جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

176 کاربر(ها) آنلاین هستند (113 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
173 مهمانان 3 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخابات وزارت

نشان ستاد برگزاری

بیست‌ویکمین دورهٔ انتخابات

نامزدهای تأییدصلاحیت‌شدهٔ وزارت سحر و جادو

ثبت‌نام نامزدها پایان یافت
مهلت تبلیغات: ۷ تا ۱۰ مهر

نامزدهای تأییدصلاحیت‌شده

مکان‌های مجاز فعالیت

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: روزی در کوچه دیاگون
ارسال شده در: دیروز ساعت 14:28
نمایش جزئیات
آفلاین
نزدیک اغاز مدرسه بود
کوچه خیلی شلوغ و پر سروصدا بود
همراه با هری داشتم تویه کوچه راه میرفتیم تا وسایل مورد نیاز خودمون رو بخریم
با اینکه تویه این فصل هوا باید خنک باشه ولی جوری گرم بود که انگار بغل خورشید ایستاده ای
هری که چشمش افتاد به ویترین مغازه وسایل کوییدیچ از خود بی خود شد و من رو به اون سمت کشوند
وقتی رفتم کنار ویترین استادم دیدم که یک مدل جدید جارو اومده هری هم از ذوق رویه پای خودش بند نبود
-هری چته چرا اینجوری میکنی
_جینی این جدید ترین مدل جارو هست من اینو میخوام
-هری ارزو هات خیلی بزرگه این جارو خیلی گرونه
_ولی من اینو میخوام
هری وارد مغازه شد تا فروشنده اون رو دید گفت سلام اقایه پاتر شما کجا اینجا کجا میتونم کمکتون کنم
_جدید ترین جاروت قیمتش چنده
-جناب پاتر قابل شما را ندارد ما این جارو را به شما هدیه میدهیم
_واقعا
-بله
صاحب مغازه به شاگردش گفت بره همین جارو رو برایه هری بیاره
وقتی جارو رو داد به هری هری مثل فشفشه بالا پایین میپرید
وقتی از مغازه اومدیم بیرون هری روبه من گفت دیدی جارو روهم گرفتم امسال میتونم رویه مالفوی رو کم کنم
فکر کنم برگردیم هاگواتز قراره دعوایه هری و دراکو خیلی بزرگ بشه من که حوصله دعوا ندارم

افرادی که لایک کردند

شاید این اخرین چیزی باشه که میخونی مراقب خشم من باش
من ادم ارومیم بازی نکن با روحیم
پاسخ: روزی در کوچه دیاگون
ارسال شده در: دیروز ساعت 09:30
نمایش جزئیات
آفلاین
شب به اون چشمات خواب نرسه ...
یه شب مهتابی زیبا :
یه شب زیبا زیر نور مهتاب داشتم توی دیاگون قدم میزدم و ویترین مغازه ها رو نگاه میکردم ، که یاد این آهنگ قدیمی افتادم :
شب به اون چشمات خواب نرسه
به تو میخوام مهتاب نرسه
بریم اونجا ، اونجا که دیگه به تو دست آفتاب نرسه...
همینطور میخوندم و تلو تلو خوران به مغازه ها نگاه میکردم .
- عه اینجا چیکار میکنی ؟
- عه سلام بردلی ، چه خبر ؟ من اینجا چیکار میکنم؟ تو اینجا چیکار میکنی ؟
- شب زنده داری ، همون کاری که تو میکنی .
راجر لبخندی زد و با بردلی به سمت کافه رفتن تا یه (( هات چاکلت)) بنوشن .
راجر هی باخودش این اهنگ را زمزمه میکرد ، برای بردلی هم گفت و اون هم خوشش اومد ، با هم اواز خوانان از دیاگون و هاگزمید گذشتن و ارام به هاگوارتس رسیدند و به خوابگاه هایشان رفتند .
اما راجر با خودش همچنان میخواند :
شب به اون چشمات ... لای لالای لالالا لالا
و همینطور آرام أرام خوابش برد و خواب خرید توی دیاگون رو میدید .
اگر تا آخر خوندی افرین
اگر نه از اول بخون.کاریت ندارم ،آفرین


پاسخ: روزی در کوچه دیاگون
ارسال شده در: پنجشنبه 15 مرداد 1405 03:50
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
فراری از سیبیلو!


یه روز آفتابی بود. ولی نه از اون روزای آفتابی وسط تابستون که گرماش میخوره تو سر آدم و طرفو ذوب میکنه. یه روز آفتابی زمستونی بود. هوا نه اونقدر سرد بود که عین مرحوم هکتور بلرزی نه اونقدر گرم که دلت بخواد یه ظرف یخ رو سرت خالی کنی. با توجه به این هوا، کوچه دیاگون هم بسیار شلوغ و پر رفت و آمد بود. جمعیت در همه طرف پر تحرک دیده میشدن. اون دور دورا هم سیبل تریلانی در حالی داشت با خودش یه حرف هایی رو زمزمه میکرد زیر نگاه سنگین جادوگرا و ساحره ها و پچ پچ های مداومشون در مورد خل و چلیش، داشت توی یه مسیر یک متری مشخص میرفت و برمیگشت.

بقیه تصور میکردن اون در حال حرف زدن با خودشه ولی خب اشتباه میکردن. اون در واقع داشت با سیبیلاش حرف میزد! یه مذاکره و توافق نامه غیر رسمی در حال شکل گرفتن بینشون بود.
- بهت میگم این ماه گالیونم ته کشیده از کجا بیارم هزینه لایت روسیتو بدم. خودت که دیدی رفتیم طرف گفت حداقل دو، سه هزار گالیون پولش میشه تازه بعدش باید بیای کراتین کنی که تارهات نازک نشه. بعدشم چند جلسه اسکراب کنی که در اثر کراتین ریزش نگیری. اینا حداقل هزینه اش چهل پنجاه هزار گالیون میشه. ندارم بابا، ندارم!

سیبیل چرخی به خودش داد و دمشو شکل یه فلش به سمت ویترین مغازه گرفت.

- روغن سیبیل کراستاس؟ تو واقعا از قیمت و ارزش سیکل خبر نداری نه؟ نمیدونی از وقتی ممنوعیت ورود کالا با جارو اومده قیمتا سر به فلک کشیده؟ من اینو ده سال پیش برات خریدم هزار گالیون الان زیر یه میلیون گالیون نیست. تازه اگه اصلش باشه!

سیبیل این بار خودش رو محکم کشید به سمت پایین و سیبل از درد آخ بلندی گفت. سیبیل این بار در حالی که دود ازش بلند میشد خودش رو کمی فر داد.

- تهدیدم میکنی؟ یعنی چی که میذاری میری؟ مگه مهمون یه سال دو سالی پیشم که به این راحتی بری؟

سیبیل بی توجه دو طرفش رو در هم گره زد و با حالتی قهر آمیز پشت لب سیبل نشست.

- ببین سیبیل قشنگم، بذار این ماه حقوقمو بگیرم یه چند تا هم پیشگویی کنم قول میدم سر ماه برات یه روغن جلای دست دوم در حد نو بگیرم.

این جمله ظاهرا اصلا به مذاق سیبیل خوش نیومد چون با حرص تمام یه سمتشو کش داد و عین سیلی کوبید تو صورت سیبل. سیبل از درد جیغ بلندی کشید و دستشو روی صورتش گذاشت. حالا دیگه هر کسی هم که توجهش به اون جلب نشده بود داشت زیر چشمی نگاهش میکرد. کارد میزدی خون سیبل در نمیومد. به حدی عصبانی شد که حتی فراموش کرد باید آروم حرف بزنه.
- برو هر غلطی میخوای بکن اصلا! نمیخرم. همینه که هست. برو اصلا سیبیل حشمت قصاب شو.

سیبیل تکونی به خودش داد و رو به بالا فر خورد.

- آره مطمئنم. معلومه که مطمئنم. برو اصلا دیگه نمیخوام ببینمت. برو پیش همون جنتلمن پولداری که تعریفشو میکنی ببینم سر ماه نشده اون وحشی خانومش میذاره سر جات بمونی یا با یه تکون چوبدستیش از ریشه درت میاره. بعدشم میده لیزرت کنن که دیگه خاکسترت هم رشد نکنه! اینم حرف آخرمه.

سیبیل با شنیدن آخرین جمله سیبل با یک حرکت انتحاری از روی صورت سیبل میپره پایین و چمدون به دست و با سرعت نور توی افق محو میشه. و بدین ترتیب اولین جدایی سیبیل از سیبل در تاریخ رقم میخوره!

@لیلی لونا پاتر
تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!
پاسخ: روزی در کوچه دیاگون
ارسال شده در: شنبه 9 خرداد 1405 23:18
نمایش جزئیات
آفلاین

گم شدن در کوچه ی لعنتی ناکترن

    در راه آدرسی بودم که ساحره ی پیر با صدای زیرش به من داده بود. همانگونه در فکر بودم و سر به زیر به راهم ادامه میدادم که حس کردم چیزی سر جای خودش نیست. حس کردم ساحره از عمد یا سهوا آدرس اشتباه را داده است. اینجا با آن کوچه ی دیاگون که ابتدای مسیرم پا گذاشتم خیلی فرق داشت. به طرز عجیبی خلوت و خنک بود؛ نوک ساختمان های بلند از مهر آفتاب دریغ و قبل از اینکه فهمیده باشم چشمانم به تاریکی دلهره آور عادت کرده بودند.

    از توصیفاتی که شنیده بودم زود فهمیدم اینجا کوچه ی ناکترن است؛ جایی که اغلب جادوگران و ساحران سیاه انگلیس خریدشان را در آن انجام میدهند. قبلا به من گوش زد شده بود که تحت هیچ عنوانی پایم را در این محله نگذارم؛ اما وسوسه های اینجا از زرق و برق کوچه ی دیاگون چندان کمتر نبود... تصمیم گرفتم در راه رگشت نیم نگاهی هم به مغازه ها بیندازم...

    موهایم را از فیروزه ای به رنگ مشکی تغییر دادم و کلاه ردایم را سر کردم تا جلب توجه نکنم یا کسی سن کمم را تشخیص ندهد. در حاشیه ی کوچه با قدم های سنگین سعی میکردم راه برگشت را بیابم اما از کسی آدرس نپرسیدم-به این بهانه که مردم اینجا خطرناک است اما ته دلم میدانستم فقط میخواهم بیشتر اینجا بمانم و وقت شکنی کنم.

    کوچه به قدری ساکت بود که انعکاس صدای جا رفتن کاشی های کج و کوله زیر کفش هایم نگاه جادوگران مخوف و ژنده پوش را به رویم میکشید. در این هوای خنک بابت سنگینی نگاه هایشان و پوشش کلاهم پشت گردنم با عرق سرد خیس شده بود. انگار راه رفتن را هم فراموش کرده بودم؛ قدم هایم بیش از حد حساب شده و مصنوعی بود. احساس میکردم جسمم زیادی بزرگ است و هیچ جوره نمیتوانم جمعش کنم... راستی؛ چطور بقیه صدای قدم هایشان را خفه کرده بودند...؟

    از ترس خودم را به یکی از مغازه ها رساندم. آنجا حداقل میتوانستم تا مدتی جایی بایستم و کسی صدایم را نشنود... روی سر در مغازه با حروف نقره ای نوشته شده بود: بورگین و برکز. کف سنگی مغازه با دقت صیقلی شده بود و زیر پاهایم غیژ غیژ میکرد...؛ ولی خوشبختانه کسی اطرافم نبود که با سنگینی نگاهش ذوبم کند. فضای مغازه با ستون هایی تراش شده به چند قسمت تقسیم شده بود اما ماهیت وسایل در بخش های مختلف برای من تفاوتی نداشت-همه به یک اندازه نا آشنا بودند.

    سقف مغازه بلند و برآمدگی اش از داخل مشخص بود. کاشی های سبز و مشکی سقف تطبیقی با کف خاکستری نداشت اما فضا به قدری تاریک بود که هیچ گاه به چشم نمی آمد... تنها نوری که میتوانستم ببینم متعلق به فانوس کم سویی پشت پیش خوان بود که احتمال مغازه دار برای شمردن پول ها از آن استفاده میکرد.
بقیه ی وسایل در سایه ها خود را قایم کرده بودند و تنها با دقت فراوان دیده میشدند. وسایل نقره ای و طلایی میان وسایل معمولی به فراوانی یافت میشدند که نور فانوس را منعکس کرده و مشاهده ی وسایل را از نزدیک ممکن کرده بودند.

    وقتی مطمئن شدم کسی اطرافم نیست کلاهم را برداشتم و به وسایل نزدیک شدم تا بهتر بتوانم مشاهده شان کنم. سعی میکردم به چیزی دست نزنم ولی همه چیز به طور ترغیب کننده ای عجیب و نا آشنا بود. هنگام بازدید از وسایل مدام حس میکردم از پشت سر کسی به من خیره شده است اما درخشش هیچ چشمی را نمیافتم.

    یکی از وسایل توجه زیادی به خودش جلب میکرد: یک ساعت کوکی معمولی. وجود چنین ساعتی  میان این همه وسایل مخوف عجیب تر از خود وسایل بود. آهسته جلو رفتم و سعی کردم با تک چشمم از میان درز در ساعت؛ (همانجایی که روی ساعت های رند باز میشود و کوکو میکند) درونش را ببینم. در همین حین دریچه باز شد و تیغ تیزی از در بیرون آمد؛ و به مدت دو بار ساعت ۱۴:۰۰ را اعلام کرد.

    سرجایم از ترس میخکوب شده بودم و با رعب به دریچه نگاه میکردم. اگر چشمم را فقط حدود نیم سانتی متر نزدیک تر میبردم یقینا کور میشدم. با ریسه ای که از پشتم گذشت زود خودم را کنار کشیدم که آن خراب شده را ترک کنم اما به محض اینکه برگشتم حس کردم توان پاهایم را از دست دادم: دو چشم درخشان کنار فانوس؛ با لبخندی پهن به من خیره شده بودند.

   بدون توجه به توجهاتی که به خودم جلب میکردم از مغازه به بیرون دویدم و کل راه را آنقدر دویدم تا اینکه خودم را دوباره در شلوغی و روشنایی گرمابخش کوچه ی دیاگون پیدا کردم. به دیوار تکیه دادم و نفسم را تازه کردم-اولین بار بود که از شنیدن صدای جیغ بچه ها و بوی عرق جادوگران بخاطر تنگی کوچه احساس رضایت می کردم.

- هرآینه هرآینه با شما گویم: دانهٔ گندم که در زمین افتد گر نمیرد، تنها ماند؛ ولی گر بمیرد ثمرات فراوان دهد...
(یوحنا ۲۴:۱۲)
پاسخ: روزی در کوچه دیاگون
ارسال شده در: شنبه 9 خرداد 1405 16:56
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده


از اون بالا مرلین می‌آیه!


کوچه‌ی دیاگون درست مثل همیشه پر از رفت و آمد بود از جادوگران و ساحره‌هایی که برای خرید اقلام جادویی خودشون به اونجا مراجعه می‌کردن. هلنای خارج شده از تاپیک شیطنت‌های گریفیندوری هم یکی از این همین رهگذران بود که تازه به لطف مرلین بدن‌دار شده بود و تصمیم گرفته بود تا می‌تونه از پاهاش استفاده کنه. اما یک پلک زدن کافی بود تا ناگهان هلنا چشم به اطراف بندازه و ببینه دیگه خبری از اون شلوغی همیشگی کوچه دیاگون نیست. دیگه حتی پرنده هم پر نمی‌زد!

همون موقع هلنا حضور انرژی‌ای قوی رو در آسمون احساس می‌کنه! پس سرشو بالا میاره و چیزیو می‌بینه باور نکردنی! مرلین داشت از آسمون به سمت پایین سقوط می‌کرد! اما نه سقوط آزادی که همراه با فریاد باشه و تهش به پیوستن به اون دنیا ختم بشه. بلکه خیلی آروم انگار که کنترل پرواز دست خودش باشه، هم‌چون پری رها شده در آسمون داشت رو به پایین حرکت می‌کرد.

به محض برخورد پاهای مرلین با زمین کوچه دیاگون، گرد و غباری به هوا بلند می‌شه که باعث می‌شه دید هلنا به مرلین کور بشه. هلنا حیران و سرگردان به اطراف می‌چرخه تا اثری از مرلین پیدا کنه که یهو اون انرژی قوی رو این‌بار پشت سرش حس می‌کنه. مرلین که ناگهان جوون شده بود و رنگ موهاش به قرمز تغییر کرده بود، دستشو بالا میاره و به امر مرلینی دو خرگوش ظاهر می‌شن که با بالا رفتن از سر و کول هلنا، معجون عشق رو همچون اکلیل بر وجود هلنا پراکنده می‌کنن که جذب تار و پود بدنش می‌شه.

تصویر تغییر اندازه داده شده


دنیا جلوی چشمای هلنا دگرگون می‌شه و وقتی چشم باز می‌کنه، می‌بینه لباسی متفاوت از همیشه به تن کرده و از طرفی احساس می‌کنه چقدر عاشق مرلین، پیامبر خوش‌نام جادوگران شده! خصوصا که مرلینِ جوان‌شده شاخه گل عجیبی رو به سمتش می‌گیره که باعث می‌شه لپای هلنا گل بندازه.

تصویر تغییر اندازه داده شده


هلنا با خجالت گلو تحویل می‌گیره و با بو کردنش، خاطراتی در ذهنش شروع به شکل گرفتن می‌کنه. خاطراتی که در جای‌جای اون فقط یک نفر بود که می‌درخشید. مرلین!
هلنا به یاد میاره که چطور از بچگی مرلینو می‌شناخت و هم‌بازی بودن. هر دوشون از اول می‌دونستن همدیگه رو بیشتر از اون چیزی که فکر می‌کنن دوست دارن. اینو هرکسی با نگاه کردن طرز نگاهشون به هم می‌فهمید.

تصویر تغییر اندازه داده شده


این عشق چنان در وجود هردوشون قوی بود که حتی تو رویاهاشون هم رهاشون نمی‌کرد و خودشون رو مدام در حالتی که به همدیگه رسیدن تصور می‌کردن.

تصویر تغییر اندازه داده شده


یا حتی این که بچه‌دار شدن و چون ترکیب قرمز و آبی می‌شه بنفش، رنگ موهای بچه‌شون بنفش شده در حالی که با عشق به هر دوی ریونکلاو و گریفیندور بزرگ می‌شه.

تصویر تغییر اندازه داده شده


- خب دیگه بسه عه!

مرلین به صورت زنده داشت ابر تصورات هلنا که به صورت تصویری در ذهنش شکل می‌گرفتن رو می‌دید و با خودش فکر می‌کرد یعنی چی با این معجون عشق قاطی شده بود که هلنا حتی خاطراتش به بازی گرفته شده بود و مرلین اینجا و اونجاش می‌درخشید در حالی که اصلا هرگز چنین اتفاقاتی رخ نداده بود؟ و همین باعث می‌شه یه لحظه رد بده و این دیالوگ رو بر زبون بیاره و کل فضای عاشقانه‌ای که شکل گرفته بود یهو همچون حباب بترکه.

- اوا مرلینم، چی شد یهو؟

مرلین با دیدن نگاه آغشته از عشقِ هلنا به خودش، ابر تصورات هلنا رو فراموش می‌کنه و اونم نگاه متقابلی بهش می‌کنه.

تصویر تغییر اندازه داده شده


- هـ... هیچی ستاره‌ی روشنی‌بخشِ شب‌های تاریکم.

قبل از این که این ماجرا بخواد بیخ پیدا کنه، ناگهان سالازار از ناکجاآباد می‌پره وسط تا پایان بده به این پستی که خودشم نمی‌دونست چطور داره اینقد بی‌محتوا نوشته می‌شه. همه چیز در کوچه دیاگون از حرکت می‌ایسته، به جز هلنا که در حین نگاه عاشقانه‌ش به مرلین هر از گاهی پلک می‌زنه اما مشخص بود که متوجه اتفاقات اطراف نیست و مرلین که به شکل داشت به نزدیک شدن سالازار به خودش نگاه می‌کرد.

- شاگردتونیم استاد.
- اونو که می‌دونیم، ولی دختر ما؟

مرلین با دیدن چهره‌ی لرد شکلِ سالازار، از دست اندرکاران اجازه می‌گیره تا پیام بازرگانی‌ای بره.
- جناب سالازار، فکر کنم چهره‌تون خط رو خط شد.

سالازار که نمی‌فهمه مرلین از چی حرف می‌زنه، درخواست ویدئو چک می‌کنه و فرشته‌ها به سرعت پاسخش رو لبیک می‌گن.

- شاگردتونیم استاد.
- اونو که می‌دونیم، ولی دختر ما؟

مرلین بابت دست بردن در ویدئو چک و تغییر دادنش چشم‌غره‌ای به فرشته‌ها می‌ره و با حرکت دستش ازشون می‌خواد اونجا رو ترک بگن ولی خب تو نگاهش یه "دارم براتون"ـی موج می‌زنه.

- مرلین، گویا خودت فراموش کردی هدفت از ابتدا چی بود! حالا ببین به کجا رسیدی! خودت جوان شدی، دختر ما قبل از این که به ما بگه دخترمونه و ما این خوش‌حالی رو بهش بدیم که بعنوان دخترمون قبولش داریم و بعد هم بعنوان هدیه‌ی رسیدنمون به همدیگه، این خودمان باشیم که او را زنده می‌کنیم، همه کاسه کوزه‌ها رو شکسته و نقشه‌های ما برای دختر گلمان را بر باد دادی؟
- می‌گم که چهره‌تون دوباره...
- بر باد دادی؟

مرلین از قصد بخش‌های بر باد دادن نقشه‌های سالازار که تازه می‌فهمه چقدر بزرگ و مهم بودن و چه خرابکاری‌ای کرده بود رو کنار می‌ذاره و به جاش رو بخش اول متمرکز می‌شه.
- چیو فراموش کردم ولی؟ هدفم چی بود مگه؟
- گریفیندوری‌ها می‌خواستن برات همسری اختیار کنن تا از برنامه‌های روزانه‌ت خلاص شن! تو نقشه رو فهمیدی و خواستی دست پیش بگیری، پس هلنا که روح است را برگزیدی که نقشه‌های اونا رو خراب کنی. پس چه شد که این شد که به جایی رسیدی که به جاش نقشه‌های ما را بر باد بدهی؟
- اوه!

مرلین با شنیدن این حرف، خودش هم به درستی نمی‌فهمه که چی شد. آیا واقعا در میانه‌ی راهِ گرخیدن از نقشه‌ی گریفیندوری‌ها عاشق شده بود؟ یا همه‌ی اینا در خدمتِ نقشه‌ی اولیه‌ش بود؟ هرچی که بود، با سالازاری که به شکل جلوش وایساده بود تا هرچه زودتر تفکرات مرلین به پایان برسه، خیلی وقتی برای تلف کردن نداشت. به هر حال به اندازه‌ی کافی در تاپیک شیطنت‌های گریفیندوری فرصت داشت تا هرجور که می‌خواد سوژه رو جلو ببره. الان باید به سالازار می‌رسید!

- آه جناب سالازار. آماده‌ام.

شاید شما ندونین منظور مرلین چی بود، اما سالازار و مرلین خودشون به خوبی می‌دونستن قضیه از چه قراره. پس سالازار بشکنی می‌زنه و مرلین دوباره به همون سن سال‌خوردگیش برمی‌گرده و همراه با هلنای انسان‌شده‌ی اون سوژه به تاپیک شیطنت‌های گریفیندوری پرتاب می‌شه و هلنای خارج از اون سوژه هم هر آن چه در چند دقیقه‌ی گذشته بهش گذشته بود رو فراموش می‌کنه، دوباره به روح تبدیل می‌شه و یهو می‌بینه ای بابا چه باد شدیدی داره می‌وزه و باید لباسشو بگیره تا باد نبردش!

تصویر تغییر اندازه داده شده
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: روزی در کوچه دیاگون
ارسال شده در: سه‌شنبه 4 فروردین 1405 19:51
نمایش جزئیات
آفلاین
من آن شب، با دلی لبریز از کنجکاوی و اندکی هراس، قدم در کوچهٔ دیاگون نهادم؛ کوچه‌ای که در حافظهٔ کهن شهر چون افسانه‌ای نیمه‌فراموش‌شده زمزمه می‌شد. از همان نخستین گام، احساس کردم پا در قلمرویی نهاده‌ام که زمان در آن نه می‌گذرد و نه می‌ایستد، بلکه همچون مهی غلیظ بر دیوارهای فرسوده و آجرهای تیره‌فامش آویزان مانده است.

کوچهٔ دیاگون باریک بود، اما آن باریکی نه از فقر فضا، بلکه از فشردگی تاریخ و خاطره می‌آمد. دیوارهای بلندش، که با لایه‌هایی از گچ ترک‌خورده و آجرهای کهنسال پوشیده شده بودند، چنان سر بر آسمان ساییده بودند که گویی می‌خواستند اسرار هزار سالهٔ خود را از نگاه خورشید پنهان نگه دارند. چراغ‌های زرد و لرزان، همچون ستارگانی خسته، از بالای سرم آویخته بودند و نورشان بر سنگفرش نمناک کوچه می‌لغزید.

با هر قدمی که برمی‌داشتم، پژواک گام‌هایم در پیچ‌وخم آن گذرگاه رازآلود تکثیر می‌شد؛ گویی صدها مسافر نادیدنی همزمان با من در این مسیر گام برمی‌داشتند. بادی سرد، که بوی خاک باران‌خورده و چوب کهنه را با خود می‌آورد، از میان درهای نیمه‌باز عبور می‌کرد و پرده‌های پوسیده را چون ارواحی سرگردان به رقص درمی‌آورد.

من، مسحور و اندکی مبهوت، دست بر دیوار سرد کوچه کشیدم. زبری آجرها زیر انگشتانم چنان بود که انگار هر کدام داستانی از جنگ‌ها، گریه‌ها و خنده‌های فراموش‌شده را در خود نهفته داشتند. در آن لحظه حس کردم کوچهٔ دیاگون نه صرفاً راهی میان خانه‌ها، بلکه موجودی زنده است؛ موجودی خاموش که قرن‌هاست شاهد عبور آدمیان، امیدها و شکست‌هایشان بوده است.

در انتهای کوچه، جایی که مه نقره‌ای در تاریکی فرو می‌رفت، لحظه‌ای ایستادم و به پشت سر نگریستم. کوچه همچون ماری سنگی و باوقار در تاریکی می‌پیچید و چراغ‌هایش همچون چشمانی بیدار مرا می‌پاییدند. در آن دم دریافتم که من تنها رهگذری گذرا هستم، اما کوچهٔ دیاگون—این نگهبان خاموش زمان—تا قرن‌های دیگر نیز در سکوت باشکوه خود پابرجا خواهد ماند.
ویرایش شده توسط کاساندرا وابلاتسکی در 1405/1/4 22:11:43
ویرایش شده توسط کاساندرا وابلاتسکی در 1405/1/4 22:59:22
پاسخ: روزی در کوچه دیاگون
ارسال شده در: شنبه 27 دی 1404 17:23
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
بی‌صدا بر سنگفرش‌های کوچه‌ی دیاگون گام برمی‌داشت. کوچه‌ای که خاطراتش را در آغوش گرفته بود.

نه فقط خاطرات زمانی که برای اولین بار نامه‌ی هاگواتز را گرفت، نه فقط خاطره‌ی خرید کتاب و کاغذپوستی و نه فقط خاطره‌ی خرید ردا و کتاب برای پسرش؛ بلکه خاطراتی از جنس شکوفه‌های بر باد رفته‌ی جوانی.

به تصویر خودش در شیشه‌ی یکی از مغازه‌ها نگریست. گیسوانش دیگر طراوت بیست سالگی را نداشتند؛ چهره‌اش هم چندان بهتر نبود؛ لیکن جای خالی چیزی، یا به عبارت بهتر، کسی جز طراوت جوانی حس میشد.

نوازش آن دست ظریف و سرد از خاطرش نمی‌رفت. طنین بم صدایش وقتی می‌گفت:
- آیلین، تا حالا به این فکر کردی که ترس ما از مرگ عزیزانمون، خودخواهانه‌ست؟

آیلین زمانی با این جمله موافق بود؛ لیک اکنون می‌دید خودخواهی‌ای در کار نیست. وقتی بخشی از قلب انسان می‌رود، دیگر چه‌گونه می‌تواند بیندیشد که آن بخش به سرای بهتری رفته؟
چنین است طبع آدمی!
جلوی یک کتابفروشی ایستاد. ذهنش پر گرفت و به گذشته‌های دور پرواز کرد.


خودش را دید، بیست ساله، با همان لباس قرمزی که آن زمان می‌پوشید. او را هم می‌دید، با شنل تیره‌ای که کلاهش را روی سرش می‌انداخت تا از نور خورشید در امان باشد؛ به هر حال، پرتوی آفتاب برای خون‌آشام‌ها خطرناک بود.

به خاطر می‌آورد که در جواب سوال او، با ابتسام می‌گفت:
- آلبرت، اگه در نظر بگیریم که اون به جای بهتری رفته، البته که خودخواهیه!

آلبرت! نامش بر لبش، به سان موسیقی بود.

به خاطر می‌آورد که وارد همان کتاب‌فروشی‌ای شدند که اکنون جلویش ایستاده بود. چه‌قدر تلاش کرد تا مسحور دیوارهای انباشته از کتاب نشود!

آلبرت لبخندی زد. از آن لبخندهای در کمیاب.
- من برای تو کتاب می‌خرم؛ تو برای من.

زیاد یادش نبود چه برای آلبرت خرید؛ لیکن کتابی که آن خون‌آشام برایش انتخاب کرده بود، اکنون در کیفش به او لبخند میزد: جنایت و مکافات.

صدای دختری همسن آن زمان خودش او را به زمان حال بازگرداند:
- اگر حقوق سه ماهم رو جمع کنم، شاید بتونم جنایت و مکافات رو بخرم.


آهی ‌کشید. بهار گذشته و خزان رسیده بود؛ نه فقط برای او.

افرادی که لایک کردند

من یک فرشته نیستم و تا روز مرگم نیز نخواهم بود. من خودم هستم.
پاسخ: روزی در کوچه دیاگون
ارسال شده در: سه‌شنبه 23 دی 1404 19:40
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
ـ زنیکه دو هزاری!
ـ چیزی شده؟

سرش رو بین دستانش گرفته بود. هزاران فکر بی سر و ته، رویای پوچ و تو خالی، رقم و تعداد بدهی ها، صدای سرزنش های دیگران، همه و همه در ذهنش می چرخیدند. برای هیچ کدام هیچ جوابی نداشت. سرش را کمی کج کرد و او را نگاه کرد.
ـ استعفا بدم اتفاقی می افته؟
ـ دیوونه شدی ؟! تو این اوضاع که وزارت همه چیز رو دوبرابر گرون تر داره می‌فرسته تو بازار؟! فکر کردی اگه باز موقعیتی مثل این پیدا نکنی چی میشه؟
ـ آخرش برگشتن به خونه مامان و باباست! غیر از اینه؟!

نگاه ملموس و بی حسش را حواله اش کرد. پوزخندی زد؛ دستی در جیب کت پشمی اش برد و مقداری پول نقد در آورد!
ـ کم هست ولی در حد دوتا قهوه جوابه. هستی بریم؟!
ـ دست و دلباز شدی! یالا...


کاپ قهوه را روی میز گذاشت و از پنجره به منظره بیرون نگاه کرد. کودک خردسالی روبه روی مغازه اسباب بازی فروشی در حال گریه کردن بود؛ لبخند بی رمقی زد.

ـ تا چند هفته دیگه باید همه مون اینجوری برای خواسته هامون له له بزنیم!
ـ له له بزنیم؟! درست صحبت کن آکی! این اسمش جنگیدنه!
ـ جنگیدن؟!

پوزخندی زد؛ طرف مقابل دقیقا دست روی نقطه جوش گذاشته بود. نگاهش میخکوب معطوف به او شد. با شدت و کمی خشم کاپ قهوه اش را روی میز کوبید.
ـ همین نیم ساعت پیش دیدی چجوری جلو بیست نفر آدم تو اون شرکت لعنتی سر یه اعتراض چطور شخصیتم خرد شد. دقیقا دیدی اون دخترک عوضی با وقاحت تمام چطور من رو بی مسئولیت و بی عرضه خطاب کرد.... من دیگه نمی تونم بیشتر از این به قول تو بجنگم گوجو! نمی تونم برای یه درآمد ساده هم که کفایت یک ماه زندگیم رو هم نمی‌ده از صبح تا شب بجنگم و هر فشاری رو تحمل کنم ! بسمه دیگه!
ـ هیـش! آروم...‌ سر یه حرف اینقدر بهم ریختی؟! فکر می‌کنی زندگی من گل و بلبله؟! منم مثل تو از تمام خوشی هام گذشتم تا برسم اینجا ولی هیچ وقت تلاشم رو بی ارزش ندیدم... جمع کن خودتو!

قانع نشده بود؛ از روی حرص و کلافگی نفس عمیقی کشید.
ـ چه بخوای چه نه در نهایت تلاش هامون بی ارزش میشه با این وضع... هر روز هر چیزی گرون تر میشه، در نهایت این جوونی ماست که هر روز ارزون تر از روز قبله... فکر کردی برای اونی که تو وزارت رو صندلی وزارتش نشسته فرقی داره؟ نه... فکر می‌کنی اون جوونی و ارزش حالیش میشه ؟! نه...

دستی بر موهایش کشید. جوابی نداشت، سکوت هم پاسخ گو نبود.
ـ ببین آکی... شرایط برای همه مون سخته! قبول دارم ولی این حجم از ناامیدی هم جواب نیست...
ـ ادامه نده؛ از این حرف های زرد تا دلت بخواد شنیدم؛ امیدوار بودن، انگیزه، عزت نفس و... اینا تا جایی به درد میخوره که هر روز سفره خونت کوچیکتر نشه، سبد خریدت کم و کمتر نشه، رویای ها تو ذهنت پوچ نشه... باز ادامه بدم یا کافیه؟!
ـ من تسلیمم... کافیه!

دقایق با سکوتی سنگین سپری شد؛ هر دو به منظره بیرون نگاه می‌کردند. کودک اشک هایش را پاک کرد، اما آیا می توانست حسرتش را هم پاک کند؟! مادر کودک چطور؟! تا کی می توانست کودک را آرام نگهدارد تا دست از خواسته هایش بکشد؟ تا کی باید از آرزوهایش برای زندگی شیرین با فرزندش غول بزرگ و دست نیافتنی بسازد؟


هر دو در پیاده رو آرام راه می رفتند؛ صدای همهمه و اعتراض هر از گاهی به گوش می رسید، نور های سبز و سفید کماکان خیابان ها را روشن میکرد و کمی بعد پشت سرش صدای جیغ و ناله به هوا می رفت‌. چند شب اخیر وضع شهر همین بود. آرامش رخت بسته بود و خفقان و هراس لباس نو بر تن شهر و ساکنانش پوشانده بود.

ـ آخرش که چی ؟!
ـ هیچی! یا همه می میریم یا به رویا هامون می رسیم... تلاش هامون هم بی ارزش نمیشه.
ـ تیکه میندازی؟!
نگاهش کرد، با چشمانی ریز شده و شاکی.

ـ دقیقا حرف خودت رو به خودت زدم!

شانه ای بالا انداخت‌. میدان رو به رویشان شلوغ بود. سر و صدا و همهمه در جریان بود. کمی بعد رد نورهای مذکور به آنجا هم رسید.

ـ هی گوجو! فکر کنم اینجا آخرش باشه.
ـ یعنی چی؟!
ـ اگه هنوز فکر می‌کنی تلاش کردن و جنگیدن با این وضع ارزش داره بهتره از کوچه بغلی بی سرو صدا بری خونه... اگر نه که میتونی با من بیای بریم با اون جمعیت همراه شیم!
ـ‌ رسیدیم به تهش نه؟! بزن بریم یا باهم بمیریم یا با هم به چیزی کی می خوایم می رسیم! تا ببینیم مرلین چی میخواد.
ـ نه انگار واقعا قانع شدی... یالا...

گام ها تندتر شد؛ کمی بعد خود را بین جمعیت دیدند. هم نوا، هم صدا، برای رویاهای از دست رفته شان‌.


با نهایت احترام؛ برداشت هر شخص متعلق به خود اوست.
ویرایش شده توسط آکی سوگیاما در 1404/10/23 21:39:50
بدم کاتانا ازت سالاد درست کنه ؟!

یه وقت این قلم قصه پرداز می داد به من حس پرواز!

پاسخ: روزی در کوچه دیاگون
ارسال شده در: چهارشنبه 7 آبان 1404 14:56
نمایش جزئیات
آفلاین
_عجب،روز شلوغی بود.

لونا،در حالی که چند کیسه در دست داشت و به سمت شومینه ی پاتیل درزدار می رفت صدای شنید.

_حاله لونا!!!

لونا دور و اطرافش را نگاه کرد،ولی کسی را ندید.یهو پسری کوچکی،با موهای طلایی و چشمان درشت جولوی اون ظاهر شد وگفت:

حاله لونا می شح برلای من البنالبات بگیلی؟

_ببخشید،کوچولو متوجه نشدم که چی گفتی.

_گلفتم،حاله لونا می شح برلای من البنالبات بگیلی؟

_ببخشید..

اما،تا لونا خواست حرف بزن پسر بچه گفت:

اشم کوین است.

باشه،پس ببخشید،کوین من جایی کار دارم و نمی توان با تو بیام.

کوین،چشمان خود را درشت کرد و سعی،کرد که مرا با قیافه گوگولی،خود مرا مجبور کنه که بیام.

_کوین،من نمی توانم بیام.

ناگهان کوین شروع کرد به گریه کردن.

_باشه،برات ابنبات می خرم،ولی بعد اش باید بزاری من برم،باشه؟

کوین،سرش را تکان داد و گفت:

بالشه،ممنول.


از پاتیل درزدار بیرون رفتیم،ناگهان کوین به زور دسته مرا از لایه کی کیسه گرفت،سرم را چر خاندم و کوین را نگاه کردم،از فورم صورت اش معلوم بود ترسیده است،دستانش عرق کرده بود،و تلاش می کرد خودش را به من نزدیک تر کنه.

_هی،کوین یک سوال ازت به پرسم؟

کوین،به نشانه رضایت سرش را تکان داد.

_باشه می پرسم،مامان و بابات کجا هستند؟

_مالمان و بالبام،دلشتم.

_یعنی چه داشتم؟

_تلکشون کلدم.

_ترکشون کردی؟

_اونا به منل اهملیت نمی دالدند،فلقط فکل حولشان بولدند،البته،بلجز خودشان فکل کالشان بولدند.

_پس،برای همین فرار کردی؟

کوین به نشانه،رضایت سر تکان داد،ناگهان کوین دست لونا را ول کرد و گفت:

لسیدیم.

کوین وارد مغازه شد،بهبه بوی تمام ابنبات ها،شکلات ها در مغازه پیچیده بود،مغازه بسیار رنگارنگ بود،بعضی از شکلات ها و ابنبات ها در حال پرواز بودند،در مغازه هر کدام از شکلات ها،و ابنبات ها یک جور بودند بعضی شکل ماه،کوتوله،خرگوش و .....

خب، کوین زود انتخاب کن باشه؟

کوین رفت و در 10 ثانیه 11 نوع مختلف ابنبات اورد،5 تا ابنبات چوبی،2 بسته ابنبات لیمویی،3بسته ابنبات میوه ای و 1 دانه شکلات برتی.

_خب همینا شد ممنون.

زمانی که من،داشتم ابنبات ها را حساب می کردم،کوین رفت و یک شکلات قورباغه ای را،روی میز گذاشت.

_کوین!!!!!؟؟؟این را هم حساب کنید لطفا.

از مغازه خارج شدیم.

_حالداحالفظ.

_خداحافظ


وقتی داشتم به سمت پاتیل درزدار می رفتم،کوین داشت مرا تعقیب می کرد،فک می کرد من نمی فهمم،جولوی شومینه برگشتم.

_کوین؟؟!!!

_بلبخشید که تعلقیب تون میل کلدم حاله لونا.

معلوم بود کوین نمی خواست من بروم،هوا داشت تاریک می شد،و کوین تنها بود،و در حالی که سرش را پایین انداخته بود و می رفت،من داشتم فکر می کردم،احساس می کردم که کوین تنها است،و به یکی نیاز داره.

_کوین!!!

_بله،حاله لونا.

_نظرت، چیه شام بیایی خانه ما؟

_والقا،میشه بیام حانه شلما؟

_اره معلومه که می شه.

و باهم وارد شومینه شودیم و رفتیم.

افرادی که لایک کردند

بازنده کسی است که در انتظار معجزه می ماند

تا کسی از راه برسد و آرزوهایش را برآورده سازد

باور کن همه به دنبال رسیدن به آرزوهای خودشان هستند

خودت معجزه زندگی خودت باش

محدودیت های ذهنی ات را کنار بگذار

باورهای صحیح خود را تقویت کن

و به سوی موفقیت گام بردار
پاسخ: روزی در کوچه دیاگون
ارسال شده در: چهارشنبه 12 شهریور 1404 00:50
نمایش جزئیات
آفلاین
قسمت اول- ساعت 6 صبح
قسمت دوم- ساعت 7:20
قسمت سوم- ساعت 7:30
قسمت چهارم- ساعت 7:45



قسمت پنجم


واقعاً هم وضعیت دراماتیکی بود و همه چیز در موقعیت‌های دراماتیک از چشم‌ها و نگاه‌ها آغاز می‌شود.
تام دست در دست هلگا در ورودی آشپزخانه ایستاده بود و نگاهی ناخوانا داشت. لرد با نگاه "Iam done with these life" به پدر خیره شده بود. گلرت در روبروی او با نگاه کاملاً متفاوتی به تام پدر نگاه می‌کرد و البته در نگاهش حرف‌های زیادی بود که کمترین این بود که " اگه اهل‌دل بودی به خودم می‌گفتی دادا" و بقیه حرف‌هایش چیزهایی در مورد " لیموشیرازی" و " لیموهای شیرازی" بود که خیلی قابل‌پخش نیست. مروپ با چشم‌های پر از اشک در انتهای میز با تم "لاو استوری" به شوهر خویش زل‌زده بود و بلا با نگاه ریز" همیشه شعبون، یه بارم رمضون" که مضمونی به‌صورت" فقط شوهر من بد نیست" داشت، در حال آرامش الکی دادن به مروپ بود. مالفوی، مالکولم و ملانی که دوباره پفیلا را به دست گرفته و آماده شروع دعوا بودند و وینکی بساط مسلسل‌هایش را پهن کرده بود که در صورت تغییر تم قصه به تم آمریکایی جنوبی، با فروش مسلسل‌ها سودی کرده باشد.

گلرت که کلاً مسئولیت شروع مکالمه و شکستن سکوت را به‌صورت رسمی و غیررسمی به عهده گرفته بود، گفت:
- قناریییییی! رو شاخه ما هم بشین!
بعد سوتی به سمت هلگا زد.

لرد نگاه عصبانی - خسته‌ای به گلرت انداخت و گفت:
- زود اومدی نخواه دیر بری! من خودم تو صف ام!

- اشتباه گفتی!

- درست گفتم بچه موسفید! اینو هفتاد بار بخون... بعد می‌فهمی چی گفتم!

- به من گفتی بچه سفید؟ میخوای بیام اون ور میز...

قبل از اینکه ماراتون دور میز ازسرگرفته شود، مروپ جیغ جیغ کنان گفت:
- خفه شین عسل‌های بی‌تربیت مامان!... تام! چیه اونجا وایسادی؟... آهای بی‌وفا دیگه دوستم نداری؟

مالفوی و ملانی که به علت فعالیت کم در مرگخواران برایشان دیالوگ مجزا در نظر نمی‌گیریم، همخوانی کردند:
- دیگه دوستم نداری... دیگه دوستم نداری... دیگه دوستم نداری... دیگه دوستم نداری...

مروپ با ریتم ادامه داد:
- اخه تو دلت میاد بری و پا روی چشمام بذاری؟... بذار رو شونه هات گریه کنم! تو رو به خدای خود هدیه کنم! بذار تا بسپارمت به سرنوشت! اونی که قصه تلخمو نوشت!

با این حرف‌های ریتمیک همه برگشتند و مروپ را نگاه کردند. لرد ابرویی بالا انداخت و گفت:
- اولاً که پا روی چشم میذاره! غم توی چشمام بذاری!... بعدم هدیه به خدا و سرنوشت و اینا... میخوای بابا رو بکشی دیگه؟

تام که تا این لحظه ساکت بود، با عصبانیت جلو آمد و دست هلگا را هم به دنبال خودش کشید.
- صبر کنین ببینم! اولاً که گلرت... نه! معلومه که اون کارو نکردم! اونی که داری تو نگات زیرنویس می‌کنی برای وجود انسان امکان‌پذیر نیست... کم زنجبیل و زعفران بخور!... بعدم چرا من مقصر و خائن شدم؟... من فقط هلگا خانومو آوردم که اینجا توی خونه بهش اتاق بدیم!... مادر نوه من باید توی خونه ریدل ها باشه!

لرد دست‌هایش را به کمر زد و گفت:
- چی چی بیه؟ نوه چیه؟... شما فقط یه نوه داری و اونم دلفیه!

هلگا با عشوه و خرامان جلو آمد و با صدای لرزان گفت:
- پس رامتین چی میشه؟

- رامتین کیه؟

- رامتین پسر ماست! پسر من و تو!
لرد خشکش زد و هلگا با ناز موهای قهوه‌ای‌رنگش را به پشت‌گوشش زد و چند بار پلک زد.

مروپ، فک بلا را که کف آشپزخانه بود کنار زد و پرسید:
- راست میگه هلو قاچ قاچی مامان؟... نسل ریدلها ادامه پیدا میکنه؟

گلرت که باعلاقه ماجرا را زیر نظر داشت، سر تکان داد و گفت:
- فککککککر نعکنممممم!

- چرا اونوقت؟
- اخه من هر شب می‌رفتم... می‌رفتم سر می‌زدم که تخت لرد نرم باشه و کمرش اذیت نشه! همش خواب بود بیچاره! کی وقت کرده که بره پیش هلگا؟
بعد لبخند شیطانی زد و اضافه کرد:
- ولی لامصب... مامان این طرف.... مامان شکری اون طرف!

لرد فریاد زد:
- چی میگی؟ من هنوز کاری... یعنی اصلاً کاری نکردم! من اصلاً بچه ندارم! رامتین کیه؟ اصلاً... این رامتین کو؟

هلگا پشت میز نشست و قاشقی از حلیمی که معلوم نبود متعلق به چه کسی است، در دهان گذاشت و با بی‌حالی گفت:
- دامبلدور با خودش برد و رفت!

لرد در افق خیره شد و گفت:
- این چه چرت و پرتیه؟... اول که میگی ما رامتین ریدل داریم... بعد میگی دامبل با خودش برد؟! این دیگه چه مسخره بازیه... صبر کن ببینم...

لرد به تام پدر نزدیک شد و صورتش را در میان دست‌هایش گرفت و بادقت به چشم‌هایش خیره شد. بعد با حفظ فاصله شرعی چشم‌های هلگا را نیز به‌دقت از نظر گذراند. در نهایت سری تکان داد و گفت:
- مردمک‌های اینا رو دیدین؟... پدر من میری پیش کی اینجور نعشه ات میکنه؟ چی کشیدین؟

تام و هلگا مانند دو دیوانه شروع به خندیدن کردند و شروع به حرکات عجیب سرخ پست گونه‌ای نمودند. دور همدیگر چرخیدند، حرکات دایره و بیضی را با کمرشان نشان دادند و اداهای بچگانه در آوردند. بالاخره هر دو خسته شدند و روی زمین نشستند. تام رسماً روی کف زمین ولو شد و گفت:
- دیدی گفتم گول میخوره... وایی سالازار دمت گرم برای آب‌نبات‌های تلخت!... همین‌جوری پونصد سال عمر کرده‌ها!

هلگا با چشمان خمار به لرد نگاهی انداخت و گفت:
- تام رامتین هم خوب می‌شد ها!
بعد هردو بیهوش شدند.

لرد و حاضرین که احساس می‌کردند این دقایق زندگی‌شان تلف شده است، بدون توجه به دو فرد بیهوش به صندلی‌هایشان برگشتند. همگی سعی کردند که در سکوت ادامه حلیمشان (در صورت وجود) را بخورند که مالکولم گفت:

- اهم... بم کو؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.