد ولی با زدن کشیده جانداری او را به سر ذوق آوردیم. بهرحال تربیت در همه اوقات مهم است حتی برای خود خود ما.
خودمان گفت که از کسی خوشش آمده ولی او از خود ما خوشش نیامده و به همین علت هم ناراحت است. ما در ابتدا بعد از شنیدن این حرف کشیده جاندار دوم را هم به خودمان زدیم که چطور جرات کرده بدون اطلاع ما از کسی خوشش بیایید و اصلا مگر قرار نبود از کسی خوشمان نیایید؟ آرمانهای خشونت و بی محلی و بی تفاوتی ما چه میشود پس؟
در اینجا خود ما چشم هایش پر از اشک شد و نزدیک بود به گریه بیوفتد و چون گریه برای خود ما افت دارد گفتیم که او را میبخشیم و حالا بیشتر از این هندی بازی درنیاورد و بگوید این کسی که جرات کم محلی کردن به او را پیدا کرده کیست!
خود ما با عشوه ایی که ما نمیدانیم از کجا یاد گرفته است درگوشی به ما اسمش را گفت و ما کشیده سوم را به او زدیم! اخر مگر میشود؟
همه چیز به خاطر این است که سر خود ما همیشه در گوشی است و همه این جفنگ بازی ها را از توی آن جوتیوب بی صاحب یاد گرفته! ببندند در این جوتیوب را!
ما که بر خلاف خود ما عقل داشتیم به خود ما گفتیم این چیزها را فراموش کند و آدم دیگر یک سری مرزها را نباید رد کند و تالار اسرار عزیزمان نباید بوی گند علاقه و عشق و این دروغهای بی سر و ته بدهد. خود ما البته کمی زیادی رد داده و باید بگوییم این شوفاژهای تالار را خاموش کنند که کمی یخ بزند و گفت که خیلی احساسات قوی دارد و نیمتواند و از این جور مزخرفات!
ما هم خود ما را در جعبه کرده و گفتیم اگر نمیتواند مثل یک لرد حقیقی رفتار کند بهتر است در جعبه بماند! بعد جعبه را انداختیم در کمد و رفتیم بخوابیم!
فردا میرویم نبرد!
این خود ما هم نمیبریم! بذار همانجا در جعبه بماند! یارو را در نبرد میبیند برایمان داستان میشود!
اه! چه خود مای بیخودی بلانصب خود ما!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT
پاسخ به: انجمن سه کله داغ
ارسال شده در: چهارشنبه 10 بهمن 1403 16:01
نمایش جزئیات
آفلاین
درگیری با یک دوست صمیمی در سرسرای هاگوارتز

داستان از اونجا شروع شد که داشتیم با هم دعوا می کردیم. دوستم بود. خواهرم بود. ولی من خواهر نداشتم. من فقط یه برادر بزرگتر داشتم. پس حتما قرار بود مامان برام یه بچه دیگه بیاره. حالا یعنی دختره یا پسر؟

سلامتیش اولویت داره. هرچند اون دوستم گفت نه سلامت و بهداشت و نه هویت اجتماعی! هیچکدوم چاره ساز نیست. باید چسبید به اونایی که بارمش بالاتره.
من گفتم اینجا هیچکی بالا نیست، فوری انکار کرد. با دستش ته سالن رو که منتهی به دریاچه یا همچین جایی میشد نشون داد و گفت:
-بیا! خودشونن که لارا رو میخوان.
-شاید با این همه ریش هنوز تو مرحله قبل گیر کردن. یکی بیاد انقلاب.

حرف انقلاب شد دوستم کمونیست شد. اومد با من بجنگه چون قرار بود سوژه درمورد دعوای ما دو تا باشه خب. ولی نرسیده به من هاراگیری کرد و مرد. روحش ولی اومد پیشم و ازم خواست تمام ارث و میراثشو همراه جسدش وسط اتاقش تو هاگوارتز دفن کنم تا جاودان شه. یه گل سینه هم با علامت مرغ مقلد (ماکینگجی=نماد شورشی بودن) بزنم رو لباسش و رو قبرش گل بکارم تا همه بدونن این گل از قبر یه پارتیزان در اومده. بلاچاو بلاچاو بلاچاو چاو و اینطور حرفا.
پسیدم: چرا خودتو کشتی؟
گفت: آدم یه وقتایی باید به خودش خیانت کنه. باید از پشت به خودش خنجر بزنه. هرچند که من یکی از جلو شمشیر زدم. اما همه اینا باعث مقاومت میشه باور کن.

باور کردم. از بچگی باور کردم که افسانه ها واقعین و یه جایی اون بالا بالاها شازده کوچولو تو اخترک خودش با گلش خلوت کرده. اما زودتر از اونچه که باید شازده کوچولو بزرگ شد. شد پادشاه نهنگا. نهنگا ولی هنگ کردن شدن نهنگای قاتل. رفتن زدن دلو به ساحل. جایی که از جنگلش صدای زوزه‌ی گرگ میومد. با تن به ساحل زدن نهنگا نمردن اما! هیچ ققنوسی نمیمیره‌.

روح دوست صمیمیم از جاش بلند شد و شروع کرد به داد و بیداد کردن تو سرسرا.

- چیکار میکنی الان؟
-نخ میدم.‌ یکی گفت تا نخ ندی ملت سرنخ نمیگیرن. تو هم میخوای؟

یه سر قرقره نخشو گرفتم و گفتم: ملت شوتن!
-ما هم توپ! پس گلشو.

حرفی نزدم. اما راست میگفت اگه کسی قرار بود بگیره میگرفت. لاقل دو نفر بودن‌که میگرفتن. نمیدونم تا چه حد به دروازبان بودن ربط داشت اما میتونستن بگیرن. یهو دوستم دست از داد و بیداد برداشت و نخشو جمع کرد به من زل زد.
- حالا که گل شدی اگه رابطه پروانه ها با گلای رز خراب بشه چی؟ البته خورشید همه کسو از دست داد و هیچی رو از دست نداد. یادگاری های خالی از دروغ اینجان.

به قلبش اشاره کرد و من شونه بالا انداختم.
- اون صفحه پرنسس دار دفترخاطراتتو بهشون نمیدیم. مجبورشون میکنیم ستاره رو با گل پیوند بدن بیبی گل استار در بیاد. گردنبند دوستی یادته که؟ ما دوست صمیمی هستیم.
- که دعوا کردیم! چرا و سر چی؟ دقیقا سر اینکه بهم تهمت دزدی زدی. منم تشنج کردم از تهمت. رفتیم درمانگاه. بعد که خوب شدم من به تو تهمت زدم. من به همه تهمت میزنم البته. و بعدم درگیریای ذهنیمون شروع شد. سوژه میگفت من و دوست صمیمیم درگیریم. درگیری هرچی حالا.
-با این وجود بنظرت شورش کنیم؟
- من ترش دوست دارم. اِن بیداره ولجیلیمنسی جوابه. جنایت جنگی از ما گذشته. میزنیم به مرکز اصلی و مقر رو فتح میکنیم. نخ هم که دادیم. هوای موزه رو داریم.
-ابو درونی وضعش خراب بود اما دیگه پیامبران ملل پیشین؟
-ولش. اینا سر و ته یه کرباسن. اون شیرینه؟
- نه تلخه! مبادا بخوریش میمیریا.
- خیالت راحت من هاراگیری کردم. هرچند که یه مقدار هنوز سخته با وجود شناخته شدنم؛ راه درویی برای خودم نذاشتم.


و اینگونه بود که من راه دررویی برای دوست صمیمیم باز کردم و اونو از درگیری با خودش و خودم و دیگران نجات دادم! هپی اندینگ!

-بچه! قبل هپی اندینگ یه تقدیمی هم بکن پستو ضرر نداره.
-تقدیم به کی اونوقت؟
- به اونایی که گرفتن و میگیرن و اونایی که میرن لا پاپل د کاسا ببینن و بلاچاو بخونن. به علاوه هرکی هست و نیست ولی برامون عزیزه.

خب همینی که دوستم گفت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط روندا فلدبری در 1403/11/11 15:53:08
I've always liked to play with fire
پاسخ به: انجمن سه کله داغ
ارسال شده در: چهارشنبه 10 بهمن 1403 00:36
نمایش جزئیات
آفلاین
دو داغ کله
موضوع: ددر با دامبلدور توی خاطره هاش


- بیا... بکش اینو!
- این چیه؟
- خجالته پیرمرد! خجالت رو بگیر و خوب بکش! بعد بنداز دورت!
- خجالت برای چی فرزندم؟ ما رو نبین خزانیم... ما هم بهاری داشتیم!
- بهارت کثافته خالصه! ببین من که لردم دارم اینو بهت میگم! حالا بکش اون خجالتو!

این مکالمه بین لرد و دامبلدور در قدح اندیشه رد و بدل میشد. آنها درست جلوی یک خاطره از 19 سالگی دامبلدور ایستاده بودند که وی با دوستان ناباب ( از جمله گلرت گرینوالد) درحال استعمال برگ سبزی بوده و های بودند. کیفیت برگ سبز به قدری بالا بود که بویش حتی از آن خاطره قدیمی درز کرده و لرد را هم بخور میداد.
لرد که انسان سوبری بود و جز جنایت و کشت و کشتار اهل دود و دم نبود، داشت سر درد میگرفت.

- خوب با گلرت صفا میکردین ها! بعد هی بهم میگفتین دشمن! دشمن!... دشمن رمز شب بوده؟
- همیشه که شب نبود!

لرد که داشت حالش بهم میخورد گفت:
- پیرمرد پر حاشیه! منم از رو بردی!... اه بیا بریم از این خاطره! دیگه دارم بالا میارم!

دامبلدور با مهربانی دست لرد را کشید و با خودش از خاطره بیرون آورد. اکنون او و لرد در یک فضای بی انتها که پر از ابرهای نرم و سفید رنگ بود قرار داشتند.

- تام! میدونی این ابرهای سفید شبیه به چین؟
-نه نمیدونم! سرم درد میکنه!... بیا بریم بیرون!
- اخه تازه اومدیم که! بیا بریم صفا کنیم! حتی میتونیم توی این سفیدی ها هم غلت بخوریم!
- من نمیخوام توی هیچ چیز سفیدی غلط بخورم!... وایسا ببینم!... ما اصلا کی اومدیم این تو؟

دامبلدور لبخند چندشی زد. از نظر لرد، دامبلدور خنگ، پرحاشیه و علاقه مند به گلرت و گلرتها بود ولی چندش نه.
به فکر فرو رفت. یادش نمی آمد که کی با دامبلدور به قدح اندیشه آمده بود. اصلا چرا به آنجا آمده بود؟ چرا باید با دامبلدور به افکار و خاطراتش نگاه میکرد؟

- پیری!...ما...چ...جلا....چ...

زبانش نمیچرخید و آب دهانش زیاد شده بود. پاهایش سست شد و برای آنکه نیوفتد به ردای دامبلدور چنگ زد. دامبلدور فقط با همان لبخند چندش به او خیره بود و لغزیدن لرد را به روی زمین تماشا میکرد.
سستی کم کم تمام بدنش را فرا گرفت. دیگر نمیتوانست دستهایش را تکان دهد یا حتی کمک بخواهد. تنها میتوانست با قلبی که تند میزد به بالای سرش نگاه کند. همانجایی که صورت ترسناک دامبلدور بود.

دامبلدور نچ نچی کرد و گفت:
- ببین خودت اذیت میکنی تام! من مجبورم بی حست کنم دیگه! حالا حاضری بریم کیکت کنیم؟

بعد خندید و پاهای لرد را گرفت و او را روی سطح ابرهای سفید دنبال خودش کشید.

- میدونی من همیشه دوست داشتم کیک یا فیک بازی کنم! یعنی الان درستت میکنم و وادارت میکنم وایسی... بعد خمیر دورت میزنم و میذارمت تو فر! اونوقت هری رو شب میارم تو اتاقم! تو رو میبریم و هی با خودمون میگیم کیکه؟ فیکه؟ کیکه؟ فیکه؟ کیکه؟ فیکه؟....

دامبلدور بدون توقف این حرفها را تکرار میکرد و لرد را روی زمین میکشید.
لرد سعی کرد فریاد بزند. نفس هایش را تند کرد. تمرکز کرد و به حنجره اش فکر کرد.
دم
بازدم
دم
بازدم...

بعد توانست.
داد زد و از خواب پرید.
همه چیز خواب بود.
همه چیز...

ولی

چرا بوی وانیل و آرد میداد؟
کیک بود؟
یا فیک بود؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT
پاسخ به: انجمن سه کله داغ
ارسال شده در: سه‌شنبه 9 بهمن 1403 11:28
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
داغی کله‌ی 1

سوژه: بازدید از دهکده‌ی هاگزمید


داداش کایکو و کاکرو با کله‌های چسبیده به‌هم به یاد لاله و لادن خدابیامرز از کم‌خونی مزمن رنج می‌برند و هر یک هویج یخ‌زده‌ای را به دندان گرفته و قرچ‌‍قروچ‌کنان در هاگزمید می‌روند و سعی دارند هر کدام برای خودشان کیس موجهی پیدا کنند.

آفتاب یخ هویج‌ها را آب می‌کند و می‌فهمند این همه مدت به جای هویج، جیوه گاز می‌زدند.
یکی فشارش می‌افتد و آن یکی چگالی از دست می‌دهد و در نهایت گازهای نجیبشان به آنها خیانت می‌کنند و نانجیبی عادتشان می‌شود.

کایکو: من عادت ندارم.
کاکرو: ولی من دارم. چطور ممکنه؟
کایکو: چرا ممکن نباشه؟ ما فقط کله‌هامون به هم چسبیده.
کاکرو: من فشارم افتاده میشه یه کم نمک بخوری؟
کایکو: نمک بده بخورم.
کاکرو: اینجا نمک‌فروشی داره همینو برو تو.

از آنجایی که چگالی کاکرو پایین آمده، کایکو زورش نمی‌رسد در باز کند.

کاکرو: آقا نمک بیار دم در.

خانم در را باز می‌کند نمک می‌پاشد روی صورتشان و در را محکم می‌بندد.

کایکو فشارش می‌رود بالا و کاکرو بالش را تکان می‌دهد و هر دو با هم پرواز می‌کنند.

کاکرو: اون چیه؟
کایکو: اون کیه؟
کاکرو: کیه یا چیه؟
کایکو: کیچه؟ چیکه؟

آن پایین گوسفندی عریان در حال دویدن است.

گوسفند: بیاین پایین اینجا پرواز ممنوعه!

کایکو که حالا فشاری شده به کاکرو می‌گوید: تو برو پایین من میخوام برم بالا.
کاکرو: کله‌هامون چی؟
کایکو: کله‌پاچه‌ش می‌کنیم.

می‌پرند روی گوسفند عریان و کله‌پاچه‌اش می‌کنند.

گوسفند به التماس می‌افتد: ولم کنید من گناه دارم.

کاکرو: گناه رو من دارم که این وقت روز باید کله‌پاچه‌ی تو رو ببینم هوس کنم.
کایکو: پس پرواز ممنوعه؟

گوسفند دید بحث کردن با آن دو فایده ندارد و در نتیجه ترجیح داد سکوت کند و در سکوت بماند.

Case closed!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: انجمن سه کله داغ
ارسال شده در: سه‌شنبه 2 بهمن 1403 18:51
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
درود

ما اومدیم با دوره‌ای جدید از فعالیت، در این تاپیک که تا به‌حال اصلا (یکی دو مورد؟) فعالیت به خودش ندیده. بالاخره اگه نقشه "الف" نگرفت، می‌ریم سراغ نقشه "ب". نقشه "ب" نگرفت، می‌ریم سراغ نقشه "پ". "پ" نگرفت، "ث" و همین‌طور الی آخر...

خلاصه که ناامیدی و نمیشه و نمی‌خوام و اینا نداریم. یا میشه یا باید بشه یا خواهد شد یا من انجامش می‌دم!
خب...
بریم سراغ اصل مطلب!

این تاپیک، با رویکرد رماتیسم نویسی آغاز به کار کرده و با نگرشی جدید، کار خودش رو دوباره شروع می‌کنه. همون‌طور که می‌دونستید نوشتن در این تاپیک دارای سه سطح بود:
1- یک کله داغ
2- دو کله داغ
3- سه کله داغ

فرد برای رماتیسم نویسی باید هر سه سطح رو بگذرونه و این‌بار، با نظارت شخص شخیص من، مرگ بزرگ کار خودش رو از مرحله یک شروع می‌کنه و به مراحل بالا‌تر ارتقا رتبه پیدا می‌کنه. البته این پایان ماجرا نیست! ما رقابتی دوره‌ای هم در این تاپیک خواهیم داشت که صفر تا صدش سلیقه‌ای و توسط من برگزار می‌شه. این‌طور که هرماه، بین کسانی که هر سه سطح کله داغی و رماتیسم نویسی رو گذروندن، مسابقه‌ای برگزار می‌شه و به بهترین نویسنده، 20 گالیون ناقابل می‌رسه.

البته که اون 20 گالیون ارزشی نداره و رنک و عنوان کله داغ‌ترین کله داغان و رماتیسم نویس‌ترین رماتیسم نویسان که به اون نویسنده ارزش و مقام بالا می‌ده. به شخصه این رنک و عنوان و جایزه رو حتی در حد عناوین جادوگر فصل و بهترین نویسنده می‌بینم. چرا که رماتیسم نویسی یکی از سبک‌های برجسته و خاص متعلق به خود سایته و حتی برای خودش دارای تاریخه!

پس اگه برای سایت، تاریخش و ارزش‌هاش، ارزش قائلین، ابتدا پست قوانین و توضیحات رو کامل بخونین و بعد بیاین و رماتیسم نویسی خودتون رو به قلم بکشین، از سه سطح رماتیسم نویسی بگذرین و در رقابت شرکت کنین. بالاخره یه ابهتی داره رماتیسم نویس‌ترین رماتیسم نویسان برای خودش!...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مرگ در 1403/11/2 19:05:51
MAYBE YOU ARE NEXT