====
- تو؟

- بله!

- تــــــــــو؟

- بله.

- تـ...
- خودمم دیگه!

دورا دیگه چیزی نگفت. با عصبانیت به سمتش قدم برداشت و وقتی بهش رسید...
- خودتو کنترل کن دورا! آروم باش...

حرف دورا نیمه کاره موند وقتی شخص یه تیکه پارچه بنفش و یه لبخند شیطانی تحویلش داد. وقتش نبود که آروم باشه.
- هیا!

دورا لگد محکمی به شکم شخص زد و باعث شد به یکی از قفسه های کتابخونه بخوره و کل کتابای قفسه فرو بریزن.
- کافیه دیگه! همتون برین پیش اون پیرمرده!

ارنی به دور و برش نگاه کرد.
- باز به من گفت پیرمرد... باز گفت پیرمرد! معرفی شخصیتمو نخوندی، پروفایلمو که دیدی!
زن کتابخونه دار، چند ثانیه به ارنی که از شدت عصبانیت نفس نفس میزد خیره شد.
- تموم شد؟ حالا خودتون میرین بیرون یا دیوانه ساز خبر کنم؟
- دیوانه ساز!

همونطور که هافلپافیا و شخص ناشناس، مسالمت آمیز، از در کتابخونه بیرون میرفتن، ماتیلدا سعی میکرد رکسان رو از شدت ترس میلرزید، آروم کنه. دستاشو روی شونه رکسان گذاشت.
- ببین، دیوانه ساز ترس نداره.
فقط یه ذره قیافشون ترسناکه، یه ذره هم یخت میکنن، و یه ذره تمام خاطرات بدتو میارن جلو روت. همین. 
- اینا که ترس ندارن!
-
پس از چی میترسی؟ - از اون پارچه ای که دورشون پیچیدن!

ماتیلدا که داشت دیوونه میشد، رکسان رو به طرفی پرت کرد. همون لحظه صدای خنده ای بلند شد.
- اگه میتونین منو پیدا کنین.

و شخص ناشناس، ناپدید شد، اما کاغذی روی زمین موند. سدریک به سمتش دوید. همون لحظه توی تاریکی، آگلانتیاین پیدا شد، که گربه ماتیلدا توی بغلش بود. ظاهرا با هم کنار اومده بودن.
- بالاخره اومدین. چیکار کنیم حالا؟
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج









!lost
لباس تو گم شده، خود تو هم بیا کمکمون بگرد دیگه!