جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

9 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

[[continious]] ردا فروشی مادام مالکین

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: ردا فروشي دیاگون (انواع رداهاي رسمي-شب و ...)
ارسال شده در: جمعه 22 شهریور 1398 15:41
نمایش جزئیات
آفلاین
هافلپافیا سعی میکنن به دورا کمک کنن تا مغازشو مرتب کنه و لباساشو بفروشه. توی این شلوغی دورا متوجه میشه لباس بنفشش نیست و کم کم همه لباسا ناپدید میشن. بعد از کلی گشتن و به نتیجه نرسیدن، میرن کتابخونه و شخص ناشناسی هم وارد کتابخونه میشه. دورا اون شخص رو میشناسه.

====

- تو؟
- بله!
- تــــــــــو؟
- بله.
- تـ...
- خودمم دیگه!

دورا دیگه چیزی نگفت. با عصبانیت به سمتش قدم برداشت و وقتی بهش رسید...
- خودتو کنترل کن دورا! آروم باش...

حرف دورا نیمه کاره موند وقتی شخص یه تیکه پارچه بنفش و یه لبخند شیطانی تحویلش داد. وقتش نبود که آروم باشه.
- هیا!

دورا لگد محکمی به شکم شخص زد و باعث شد به یکی از قفسه های کتابخونه بخوره و کل کتابای قفسه فرو بریزن.

- کافیه دیگه! همتون برین پیش اون پیرمرده!

ارنی به دور و برش نگاه کرد.
- باز به من گفت پیرمرد... باز گفت پیرمرد! معرفی شخصیتمو نخوندی، پروفایلمو که دیدی!

زن کتابخونه دار، چند ثانیه به ارنی که از شدت عصبانیت نفس نفس میزد خیره شد.
- تموم شد؟ حالا خودتون میرین بیرون یا دیوانه ساز خبر کنم؟
- دیوانه ساز!

همونطور که هافلپافیا و شخص ناشناس، مسالمت آمیز، از در کتابخونه بیرون میرفتن، ماتیلدا سعی میکرد رکسان رو از شدت ترس میلرزید، آروم کنه. دستاشو روی شونه رکسان گذاشت.
- ببین، دیوانه ساز ترس نداره. فقط یه ذره قیافشون ترسناکه، یه ذره هم یخت میکنن، و یه ذره تمام خاطرات بدتو میارن جلو روت. همین.
- اینا که ترس ندارن!
- پس از چی میترسی؟
- از اون پارچه ای که دورشون پیچیدن!

ماتیلدا که داشت دیوونه میشد، رکسان رو به طرفی پرت کرد. همون لحظه صدای خنده ای بلند شد.
- اگه میتونین منو پیدا کنین.

و شخص ناشناس، ناپدید شد، اما کاغذی روی زمین موند. سدریک به سمتش دوید. همون لحظه توی تاریکی، آگلانتیاین پیدا شد، که گربه ماتیلدا توی بغلش بود. ظاهرا با هم کنار اومده بودن.
- بالاخره اومدین. چیکار کنیم حالا؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رکسان ویزلی در 1398/6/22 16:02:20
رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر تغییر اندازه داده شده


پاسخ به: ردا فروشي دیاگون (انواع رداهاي رسمي-شب و ...)
ارسال شده در: جمعه 22 شهریور 1398 00:35
نمایش جزئیات
آفلاین
دورا در مغازه‌ی جدید و خالی‌اش نشسته بود و در ذهنش با خود کلنجار میرفت!
_ نباید اون لباسو میوردم اینجا.. نمیخواستم بفروشمش!
هر لحظه که از نبود لباس میگذشت بیشتر احساس نگرانی میکرد. ارثی که نسل به نسل چرخیده بود را از دست داده بود و حالا درمانده بود که جواب مادرش را چه بدهد.
ینی او را با چه میکشتند؟
رکسان او را به دست دیوانه سازها میداد؟
ارنی او را به تور دور دنیا میبرد؟
رودولف با قمه به دنبالش می‌افتاد؟
ممکن بود مادرش کسی را اجیر کند تا با بندهای بنفش او را خفه کند؟
مخصوصا از وقتی که موهایش را کوتاه کرده بود و لباس‌های پسرانه میپوشید مادرش مدام غر میزد و هر لحظه میگفت:
_ دختر باش! ظرافت داشته باش!

هر روز او را به لباس فروشی‌های مجلل میبرد و لباس‌های بلند پف دار را تا حلق دورا فرو میکرد.
اما دورا متحول شده بود! دیگر نمیخواست موجود اعصاب خورد کن قبل باشد. هر روز تلاش میکرد تا با بچه‌های هافل مهربان‌تر برخورد کند و عصبانیت خود را کنترل کند.
تیپ جدیدش به او‌قدرت میداد و حس آزادی میکرد! میتوانست بیخیال و آزادانه بدود و نگران خاکی شدن لباس و دست و پاگیر بودن‌‌شان نباشد! حتی از وقتی موهایش را کوتاه کرده بود صبح‌ها نیم ساعت دیرتر بیدار میشد و هفته‌ای یک بار موهایش را با دست شانه میکرد!
ناگهان از جای خود بلند شد! او تغییر کرده بود اما باز داشت مانند گذشته رفتار میکرد! وقتش بود که دورای جدید را به دوستانش نشان دهد پس سریع به سمت کتابخانه دوید.
در کتابخانه را با شتاب باز کرد و داخل شد! دوستانش را دید که مبهوت به چیزی زل زده‌اند. سرش را به سمت سوی چشمانشان چرخاند!
شخصی با لباس آشنا آنجا بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: ردا فروشي دیاگون (انواع رداهاي رسمي-شب و ...)
ارسال شده در: پنجشنبه 21 شهریور 1398 23:25
نمایش جزئیات
آفلاین
ارنست عینکش رو برداشت و از داخل کتابخونه داد زد:
-ای بابا دو دقیقه نمیتونی ساکت بشینی؟ با اون گربه هم کاری نداشته باش.
-ساکت باش آقای محترم.

این را کتاب دار فریاد زد.

همه ی افرادی که داخل کتابخانه نشسته بودند داشتند با بهت و وحشت به کتابدار که خانم بلک بود نگاه میکردند.

-اگه چیزی نمیخواید اینجا رو ترک کنید زود تر.

رودولف جلو پرید و با تیزی قمه اش محکم روی لبه ی میز کوبید.
-عه خانومی سردی میکنی با ما چرا؟ شما خانم با این کمالات و مهربونی چرا باید اینجوری داد بزنی.
-اخه اعصاب برای ادم نمیذارن که.
-کی؟
-اینا.
-خودم لهشون میکنم خانومی.

ارنست نگاهی به رودولف بعد هم به بقیه انداخت و با انگشت به خودش اشاره کرد.
-داره مارو میگه رودولف!

در همین لحظه شخصی وارد شد. شخصی که تا به حال وارد نشده بود یک موجود زنده که در گروه هافلپاف نبود جز اون دیوانه ساز هایی که...
-اسم دیوانه ساز هارو نیار.
-خب رکسان نپر وسط داستان.

شخص با لباس مرموزش جوری که چهره اش معلوم نبود تا وسط کتابخانه داخل شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: ردا فروشي دیاگون (انواع رداهاي رسمي-شب و ...)
ارسال شده در: پنجشنبه 21 شهریور 1398 16:23
نمایش جزئیات
آفلاین
- اگه اینو به دورا بگیم که دق می کنه...

ماتیلدا کتاب قصه ای قطور را محکم به هم کوبید.
- خب... بهش نمی گیم... خودمون می ریم و نجاتشون می دیم... معلوم نیست تا الان چندتاشون خورده شدن!

سدریک بار دیگر نقشه ی کتاب را بررسی کرد:
- سرزمین لباس خواران... کوچه ی لباس خوار... طبقه ی ... هی! صبر کنین ببینم، اصلا از کجا معلوم لباسا رفتن اونجا...
- سد... اینجا نوشته هر سال یه مقدار لباسو می فرستن اینجا تا لباس خوارا شورش نکنن و نیان تو دنیای ما... حالا یه نامه اومده و میگه لباسای شما رفته اونجا... باید بریم و لباسای دورا رو پس بگیریم.

کتابخانه دیاگون

هافلی ها در کتابخانه نشسته و به دنبال راه حلی برای یافتن لباس های دورا بودند.
اگلانتاین پیپش را روشن کرد و به فکر فرو رفت:
- می تونیم شنا کنیم...
- به کجا؟
- آقای محترم توی کتابخونه حق پیپ کشیدن ندارید!

خانم مسنی با عصبانیت به پافت تذکر داد، اما او توجهی نکرد و جواب سوال آملیا را داد:
- به... به... سرزمین آدمخوارا...
-
- آقای محترم توی کتابخونه حق پیپ کشیدن ندارید!

اگلانتاین باز هم توجهی نکرد و ایده ی دیگری داد:
- می تونیم پرواز کنیم...
- به کجا؟
- آقای محترم توی کتابخونه حق پیپ کشیدن ندارید!

گویا خانم مسن ضبط سوتی بود که روی تکرار گذاشته شده بود... اما باز هم کسی به او توجهی نکرد.
- آملیا... تو چرا گیج می زنی؟ به سرزمین آدمخوارا دیگ...

اگلانتاین نتوانست حرفش را تمام کند چون خانم مسن بقه ی لباسش پرده اش را گرفته و به بیرون کتابخانه، کنار گربه ی ماتیلدا پرتاب کرده بود.
- میووو...
- بمیر گربه ی احمق!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب...ناراحت شدید؟

پاسخ به: ردا فروشي دیاگون (انواع رداهاي رسمي-شب و ...)
ارسال شده در: پنجشنبه 21 شهریور 1398 15:26
نمایش جزئیات
آفلاین
همین که هافلپافی ها به مغازه بازگشتند، دورا دوباره بر سرشان فریاد کشید!
_باز که بدون لباس های من برگشتید!

هافلپافی ها که حالا خسته شده بودند، هر کدام دنبال یک عذر برای دورا بودند...
_ببین دورا...اون بیرون دیوانه‌سازها دنبال مان!
_دورا...بیرون خطرناکه!
_بیرون سرده دورا...یخ میزنیم!
_دورا سگ!
_
_چیزه...فحش نبود...میگم بیرون سگ داره!
_امنیت جانی نداریم بیرون...بیرون یه کسی هست که به ساحره ها ابراز علاقه‌ی خاص میکنه!
_اهم اهم...چیزه ارنی...رودولف با ما تو مغازه اس الان!
_اوا!
_تازه تو ساحره هم نیستی!
_عه؟ چیزه...گفتم نکنه اول ابراز علاقه کنه، بعد چک کنه ببینه جنسیت طعمه اش چی بوده!
_چیزه دورا اصلا...چرا لباس؟ من الان پیرهن ندارم بده؟ جذاب ترم اتفاقا...من بشخصه اصلا بدون لباس باشی رو بیشتر دوست دارم!
_همین الان همه برن دنبال لباس هام!

به نظر هرچه هافلپافی‌ها رشته کرده بودند، رودولف با دیالوگ آخرش پنبه کرد...حالا دورا به جز احساس دلتنگی به لباس هایش، احساس خطر هم میکرد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: ردا فروشي دیاگون (انواع رداهاي رسمي-شب و ...)
ارسال شده در: پنجشنبه 21 شهریور 1398 15:03
نمایش جزئیات
آفلاین
-کمک!

دیوانه ساز ها به دنبال رکسان همینطور پیش امدند. بقیه هم به خاطر نزدیک شدن دیوانه ساز ها مورمورشان شد.

-چیکار کردی رکسان؟
-داشتم دیوار مهربانی رو میگشتم. اینا فکر کردن دارم دزدی میکنم.
-حالا چرا میاری شون سمت ما؟

اما دیر شده بود رکسان با سرعت از جلوی بقیه رد شد و دیوانه ساز ها به دنبال او و بقیه ی اعضا افتادند.

-بچه ها فرار کنید که هوا پسه.

با فریاد وین همه دو پا داشتند دو پای دیگر هم قرض کردند و شروع به دویدن کردند.

یک ساعت بعد

بعد از یک ساعت و دویدن کل شهر دیوانه ساز ها همچنان در تعقیب اعضا بودند. وین که عقب تر از همه بود کمی سرعت گرفت و جلو آمد.

-ای بابا اینا ولکن معامله نیستن نامردا.
-باید یه فکری بکنیم. چطوره قایم شیم توی ردا فروشی؟
-اما هنوز لباس هارو پیدا نکردیم. جواب دورا رو کی میده؟
-من من کله گنده. فعلا همه به سمت ردا فروشــــــــی!

آخری را ارنست گفت و به سرعت خودش افزود و جلو تر از همه به سمت مغازه دوید.

-وایستا ما هم بیایم.

همه سعی کردند سریع تر بدوند تا از شر دیوانه ساز ها خلاص شوند تا فرصت کنند دنبال راهی برای پیدا کردن لباس ها باشند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: ردا فروشي دیاگون (انواع رداهاي رسمي-شب و ...)
ارسال شده در: پنجشنبه 21 شهریور 1398 08:33
نمایش جزئیات
آفلاین
-گاهی خشنونت هم لازم هست.
-مثلا کی؟
-مثلا موقعی که دورا خودش داخل مغازه نشسته و ما باید بریم دنبال لباسا.
-اینجوری می خواید هلگا رو سربلند کنید؟
-چطوری، خانم بنفش پوش؟
-با تنبلی.
-ولی ما با عدالت این کارو انجام می دیم!

دورا وحشتزده به هافلپافی هایی که او را کشان کشان حرکت می دادند، نگاه کرد.
-ولم کنید!
-این اسلحه پشت سرته. اگه کوچکترین خطایی بکنی، خلاص!
-گیر عجب ادمایی افتادیم ها!

هافلپافی ها این بار برای لباس های دورا، اگهی درست کرده بودند و به در و دیوار همه ی خانه ها می چسباندند؛ البته یک بار هم یک اگهی به دیوار یک خانه که اجازه ی چسباندن اگهی روی دیوارش را به کسی نمی داد، چسباندند و مجبور شدند که 3 ساعت برای رءیس ازکابان توضیح دهند که کارشان اشتباه بوده است.
دورا از فرط خستگی جیغ زد:
-اصلا یعنی چی؟ این همه لباس کجا می تونه رفته باشه؟
-دیوانه ساز! دیوانه ساز!

توجه هافلپافی ها به رکسان که دوان دوان از دست دیوانه سازهایی که یک راست به طرف انها می امدند فرار می کرد، جلب شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط وین هاپکینز در 1398/6/21 9:02:53
ویرایش شده توسط وین هاپکینز در 1398/6/21 9:16:04
ویرایش شده توسط وین هاپکینز در 1398/6/21 9:27:21
ویرایش شده توسط وین هاپکینز در 1398/6/21 9:31:57
ویرایش شده توسط وین هاپکینز در 1398/6/21 13:21:11
ویرایش شده توسط وین هاپکینز در 1398/6/21 15:37:46
ویرایش شده توسط وین هاپکینز در 1398/6/21 16:50:20
ویرایش شده توسط وین هاپکینز در 1398/6/21 16:56:56
ویرایش شده توسط وین هاپکینز در 1398/6/21 16:58:12
تصویر تغییر اندازه داده شده


Hufflepuff is not yet
!lost
پاسخ به: ردا فروشي دیاگون (انواع رداهاي رسمي-شب و ...)
ارسال شده در: پنجشنبه 21 شهریور 1398 00:37
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
هافلپافیا سعی میکنن به دورا کمک کنن تا مغازشو مرتب کنه و لباساشو بفروشه. توی این شلوغی دورا متوجه میشه لباس بنفشش نیست و اصرار داره تا پیدا نشده کسی حق نداره بره بیرون. همه ناچارا شروع میکنن به گشتن و متوجه نمیشن لباسا یکی یکی دارن ناپدید میشن و وقتی متوجه میشن که دیگه لباسی توی کل مغازه نمونده. الان دورا ناچارا بچه ها رو میفرسته بیرون دنبال لباسا، ولی اونا دست از پا دراز تر بر میگردن.

=====

کوچه دیاگون، جلوی در لباس فروشی

- ولم میکنی دورا؟

دست دورا از نگه داشتن رکسان توی طول سه پست خسته شده بود. رکسان رو گذاشت زمین و رو کرد به نره خران نوگلان نشکفته باغ هلگا نگاه کرد.
- ساعت چند بود شما رفتین؟
- ساعت دو.
- الان ساعت چنده که برگشتین؟
- ساعت دو و نیم.
- پس چقد دنبال لباسای من گشتین؟
- نیم ساعت.
- نیم ساعت برای پیدا کردن هزار و دویست و پنجاه و هشت تا لباس کافیه؟! برین بگردین پیداش کنین!

آگلانتاین یه پیرمرد بود، و گوشش تا حدی تحمل شنیدن داد و فریادهای دورا رو داشت.
- بسه دیگه! لباس تو گم شده، خود تو هم بیا کمکمون بگرد دیگه!

حق با آگلانتیاین بود. این رو از اونجا میشد حدس زد که همه هافلپافیا جرئت پیدا کرده بودن و با اخم به دورا نگاه میکردن.

- خب حالا. این همه خشونت چرا؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رکسان ویزلی در 1398/6/21 0:41:48
ویرایش شده توسط رکسان ویزلی در 1398/6/21 0:42:22
ویرایش شده توسط رکسان ویزلی در 1398/6/21 0:45:34
رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر تغییر اندازه داده شده


پاسخ به: ردا فروشي دیاگون (انواع رداهاي رسمي-شب و ...)
ارسال شده در: چهارشنبه 20 شهریور 1398 23:45
نمایش جزئیات
آفلاین
چه اتفاقی میتوانست افتاده باشد؟
لباس ها به کجا رفته بودند؟
آیا ارتباطی بین بانز و لباس ها وجود داشت؟
چرا لباس بنفش دورا اولین لباسی بود که غیبش زد؟
اصلا چرا بنفش؟ و زرد نه؟
لباس ها صرفا نامریی شده بودند و یا محو شده بودند؟
آیا این خود دورا نبود که از هافلپافی ها درخواست کمک کرده بود؟
بچه‌ها که بودند؟آیا این نره خران بچه محسوب میشدند!
مانکن ها چرا اینقدر طبیعی درست شده بودند؟
چرا جن های خانگی با آن یک تیکه پارچه ای که دارند، آزاد حساب نمیشوند؟
چرا ویزلی ها که وضع مالی مساعدی نداشتند هزاران کودک داشتند و مالفوی ها کلا یک بچه؟
چرا وقتی هیچ ایده ای ندارند رزرو میکنند؟
چرا در گنجه باز بود؟
چرا گوش تسترال دراز بود؟
و هزاران سوال دیگر...حالا دورا و دیگر هافلی ها برای پیدا کردن لباس های غیب شده چکار باید میکردند؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: ردا فروشي دیاگون (انواع رداهاي رسمي-شب و ...)
ارسال شده در: چهارشنبه 20 شهریور 1398 21:48
نمایش جزئیات
آفلاین
-تا وقتی لباس بنفش من پیدا نشده من ولت نمی کنم.
-تقصیر من نبوده که!

دورا که نمی توانست خودش را کنترل بکند، به رکسان گیر داده بود.

-تو رو هلگا ولم کن!
-یک حرفو باید چند بار بزنم؟

هافلپافی ها برای پیدا کردن لباس های دورا، به تالار خصوصی هافلپاف، وزارتخانه، لندن و حتی شهر جادویی بنفش پوشان که دورا در انجا متولد شده بود، رفتند؛ اما تلاششان به در بسته خورد و دورا هم با غرغرهایش، روحیه انها را تقویتتضعیف کرد و فریاد زد:
-این لباس ها کجا می تونن رفته باشن؟
-عوضش خاطراتت زنده شد.
-می خوام زیر خروار ها خاک باشن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط وین هاپکینز در 1398/6/20 22:05:30
ویرایش شده توسط وین هاپکینز در 1398/6/20 22:12:15
ویرایش شده توسط وین هاپکینز در 1398/6/20 22:14:19
تصویر تغییر اندازه داده شده


Hufflepuff is not yet
!lost