سوژه جدید!
- دابی بد! دابی خیلی بد! 
دابی توی آشپزخانهی هاگوارتز، پشت یه کوه از قابلمههای مسی، خودش رو قایم کرده بود. گوشهای درازش رو با دست گرفته بود و هر چند ثانیه، مشت محکمی به سرش میکوبید.
- دابی نباید اون حرف رو میزد! دابی نباید به پروفسور دامبلدور میگفت مسئولیتش زیاده و خسته شده! تازه، مرلین رو شکر که دابی ریاضی بلد نبود و نفهمید... وگرنه بابت اینکه کارهای مدیریت رو انجام داد ولی حقوقش رو نگرفت هم اعتراض میکرد! دابی جن معترض! دابی بد! 
صدای خِشخِشی از سقف آمد. پیوز، روح بسیار شیطون قلعه، با کلاه زنگولهدارش از لای دیوارها بیرون خزید و دور سر دابی چرخید.
- جن بامزه! دابی خودش رو تنبیه کرد؟! ولی تنبیهش که آبکی بود! پیوز یه فکر خیلی بهتر داشت!
دابی با جورابی که کریسمس از هریپاتر هدیه گرفته بود، چشمان پر از اشکش را پاک کرد.
- پیوز؟ پیوز قربان اینجا چیکار کرد؟! دابی با پیوز حرف نزد! پیوز جن بد بود! 
پیوز قهقهه زد و یه تیکه کاغذ پوستی از جیبش بیرون آورد.
- پیوز نامه نوشت! نامهای از طرف دابی! برای یه دوست قدیمی!
پیوز با صدای بلند خوند:
به لرد ولدمورت، ارباب تاریکی،
دابی، سرایدار جدید هاگوارتز که کارهای مدیریت رو هم انجام داد، از اسمشو نبر قربان دعوت میکرد به قلعه بیاید. هاگوارتز یه مشکل خیلی بزرگ داشت و فقط قربان تونست کمک کرد. همهی اهالی قلعه داشت خیلی خوشحال زندگی میکرد و این برای جبهه تاریکی خطرناک بود! لطفاً زودتر اومد.
دابی، نامه شماره 734 از طرف سرایداری که مدیر هم بود.
دابی جیغ کشید.
- نه! دابی مدیر نیست! دابی یه جن آزاده! پیوز چیکار کردی؟!
دابی خودش رو روی زمین انداخت و شروع کرد به گریه کردن.
- دابی بد! دابی خیلی بد!
لرد ولدمورت قربان اومد، همه رو به دیار ناباقی فرستاد! دابی باید رفت به پروفسور سوگیاما گفت... 
دابی با وحشت به سقف نگاه کرد. از دور، صدای بال زدن جغدی میآمد که به سمت پنجره آشپزخانه میآمد. جغد یه نامه توی منقارش داشت. نامهای با مهر سیاه و نقرهای... مهر خاندان ریدل.
پیوز از پشت دیوار، با خنده گفت:
- راستی دابی! پیوز فقط به ولدمورت نامه نداد! پیوز به چند نفر دیگه هم نامه داد! حالا باید دید کی زودتر میرسید! 
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج





مرگ پدر ساده تر از این است که او تو را به عنوان غریبه ببیند و تو او را بشناسی 







چجوری میخوری که انقدر میشه کارد بخوره به شکمت؟!
یادم نبود این. وایسا وایسا.

آقای جاگسن از من خواستن تا توی جلسه شکنجه تو شرکت کنم و ابتکار عمل رو دستم بگیرم... که منم با شوق قبول کردم. 


