جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

40 کاربر(ها) آنلاین هستند (16 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
36 مهمانان 4 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخابات وزارت

نشان ستاد برگزاری بیست‌ویکمین دورهٔ انتخابات وزارت سحر و جادو

انتخابات بیست‌ویکمین دورهٔ وزارت سحر و جادو آغاز شد

نام‌نویسی نامزدهای وزارت آغاز شده است. اگر آماده‌اید برنامه‌هایتان را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارید، همین حالا برای نامزدی اقدام کنید.

مهلت ثبت‌نام: ۲ تا ۵ مهر
۰روز ۰۰ساعت ۰۰دقیقه ۰۰ثانیه
نام‌نویسی نامزدها

داستان هاى گروهى( آخرين درخواست)

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: داستان هاى گروهى( آخرين درخواست)
ارسال شده در: دوشنبه 26 تیر 1402 23:46
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
آمیشاف نگاه نگرانی به دوستش پیتر انداخت. به نظر مضطرب می رسید.
- چیزی شده پیتر؟

پیتر دست و پایش را گم کرده بود. خودش هم نمی دانست چرا بجای سوزان، به دوستش آمیشاف ابراز علاقه کرده.
درحالی که سعی می کرد با کشیدن نفس های عمیق خود را آرام کند؛ به آمیشاف نزدیکتر شد.
- رو به راهی پسر؟
- آره... یعنی نه.

آمیشاف با دستش چانه ی پیتر را بالا آورد. او غریبه نبود و پیتر حالا فرصت داشت حرف دلش را بزند.
- میدونی، راستش من عاشق سوزان شدم.
- به به چه عالی! مشکلش چیه؟

و پیتر شروع کرد به تعریف کردن کل ماجرا.
- به نظرت حالا باید چی کار کنم آمیشاف؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!


تصویر تغییر اندازه داده شده



تصویر تغییر اندازه داده شده


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: داستان هاى گروهى( آخرين درخواست)
ارسال شده در: چهارشنبه 30 مهر 1399 18:54
نمایش جزئیات
آفلاین
-امیشاف خیلی دلم برات تنگ شده بود نمیدونی قدر دوست داشتم دوباره ببینمت..
-وای پیتر منم همین طور راستی بعد از اخرین دیدارمون گفتی چیزی میخوای بهم میگی میگیش الان ؟
پیتر ناگهان روز اخر رو یادش اومد ..............
-امیشاف من خیلی ...........
- پیتر تو چی خیلی ؟؟؟
من خیلی تو رو .......
- وای پیتر ببخشید قطار رسید حالا بعدا قرار میزاریم باشه؟
- اره حتما .. ها .. حتما.. بله منم برم ....
- اره پیتر دوستت دارم بوس و بای ..........
امیشاف به این سادگی کلمه دوست داشتن را بر زبان اورده بود ولی او .............
پس از ان هم دیگر هم را نیدیدند ............
- پیتر ؟ پیتر؟ رفتی تو هپروت چی شد ؟؟؟
اهان
- امیشاف میخواستم بهت بگم ....خیلی دوستت دارم خیلی زیاد و این تنها چیزیه که میواستم بگم ..............................

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!


شناسه بعدی
پاسخ به: داستان هاى گروهى( آخرين درخواست)
ارسال شده در: دوشنبه 26 اسفند 1398 13:24
نمایش جزئیات
آفلاین
-منم آمیشاف!!

پیتر از خوشحالی نمی دانست چه بگوید.
آمیشاف دوست قدیمی اش بود.
-آمیشاف، خودتی؟!
-خود خودمم!!!

آمیشاف شروع به دلگرمی دادن به پیتر کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آمیشاف دامبلدور
پاسخ به: داستان هاى گروهى( آخرين درخواست)
ارسال شده در: سه‌شنبه 22 بهمن 1398 23:39
نمایش جزئیات
آفلاین
- تو خیلی بی عرضه ای پیتر!

پیتر با ناراحتی جلو می رفت و به خودش لعنت می فرستاد.
- حتی نتونستم راضیش کنم با هام بیاد بیرون.

پیتر در رودخانه تصویر خود را تماشا کرد. احساس می کرد خیلی ضعیف است.
- چرا باید اینطور باشه؟ چرا من باید یه جادوگر بی دست و پا باشم؟... چرا نمی تونم به سوزان حقیقت رو بگم؟... چرا...
- چرا خودت رو باور نداری؟

پیتر با شنیدن صدا ناخود آگاه از جا پرید. وقتی سرش را چرخاند؛ کسی را ندید.
- کی بود این رو گفت؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
مزه خونه به همینه... همیشه می دونی درش به روت بازه... می تونی سر تو بندازی پایین و بیای تو و لازم نباشه توضیح بدی به کسی که چیکاره ای اونجا... چون جوابش معلومه... خونت اونجاست... حتی اگه فقط گهگداری بهش سر بزنی!
پاسخ به: داستان هاى گروهى( آخرين درخواست)
ارسال شده در: سه‌شنبه 2 آبان 1396 11:09
نمایش جزئیات
آفلاین
شر شر عرق میریخت ولی سعی میکرد جلوی استرس و ترسش رو بگیره و حرفش رو بزنه. تمام سعیش رو کرد و بالاخره دهن باز کرد:
-س..سوزان! خ..خ..خب تو...
-من چی پیتر؟
-فرصتشو داری امروز با هم بریم بیرون؟ راستش میخوام یکم باهات حرف بزنم.
-خب راستش من امروز وقتشو ندارم پیتر. میتونیم همینجا با هم صحبت کنیم.
-نه..نه سوزان.. میذاریم برای یه روز دیگه! من باید برم.
-صبر کن پیتر!

پیتر از خونه بیرون رفت درحالی که صورتش سرخ شده بود و هنوز دستاش میلرزید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
معتقد به روماتیسم در حد آرتریت و آرتریت روماتوئید

فرزند بیشتر، زندگی بهتر!
پاسخ به: داستان هاى گروهى( آخرين درخواست)
ارسال شده در: یکشنبه 18 مرداد 1394 00:47
نمایش جزئیات
آفلاین
صداى" جيرجير" طناب که مرد را اسير کرده بود به گوش مى رسيد و سکوت را مى شکست. مرگخوارها پشت ميز طويل نشسته و گه گاهى زيرچشمى زندانى را نگاه مى کردند. ولدمورت روي صندليش دور تر از بقيه نشسته بود و مار بزرگش را نوازش مى کرد. مار فيس فيس کنان به طعمه اش زل زده بود. صداى بلند ولدمورت نفس ها را در سينه حبس کرد.
- خب پيتر! نجينى گشنه ست بايد زودتر مراسم اعدام خيانتکارى مثل تو رو شروع کنيم..به عنوان آخرین درخواست..چى مى خواى؟

پيتر آب دهانش را قورت داد. سعى کرد بيهوش نشود. سرش را بالا گرفت و گفت:
- س..سوزان رو..


فلاش بک- دوران جوانى پيتر

- هي پيت كجا داري مي ري؟
پيتر برگشت و به دوست ماگلي اش نگاه كرد. الكس در حالي كه يك پايش روي زمين بود و پاي ديگري روي پدال دوچرخه ي قرمز رنگي بود اين سوْال را از او پرسيد.
پيتر مي خواست بدون حرف زدن به راهش ادامه دهد ولي با فكري سر جايش ايستاد ...

- پدرم تازگى ها به مرگخوارا ملحق شده، احتمالا منم بايد همین کار رو انجام بدم..اون وقت تکليف سوزان چى مى شه؟ مى دونى که اون ماگله و من جادوگر. اون نمى دونه من جادوگرم. نمى تونم جون اون رو به خطر بندازم. پس بيا بريم الکس.

الکس در حالى که چشمانش از شيطنت برق مى زد گفت:
- چرا بايد بذاريم ولدمورت از اين موضوع با خبر بشه؟ يا سوزان چرا بايد بفهمه تو جادوگرى؟

- یعنی چی الکس؟تو خودت خوب می دونی که ولدمورت وقتی کسی را به عنوان مرگخوار می پذیره تمام اطرافیان اون هم باید تابع ولدمورت باشن در غیر این صورت جزاش...

در چشمانش اشک جمع شد و ادامه داد.

-مرگه.
وسرش را پایین انداخت تا الکس اشکهای جاری اش را نبیند. الکس چيزى نگفت. او هم ماگل بود و نمى توانست بفهمد اينکه جادوگرى عاشق ماگل بشود يعنى چه! آن هم يک جادوگر سياه. با پيتر خداحافظى کرد، مي دانست مى رود پيش سوزان.

پيتر نمي توانست لحظه اي از فكر سوزان بيرون بيايد ...مي دانست كه به نزد سوزان مي رود اما...
هنوز بر سر دو راهي اي ايستاده بود و خيره به راه هاي مقابلش نگاه مي كرد كدام راه را بايد انتخاب مي كرد؟
بايد به سوزان مي گفت كه جادوگر است؟
خودش هم نمي دانست. وقتی به خود آمد که در خانه سوزان به رویش باز شده بود نمیدانست چطوری به اینجا رسیده و در زده است. سوزان در مقابل ایستاده بود. با دو دلی گفت :
- س... س... سلام سوزان
- اوه سلام پیتر خوبی؟ چی شده؟ چرا رنگت پریده؟
- ا.. اه چیزی نیست خوبم.
پیتر کلمه کلمه حرف میزد میخواست قبل از زدن حرفی تمام حرفایش را مزه مزه کند.
- خب میتونم بیام تو سوزان؟
- اوه بله البته. بابا خونه نیست و فقط مامانه پس میتونی بیای تو. میدونی که بابا زیاد از تو خوشش نمیاد.
پیتر وارد خانه ثروتمند ترین مرد ماگلی شهر شد...


------

اين داستان ها به صورت کوتاه يعنى خيلى کوتاه تر از يک پست کامل ادامه داده مى شن؛ در حد دو خط و حداكثر يک پاراگراف. نيازى نيست کل داستان رو کپى بگيريد و بعد در ادامه ش بنويسيد فقط به صورت كوتاه داستان رو ادامه بديد چون خودم در انتها همه رو تو يه پست جمع مى کنم. لطفا زبان محاوره هم ننويسيد.

راحت بنويسيد و از نوشتن لذت ببريد. نگران خراب شدن سوژه نباشيد که آريانا اينجا است.

موفق باشيد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Do you hate people
I don't hate them...I just feel better when they're not around


پاسخ به: داستان هاى گروهى( آخرين درخواست)
ارسال شده در: شنبه 17 مرداد 1394 23:47
نمایش جزئیات
آفلاین
وقتی به خود آمد که در خانه سوزان به رویش باز شده بود نمیدانست چطوری به اینجا رسیده و در زده است. سوزان در مقابل ایستاده بود. با دو دلی گفت :
- س... س... سلام سوزان
- اوه سلام پیتر خوبی؟ چی شده؟ چرا رنگت پریده؟
- ا.. اه چیزی نیست خوبم.
پیتر کلمه کلمه حرف میزد میخواست قبل از زدن حرفی تمام حرفایش را مزه مزه کند.
- خب میتونم بیام تو سوزان؟
- اوه بله البته. بابا خونه نیست و فقط مامانه پس میتونی بیای تو. میدونی که بابا زیاد از تو خوشش نمیاد.
پیتر وارد خانه ثروتمند ترین مرد ماگلی شهر شد...



......
(پ.ن: میخواستم بیشتر ادامه بدم اما گفتین کوتاه باشه)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
کاشکی یه روز باهم سوار قایق می شدیم
دور از نگاه ادما هردوتا عاشق میشدیم
پاسخ به: داستان هاى گروهى( آخرين درخواست)
ارسال شده در: پنجشنبه 21 خرداد 1394 22:16
نمایش جزئیات
آفلاین
پيتر نمي توانست لحظه اي از فكر سوزان بيرون بيايد ...مي دانست كه به نزد سوزان مي رود اما...
هنوز بر سر دو راهي اي ايستاده بود و خيره به راه هاي مقابلش نگاه مي كرد كدام راه را بايد انتخاب مي كرد؟
بايد به سوزان مي گفت كه جادوگر است؟
خودش هم نمي دانست.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: داستان هاى گروهى( آخرين درخواست)
ارسال شده در: پنجشنبه 21 خرداد 1394 17:06
نمایش جزئیات
آفلاین
صداى" جيرجير" طناب که مرد را اسير کرده بود به گوش مى رسيد و سکوت را مى شکست. مرگخوارها پشت ميز طويل نشسته و گه گاهى زيرچشمى زندانى را نگاه مى کردند. ولدمورت روي صندليش دور تر از بقيه نشسته بود و مار بزرگش را نوازش مى کرد. مار فيس فيس کنان به طعمه اش زل زده بود. صداى بلند ولدمورت نفس ها را در سينه حبس کرد.
- خب پيتر! نجينى گشنه ست بايد زودتر مراسم اعدام خيانتکارى مثل تو رو شروع کنيم..به عنوان آخرین درخواست..چى مى خواى؟

پيتر آب دهانش را قورت داد. سعى کرد بيهوش نشود. سرش را بالا گرفت و گفت:
- س..سوزان رو..


فلاش بک- دوران جوانى پيتر

- هي پيت كجا داري مي ري؟
پيتر برگشت و به دوست ماگلي اش نگاه كرد. الكس در حالي كه يك پايش روي زمين بود و پاي ديگري روي پدال دوچرخه ي قرمز رنگي بود اين سوْال را از او پرسيد.
پيتر مي خواست بدون حرف زدن به راهش ادامه دهد ولي با فكري سر جايش ايستاد ...

- پدرم تازگى ها به مرگخوارا ملحق شده، احتمالا منم بايد همین کار رو انجام بدم..اون وقت تکليف سوزان چى مى شه؟ مى دونى که اون ماگله و من جادوگر. اون نمى دونه من جادوگرم. نمى تونم جون اون رو به خطر بندازم. پس بيا بريم الکس.

الکس در حالى که چشمانش از شيطنت برق مى زد گفت:
- چرا بايد بذاريم ولدمورت از اين موضوع با خبر بشه؟ يا سوزان چرا بايد بفهمه تو جادوگرى؟

- یعنی چی الکس؟تو خودت خوب می دونی که ولدمورت وقتی کسی را به عنوان مرگخوار می پذیره تمام اطرافیان اون هم باید تابع ولدمورت باشن در غیر این صورت جزاش...

در چشمانش اشک جمع شد و ادامه داد.

-مرگه.
وسرش را پایین انداخت تا الکس اشکهای جاری اش را نبیند.

ادامه:

الکس چيزى نگفت. او هم ماگل بود و نمى توانست بفهمد اينکه جادوگرى عاشق ماگل بشود يعنى چه! آن هم يک جادوگر سياه. با پيتر خداحافظى کرد، مي دانست مى رود پيش سوزان.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده


I'm James.
پاسخ به: داستان هاى گروهى( آخرين درخواست)
ارسال شده در: جمعه 22 اسفند 1393 13:47
نمایش جزئیات
آفلاین
-یعنی چی الکس؟تو خودت خوب می دونی که ولدمورت وقتی کسی را به عنوان مرگخوار می پذیرد تمام اطرافیان او هم باید تابع ئلدمورت باشد در غیر این صورت جزایش...

در چشمانش اشک جمع شد و ادامه داد.

-مرگ است.
وسرش را پایین انداخت تا الکس اشکهای جاری اش را نبیند .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده