تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
51 کاربر(ها) آنلاین هستند (42 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
49
مهمانان
|
2
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
انتخابات وزارت
انتخابات بیستویکمین دورهٔ وزارت سحر و جادو آغاز شد
نامنویسی نامزدهای وزارت آغاز شده است. اگر آمادهاید برنامههایتان را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارید، همین حالا برای نامزدی اقدام کنید.
مهلت ثبتنام: ۲ تا ۵ مهر
نامنویسی نامزدها
۰روز
۰۰ساعت
۰۰دقیقه
۰۰ثانیه
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
داستان هاى گروهى( آخرين درخواست)
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1402/04/14
تولد نقش: 1402/04/15
آخرین ورود: یکشنبه 29 شهریور 1405 22:29
از: تو قلب کسایی که دوستم دارن!
پستها:
431
شغل
معاون محفل ققنوس، تاریخنگار دیوان جادوگران

آمیشاف نگاه نگرانی به دوستش پیتر انداخت. به نظر مضطرب می رسید.
- چیزی شده پیتر؟
پیتر دست و پایش را گم کرده بود. خودش هم نمی دانست چرا بجای سوزان، به دوستش آمیشاف ابراز علاقه کرده.
درحالی که سعی می کرد با کشیدن نفس های عمیق خود را آرام کند؛ به آمیشاف نزدیکتر شد.
- رو به راهی پسر؟
- آره... یعنی نه.
آمیشاف با دستش چانه ی پیتر را بالا آورد. او غریبه نبود و پیتر حالا فرصت داشت حرف دلش را بزند.
- میدونی، راستش من عاشق سوزان شدم.
- به به چه عالی! مشکلش چیه؟
و پیتر شروع کرد به تعریف کردن کل ماجرا.
- به نظرت حالا باید چی کار کنم آمیشاف؟
- چیزی شده پیتر؟
پیتر دست و پایش را گم کرده بود. خودش هم نمی دانست چرا بجای سوزان، به دوستش آمیشاف ابراز علاقه کرده.
درحالی که سعی می کرد با کشیدن نفس های عمیق خود را آرام کند؛ به آمیشاف نزدیکتر شد.
- رو به راهی پسر؟
- آره... یعنی نه.
آمیشاف با دستش چانه ی پیتر را بالا آورد. او غریبه نبود و پیتر حالا فرصت داشت حرف دلش را بزند.
- میدونی، راستش من عاشق سوزان شدم.
- به به چه عالی! مشکلش چیه؟
و پیتر شروع کرد به تعریف کردن کل ماجرا.
- به نظرت حالا باید چی کار کنم آمیشاف؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!



جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1399/07/28
تولد نقش: 1399/07/30
آخرین ورود: چهارشنبه 19 آذر 1404 18:49
از: زیر زمین
پستها:
453

-امیشاف خیلی دلم برات تنگ شده بود نمیدونی قدر دوست داشتم دوباره ببینمت..
-وای پیتر منم همین طور راستی بعد از اخرین دیدارمون گفتی چیزی میخوای بهم میگی میگیش الان ؟
پیتر ناگهان روز اخر رو یادش اومد ..............
-امیشاف من خیلی ...........
- پیتر تو چی خیلی ؟؟؟
من خیلی تو رو .......
- وای پیتر ببخشید قطار رسید حالا بعدا قرار میزاریم باشه؟
- اره حتما .. ها .. حتما.. بله منم برم ....
- اره پیتر دوستت دارم بوس و بای ..........
امیشاف به این سادگی کلمه دوست داشتن را بر زبان اورده بود ولی او .............
پس از ان هم دیگر هم را نیدیدند ............
- پیتر ؟ پیتر؟ رفتی تو هپروت چی شد ؟؟؟
اهان
- امیشاف میخواستم بهت بگم ....خیلی دوستت دارم خیلی زیاد و این تنها چیزیه که میواستم بگم ..............................
-وای پیتر منم همین طور راستی بعد از اخرین دیدارمون گفتی چیزی میخوای بهم میگی میگیش الان ؟
پیتر ناگهان روز اخر رو یادش اومد ..............
-امیشاف من خیلی ...........
- پیتر تو چی خیلی ؟؟؟
من خیلی تو رو .......
- وای پیتر ببخشید قطار رسید حالا بعدا قرار میزاریم باشه؟
- اره حتما .. ها .. حتما.. بله منم برم ....
- اره پیتر دوستت دارم بوس و بای ..........
امیشاف به این سادگی کلمه دوست داشتن را بر زبان اورده بود ولی او .............
پس از ان هم دیگر هم را نیدیدند ............
- پیتر ؟ پیتر؟ رفتی تو هپروت چی شد ؟؟؟
اهان
- امیشاف میخواستم بهت بگم ....خیلی دوستت دارم خیلی زیاد و این تنها چیزیه که میواستم بگم ..............................
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1398/06/06
تولد نقش: 1398/06/21
آخرین ورود: چهارشنبه 21 خرداد 1404 15:28
از: خون دل نوشتم نزدیک دوست نامه
پستها:
172

- تو خیلی بی عرضه ای پیتر!
پیتر با ناراحتی جلو می رفت و به خودش لعنت می فرستاد.
- حتی نتونستم راضیش کنم با هام بیاد بیرون.
پیتر در رودخانه تصویر خود را تماشا کرد. احساس می کرد خیلی ضعیف است.
- چرا باید اینطور باشه؟ چرا من باید یه جادوگر بی دست و پا باشم؟... چرا نمی تونم به سوزان حقیقت رو بگم؟... چرا...
- چرا خودت رو باور نداری؟
پیتر با شنیدن صدا ناخود آگاه از جا پرید. وقتی سرش را چرخاند؛ کسی را ندید.
- کی بود این رو گفت؟
پیتر با ناراحتی جلو می رفت و به خودش لعنت می فرستاد.
- حتی نتونستم راضیش کنم با هام بیاد بیرون.
پیتر در رودخانه تصویر خود را تماشا کرد. احساس می کرد خیلی ضعیف است.
- چرا باید اینطور باشه؟ چرا من باید یه جادوگر بی دست و پا باشم؟... چرا نمی تونم به سوزان حقیقت رو بگم؟... چرا...
- چرا خودت رو باور نداری؟
پیتر با شنیدن صدا ناخود آگاه از جا پرید. وقتی سرش را چرخاند؛ کسی را ندید.
- کی بود این رو گفت؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
مزه خونه به همینه... همیشه می دونی درش به روت بازه... می تونی سر تو بندازی پایین و بیای تو و لازم نباشه توضیح بدی به کسی که چیکاره ای اونجا... چون جوابش معلومه... خونت اونجاست... حتی اگه فقط گهگداری بهش سر بزنی!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1395/11/15
تولد نقش: 1395/11/17
آخرین ورود: جمعه 25 شهریور 1401 14:20
از: خانه ویزلی ها
پستها:
633

شر شر عرق میریخت ولی سعی میکرد جلوی استرس و ترسش رو بگیره و حرفش رو بزنه. تمام سعیش رو کرد و بالاخره دهن باز کرد:
-س..سوزان! خ..خ..خب تو...
-من چی پیتر؟
-فرصتشو داری امروز با هم بریم بیرون؟ راستش میخوام یکم باهات حرف بزنم.
-خب راستش من امروز وقتشو ندارم پیتر. میتونیم همینجا با هم صحبت کنیم.
-نه..نه سوزان.. میذاریم برای یه روز دیگه! من باید برم.
-صبر کن پیتر!
پیتر از خونه بیرون رفت درحالی که صورتش سرخ شده بود و هنوز دستاش میلرزید.
-س..سوزان! خ..خ..خب تو...
-من چی پیتر؟
-فرصتشو داری امروز با هم بریم بیرون؟ راستش میخوام یکم باهات حرف بزنم.
-خب راستش من امروز وقتشو ندارم پیتر. میتونیم همینجا با هم صحبت کنیم.
-نه..نه سوزان.. میذاریم برای یه روز دیگه! من باید برم.
-صبر کن پیتر!
پیتر از خونه بیرون رفت درحالی که صورتش سرخ شده بود و هنوز دستاش میلرزید.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
معتقد به روماتیسم در حد آرتریت و آرتریت روماتوئید
فرزند بیشتر، زندگی بهتر!
جزئیات کاربر

صداى" جيرجير" طناب که مرد را اسير کرده بود به گوش مى رسيد و سکوت را مى شکست. مرگخوارها پشت ميز طويل نشسته و گه گاهى زيرچشمى زندانى را نگاه مى کردند. ولدمورت روي صندليش دور تر از بقيه نشسته بود و مار بزرگش را نوازش مى کرد. مار فيس فيس کنان به طعمه اش زل زده بود. صداى بلند ولدمورت نفس ها را در سينه حبس کرد.
- خب پيتر! نجينى گشنه ست بايد زودتر مراسم اعدام خيانتکارى مثل تو رو شروع کنيم..به عنوان آخرین درخواست..چى مى خواى؟
پيتر آب دهانش را قورت داد. سعى کرد بيهوش نشود. سرش را بالا گرفت و گفت:
- س..سوزان رو..
فلاش بک- دوران جوانى پيتر
- هي پيت كجا داري مي ري؟
پيتر برگشت و به دوست ماگلي اش نگاه كرد. الكس در حالي كه يك پايش روي زمين بود و پاي ديگري روي پدال دوچرخه ي قرمز رنگي بود اين سوْال را از او پرسيد.
پيتر مي خواست بدون حرف زدن به راهش ادامه دهد ولي با فكري سر جايش ايستاد ...
- پدرم تازگى ها به مرگخوارا ملحق شده، احتمالا منم بايد همین کار رو انجام بدم..اون وقت تکليف سوزان چى مى شه؟ مى دونى که اون ماگله و من جادوگر. اون نمى دونه من جادوگرم. نمى تونم جون اون رو به خطر بندازم. پس بيا بريم الکس.
الکس در حالى که چشمانش از شيطنت برق مى زد گفت:
- چرا بايد بذاريم ولدمورت از اين موضوع با خبر بشه؟ يا سوزان چرا بايد بفهمه تو جادوگرى؟
- یعنی چی الکس؟تو خودت خوب می دونی که ولدمورت وقتی کسی را به عنوان مرگخوار می پذیره تمام اطرافیان اون هم باید تابع ولدمورت باشن در غیر این صورت جزاش...
در چشمانش اشک جمع شد و ادامه داد.
-مرگه.
وسرش را پایین انداخت تا الکس اشکهای جاری اش را نبیند. الکس چيزى نگفت. او هم ماگل بود و نمى توانست بفهمد اينکه جادوگرى عاشق ماگل بشود يعنى چه! آن هم يک جادوگر سياه. با پيتر خداحافظى کرد، مي دانست مى رود پيش سوزان.
پيتر نمي توانست لحظه اي از فكر سوزان بيرون بيايد ...مي دانست كه به نزد سوزان مي رود اما...
هنوز بر سر دو راهي اي ايستاده بود و خيره به راه هاي مقابلش نگاه مي كرد كدام راه را بايد انتخاب مي كرد؟
بايد به سوزان مي گفت كه جادوگر است؟
خودش هم نمي دانست. وقتی به خود آمد که در خانه سوزان به رویش باز شده بود نمیدانست چطوری به اینجا رسیده و در زده است. سوزان در مقابل ایستاده بود. با دو دلی گفت :
- س... س... سلام سوزان
- اوه سلام پیتر خوبی؟ چی شده؟ چرا رنگت پریده؟
- ا.. اه چیزی نیست خوبم.
پیتر کلمه کلمه حرف میزد میخواست قبل از زدن حرفی تمام حرفایش را مزه مزه کند.
- خب میتونم بیام تو سوزان؟
- اوه بله البته. بابا خونه نیست و فقط مامانه پس میتونی بیای تو. میدونی که بابا زیاد از تو خوشش نمیاد.
پیتر وارد خانه ثروتمند ترین مرد ماگلی شهر شد...
------
اين داستان ها به صورت کوتاه يعنى خيلى کوتاه تر از يک پست کامل ادامه داده مى شن؛ در حد دو خط و حداكثر يک پاراگراف. نيازى نيست کل داستان رو کپى بگيريد و بعد در ادامه ش بنويسيد فقط به صورت كوتاه داستان رو ادامه بديد چون خودم در انتها همه رو تو يه پست جمع مى کنم. لطفا زبان محاوره هم ننويسيد.
راحت بنويسيد و از نوشتن لذت ببريد. نگران خراب شدن سوژه نباشيد که آريانا اينجا است.
موفق باشيد.
- خب پيتر! نجينى گشنه ست بايد زودتر مراسم اعدام خيانتکارى مثل تو رو شروع کنيم..به عنوان آخرین درخواست..چى مى خواى؟
پيتر آب دهانش را قورت داد. سعى کرد بيهوش نشود. سرش را بالا گرفت و گفت:
- س..سوزان رو..
فلاش بک- دوران جوانى پيتر
- هي پيت كجا داري مي ري؟
پيتر برگشت و به دوست ماگلي اش نگاه كرد. الكس در حالي كه يك پايش روي زمين بود و پاي ديگري روي پدال دوچرخه ي قرمز رنگي بود اين سوْال را از او پرسيد.
پيتر مي خواست بدون حرف زدن به راهش ادامه دهد ولي با فكري سر جايش ايستاد ...
- پدرم تازگى ها به مرگخوارا ملحق شده، احتمالا منم بايد همین کار رو انجام بدم..اون وقت تکليف سوزان چى مى شه؟ مى دونى که اون ماگله و من جادوگر. اون نمى دونه من جادوگرم. نمى تونم جون اون رو به خطر بندازم. پس بيا بريم الکس.
الکس در حالى که چشمانش از شيطنت برق مى زد گفت:
- چرا بايد بذاريم ولدمورت از اين موضوع با خبر بشه؟ يا سوزان چرا بايد بفهمه تو جادوگرى؟
- یعنی چی الکس؟تو خودت خوب می دونی که ولدمورت وقتی کسی را به عنوان مرگخوار می پذیره تمام اطرافیان اون هم باید تابع ولدمورت باشن در غیر این صورت جزاش...
در چشمانش اشک جمع شد و ادامه داد.
-مرگه.
وسرش را پایین انداخت تا الکس اشکهای جاری اش را نبیند. الکس چيزى نگفت. او هم ماگل بود و نمى توانست بفهمد اينکه جادوگرى عاشق ماگل بشود يعنى چه! آن هم يک جادوگر سياه. با پيتر خداحافظى کرد، مي دانست مى رود پيش سوزان.
پيتر نمي توانست لحظه اي از فكر سوزان بيرون بيايد ...مي دانست كه به نزد سوزان مي رود اما...
هنوز بر سر دو راهي اي ايستاده بود و خيره به راه هاي مقابلش نگاه مي كرد كدام راه را بايد انتخاب مي كرد؟
بايد به سوزان مي گفت كه جادوگر است؟
خودش هم نمي دانست. وقتی به خود آمد که در خانه سوزان به رویش باز شده بود نمیدانست چطوری به اینجا رسیده و در زده است. سوزان در مقابل ایستاده بود. با دو دلی گفت :
- س... س... سلام سوزان
- اوه سلام پیتر خوبی؟ چی شده؟ چرا رنگت پریده؟
- ا.. اه چیزی نیست خوبم.
پیتر کلمه کلمه حرف میزد میخواست قبل از زدن حرفی تمام حرفایش را مزه مزه کند.
- خب میتونم بیام تو سوزان؟
- اوه بله البته. بابا خونه نیست و فقط مامانه پس میتونی بیای تو. میدونی که بابا زیاد از تو خوشش نمیاد.
پیتر وارد خانه ثروتمند ترین مرد ماگلی شهر شد...
------
اين داستان ها به صورت کوتاه يعنى خيلى کوتاه تر از يک پست کامل ادامه داده مى شن؛ در حد دو خط و حداكثر يک پاراگراف. نيازى نيست کل داستان رو کپى بگيريد و بعد در ادامه ش بنويسيد فقط به صورت كوتاه داستان رو ادامه بديد چون خودم در انتها همه رو تو يه پست جمع مى کنم. لطفا زبان محاوره هم ننويسيد.
راحت بنويسيد و از نوشتن لذت ببريد. نگران خراب شدن سوژه نباشيد که آريانا اينجا است.
موفق باشيد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
Do you hate people
I don't hate them...I just feel better when they're not around
I don't hate them...I just feel better when they're not around
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/08/23
تولد نقش: 1394/05/16
آخرین ورود: دوشنبه 2 تیر 1404 00:44
از: مدرسه دورمشترانگ (بلغارستان)
پستها:
509

وقتی به خود آمد که در خانه سوزان به رویش باز شده بود نمیدانست چطوری به اینجا رسیده و در زده است. سوزان در مقابل ایستاده بود. با دو دلی گفت :
- س... س... سلام سوزان
- اوه سلام پیتر خوبی؟ چی شده؟ چرا رنگت پریده؟
- ا.. اه چیزی نیست خوبم.
پیتر کلمه کلمه حرف میزد میخواست قبل از زدن حرفی تمام حرفایش را مزه مزه کند.
- خب میتونم بیام تو سوزان؟
- اوه بله البته. بابا خونه نیست و فقط مامانه پس میتونی بیای تو. میدونی که بابا زیاد از تو خوشش نمیاد.
پیتر وارد خانه ثروتمند ترین مرد ماگلی شهر شد...
......
(پ.ن: میخواستم بیشتر ادامه بدم اما گفتین کوتاه باشه)
- س... س... سلام سوزان
- اوه سلام پیتر خوبی؟ چی شده؟ چرا رنگت پریده؟
- ا.. اه چیزی نیست خوبم.
پیتر کلمه کلمه حرف میزد میخواست قبل از زدن حرفی تمام حرفایش را مزه مزه کند.
- خب میتونم بیام تو سوزان؟
- اوه بله البته. بابا خونه نیست و فقط مامانه پس میتونی بیای تو. میدونی که بابا زیاد از تو خوشش نمیاد.
پیتر وارد خانه ثروتمند ترین مرد ماگلی شهر شد...
......
(پ.ن: میخواستم بیشتر ادامه بدم اما گفتین کوتاه باشه)
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
کاشکی یه روز باهم سوار قایق می شدیم
دور از نگاه ادما هردوتا عاشق میشدیم
دور از نگاه ادما هردوتا عاشق میشدیم
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/05/16
تولد نقش: 1393/05/22
آخرین ورود: دوشنبه 17 بهمن 1401 11:11
از: …
پستها:
742

صداى" جيرجير" طناب که مرد را اسير کرده بود به گوش مى رسيد و سکوت را مى شکست. مرگخوارها پشت ميز طويل نشسته و گه گاهى زيرچشمى زندانى را نگاه مى کردند. ولدمورت روي صندليش دور تر از بقيه نشسته بود و مار بزرگش را نوازش مى کرد. مار فيس فيس کنان به طعمه اش زل زده بود. صداى بلند ولدمورت نفس ها را در سينه حبس کرد.
- خب پيتر! نجينى گشنه ست بايد زودتر مراسم اعدام خيانتکارى مثل تو رو شروع کنيم..به عنوان آخرین درخواست..چى مى خواى؟
پيتر آب دهانش را قورت داد. سعى کرد بيهوش نشود. سرش را بالا گرفت و گفت:
- س..سوزان رو..
فلاش بک- دوران جوانى پيتر
- هي پيت كجا داري مي ري؟
پيتر برگشت و به دوست ماگلي اش نگاه كرد. الكس در حالي كه يك پايش روي زمين بود و پاي ديگري روي پدال دوچرخه ي قرمز رنگي بود اين سوْال را از او پرسيد.
پيتر مي خواست بدون حرف زدن به راهش ادامه دهد ولي با فكري سر جايش ايستاد ...
- پدرم تازگى ها به مرگخوارا ملحق شده، احتمالا منم بايد همین کار رو انجام بدم..اون وقت تکليف سوزان چى مى شه؟ مى دونى که اون ماگله و من جادوگر. اون نمى دونه من جادوگرم. نمى تونم جون اون رو به خطر بندازم. پس بيا بريم الکس.
الکس در حالى که چشمانش از شيطنت برق مى زد گفت:
- چرا بايد بذاريم ولدمورت از اين موضوع با خبر بشه؟ يا سوزان چرا بايد بفهمه تو جادوگرى؟
- یعنی چی الکس؟تو خودت خوب می دونی که ولدمورت وقتی کسی را به عنوان مرگخوار می پذیره تمام اطرافیان اون هم باید تابع ولدمورت باشن در غیر این صورت جزاش...
در چشمانش اشک جمع شد و ادامه داد.
-مرگه.
وسرش را پایین انداخت تا الکس اشکهای جاری اش را نبیند.
ادامه:
الکس چيزى نگفت. او هم ماگل بود و نمى توانست بفهمد اينکه جادوگرى عاشق ماگل بشود يعنى چه! آن هم يک جادوگر سياه. با پيتر خداحافظى کرد، مي دانست مى رود پيش سوزان.
- خب پيتر! نجينى گشنه ست بايد زودتر مراسم اعدام خيانتکارى مثل تو رو شروع کنيم..به عنوان آخرین درخواست..چى مى خواى؟
پيتر آب دهانش را قورت داد. سعى کرد بيهوش نشود. سرش را بالا گرفت و گفت:
- س..سوزان رو..
فلاش بک- دوران جوانى پيتر
- هي پيت كجا داري مي ري؟
پيتر برگشت و به دوست ماگلي اش نگاه كرد. الكس در حالي كه يك پايش روي زمين بود و پاي ديگري روي پدال دوچرخه ي قرمز رنگي بود اين سوْال را از او پرسيد.
پيتر مي خواست بدون حرف زدن به راهش ادامه دهد ولي با فكري سر جايش ايستاد ...
- پدرم تازگى ها به مرگخوارا ملحق شده، احتمالا منم بايد همین کار رو انجام بدم..اون وقت تکليف سوزان چى مى شه؟ مى دونى که اون ماگله و من جادوگر. اون نمى دونه من جادوگرم. نمى تونم جون اون رو به خطر بندازم. پس بيا بريم الکس.
الکس در حالى که چشمانش از شيطنت برق مى زد گفت:
- چرا بايد بذاريم ولدمورت از اين موضوع با خبر بشه؟ يا سوزان چرا بايد بفهمه تو جادوگرى؟
- یعنی چی الکس؟تو خودت خوب می دونی که ولدمورت وقتی کسی را به عنوان مرگخوار می پذیره تمام اطرافیان اون هم باید تابع ولدمورت باشن در غیر این صورت جزاش...
در چشمانش اشک جمع شد و ادامه داد.
-مرگه.
وسرش را پایین انداخت تا الکس اشکهای جاری اش را نبیند.
ادامه:
الکس چيزى نگفت. او هم ماگل بود و نمى توانست بفهمد اينکه جادوگرى عاشق ماگل بشود يعنى چه! آن هم يک جادوگر سياه. با پيتر خداحافظى کرد، مي دانست مى رود پيش سوزان.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
I'm James.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/05/16
تولد نقش: 1393/05/22
آخرین ورود: دوشنبه 17 بهمن 1401 11:11
از: …
پستها:
742

نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج
