
برزخ تنهایی
میروم بالا از این کوی و از این حال و هوای عاری از اغوا؛
میرسم جایی که دیگر نالهای جز آواز قناری نیست آنجا؛
جان من جانان من هست میزبانی بس غریبآشنا؛
می خوریم و می زنیم و شاد و شادان، هر دو بالا؛
رقص و آواز و رها در بستان و تاکستان؛
غم نباشد دیگر و پر ز غوغاییم هر دو پرواز تا حالا؛
لب خندان و دل آزاد از غصه؛
فکر او، لبخند او، دیگر نباشم هیچ تنها؛
منتی بر ما نهادند دوستان و دشمنان؛
دست ما را بر گذار از زندگی در دست دوست ما؛
مرگ باشد چون رفیقی دور و نزدیک در میان؛
گر تو باشی آنچنان که ما بودیم در جمع و تنهای تنها.
میرسم جایی که دیگر نالهای جز آواز قناری نیست آنجا؛
جان من جانان من هست میزبانی بس غریبآشنا؛
می خوریم و می زنیم و شاد و شادان، هر دو بالا؛
رقص و آواز و رها در بستان و تاکستان؛
غم نباشد دیگر و پر ز غوغاییم هر دو پرواز تا حالا؛
لب خندان و دل آزاد از غصه؛
فکر او، لبخند او، دیگر نباشم هیچ تنها؛
منتی بر ما نهادند دوستان و دشمنان؛
دست ما را بر گذار از زندگی در دست دوست ما؛
مرگ باشد چون رفیقی دور و نزدیک در میان؛
گر تو باشی آنچنان که ما بودیم در جمع و تنهای تنها.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج








- و بعد نورهای رنگی از نوک چوبدستیش مستانه بیرون زدند و چرخزنان بالا و پایین رفتند و جشن آمدنش را تکمیل کردند.

