جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

190 کاربر(ها) آنلاین هستند (76 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
188 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

پیام امروز

پشت پرده وزارت

نوع تاپیک: رول‌نویسی گروهی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: پشت پرده وزارت
ارسال شده در: چهارشنبه 23 مهر 1399 04:15
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
- سلام سوژه! تو سوژه‌ی باهوشی هستی. با یه پیرنگ قوی و یه عالمه گره و خرده روایت و قهرمان و ضدقهرمان و دیگر اصطلاحات داستانی که نمی‌گم تا ریا نشه که چقدر بلدم.

سوژه سرش را برگرداند تا ببیند سگ سیاهی که مثابلش ظاهر شده با کدام یک از سوژه‌های پشت سرش کار دارد اما سوژه‌ای پشت سرش نبود!

- ها؟ کی؟ من؟ من که اصلا سوژه‌ای ندارم.

- نداری؟ بمیرم ... چی کشیدی! حتما به خاطر بی توجهی لرد توسط مرگخواراش بایکوت شدی.

- اتفاقا من از روز تولدم تا 4 سال همینجوری ول بودم. همین لردی که می‌گی اومد سراغم و بعد مرگخواراش با این که سوژه‌ای نداشتم دو صفحه پیش بردنم!

- هان! منم دقیقا همینو می‌گم! چرا باید فقط مرگخوارا بهت توجه کنن؟ این چه تبعیضیه؟

- خوب جلوی بقیه رو که نگرفته بودن! اتفاقا دو تا محفلی هم ...

- بله شاید الان جلوی کسی رو نگرفته باشن. اما اگر از اول موقعی که داشتن شروعت می‌کردن عدالتی برقرار بود ...

سیریوس چشمانش را بسته و دهانش را باز کرده بود. یک لحظه آمد نفس بگیرد و همین کافی بود تا ببیند سوژه را چه کسی آغاز کرده و از ادامه‌ی دیالوگش منصرف شود.

- اصلا چرا انقدر توی گذشته گیر کنیم؟ بگذار خودم راست و ریست کنم ... الان محتوای انتقادی نسبت به فضای ایفای نقش بهت تزریق می‌کنم.

- اتفاقا نبودی همین دو پست قبل هوریس داشت همین کارو می‌کرد.

- چی؟ هوریس؟! نه نه نه ... دیگه این حرفو نزنیا! اون دستمال به دسته و از هر کسی که مثل لرد تو موضع قدرت باشه چشم بسته حمایت می‌کنه!

- اتفاقا داشت از خود لرد انتقاد می‌کرد.

- اومدی و نسازیا حاجی! گفتم دستمال به دسته یعنی دستمال به دسته دیگه. واقعیتو فراموش کن! این جا رول منه. بگو هست. الکی مثلا! این منم که چون ققنوسی از خاکستر ایفا برخواستم و می‌خوام چون سوپرمنی یه تنه جلوی همه وایسم و چون چگوارایی با حرکات انقلابی به این خفقان ... عه! سوژه؟ کجا رفتی حاجی؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: پشت پرده وزارت
ارسال شده در: سه‌شنبه 15 مهر 1399 20:16
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه با ناراحتی نگاهی به هوریس انداخت و به گوشه ای رفت.

-
-چیشده ای سوژه؟
-تو کی هستی؟
-من آدم هستم!
-آدم و هوا؟
-نه! آدم خالی.

سوژه از ناراحتی منفجر شد!

-بفرما!
-چیشد؟
-عاقل شدی.
-چی؟
-میگم عاقل شدی! سوژهای الکی باید بمیرن!
-

سوژه از دست آدم ناراحت شد و به راهش ادامه داد تا بلکه هوریس رو پیدا کنه. اما در وسط های راه ماندانگاس فلچر بهش نزدیک شد تا بهش چیزی بفروشه!

-می بینم که تو خیابون تنها داری میری!
-تو کی هستی؟

مانداگاس سینه اش رو سپر کرد و با غرور افتخار خودش رو معرفی کرد.

-اینجانب"ماندانگاس فلچر" معروف به "دزد" اه ببخشید این سانسور باید بشه...معروف به...

اما مانداگاس نتونست جملش رو کامل کنه برای اینکه رودولف با عصبانیت به سمتش میومد!

-اوه! ببخشید سوژه جون. مشتریم بمونی ها! چاکریم!

مانداگاس اینو گفت و رفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
only Hufflepuff
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: پشت پرده وزارت
ارسال شده در: چهارشنبه 4 دی 1398 02:18
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
فنریر گرگینه صادقی نبود. او فقط می‌خواست شر سوژه را از سر خود کم کند. سوژه شخصیتی نداشت و در نتیجه گوشتی هم. فنریر بی هدف حرکت کرد و اولین عابری که دید را به عنوان قربانی برگزید.

- بیا! اینم همون «عمو سوژه‌ای» که تعریفشو کرده بودم.

- عمو عمو! بیا به من سوژه تزریق کن.

- عمو چیه؟ این گرگ بی ملاحظه کدوم گوری رفت؟

فنریر پیچیده بود به بازی و هوریس با سوژه تنها ماند.

- ولش کن سوژه رو سوژه جان! سخت نگیر. بیا نوشیدنی کره‌ای بزن.

ناگهان فضای سوژه - سوژه‌ی داخل سوژه نه ... همین سوژه که سوژه‌اش سوژه‌ای سرگردان و آواره است - سورئال شد. آسمان بالای سر هوریس شروع به تغییر شکل کرد و به شکل صورت‌هایی به هم پیوسته درآمد. هوریس سعی کرد به خاطر بیاورد که چه وقت اسید مصرف کرده اما موفق نشد. صورت‌های به هم پیوسته همگی آشنا به نظر می‌رسیدند. به خوبی می‌توانست لرد سیاه، رابستن، بلاتریکس، بانز، کراب، کریس و هکتور را در میان آن‌ها تشخیص دهد. دهان همه صورت‌ها باز شد و صدای بم و کش داری به گوش هوریس رسید.

- هــــوریـــــــــس ... سوژه رو منحرف نــکـــــــــــــــــــن!

- منحرف؟ شما از کجا می‌دونید این بیچاره 18 سالش نشده؟ همه سوژه‌ها که قرار نیست تا ابد نابالغ بمونن! باشه خوب. سوژه جان ... بیا یه روایت موازی در چهار مکان و زمان مختلف بهت تزریق کنم عششش کنی.

ندای آسمانی ایفا دوباره به گوش رسید.

- هــــــــــوریس ... سوژه رو پیچیده نکــــــــــــــــن ... از این جداکننده ها نذااااااار! ما گــیــــــج میشـــــیــــــــــــم!

- خوب آخه ... نگران نباش سوژه جان. دایی هوری رهات نمی‌کنه. الان یه قصه به خوردت میدم حال بیای! یه قصه درست و درمون. با یه مقدمه مشتی، یه ایجاد گره، یه تعلیق ریزم میذاریم و بعد می‌ریم سراغ ...

ندا دست بردار نبود.

- واااااااای هــــــــــــوریــــــس ... چه خبره! این طوری خیلی طـــــــــولانی می‌شه! ما نمی‌خــــــــــونیـــــم!

هوریس هم در سماجت دست کمی از ندا نداشت.

- سوژه جان! تو مشکل اعتماد به نفس داری! سوژه بدی نیستی. الان دو تا مساله روز اجتماعی بهت پیوند میزنم، میای رو فرم.

ندا بدون این که چیزی بگوید شروع به نچ نچ کرد. سوژه بغض کرده بود.

- چرا ناامید می‌شی؟ یه حکمتی توشه که تقدیر تو رو سپرده دست من دیگه! صبر کن. الان خیلی خلاصه و مجلسی قصّتو کل یوم عوض میکنم.

- نـــــــــــه هــــــــوریــــــــــس! سوژه رو منحرف نکـــــــــــــــن ...

- بابا چه انحرافی؟ می‌خواین اصلا من رول ننویسم؟

- نـــــــــــــه هـــــــــــــــــــــوریـــــــــــــس ... تو خیلی خوب رول می‌نویســــــــــــی!

-

هوریس قلم پری از ناکجاآباد برداشت و شروع به نوشتن بر پیکر بی جان سوژه کرد.

نقل قول:
همان‌طور که در بطن سوژه هیچ اتفاق خاصی رخ نمی‌داد، فنریر گری بک گوشه‌ای دور از سوژه نشسته بود و به دنبال گوشت می‌گشت. سوسیسی نزدیک شد و گفت: «منو می‌خوری؟ » فنریر گفت:«چرا نخورم؟ » سوسیس گفت: «مگه تو کالباس خور نبودی؟» فنریر پاسخ داد:«بودم ... با معدم ناسازگاری داشت، گذاشتم کنار.» و سوسیس را بلعید. در بطن سوژه همچنان هیچ اتفاق خاصی رخ نمی‌داد.


پیش از آن که سوژه فرصت کند متن هوریس را بخواند، او دستی به سرش کشید و رفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هوريس اسلاگهورن در 1398/10/4 2:24:07
ز خاک من اگر گندم برآید،
از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: پشت پرده وزارت
ارسال شده در: سه‌شنبه 3 دی 1398 22:14
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
سوژه خواست قانع کنه ولی چهره ی فنریر به آدم هایی که قانع می شن، نمی خورد. پس باید راه دیگه ای رو پیش می گرفت.

فکری به ذهنش رسید. فکری که خیلی خطرناک بود ولی اگه جواب می داد، دیگه خورده نمی شد.
سوژه با خودش کلنجار می رفت که این کارو بکنه یا نه! اگه این کارو نمی کرد، خورده می شد! اگه می کرد، یا خورده می شد یا نمی شد. وقتی "فکر" سوژه به این قسمت رسید از خودش متاسف شد. این موضوع اصلا لازم به فکر کردن نبود. اگه انجامش می داد حداقل یه شانس داشت. پس نفس عمیقی کشد. خم به ابرو برد و شروع کرد.
-تو می خوای منو بخوری؟
-مشکلی داری؟
-معلومه که دارم!
-یه بار دیگه صداتو بشنوم، زودتر می خورمتا!
-خالی نداری! اگه تو معده ات جای خالی داشتی منو اولین نفر می کردی اون تو!
-یخچال خالی دارم بکنمت اون تو؟
-ببین! اگه بیرون از اینجا بودی، وجودشو داشتی با من اینجوری حرف بزنی؟ ...

فلامل که از خورده شدن می ترسید، خواست تا جلوی حرف زدن سوژه رو بگیره. ولی سوژه اونو کنار زد و ادامه داد.
-...نه! می خوام بدونم جرئتشو داشتی بی واسطه، صاف، تو چشمای من نگاه کنی! اگه مامور نبودی، جیگرشو داشتی از پونصد متری من رد شی! تو نه! همتون! کل این معدن!

یکی از مامورا که دیگه نمی تونست این بلبل زبونی سوژه رو تحمل کنه، رفت که ساکتش کنه ولی فنریر جلوشو گرفت. می خواست خودش جوابشو بده!
-برو مرلینتو شکر کن که مامورم. وگرنه بلایی رو سرت می آوردم که تک تک تازه واردا آرزوشونه بوده سرت بیارن.

سوژه تا اسم تازه وارد به گوشش خورد، خشکش زد.
-بیا جون مادرت منو بخور ولی منو دست تازه واردا نده! تازه واردا کابوس منن. من بیچاره فقط دنبال یه سوژه ام! هر کاری می کنی، بکن، ولی منو دست تازه واردا نده! لطفا!

فنریر هم قلب داشت.
کمی فکر کرد. فلامل به تنهایی می تونست اونو سیر کنه. پس از خوردن سوژه دست کشید.

کمی بعد

فنریر بعد از اینکه استخون های فلامل رو از توی دهنش در آورد، رو به سوژه کرد.
-بیا! من یکی رو می شناسم که می تونه بهت سوژه بده!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: پشت پرده وزارت
ارسال شده در: یکشنبه 5 آبان 1398 22:16
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

سوژه ای مظلوم دو عالم بدون خلاصه مونده! سوژه با ناامیدی کلی اشک میریزه روی خودش و اشک ها تمام نوشته هاشو میشورن و میبرن، در نتیجه به یه سوژه بی سوژه تبدیل شده! حالا دنبال یه بنده مرلینی میگرده که بهش سوژه بده. بین راه مورفین گانت رو میبینه و مورفین بهش مواد مخدر میده تا ذهنش باز بشه. حالا سوژه دنبال کبریته که آتیش روشن کنه و مواد هارو دود کنه اما کبریت نداره.

* * *


سوژه با دو پاهای نحیفش در حال دویدن بود که به معدن آهن رسید. با شوق وارد معدن شد تا شاید کسی را پیدا کند که چوب کبریت داشته باشد.
_شما چوب کبریت دارین؟ شما چی؟ شما چوب کبریت دارین؟

اما کارگران معدن با نگاه های بی تفاوتی در حال جدا کردن سنگ آهن از دیواره های معدن بودند. بلاخره یکی از کارگران معدن حوصله اش از فریادهای" کبریت دارین؟" سر رفت و در حالی که به شدت به دلیل کهولت سن می لرزید با خستگی به سوی سوژه برگشت.
_نداریم.
_سوژه چی؟ سوژه دارین؟
_نداریم تا صبح داشتیم ها...دیر اومدی تموم شد.
_حالا نمیشه پیدا کنید؟
_چرا اتفاقا...ما زندانی های آزکابان برای کار اجباری در این معدن گرد هم جمع شدیم که برای تو سوژه پیدا کنیم فقط!

کارگران معدن که حالا مشخص شده بود همان زندانی های آزکابانن، خنده های تلخی تحویل سوژه دادند.
سوژه که دلش شکسته بود با ناامیدی به پیرمرد نگاهی کرد و روانه راه خروج شد که...

_وایسا حالا شاید یه فکری برات کردم. ولی یه شرطی داره.
_آخ جون...هرچی باشه قبوله.
_باید بری هر جا که پیدا کردی اسپم بزنی. اگر یک اسپم حسابی توی تاپیک های رول نویسی بزنی امتیاز این مرحله رو کامل میگیری!

سوژه که بسیار خوشحال بود بلاخره یکی پیدا شده که میخواهد کمکش کند فورا قبول کرد و راهی تاپیک های رول زنی شد.

شهر لندن_ تاپیک دارالمجانین لندن

سوژه آماده انتشار اسپم شد.
_کیه کیه منم تهی.

رابستن که در تاپیک سرگرم تعویض لنت ترمز سفینه اش بود با فریاد بلند سوژه آچار از دستش به روی پایش افتاد.
_آیییییی...اینجا چه خبر شدن میشه؟ قلبم ریختن شد. تو کی هستن میشی؟
_کسی نیست منم و تو ایم.
_

ناگهان آژیر های امنیتی اسپم زنی به صدا در آمد و هیکل گرگینه ای از فاصله ای دور هویدا شد.
_کی بود اسپم زد؟ الان میام میخورمش!
_نه نه من نبودم این یارو کچل آبی رنگه بود.

فنریر از همان فاصله دور نگاهی مشکوک به رابستن انداخت.
_اونکه ناظره باهوش...کار خود خودته! الان که پیچیدمت لای کالباس خوردم دیگه هیچ وقت اسپم نمیزنی!
_غلط کردم...یا بی جامه مرلین...نه...نیا نزدیک...

سوژه به سرعت در حال دویدن و برگشتن به معدن بود و فنریر نیز به سرعت تعقیبش میکرد. بلاخره وارد معدن شد و پشت پیرمردی قایم شد.
_آقا آقا...به مرلین ما تقصیری نداشتیم. این آقاهه مارو تشویق به این کار کثیف کرد.

پیرمرد را به سمت فنریر هول داد.

_فلامل؟ بازم؟ خجالت نمیکشی از توی زندانم دست از اسپم زنی بر نمیداری برادر من؟ از ۱۸ تیر تاحالا توی زندان داری می پوسی ها! در این ۶۷۸ سالگی خسته نمیشی؟

سوژه که خیالش راحت شده بود سعی داشت از گوشه معدن فرار کند که...

_صبر کن...کارم با تو هنوز تموم نشد. در مجازاتت تخفیف میدم چون عامل این ماجرا رو گزارش دادی.
_آخ جون یعنی نمیخوریم؟
_نه...یعنی بجا کالباس میپیچمت لای فلامل میخورمت!

خورده شدن اصلا دل انگیز نیست چه رسد به اینکه لای فلامل پیچیده شوید!

سوژه باید فنریر را قانع میکرد که بیخیال خوردنش شود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: پشت پرده وزارت
ارسال شده در: پنجشنبه 28 شهریور 1398 10:38
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه کلی خوشحال شد که بالاخره راهی پیش روش داره که می‌تونه امتحانش کنه و با توجه به حرفای اون معتاده، بالاخره به سوژه موردنظرش دست پیدا کنه و خوشحال و خندان به تاپیکش برگرده و گرد و خاک ازش بگیره.

سریع خواست اون بسته رو باز کنه و ماده رو بخوره، اما یادش اومد که مرد معتاد بهش گفته‌بود باید دودش رو بکشه توی بدنش.

سوژه دوباره کمی غصه‌دار بود. کلا اشکش دم مشکش بود و هر چی که می‌شد غصه‌ش می‌گرفت ولی الان سعی کرد گریه نکنه تا بیشتر از این سیاهی به بار نیاره.

نفس عمیقی کشید و شروع کرد به هیزم جمع کردن، تا آتیش روشن کنه و با اون، ماده رو بسوزونه. تونست مقداری هم هیزم جمع کنه... اما حالا احتیاج به کبریت داشت؛ کبریت هم باید از فروشگاه‌ها خریده می‌شد و سوژه هیچ پولی نداشت.

پس باید دزدیده می‌شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
گب دراکولا!
پاسخ به: پشت پرده وزارت
ارسال شده در: یکشنبه 3 شهریور 1398 11:43
نمایش جزئیات
آفلاین
صدای مامور پلیس مبارزه با مواد مخدر به وضوح از پشت بلندگو به گوش می رسید.
_شما دو نفر... دستا بالا! هرچی گل و علف و یونجه هم دستتونه بذارید پایین... روی زمین!
_داداش...رحم داشته باش یکم...ما چجوری الان هم دشتامون بالا باشه و هم چیژهارو پایین بژاریم.
_ساکت! اعتراض موقوف انگل اجتماع!
_ببین شوژه چطوری با یه معتاد توی جامعه برخورد می کنند. اعتیاد یه نوع مریژیه ولی با ما معتادا مشل یه انگل برخورد می کنند.
_با ما سوژه ها هم مثل یه انگل برخورد می کنند.

مامور پلیس به سمت مورفین گانت رفت و بعد از کلی بازرسی بدنی دقیق و خارج کردن یک تن مواد اعتیاد آور از جیب های مورفین او را دستگیر کرد و به زندان برد.

باز سوژه ماند و زانوی غمش!
_زانوی غمم؟ تو نمیتونی یه سوژه ای برام پیدا کنی؟ خسته شدم از این زندگی بی هدف آخه.
_نه نمیشه...مسئولیت من کمک به راه رفتن جنابعالیه. من که نمیتونم سوژه هم برات پیدا کنم...چه پر توقع شدی!
_منو بگو اینهمه در بغل گرفتمت...زانوی غم بی عاطفه ی سنگدل!

سوژه به زانوی غمش چشم غره ای رفت و آن را به کناری راند.

خواست از جایش بلند شود که ناگهان بسته ای کوچک را در دست های مچ کرده اش احساس کرد. دستهایش را باز کرد و بسته ای از ماده ای که مورفین به او گفته بود باعث تراوش سوژه می شود را دید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: پشت پرده وزارت
ارسال شده در: چهارشنبه 30 مرداد 1398 18:49
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
سوژه رفت و کنار معتاد نشست.
-از چی بگم برات؟
-از دردات بگو برام!

سوژه دفتر رو به معتاد نشون داد.

-این که خالیه!
-درد منم همینه دیگه...این خالیه در شرایطی که باید پر باشه...ولی نیست! الانم دارم در به در دنبال یکی می‌گردم که یه سوژه ای داشته باشه تا من بتونم دوباره از نو شروع بشم!

معتاد دستشو کرد توی جیبش!
-این که غشه نداره داداش...بیا اینو بزن! شوژه خودش تراوش می‌کنه تو مغژت!

سوژه یه نگاه به ا ن بسته ای که فرد معتاد داشت بهش می‌داد نگاه کرد.

توش یه چیزی شبیه سبزی بود.
-من فقط جوهر می‌خورم...سبزی نمی‌تونم بخورم.
-اینو نباید بخوری که...باید دودشو بکشی توی بدنت!

سوژه می‌تونست اینکارو بکنه. بسته رو از معتاد ‌گرفت.

-ایست!
-داداش بدبخت شدیم...مامورا!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: پشت پرده وزارت
ارسال شده در: چهارشنبه 23 مرداد 1398 16:56
نمایش جزئیات
آفلاین
حالا این سوژه بود که بازم تنها مونده بود.
انگار زندگی هم داشت با اون لج میکرد و هیچ سوژه ای جلوی پاش نمیذاشت!
سوژه سردرگم به جاده نگاه کرد،چند بچه رو دید که داشتن گدایی میکردن.
دل سوژه برای بچه مشنگ ها سوخت،اما یادش اومد که خودشم با اونا فرقی نداره؛پس تصمیم گرفت بزنه به جاده و سوژه گدایی کنه!
سوژه رفت تو خیابون و مشغول گدایی شد،ولی انگار نه انگار که اونجا بود هیچ کس بهش توجه نمی کرد.
بعضی حتی کلمات رکیکی بهش میگفتن و میرفتن!
سوژه گریش گرفت،اما نباید گریه میکرد ؛نشست لب جوب و دوباره زانوی غم بغل گرفت.
ناگهان دستی به روی شونش قرار گرفت.
سوژه که ترسیده بود سرش رو بالا گرفت و با مرد چروکیده ی معتادی روبه رو شد.
معتاد درست کنار سوژه نشست و شروع کرد به حرف زدن.
-بشه اینژا شیکار میکنی؟

سوژه که چیزی از حرف های اون رو نفهمیده بود دوباره زانوش رو بغل کرد.
معتاد دوباره شروع کرد.
-بشه..‌. بی تربیت نباش دیگه!
با داداشت حرف بژن من درداتو میفهمم!

سوژه سرش رو بالا برد و به عموی معتاد نگاه کرد؛انگار بلاخره کسی پیدا شده بود که همدم اون سوژه ی مردنی بشه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: پشت پرده وزارت
ارسال شده در: دوشنبه 21 مرداد 1398 23:05
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
سوژه‎ی سردرگم و نتها به کنجی نشست و به فکر فرو رفت.

- سوژه چه می‌کنی؟

سوژه سرشو بالا کرد، به صاحب صدا نگاه کرد.
- سلام!

صاحب صدا لبخندی زد.
- سلام! چه خبر!؟

سوژه شونه‎هاشو بالا انداخت.
- من دنبال سوژه‌ام.
- آها! خب می‌دونی، من خبرنگار پیام امروزم، شاید بتونم یه کمکی بهت بکنم! راستی، اسمت چیه؟!
- سوژه!
- دنبال خودتی!؟
- نه! من دنبال سوژه‌ام! سوژه‌ام با اشک چشمام پاک شده!
- با اشک چشمات؟

- تام! قیافه‌تو درست کن.

- ارباب! ارباب شما اینجا چیکار می‌کنین؟ ارباب به "اونجا" سر می‌زنین؟
- تام، گفتیم که. امروز عیده و ما هم به همین مناسبت به جایی سر نمی‌زنیم.
- ارباب..!

و لرد همون راهی رو که داشت می‌رفت ادامه داد و در افق محو و از دیدرس تام و سوژه‎ که به کنجی نشسته بود دور شد.

- خب کجا بودیم؟
- آها، خلاصه‌ که من خبرنگار پیام امروزم، اگه کمکی خواستی من و همکارام هستیم.. خدافظ!

تام اینو گفت و دوان‌دوان در مسیر خانه‌ی ریدل به دنبال اربابش دور شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جوزفین مونتگومری در 1398/5/22 16:12:30
بسوز! شعله‌ور شو، با اشتیاق. چنان بسوز که گرمای وجودت رو بشه حس کرد...

تصویر تغییر اندازه داده شده

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.