هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
پیام زده شده در: ۱۱:۳۲ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۹
#21
سر های مرگخواران به طرف بانو مروپ هیجان زده ای که سر بزرگی را در دست داشت چرخید.
سکوت عمیقی اتاق را فرا گرفت.
بانو مروپ از اینکه سری به آن پر ابهتی و زیبایی، مخصوصا با آن دماغ زیبا و خوش تراش چه تاثیر عمیقی روی یاران پسرش گذاشته خوشحال شد و با افتخار به سمت پسرش قدم برداشت.
کسی جرئت نداشت از سری که کاردستی مادر اربابشان بود ایرادی بگیرد... یا خدای نکرده اشاره کند که ارباب از میوه متنفر است!
-یکی به ما بگه چه خبر شده.
-برای کدو خورشتی مامان سر مقوی و پر خاصیت آوردم.
-ما از مقوی و پرخاصیت خاطره خوشی نداریم.

بانومروپ با لبخند مرگباری به یاران ارباب که هنوز ساکت بودند نگاه کرد. دوزاری ها افتاد. باید هرچه بیشتر سر گیاهی را تبلیغ می کردند یا جزوی از رسپی کباب کوبیده خانه ریدل می شدند.

-ارباب سر بسیار خوش نقش و نگاریه ها!
-پیشونی تون هم چقدر بلنده.

ملانی سعی کرد نکته پزشکیانه ی مثبتی بیابد.
-رنگ چهره‌ش هم نشان از سلامتیش داره.


?see

تصویر کوچک شده


پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
پیام زده شده در: ۳:۰۲ یکشنبه ۳۰ شهریور ۱۳۹۹
#22
به فکر ترین ارباب دنیا

خیلی وقت بود ازتون نقد نخواسته بودم.
لطف می کنید این رو نقد کنید؟
پست فسقلی ایه ولی خیلی روش فکر کردم!


?see

تصویر کوچک شده


پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
پیام زده شده در: ۲:۴۹ یکشنبه ۳۰ شهریور ۱۳۹۹
#23
-چاره ای نیست. لینی... هم گروهی خوبی بودی.

بلاتریکس این بار به جای داس و اره موچینی برداشته و با ظرافت یک قاتل به سمت لینی که بر اثر ویبره های هکتور و احتمالا ترس می لرزید رفت.

-من رکسان خالی ام! نه رکسان حشره ای، اونجوری اصن نمیتونم.

سروصدای رکسان برای چندلحظه حواس مرگخواران رو از صحنه جذاب قتل لینی پرت کرد. همین چندلحظه کافی بود تا اونها متوجه اتفاق عجیبی بشن.
-بلا!

هیچ چیزی تمرکز بلا روی هدف و ماموریتش رو بر هم نمی زد.

-داره پژمرده میشه.

تمرکز بلا به هم خورد.
-دو دیقه حواسم بهش نبود. نمیشه یه کارو بهتون سپرد؟

کرفس روی سر رکسان از استرس و گرما پژمرده و بیحال شده بود. قطرات چربی و عرق از موهای رکسان ساقه نوردی کرده بودن و حالا با خوشحالی روی برگهاش نشسته بودن و ظاهری چرب و چیلی تر از هر غذایی به اون داده بودن.
ملانی مثل فشنگ به سمت رکسان رفت و با چیزی مثل دماسنج کرفس رو معاینه کرد.
-هر ساقه ش ۳۷۸ کیلو کالری داره.

رکسان قصد داشت آهی از سر آسودگی بکشه.
اما بلاتریکس کسی نبود که از خیر ماده ای که به چربی سوزی معروف بود بگذره.
-اینجوری نمیشه! تر و تمیز و خوشحالش کنید تا کرفس مثل روز اول بشه. هرکی شکست بخوره شام رژیمی امشبه.
درنتیجه آه رکسان به ناله ای تبدیل شد.

فرصت خوبی بود که هرچه دوست داشت از مرگخوارایی که قصد جونشو کرده بودن بخواد... اما اگر میخواس رکسان سالمی بمونه، نباید با اون چیزا خوشحال میشد!


ویرایش شده توسط ملانی استانفورد در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۳۰ ۲:۵۵:۲۳
ویرایش شده توسط ملانی استانفورد در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۳۰ ۲:۵۷:۰۲
ویرایش شده توسط ملانی استانفورد در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۳۰ ۲:۵۹:۲۳

?see

تصویر کوچک شده


پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۸:۲۹ شنبه ۲۹ شهریور ۱۳۹۹
#24
خلاصه:
میزان سیاه بودن مرگخوارها در بازرسی وزارتخونه تایید نشده و لرد سیاه همشونو اخراج کرده. مرگخوارای گرسنه که چیزی برای خوردن پیدا نکردن تصمیم می گیرن سنگ بیابون بخورن.
اونا یه سنگ طلا پیدا می کنن و تو مشت تام که آتیشش زدن میذارن تا آب شه و بفروشنش اما آب‌طلاتام تحویل میگیرن. هکتور با ویبره زدن سانتریفیوژی میخواد طلا رو از تام جدا کنه اما اگه درجه ش از ۲۰ درصد بالاتر باشه آقای آستاکبارزاده طلا رو مصادره میکنه. حالا درجه هکتور داغ کرده و پایین نمیاد.

***

غذا داشتن یا نداشتن مرگخواران، شکست آستاکبار جهانی، تو دهنی زدن به اقای غرب وحشی همه و همه به ضربه بیل دومینیک بستگی داشت.
-بزنم؟
-بزننننن.
-بزنم؟
-بزننننن.
-پس بریم یههههه برنامه ببینیم.

دومینیک اعتقاد داشت که هیجان برنامه نیاز به بالاتر رفتن دارد!
اما پیشی که مانند همه مرگخواران از گرسنگی روده بزرگه‌ش روده کوچیکه‌ش را میخورد بیل را از دست دومینیک قاپید و رفت تا خودش دست به کار شود.

-بزنه؟
-بزنههههه.

مرگخواران که فکر می کردند این نقشه خود دومینیک است با دست و جیغ و هورا پیشی را تشویق کردند.
پیشی پر از غرور شد.
عرق پیشانی اش را پاک کرد. گچ که نداشت درنتیجه خاک بیابان را به دست هایش مالید. بیل را بالا گرفت و با نشانه گیری دقیق ضربه ای به هکتور زد.
ضربه مناسب بود؟

قبل از فهمیدن این موضوع، مرگخواران فهمیدند که باید سرشان را بدزدند. بیل بر اثر شتاب هکتور کمانه کرده بود و به طرف جمعیت می آمد.
مرگخواران گروه متحدی بودند که سرشان را از خطرها می دزدیدند بنابراین بیل بر تنها سر موجود یعنی سر آقای آستاکبار زاده خورد و دقایقی بعد پرنده های طلایی بالای سر او دور هم می چرخیدند.


?see

تصویر کوچک شده


پاسخ به: کلاس طلسم‌های باستانی
پیام زده شده در: ۱۷:۵۲ جمعه ۲۸ شهریور ۱۳۹۹
#25
نمرات جلسه سوم(آخر) کلاس طلسم های باستانی


هافلپاف:

آگاتا تراسینگتون: ۳ + ۶
به حرف درآوردن کتاب ایده جالبی بود آگاتا. اما به نظرم میتونستی مکالمه جالب تری از دردودل کردن باهاش داشته باشی.

گابریل تیت: ۳ + ۳
سلام گابریل. یه شکلک برای انتهای جمله کافیه!
سوال اول گفتی میخوای نیفلر برات چیزی بدزده... سوال دوم چرا نگهش داشتی که چیزی ندزده؟!

زاخاریاس اسمیت: ۳ + ۵
سلام بر زاخاریاس.
جواب اولت جالب بود.
تو جواب دوم قل خوردن سنگ انقدری طول میکشید که یه جغد بیاد پیش من و برگرده؟ ایده نامه جالب ولیکن لوس بود.
دورگه هم خودتی.
سعی کن تعادل منطق و تخیل رو رعایت کنی.

نیوت اسکمندر: ۲ + ۳
ماری جوآنا؟ واقعا؟
کلاس من جای این کارا نیست اقای اسکمندر.

رز زلر: ۳ + ۷
اسم گورکن علیرضاعه؟
جالب بود.

آرتمیسیا لافکین: ۳ + ۷
جواب اولت خیلی قشنگ بود.
از خلاقیتت لذت بردم، آفرین.

اگلانتاین پافت: ۳ + ۷
چه تسترال بی اعصابی.
مکالمه جالبی بود.

سدریک دیگوری: ۳ + ۷
چرا شما هافلیا هر چیزیو به حرف میارید باهاتون دعوا داره؟
بالش انتقامجو.
خیلی خوب نوشتی سدریک. ایده خوبی بود.

گریفیندور:

پروتی پاتیل: ۳ + ۷
خیلی خوب احساساتی که جدی هستند رو با طنز مخلوط کرده بودی.
عینک خاله زنک.
آفرین پروتی، لذت بردم.

آرتور ویزلی: ۳ + ۷
مهارتت در انشانویسی و تخلیه رماتیسم رو اینجا هم به نمایش میذاری؟
هواپیما داره میاد؟
بهترین تکلیف بود، خیلی خندیدم.

لاوندر براون:
کاکتوسا پارچ آب رو سر بکشن نمیترکن؟
متاسفانه نمیتونم نمره ای بدم چون تکلیفت بعد از موعد مقرر ارسال تمالیف فرستاده شده لاوندر.

گلرت گریندل والد:
چه کت خشنی!
خونساساز... خنثی ساز؟!
متاسفم گلرت، به تو هم نمره ای تعلق نمیگیره چون بعد از مهلت ارسال تکالیف تکلیف فرستادی.

اسلیترین:

مرلین: ۳ + ۷
پیامبر قبلی؟
تازه داشتیم از فرمایشات عصا فیض میبردیم.

ماتیلدا گرینفورت: ۳ + ۷
پیشی!
چه پاندای بی تربیتی.

ریونکلاو:
بدون شرکت کننده

به من که خوش گذشت، امیدوارم برای شما هم کلاس جالب و جذابی بوده باشه.


?see

تصویر کوچک شده


پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۲۱:۵۸ سه شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۹
#26
پست پایانی

-من تو اتاق اربابت نیستم انقد جیغ نزن سر من!

ملانی که با کسی بی اعصاب تر از خودش مواجه شده بود سکوت پیشه کرد.

-من خود اتاق هستم. من خود خونه ریدل ها هستم. یکم آسایش داشتیما.
-بقیه کجان؟ چرا هیچکس نیست؟
-من از کجا بدونم، باز چه نقشه ای تو سرتونه؟ میخواید منو تصاحب کنید؟

فرصت مناسبی نبود که ملانی به خانه یادآوری کند که خیلی وقت پیش تصاحب شده است.
-من باید پیداشون کنم، برای تبعید شدن من نیاز به کلی مرگخوار دارم.
-مرگخوار برای چی؟

ملانی روی زمین نشست و با استیصال رو به در گفت که باید مرگخواران را پیدا کرده، آنها را معاینه کرده و گواهی سلامتشان را جمع کرده تا به تبعید رفته و برگردد.
حرف زدن با یک در عجیب ترین اتفاق آنروز بود اما عجایب هنوز ادامه داشتند.

-اینکه غصه نداره، میتونی با اولین مرگخواری که روبروته شروع کنی.
-خسته نباشی! جز خودم مرگخواری تو این خونه نیست.
-اشتباهت همینجاست. منم یه مرگخوارم.

درب اتاق جلوی چشمان متعجب ملانی خودش را خم کرد و علامت شومی که کنار لولایش وجود داشت را به او نشان داد.

-حالا تو میتونی تک تک اتاق های منو معاینه و بررسی کنی تا سالم و مرتب بشم.

ملانی اصلا انتظار چنین چیزی را نداشت.

چندروز بعد
-خانم دکتر! لوله زیر اشپزخونه م گرفته، کف کابینتامم قارچ زده. درمانم کن!

ملانی که تازه از تعمیر شکستگی ها و سوختگی های ازمایشگاه هکتور فارغ شده بود زیر لب خودش و هر دلیلی که باعث شده بود دکتر بشود را نفرین کرد.

-اگر دکتر هستی دیگر برای خودت نیستی.

امیدی به پایان یافتن این تبعید نبود.


?see

تصویر کوچک شده


پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۲۰:۱۹ سه شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۹
#27
خانه ریدل با شکوه و عظمت دربرابر او برافراشته نشده بود. اونی که شکوه و عظمت داشت قصر مالفوی ها بود. خانه ریدل قدیمی ولی استوار روی جای خود نشسته بود.

ملانی همانطور که پیش می رفت موهای آبی اش را گیس می کرد و زیر کلاهش فرو می کرد تا هر چه بیشتر از مل آبی رنگ به سیاهی متمایل شود.
-اول روپوش سیاهمو می پوشم و میرم پیش ارباب. اگه جوشونده ها و داروهای اختراعیمو ببینه مطمئن میشه فرستادنم بیهوده نبوده.

اتاقک نگهبانی رودولف خالی بود.

-خب، بایدم ارباب اولین کسی باشه که می بینم.

ملانی ناخوداگاه فکر کرد که اگر اولین نفر ارباب را ببیند و او ملانی را نپذیرد هیچکس از برگشتش مطلع نمی شد.

-خب... از در آشپزخونه میرم تو تا یه سلامی به بانو مروپ بکنم. احترام به بزرگتر واجبه.

برای ورود به آشپزخانه او تقریبا کل خانه را دور زد و در پشتی را باز کرد. گوشه و کنار آشپزخانه پر از تار عنکبوت شده بود و از سبد های بزرگ میوه ی بانو مروپ هیچ خبری نبود.
-کسی نیست؟ شاید آشپزخونه رو تغییر کاربری دادن.

ملانی با بیشترین سر و صدای ممکن وارد راهروی خانه شد تا حداقل گوش های تیز هم گروهی مرگخوارش فنریر ورود فرد جدیدی را بشنود. ملانی در دلش آرزوی خوشآمد و تشویق داشت.
-از راهروی شرقی برم پیش ارباب... اصلا هم کنجکاو نیستم کسی رو ببینم.

تا چند ساعت بعد که ملانی از تمام راهروهای شرقی غربی، شمالی و جنوبی خانه عبور کرد حتی یک مرگخوار هم ندید.
-شاید ماموریتمو فهمیدن و فرار کردن.

ملانی کاری را کرد که هروقت سردرگم و ناامید بود انجام می داد. پیش ارباب رفت. چند ضربه به در زد.
-ارباب خفن و شکست ناپذیر؟

جوابی نیامد.
-هیچکس نیست... نقل مکان کردن؟ اربااااااااب.
-چته چرا داد میزنی؟
-ارباب! چقد صداتون نازک شده.
-من اربابت نیستم احمق جون.
-پس تو کی هستی که تو اتاق اربابی؟


?see

تصویر کوچک شده


پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۱۱:۳۰ سه شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۹
#28
ملانی از تنه خوردن خوشش نمی آمد.
-میخواستم با زبون خوش درمانش کنم. حیف.

مرد قلچماق لبخند ملانی را ندید، او فقط لحظه ای سوزشی در پای چپش احساس کرد و با دیدن گیاهی که به پایش می پیچید و آن را می سوزاند داد و فریادش به آسمان رفت.
-این چه جونوریه؟ یکی اینو ازم جدا کنه... .
-فکرکنم استخوانیدوس باشه. تا پات نسوزه و تاول نزنه دست بر نمیداره.
گیاه مذکور به علامت موافقت برگهای بیشتری به پای مرد پیچاند.

-هی! تو اینو به جونم انداختی...یه راهی پیدا کن ولم کنه، آگوامنتی!

آب زیادی به سر و روی گیاه پاشیده شد ولی استخوانیدوس خوشحال و خندان به کارش ادامه داد. کارکنان آژانس پشت باجه های خود پناه گرفته و نگاه می کردند.

-از خواصش میشه به درمان سوختگی ها و تاول ها و کبودی ها اشاره کرد. اما وقتی سوختگی ای وجود نداشته باشه خودش ایجادش میکنه... نگران نباش، بعدش خودش ترمیمش میکنه... .

اما مرد قلچماق به وضوح نگران بود.
-استوپفای!

مشخصه که نگرانی باعث میشه آدم تصمیمات مسخره ای بگیره. مثلا ندونه که گیاه بیهوش نمیشه و طلسمی که به پای کسی برخورد میکنه اونو بیهوش میکنه.

ملانی بالای سر مردی که با ورد خودش بیهوش شده بود رفت.
-خیلی عجول بود.

آستین کت مرد کنار رفته بود و خالکوبی ای به شکل زن موبلندی که به جای زبان مار داشت، روی ساعدش خودنمایی می کرد.
-اوا، مرگخوار نبود که. همه زحماتم به باد رفت.

دیگر چاره ای نمانده بود جز اینکه به ترسش غلبه کرده و به خانه ریدل آپارات کند.


ویرایش شده توسط ملانی استانفورد در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۲۵ ۱۹:۵۵:۵۷

?see

تصویر کوچک شده


پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۳:۳۶ سه شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۹
#29
ملانی چندین ساعت بود که در محل ایستادنش در آژانس خشک شده و به بلیتش خیره شده بود.
-مرگخواران آخه؟ اینجوری که زشته... بعد اینهمه مدت برگردم بگم مریضید؟

ولی او باید تبعید میشد. یک مرگخوار گوش به فرمان اربابش بود... سرنوشت به او اجازه ی انتخاب نداده بود. شاید او می توانست از قضای مرلینی به قدر مرلینی پناه ببرد یا اینکه... .

-تکون بخور دیگه، یه ساعته تو صفیم

ملانی ناخوداگاه برگشت و به پشت سرش نگاه کرد. مردی با سبیل از بناگوش در رفته و قدی دوبرابر او شلوارک هاوایی و کت یقه داری پوشیده بود و عصبانی با پایش روی زمین ضرب می گرفت.
-به چی زل زدی ضعیفه؟

ملانی هنوز درگیر محل تبعیدش بود. یه دلش میگفت بره بره یه دلش میگفت نره نره، دل ها به واکنش های ناخوداگاه و حتی مغزی که هی به عضلات دستور می داد حرکت کنند و بقای صاحبشان را تامین کنند اهمیت نمی دادند.
-ببین، لرد به مرگخوارهای وفادارش نیاز داره. وفاداری یه مرگخوار از غرورش بالاتره!
-اگه رفتی و کسی تحویلت نگرفت چی؟ اگه بری و بندازنت بیرون میدونی که... راه برگشتی وجود نداره.
-بنظر من که حتی سرگرمی محسوب میشه! حتی فرصتش پیش میاد که از هم در مریض بودن پیشی بگیرن.
-واقعا که خیلی خوش بینی!

-هی بچه ها! اینجارو.

دل ها ساکت شده و به چشمی که وسط بحثشان پریده بود نگاه کردند.
-این یه بحث دلیه. خواهشا دخالت نکن.

-بابا مرد شلوارکی رو ساعدش علامت شوم داره! کله مار از آستین کت بیرون... .
-مطمئنی؟

مغز که از خطاهای دید چشم خسته شده بود خمیازه ای کشید.

-میری کنار یا ببرمت کنار! خمیازه میکشه واس من.

دل ها ساکت شده بودند و مغز فرصت خوبی برای واکنش پیدا کرده بود.
-منتظر شما بودم.
-مسخره میکنی؟ برو باوا حال نعاریم.

مرد قلچماق تنه ای به ملانی زد و به طرف باجه رفت. دلی که میگفت نره نره عادل اندر سفیه به بقیه اعضا نگاه کرد.


?see

تصویر کوچک شده


پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
پیام زده شده در: ۱۷:۵۸ یکشنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۹
#30
آگلانتاین پشت چشمی برای تام نازک کرد و از این شاخه به آن شاخه پرید و خودش را به اژدها رساند.
او تمام مدت به پیپش محبت کرده بود درنتیجه راه و رسم محبت کردن را خوب می دانست!
-تا همین دیروز، منم مثل تو یه آدم شکست خورده بودم. فکر میکردم برای همیشه از دستش دادم... مطمئن بودم دیگه هرگز نمیبینمش. نمیدونستم الان تو دست کدوم غریبه ایه و کی روشنش میکنه. من از زندگی ناامید شده بودم... .

اژدها سرش را بلند کرد و با چشمانی اشک آلود به آگلانتاین که پیپش را در دست داشت نگاه کرد.

-ولی چیزهایی که از دست میدیم همیشه جور دیگه ای بهمون بر می گردن.
-این دیالوگ یه محفلی نیس؟
-بنظرت یه محفلی میتونه آواداکداورا بزنه؟
-خودم میزنم و راحتت میکنم!
-هیشششش!

بنظر میرسید که اژدها اندکی آرام تر شده بود. اما آگلانتاین به اندکی راضی نبود.
-عشق واقعی فقط یکبار پیش میاد. باید مراقبش بود... .
-من مراقبش نبودم.
-اگه غم داری، ببار. نذار رو دلت انبار... .

ادامه صحبت اگلانتاین در صدای گریه اژی گم شد. قطرات اشک در زیر پای درخت جمع شده و کم کم تبدیل به دریاچه می شدند.

مشخص بود که نوع محبت اگلانتاین هیچ کمکی نکرده و مرگخواران باید راه های دیگری را امتحان می کردند.


?see

تصویر کوچک شده






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.