پرش به محتوای اصلی
جادوگرانخانه
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

131
نفر همین الان آنلاین‌اند 72 نفر در «انجمن»
2 عضو 129 مهمان
کجای سایت هستند؟
اعضای آنلاین

46 عضو در ۲۴ ساعت گذشته وارد سایت شدند

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

شومینه‌های من

۴ مقصد

همهٔ شومینه‌ها

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

روزی در کوچه دیاگون

نوع تاپیک: رول‌نویسی تکی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 2 کاربر مهمان
پاسخ: روزی در کوچه دیاگون
ارسال شده در: دیروز ساعت 13:27
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
بعضی خاطره‌ها با گذشت زمان رنگ می‌بازند. چهره‌ها محو می‌شوند، صداها از یاد می‌روند و جزئیاتی که روزی مهم به نظر می‌رسیدند، جایشان را به پوچی می‌دهند. اما بعضی دیگر، به دلایلی که شاید هیچ‌وقت نتوان به‌درستی توضیحشان داد، در گوشه‌ای از ذهن آدم زنده می‌مانند؛ با تمام رنگ‌ها، صداها و احساساتی که هنگام وقوعشان داشته‌اند.
برای ریموس لوپین یکی از آن روزها، روزی بود که دوستانش او را به کوچه‌ی دیاگون بردند. روزی که نه اتفاق خارق‌العاده‌ای در آن افتاد و نه کسی حرفی زد که ارزش ثبت شدن در تاریخ را داشته باشد، اما سال‌ها بعد ریموس هنوز گرمای آفتاب آن بعدازظهر و صدای خنده‌ی سه پسری را به یاد می‌آورد که آن روز بی‌آنکه خودشان بدانند، چیزی را در وجودش دوباره زنده کرده بودند.

صبح آن روز، ریموس به‌سختی از تخت بیرون آمده بود. تنش هنوز درد می‌کرد و خستگی در بدنش سنگین‌تر از آن بود که با چند ساعت خواب از بین برود. عضلاتش با هر حرکت به او یادآوری می‌کردند که شب گذشته چه بر او گذشته است. زخم‌هایی که به‌تدریج ترمیم می‌شدند، بدنی که هنوز توان بازگشت به حالت عادی را نداشت و ذهنی که از به یاد آوردن بعضی لحظات فرار می‌کرد. بااین‌حال درد جسمانی تنها بخشی از ماجرا بود. چیزی که بیشتر از همه خسته‌اش می‌کرد، روزهای پس از هر ماه کامل بود. روزهایی که باید دوباره خودش را جمع می‌کرد، لباس‌هایش را مرتب می‌کرد، به کلاس می‌رفت و وانمود می‌کرد که تنها یک سرماخوردگی ساده را پشت سر گذاشته.
گاهی از این‌که مجبور بود زندگی‌اش را به دو بخش تقسیم کند، به ستوه می‌آمد. بخشی که دیگران می‌دیدند و بخشی که حتی نزدیک‌ترین آدم‌های زندگی‌اش هم نمی‌توانستند کامل درکش کنند. از این‌که بدنش گاهی به چیزی تبدیل می‌شد که از کنترلش خارج بود، از نگاه‌های نگران و از مراقبتی که هرچند از سر محبت بود، باز هم به او یادآوری می‌کرد با دیگران تفاوت دارد، خسته شده بود. دلش نمی‌خواست کسی با او مثل یک آدم شکست‌خورده رفتار کند. دلش نمی‌خواست مجبور باشد لبخند بزند و بگوید حالش خوب است، فقط برای این‌که دیگران خیالشان راحت شود. آن صبح، حتی حوصله‌ی توضیح دادن نداشت. می‌خواست در اتاق بماند، کتابش را باز کند و اگر نتوانست چیزی بخواند، دست‌کم مجبور نباشد با کسی حرف بزند.

اما ظاهرا برادران غارتگر به جز ریموس برنامه‌ی دیگری داشتند. جیمز پاتر بدون هیچ مقدمه‌ای وارد خوابگاه پسرانه ی گریفیندور شد و با همان انرژی همیشگی و موهایی که انگار پیش از خودش از در وارد شده بودند. پشت سرش سیریوس بلک ایستاده بود و پیتر پتی‌گرو هم با قیافه‌ای خواب‌آلود دنبالشان می‌آمد.

جیمز با لحنی جدی که به‌وضوح ساختگی بود، اعلام کرد.
-آقایان! امروز قراره روز مهمی در تاریخ هاگوارتز ثبت بشه.

ریموس حتی سرش را از روی کتاب بلند نکرد.
-اگه قراره درباره‌ی یکی از نقشه‌های احمقانه‌ت حرف بزنی، من نیستم.
-هنوز نگفتم قراره چی کار کنیم!
-نیازی نیست چیزی بگی.

سیریوس خنده‌ی کوتاهی کرد و به چارچوب در تکیه داد.
-من بهش حق می‌دم. تجربه نشون داده هر وقت تو با این قیافه وارد یه اتاق می‌شی، آخرش یکی‌مون باید از دست فیلچ فرار کنه.

جیمز با اعتراض گفت.
-چرا همه فکر می‌کنن من آدم بی‌مسئولیتی‌ام؟

پیتر که داشت دکمه‌ی آستینش را می‌بست، جواب داد.
-چون هستی؟

ریموس لبخند کم‌رنگی زد، اما دوباره نگاهش را به کتاب برگرداند. حتی همین چند جمله هم بیشتر از چیزی که انتظار داشت انرژی از او گرفته بود. دلش نمی‌خواست از جایش بلند شود، لباس بپوشد یا در خیابان‌های شلوغ قدم بزند. فکر بیرون رفتن خسته‌اش می‌کرد و ترجیح می‌داد دوستانش دست از سرش بردارند.

جیمز که ظاهرا متوجه بی‌حوصلگی او شده بود، این بار کمی آرام‌تر حرف زد.
-می‌خوایم بریم کوچه‌ی دیاگون. یه دوری بزنیم، چیزی بخوریم، برگردیم.

ریموس کتاب را بست و چیزی نگفت. سیریوس از چارچوب در جدا شد و به طرفش آمد.
-اگه نیای مجبوریم تنهایی تمام روز صدای جیمز رو تحمل کنیم. فکر کنم این به‌تنهایی دلیل کافی برای بیرون اومدنه.
-هی من تو اتاقم!
-میدونم جیمی.

ریموس سرش را پایین انداخت تا لبخندش را پنهان کند. آن‌ها هیچ‌کدام از او نپرسیده بودند چه احساسی دارد یا آیا هنوز درد می‌کشد. شاید می‌دانستند جوابش چیزی را عوض نمی‌کند، شاید هم فقط نمی‌خواستند آن صبح را به گفت‌وگویی درباره‌ی چیزی تبدیل کنند که ریموس از فکر کردن به آن خسته بود. به‌جایش، آمده بودند دنبالش. درست مثل هر روز دیگری که تصمیم می‌گرفتند کاری انجام دهند و انتظار داشتند او هم همراهشان باشد و همین موضوع، بیشتر از آنچه حاضر بود اعتراف کند، برایش اهمیت داشت.

نفسش را بیرون داد، کتاب را روی میز گذاشت و از جا بلند شد.
-باشه. ولی جیمز تا آخر روز حتی یک کلمه هم نباید حرف بزنه.

جیمز سرش را با دستانش گرفت و با با بغضی یا کریم مانند گفت.
-آه مرلین کبیر! هیچکس قدر منو نمیدونه!

کوچه‌ی دیاگون، برخلاف حال ریموس، از همان صبح پرجنب‌وجوش بود. خیابانی پیش رویشان باز شد که انگار هر گوشه‌اش برای جلب توجه رهگذران با گوشه‌ی دیگر رقابت می‌کرد. ساختمان‌های قدیمی با نماهای نامتقارن در دو طرف کوچه بالا رفته بودند و تابلوهای رنگارنگ مغازه‌ها بالای سر جمعیت تکان می‌خوردند. پشت ویترین‌ها، اشیای جادویی در حرکت بودند؛ کتاب‌هایی که با جادو ورق می‌خوردند، بطری‌هایی که مایع درونشان تغییر رنگ می‌داد و ابزارهایی که گاهی به محض نزدیک شدن مشتری، خودشان را از میان قفسه‌ها جلو می‌کشیدند.
صدای زنگوله‌ی مغازه‌ها با همهمه‌ی مردم درهم آمیخته بود. جغدی روی شانه‌ی مردی نشسته بود و با نارضایتی به کلاه او نوک می‌زد. چند دانش‌آموز با کیسه‌های خرید از میان جمعیت می‌گذشتند و پیرزنی که از مغازه‌ی داروسازی بیرون آمده بود، با جدیت تمام با بسته‌ی گیاهان داخل کیفش حرف می‌زد.

ریموس همیشه کوچه‌ی دیاگون را دوست داشت. اینجا هر چیز کوچکی می‌توانست به پرسشی تازه تبدیل شود؛.هر ویترین، هر کتاب و هر وسیله‌ی عجیب، چیز جدیدی برای کشف کردن داشت. اما آن روز، زیبایی خیابان به‌سختی از لایه‌ی ضخیمی که خستگی روی حواسش کشیده بود عبور می‌کرد. صداها را می‌شنید، اما توجهش را جلب نمی‌کردند. رنگ‌ها را می‌دید، اما دلش نمی‌خواست برای تماشایشان بایستد. حتی جمعیت هم برایش بیش از حد پرتحرک و پرسر‌وصدا به نظر می‌رسید.

جیمز، البته، قصد نداشت اجازه دهد این بی‌حوصلگی ادامه پیدا کند. جلوی ویترین یک مغازه‌ی لباس ایستاد.
-یه سؤال مهم دارم. چرا هنوز هیچ‌کس لباس رسمی مخصوص جیمز پاتر ندوخته؟
- شاید چون خیاط بی چاره هنوز نتونسته پارچه ای پیدا کنه که به اندازه ی کافی بزرگ باشه و این حجم از خودشیفتگی تورو تو خودش جا بده؟
-حسودیت قابل درکه پدفوت. همه نمیتونن با این سطح از جذابیت کنار بیان!

ریموس حالا لبخندی روی لب داشت که برای پنهان کردنش تلاش نمی کرد.
-جیم یه کلمه ی دیگه کافیه حرف بزنی تا برگردم هاگوارتز.

کمی جلوتر، ویترین کتاب‌فروشی توجه ریموس را جلب کرد. کتابی با جلد سبز تیره پشت شیشه قرار داشت و تصویر برگ‌های روی جلد، هر چند لحظه یک بار باز و بسته می‌شد. عنوان کتاب درباره‌ی گیاهان جادویی بود؛ موضوعی که همیشه برای ریموس جذابیت داشت. چند قدم نزدیک‌تر رفت و برای لحظه‌ای فراموش کرد که قرار بود فقط همراه دوستانش قدم بزند.

جیمز کنارش ایستاد و به ویترین نگاه کرد.
-می‌خوای بریم داخل؟

ریموس هنوز به کتاب خیره بود.
-فقط دارم نگاه می‌کنم.
-خب، از داخل هم می‌شه نگاه کرد.


جیمز بی‌اعتنا در مغازه را باز کرد و با اشاره‌ای نمایشی، راه را برایشان باز گذاشت. ریموس لحظه‌ای به او نگاه کرد، بعد همراهشان وارد شد.
فضای کتاب‌فروشی آرام‌تر از خیابان بود. بوی کاغذ کهنه و جلدهای چرمی در هوا پیچیده بود و نور از پنجره‌های بلند روی قفسه‌ها می‌افتاد. ریموس کتاب موردعلاقه‌اش را از پشت ویترین پیدا کرد و آن را در دست گرفت. انگشت‌هایش روی جلد حرکت کردند و برای نخستین بار از صبح، احساس کرد ذهنش می‌تواند روی چیزی متمرکز شود.

در همین فاصله، جیمز و سیریوس مشغول بحث درباره‌ی کتابی در مورد تاریخچه‌ی کوییدیچ شده بودند. جیمز اصرار داشت خریدنش ضروری است و سیریوس معتقد بود هیچ کتابی نمی‌تواند اشتباهات تیم محبوب جیمز را توجیه کند. بحثشان آن‌قدر بالا گرفت که صاحب مغازه، مردی کوتاه‌قد با سبیل‌های سفید، از پشت پیشخوان سر بلند کرد و از آن‌ها خواست اگر قصد خرید ندارند، دست‌کم به بقیه فضا بدهند.

ریموس کتاب خودش را برداشت و به سمت پیشخوان رفت.
-فکر می‌کنم بهتره بخریمش. شاید اگه جیمز مجبور بشه درباره‌ی کوییدیچ مطالعه کنه، بالاخره بفهمه چرا تیمش هر سال شکست می‌خوره.

جیمز فورا کتاب را به طرف پیشخوان برد. سیریوس با نگاهی مشکوک به ریموس خیره شد.
-تو همین الان به جیمز انگیزه دادی کتاب بخونه. می‌دونی این چه عواقبی داره؟

ریموس شانه بالا انداخت.
-شاید بالاخره یه چیزی یاد بگیره.
-نه، لوپین. بدتر. حالا فکر می‌کنه علاوه بر خوش‌قیافه بودن، باسواد هم هست.

خنده‌ی ریموس این بار واقعی‌تر بود. برای چند ثانیه، نه به بدنش فکر کرد، نه به زخم‌هایش فقط به حرف احمقانه‌ی دوستش خندیده بود.
شاید ریموس هیچگاه آن کتاب گیاه شناسی را نخواند و جیزم بعدها از آن کتاب کوییدیچ به عنوان زیر مبلی استفاده کرد. اما برادران غارت گر لوپین کوچه ی دیاگون را برایش به خانه تبدیل کردند. خانه ای که پس از مرگشان لوپین هیچگاه جرعت قدم گذاشتن در آن را نداشت.

افرادی که لایک کردند

حالا که پستمو تا آخر خوندی، سهم شکلاتت بیشتر میشه عمو جان!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: روزی در کوچه دیاگون
ارسال شده در: چهارشنبه 29 مهر 1405 17:02
نمایش جزئیات
آفلاین
امروز قراره بریم وسایل البوس رو بخریم من چون از سرکار اومده بودم در پاتیل درزدار موندم هری جمیز البوس لیلی باهم رفتن خرید
داشتم در پاتیل درزادر راه میرفتم و خاطراتمو مرور میکردم یاد اون روزایی افتادم که میومدم اینجا تا وسایل هاگواتز رو بخرم یادش بخیر چه روزایی بود
مطمئنم با اینکه البوس زیاد اینجا اومده ولی این بار یه حس دیگه ای داره
در حالی که داشتم قدم میزدم کسی وارد پاتیل شد مردی درشت هیکل مردی که سالها بود ندیده بودمش اون هاگرید بود باهم نشستیم کلی خوش بش کردیم خاطره گفتیم حال کردیم تا هری با جیمز البوس لیلی اومد اون موقع با هری نشست با هاگرید کلی حرف زد منم با بچها رفتیم تا در کوچه دیاگون راه بریم البوس بهم گفت با اینکه زیاد اینجا اومدم ولی این بار خیلی فرق داشت
اینه قدرت جادویی کوچه دیاگون

افرادی که لایک کردند

⚡ 𝓒𝓪𝓽𝓬𝓱 𝔂𝓸𝓾𝓻 𝓸𝔀𝓷 𝓼𝓷𝓲𝓽𝓬𝓱, 𝓘’𝓶 𝓫𝓾𝓼𝔂 𝓼𝓪𝓿𝔦𝓷𝓰 𝓽𝓱𝓮 𝔀𝓸𝓻𝓵𝓭. 🔥
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: روزی در کوچه دیاگون
ارسال شده در: دوشنبه 27 مهر 1405 17:13
نمایش جزئیات
آفلاین
گودریک گریفیندور در حال راه رفتن در کوچه ی دیاگون بود .
به یک مغازه ی قدیمی رفت که اصلا مشخص نبود در آن چی میفروشن .
درواقع در آن مغازه از شیر مرغ تا جون آدمیزاد پیدا میشد .
گریفیندور در حال نگاه کردن به وسایل قدیمی ای بود که در آنجا بود که ناگهان چشمش به یک موشک جادویی افتاد و بر اون نوشته بود ، "خطر"
موشک کوچکی بود سر همین گودریک گریفیندور موشک را برداشت .
صاحب مغازه یک مردی بود که صورت خود را با ردا پوشانده بود .
گریفیندور پرسید : - این موشک دقیقا چیکار میکنه >
مغازه دار با صدایی آرام گفت : - هیچی این یک موشک مشنگی خیلی عادیه زیرش آتیش درست میکنی و اون پرتاب میشه آسمون و منفجر میشه و کلی نور قشنگ در آسمان پخش میشه .
گریفیندور که خوشش اومده بود با یک گالیون موشک رو خرید .
تمام شب نیز در پاتیل درزدار کنار دیگران نوشیدنی خورد و میخندیدن و میرقصیدن .
و برای گل سرسبد آن شب جادوگران حاضر در صحنه گودریک گریفیندور را شیر کردن که موشک رو منفجر کنن .
همه در کوچه دیاگون پخش شدن و گریفیندور با چوب دستی اش آتیشی زیر موشک روشن کرد و موشک به هوا رفت .
همه درحال خندیدن بودن ولی هیچکس متوجه نشدن که گودریک گریفیندور هم همراه با موشک به آسمان رفت ، گریفیندور که چوب دستی اش از دستش افتاده بود تنها کاری که میتوانست بکند داد زدن بود و او شانس آورد که بر روی یک جن خانگی فرود آمد و این ضربه سقوط را گرفت .
گریفیندور فهمید که جادوی آن موشک را نیز با خود به آسمان برده و با خشم فراوان به سمت آن مغازه رفت ، در زد ولی کسی در را باز نکرد و گریفیندور با لگد در را باز کرد . سپس وارد مغازه شد ، هیچکس در آنجا نبود اما صدای ناله هایی از اتاق مدیریت میامد وارد اتاق شد و پیرمردی را دید که با طناب بسته شده بود و دهنش با پارچه ای پر شده بود .
گریفیندور او را باز کرد و آن پیرمرد گفت : جناب گریفیندور ... آقای سالازار اسلیتیرین ... اون آه
سپس از حال رفت اما گریفیندور فهمید که این یکی دیگر از نقشه های سالازار اسلیتیرین بوده برای قتل او .

افرادی که لایک کردند

پاسخ: روزی در کوچه دیاگون
ارسال شده در: شنبه 25 مهر 1405 00:03
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
~ برنامه‌ی ویژه هم‌خوانی سه فصل دوم کتاب هری پاتر و سنگ جادو ~
مهلت شرکت: از شنبه 25 مهر تا پایان جمعه 1 آبان


امروز یه روز معمولیه. البته شایدم نه برای همه. امروز برای شما یه روز عادی نیست. امروز روزیه که توی کوچه دیاگون پا گذاشتید. پس بیاید و خاطره‌تون از این روز رو با ما در میون بذارید. امروز ممکنه شما اومده باشین تا ردا بخرین، شایدم اومدین تا کتاب های سال بعد رو بخرین، حتی ممکنه اومدین یه سر به پاتیل درزدار بزنید یا اولین باریه که پا به این کوچه میذارید؟ هر کدوم از اینا که خواستید رو میتونید اینجا تعریف کنید. میتونید چند بار بیاید و هر بار یه خاطره جدید از این کوچه رو در میون بذارید. یه خاطره شاد یا غمگین یا هر اتفاقی که ممکنه توی مغازه‌های این کوچه بیوفته. پس بشتابید و تا فرصت هست ازش استفاده کنید.
تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!
پاسخ: روزی در کوچه دیاگون
ارسال شده در: پنجشنبه 9 مهر 1405 14:28
نمایش جزئیات
آفلاین
نزدیک اغاز مدرسه بود
کوچه خیلی شلوغ و پر سروصدا بود
همراه با هری داشتم تویه کوچه راه میرفتیم تا وسایل مورد نیاز خودمون رو بخریم
با اینکه تویه این فصل هوا باید خنک باشه ولی جوری گرم بود که انگار بغل خورشید ایستاده ای
هری که چشمش افتاد به ویترین مغازه وسایل کوییدیچ از خود بی خود شد و من رو به اون سمت کشوند
وقتی رفتم کنار ویترین استادم دیدم که یک مدل جدید جارو اومده هری هم از ذوق رویه پای خودش بند نبود
-هری چته چرا اینجوری میکنی
_جینی این جدید ترین مدل جارو هست من اینو میخوام
-هری ارزو هات خیلی بزرگه این جارو خیلی گرونه
_ولی من اینو میخوام
هری وارد مغازه شد تا فروشنده اون رو دید گفت سلام اقایه پاتر شما کجا اینجا کجا میتونم کمکتون کنم
_جدید ترین جاروت قیمتش چنده
-جناب پاتر قابل شما را ندارد ما این جارو را به شما هدیه میدهیم
_واقعا
-بله
صاحب مغازه به شاگردش گفت بره همین جارو رو برایه هری بیاره
وقتی جارو رو داد به هری هری مثل فشفشه بالا پایین میپرید
وقتی از مغازه اومدیم بیرون هری روبه من گفت دیدی جارو روهم گرفتم امسال میتونم رویه مالفوی رو کم کنم
فکر کنم برگردیم هاگواتز قراره دعوایه هری و دراکو خیلی بزرگ بشه من که حوصله دعوا ندارم

افرادی که لایک کردند

⚡ 𝓒𝓪𝓽𝓬𝓱 𝔂𝓸𝓾𝓻 𝓸𝔀𝓷 𝓼𝓷𝓲𝓽𝓬𝓱, 𝓘’𝓶 𝓫𝓾𝓼𝔂 𝓼𝓪𝓿𝔦𝓷𝓰 𝓽𝓱𝓮 𝔀𝓸𝓻𝓵𝓭. 🔥
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: روزی در کوچه دیاگون
ارسال شده در: پنجشنبه 9 مهر 1405 09:30
نمایش جزئیات
آفلاین
شب به اون چشمات خواب نرسه ...
یه شب مهتابی زیبا :
یه شب زیبا زیر نور مهتاب داشتم توی دیاگون قدم میزدم و ویترین مغازه ها رو نگاه میکردم ، که یاد این آهنگ قدیمی افتادم :
شب به اون چشمات خواب نرسه
به تو میخوام مهتاب نرسه
بریم اونجا ، اونجا که دیگه به تو دست آفتاب نرسه...
همینطور میخوندم و تلو تلو خوران به مغازه ها نگاه میکردم .
- عه اینجا چیکار میکنی ؟
- عه سلام بردلی ، چه خبر ؟ من اینجا چیکار میکنم؟ تو اینجا چیکار میکنی ؟
- شب زنده داری ، همون کاری که تو میکنی .
راجر لبخندی زد و با بردلی به سمت کافه رفتن تا یه (( هات چاکلت)) بنوشن .
راجر هی باخودش این اهنگ را زمزمه میکرد ، برای بردلی هم گفت و اون هم خوشش اومد ، با هم اواز خوانان از دیاگون و هاگزمید گذشتن و ارام به هاگوارتس رسیدند و به خوابگاه هایشان رفتند .
اما راجر با خودش همچنان میخواند :
شب به اون چشمات ... لای لالای لالالا لالا
و همینطور آرام أرام خوابش برد و خواب خرید توی دیاگون رو میدید .
اگر تا آخر خوندی افرین
اگر نه از اول بخون.کاریت ندارم ،آفرین


پاسخ: روزی در کوچه دیاگون
ارسال شده در: پنجشنبه 15 مرداد 1405 03:50
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
فراری از سیبیلو!


یه روز آفتابی بود. ولی نه از اون روزای آفتابی وسط تابستون که گرماش میخوره تو سر آدم و طرفو ذوب میکنه. یه روز آفتابی زمستونی بود. هوا نه اونقدر سرد بود که عین مرحوم هکتور بلرزی نه اونقدر گرم که دلت بخواد یه ظرف یخ رو سرت خالی کنی. با توجه به این هوا، کوچه دیاگون هم بسیار شلوغ و پر رفت و آمد بود. جمعیت در همه طرف پر تحرک دیده میشدن. اون دور دورا هم سیبل تریلانی در حالی داشت با خودش یه حرف هایی رو زمزمه میکرد زیر نگاه سنگین جادوگرا و ساحره ها و پچ پچ های مداومشون در مورد خل و چلیش، داشت توی یه مسیر یک متری مشخص میرفت و برمیگشت.

بقیه تصور میکردن اون در حال حرف زدن با خودشه ولی خب اشتباه میکردن. اون در واقع داشت با سیبیلاش حرف میزد! یه مذاکره و توافق نامه غیر رسمی در حال شکل گرفتن بینشون بود.
- بهت میگم این ماه گالیونم ته کشیده از کجا بیارم هزینه لایت روسیتو بدم. خودت که دیدی رفتیم طرف گفت حداقل دو، سه هزار گالیون پولش میشه تازه بعدش باید بیای کراتین کنی که تارهات نازک نشه. بعدشم چند جلسه اسکراب کنی که در اثر کراتین ریزش نگیری. اینا حداقل هزینه اش چهل پنجاه هزار گالیون میشه. ندارم بابا، ندارم!

سیبیل چرخی به خودش داد و دمشو شکل یه فلش به سمت ویترین مغازه گرفت.

- روغن سیبیل کراستاس؟ تو واقعا از قیمت و ارزش سیکل خبر نداری نه؟ نمیدونی از وقتی ممنوعیت ورود کالا با جارو اومده قیمتا سر به فلک کشیده؟ من اینو ده سال پیش برات خریدم هزار گالیون الان زیر یه میلیون گالیون نیست. تازه اگه اصلش باشه!

سیبیل این بار خودش رو محکم کشید به سمت پایین و سیبل از درد آخ بلندی گفت. سیبیل این بار در حالی که دود ازش بلند میشد خودش رو کمی فر داد.

- تهدیدم میکنی؟ یعنی چی که میذاری میری؟ مگه مهمون یه سال دو سالی پیشم که به این راحتی بری؟

سیبیل بی توجه دو طرفش رو در هم گره زد و با حالتی قهر آمیز پشت لب سیبل نشست.

- ببین سیبیل قشنگم، بذار این ماه حقوقمو بگیرم یه چند تا هم پیشگویی کنم قول میدم سر ماه برات یه روغن جلای دست دوم در حد نو بگیرم.

این جمله ظاهرا اصلا به مذاق سیبیل خوش نیومد چون با حرص تمام یه سمتشو کش داد و عین سیلی کوبید تو صورت سیبل. سیبل از درد جیغ بلندی کشید و دستشو روی صورتش گذاشت. حالا دیگه هر کسی هم که توجهش به اون جلب نشده بود داشت زیر چشمی نگاهش میکرد. کارد میزدی خون سیبل در نمیومد. به حدی عصبانی شد که حتی فراموش کرد باید آروم حرف بزنه.
- برو هر غلطی میخوای بکن اصلا! نمیخرم. همینه که هست. برو اصلا سیبیل حشمت قصاب شو.

سیبیل تکونی به خودش داد و رو به بالا فر خورد.

- آره مطمئنم. معلومه که مطمئنم. برو اصلا دیگه نمیخوام ببینمت. برو پیش همون جنتلمن پولداری که تعریفشو میکنی ببینم سر ماه نشده اون وحشی خانومش میذاره سر جات بمونی یا با یه تکون چوبدستیش از ریشه درت میاره. بعدشم میده لیزرت کنن که دیگه خاکسترت هم رشد نکنه! اینم حرف آخرمه.

سیبیل با شنیدن آخرین جمله سیبل با یک حرکت انتحاری از روی صورت سیبل میپره پایین و چمدون به دست و با سرعت نور توی افق محو میشه. و بدین ترتیب اولین جدایی سیبیل از سیبل در تاریخ رقم میخوره!

@لیلی لونا پاتر
تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!
پاسخ: روزی در کوچه دیاگون
ارسال شده در: شنبه 9 خرداد 1405 23:18
نمایش جزئیات
آفلاین

گم شدن در کوچه ی لعنتی ناکترن

    در راه آدرسی بودم که ساحره ی پیر با صدای زیرش به من داده بود. همانگونه در فکر بودم و سر به زیر به راهم ادامه میدادم که حس کردم چیزی سر جای خودش نیست. حس کردم ساحره از عمد یا سهوا آدرس اشتباه را داده است. اینجا با آن کوچه ی دیاگون که ابتدای مسیرم پا گذاشتم خیلی فرق داشت. به طرز عجیبی خلوت و خنک بود؛ نوک ساختمان های بلند از مهر آفتاب دریغ و قبل از اینکه فهمیده باشم چشمانم به تاریکی دلهره آور عادت کرده بودند.

    از توصیفاتی که شنیده بودم زود فهمیدم اینجا کوچه ی ناکترن است؛ جایی که اغلب جادوگران و ساحران سیاه انگلیس خریدشان را در آن انجام میدهند. قبلا به من گوش زد شده بود که تحت هیچ عنوانی پایم را در این محله نگذارم؛ اما وسوسه های اینجا از زرق و برق کوچه ی دیاگون چندان کمتر نبود... تصمیم گرفتم در راه رگشت نیم نگاهی هم به مغازه ها بیندازم...

    موهایم را از فیروزه ای به رنگ مشکی تغییر دادم و کلاه ردایم را سر کردم تا جلب توجه نکنم یا کسی سن کمم را تشخیص ندهد. در حاشیه ی کوچه با قدم های سنگین سعی میکردم راه برگشت را بیابم اما از کسی آدرس نپرسیدم-به این بهانه که مردم اینجا خطرناک است اما ته دلم میدانستم فقط میخواهم بیشتر اینجا بمانم و وقت شکنی کنم.

    کوچه به قدری ساکت بود که انعکاس صدای جا رفتن کاشی های کج و کوله زیر کفش هایم نگاه جادوگران مخوف و ژنده پوش را به رویم میکشید. در این هوای خنک بابت سنگینی نگاه هایشان و پوشش کلاهم پشت گردنم با عرق سرد خیس شده بود. انگار راه رفتن را هم فراموش کرده بودم؛ قدم هایم بیش از حد حساب شده و مصنوعی بود. احساس میکردم جسمم زیادی بزرگ است و هیچ جوره نمیتوانم جمعش کنم... راستی؛ چطور بقیه صدای قدم هایشان را خفه کرده بودند...؟

    از ترس خودم را به یکی از مغازه ها رساندم. آنجا حداقل میتوانستم تا مدتی جایی بایستم و کسی صدایم را نشنود... روی سر در مغازه با حروف نقره ای نوشته شده بود: بورگین و برکز. کف سنگی مغازه با دقت صیقلی شده بود و زیر پاهایم غیژ غیژ میکرد...؛ ولی خوشبختانه کسی اطرافم نبود که با سنگینی نگاهش ذوبم کند. فضای مغازه با ستون هایی تراش شده به چند قسمت تقسیم شده بود اما ماهیت وسایل در بخش های مختلف برای من تفاوتی نداشت-همه به یک اندازه نا آشنا بودند.

    سقف مغازه بلند و برآمدگی اش از داخل مشخص بود. کاشی های سبز و مشکی سقف تطبیقی با کف خاکستری نداشت اما فضا به قدری تاریک بود که هیچ گاه به چشم نمی آمد... تنها نوری که میتوانستم ببینم متعلق به فانوس کم سویی پشت پیش خوان بود که احتمال مغازه دار برای شمردن پول ها از آن استفاده میکرد.
بقیه ی وسایل در سایه ها خود را قایم کرده بودند و تنها با دقت فراوان دیده میشدند. وسایل نقره ای و طلایی میان وسایل معمولی به فراوانی یافت میشدند که نور فانوس را منعکس کرده و مشاهده ی وسایل را از نزدیک ممکن کرده بودند.

    وقتی مطمئن شدم کسی اطرافم نیست کلاهم را برداشتم و به وسایل نزدیک شدم تا بهتر بتوانم مشاهده شان کنم. سعی میکردم به چیزی دست نزنم ولی همه چیز به طور ترغیب کننده ای عجیب و نا آشنا بود. هنگام بازدید از وسایل مدام حس میکردم از پشت سر کسی به من خیره شده است اما درخشش هیچ چشمی را نمیافتم.

    یکی از وسایل توجه زیادی به خودش جلب میکرد: یک ساعت کوکی معمولی. وجود چنین ساعتی  میان این همه وسایل مخوف عجیب تر از خود وسایل بود. آهسته جلو رفتم و سعی کردم با تک چشمم از میان درز در ساعت؛ (همانجایی که روی ساعت های رند باز میشود و کوکو میکند) درونش را ببینم. در همین حین دریچه باز شد و تیغ تیزی از در بیرون آمد؛ و به مدت دو بار ساعت ۱۴:۰۰ را اعلام کرد.

    سرجایم از ترس میخکوب شده بودم و با رعب به دریچه نگاه میکردم. اگر چشمم را فقط حدود نیم سانتی متر نزدیک تر میبردم یقینا کور میشدم. با ریسه ای که از پشتم گذشت زود خودم را کنار کشیدم که آن خراب شده را ترک کنم اما به محض اینکه برگشتم حس کردم توان پاهایم را از دست دادم: دو چشم درخشان کنار فانوس؛ با لبخندی پهن به من خیره شده بودند.

   بدون توجه به توجهاتی که به خودم جلب میکردم از مغازه به بیرون دویدم و کل راه را آنقدر دویدم تا اینکه خودم را دوباره در شلوغی و روشنایی گرمابخش کوچه ی دیاگون پیدا کردم. به دیوار تکیه دادم و نفسم را تازه کردم-اولین بار بود که از شنیدن صدای جیغ بچه ها و بوی عرق جادوگران بخاطر تنگی کوچه احساس رضایت می کردم.

- هرآینه هرآینه با شما گویم: دانهٔ گندم که در زمین افتد گر نمیرد، تنها ماند؛ ولی گر بمیرد ثمرات فراوان دهد...
(یوحنا ۲۴:۱۲)
پاسخ: روزی در کوچه دیاگون
ارسال شده در: شنبه 9 خرداد 1405 16:56
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده


از اون بالا مرلین می‌آیه!


کوچه‌ی دیاگون درست مثل همیشه پر از رفت و آمد بود از جادوگران و ساحره‌هایی که برای خرید اقلام جادویی خودشون به اونجا مراجعه می‌کردن. هلنای خارج شده از تاپیک شیطنت‌های گریفیندوری هم یکی از این همین رهگذران بود که تازه به لطف مرلین بدن‌دار شده بود و تصمیم گرفته بود تا می‌تونه از پاهاش استفاده کنه. اما یک پلک زدن کافی بود تا ناگهان هلنا چشم به اطراف بندازه و ببینه دیگه خبری از اون شلوغی همیشگی کوچه دیاگون نیست. دیگه حتی پرنده هم پر نمی‌زد!

همون موقع هلنا حضور انرژی‌ای قوی رو در آسمون احساس می‌کنه! پس سرشو بالا میاره و چیزیو می‌بینه باور نکردنی! مرلین داشت از آسمون به سمت پایین سقوط می‌کرد! اما نه سقوط آزادی که همراه با فریاد باشه و تهش به پیوستن به اون دنیا ختم بشه. بلکه خیلی آروم انگار که کنترل پرواز دست خودش باشه، هم‌چون پری رها شده در آسمون داشت رو به پایین حرکت می‌کرد.

به محض برخورد پاهای مرلین با زمین کوچه دیاگون، گرد و غباری به هوا بلند می‌شه که باعث می‌شه دید هلنا به مرلین کور بشه. هلنا حیران و سرگردان به اطراف می‌چرخه تا اثری از مرلین پیدا کنه که یهو اون انرژی قوی رو این‌بار پشت سرش حس می‌کنه. مرلین که ناگهان جوون شده بود و رنگ موهاش به قرمز تغییر کرده بود، دستشو بالا میاره و به امر مرلینی دو خرگوش ظاهر می‌شن که با بالا رفتن از سر و کول هلنا، معجون عشق رو همچون اکلیل بر وجود هلنا پراکنده می‌کنن که جذب تار و پود بدنش می‌شه.

تصویر تغییر اندازه داده شده


دنیا جلوی چشمای هلنا دگرگون می‌شه و وقتی چشم باز می‌کنه، می‌بینه لباسی متفاوت از همیشه به تن کرده و از طرفی احساس می‌کنه چقدر عاشق مرلین، پیامبر خوش‌نام جادوگران شده! خصوصا که مرلینِ جوان‌شده شاخه گل عجیبی رو به سمتش می‌گیره که باعث می‌شه لپای هلنا گل بندازه.

تصویر تغییر اندازه داده شده


هلنا با خجالت گلو تحویل می‌گیره و با بو کردنش، خاطراتی در ذهنش شروع به شکل گرفتن می‌کنه. خاطراتی که در جای‌جای اون فقط یک نفر بود که می‌درخشید. مرلین!
هلنا به یاد میاره که چطور از بچگی مرلینو می‌شناخت و هم‌بازی بودن. هر دوشون از اول می‌دونستن همدیگه رو بیشتر از اون چیزی که فکر می‌کنن دوست دارن. اینو هرکسی با نگاه کردن طرز نگاهشون به هم می‌فهمید.

تصویر تغییر اندازه داده شده


این عشق چنان در وجود هردوشون قوی بود که حتی تو رویاهاشون هم رهاشون نمی‌کرد و خودشون رو مدام در حالتی که به همدیگه رسیدن تصور می‌کردن.

تصویر تغییر اندازه داده شده


یا حتی این که بچه‌دار شدن و چون ترکیب قرمز و آبی می‌شه بنفش، رنگ موهای بچه‌شون بنفش شده در حالی که با عشق به هر دوی ریونکلاو و گریفیندور بزرگ می‌شه.

تصویر تغییر اندازه داده شده


- خب دیگه بسه عه!

مرلین به صورت زنده داشت ابر تصورات هلنا که به صورت تصویری در ذهنش شکل می‌گرفتن رو می‌دید و با خودش فکر می‌کرد یعنی چی با این معجون عشق قاطی شده بود که هلنا حتی خاطراتش به بازی گرفته شده بود و مرلین اینجا و اونجاش می‌درخشید در حالی که اصلا هرگز چنین اتفاقاتی رخ نداده بود؟ و همین باعث می‌شه یه لحظه رد بده و این دیالوگ رو بر زبون بیاره و کل فضای عاشقانه‌ای که شکل گرفته بود یهو همچون حباب بترکه.

- اوا مرلینم، چی شد یهو؟

مرلین با دیدن نگاه آغشته از عشقِ هلنا به خودش، ابر تصورات هلنا رو فراموش می‌کنه و اونم نگاه متقابلی بهش می‌کنه.

تصویر تغییر اندازه داده شده


- هـ... هیچی ستاره‌ی روشنی‌بخشِ شب‌های تاریکم.

قبل از این که این ماجرا بخواد بیخ پیدا کنه، ناگهان سالازار از ناکجاآباد می‌پره وسط تا پایان بده به این پستی که خودشم نمی‌دونست چطور داره اینقد بی‌محتوا نوشته می‌شه. همه چیز در کوچه دیاگون از حرکت می‌ایسته، به جز هلنا که در حین نگاه عاشقانه‌ش به مرلین هر از گاهی پلک می‌زنه اما مشخص بود که متوجه اتفاقات اطراف نیست و مرلین که به شکل داشت به نزدیک شدن سالازار به خودش نگاه می‌کرد.

- شاگردتونیم استاد.
- اونو که می‌دونیم، ولی دختر ما؟

مرلین با دیدن چهره‌ی لرد شکلِ سالازار، از دست اندرکاران اجازه می‌گیره تا پیام بازرگانی‌ای بره.
- جناب سالازار، فکر کنم چهره‌تون خط رو خط شد.

سالازار که نمی‌فهمه مرلین از چی حرف می‌زنه، درخواست ویدئو چک می‌کنه و فرشته‌ها به سرعت پاسخش رو لبیک می‌گن.

- شاگردتونیم استاد.
- اونو که می‌دونیم، ولی دختر ما؟

مرلین بابت دست بردن در ویدئو چک و تغییر دادنش چشم‌غره‌ای به فرشته‌ها می‌ره و با حرکت دستش ازشون می‌خواد اونجا رو ترک بگن ولی خب تو نگاهش یه "دارم براتون"ـی موج می‌زنه.

- مرلین، گویا خودت فراموش کردی هدفت از ابتدا چی بود! حالا ببین به کجا رسیدی! خودت جوان شدی، دختر ما قبل از این که به ما بگه دخترمونه و ما این خوش‌حالی رو بهش بدیم که بعنوان دخترمون قبولش داریم و بعد هم بعنوان هدیه‌ی رسیدنمون به همدیگه، این خودمان باشیم که او را زنده می‌کنیم، همه کاسه کوزه‌ها رو شکسته و نقشه‌های ما برای دختر گلمان را بر باد دادی؟
- می‌گم که چهره‌تون دوباره...
- بر باد دادی؟

مرلین از قصد بخش‌های بر باد دادن نقشه‌های سالازار که تازه می‌فهمه چقدر بزرگ و مهم بودن و چه خرابکاری‌ای کرده بود رو کنار می‌ذاره و به جاش رو بخش اول متمرکز می‌شه.
- چیو فراموش کردم ولی؟ هدفم چی بود مگه؟
- گریفیندوری‌ها می‌خواستن برات همسری اختیار کنن تا از برنامه‌های روزانه‌ت خلاص شن! تو نقشه رو فهمیدی و خواستی دست پیش بگیری، پس هلنا که روح است را برگزیدی که نقشه‌های اونا رو خراب کنی. پس چه شد که این شد که به جایی رسیدی که به جاش نقشه‌های ما را بر باد بدهی؟
- اوه!

مرلین با شنیدن این حرف، خودش هم به درستی نمی‌فهمه که چی شد. آیا واقعا در میانه‌ی راهِ گرخیدن از نقشه‌ی گریفیندوری‌ها عاشق شده بود؟ یا همه‌ی اینا در خدمتِ نقشه‌ی اولیه‌ش بود؟ هرچی که بود، با سالازاری که به شکل جلوش وایساده بود تا هرچه زودتر تفکرات مرلین به پایان برسه، خیلی وقتی برای تلف کردن نداشت. به هر حال به اندازه‌ی کافی در تاپیک شیطنت‌های گریفیندوری فرصت داشت تا هرجور که می‌خواد سوژه رو جلو ببره. الان باید به سالازار می‌رسید!

- آه جناب سالازار. آماده‌ام.

شاید شما ندونین منظور مرلین چی بود، اما سالازار و مرلین خودشون به خوبی می‌دونستن قضیه از چه قراره. پس سالازار بشکنی می‌زنه و مرلین دوباره به همون سن سال‌خوردگیش برمی‌گرده و همراه با هلنای انسان‌شده‌ی اون سوژه به تاپیک شیطنت‌های گریفیندوری پرتاب می‌شه و هلنای خارج از اون سوژه هم هر آن چه در چند دقیقه‌ی گذشته بهش گذشته بود رو فراموش می‌کنه، دوباره به روح تبدیل می‌شه و یهو می‌بینه ای بابا چه باد شدیدی داره می‌وزه و باید لباسشو بگیره تا باد نبردش!

تصویر تغییر اندازه داده شده
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: روزی در کوچه دیاگون
ارسال شده در: سه‌شنبه 4 فروردین 1405 19:51
نمایش جزئیات
آفلاین
من آن شب، با دلی لبریز از کنجکاوی و اندکی هراس، قدم در کوچهٔ دیاگون نهادم؛ کوچه‌ای که در حافظهٔ کهن شهر چون افسانه‌ای نیمه‌فراموش‌شده زمزمه می‌شد. از همان نخستین گام، احساس کردم پا در قلمرویی نهاده‌ام که زمان در آن نه می‌گذرد و نه می‌ایستد، بلکه همچون مهی غلیظ بر دیوارهای فرسوده و آجرهای تیره‌فامش آویزان مانده است.

کوچهٔ دیاگون باریک بود، اما آن باریکی نه از فقر فضا، بلکه از فشردگی تاریخ و خاطره می‌آمد. دیوارهای بلندش، که با لایه‌هایی از گچ ترک‌خورده و آجرهای کهنسال پوشیده شده بودند، چنان سر بر آسمان ساییده بودند که گویی می‌خواستند اسرار هزار سالهٔ خود را از نگاه خورشید پنهان نگه دارند. چراغ‌های زرد و لرزان، همچون ستارگانی خسته، از بالای سرم آویخته بودند و نورشان بر سنگفرش نمناک کوچه می‌لغزید.

با هر قدمی که برمی‌داشتم، پژواک گام‌هایم در پیچ‌وخم آن گذرگاه رازآلود تکثیر می‌شد؛ گویی صدها مسافر نادیدنی همزمان با من در این مسیر گام برمی‌داشتند. بادی سرد، که بوی خاک باران‌خورده و چوب کهنه را با خود می‌آورد، از میان درهای نیمه‌باز عبور می‌کرد و پرده‌های پوسیده را چون ارواحی سرگردان به رقص درمی‌آورد.

من، مسحور و اندکی مبهوت، دست بر دیوار سرد کوچه کشیدم. زبری آجرها زیر انگشتانم چنان بود که انگار هر کدام داستانی از جنگ‌ها، گریه‌ها و خنده‌های فراموش‌شده را در خود نهفته داشتند. در آن لحظه حس کردم کوچهٔ دیاگون نه صرفاً راهی میان خانه‌ها، بلکه موجودی زنده است؛ موجودی خاموش که قرن‌هاست شاهد عبور آدمیان، امیدها و شکست‌هایشان بوده است.

در انتهای کوچه، جایی که مه نقره‌ای در تاریکی فرو می‌رفت، لحظه‌ای ایستادم و به پشت سر نگریستم. کوچه همچون ماری سنگی و باوقار در تاریکی می‌پیچید و چراغ‌هایش همچون چشمانی بیدار مرا می‌پاییدند. در آن دم دریافتم که من تنها رهگذری گذرا هستم، اما کوچهٔ دیاگون—این نگهبان خاموش زمان—تا قرن‌های دیگر نیز در سکوت باشکوه خود پابرجا خواهد ماند.
ویرایش شده توسط کاساندرا وابلاتسکی در 1405/1/4 22:11:43
ویرایش شده توسط کاساندرا وابلاتسکی در 1405/1/4 22:59:22

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.