جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

85 کاربر(ها) آنلاین هستند (57 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
85 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

پیام امروز

سکوی نه و سه چهارم

نوع تاپیک: رول‌نویسی گروهی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: سکوی نه و سه چهارم
ارسال شده در: امروز ساعت 02:23
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
کینگزکراس، اول سپتامبر ۱۹۳۸

ساعت بزرگ ایستگاه ده و نیم را نشان می‌داد. تام ریدل زیر آن ایستاده بود و دستهٔ چمدان کهنه‌اش را محکم گرفته بود. روی در چمدان حروف اول اسم صاحب قبلی‌اش حک شده بود. تام شب قبل با نوک یک چاقوی میوه‌خوری آن‌قدر رویشان خط کشیده بود که دیگر خوانده نمی‌شدند.

ایستگاه پر از خانواده بود. پدری کلاه پسرش را صاف می‌کرد، مادری برای بار سوم دستمالی در جیب دخترش می‌گذاشت و پسرک روزنامه‌فروشی از آلمان و چکسلواکی فریاد می‌زد. برای بدرقهٔ تام کسی نیامده بود. خانم کول فقط پول بلیت اتوبوس را کف دستش گذاشته بود و در حالی که سعی می‌کرد خوشحالی‌اش از رفتن تام را پنهان کند، گفته بود مواظب باشد دیر نکند.

تام یک ساعت زودتر رسیده بود. دیر کردن مال آدم‌هایی بود که کسی منتظرشان می‌ماند.

روی بلیت نوشته بود «سکوی نه و سه چهارم»، و بین سکوی نه و ده چیزی جز یک دیوار آجری نبود.
باربری که چرخ‌دستی خالی‌اش را هل می‌داد، متوجه سردرگمی تام شو. کنارش ایستاد و لبخندی زد.
- کمک نمی‌خوای، پسر؟

تام حتی سرش را برنگرداند.
- نه.

باربر رفت. پیرمرد خرفت! حتی در آن یتیم‌خانه لعنتی هم نیاز به کمک نداشت. اینجا که دیگر یک ایستگاه قطار معمولی بود!

در نیم ساعت بعد، سه خانواده از دیوار گذشتند. هر سه یک کار را کردند: کمی دور ایستادند، دور و برشان را پاییدند، بعد چرخ‌دستی را هل دادند و دویدند. بچه‌ها چشم‌هایشان را بستند. یکی از مادرها هم چشم‌هایش را بست.

تام چیز دیگری هم دید. نگهبان سکو دو بار مستقیم به همان دیوار نگاه کرد و هر دو بار نگاهش، مثل آب روی شیشه، از روی آجرها لیز خورد. تام دلیلش را می‌دانست: ماگل‌ها آن‌قدر کوچک بودند که جادو زحمت دیده شدن را برایشان نمی‌کشید.

پس دیوار رمز نمی‌خواست، دویدن هم نمی‌خواست. فقط باید باور می‌کردی که حق رد شدن داری.

جلوی دیوار، پسر کوچکی گریه می‌کرد و پاهایش را به زمین می‌کوبید. مادرش کنارش زانو زده بود و آرام قانعش می‌کرد.

تام از کنار همهٔ آن‌ها گذشت و نایستاد. پسرک با دیدن او ساکت شد و خودش را به دامن مادرش چسباند.

تام ندوید. چمدان را در دست داشت و با همان قدم‌های آرامی که در راهروهای پرورشگاه برمی‌داشت، مستقیم به سمت آجرها رفت. چشم‌هایش را هم نبست. می‌خواست ببیند جادو از داخل چه شکلی است.

سرما و بوی خاک و آجر بود و سه قدم تاریکی. تام آن‌ها را شمرد.

آن طرف، قطاری سرخ‌رنگ میان بخار سفید نفس می‌کشید. تام پشت سرش را نگاه نکرد.

***


کوپه‌های اول پر بودند. در کوپه‌ای انتهای واگن، دو پسر هم‌سن خودش نشسته بودند. پسر موبور پاهایش را روی صندلی روبه‌رو دراز کرده بود و پسر دیگر، لاغر و با موهای مشکی شانه‌خورده، کتابی روی زانو داشت.

تام در کوپه را کنار کشید.
- این‌جا می‌شینم.

پسر موبور پاهایش را تکان نداد.
- این‌جا جای یکی دیگه‌ست.

تام نگاهی به طاقچهٔ بالای صندلی انداخت که خالی بود.
- طاقچه خالیه. صندلی هم خالیه. فقط پاهای تو روشه.

پسر موبور پوزخند زد و جوابی نداد. چوبدستی نو و براقش کنار پایش روی صندلی بود.

چوبدستی آرام غلتید، از لبهٔ صندلی افتاد و درست جلوی کفش‌های تام روی زمین ایستاد. هیچ‌کس به آن دست نزده بود.

تام خم شد و آن را برداشت. چند لحظه بین انگشت‌هایش چرخاندش و بعد آن را به سمت صاحبش گرفت.
- باید بیشتر مراقبش باشی.

پسر موبور چوبدستی را گرفت. پاهایش را هم از روی صندلی برداشت.

پسر مومشکی کتابش را بست. با کنجکاوی به تام نگاه می‌کرد، نه با ترس.
- من لسترنجم. اینم ایوریه.
- تام ریدل.

ایوری ابرو بالا انداخت.
- ریدل؟ تا حالا اسم ریدل‌ها رو نشنیدم. پدرت چی‌کاره‌ست؟

تام جوابی نداد و از پنجره به سکو نگاه کرد. زنی با کلاه سبز برای ایوری دست تکان می‌داد و با دستمال گوشهٔ چشمش را پاک می‌کرد.

تام کمی بیشتر از لازم به آن زن نگاه کرد. بعد گفت:
- مادرت داره برات دست تکون می‌ده.

گوش‌های ایوری سرخ شد و پرده را کشید.
- جواب منو ندادی.
- نه. ندادم.

سکوت کوپه را پر کرد. قطار سوت کشید و تکان خورد و سکو، با مادرها و دستمال‌هایش، آرام عقب رفت.

لسترنج اولین کسی بود که دوباره حرف زد.
- همهٔ خانوادهٔ ما اسلیترینی بودن، خانوادهٔ ایوری هم همین‌طور. خود سالازار اسلیترین می‌تونست با مارها حرف بزنه. پدرم می‌گه این توانایی هنوزم فقط توی خون‌های قدیمی پیدا می‌شه. خیلی کم.

تام برگشت و به او نگاه کرد. نگاهش آن‌قدر طول کشید که لسترنج روی صندلی جابه‌جا شد.
- چیز بدی گفتم؟
- ادامه بده.

لسترنج ادامه داد. از تالار اسلیترین زیر دریاچه گفت، از استادها و از این‌که کدام خانواده‌ها ارزش شناختن داشتند. تام چیزی نپرسید و فقط گوش داد.

فقط توی خون‌های قدیمی.

تام مارهایی را به یاد آورد که همیشه جوابش را داده بودند. پدرش را هرگز ندیده بود و مادرش نتوانسته بود از مرگ فرار کند، پس جادو نمی‌توانست مال او باشد. حالا، برای اولین بار، دلیلی داشت که بخواهد اسم پدرش را پیدا کند.

ظهر، زنی با چرخ خوراکی‌ها از راهرو گذشت. ایوری یک بغل شکلات قورباغه‌ای و پیراشکی کدو خرید. تام دست به جیبش نبرد. چند سکه‌ای که از صندوق مدرسه برایش مانده بود، برای خوراکی نبود.

ایوری چند دقیقه با پیراشکی‌هایش ور رفت. بعد، بی‌آنکه چیزی بگوید، یکی از آن‌ها را روی صندلی به سمت تام هل داد.

تام پیراشکی را برداشت و تشکر نکرد. ایوری هم انتظارش را نداشت.

لسترنج همه‌چیز را دید. چیزی نگفت، ولی از آن به بعد هر وقت حرفی می‌زد، اول به تام نگاه می‌کرد.

***


هوا تاریک شده بود که قطار ایستاد. روی سکوی کوچک هاگزمید، مردی با فانوس سال‌اولی‌ها را به سمت قایق‌هایی می‌برد که کنار دریاچه منتظر بودند.

تام سوار یکی از آن‌ها شد و لسترنج و ایوری، بی‌آنکه کسی دعوتشان کرده باشد، پشت سرش سوار شدند.

قایق‌ها راه افتادند. بعد از پیچ صخره‌ها، قلعه پیدا شد و صدها پنجرهٔ روشنش روی تپه‌ای بلند درخشیدند. از قایق‌های اطراف صدای «اوه» بلند شد.

- قشنگه، نه؟

لسترنج این را آرام گفت. تام جوابی نداد. نور پنجره‌ها روی آب سیاه می‌لرزید.

او یازده سال در اتاقی با پنجرهٔ میله‌دار زندگی کرده بود و هیچ‌وقت نتوانسته بود اسم مناسبی برایش پیدا کند. حالا اما به قلعه نگاه کرد و بهترین کلمه برای توصیفش، بی‌آنکه منتظرش باشد، خودش آمد.

خانه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: سکوی نه و سه چهارم
ارسال شده در: امروز ساعت 00:05
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
~ برنامه‌ی ویژه هم‌خوانی سه فصل دوم کتاب هری پاتر و سنگ جادو ~
مهلت شرکت: از شنبه 25 مهر تا پایان جمعه 1 آبان


~ سوژه جدید ~
از نوع ادامه‌دار - تک‌پستی*

روزی بسیار مهم در لندن، ایستگاه کینگزکراس، سکوی نه و سه چهارم، فرا رسیده است. جایی میان دو سکوی نهم و دهم، سکوی نه و سه چهارم پذیرای هر جادوگریست که قصد رفتن به هاگوارتز را دارد.

جادوگر‌ان بسیاری بودند که برای اولین‌بار در این سکو سوار بر قطاری شدند که آنها را هوهوچی‌چی گویان به سمت آینده‌ی جادوییشان برده است. و حالا ایستگاه پر از خانواده‌هایی شده که فرزندان عزیزشان را راهی هاگوارتز می‌کنند تا ز گهواره تا گور جادو بجویند.

در میان این هیاهو، داستان‌هایی جدید درجریان است. داستان‌هایی که از پیدا کردن سکو و عبور از آن شروع می‌شود و مرلین داند که بلاخره کجا تمام می‌شود.

قطار سوت زنان منتظر هوهو کردن و چی‌چی شنفتن و به بار کشیدن تمام این سالهای تحصیل جادوآموزان جدید نشسته و این هرج و مرج را با جان و دل تماشا می‌کند. شور و شوق روز اول مدرسه‌ و مادرانی که جگرگوشه‌هاشون رو به دست قطار می‌سپرند و بلاخره از چنگ آنها راحت می‌شوند، کسانی که به دنبال جایی خالی در کوپه‌ها می‌گردند، و احتمالا چندین بچه که کبوتر‌های بی گناه روی سکو رو فراری می‌دهند. داستان هر کسی که اینجاست چه می‌تواند باشد؟!

ـــــــــــــــــــــــــــــ

* سوژه ادامه‌دار تک‌پستی سوژه‌ایه که شما در اون تنها به روایت داستان خودتون در سوژه‌ی اصلی داده شده می‌پردازین و با هر پست جدیدی که در تاپیک می‌زنین، تنها داستان خودتون رو ادامه می‌دین نه دیگران. یعنی فارغ از این که در پست بقیه برای سایر اشخاص چه اتفاقی میفته و داستانشون چطور پیش می‌ره، هرکس تنها ماجرای خودش رو با یک تعداد رول ادامه‌دار شرح می‌ده (داستان شما می‌تونه تنها در یک پست انجام بشه).
+شما می‌تونید به صورت تک‌پستی و یا تک‌پستی ادامه‌دار ماجرای اولین ورودتون (خودتون و یا هر شخصیت دیگه ای رو) به ایستگاه کینگزکراس برای پیدا کردن سکوی نه و سه چهارم و اینکه چطور ازش عبور می‌کنید و یا ماجرای سوار  قطار شدنتون و یا ماجرایی که داخل خود قطار در جریانه و اینکه با چه کسانی هم‌کوپه‌ای‌ می‌شید، هر چه که دل تنگتون از لحظه ورودتون به ایستگاه کینگزکراس تا رسیدن به هاگوارتز اتفاق افتاده رو بازگو کنید.
(همچنین اگر دوست داشتید توی قطار شخصیتی و یا شخصیت‌هایی از اعضای سایت رو ملاقات کنید و داستان این ملاقات رو بنویسید، می‌تونید با اون شخصیت‌ها هماهنگ کنید و درصورت تاییدشون، پستاتون رو در ادامه‌ی همدیگه بنویسید‌.)

افرادی که لایک کردند

موهاهاهاها؟!
سکوی نه و سه چهارم
ارسال شده در: دیروز ساعت 23:43
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین

سکوی نه و سه چهارم، در ایستگاه کینگزکراس، میان سکوی نه و ده این ایستگاه قطار قرار گرفته است. جادوگران برای رسیدن به این سکو باید از میان دیواری که سکوی نه و ده را جدا می‌کند رد شوند، مسئله‌ای که ماگل‌ها را بسیار مشکوک کرده و وزارت را به تکاپو انداخته تا بلکه به دنبال راه حل این مشکل باشند.

این تاپیک، شامل هر اتفاقی است که در ایستگاه کینگزکراس و بخش جادویی آن رخ می‌دهد و تنها تاپیک رول ادامه‌داری است که ماگل‌ها نیز می‌توانند در آن شرکت کنند.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط نیوت اسکمندر در 1405/7/24 23:50:40
تصویر تغییر اندازه داده شده

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.