یه روز آفتابی بود. ولی نه از اون روزای آفتابی وسط تابستون که گرماش میخوره تو سر آدم و طرفو ذوب میکنه. یه روز آفتابی زمستونی بود. هوا نه اونقدر سرد بود که عین مرحوم هکتور بلرزی نه اونقدر گرم که دلت بخواد یه ظرف یخ رو سرت خالی کنی. با توجه به این هوا، کوچه دیاگون هم بسیار شلوغ و پر رفت و آمد بود. جمعیت در همه طرف پر تحرک دیده میشدن. اون دور دورا هم سیبل تریلانی در حالی داشت با خودش یه حرف هایی رو زمزمه میکرد زیر نگاه سنگین جادوگرا و ساحره ها و پچ پچ های مداومشون در مورد خل و چلیش، داشت توی یه مسیر یک متری مشخص میرفت و برمیگشت.
بقیه تصور میکردن اون در حال حرف زدن با خودشه ولی خب اشتباه میکردن. اون در واقع داشت با سیبیلاش حرف میزد! یه مذاکره و توافق نامه غیر رسمی در حال شکل گرفتن بینشون بود.
- بهت میگم این ماه گالیونم ته کشیده از کجا بیارم هزینه لایت روسیتو بدم. خودت که دیدی رفتیم طرف گفت حداقل دو، سه هزار گالیون پولش میشه تازه بعدش باید بیای کراتین کنی که تارهات نازک نشه. بعدشم چند جلسه اسکراب کنی که در اثر کراتین ریزش نگیری. اینا حداقل هزینه اش چهل پنجاه هزار گالیون میشه. ندارم بابا، ندارم!
سیبیل چرخی به خودش داد و دمشو شکل یه فلش به سمت ویترین مغازه گرفت.
- روغن سیبیل کراستاس؟ تو واقعا از قیمت و ارزش سیکل خبر نداری نه؟ نمیدونی از وقتی ممنوعیت ورود کالا با جارو اومده قیمتا سر به فلک کشیده؟ من اینو ده سال پیش برات خریدم هزار گالیون الان زیر یه میلیون گالیون نیست. تازه اگه اصلش باشه!
سیبیل این بار خودش رو محکم کشید به سمت پایین و سیبل از درد آخ بلندی گفت. سیبیل این بار در حالی که دود ازش بلند میشد خودش رو کمی فر داد.
- تهدیدم میکنی؟ یعنی چی که میذاری میری؟ مگه مهمون یه سال دو سالی پیشم که به این راحتی بری؟
سیبیل بی توجه دو طرفش رو در هم گره زد و با حالتی قهر آمیز پشت لب سیبل نشست.
- ببین سیبیل قشنگم، بذار این ماه حقوقمو بگیرم یه چند تا هم پیشگویی کنم قول میدم سر ماه برات یه روغن جلای دست دوم در حد نو بگیرم.
این جمله ظاهرا اصلا به مذاق سیبیل خوش نیومد چون با حرص تمام یه سمتشو کش داد و عین سیلی کوبید تو صورت سیبل. سیبل از درد جیغ بلندی کشید و دستشو روی صورتش گذاشت. حالا دیگه هر کسی هم که توجهش به اون جلب نشده بود داشت زیر چشمی نگاهش میکرد. کارد میزدی خون سیبل در نمیومد. به حدی عصبانی شد که حتی فراموش کرد باید آروم حرف بزنه.
- برو هر غلطی میخوای بکن اصلا! نمیخرم. همینه که هست. برو اصلا سیبیل حشمت قصاب شو.
سیبیل تکونی به خودش داد و رو به بالا فر خورد.
- آره مطمئنم. معلومه که مطمئنم. برو اصلا دیگه نمیخوام ببینمت. برو پیش همون جنتلمن پولداری که تعریفشو میکنی ببینم سر ماه نشده اون وحشی خانومش میذاره سر جات بمونی یا با یه تکون چوبدستیش از ریشه درت میاره. بعدشم میده لیزرت کنن که دیگه خاکسترت هم رشد نکنه! اینم حرف آخرمه.
سیبیل با شنیدن آخرین جمله سیبل با یک حرکت انتحاری از روی صورت سیبل میپره پایین و چمدون به دست و با سرعت نور توی افق محو میشه. و بدین ترتیب اولین جدایی سیبیل از سیبل در تاریخ رقم میخوره!
@لیلی لونا پاتر
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج












داشت به نزدیک شدن سالازار به خودش نگاه میکرد.






جلوش وایساده بود تا هرچه زودتر تفکرات مرلین به پایان برسه، خیلی وقتی برای تلف کردن نداشت. به هر حال به اندازهی کافی در تاپیک 






