ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بخش اول: دیدار.درِ چوبی به آرامی بر پاشنه چرخید. نور آفتاب از روی شانههای نحیف پسرک سرک کشید تا شاید در سرمای گزنده خانه نفوذ کند، اما تلاشش عبث بود. در پشت سرش بسته شد. سوروس بیصدا اما با شتاب، به سمت اتاقش قدم برداشت؛ چنان که گویی در میدان نبرد به سمت تنها پناهگاه باقیمانده میگریزد.
- پس بالاخره آذوقه امسالت رو هم از اون انباری تار عنکبوت بسته مامانت بیرون کشیدی نه؟ آره معلومه که اینکارو کردی... پسرم سال ششمی مدرسه خلوچلا شده!
صدای پرتاب آب دهان به گوش رسید. پسری که حالا درست جلوی ورودی آشپزخانه ایستاده بود، چشمانش را بست. نفسی کشید و به سمت پیرمردی که گوشه آشپزخانه روی زمین کز کرده بود برگشت.
- به پدرت سلام نمیکنی سوروس؟ پس ادبت کجا رفته پسر؟! اوه، یادم رفته بود مامان عزیزت هیچوقت ادب یادت نداده و تنها تعلیمش به تو، طرز تکون دادن اون چوب ابلهانه بوده!
پیرمرد لاغراندام خندهای خشک سر داد و به سختی از جایش برخاست. بخشی از موهای چرب و جوگندمیای که تا شانههایش میرسید را پشت گوشش کشید و به سمت کمد نوشیدنیهایش رفت. بادقت در میان شیشهها جستجو کرد و یکی از آنها را که چوبپنبهاش هنوز باز نشده بود و گرد و غبار محسوسی رویش نشسته بود، بیرون آورد.
- حالا این مامان عزیزت، خوب کتاباشو نگه داشته؟ آخه سلیقه خونهداریش که تعریفی نداره.
اسنیپ بدون هیچ حرکتی، با لحن سردی گفت:
- چه فرقی برای تو داره؟
- هیچ فرقی... هیچ اهمیتی نداره. فقط راستشو بخوای خوشحالم که بابت یه مشت اراجیف، پولی نمیدم.
سوروس نگاه تیزی بطری نوشیدنیای انداخت که پیرمرد با صدای تق بلندی، چوبپنبه آن را درآورد و آن را وقیحانه به سمت او تعارف زد.
- گفتی چند سالت بود؟
سوروس نیشخندی تلخ، گوشه لبش نشاند. پیرمرد که متوجه معنای نیشخند شده بود، بااخم، مستقیم از سر بطری شروع به نوشیدن کرد و همزمان به سمت پسر قدم برداشت. حالا درست رو به روی هم ایستاده بودند. تقریباً همقد بودند، شاید سوروس حتی کمی قدش بلندتر از توبیاس بود.
همانطور که مینوشید، کتابی که درون روزنامهای پیچیده شده و زیر بغل پسرش قرار گرفته بود را به زور بیرون کشید. روزنامه پاره شد و کتاب روی زمین افتاد. پیرمرد، بطری را با صدای تقی روی میز چوبی آشپزخانه کوبید. به سختی خم شد و کتاب را برداشت.
- معجون... ساز... سازی... پیش... رفته... هه... چقدر مسخره! اگر قرار بود برا باسوادشدن، مدرسه درست و درمون برم هیچوقت همچین کتابی بهدردم نمیخورد. توی بورسیه مدرسه خلوچلا، پول و پَله خوبی هم بهت نمیدن نه؟ کتاب دسته دوم مامان! شاید برعکس تصور مامانت، خیلیم شاگرد باهوشی نباشی که مدرسهتون بخواد خرجت کنه.
پیرمرد سرش را از روی کتاب که نقش پاتیلی روی آن حک شده بود بالا آورد و با تحقیر به تنها فرزندش نگاه کرد.
- میدونی پسر؟ بیشتر وقتا شرمم میشه تو محله بگم تو پسرمی. اونا میپرسن... میپرسن پسرت چی میخونه؟ چه تصمیمی برای آیندش داره؟ میدونی چی جوابشونو میدم؟ میگم پسرم یه احمقه که عرضه بالا کشیدن آب دماغشو هم نداره!
سوروس، به سرعت، همان لحن تیز پدرش را منعکس کرد. استعدادی در طعنهزدن که به خوبی آن را از او به ارث برده بود.
- واقعا؟ اونا بهت چی جواب میدن؟ نگفتن شاید پسرت شبیه خودته؟ شاید "تو" باید الگوی بهتری براش میبودی. به خصوص به عنوان یه احمق بیعرضه که متاسفانه اسمش رو پدر...
پیرمرد دستش را بالا آورد اما سوروس، زودتر مچ دست او را گرفت و در هوا نگه داشت.
- نه... دیگه نه.
چهره توبیاس متعجب شد. چیزی تغییر کرده بود. پسر ۱۶ سالهاش حالا مچ دستش را محکم نگه داشته بود و با کینهای نگاهش میکرد که اگر سالها قبل، هرکدام از این جسارتها را انجام داده بود تا سرحد مرگ بابتشان کتک میخورد و در آخر، مادر فداکار و دلسوزش با بینیای خونی، پسرک بیحال را از میان لگدهای او بیرون میکشید.
- میبینم که خفاش کوچولو یاد گرفته دندوناشو نشون بده... چقدر بامزه! اون شاخه توی جیبته که انقدر شجاعت کرده پسر؟ یا نکنه نبود اون دختره خل و چلتر از خودت...
- دهنتو ببند.
حالا نگاه چشمهای سرد و سرشار از کینه پسر، رنگی از خشم به خود گرفته بود.
- چرا؟ نکنه دلتو میشکنه بگم ولت کرده؟ آره معلومه... معلومه که ولت کرده. تا همین پارسال، هرروز هفته بخاطرش به اون پارک میرفتی اما حالا کل تابستون، اونجا تنهایی و کتابای اراجیفتو تنهایی میخونی. اونم فهمیده چقدر بهدردنخوری؟
- خفه شو.
پیرمرد خندید. نفسهایش که بوی الکل میداد به صورت پسرش برخورد میکرد. مچش را از میان دست پسرش بیرون کشید و عقبنشینی کرد. دوباره بطری را در دستش گرفت و نوشید... نوشید و نوشید. رو به سوروس با لبخندی کریه، سکسکهای زد. بطری از میان انگشتانش، تعمدانه سُر خورد با صدای بلندی روی کفپوش چوبی افتاد.
زنی لاغراندام با چشمانی گودافتاده و موهای بلند مشکی با پاهای برهنه از پلهها پایین دوید. وقتی به آشپزخانه رسید و پدر و پسر را رو به روی یکدیگر و شیشههای درخشان شکسته را اطرافشان دید، چشمانش از نگرانی گشاد شد.
- نه... حرکت نکنین. الان میام جمعش میکنم.
- هه هه... عامل اصلی فساد... پسرتم باهاشون جمع کن... اونم... مثل... مثل خودت یه آشغال...
وسط سکسکه دیگری، نفس مرد گرفت. شروع به سرفه کرد. سرفهها به سرعت تبدیل به سرفههایی از ته حلق شدند. پیرمرد تلاش کرد خودش را به سینک ظرفشویی برساند اما شیشهها در پایش فرو رفتند. صدای گوشخراشی در میان سرفههایش از ریه بیرون داد. جلوی پای پسرش روی زمین افتاد. شیشهها حالا در زانویش فرو رفته بودند. به زانوی پسرش چنگ زد. چنگی از سر استیصال... چنگی برای التماس... چنگی برای التماس فقط جرعهای آب.
سوروس آهسته خم شد و همتراز پیرمرد پایین آمد. با همان نگاه سردش به او خیره شد. کمی سرش را کج کرد. نگاهش کنجکاو بود... آنقدر کنجکاو که گویی نمونهای معجون فلاکتبار را در پاتیلی زنگزده بررسی میکند. رنگ معجون، کمکم رو به بنفش شدن گذاشت. پیرمرد با دیدن نگاه پسرش چنگش را بر زانوی پای وی محکمتر کرد. با دست دیگرش گلوی خودش را گرفته بود، شدیدا سرفه میکرد و به سینهاش مشت میزد.
آیلین که شوکه شده بود، شتابان برای کمک گرفتن به سمت تلفن رفت. تلفنی که حتی کار با آن را هم نمیدانست اما بخاطر شوهر ماگلش، به اجبار یکی از آنها را در خانه نگه داشته بود. سوروس با شنیدن صدای پای مادرش، سرش را برگرداند و نگاه تندی به او انداخت. سرش را یکبار به آرامی به نشانه منع تکان داد. آیلین درجا خشکش زد. دستان لرزانش را روی دهانش گذاشت. تمام بدن زن مانند درختی دربرابر طوفان میلرزید اما بالاخره دربرابر آن نگاه... دربرابر سالها و سالها زندگی جهنمیشان در آن خانه، دربرابر کودکی تباهشده پسرش و جوانی از دسترفته خودش، تسلیم شد.
سوروس وقتی اطمینانش را از مادرش حاصل کرد به سمت پدرش برگشت. معجون فلاکتبار حالا به رنگ سیاه دستورالعمل "معجونهای پیشرفته" رسیده بود... همان رنگی که کتاب میگفت نشانه تکمیل و ثبات نهاییست.
بدون هیچ لبخندی سرش را آهسته کنار گوش پدرش که دیگر چنگش را رها کرده بود برد. زمزمه کرد:
- خوب بخوابی بابا.
به پشت موهای توبیاس که دیگر جانی در بدن نداشت چنگ زد و او را محکم از روی زانویش روی زمین پرت کرد. کتاب معجونسازی را که حالا شیرازهاش بخاطر افتادن روی زمین خرابتر از پیش شده بود، برداشت و با احترام، دوباره زیر بغل گرفت و برخاست. پایش را روی پیرمردی که حالا تبدیل به پلی در میان شیشه خردهها شده بود گذاشت و به سادگی از روی جسد پدرش رد شد. کنار مادرش که رسید، مکث کرد.
- حالا میتونی اون لباس مشکیات که سالهاست از تنت در نیاوردی رو دربیاری مامان.
و از زنی که هنوز باناباوری به جسد شوهرش خیره مانده بود گذشت و به سمت اتاقش رهسپار شد.
بخش دوم: آخرین دشمنی که باید نابود شود، مرگ است.- فکر میکردم تسترالا باید موجودات هیجانانگیزی باشن. فکر میکردم وزارتخونهایا دلیلی برای این طبقهبندیشون به عنوان خطرناک دارن.
- اوه والدن، خیلی قیافه ناامیدی به خودت گرفتی، رفیق.
سه پسر در میان درختان انبوه جنگل حرکت میکردند. هر سه، رداهایی مشکی با نوارهای حاشیه سبز به تن داشتند.
- بایدم قیافه ناامیدی به خودم بگیرم مالسیبر. چیزی که نمیتونی ببینی رو نمیتونی بکشی، نمیتونی زجه زدنشو تماشا کنی و نمیتونی محو شدن امیدو توی چشماش ببینی. آه... کشتن یه تسترال میتونست یکی از افتخارات کارنامه هنریم باشه.
- مطمئنم اون برای پذیرفتنت به این افتخارات جانورکشیت اهمیتی نمیده. برای اون وفاداریت مهمه نه کشتن جونوری که احتمالا هیچکدوممون نمیتونیم ببینیم. مگه نه سوروس؟
اسنیپ جوابی نداد. خیلی ساکت در کنار دو پسر دیگر در میان برگهای خشک قدم میزد.
- ببینم، نکنه تو، سر کلاس اونارو دیدی؟
- شوخیت گرفته مالسیبر؟ اون انقدر محو تماشای پاتر و اون دختره مو قرمز که کنارهم وایساده بودن بود که عمرا اصلا به دیدن یه تسترال اهمیتی...
- نه.
صدایش منجمد و بیروح بود. صدایی که هیچ تطابقی با آن برگهای رنگارنگ درختان بالای سرشان نداشت.
- نه. منم اونارو ندیدم.
مالسیبر متوجه شد که اسنیپ میخواهد مسیر بحث را عوض کند.
- البته که ندیدی. ما هم ندیدیم. شاید وقتی به اون بپیوندیم و یه مرگخوار بشیم بتونیم راحت ببینیمشون. حتماً کشتن ماگلزادهها در راه اون میتونه مفید واقع بشه.
اسنیپ با لحن تحقیرآمیزی پاسخ داد:
- همینه دیگه... اگر سرکلاس، حرفارو درست گوش میکردی شاید وضع نمراتت این نبود. نشنیدی کتلبورن چی گفت؟ فقط دیدن مرگ کافی نیست... باید درکش کنی تا بتونی اونارو ببینی.
با شنیدن تحقیر صدایش، بااخمی انتقامجویانه سکوت کرد. والدنمکنیر بیاهمیت به آنها، گویی کریسمس چند ماه زودتر از راه رسیده باشد، با شوقی در صدایش به تکشاخی که کنار برکه ایستاده بود و آب مینوشید اشاره کرد.
- اونجارو نگاه. این خوشگلا نمیتونن مثل تسترالا خودشونو ازم قایم کنن.
اسنیپ با دیدن تکشاخ کنار برکه، لرزش آرامی احساس کرد. لرزشی که فقط در اعماق وجودش، جایی که هنوز تاریکی به آن نفوذ نکرده بود، پدید آمده بود. جایی انباشه از خاطراتی دور... خیلی دور...
- شاید نباید چوبدستیت رو به سمت هر جونوری که میبینی بگیری مکنیر. شاید بعضی از اونا خطرناکتر از تصورت باشن.
- تو به یه اسب میگی خطرناک؟
- این موجود خیلی پاکه. ریختن خونش هم به اندازه نوشیدنش مایه تباهیه. نفرین ابدی... کشتنش از اون هم...
- کروشیو!
قبل از آنکه بتواند جملهاش را تمام کند، چوبدستی مکنیر طلسم شکنجهگر را روی تکشاخ اجرا کرده بود. حیوان نورانی به پهلو روی خاک افتاد. برگ و شاخه به یال بلندش چسبید. هنوز پوزهاش از آبی که نوشیده بود خیس بود و با پریشانی، شیهههایی از درد سر میداد. سمهای طلاییاش بین برگهای خشک کشیده میشد.
- بس کن مکنیر... کافیه.
با طنین فریاد بلند اسنیپ در میان درختان، طلسم متوقف شد. مالسیبر خندهای بلند سر داد.
- انقدر با اون گندزاده گشته که بوی گند ترس و ترحم...
قبل از آنکه بتواند حرفش را تمام کند، نوک چوبدستی اسنیپ، قفسه سینهاش را نشانه رفته بود.
- چیه سوروس؟ میخوای یه اصیلزاده رو بخاطر یه گندزاده بکشی؟!
- دیگه اون کلمه رو به زبون نیار.
- چرا؟ مگه ذاتش غیر اینه؟ خودتم پارسال همینو بهش گفتی. یادت نیست؟ الانم که رهات کرده... ولت کرده. رفته با یه خائن به خون اصیل. پاتر... آره... رفته با دشمنت! این ذات گندزادهها...
- سکتومسمپرا!
اما مالسیبر که گویی منتظر همین لحظه بود، به سرعت خودش را کنار کشید و نور طلسم، مستقیم به تکشاخی که پشت سرش به سختی تلاش میکرد دوباره روی نعلهایش بایستد، برخورد کرد.
برای اولینبار، نگرانی در صورت اسنیپ هویدا شد. روی برگهای خشک قدم برداشت و به سمت تکشاخ رفت و کنارش روی زانو نشست. خون از زخمهای عمیقی که پوست سفید نورانیاش را خدشهدار کرده بود مانند جویبارهایی از جیوه روی یالهایش جاری شد و بر برگهای خشکیده چکید. چشم سیاهش به اسنیپ خیره شده بود. نعلهایش با ناامیدی میلرزید.
- نه... والنِرا سنرتو... والنرا...
صدای خندههای مستانه مالسیبر و مکنیر را از پشت سرش شنید. دستش را روی زخمها کشید. خون نقرهای رنگ گرم را روی پوستش حس کرد. عصایش را روی زخم عمیقی قرار داده بود و به سرعت، طلسم التیامبخش باطلکننده طلسم ابداعی خودش را زمزمه میکرد. دستش موجود بیگناه را نوازش میکرد گویی میخواست از او طلب بخشش کند اما...
- آواداکداورا.
صدای مکنیر بود. نور سبز، مستقیم و بیرحمانه از کنار بدنش گذشت و به تکشاخ برخورد کرده بود. قطره اشکی درخشان از چشمان اسب چکید. درخششاش در چشمان وحشتزده سوروس مانند آینهای انعکاس یافت. جایی در پشت آن چشمان، دختری با موهای سرخ آتشین سوار بر تکشاخ با شنل سیاهی روی شانههایش در نور صبحگاهی میتاخت و لحظهای بعد اما، دختر با چشمانی بسته و صورتی رنگپریده در میان آن شنل سیاه که حالا مانند کفنی دور بدنش پیچیده شده بود، تا ابد خفته بود.
سوروس بلافاصله با نفسنفسهایی که گویی از اعماق اقیانوسی به سطح آمده باشد، کنار جسد اسب، از روی زانویش سُر خورد و روی زمین افتاد.
به دستان شدیدا لرزانش که حالا سراسر از خون نقرهای میدرخشید نگاه کرد. میدانست که ناخواسته وارد پیوندی از خون و مرگ شده است. نفرینی ابدی که هیچ باطلکنندهای نداشت. پیشگویی واضح بود و او ناخواسته نقشی را در آن برعهده گرفته بود.
و چقدر بهای آن خون بیگناه، برایش گران تمام شد.
بخش سوم: پذیرش.مردی که دوباره از پس سالها و سالها گذر زمان در کنار آن برکه اکنون خشکیده، نشسته بود هویتش همان پسر شانزده ساله بود اما حالا جسم و روحش در اوج جوانی به مردانی سالخورده میمانست. خطوط پیشانی و زیر چشمانش عمیق شده و چشمان سیاهش که زمانی براق و کنجکاو بودند، حالا تبدیل به دو گودال خالی از زندگی شده بودند.
- فکر میکردم کمترین کاری که انجام میدی اینه که به مراسم خاکسپاریش بیای.
صدای پیرمرد از پشت سرش به گوش رسید. صدای عمیق و نافذش که عادت داشت تهمانده وجدان آدمیان را با آرامش، عذاب دهد. از آن نفرت داشت. از آن پیرمرد نیز مانند پدرش نفرت داشت.
- دیگه... دیگه اینکار چه فایدهای براش داشت؟
- شاید کمی انسانیت باقی موند در اعماق وجودت رو نجات میداد.
- من انسان نیستم، دامبلدور. از همون روز که اون پیشگویی لعنتی رو بهش گفتم تبدیل به یه هیولا شدم... شایدم... شایدم همیشه یه هیولا بودم.
دست گرمی را روی شانهاش حس کرد. خودش را پس کشید.
- برو... تنهام بذار.
پیرمرد با اندوهی عمیق به مردی که آینه تمامنمای گذشته خودش بود نگریست. رویش را برگرداند و از جنگل ممنوعه، راه بازگشت به قلعه را در پیش گرفت اما پیش از رفتن، در میان درختان سر به فلککشیده زمزمه کرد:
- فقط بپذیرش سوروس... فقط سعی کن بپذیریش. میدونم عذابش چه دردی داره اما همهچی دیگه تموم شده و تو محکومی باهاش زندگی کنی. درکش کن. این درد، بخشی از هویت بشره.
پوچ، احمقانه، بیفایده. مثل تمام حرفهایش... مثل تمام قولهایش.
وقتی از رفتنش مطمئن شد، روی زمین دراز کشید. همان محلی که جسد تکشاخ روزی روی آن آرمیده بود. همان محلی که روزی، لیلی تکشاخ را نوازش کرده بود... برق آن چشمان سبز در نور سپیدفام.
قلبش سوخت. چشمانش را بست و پلکهایش را محکم بهم فشرد.
* * *
احساس کرد چیزی بازویش را لمس میکند. چشمان متورمش باز شد. آسمان کاملاً تاریک بود. نمیدانست چقدر زمان گذشته است... شاید روزها، شاید سالها و شاید قرنها در آن محل آرمیده بود. به پشت غلتید. با دیدن اسبی سراسر سیاه که بالای سرش ایستاده بود و نگاهش میکرد، نفسش را به سینه کشید. چشمان سفید اسب به او دوخته شد بود... فقط به او...
برای هدفی به آنجا آمده بود.
با بدنی که به دلیل سرما و دردی فرای دردهای جسمانی، خشک و منجمد شده بود، به سختی از جا برخاست. اسب، بالهای خفاشمانندش را جمع کرد. به نظر میآمد از پروازی طولانی بازگشته است. به نرمی، به پوست موجود دست کشید. حسی مانند لمس چرمی کهنه و نازک داشت؛ آنقدر نازک که اسکلت اسب، کاملا در میان پوست هویدا بود و جلوهای ترسناک به موجود میبخشید. دیگر خبری از یالهای بلند و سفید نبود؛ تنها موی موجود در بدنش در انتهای دم اسکلتیاش قرار داشت.
وقتی دست مرد بهطور ناخودآگاه به سمت دم تسترال رفت، موجود، بلافاصله دم جنبانش را متوقف کرد. چشمان سفید و شفافش منتظر ماند. تار موی مشکی به سادگی در میان انگشتان سوروس لغزید. نه به نازکی و ابریشمی موی تکشاخ بلکه سیاه و زمخت.
به همان واضحی که در اعماق وجودش میدانست پیشگویی نفرین تکشاخ محقق میشود، میدانست آن مو هم یک هدیه از طرف مرگ است. هدیهای که اسنیپ هرگز آن را طلب نکرده بود اما باید آن را میپذیرفت. هدیهای به پاس درک مرگ. پاداشی که به قیمت از دست رفتن جان عزیزترینش به دست آمده بود.
درک مرگ، دردناکتر از خود مرگ بود.
هدیه را پذیرفت.