جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

12 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  68 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  146 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  256 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  250 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  335 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  235 خواندن  1 نظر 
wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: مرلین را شکر که...
ارسال شده در: امروز ساعت 12:20
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
مرلینا را شکر که…
مرلینا را شکر؟

من از مرلین شکایت دارم.
۱۲ سال بی گناه آزکابان بودم، اومدی یه ندایی بدی که نگران نباش، من اینجا تو قلبت، تو مغزت، تو کفشت یا اصن توی هرجات باهاتم؟

مرلین تو پیغمبری، خدایی، چی ایی؟ من به دین تو کافرم آقای مرلین!

یه مومن به مرلین پیدا نمیشه تو جهان امروز جادوگری. اصن در راستای عدالت و برابری میان جادوگران و گسترش مهر و محبت و دوپامین چکار کردی؟ با چهارتا پیشگویی که کار در نمیاد آقا.

اصن نفهمیدیم خودت اصیل پرست بودی مثل ولدی و گلرت و اون شاگردت سالازار، یا بین مردم مشنگ و جادوگر فرق نمیگذاشتی؟ اصن تو برای مشنگ‌ها پیامبری کردی؟ یا بازم تبعیض و نژادپرستی؟

آقای مرلین. به مرلین قسم که واسه ما مرلینی
نکردی.

جوونی که نکردیم. البته کردیم چون سوروس بود سرش کرم بریزیم. مثل دیوونه ها هم عکس زندان گرفتیم انگار مجرمیم واقعا. تا هم فرار کردیم بازم تحت تعقیب بودیم و تبرعه نشدیم. بعد ۲ سال هم زارتی مردیم.

سفره دلم از خانواده ام رو باز کنم یا نکنم؟

مرلینا را شکر؟

الان دلم پر بود. شاید دفعه دیگه اومدم واسه دوستام و موتورم و دایی خوشگلم شکرت کردم.
We've all got both light and dark inside us. What matters is the part we choose to act on...that's who we really are

پاسخ: مرلین را شکر که...
ارسال شده در: امروز ساعت 09:00
نمایش جزئیات
آفلاین
مرلین را شکر که کتاب‌هایم را دارم...

نه به خاطر صفحات کاغذی‌شان، یا جلدهای فریبنده شان
نه به خاطر داستان‌هایی که در خود پنهان کرده‌اند،
بلکه به خاطر در هایی که به دنیاهای دیگر باز می‌کنند،
به خاطر صداهایی که در سکوت شب، با من سخن می‌گویند.

مرلین را شکر که کتاب‌ها مرا به سفرهای بی‌انتها می‌برند،
بدون نیاز به هیچ بلیط یا چمدانی.
سفر به اعماق تاریخ، به سرزمین‌های ناشناخته، به ذهن فیلسوفان و رؤیاهای شاعران.

مرلین را شکر که کتاب‌ها به من اجازه می‌دهند با شخصیت‌های بی‌شماری دوست شوم،
با قهرمانان همدردی کنم، با بدان بجنگم، و در غم و شادی‌شان شریک باشم.
آن‌ها مرا تنها نمی‌گذارند، حتی در تاریک‌ترین لحظات.

مرلین را شکر که کتاب‌ها به من آموختند که چگونه ببینم، چگونه بشنوم، و چگونه حس کنم،
فراتر از دنیای محدودی که اطرافم را گرفته است.
آن‌ها به من قدرت درک و همدلی را هدیه کردند.

مرلین را شکر که کتاب‌ها مرا به چالش می‌کشند،
افکارم را به هم می‌ریزند، دیدگاهم را وسعت می‌بخشند.
آن‌ها مرا وادار می‌کنند که عمیق‌تر فکر کنم و سؤال بپرسم.

و در نهایت، مرلین را شکر که کتاب‌ها همیشه کنارم هستند.
یک همراه وفادار، یک معلم صبور، و یک پناهگاه امن.
مرلین را شکر که این گنجینه‌های بی‌بدیل را دارم تا با آن‌ها، زندگی‌ام را غنی‌تر کنم.

مرلین را شکر بخاطر وجودش...
°Sapere Aude°
پاسخ: مرلین را شکر که...
ارسال شده در: امروز ساعت 01:14
نمایش جزئیات
آفلاین
مرلین را شکر که خانه دارم...
خانه نه به معنای چهارچوب های آهنی، دیوار های بتنی و سقف های گچی !
نه جایی برای زنده ماندن...
جایی برای زندگی کردن !
جایی که دوست دارم و دوست داشته میشوم .
جایی که از من انتظار ندارند کسی باشم که میخواهند .
جایی که «من» بودن گناه نیست!
مرلین را شکر که به دلیل چیزهایی که انتخاب خودم نبوده قضاوت نمیشوم،
از دوستی محروم نمیشوم و برچسب نمیخورم.
مرلین را شکر که با وجود اینکه دروغ میگویم اما دروغین نیستم !
مرلین را شکر که مرلین را دارم تا شکر کنم...
میبینم که اینجا یه خبراییه
پاسخ: مرلین را شکر که...
ارسال شده در: سه‌شنبه 8 اردیبهشت 1405 17:31
نمایش جزئیات
آفلاین
مرلیـن را شکـر کـه... مرلین را شکر می‌کنند، تا بترکد چشم حسودان ریش بلندم‌.

هر چند، چند کلمه‌ای باید دراین‌باره به خدمتتان برسانم. مرلین را شکر کردن از قدیم‌الایام بسیار دور، از زمانی که دیگر جوانی چست و چابکی که با دو پای جادوگرانه می‌دویدم همچو تسترال، می‌پریدم از لب جنگل ممنوعه و دور می‌گشتم ز کلبه‌ی خویش نبودم، تبدیل به یک رسم شد.
حالا چرا رسم شد؟ درسته فرزندم، ریش مرلین پیر! استدعا دارم که کمی به آن فکر کنید، ریشی به آن بلندی و جا داری که به همه جا کشیده می‌شود، قطعا به‌طور مرموزانه‌ای جادویی‌ و کاملا بدون هیچ‌گونه قصد و قرضی باعث گم شدن چیز و میز می‌شود.
هر چند آن زمان کمی بیشتر از کمی جوان‌تر بودم و گاهی جان حمام کردن را داشتم و همین باعث می‌شد کوهی از وسایل عجیب و غریب ماگلی و غیر ماگلی، چندین حیوان بی‌خانمان که پناه آورده بودند به ریش بلند بنده و از آنجایی که در جنگل زندگی می‌کنم و مسئولیت خود می‌دانم که جنگل را جارو بزنم، چند کیسه‌ای برگ درختان و شاخه‌های خشک مناسب آتش زدن و انواع و اقسام چیزهای مختلف دیگر در این ریش دردسرساز پیدا بشود.

مردم که می‌آمدند به دیدن بنده، بنده با هوش بسیار خود، حدس‌های شرلوک هلمزی‌ای می‌زدم و وسایل این بندگان مرلین را پس می‌دادم و اینجور شد که چنین شد، شکر مرلین را بجای می‌آوردند که وسایلی که در آن زمان با آنها داد و ستد می‌کردند و نیاز زندگیشان بود، پیدا می‌شد و آن هم توسط چه کسی؟ توسط قدرتمندترین جادوگر تمام دوران‌ها، مرلین! پس شکر مرلین را به‌جای آورید، باشد که تمامی شما در راه بنده رستگار شوید.

در آخر نصیحت بنده به شما این است که به داستانی که تعریف کردم توجهی نداشته باشید و اعتقاد خود را به شکرگزاری از دست ندهید، شکرگزاری از آن جهت اهمیت چندان زیادی دارد که آدمی قدر داشته‌هایش را بیشتر بداند و در این جهان سرد و تاریک کنونی ناامید رها نشود‌.
پس مرلین را شکر که مرلین هست... چیز، که شکرگزاری وجود دارد!
پاسخ: مرلین را شکر که...
ارسال شده در: شنبه 29 فروردین 1405 18:08
نمایش جزئیات
آفلاین
مرلین را شکر که خانواده‌ی خوبی دارم

این را آرام در ذهنم تکرار می‌کنم، همان‌طور که انگشتانم لبه‌ی فنجان چای گرم را نوازش می‌کند و بخار لطیفش، میان نور عصرگاهی اتاق نشیمن می‌رقصد. من، آستوریا گرینگرس هیچ‌وقت گمان نمی‌کردم روزی بتوانم چنین جمله‌ای را با آرامش و بدون لرزشی در صدا بگویم.


مرلین را شکر که خانواده‌ی خوبی دارم، چون هر صبح که چشم باز می‌کنم، پیش از آنکه دردهایم یادآوری کنند که بدنم هنوز شکننده است، صدای خنده‌ی اسکورپیوس از طبقهٔ بالا می‌رسد. همان خنده‌ای که مثل جادوی قدیمی، دیوارهای سرد‌ عمارت مالفوی را گرم‌تر کرده است.

پسرم،او دلیل تنفس من است؛ دلیل اینکه هنوز می‌توانم نور را در میان این دالان‌های بلند ببینم. گاهی وقتی یواشکی از پشت در نیمه‌باز اتاقش نگاهش می‌کنم که مشغول خواندن کتاب‌های موردعلاقه‌اش است، قلبم آنقدر محکم می‌تپد که انگار خودش می‌خواهد از سینه‌ام بیرون بپرد و بگوید
_ببین، آستوریا،این همان زندگی‌ای است که همیشه آرزویش را داشتی.

مرلین را شکر که خانوادهٔ خوبی دارم، چون دراکو،در کنارم است. هیچ‌کس نمی‌داند در شب‌هایی که درد،جانم را می‌بُرد، او چطور دستم را می‌گیرد و بی‌صدا کنارم می‌ماند.

دراکو مالفوی، که در نوجوانی‌اش جهان را با غرور و تعصب نگاه می‌کرد، حالا چنان نگاهی به من دارد که گویی مرلین خودش مرا به او هدیه داده است.

گاهی وقت‌ها، وقتی دستش را بر شانه‌ام می‌گذارد و می‌گوید
_تو قوی‌تر از همه‌‌ی ما هستی.
چنان گرمایی در دلم پخش می‌شود که برای لحظه‌ای فراموش می‌کنم این بدن، چه‌قدر با من نامهربان بوده است.

مرلین را شکر که خانوادهٔ خوبی دارم، چون در این خانه، جایی که زمانی غرور و ترس بر آن سایه انداخته بود، حالا بوی چای دارچینی و صدای ورق‌زدن کتاب‌ها بیشتر از هر چیزی حس می‌شود.

دیگر کسی از من انتظار ندارد نقابی از غرور بزنم، سرم را بالا بگیرم که نشان دهم"خون‌خالص"بودن چه ارزش بالایی دارد. این‌جا، من فقط…خودم هستم؛ با تمام ضعف‌ها، لبخندها و آرزوهای کوچک.

گاهی عصرها، وقتی روی نیمکت باغ نشسته‌ام و باد ملایم میان درختان قدیمی می‌رقصد، سرم را به پشت تکیه می‌دهم و چشمانم را می‌بندم. صدای اسکورپیوس که با شوق سوار برجارو پرواز میکند، و صدای آرام دراکو که زیر لب می‌گوید
_مواظب باش زمین نخوری

همه تبدیل می‌شوند به نوایی شیرین و آشنا. در همان لحظه‌هاست که در دل زمزمه می‌کنم
_مرلین را شکر که خانوادهٔ خوبی دارم… چون میان تمام تاریکی‌هایی که دیده‌ام، همین نور کوچک، همین خانوادهٔ سه نفره، تنها چیزی‌ست که واقعاً ارزش جنگیدن داشته است.
Power, authenticity, and beauty, these are my signature
پاسخ: مرلین را شکر که...
ارسال شده در: شنبه 29 فروردین 1405 16:11
نمایش جزئیات
آفلاین
مرلین را شکر که زیبایی‌ام چون گلی کمیاب در باغ هاگوارتز شکوفا شده است!

امروز صبح، وقتی در راهروی قلعه قدم می‌زدم، نور خورشید که از پنجره‌های بلند و رنگی تالار اصلی عبور می‌کرد، بر روی موهای طلایی‌ام می‌تابید و هاله‌ای از درخشش را دور سرم ایجاد می‌کرد.

صدای پچ‌پچ‌های آشنایی را شنیدم؛ دانش‌آموزان سال پایینی که با حیرت به من نگاه می‌کردند و زیر لب در مورد ظاهر من صحبت می‌کردند. لبخندی کوچک زدم.

مرلین را شکر که این جذابیت طبیعی و خدادادی را به من داده است. در حالی که بسیاری در این قلعه سعی می‌کنند با جادوهای پر زرق و برق یا لباس‌های عجیب و غریب، خود را زیبا کنند، من نیازی به هیچ‌کدام از این‌ها ندارم. زیبایی من، ذاتی است؛

یادم می‌آید در مسابقات سه‌جادوگر، وقتی با لباس مسابقه‌ام، که از پارچه‌ای ابریشم و به رنگ آبی آسمانی دوخته شده بود، وارد میدان شدم،نفس‌ها در سینه حبس شد.
آن روز، نه تنها اصالت جادویی‌ام، بلکه زیبایی بی‌نظیرم بود که همه را مجذوب خود کرد.

مرلین را شکر که این زیبایی، به من اعتماد به نفسی می‌دهد که در هر جمعی، چون نگینی بدرخشم. من فلور دلاکور هستم؛ ترکیبی از ظرافت فرانسوی،اصالت جادویی و زیبایی خیره‌کننده. و تا زمانی که مرلین در آسمان‌هاست، این درخشش ادامه خواهد داشت.
𝐌𝐚 𝐛𝐞𝐚𝐮𝐭é 𝐧'𝐞𝐬𝐭 𝐪𝐮'𝐮𝐧𝐞 𝐜𝐨𝐪𝐮𝐢𝐥𝐥𝐞, 𝐦𝐚 𝐯𝐫𝐚𝐢𝐞 𝐟𝐨𝐫𝐜𝐞 𝐞𝐬𝐭 𝐝𝐚𝐧𝐬 𝐦𝐨𝐧 𝐜œ𝐮𝐫 𝐪𝐮𝐢 𝐧'𝐚 𝐣𝐚𝐦𝐚𝐢𝐬 𝐩𝐞𝐮𝐫.
پاسخ: مرلین را شکر که...
ارسال شده در: یکشنبه 2 فروردین 1405 15:00
نمایش جزئیات
آفلاین
مرلین را شکر که هنوز صبح‌ها، با تمام ظرافتِ سپیده‌دمِ جادویی‌شان، راهی برای رخنه کردن در تاریکی پیدا می‌کنند. مرلین را شکر که نسیمِ آغشته به جادو، هنوز بوی رویاهای زنده را با خود از فراز دشت‌های مه‌نشین به برج‌های بلند هاگوارتز می‌برد.

آن صبح، آسمان همچون لوحی نیمه‌پاک‌شده بود؛ آبیِ تازه و بی‌قرار که موج‌های نقره‌ای ابرهای رقیق را در دل خود نگه داشته بود. مه مثل ملحفه‌ای لطیف و لرزان روی محوطه‌ی قلعه گسترده بود و نور خورشید، با شکیباییِ یک ورد آرام، برای شکافتنش تلاش می‌کرد.

در دل آن آرامش سحرگاهی، جادو حس دیگری داشت؛ گویی در هوا می‌رقصید، می‌چرخید، از میان چمن‌های شب‌نم‌زده بالا می‌آمد و روی پوست جهان می‌نشست.

دریاچه‌ی سیاه، که در آن ساعت نه سیاه بود و نه آرام، موج‌های کوتاهی می‌زد؛ مانند اینکه موجوداتِ ناشناخته‌ی زیر سطح، از خواب‌هایشان به‌سوی بیداری کشیده می‌شدند. در دوردست، صدای بال‌زدن جغدها میان برج‌های بلند، مثل زنگ‌های کوچکی از برنز سپید در فضا پخش می‌شد.

آن روز، هیچ‌کس نمی‌دانست چرا فضا این‌قدر بوی پیش‌درآمد می‌دهد؛ بوی چیزی که هنوز نام نداشت اما مثل یک پیشگویی خاموش، روی سنگ‌فرش‌های سرد قلعه قدم می‌زد. گویی هوا می‌خواست چیزی را بگوید، چیزی مهم، چیزی قدیمی‌تر از زبان‌های شناخته‌شده.

در کتابخانه، نسیمی نامعلوم میان قفسه‌های چوب‌تیره راه می‌رفت و برگ‌های کتاب‌ها را ورق می‌زد؛ بدون اینکه دستی حرکتشان داده باشد. در کلاس‌های خالی، نیمکت‌ها زیر نور رقیق صبح برق می‌زدند، انگار که انتظار شاگردانی را می‌کشیدند که امروز سرنوشت متفاوتی در انتظارشان بود.

مرلین را شکر که دنیا، حتی در دل سکوت، همچنان می‌تپد.

مرلین را شکر که جادو، در هر سایه و هر ذره نور، هنوز راهی برای زمزمه کردن دارد.

و درست پیش از آنکه قلعه کاملاً بیدار شود، چیزی در هوا لرزید—چنان ظریف و کوتاه که تنها کسی که قلبش با ریتم جادو می‌تپید می‌توانست آن را احساس کند. لرزشی که خبر می‌داد امروز، روزی معمولی نیست.

امروز، سرآغازی‌ست.

سرآغازی برای چیزی که هنوز اسمش نوشته نشده—اما قرار است سرنوشت‌ها را ورق بزند.
پاسخ: مرلین را شکر که...
ارسال شده در: سه‌شنبه 9 دی 1404 12:19
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
مرلین را شکر که تلخی را چنان تجربه کردم که زیر زبانم مانده.

نه، نه، دیوانه نشده‌ام و هذیان نمی‌‌گویم؛ حتی خودآزار و مازوخیست هم نیستم.

گاهی با خود می‌اندیشم که اگر جهان به جای چاقو، به سویم گل پرتاب می‌کرد، ممکن بود چه باشم. گاهی می‌اندیشم: شاید شادتر، با قلبی کمتر محتاط. شاید به جای معجون‌های شفابخش برای نبرد، کیک می‌پختم. شاید دست‌پختم کمتر طعم زهر داشت. شاید به جای تبسم‌های غم‌زده، از ته دل می‌خندیدم. شاید به جای نامه برای رفتگان، برای همسرم نامه عاشقانه می‌نوشتم. شاید....شاید!

لیک شاید دیگری هم هست که اتفاقا منطقی‌تر به نظر می‌رسد. اگر توبیاس هر وقت حوصله‌اش سر می‌رفت؛ موهای مرا نمی‌کشید و کتکم نمیزد، شاید هرگز یاد نمی‌گرفتم کی چوبدستی‌ام را بکشم و افسون شلیک کنم. شاید به جای یک جنگجو، زنی بودم که وقتی آوای نبرد می‌شنید، گوشش را می‌گرفت، در اتاقش پنهان میشد و به پهنای صورت اشک می‌ریخت. به هر حال، من هجده سال دوشیزه پرینس بودم که طعم جنگ و نبرد و محافظت از خود برایش بیگانه بود.

من در عمرم سه دوست داشتم که هر سه را باد برد؛ یک برگ لاله را نفرین خونی از من جدا کرد، یکی را خودبیزاری و آن دیگری را لیانتکروپی. شاید اگر آن‌ها را سرنوشت از من جدا نمی‌کرد یا به جایشان، افرادی "عادی" سر راهم قرار می‌داد، شاید دیگر نمی‌ترسیدم نزدیک شوم؛ اما شاید هم هرگز شفقت را نمی‌آموختم. شاید اسیر آن حمق و بلاهتی میشدم که مادران را وامی‌دارد که فریاد بزنند:
- ما نمی‌خواهیم فرزندانمان با نیمه انسان در یک مدرسه باشند!

مرلین را شکر که رنج کشیدم و رنج را فهمیدم.
من یک فرشته نیستم و تا روز مرگم نیز نخواهم بود. من خودم هستم.
پاسخ: مرلین را شکر که...
ارسال شده در: دوشنبه 8 دی 1404 19:17
نمایش جزئیات
آفلاین
مرلین را شکر که هستیم....

گاهی اوقات از زنده بودن خودمان تعجب میکنیم و همزمان باخودمان میگوییم که اگر آنقدر قدرتمند نبودیم، هرگز نمیتوانستیم در این طوفان استوار باقی بمانیم.
گاهی اوقات زندگی به ما سخت میگیرد. هر نفسی که فرو میرود موجب حیات نیست و هر نفسی که برمی آید مفرح ذات نیست. همه چیز ناامیدانه به نظر میرسد و حتی برای ما که ابرقدرتی در دنیای جادو هستیم نیز گاهی همه چیز معنای خود را از دست میدهد.

گاهی با خودمان فکر میکنیم که اگر جادو واقعا نبود چه میکردیم؟
اگر هرگز دامبلدور به سراغمان نمی آمد و در همان یتیم خانه می ماندیم چه؟
اگر در نمی یافتیم که میراث اسلیترین در خون ماست، اگر هورکراکسی نمی ساختیم و مرگخواری نداشتیم و بعله... اگر جادوگر نبودیم چه؟

احتمالا مانند هزار ماگلی که از آنها متنفریم زندگی میکردیم. درس میخواندیم، دانشگاه میرفتیم و در یک شغل غرق میشدیم. دیگر هرگز گلرت گریندلوالد را نمی دیدیم که باهم نقشه گرفتن دنیا را بکشیم و دامبلدور را نمی شناختیم که همش به ما بگوید "بابا جان". دیگر وزیر ما هلگا نبود که بتوانیم مامی صدایش کنیم و دلفی دیگر دخترمان نبود که از خواستگارهایش نجاتش بدهیم.

احتمالا نگران ارز و مرز بودیم و در بورس سرمایه گذاری میکردیم که اگر بشود یکی مان را دوتا کنیم. احتمالا خسته و فرسوده بودیم و به جای نوشیدنی کره ای، قهوه میخوردیم و به جای کتابهای آموزش دفاع در برابر جادوی سیاه، دلمان را به "دراکولا" خواندن خوش میکردیم که تهش همه به ما بگویند که سرمان را با دروغ گرم کرده ایم.

و بعله... دیگر مرگخوارانمان را نداشتیم.

احتمالا مردی بودیم که در تنهایی خود، در زمستانی کم نور، از کوچه های خلوت میگذرد و به خانه برمیگردد. احتمالا دوستانمان در آن وسیله عجیب که به آن موبایل میگویند، بودند که از آنها فرسنگها دور بودیم. احتمالا چون نمیتوانستیم مهر مرگخواری بر دست دوستانمان بزنیم که همیشه در یاد ما باشند، از دستشان می دادیم و احتمالا ما مردی بودیم بدون جادو که مانند مادرمان نمیتوانستیم بدون معجون عشق کسی را در کنارمان نگه داریم و ما مردی بودیم بدون جادو که نمیتوانستیم از طلسم های نابخشودنی استفاده کنیم که قدرتمان زیاد شود.
احتمالا ما هر روز سر کار میرفتیم و هر روز برمیگشتیم و این عادت بی معنی را آنقدر تکرار میکردیم که بمیریم و هورکراکسی نداشتیم که روحمان را تقسیم کنیم و زنده بمانیم.

چه زندگی بی معنی میشد...

مرلین را شکر که خودمان هستیم. همان ابرقدرتی که قلب ندارد و در سینه اش جز سودای نابودی هری پاتر چیزی نیست. ما همان مردی هستیم که از چیزی نمی هراسد و الان که فکر میکنیم مرلین خود روزی مرگخوار ما بوده و ما بهتر است همان خودمان را شکر کنیم.

خودمان را شکر.
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT
پاسخ: مرلین را شکر که...
ارسال شده در: جمعه 7 آذر 1404 20:02
نمایش جزئیات
شغل
آنلاین
شکرگزاری دوم گلرت




مرلین را شکر که ما جادوگریم و هر جا احساس کردیم هوا آلوده شده و ریه‌ها و خون جاری در رگ‌هایمان را به فنا می‌دهد، می‌توانیم با بشکنی خود را به پراکسیژن‌ترین نقاط زمین برسانیم...

مرلین را شکر که واحد پولمان سیکل و نات و گالیون است و با وجود ریاضیات پیچیده‌ای که برای محاسبه‌شان داریم، هر روز بی‌ارزش‌تر از دیروز نمی‌شود...

مرلین را شکر که روزهای جنگ و درگیری برای ما جادوگران گذشته و به جز تلاش برای رسیدن به آرمان‌هایمان، مجبور نیستیم هر روز و شب اخباری را دنبال کنیم که در آن پر از جملات تهدیدآمیز است...

مرلین را شکر که دنیای جادویی زیبای خودمان را داریم، جادوگرام، جادوتیفای و جوتیوب داریم و مجبور نیستیم خزعبلات ببینیم و بشنویم و بخوانیم...

مرلین را شکر که سیاستمداران و مسئولانمان هر چقدر ماگل‌پرست و کوته‌فکر باشند، حداقل سرزمین‌هایمان را به قحطی و دریاچه‌هایمان را به خشکسالی نرسانده‌اند...

مرلین را شکر که فقیرترین جادوگرانمان هم سقف و پناهگاهی امن برای زیستن دارند و حداقل خوراکی‌های لازم برای رشد سالم در اختیارشان است...

مرلین را شکر که هاگوارتز، دورمشترانگ و دیگر محیط‌های آموزشی‌مان آنقدر باکیفیت و جذاب است که هر بچه‌ای از زمانی که می‌فهمد جادوگر است و حتی ماگل‌هایی که از دنیای جادویی‌مان خبر دارند، آرزویشان است به این محیط‌ها بیایند و از کسب علم و دانش فراری نیستیم...

مرلین را شکر که جادوگرانیم...
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده