سالازار اسلیترین
از هاگوارتز
- تولد نقش
- 1396/06/22
- آخرین ورود
- امروز ساعت 01:30
- عضویت
- 1384/09/08
- پستها
- 1059
دابی نامه را با دست هایی لرزان از منقار جغد گرفت و باز کرد. ولدمورت دعوت را پذیرفته بود؛ نوشته بود وضعیت شادی بی حساب اهالی هاگوارتز را شخصا بررسی می کند، انتظار استقبال رسمی دارد و لازم است اتاقی گرم و مناسب برای نجینی آماده شود. در پایان هم تاکید کرده بود مسئولان مدرسه تا زمان رسیدنش از هرگونه تلاش برای کاهش خوشحالی دانش آموزان خودداری کنند، زیرا مایل است شخصا این افتخار را نصیبشان کند.
دابی هنوز تصمیم نگرفته بود اول خودش را تنبیه کند یا خبر را به آکی برساند که صدای فریادی از محوطه بلند شد. پیوز، علاوه بر ارباب تاریکی، برای بنیان گذاران و مدیران پیشین هاگوارتز هم دعوت نامه فرستاده بود؛ نامه هایی درباره بازدید از مدرسه و بررسی تغییراتی که در غیابشان انجام شده بود. یکی از آنها به دست سالازار اسلیترین رسیده بود و حالا باسیلیسکی عظیم از کنار دریاچه به سمت قلعه می خزید، در حالی که صاحبش بر پشت آن نشسته بود و با نارضایتی به تابلوی ورودی جنگل نگاه می کرد.
- جنگل ممنوعه؟ کی ممنوعش کرده؟
- قربان، دابی به سالازار اسلیترین بزرگ خوشامد گفت! جنگل خطرناک بود، قربان.
- می دونیم. خودمون چند تا از خطرهاش رو درست کردیم.
- جادوآموزان ممکن بود کشته شدن!
- خب قوی ترها زنده می مونن. ضعیف ترها هم دیگه غذای هاگوارتز رو هدر نمیدن. مشکل کجاست؟
هوریس که با شنیدن نام سالازار خودش را به محوطه رسانده بود، لبخندش را با زحمت حفظ کرد و نگاه سریعی با دابی ردوبدل کرد. اگر نخستین تصمیم بنیان گذار پس از دیدن یک تابلو، آزاد کردن ورود دانش آموزان به جنگل بود، بهتر بود فعلا چشمش به داخل قلعه نیفتد؛ به ویژه به راه پله های محافظت شده، مقررات ایمنی و دانش آموزانی که بدون کوچک ترین نگرانی از خورده شدن، در راهروها رفت وآمد می کردند. سالازار از پشت باسیلیسک پایین آمد و به سمت پله های ورودی رفت، اما هوریس با سرعتی که معمولا فقط هنگام افتادن ظرف شیرینی از خود نشان می داد، جلوتر رسید.
- چه افتخاری، قربان! البته برای بازدید رسمی باید اول برنامه تنظیم کنیم.
- تنظیم کنین. ما هم تا آماده بشه می ریم داخل.
- جسارتا داخل هنوز برای حضور شما آماده نیست.
- یعنی چی آمده نیست؟ اینجا رو خودمون ساختیم که همیشه آماده باشه.
دابی خودش را کنار هوریس رساند و با نگرانی به درهای قلعه نگاه کرد. چند دانش آموز پشت شیشه جمع شده بودند و یکی از آنها برای باسیلیسک دست تکان می داد؛ رفتاری که دابی امیدوار بود سالازار متوجه آن نشده باشد. هوریس در ذهنش دنبال جایی می گشت که بتوان بنیان گذار را مدتی آنجا نشاند و همزمان کسی را برای خبر کردن دامبلدور فرستاد.
- اجازه بدین اول یه پذیرایی مختصر داشته باشیم. بعد هم اگر خسته بودین، بازدید رو می ذاریم برای فردا.
- تازه رسیدیم، خسته نیستیم.
- باسیلیسک قربان حتما خسته بود! دابی برایش غذا آورد!
- غذا خوردن ایشون طولی نمی کشه. چند ماگل آماده کردین براش؟
هوریس لبخندش را از دست داد و دابی گوش هایش را محکم گرفت. سالازار منتظر پاسخ نماند و قدم دیگری به طرف در برداشت که هوریس تقریبا جلوی دستگیره ایستاد.
- قربان، دست کم اجازه بدین مدیر مدرسه شخصا به استقبالتون بیان.
- بسیار خب. بیارینشون.
دابی فرصت را غنیمت شمرد و با صدای بلندی ناپدید شد. هوریس کنار در ماند و برای نخستین بار امیدوار بود دامبلدور چای عصرانه اش را جایی نزدیک بنوشد.
دابی هنوز تصمیم نگرفته بود اول خودش را تنبیه کند یا خبر را به آکی برساند که صدای فریادی از محوطه بلند شد. پیوز، علاوه بر ارباب تاریکی، برای بنیان گذاران و مدیران پیشین هاگوارتز هم دعوت نامه فرستاده بود؛ نامه هایی درباره بازدید از مدرسه و بررسی تغییراتی که در غیابشان انجام شده بود. یکی از آنها به دست سالازار اسلیترین رسیده بود و حالا باسیلیسکی عظیم از کنار دریاچه به سمت قلعه می خزید، در حالی که صاحبش بر پشت آن نشسته بود و با نارضایتی به تابلوی ورودی جنگل نگاه می کرد.
- جنگل ممنوعه؟ کی ممنوعش کرده؟

- قربان، دابی به سالازار اسلیترین بزرگ خوشامد گفت! جنگل خطرناک بود، قربان.

- می دونیم. خودمون چند تا از خطرهاش رو درست کردیم.

- جادوآموزان ممکن بود کشته شدن!

- خب قوی ترها زنده می مونن. ضعیف ترها هم دیگه غذای هاگوارتز رو هدر نمیدن. مشکل کجاست؟

هوریس که با شنیدن نام سالازار خودش را به محوطه رسانده بود، لبخندش را با زحمت حفظ کرد و نگاه سریعی با دابی ردوبدل کرد. اگر نخستین تصمیم بنیان گذار پس از دیدن یک تابلو، آزاد کردن ورود دانش آموزان به جنگل بود، بهتر بود فعلا چشمش به داخل قلعه نیفتد؛ به ویژه به راه پله های محافظت شده، مقررات ایمنی و دانش آموزانی که بدون کوچک ترین نگرانی از خورده شدن، در راهروها رفت وآمد می کردند. سالازار از پشت باسیلیسک پایین آمد و به سمت پله های ورودی رفت، اما هوریس با سرعتی که معمولا فقط هنگام افتادن ظرف شیرینی از خود نشان می داد، جلوتر رسید.
- چه افتخاری، قربان! البته برای بازدید رسمی باید اول برنامه تنظیم کنیم.

- تنظیم کنین. ما هم تا آماده بشه می ریم داخل.
- جسارتا داخل هنوز برای حضور شما آماده نیست.

- یعنی چی آمده نیست؟ اینجا رو خودمون ساختیم که همیشه آماده باشه.

دابی خودش را کنار هوریس رساند و با نگرانی به درهای قلعه نگاه کرد. چند دانش آموز پشت شیشه جمع شده بودند و یکی از آنها برای باسیلیسک دست تکان می داد؛ رفتاری که دابی امیدوار بود سالازار متوجه آن نشده باشد. هوریس در ذهنش دنبال جایی می گشت که بتوان بنیان گذار را مدتی آنجا نشاند و همزمان کسی را برای خبر کردن دامبلدور فرستاد.
- اجازه بدین اول یه پذیرایی مختصر داشته باشیم. بعد هم اگر خسته بودین، بازدید رو می ذاریم برای فردا.

- تازه رسیدیم، خسته نیستیم.

- باسیلیسک قربان حتما خسته بود! دابی برایش غذا آورد!

- غذا خوردن ایشون طولی نمی کشه. چند ماگل آماده کردین براش؟

هوریس لبخندش را از دست داد و دابی گوش هایش را محکم گرفت. سالازار منتظر پاسخ نماند و قدم دیگری به طرف در برداشت که هوریس تقریبا جلوی دستگیره ایستاد.
- قربان، دست کم اجازه بدین مدیر مدرسه شخصا به استقبالتون بیان.

- بسیار خب. بیارینشون.

دابی فرصت را غنیمت شمرد و با صدای بلندی ناپدید شد. هوریس کنار در ماند و برای نخستین بار امیدوار بود دامبلدور چای عصرانه اش را جایی نزدیک بنوشد.
افرادی که لایک کردند
همهچیز را میفهمم… جز آنچه باید احساس شود.







مرگ پدر ساده تر از این است که او تو را به عنوان غریبه ببیند و تو او را بشناسی 






چجوری میخوری که انقدر میشه کارد بخوره به شکمت؟!
یادم نبود این. وایسا وایسا.

آقای جاگسن از من خواستن تا توی جلسه شکنجه تو شرکت کنم و ابتکار عمل رو دستم بگیرم... که منم با شوق قبول کردم. 

