جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
تازه های انجمن ها
خوش آمدید، Guest
ورود به حساب کاربری
‹
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×
آنلاینها
12 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9
مهمانان
3
اعضا
اعضای آنلاین
×
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
×
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
اطلاعیه مرداب هالادورین:
به جدیدترین
الهامات
گوش فرا دهید تا با خرید
چوبدستی
به جنگ دمنتورها رفته و
سپر مدافع یا مهاجم
خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه
زوپس مارکت جادوگران
، معجونهای
معجونسرای پاتیلطلا
و اقلام
شوخیکده فارس د ماره
بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به
شفاخانه مرداب زیرین
مراجعه کنید!
🦉 آقا/خانم عزیز [جادوگر]
با افتخار اعلام میداریم که به مدرسه جادوگری هاگوارتز پذیرفته شدهاید
جادوگران بزرگترین جامعه رولپلی هری پاتر فارسیزبان
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝
یک داستان کوتاه بنویس
🧙
شخصیت خودت را بساز
🛒
از کوچه دیاگون خرید کن
🎓
به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
🔒 کاملاً رایگان | استاد راهنما اختصاصی | بدون پیشنیاز
💬 "فکر میکردم سخته، ولی استاد راهنما هر قدم رو آسون کرد!"
— علی، جادوآموز گریفیندور
— علی، جادوآموز گریفیندور
× بستن
پیام امروز
- صفحه اصلی انجمن
- صفحه اصلی انجمن
- ایفای نقش جادوگران (Role Playing)
- مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز
- زمین كوییدیچ هاگوارتز
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1396/06/25
تولد نقش: 1396/06/26
آخرین ورود: جمعه 28 آذر 1404 09:46
از: باغ خانه ریدل
پستها:
197

گریفیندور - ریونکلاو
سوژه: خرید داور
_ چیکار کنیم؟ احتمال بردنمون کمه.
_ نمیدونم. بیایین بریم از فنر کمک بگیریم.
بازیکنای گریفیِ درمونده، که همه وقت تمرینشون رو به فَساد کردن و پارتی گرفتن گذروندن، بعد از کوبیده شدن زمان و تاریخ مسابقه توسط تاتسویا حالا در به در دنبال یه راه حلی بودن تا بتونن بازی با ریونکلاو رو ببرن. بعد از دادن این پیشنهاد که برن و از فنریر کمک بگیرن، همگی از رختکن به سمت سالن گریفیندور راه افتادن.
کمی بعد، سالن گریفیندور:
اعضای تیم گریفیندور اومدن سر وقت فنریر و دیدن که دوتا دستشو فرو کرده تو حلقومش و انگار داره چیزهایی که شبیه "مو" هستن رو از لای دندوناش خارج میکنه. فنریر با دیدن اونا بیخیال کارش شد و سعی کرد قیافه با ابهتی به خودش بگیره و شروع کرد به نوازش کردن یه تیکه گوشت استیک که روی پاهاش بود
_ خب. خب. خب... دوباره به هم رسیدیم سوسیس های عزیز. چه کمکی از دستم برمیاد؟
_ میشه یه راه حل بدی تا بازی فردا رو ببریم؟
_ نه. :شکلک شیطانی:
_ چرا؟
_ نه. :شکلک شیطانی:
_ چرا نه؟
_ مو لای دندونمه. اذیتم میکنه. در نتیجه نمیتونم کمک کنم.
_ همین؟ خب بیا مسواک بزن.
بعد از این حرف، هرمیون یه مسواک از پشتش در آورد و به سمت فنریر گرفت. فنریر که انگار بهش توهین کرده باشن، با یه نگاه خوفناک به هرمیون نگاه کرد. پشنهاد به مسواک زدن توهینی بزرگ به یه گرگینه بود. هرمیون، بعد دیدن اون نگاه سریع دستش رو کشید و رفت پشت رون قایم شد. فنریر هم که از قایم شدن هرمیون راضی بود، مو های لای دندوناش رو نادیده گرفت و دست کمکش رو به سمت تیم گریفیندور دراز کرد.
_ خب؟ خودتون ایدهای ندارین؟
_ نه.
_ هوووومم... چیز هایی که الان میخوام بگم باید تو همین اتاق بمونه و هیچ کس از بیرون ازش خبردار نشه.
فنریر که موقع گفتن این حرف قیافش خیلی جدی تر و با ابهت تر شده بود، با سرش اشاره کرد تا بچه بهش نزدیک تر بشن.
_ تنها راه حلی که واسهی مشکل شما هست اینه که برین به دیاگترن.
_ دیاگترن کجاست؟
_ یه جای خوب.
_ اسمش که خوبه. حتما جای خوبی هم هست.
_ دقیقا ادوارد...دقیقا.
کمی بعد، وقتی که از هاگوارتز بیرون اومدن و رقتن دیاگون و از اونجا هم به ناکترن، حالا به جایی رسیده بودن که هیچکس اونجا نبود. محوطهای خالی، سیاه، خوفناک و پشم ریزون که سوراخی بزرگ روی زمینش بود که کنارش یه تابلو بود که نوشته بود «کوچه دیاگترن». گریفی ها که تا الان شلوار هاشون تغییر رنگ داده بود، میدونستن اگه از سوراخ پایین برن باز هم تغییر رنگ میده.
_ بیایین پایین.
فنریر در حالی که داشت از نردبون داخل سوراخ پایین میرفت اینو گفت. تیم گریفیندور هم بعد از اون پایین رفتن. نردبون خیلی بلند بود. خیلی بلند. وقتی به پایین نردبون رسیدن، با یه اتاق سه متر در سه متر مواجه شدن که دقیقا روبروی نردبون، یه دروازه گنبدی شکل و خیلی دارک قرار داشت.
_ رسیدیم.
_ باید بریم این تو؟
_ آره
_ اول تو برو هرمیون، خانما مقدمن.
_ خودت برو. چرا من؟ خودت برو.
_ من از عنکبوت میترسم، در نتیجه نمیتونم برم.
_ تو! برو تو.
_ همیشه من؟
_ بیا برو تو. حرف نباشه.
_
ادوارد خیلی آروم و لرزون، به سمت دروازه رفت. بعد از چند دقیقه، ادوارد، خونی و کبود از حفره پرت شد بیرون.
_ چی شد؟ چرا اینطوری شدی؟
_ گفتن خیلی سفیدم، بعد زدنم و پرتم کردن بیرون.
_ اگه اینجوری باشه ما همه خیلی سفیدیم که. چیکار کنیم حالا؟
_ گفتن باید بریم مغازه بورگین و برکز و خودمون رو سیاه کنیم.
بعد چند دقیقه که دوباره همهی مسیر رفته رو برگشتن، به سمت مغازه بورگین و برکز رسیدن. و بدون توجه به فحش های بورگین، شروع کردن به پرتاپ کردن گرد و غبار به سمت همدیگه. بعد از اینکه از سیاه بودن خودشون مطمئن شدن، دوباره به سمت دروازه حرکت کردن.
*داخل کوچه دیاگترن*
گریفیندوری های سیاه، بعد از اینکه پشمای لولو ها و روح های دم در رو از شدت سیاه بودنشون ریزوندن، با تعجب به مغازه های کوچه دیاگترن نگاه میکردن. مغازه هایی مثل ( قاچاق مشنگ. قاچاق مشنگزاده. قاچاق جادوگر. قاچاق هر چیزی پذیرفته میشود.) و حتی جاهایی بود با عنوان های: شکنجه ببینید. شکنجهگر شوید. اصول شکنجه. و...
اونها رفتن و رفتن تا به مغازه مورد نظرشون رسیدن. مغازه داور فروشی. رفتن داخل و با مغازهای روبرو شدن که روی در و دیوارش پر عکس بود. بعد از اینکه همگی داخل مغازه شدن، فنریر شروع کرد.
_ یه داور میخواستم. یکی که تو بازی برندهکنه تیممون رو.
_ هووم...یکی دارم. الان میارم...خب، بیا.
_ خوبه این دیگه؟
_ آره. خوبه. فقط نا پایداره.
_ میخوامش.
_ هشتاد و پنج هزارتا.
بعد از اینکه فک های همه غیر فنریر افتاد، فنریر یه کیسه رو ظاهر کرد و داد به فروشنده و داورو زد زیر بغلش بیرون رفت. بقیه هم دنبالش رفتن.
_ اون همه پول رو از کجا آوردی؟
_ خیلی اتفاقی اینا مال هری پاترن و بازم خیلی اتفاقی همه رو داده به من.
بعد از باز موندن دوباره دهن ها، فنریر به سمت مغازه (قاچاق همه چیز پذیرفته میشود) رفت و سفارشی بزرگ و پولی بزرگ تر داد. سفارش قاچاق کل افراد هاگوارتز به اینجا!
_ چرا گفتی کل هاگوارتز و بیارن اینجا؟
_ چون میخواییم بازی رو ببریم.
_ حالا کجا میریم؟
_ میریم که آخرین قدم به سمت پیروزی رو برداریم.
پس اونها رفتن به معازه دیگهای و باز هم یه سفارش عجیب دیگه دادن. شبیه سازی زمین کوییدیچ هاگوارتز و دم دستگاهش!
*اواسط بازی گریفیندور و ریونکلاو*
_ خلاصه بازی رو دوباره میگم دوستان. تا اینجا ریونکلاو صد به شصت جلو هست. طرفدار های ریونکلاو تونستن با پرتاب کیک و شیرینی به طرف جستجوگر تیم گریفیندور، حواسش رو پرت کنن. طی این پرت کردنا جستجوگر تیم گریفیندور، هاگرید از جاروش سقوط کرد و از زمین خارج شد.
بعد از زدن گل یازدهم ریونکلاو، اتفاق عجیبی افتاد. دست داور مسابقه یکهو از جاش کنده شد. و به پرواز دراومد و شروع کرد دور زمین چرخیدن. با فاصله چند ثانیه، دست دیگش هم کنده شد و اونم شروع کرد به پرواز کردن. بعد از چند دقیقه هم دو تا پاهاش کنده شد و اونا هم رفتن. اوضاع وخیمی بود. پا های داور به بازیکنا لگد میزدن، دست ها میرفتن تو چشم و دماغ ملت. خود داور یا حداقل چیزی که ازش مونده بود شروع کرد به فحش دادن.
_ اوه...خدای من. چقد خفن. تاحالا صحنهای به این باحالی ندیده بودم. اوه...یکی از پا های داور لگد زد تو صورت مهاجم ریون. ایول. نگاه کنین. انگار مدیریت میخواد سوت رو از داور بگیره و بازی تموم کنه. داور تف میکنه تو صورتش. یه سوت کوتاه میزنه و یکی از پاهاش میاد به مدیر لگد میزنه. همه محو حرکات داور و زیر مجموعه هاش شدن. حتی بازیکنا هم دیگه بازی نمیکنن.
تو اون طرف زمین، تاتسویا داشت با یکی از دست های داور که چنگال دستش گرفته بود میجنگید و در آستانه پیروز شدن بود.
_ اونجا رو...اون اسنیچه که چشم داور داره دنبالش میکنه؟ آره. خودشه. چشم داور اسنیچ رو گرفت.
ولی حالا چی؟ بازی به نفع داور تموم شد؟ 
وقتی که همه تو کف این بودن که چشم داور با رگ های وصل بهش اسنیچ رو گرفته، چشم به سمت بازیکن جستجوگر ریون رفت و خودش و اسنیچ رو انداخت توی دستش.
_ و بله...ریونکلاو میبره. چه بازی عجیب و غریبی. چه بازی هیجان انگیزی.
گریفیندوری ها که مونده بودن که چی شد چی نشد، با اشاره فنریر ریختن سر داور و زیرمجموعه هاش و تا میخورد میزدنش.
سوژه: خرید داور
_ چیکار کنیم؟ احتمال بردنمون کمه.

_ نمیدونم. بیایین بریم از فنر کمک بگیریم.
بازیکنای گریفیِ درمونده، که همه وقت تمرینشون رو به فَساد کردن و پارتی گرفتن گذروندن، بعد از کوبیده شدن زمان و تاریخ مسابقه توسط تاتسویا حالا در به در دنبال یه راه حلی بودن تا بتونن بازی با ریونکلاو رو ببرن. بعد از دادن این پیشنهاد که برن و از فنریر کمک بگیرن، همگی از رختکن به سمت سالن گریفیندور راه افتادن.
کمی بعد، سالن گریفیندور:
اعضای تیم گریفیندور اومدن سر وقت فنریر و دیدن که دوتا دستشو فرو کرده تو حلقومش و انگار داره چیزهایی که شبیه "مو" هستن رو از لای دندوناش خارج میکنه. فنریر با دیدن اونا بیخیال کارش شد و سعی کرد قیافه با ابهتی به خودش بگیره و شروع کرد به نوازش کردن یه تیکه گوشت استیک که روی پاهاش بود
_ خب. خب. خب... دوباره به هم رسیدیم سوسیس های عزیز. چه کمکی از دستم برمیاد؟
_ میشه یه راه حل بدی تا بازی فردا رو ببریم؟
_ نه. :شکلک شیطانی:
_ چرا؟
_ نه. :شکلک شیطانی:
_ چرا نه؟
_ مو لای دندونمه. اذیتم میکنه. در نتیجه نمیتونم کمک کنم.
_ همین؟ خب بیا مسواک بزن.
بعد از این حرف، هرمیون یه مسواک از پشتش در آورد و به سمت فنریر گرفت. فنریر که انگار بهش توهین کرده باشن، با یه نگاه خوفناک به هرمیون نگاه کرد. پشنهاد به مسواک زدن توهینی بزرگ به یه گرگینه بود. هرمیون، بعد دیدن اون نگاه سریع دستش رو کشید و رفت پشت رون قایم شد. فنریر هم که از قایم شدن هرمیون راضی بود، مو های لای دندوناش رو نادیده گرفت و دست کمکش رو به سمت تیم گریفیندور دراز کرد.
_ خب؟ خودتون ایدهای ندارین؟
_ نه.

_ هوووومم... چیز هایی که الان میخوام بگم باید تو همین اتاق بمونه و هیچ کس از بیرون ازش خبردار نشه.
فنریر که موقع گفتن این حرف قیافش خیلی جدی تر و با ابهت تر شده بود، با سرش اشاره کرد تا بچه بهش نزدیک تر بشن.
_ تنها راه حلی که واسهی مشکل شما هست اینه که برین به دیاگترن.
_ دیاگترن کجاست؟
_ یه جای خوب.
_ اسمش که خوبه. حتما جای خوبی هم هست.

_ دقیقا ادوارد...دقیقا.
کمی بعد، وقتی که از هاگوارتز بیرون اومدن و رقتن دیاگون و از اونجا هم به ناکترن، حالا به جایی رسیده بودن که هیچکس اونجا نبود. محوطهای خالی، سیاه، خوفناک و پشم ریزون که سوراخی بزرگ روی زمینش بود که کنارش یه تابلو بود که نوشته بود «کوچه دیاگترن». گریفی ها که تا الان شلوار هاشون تغییر رنگ داده بود، میدونستن اگه از سوراخ پایین برن باز هم تغییر رنگ میده.
_ بیایین پایین.

فنریر در حالی که داشت از نردبون داخل سوراخ پایین میرفت اینو گفت. تیم گریفیندور هم بعد از اون پایین رفتن. نردبون خیلی بلند بود. خیلی بلند. وقتی به پایین نردبون رسیدن، با یه اتاق سه متر در سه متر مواجه شدن که دقیقا روبروی نردبون، یه دروازه گنبدی شکل و خیلی دارک قرار داشت.
_ رسیدیم.
_ باید بریم این تو؟

_ آره

_ اول تو برو هرمیون، خانما مقدمن.

_ خودت برو. چرا من؟ خودت برو.
_ من از عنکبوت میترسم، در نتیجه نمیتونم برم.
_ تو! برو تو.

_ همیشه من؟

_ بیا برو تو. حرف نباشه.

_

ادوارد خیلی آروم و لرزون، به سمت دروازه رفت. بعد از چند دقیقه، ادوارد، خونی و کبود از حفره پرت شد بیرون.
_ چی شد؟ چرا اینطوری شدی؟
_ گفتن خیلی سفیدم، بعد زدنم و پرتم کردن بیرون.

_ اگه اینجوری باشه ما همه خیلی سفیدیم که. چیکار کنیم حالا؟

_ گفتن باید بریم مغازه بورگین و برکز و خودمون رو سیاه کنیم.

بعد چند دقیقه که دوباره همهی مسیر رفته رو برگشتن، به سمت مغازه بورگین و برکز رسیدن. و بدون توجه به فحش های بورگین، شروع کردن به پرتاپ کردن گرد و غبار به سمت همدیگه. بعد از اینکه از سیاه بودن خودشون مطمئن شدن، دوباره به سمت دروازه حرکت کردن.
*داخل کوچه دیاگترن*
گریفیندوری های سیاه، بعد از اینکه پشمای لولو ها و روح های دم در رو از شدت سیاه بودنشون ریزوندن، با تعجب به مغازه های کوچه دیاگترن نگاه میکردن. مغازه هایی مثل ( قاچاق مشنگ. قاچاق مشنگزاده. قاچاق جادوگر. قاچاق هر چیزی پذیرفته میشود.) و حتی جاهایی بود با عنوان های: شکنجه ببینید. شکنجهگر شوید. اصول شکنجه. و...
اونها رفتن و رفتن تا به مغازه مورد نظرشون رسیدن. مغازه داور فروشی. رفتن داخل و با مغازهای روبرو شدن که روی در و دیوارش پر عکس بود. بعد از اینکه همگی داخل مغازه شدن، فنریر شروع کرد.
_ یه داور میخواستم. یکی که تو بازی برندهکنه تیممون رو.
_ هووم...یکی دارم. الان میارم...خب، بیا.
_ خوبه این دیگه؟
_ آره. خوبه. فقط نا پایداره.
_ میخوامش.
_ هشتاد و پنج هزارتا.
بعد از اینکه فک های همه غیر فنریر افتاد، فنریر یه کیسه رو ظاهر کرد و داد به فروشنده و داورو زد زیر بغلش بیرون رفت. بقیه هم دنبالش رفتن.
_ اون همه پول رو از کجا آوردی؟
_ خیلی اتفاقی اینا مال هری پاترن و بازم خیلی اتفاقی همه رو داده به من.

بعد از باز موندن دوباره دهن ها، فنریر به سمت مغازه (قاچاق همه چیز پذیرفته میشود) رفت و سفارشی بزرگ و پولی بزرگ تر داد. سفارش قاچاق کل افراد هاگوارتز به اینجا!
_ چرا گفتی کل هاگوارتز و بیارن اینجا؟

_ چون میخواییم بازی رو ببریم.
_ حالا کجا میریم؟
_ میریم که آخرین قدم به سمت پیروزی رو برداریم.

پس اونها رفتن به معازه دیگهای و باز هم یه سفارش عجیب دیگه دادن. شبیه سازی زمین کوییدیچ هاگوارتز و دم دستگاهش!
*اواسط بازی گریفیندور و ریونکلاو*
_ خلاصه بازی رو دوباره میگم دوستان. تا اینجا ریونکلاو صد به شصت جلو هست. طرفدار های ریونکلاو تونستن با پرتاب کیک و شیرینی به طرف جستجوگر تیم گریفیندور، حواسش رو پرت کنن. طی این پرت کردنا جستجوگر تیم گریفیندور، هاگرید از جاروش سقوط کرد و از زمین خارج شد.
بعد از زدن گل یازدهم ریونکلاو، اتفاق عجیبی افتاد. دست داور مسابقه یکهو از جاش کنده شد. و به پرواز دراومد و شروع کرد دور زمین چرخیدن. با فاصله چند ثانیه، دست دیگش هم کنده شد و اونم شروع کرد به پرواز کردن. بعد از چند دقیقه هم دو تا پاهاش کنده شد و اونا هم رفتن. اوضاع وخیمی بود. پا های داور به بازیکنا لگد میزدن، دست ها میرفتن تو چشم و دماغ ملت. خود داور یا حداقل چیزی که ازش مونده بود شروع کرد به فحش دادن.
_ اوه...خدای من. چقد خفن. تاحالا صحنهای به این باحالی ندیده بودم. اوه...یکی از پا های داور لگد زد تو صورت مهاجم ریون. ایول. نگاه کنین. انگار مدیریت میخواد سوت رو از داور بگیره و بازی تموم کنه. داور تف میکنه تو صورتش. یه سوت کوتاه میزنه و یکی از پاهاش میاد به مدیر لگد میزنه. همه محو حرکات داور و زیر مجموعه هاش شدن. حتی بازیکنا هم دیگه بازی نمیکنن.

تو اون طرف زمین، تاتسویا داشت با یکی از دست های داور که چنگال دستش گرفته بود میجنگید و در آستانه پیروز شدن بود.
_ اونجا رو...اون اسنیچه که چشم داور داره دنبالش میکنه؟ آره. خودشه. چشم داور اسنیچ رو گرفت.
ولی حالا چی؟ بازی به نفع داور تموم شد؟ 
وقتی که همه تو کف این بودن که چشم داور با رگ های وصل بهش اسنیچ رو گرفته، چشم به سمت بازیکن جستجوگر ریون رفت و خودش و اسنیچ رو انداخت توی دستش.
_ و بله...ریونکلاو میبره. چه بازی عجیب و غریبی. چه بازی هیجان انگیزی.

گریفیندوری ها که مونده بودن که چی شد چی نشد، با اشاره فنریر ریختن سر داور و زیرمجموعه هاش و تا میخورد میزدنش.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!


نهی از معروف و امر به منکر.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/03/02
تولد نقش: 1397/03/02
آخرین ورود: سهشنبه 16 مرداد 1403 00:44
از: یخچال گریمولد
پستها:
91

- در سمت راست زمین، تیم اساطیری ریونکلاو رو داریم که اولین تیم مشترک خدایان و انسانها بعد از جام کوییدیچ المپ در سه هزار سال قبله. و سمت چپ زمین هم... تیم نخالهها...
- جردن!
نگاه همه به سمت جایگاه گزارشگر چرخید.
- الکی مثلا من پروفسور مکگونگالم! هیچی... هیعک... ادامه بده بِلا!
هوریس قهقههای زد و بطری نوشیدنیاش را سر کشید. ظاهراً مدیر هاگوارتز دوباره در مصرف نوشیدنی زیادهروی کرده بود. بلاتریکس چشمغرهای به هوریس رفت و هوریس بلافاصله ترجیح داد بطریهایش را جمع کند و جایی غیر از جایگاه گزارشگر برای تماشای بازی پیدا کند. بلاتریکس که گزارشگر بود ادامه داد:
- بله! همونطور که داشتم میگفتم، سمت چپ زمین هم تیم گریفیندور رو داریم که یه دسته موجود عجیبن که دور هم جمع شدن! نمیدونم طرفدارای گریفیندور چی رو دارن تشویق میکنن! واقعا امیدوارید همچین نخالههایی مقابل خداهای تیم ریونکلاو برنده بشن؟!
گریفیندوریها هو کشیدند و هواداران ریونکلاو زدند زیر خنده. ورزشگاه کوییدیچ هاگوارتز برای لحظهای غرق در سر و صدا شد تا اینکه بلاتریکس در بلندگو سرفه کرد و ادامه داد:
- و جالبتر اینکه تنها بازیکن آدم حسابی گریفیندور، یعنی کاپیتانشون موتویاما سه روز قبل استعفا داده و همونطور که میبینید در بازی حضور نداره.
فلش بک
سه روز تا بازی گریفیندور-ریونکلاو باقی مانده بود. اعضای گریفیندور در رختکن زمین بازی جمع شده بودند تا آخرین تمرین کوییدیچشان را شروع کنند. مسابقهی پیش رو حساس و تعیینکننده بود و همه مضطرب بودند. تاتسویا در حالی که کاتانایش را به طرز تهدیدآمیزی در هوا تکان میداد، مشغول توضیح دادن مجدد تاکتیکها و نکات ضروری قبل از شروع تمرین بود.
- شیک ایت شیک ایت! اند وی آر مووینگ اگین... شیک ایت شیک ایت!
با شنیدن این صدا، تاسویا سکوت کرد و سر همه به سمت گوشهی رختکن برگشت؛ یا به عبارت دقیقتر، به سمت یخچالی که گوشهی رختکن گذاشته بودند.
- بین عه لانگ تایم کامینگ فور عه ورکینگ من، شیک ایت شیک ایت!
صورت تاتسویا از عصبانیت سرخ شد. عرض رختکن را طی کرد و محکم در یخچال را باز کرد. کاتانایش را سمت سوجی گرفت و گفت:
- سوجی چان؟
سوجی که کل هیکلش بین دو گوشیِ هدفونش قرار گرفته بود، با تعجب و وحشت به نوکِ تیز کاتانای تاتسویا نگاه کرد.
- بـ... بـ... بله تاتسویا؟
- چند قاچ پرتقال میل دارید سوجی چان؟
سوجی با وحشت آب دهانش را قورت داد.
- غلط کردم! ولی... چی شده؟
اینجا بود که تاتسویا کنترلش را از دست داد. فریاد زد:
- فقط چند روز مونده به شروع مهمترین بازی امسالمون و اونوقت داری اینجا آهنگ گوش میدی؟ این آخرین تمرین ماست، با این حال یکی از مهاجمهامون دستاش قیچیه و حتی نمیتونه کوافل دستش بگیره، جستجوگرمون یه پیر چاق خرفته که نمیتونه درست جارو برونه و تو هم حتی عین خیالت نیست که مسابقه داریم و میگی چی شده؟!
همهی گریفیندوریها خشکشان زد. هیچوقت کسی تاتسویا را اینقدر عصبانی ندیده بود. تاتسویا دستش را به بازوبند کاپیتانیاش برد و آن را از پیشانیاش کند و گفت:
- چیه؟ چرا اینجوری بهم نگاه میکنید؟ این رو اینجا بسته بودم که بیشتر شبیه ساموراییها شم... به هرحال! شونن شوجو، بذارین یه چیزی رو رک بهتون بگم... ما با این ترکیب هیچوقت برنده نمیشیم. من دیگه نمیتونم! استعفا میدم!
کاتانایش را غلاف کرد و در حالی که رد قرمزی که به خاطر تنگی بازوبند روی پیشانیاش مانده بود را میخاراند از رختکن بیرون رفت. بقیهی اعضای تیم بهتزده به هم زل زدند... ناگهان برتیباتز از جایش بلند شد، گلویش را صاف کرد، بستهای از جیبش بیرون آورد و گفت:
- کسی دونههای همه مزه میل داره؟
همه یکصدا فریاد زدند:
- من!
شاید تاتسویا حق داشت استعفا بدهد، تیم گریفیندور به وضوح دستهای از عجیب و غریبها بود.
پایان فلش بک
- داور جعبهی توپها رو آورده اما نمیدونم چرا سوت شروع بازی رو نمیزنه. به جاش داره یه چیزایی به تیم ریونکلاو میگه...
دورا ویلیامز در ردای ارغوانی-بنفشش شبیه هرکسی بود به غیر از داور مسابقه. روی جاروی براقی که در جلویش یک گورکن طلایی رنگ نصب شده بود، در مقابل تیم ریونکلاو قرار گرفته بود و با فریاد میگفت:
- قدرتها ماوراءالطبیعهی بعضی از شماها خلاف قوانینه! باید توازن بین دو تیم برقرار باشه!
کاپیتان ریونکلاو، آندرومدا بلک جلوتر آمد تا جواب بدهد اما زئوس پیشدستی کرد و گفت:
- این بیهمهچیزان هرگز با من در توازن نخواهند بود ای داور! من قدرتمندترین هستم. طنابی از طلا به آسمان ببندید، تمامی خدایان و الههها، شما نمیتوانید زئوس را فرو آورید. اما من اگر بخواهم شما را به زیر بکشم...
تور به پیشانیاش زد و گفت:
- بازم شروع کرد... از دست این پیرمردای المپ. انگار باید خودم با داور حرف بزنم.
آندومدا که از خودبینی خداهای همتیمیاش خوشش نمیآمد فوراً گفت:
- لازم نکرده، خودم زبون دارم! خب، دورا... راستش ما هم به همین قضیه فکر کرده بودیم... به خاطر همین اینا قبول کردن که در طی بازی از قدرتهاشون استفاده نکنن یا اصلا به تیم گریفیندور هم قدرتهای ماورایی بدن!
دورا جا خورد، انگار انتظار همچین چیزی را نداشت.
- چی؟ نه، نمیخواد. چه معنی داره؟ همون اولی، بگو قدرتهاشون رو بذارن کنار.
زئوس دوباره جلو آمد و گفت:
- زئوس منبع قدرت است، هرگز نمیتواند این خفت را بپذیرد که خودش را در سطح این بیهمهچیزان پایین بیاورد! این منم که برای برقراری توازن به این فرومایگان قدرت میبخشم... ای هاگرید! زین پس تو خدای شکمچرانی هستی و هرچیزی را که بخواهی، میتوانی ببلعی! برتیباتز! از اینک تو خدای تنوع هستی. و سوجی...
زئوس به سوجی خیره ماند. ظاهرا چیز خاصی در یک پرتقال نمیدید تا براساس آن به او قدرتی بدهد.
- تو... تو را ربالنوعِ «شناسههای قبلی» مینامم!
تمام ورزشگاه، شامل تماشاچیها، گزارشگر، داور و حتی بقیهی بازیکنها باناباوری به صحنه چشم دوخته بودند. کسانی که زئوس نام برده بود بدنشان نورانی شده بود و بدنشان روحمانند به نظر میرسید. بالاخره دورا راضی شد و در سوت دمید.
وقتی زئوس به سه نفر از اعضای تیم مقابل قدرتهای خداگونه داد، لحظهای به نظر همه رسید که شاید این بتواند بین دو تیم توازن ایجاد کند و بازی عادلانه شود، اما خیلی زود مشخص شد صرفاً داشتن قدرت مهم نیست... چرا که سوجی، برتیباتز و هاگرید نه بلد بودند از تواناییهای جدیدشان استفاده کنند و نه عقل درست و حسابی داشتند تا طرز استفادهی آنها را کمکم یاد بگیرند.
هاگرید که جاروسواریاش خوب نبود، همان اول کنترل جارویش را از دست داد و به سمت جایگاه تماشاگران پرتاب شد. در حین پرت شدن، وقتی که دهانش را باز کرد تا نعره بزند، مثل یک جاروبرقی غول پیکر هرچیزی در اطرافش بود را به دهانش کشید. چند ده دانشآموز و تعدادی از نیمکتها را به علاوهی جارویش، به معدهاش کشیده شدند.
دانشآموزها همینطور که به سمت معدهی الهی هاگرید کشیده میشدند، سعی میکردند تا به دندانها و زبان و گلوی هاگرید چنگ بزنند و خودشان را نجات بدهند، اما حریف قدرت بلعیدنش نمیشدند و دست آخر سر از معدهی لایتناهیاش درمیآوردند و روی هم تلنبار میشدند.
هاگرید که جارویش را هم بلعیده بود و از چنگزدنهای دانشآموزان به گلویش و لگدزدنهایشان در شکمش دردش میآمد، از جایش بلند شد و فریادزنان در امتداد جایگاه تماشاچیها دوید. بقیهی تماشاچیها با دیدن هیکل بلعندهی هاگرید که به سمتشان میآمد، شلوارهایشان نوتلاییرنگ شد و سعی کردند تا از طریق بالا رفتن از سر و کل هم، پا به فرار بگذارند.
اما فقط در جایگاه تماشاگرها نبود که بلبشو به پا شده بود. برتیباتز که خدای تنوع شده بود هم نمیتوانست خودش را کنترل کند. همین که جارویش را لمس کرد، جارویش تبدیل شد به یک گریفین-تسترال-کفتر. موجودی با سر شیر، بدن تسترال و رفتار کفتر.
در حالی که گریفین-تسترال-کفتر برتیباتز پرواز میکرد تا روی سر بازیکنان و تماشاچیها دانههای همهمزهی برتیباتز با مزهی معلومالحالی را دفع کند، خود برتیباتز چماقش را در هوا چرخاند تا ضربهی یک بلاجر را دفع کند. اما چماقش تبدیل شد به عصای حضرت موسی و بلاجر را به دو بلاجر مجزا تقسیم کرد. برتیباتز عصا را انداخت، اما ظاهراً «بلاجرهای همهضربهی برتیباتز» نمیخواستند دست از تقسیم شدن بردارند و مدام به دو بلاجر مجزا تبدیل میشدند. داور از بین بلاجرها عبور کرد، به برتیباتز نزدیک شد و عصای وی را بوسید، سپس با آرامش در گوش وی گفت که همه هزینه ها از این به بعد برای «آنها» میشود و آنها اصلا نباید نگران باشند.
بلاتریکس با دیدن اوضاع قمر در عقرب زمین بازی، در میکروفون فریاد زد:
- دانشآموزا دارن توسط هاگرید بلعیده میشن و اساتید هم هنوز نتونستن کاری بکنن. از طرفی توی زمین هم برتیباتز یه کاری کرده بلاجرهای تقسیمشونده ایجاد بشن که هی دارن زیاد و زیادتر میشن و به بازیکنها صدمه میزنن... بازی فوقالعادهایه... کمی خشونت همیشه قضایا رو جذابتر میکنه! و داور هم داره با تمام سرعت میره به سمت دهان هاگرید تا... اوه... داور چندتا کیک شکلاتی روی هوا ظاهر کرد و با آرامش و مهربانی عجیبی توی دهان هاگرید خالی کرد.
بلاتریکس یک ظرف پر از پاپکورنهای سیاهرنگ روی میزش گذاشت و بیتوجه به اینکه «خرچ خرچ»های جویدنش از بلندگو پخش میشود، مشغول لذت بردن از صحنهی درگیری شد.
در داخل زمین بازی، آندرومدا به لادیسلاو و شما ایچیکاوا نگاه کرد که بر اثر بلاجرهای همهضربهی برتیباتز از جاروهایشان افتادهاند و بقیهی بازیکنان هر دو تیم را دید که از ادامهی بازی ناتوان شدهاند و فقط درحال جاخالی دادن از دست بلاجرهای تقسیمشونده هستند. از دست یک بلاجر جاخالی داد، سرش را پایین گرفت تا چکش ثور که داشت چند بلاجر را خرد میکرد به او نخورد و خودش را به زئوس رساند.
- میبینی چیکار کردی؟ قدرتهاشون رو پس بگیر!
زئوس بادی به غبغب انداخت و گفت:
- به من دستور میدی بشر ناچیز؟ شما به درگاهم التماس کردید تا به تیمتون ملحق شم، حالا چطور جرئت میکنی سرم فریاد بزنی؟
آندرومدا سعی کرد از در دیگری وارد گفتوگو شود.
- یعنی میگی در توانت نیست قدرتهاشون رو پس بگیری؟ اینقدر ضعیفی؟!
زئوس از خشم سرخ شد. دستهایش را به هم زد و در یک لحظه تمام بلاجرها توسط صاعقههایی که معلوم نبود از کجا سر درآوردند، تبدیل به خاکستر شدند.
- حالا میبینی کی ضعیفه، فرومایه!
با از بین رفتن بلاجرهای مزاحم، آندومدا به سمت کوافل خیز برداشت و بقیهی کار را به زئوس سپرد. زئوس هم به سمت سوجی رفت... کسی که کمتر از بقیه هیاهو به پا کرده بود و هنوز با خودش درگیر بود.
سوجی از وقتی که به ربالنوع شناسههای قبلی تبدیل شد، در گوشهی زمین فرود آمده بود و مدام به اشکال مختلفی تبدیل میشد.
- چم شده؟ هیک! بابای عزیزم، حالا که این نامه را برایتان مینویسم... کاپ! هشیاری مداوم! هیک! اهلی کردن یعنی چی؟ کاپ! معجون عشق پختم، چه معجون عشقی... هیک! ارادتمند شما؛ دخترتان، جودی!
وقتی زئوس بالای سر سوجی رسید، خندید و گفت:
- این نتیجهی قدرت دادن به افرادیست که شایستگی داشتن آن را ندارند! برخیز که دیگر دورانت به پایان رسیده!
سوجی با وحشت به زئوس خیره شد. سکسکهها و تغییر شکل دادنها قدرت واکنش دادن را از او گرفته بودند. دید که زئوس دستش را به جیب ردای ابریشمیاش برد و یک صاعقه از آن بیرون کشید تا به سمت او پرتاب کند. چشمانش گرد شد و در یک لحظهی حساس، با تبدیل شدن به «نوربرتاold»، از جایش پرواز کرد و جاخالی داد.
با تبدیل شدن به اژدها و جاخالی دادن از صاعقهی زئوس، سوجی حس کرد قدرتش را تحت کنترل گرفته. پس بال زد و اوج گرفت تا از صاعقههای بعدی هم در امان باشد. اما خیلی زود با سکسکهی بعدی، دوباره تبدیل به یک پرتقال شد و از ارتفاع سقوط کرد.
زئوس خندید و خودش را بالای سر پرتقال لهیدهای که سوجی بود رساند. صاعقهی بعدی را در دست گرفت و گفت:
- خب... دیگه وقتشه.
وقتی صاعقه به سوجی خورد، در یک لحظه به نظر رسید که قدرتش را از دست داده. اما ناگهان فریاد زد:
- نهههععوووهااااو!
سپس بدنش شروع به بزرگ شدن و تغییر شکل کرد. دستها، پاها و سرهای اضافی درمیآورد و مدام بزرگتر میشد. به نظر داشت تبدیل به تمام شناسههای قبلی سایت میشد.
زئوس دستش را به جیب ردایش برد و با خودش گفت:
«اوه... مثل اینکه صاعقه اشتباهی زدم، برعکس داره عمل میکنه.» اما قبل از آنکه بتواند کاری بکند، جسم غولپیکر سوجی فریاد «نــــههه!» سر داد و به ترکیبی از irmtfan، «مرلین(پیر دانا)»، «استرجس پادمور» و «آمبریجold» تبدیل شد.
برای چند لحظه به نظر رسید سوجی با چهار صدای مختلف با خودش صحبت میکند:
- من شماره عله رو دارم، بخوان صاعقه بزنن بهم زنگ میزنم بیاد ببنده کوییدیچو.
- اینقدر هر مشکلی پیش میاد به من زنگ نزنید، من در جریان مسائل سایت نیستم، فقط کارای فنی و آپدیت سایت و اینا با منه.
- چی میگی؟ تو که سه چهار ساله آن نشدی اصلا، همه کارای فنی رو خودم دست تنها انجام دادم. من اصلا قهرم، خیلی وقته قهر نکردم جایی رو نبستم.
- فراموش نکنید که نصف انجمنا و تاپیکای اصلی رو خودم ایجاد کردم ولی هیچ جا تقدیری نشده ازم.
اما زئوس سر درنمیآورد سوجی چه میگوید، برای همین صاعقهی بعدی را با قدرت بیشتری به سمت سوجی پرتاب کرد.
ولی او نمیدانست که سوجی تبدیل به ترکیبی از چندنفر از بزرگترین زوپسنشینان شده و قدرت علهای-زوپسی پیدا کرده. سوجی صاعقه را با به راحتی با اشارهای دفع کرد و بعد مثل گوریل انگوری مشتهایش را به سینهاش کوبید. بعد به سمت زئوس پرید، او را بلند کرد و درسته قورت داد.
کل ورزشگاه برای چند ثانیه در سکوت فرو رفت. از شدت خفن بودن صحنه، موهای همه فر خورد و ریخت، حتی موهای بلاتریکس هم که در منتها الیه محور فر خوردگی بود.
اولین کسی که حرکتی کرد و چیزی گفت داور بود که فریاد زد:
- و ناک آوت! چه میکنه این بازیکن! برندهی قطعی این بازی تیم گریفیندوره!
و قبل از اینکه کسی بخواهد بفهمد چه شده و چرا، ادامه داد:
- نگاه کنید، گوی زرین رو هم هاگرید بلعیده. خب، بازی تمومه!
و در سوت پایان دمید.
فلش بک
- خب چرا خودت توی تیم...
- دورا سان! من که به شما گفتم؛ استعفا دادم و دیگه عضو تیم نیستم. ولی به هرحال یه گریفیندوریام... دلم برای دوستام میسوزه. این که یه خورده هواشون رو داشته باشید خواستهی زیادیه؟
تاتسویا یک روز پس از استعفا دادنش از تیم در یکی از کریدورهای خلوت هاگوارتز، دورا ویلیامز را گیر آورده بود و سعی داشت هرجور شده از او بخواهد در بازی طرفِ گریفیندور را بگیرد. با اینکه استعفا داده بود و یک سامورایی هرگز از تصمیمش برنمیگشت، اما به هرحال یک گریفیندوری هم هرگز دوستانش را تنها نمیگذاشت.
- آره تاتسویا. من نمیتونم جانبداری کنم، به هر حال داوری یه ضوابطی... اوه...
تاتسویا با اشارهی چوبدستیاش یه صندوقچه ظاهر کرده بود که داخلش ردای ارغوانی-بنفش زیبایی به چشم میخورد. رگههای طلایی زیبایی هم در بافتش به چشم میخورد که آن را پر زرق و برق و سحرآمیز جلوه میداد.
دورا به سختی از لباس چشم برداشت، آب دهانش را قورت داد و گفت:
- ولی... آخه... رشوه... نمیتونم...
تاتسویا لبخند مرموزی زد و گفت:
- رشوه چیه دورا سان؟ اینها فقط هدیه هستن. این لباس و البته این جارو.
با اشارهی چوبدستی تاتسویا، لباس از صندوق به بیرون پرواز کرد و زیرش یک جاروی براق که جلویش یک گورکن طلایی نصب شده بود خودنمایی میکرد. دورا دیگر کاملا مجذوب جارو و لباس شده بود:
- این هدایا تاتسویا... این هدایا خیلی برام ارزشمندن. ولی من فقط میتونم برای اینکه کمکی کرده باشم، از اعضای تیم ریونکلا یه جوری بخوام که قدرتهای ماورایی خداهاشون رو بذارن کنار. این حتما ضعیفشون میکنه، ولی بقیهش با خود گریفیهاست.
تاتسویا به فکر فرو رفت، مطمئن نبود تیم فعلی گریفیندور حتی بتواند یک دسته کرم فلوبر جاروسوار را شکست دهد، اما به هرحال همینقدر هم از هیچ بهتر بود. به هرحال کوییدیچ همیشه غیرقابل پیشبینی بود.
- ممنونم دورا سان، کاتانای من هیچوقت لطفتون رو فراموش نمیکنه.
پایان فلش بک
بعد از اینکه در بهت و حیرت تماشاچیان، زئوس بلعیده شد و داور گریفیندور را برنده اعلام کرد، ناگهان بدن سوجی شروع کرد به لرزیدن و رنگ عوض کردن. لرزش شدید و شدیدتر شد تا اینکه بدنِ ترکیبی سوجی از بین رفت و در میان گرد و خاک، بدن بیهوش زئوس و جسم کوچک و گرد و نارنجی رنگی که بدون شک سوجی بود، دیده میشد.
هاگرید و برتیباتز هم قدرتهایشان را از دست دادند و هاگرید کوهی از دانشآموزان و اجسامی که بلعیده بود را بالا آورد. گریفیندوریها کمکم از شوک خارج شدند و با نوشیدنیهایی که از هوریس کش رفته بودند، به سمت تالارشان رفتند تا عجیبترین پیروزی تاریخ گروهشان را جشن بگیرند.
- جردن!
نگاه همه به سمت جایگاه گزارشگر چرخید.
- الکی مثلا من پروفسور مکگونگالم! هیچی... هیعک... ادامه بده بِلا!
هوریس قهقههای زد و بطری نوشیدنیاش را سر کشید. ظاهراً مدیر هاگوارتز دوباره در مصرف نوشیدنی زیادهروی کرده بود. بلاتریکس چشمغرهای به هوریس رفت و هوریس بلافاصله ترجیح داد بطریهایش را جمع کند و جایی غیر از جایگاه گزارشگر برای تماشای بازی پیدا کند. بلاتریکس که گزارشگر بود ادامه داد:
- بله! همونطور که داشتم میگفتم، سمت چپ زمین هم تیم گریفیندور رو داریم که یه دسته موجود عجیبن که دور هم جمع شدن! نمیدونم طرفدارای گریفیندور چی رو دارن تشویق میکنن! واقعا امیدوارید همچین نخالههایی مقابل خداهای تیم ریونکلاو برنده بشن؟!
گریفیندوریها هو کشیدند و هواداران ریونکلاو زدند زیر خنده. ورزشگاه کوییدیچ هاگوارتز برای لحظهای غرق در سر و صدا شد تا اینکه بلاتریکس در بلندگو سرفه کرد و ادامه داد:
- و جالبتر اینکه تنها بازیکن آدم حسابی گریفیندور، یعنی کاپیتانشون موتویاما سه روز قبل استعفا داده و همونطور که میبینید در بازی حضور نداره.
فلش بک
سه روز تا بازی گریفیندور-ریونکلاو باقی مانده بود. اعضای گریفیندور در رختکن زمین بازی جمع شده بودند تا آخرین تمرین کوییدیچشان را شروع کنند. مسابقهی پیش رو حساس و تعیینکننده بود و همه مضطرب بودند. تاتسویا در حالی که کاتانایش را به طرز تهدیدآمیزی در هوا تکان میداد، مشغول توضیح دادن مجدد تاکتیکها و نکات ضروری قبل از شروع تمرین بود.
- شیک ایت شیک ایت! اند وی آر مووینگ اگین... شیک ایت شیک ایت!

با شنیدن این صدا، تاسویا سکوت کرد و سر همه به سمت گوشهی رختکن برگشت؛ یا به عبارت دقیقتر، به سمت یخچالی که گوشهی رختکن گذاشته بودند.
- بین عه لانگ تایم کامینگ فور عه ورکینگ من، شیک ایت شیک ایت!

صورت تاتسویا از عصبانیت سرخ شد. عرض رختکن را طی کرد و محکم در یخچال را باز کرد. کاتانایش را سمت سوجی گرفت و گفت:
- سوجی چان؟
سوجی که کل هیکلش بین دو گوشیِ هدفونش قرار گرفته بود، با تعجب و وحشت به نوکِ تیز کاتانای تاتسویا نگاه کرد.
- بـ... بـ... بله تاتسویا؟

- چند قاچ پرتقال میل دارید سوجی چان؟

سوجی با وحشت آب دهانش را قورت داد.
- غلط کردم! ولی... چی شده؟

اینجا بود که تاتسویا کنترلش را از دست داد. فریاد زد:
- فقط چند روز مونده به شروع مهمترین بازی امسالمون و اونوقت داری اینجا آهنگ گوش میدی؟ این آخرین تمرین ماست، با این حال یکی از مهاجمهامون دستاش قیچیه و حتی نمیتونه کوافل دستش بگیره، جستجوگرمون یه پیر چاق خرفته که نمیتونه درست جارو برونه و تو هم حتی عین خیالت نیست که مسابقه داریم و میگی چی شده؟!

همهی گریفیندوریها خشکشان زد. هیچوقت کسی تاتسویا را اینقدر عصبانی ندیده بود. تاتسویا دستش را به بازوبند کاپیتانیاش برد و آن را از پیشانیاش کند و گفت:
- چیه؟ چرا اینجوری بهم نگاه میکنید؟ این رو اینجا بسته بودم که بیشتر شبیه ساموراییها شم... به هرحال! شونن شوجو، بذارین یه چیزی رو رک بهتون بگم... ما با این ترکیب هیچوقت برنده نمیشیم. من دیگه نمیتونم! استعفا میدم!

کاتانایش را غلاف کرد و در حالی که رد قرمزی که به خاطر تنگی بازوبند روی پیشانیاش مانده بود را میخاراند از رختکن بیرون رفت. بقیهی اعضای تیم بهتزده به هم زل زدند... ناگهان برتیباتز از جایش بلند شد، گلویش را صاف کرد، بستهای از جیبش بیرون آورد و گفت:
- کسی دونههای همه مزه میل داره؟

همه یکصدا فریاد زدند:
- من!

شاید تاتسویا حق داشت استعفا بدهد، تیم گریفیندور به وضوح دستهای از عجیب و غریبها بود.
پایان فلش بک
- داور جعبهی توپها رو آورده اما نمیدونم چرا سوت شروع بازی رو نمیزنه. به جاش داره یه چیزایی به تیم ریونکلاو میگه...
دورا ویلیامز در ردای ارغوانی-بنفشش شبیه هرکسی بود به غیر از داور مسابقه. روی جاروی براقی که در جلویش یک گورکن طلایی رنگ نصب شده بود، در مقابل تیم ریونکلاو قرار گرفته بود و با فریاد میگفت:
- قدرتها ماوراءالطبیعهی بعضی از شماها خلاف قوانینه! باید توازن بین دو تیم برقرار باشه!
کاپیتان ریونکلاو، آندرومدا بلک جلوتر آمد تا جواب بدهد اما زئوس پیشدستی کرد و گفت:
- این بیهمهچیزان هرگز با من در توازن نخواهند بود ای داور! من قدرتمندترین هستم. طنابی از طلا به آسمان ببندید، تمامی خدایان و الههها، شما نمیتوانید زئوس را فرو آورید. اما من اگر بخواهم شما را به زیر بکشم...
تور به پیشانیاش زد و گفت:
- بازم شروع کرد... از دست این پیرمردای المپ. انگار باید خودم با داور حرف بزنم.

آندومدا که از خودبینی خداهای همتیمیاش خوشش نمیآمد فوراً گفت:
- لازم نکرده، خودم زبون دارم! خب، دورا... راستش ما هم به همین قضیه فکر کرده بودیم... به خاطر همین اینا قبول کردن که در طی بازی از قدرتهاشون استفاده نکنن یا اصلا به تیم گریفیندور هم قدرتهای ماورایی بدن!
دورا جا خورد، انگار انتظار همچین چیزی را نداشت.
- چی؟ نه، نمیخواد. چه معنی داره؟ همون اولی، بگو قدرتهاشون رو بذارن کنار.

زئوس دوباره جلو آمد و گفت:
- زئوس منبع قدرت است، هرگز نمیتواند این خفت را بپذیرد که خودش را در سطح این بیهمهچیزان پایین بیاورد! این منم که برای برقراری توازن به این فرومایگان قدرت میبخشم... ای هاگرید! زین پس تو خدای شکمچرانی هستی و هرچیزی را که بخواهی، میتوانی ببلعی! برتیباتز! از اینک تو خدای تنوع هستی. و سوجی...
زئوس به سوجی خیره ماند. ظاهرا چیز خاصی در یک پرتقال نمیدید تا براساس آن به او قدرتی بدهد.
- تو... تو را ربالنوعِ «شناسههای قبلی» مینامم!

تمام ورزشگاه، شامل تماشاچیها، گزارشگر، داور و حتی بقیهی بازیکنها باناباوری به صحنه چشم دوخته بودند. کسانی که زئوس نام برده بود بدنشان نورانی شده بود و بدنشان روحمانند به نظر میرسید. بالاخره دورا راضی شد و در سوت دمید.
وقتی زئوس به سه نفر از اعضای تیم مقابل قدرتهای خداگونه داد، لحظهای به نظر همه رسید که شاید این بتواند بین دو تیم توازن ایجاد کند و بازی عادلانه شود، اما خیلی زود مشخص شد صرفاً داشتن قدرت مهم نیست... چرا که سوجی، برتیباتز و هاگرید نه بلد بودند از تواناییهای جدیدشان استفاده کنند و نه عقل درست و حسابی داشتند تا طرز استفادهی آنها را کمکم یاد بگیرند.
هاگرید که جاروسواریاش خوب نبود، همان اول کنترل جارویش را از دست داد و به سمت جایگاه تماشاگران پرتاب شد. در حین پرت شدن، وقتی که دهانش را باز کرد تا نعره بزند، مثل یک جاروبرقی غول پیکر هرچیزی در اطرافش بود را به دهانش کشید. چند ده دانشآموز و تعدادی از نیمکتها را به علاوهی جارویش، به معدهاش کشیده شدند.
دانشآموزها همینطور که به سمت معدهی الهی هاگرید کشیده میشدند، سعی میکردند تا به دندانها و زبان و گلوی هاگرید چنگ بزنند و خودشان را نجات بدهند، اما حریف قدرت بلعیدنش نمیشدند و دست آخر سر از معدهی لایتناهیاش درمیآوردند و روی هم تلنبار میشدند.
هاگرید که جارویش را هم بلعیده بود و از چنگزدنهای دانشآموزان به گلویش و لگدزدنهایشان در شکمش دردش میآمد، از جایش بلند شد و فریادزنان در امتداد جایگاه تماشاچیها دوید. بقیهی تماشاچیها با دیدن هیکل بلعندهی هاگرید که به سمتشان میآمد، شلوارهایشان نوتلاییرنگ شد و سعی کردند تا از طریق بالا رفتن از سر و کل هم، پا به فرار بگذارند.
اما فقط در جایگاه تماشاگرها نبود که بلبشو به پا شده بود. برتیباتز که خدای تنوع شده بود هم نمیتوانست خودش را کنترل کند. همین که جارویش را لمس کرد، جارویش تبدیل شد به یک گریفین-تسترال-کفتر. موجودی با سر شیر، بدن تسترال و رفتار کفتر.

در حالی که گریفین-تسترال-کفتر برتیباتز پرواز میکرد تا روی سر بازیکنان و تماشاچیها دانههای همهمزهی برتیباتز با مزهی معلومالحالی را دفع کند، خود برتیباتز چماقش را در هوا چرخاند تا ضربهی یک بلاجر را دفع کند. اما چماقش تبدیل شد به عصای حضرت موسی و بلاجر را به دو بلاجر مجزا تقسیم کرد. برتیباتز عصا را انداخت، اما ظاهراً «بلاجرهای همهضربهی برتیباتز» نمیخواستند دست از تقسیم شدن بردارند و مدام به دو بلاجر مجزا تبدیل میشدند. داور از بین بلاجرها عبور کرد، به برتیباتز نزدیک شد و عصای وی را بوسید، سپس با آرامش در گوش وی گفت که همه هزینه ها از این به بعد برای «آنها» میشود و آنها اصلا نباید نگران باشند.
بلاتریکس با دیدن اوضاع قمر در عقرب زمین بازی، در میکروفون فریاد زد:
- دانشآموزا دارن توسط هاگرید بلعیده میشن و اساتید هم هنوز نتونستن کاری بکنن. از طرفی توی زمین هم برتیباتز یه کاری کرده بلاجرهای تقسیمشونده ایجاد بشن که هی دارن زیاد و زیادتر میشن و به بازیکنها صدمه میزنن... بازی فوقالعادهایه... کمی خشونت همیشه قضایا رو جذابتر میکنه! و داور هم داره با تمام سرعت میره به سمت دهان هاگرید تا... اوه... داور چندتا کیک شکلاتی روی هوا ظاهر کرد و با آرامش و مهربانی عجیبی توی دهان هاگرید خالی کرد.
بلاتریکس یک ظرف پر از پاپکورنهای سیاهرنگ روی میزش گذاشت و بیتوجه به اینکه «خرچ خرچ»های جویدنش از بلندگو پخش میشود، مشغول لذت بردن از صحنهی درگیری شد.
در داخل زمین بازی، آندرومدا به لادیسلاو و شما ایچیکاوا نگاه کرد که بر اثر بلاجرهای همهضربهی برتیباتز از جاروهایشان افتادهاند و بقیهی بازیکنان هر دو تیم را دید که از ادامهی بازی ناتوان شدهاند و فقط درحال جاخالی دادن از دست بلاجرهای تقسیمشونده هستند. از دست یک بلاجر جاخالی داد، سرش را پایین گرفت تا چکش ثور که داشت چند بلاجر را خرد میکرد به او نخورد و خودش را به زئوس رساند.
- میبینی چیکار کردی؟ قدرتهاشون رو پس بگیر!
زئوس بادی به غبغب انداخت و گفت:
- به من دستور میدی بشر ناچیز؟ شما به درگاهم التماس کردید تا به تیمتون ملحق شم، حالا چطور جرئت میکنی سرم فریاد بزنی؟

آندرومدا سعی کرد از در دیگری وارد گفتوگو شود.
- یعنی میگی در توانت نیست قدرتهاشون رو پس بگیری؟ اینقدر ضعیفی؟!

زئوس از خشم سرخ شد. دستهایش را به هم زد و در یک لحظه تمام بلاجرها توسط صاعقههایی که معلوم نبود از کجا سر درآوردند، تبدیل به خاکستر شدند.
- حالا میبینی کی ضعیفه، فرومایه!

با از بین رفتن بلاجرهای مزاحم، آندومدا به سمت کوافل خیز برداشت و بقیهی کار را به زئوس سپرد. زئوس هم به سمت سوجی رفت... کسی که کمتر از بقیه هیاهو به پا کرده بود و هنوز با خودش درگیر بود.
سوجی از وقتی که به ربالنوع شناسههای قبلی تبدیل شد، در گوشهی زمین فرود آمده بود و مدام به اشکال مختلفی تبدیل میشد.
- چم شده؟ هیک! بابای عزیزم، حالا که این نامه را برایتان مینویسم... کاپ! هشیاری مداوم! هیک! اهلی کردن یعنی چی؟ کاپ! معجون عشق پختم، چه معجون عشقی... هیک! ارادتمند شما؛ دخترتان، جودی!
وقتی زئوس بالای سر سوجی رسید، خندید و گفت:
- این نتیجهی قدرت دادن به افرادیست که شایستگی داشتن آن را ندارند! برخیز که دیگر دورانت به پایان رسیده!
سوجی با وحشت به زئوس خیره شد. سکسکهها و تغییر شکل دادنها قدرت واکنش دادن را از او گرفته بودند. دید که زئوس دستش را به جیب ردای ابریشمیاش برد و یک صاعقه از آن بیرون کشید تا به سمت او پرتاب کند. چشمانش گرد شد و در یک لحظهی حساس، با تبدیل شدن به «نوربرتاold»، از جایش پرواز کرد و جاخالی داد.
با تبدیل شدن به اژدها و جاخالی دادن از صاعقهی زئوس، سوجی حس کرد قدرتش را تحت کنترل گرفته. پس بال زد و اوج گرفت تا از صاعقههای بعدی هم در امان باشد. اما خیلی زود با سکسکهی بعدی، دوباره تبدیل به یک پرتقال شد و از ارتفاع سقوط کرد.
زئوس خندید و خودش را بالای سر پرتقال لهیدهای که سوجی بود رساند. صاعقهی بعدی را در دست گرفت و گفت:
- خب... دیگه وقتشه.

وقتی صاعقه به سوجی خورد، در یک لحظه به نظر رسید که قدرتش را از دست داده. اما ناگهان فریاد زد:
- نهههععوووهااااو!

سپس بدنش شروع به بزرگ شدن و تغییر شکل کرد. دستها، پاها و سرهای اضافی درمیآورد و مدام بزرگتر میشد. به نظر داشت تبدیل به تمام شناسههای قبلی سایت میشد.
زئوس دستش را به جیب ردایش برد و با خودش گفت:
«اوه... مثل اینکه صاعقه اشتباهی زدم، برعکس داره عمل میکنه.» اما قبل از آنکه بتواند کاری بکند، جسم غولپیکر سوجی فریاد «نــــههه!» سر داد و به ترکیبی از irmtfan، «مرلین(پیر دانا)»، «استرجس پادمور» و «آمبریجold» تبدیل شد.
برای چند لحظه به نظر رسید سوجی با چهار صدای مختلف با خودش صحبت میکند:
- من شماره عله رو دارم، بخوان صاعقه بزنن بهم زنگ میزنم بیاد ببنده کوییدیچو.
- اینقدر هر مشکلی پیش میاد به من زنگ نزنید، من در جریان مسائل سایت نیستم، فقط کارای فنی و آپدیت سایت و اینا با منه.
- چی میگی؟ تو که سه چهار ساله آن نشدی اصلا، همه کارای فنی رو خودم دست تنها انجام دادم. من اصلا قهرم، خیلی وقته قهر نکردم جایی رو نبستم.
- فراموش نکنید که نصف انجمنا و تاپیکای اصلی رو خودم ایجاد کردم ولی هیچ جا تقدیری نشده ازم.
اما زئوس سر درنمیآورد سوجی چه میگوید، برای همین صاعقهی بعدی را با قدرت بیشتری به سمت سوجی پرتاب کرد.
ولی او نمیدانست که سوجی تبدیل به ترکیبی از چندنفر از بزرگترین زوپسنشینان شده و قدرت علهای-زوپسی پیدا کرده. سوجی صاعقه را با به راحتی با اشارهای دفع کرد و بعد مثل گوریل انگوری مشتهایش را به سینهاش کوبید. بعد به سمت زئوس پرید، او را بلند کرد و درسته قورت داد.
کل ورزشگاه برای چند ثانیه در سکوت فرو رفت. از شدت خفن بودن صحنه، موهای همه فر خورد و ریخت، حتی موهای بلاتریکس هم که در منتها الیه محور فر خوردگی بود.
اولین کسی که حرکتی کرد و چیزی گفت داور بود که فریاد زد:
- و ناک آوت! چه میکنه این بازیکن! برندهی قطعی این بازی تیم گریفیندوره!
و قبل از اینکه کسی بخواهد بفهمد چه شده و چرا، ادامه داد:
- نگاه کنید، گوی زرین رو هم هاگرید بلعیده. خب، بازی تمومه!
و در سوت پایان دمید.
فلش بک
- خب چرا خودت توی تیم...
- دورا سان! من که به شما گفتم؛ استعفا دادم و دیگه عضو تیم نیستم. ولی به هرحال یه گریفیندوریام... دلم برای دوستام میسوزه. این که یه خورده هواشون رو داشته باشید خواستهی زیادیه؟

تاتسویا یک روز پس از استعفا دادنش از تیم در یکی از کریدورهای خلوت هاگوارتز، دورا ویلیامز را گیر آورده بود و سعی داشت هرجور شده از او بخواهد در بازی طرفِ گریفیندور را بگیرد. با اینکه استعفا داده بود و یک سامورایی هرگز از تصمیمش برنمیگشت، اما به هرحال یک گریفیندوری هم هرگز دوستانش را تنها نمیگذاشت.
- آره تاتسویا. من نمیتونم جانبداری کنم، به هر حال داوری یه ضوابطی... اوه...

تاتسویا با اشارهی چوبدستیاش یه صندوقچه ظاهر کرده بود که داخلش ردای ارغوانی-بنفش زیبایی به چشم میخورد. رگههای طلایی زیبایی هم در بافتش به چشم میخورد که آن را پر زرق و برق و سحرآمیز جلوه میداد.
دورا به سختی از لباس چشم برداشت، آب دهانش را قورت داد و گفت:
- ولی... آخه... رشوه... نمیتونم...
تاتسویا لبخند مرموزی زد و گفت:
- رشوه چیه دورا سان؟ اینها فقط هدیه هستن. این لباس و البته این جارو.

با اشارهی چوبدستی تاتسویا، لباس از صندوق به بیرون پرواز کرد و زیرش یک جاروی براق که جلویش یک گورکن طلایی نصب شده بود خودنمایی میکرد. دورا دیگر کاملا مجذوب جارو و لباس شده بود:
- این هدایا تاتسویا... این هدایا خیلی برام ارزشمندن. ولی من فقط میتونم برای اینکه کمکی کرده باشم، از اعضای تیم ریونکلا یه جوری بخوام که قدرتهای ماورایی خداهاشون رو بذارن کنار. این حتما ضعیفشون میکنه، ولی بقیهش با خود گریفیهاست.
تاتسویا به فکر فرو رفت، مطمئن نبود تیم فعلی گریفیندور حتی بتواند یک دسته کرم فلوبر جاروسوار را شکست دهد، اما به هرحال همینقدر هم از هیچ بهتر بود. به هرحال کوییدیچ همیشه غیرقابل پیشبینی بود.
- ممنونم دورا سان، کاتانای من هیچوقت لطفتون رو فراموش نمیکنه.

پایان فلش بک
بعد از اینکه در بهت و حیرت تماشاچیان، زئوس بلعیده شد و داور گریفیندور را برنده اعلام کرد، ناگهان بدن سوجی شروع کرد به لرزیدن و رنگ عوض کردن. لرزش شدید و شدیدتر شد تا اینکه بدنِ ترکیبی سوجی از بین رفت و در میان گرد و خاک، بدن بیهوش زئوس و جسم کوچک و گرد و نارنجی رنگی که بدون شک سوجی بود، دیده میشد.
هاگرید و برتیباتز هم قدرتهایشان را از دست دادند و هاگرید کوهی از دانشآموزان و اجسامی که بلعیده بود را بالا آورد. گریفیندوریها کمکم از شوک خارج شدند و با نوشیدنیهایی که از هوریس کش رفته بودند، به سمت تالارشان رفتند تا عجیبترین پیروزی تاریخ گروهشان را جشن بگیرند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سوجی در 1397/5/20 23:57:35
ویرایش شده توسط سوجی در 1397/5/20 23:58:24
ویرایش شده توسط سوجی در 1397/5/20 23:59:02
ویرایش شده توسط سوجی در 1397/5/21 0:00:45
ویرایش شده توسط سوجی در 1397/5/21 0:11:15
ویرایش شده توسط سوجی در 1397/5/20 23:58:24
ویرایش شده توسط سوجی در 1397/5/20 23:59:02
ویرایش شده توسط سوجی در 1397/5/21 0:00:45
ویرایش شده توسط سوجی در 1397/5/21 0:11:15
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1396/10/11
تولد نقش: 1396/10/14
آخرین ورود: پنجشنبه 8 خرداد 1399 16:39
از: مرگ
پستها:
34

ریونکلاو-گریفیندور
- آره تو بهترینی!
پوسایدون اینو با حالتی که انگار از اول عمرش طرفدار پروپاقرص زئوس بوده، به اون که روی میز رفته و با جارویش فیگور گرفته بود گفت.
ولی درون و بیرون آدم ها فرق داره که این شامل حال پوسایدون هم می شد. در درون از زئوس متنفر بود و دلش می خواست سر به تنش نباشد. تمام عمرش به زئوس حسودی می کرد چون همیشه از او بهتر بود. با هم برادر بودند ولی او رئیس المپ بود.
حالا تنفرش به درجه ی آخر رسیده بود. باید کاری می کرد. هر چه زودتر بهتر. پس فکر کرد و فکر کرد. بیشتر فکر کرد. دوباره فکر کرد و انقدر فکر کرد که مغزش غرق شد. اون خدای دریا بود. پس طبیعی بود وقتی که زیاد فکر کنه مغزش غرق شه.
به غرق شدن مغزش فکر می کرد که یهو یه ایده ای به ذهنش رسید. بله! اون خدای دریا بود. پس می تونست زئوس رو یه بار برای همیشه غرق کنه! با خشنودی از این ایده ی هوشمندانه اش سر تکان داد. که ناگهان صدایی در سرش گفت:
- غرق کردن؟ واقعا؟! دیوونه شدی آخه؟ به نظرت اون موقع نمی فهمن کار کی بوده؟
منطقی که فکر کرد فهمید که واقعا راست می گه.
- خب می گی چی کار کنم؟
- یه راه دیگه رو امتحان کن.
- خب اینو که می دونستم نابغه.
- خب بذار فکر کنم. ایش.
- فکر کردی؟
- نه هنوز.
- حالا چی؟
- نه.
- حالا؟
- نه آقا جان نه! از آخرین باری که پرسیدی یه ثانیه هم نگذشته.
- خب باشه بابا. بهت وقت می دم.
- فهمیدم!
- چی؟
- جاروی اون زئوس از خود راضی رو می شکنیم.
- فکر خوبیه فقط یه مشکل کوچیک هست.
- و اون چیه؟
- زئوس. اون می تونه پرواز کنه.
- خب ممنوعه.
- نه نیست.
- پس ما ممنوعش می کنیم!
- بابایی اونا چین اونجا؟
- هیچی نیست عزیزم فقط آشغالن.
- ولی خودم دیدم حرکت کردن. هیولان؟
- نه عسلم خطای دید بودن لابد.
اما اون هیولا ها خطای دید نبودن. البته هیولا هم نبودن. اونا پوسایدون و لاتیشا بودن که سعی داشتن قایمکی خودشون رو به وزارت خونه برسونن تا بتونن قانون ها رو تغییر بدن.
وایسا ببینم... لاتیشا؟ لاتیشا دیگه چرا؟
فلش بک
- منم میام.
این رو لاتیشا خطاب به پوسایدونی گفت که داشت بار و بندیلش رو برای رفتن به وزارت می بست.
- چی؟ کجا؟ من که جایی نمی رم.
لاتیشا فقط یکی از ابروهاش رو با حالت سوالی بالا برد و زل زد به پوسایدون.
- خب چیزه... شاید داشتم جایی می رفتم. ولی اون جا جای بچه ها نیست. نمی شه بیای.
لاتیشا با همون حالتی که ابروش رو برده بود بالا بهش زل زد که یهو زئوس از پشت سرشون گفت:
- ببرش دیگه پوسی.
- هزار بار بهت گفتم به من نگو پوسی.
- این شکلکه که واسه منه.
- خب که چی؟ من شکلی ندارم پس مجبورم از اون استفاده کنم.
- باشه بابا گریه نکن. می ذارم ازش استفاده کنی.
-
- خب حالا ببرش.
- باشه بابا. بیا بریم دختر.
لاتیشا در درون هزار بار به زئوس خندید. آخه می دونست پوسایدون داره واسه انجام چه کاری کجا می ره. از کجا فهمید؟ از اون جایی که پوسایدون بلند بلند فکر می کنه.
حالا اونا اینجا بودن. بی خبر از این که پنه لوپه داره تعقیبشون می کنه. لاتیشا گفت:
- چطوری می خوای قانون رو تغییر بدی؟
- تو از کجا می دونی؟
- به نظرم باید این عادت بلند فکر کردن رو کنار بذاری تا مردم نقشه هات رو نفهمن.
با فهمیدن این حقیقت حالت پوکر فیسانه ی خاصی تو صورتش موج زد و رفت تو افق محو شه که لاتیشا اونو گرفت و گفت:
- بعدا برو محو شو حالا.
و پوسایدون فهمید که جدا این یه مورد رو راست گفته. پس سریع نقاب پوکر فیسانه رو از رو صورتش کند و انداخت تو آشغالا و راه افتادن سمت وزارت.
همه چیز رو به راه بود. جارو خراب شده و قانون تغییر کرده بود. همه داشتن با جارو هاشون و زست های مختلف وارد زمین می شدن. همه چیز به نظر بدون مشکل بود. ولی واقعا نبود.
گزارشگر با لحن هیجان زده ای گفت:
- خب گروه ریونکلاو هم اومدن. فکر کنم همه چیز قراره خوب و بدون مشکل پیش بره.
ولی سه نفر بودن که می دونستن این درست نیست و یکی از جارو ها مشکل داره، جوری که به اندازه یه جاروی فرسوده ی به درد نخور کار می کنه. اونا پوسایدون، لاتیشا و پنه لوپه بودن.
- به همین خیال ب...
پوسایدون دوباره داشت بلند فکر می کرد که با چشم غره ی لاتیشا و نگاه پر از تعجب آندرومدا ادامه ی حرفش رو خورد.
هیچ کدوم از اونا نفهمیدن که پنه لوپه داره پیش خودش لبخند می زنه.
- خب با نام و یاد هلگا...
داشت این را می گفت که از هر دو طرف و همچنین از طرف مدیر فحش خورد. پس با یک تاکتیک هوشمندانه حرفش رو عوض کرد:
- داشتم می گفتم با نام و یاد هلچو... اهم... اوهوم... نتهتخه.
و همینطور صداهایی جورواجور و ناموزون که مثلا سرفه و عطسه بودن از خودش در آورد.
- ببخشید یه کم سرما خوردم. اچو.
و ملت هم با بدگمانی پذیرفتن.
- خب حالا بازیکن ها آماده... شروع!
و صدای بنگ بلندی که معلوم نبود از کجا اومده، شنیده شد و بعد بازیکن های هر دو گروه بلند شدند.
- هرمیون مهاجم گریفیندور در حالی که یه کتاب دستشه... چی؟ یه کتاب دستشه؟
داور چشم هاش رو مالید و چند بار باز و بسته کرد که مبادا یه موقع تو خواب باشه. ولی خواب نبود.
- پیش می ره و گل! توی دروازه! بازیکنان گریفیندور دارن توی هوا پشتک می زنن.
تاتسویا با شنیدن جمله آخر با حالت پوکرانه خاصی به گزارشگر زل زد و گزارشگر با دیدن برق کاتانا تصمیم گرفت که از اون موقع به بعد کمی خفه خون بگیره.
- خب داشتم می گفتم. زئوس خیلی خوب بازی می کنه. از جاروی زئوس داره رعد و برق میاد بیرون. نه! داره با جارو سقوط می کنه. جاروش مثل جارو های فرسوده قدیمی مادربزرگم کار می کنه.
تو این مورد برای اولین بار داشت راست می گفت. واقعا جاروی زئوس یکهو تغییر شکل داد و کلی ترک عجیب غریب برداشت. پوسایدون و لاتیشا هم داشتن لبخند های شیطانی ای رو باهم رد و بدل می کردن. اما شیطانیت هیچ کدومشون به شیطانیت پنه لوپه نمی رسید. اون هم داشت لبخند مرموزی رو می زد که به خاطر اتفاقیه که قراره بیوفته و هیچ کس نمی دونستش.
بعد از چند تا چرخش وحشیانه ی اسلوموشن که مخصوص جارو های فرسوده بود، بالاخره صاف وایساد و یکهو بدنش درخشید و کل خراش ها از بین رفتن.
بله! این کار پنه لوپه بود. اون رفته بود جای ممنوعه ی کتاب خونه و این طلسم فوق العاده رو پیدا کرده بود. اون خیلی سخت روش کار کرده بود. وقتی همه خواب بودن رفته بود سراغ جاروی یه خدا!
البته این تنها کارش نبود. پنه لوپه اون طلسم فوق العاده رو رو جارو های همه پیاده کرده بود. حالا همه ی جارو ها می درخشیدن.
- به افتخار این پیروزی فوق العادهمون!
آندرومدا این رو گفت و جشن رو آغاز کردن.
- آره تو بهترینی!

پوسایدون اینو با حالتی که انگار از اول عمرش طرفدار پروپاقرص زئوس بوده، به اون که روی میز رفته و با جارویش فیگور گرفته بود گفت.
ولی درون و بیرون آدم ها فرق داره که این شامل حال پوسایدون هم می شد. در درون از زئوس متنفر بود و دلش می خواست سر به تنش نباشد. تمام عمرش به زئوس حسودی می کرد چون همیشه از او بهتر بود. با هم برادر بودند ولی او رئیس المپ بود.
حالا تنفرش به درجه ی آخر رسیده بود. باید کاری می کرد. هر چه زودتر بهتر. پس فکر کرد و فکر کرد. بیشتر فکر کرد. دوباره فکر کرد و انقدر فکر کرد که مغزش غرق شد. اون خدای دریا بود. پس طبیعی بود وقتی که زیاد فکر کنه مغزش غرق شه.
به غرق شدن مغزش فکر می کرد که یهو یه ایده ای به ذهنش رسید. بله! اون خدای دریا بود. پس می تونست زئوس رو یه بار برای همیشه غرق کنه! با خشنودی از این ایده ی هوشمندانه اش سر تکان داد. که ناگهان صدایی در سرش گفت:
- غرق کردن؟ واقعا؟! دیوونه شدی آخه؟ به نظرت اون موقع نمی فهمن کار کی بوده؟

منطقی که فکر کرد فهمید که واقعا راست می گه.
- خب می گی چی کار کنم؟
- یه راه دیگه رو امتحان کن.
- خب اینو که می دونستم نابغه.

- خب بذار فکر کنم. ایش.
- فکر کردی؟
- نه هنوز.
- حالا چی؟
- نه.
- حالا؟
- نه آقا جان نه! از آخرین باری که پرسیدی یه ثانیه هم نگذشته.

- خب باشه بابا. بهت وقت می دم.

- فهمیدم!
- چی؟
- جاروی اون زئوس از خود راضی رو می شکنیم.
- فکر خوبیه فقط یه مشکل کوچیک هست.
- و اون چیه؟
- زئوس. اون می تونه پرواز کنه.
- خب ممنوعه.

- نه نیست.
- پس ما ممنوعش می کنیم!

×××××
- بابایی اونا چین اونجا؟
- هیچی نیست عزیزم فقط آشغالن.
- ولی خودم دیدم حرکت کردن. هیولان؟

- نه عسلم خطای دید بودن لابد.
اما اون هیولا ها خطای دید نبودن. البته هیولا هم نبودن. اونا پوسایدون و لاتیشا بودن که سعی داشتن قایمکی خودشون رو به وزارت خونه برسونن تا بتونن قانون ها رو تغییر بدن.
وایسا ببینم... لاتیشا؟ لاتیشا دیگه چرا؟
فلش بک
- منم میام.
این رو لاتیشا خطاب به پوسایدونی گفت که داشت بار و بندیلش رو برای رفتن به وزارت می بست.
- چی؟ کجا؟ من که جایی نمی رم.
لاتیشا فقط یکی از ابروهاش رو با حالت سوالی بالا برد و زل زد به پوسایدون.
- خب چیزه... شاید داشتم جایی می رفتم. ولی اون جا جای بچه ها نیست. نمی شه بیای.
لاتیشا با همون حالتی که ابروش رو برده بود بالا بهش زل زد که یهو زئوس از پشت سرشون گفت:
- ببرش دیگه پوسی.
- هزار بار بهت گفتم به من نگو پوسی.

- این شکلکه که واسه منه.
- خب که چی؟ من شکلی ندارم پس مجبورم از اون استفاده کنم.

- باشه بابا گریه نکن. می ذارم ازش استفاده کنی.

-

- خب حالا ببرش.
- باشه بابا. بیا بریم دختر.
لاتیشا در درون هزار بار به زئوس خندید. آخه می دونست پوسایدون داره واسه انجام چه کاری کجا می ره. از کجا فهمید؟ از اون جایی که پوسایدون بلند بلند فکر می کنه.
حالا اونا اینجا بودن. بی خبر از این که پنه لوپه داره تعقیبشون می کنه. لاتیشا گفت:
- چطوری می خوای قانون رو تغییر بدی؟
- تو از کجا می دونی؟
- به نظرم باید این عادت بلند فکر کردن رو کنار بذاری تا مردم نقشه هات رو نفهمن.

با فهمیدن این حقیقت حالت پوکر فیسانه ی خاصی تو صورتش موج زد و رفت تو افق محو شه که لاتیشا اونو گرفت و گفت:
- بعدا برو محو شو حالا.
و پوسایدون فهمید که جدا این یه مورد رو راست گفته. پس سریع نقاب پوکر فیسانه رو از رو صورتش کند و انداخت تو آشغالا و راه افتادن سمت وزارت.
×××××
همه چیز رو به راه بود. جارو خراب شده و قانون تغییر کرده بود. همه داشتن با جارو هاشون و زست های مختلف وارد زمین می شدن. همه چیز به نظر بدون مشکل بود. ولی واقعا نبود.
گزارشگر با لحن هیجان زده ای گفت:
- خب گروه ریونکلاو هم اومدن. فکر کنم همه چیز قراره خوب و بدون مشکل پیش بره.
ولی سه نفر بودن که می دونستن این درست نیست و یکی از جارو ها مشکل داره، جوری که به اندازه یه جاروی فرسوده ی به درد نخور کار می کنه. اونا پوسایدون، لاتیشا و پنه لوپه بودن.
- به همین خیال ب...
پوسایدون دوباره داشت بلند فکر می کرد که با چشم غره ی لاتیشا و نگاه پر از تعجب آندرومدا ادامه ی حرفش رو خورد.
هیچ کدوم از اونا نفهمیدن که پنه لوپه داره پیش خودش لبخند می زنه.
- خب با نام و یاد هلگا...
داشت این را می گفت که از هر دو طرف و همچنین از طرف مدیر فحش خورد. پس با یک تاکتیک هوشمندانه حرفش رو عوض کرد:
- داشتم می گفتم با نام و یاد هلچو... اهم... اوهوم... نتهتخه.
و همینطور صداهایی جورواجور و ناموزون که مثلا سرفه و عطسه بودن از خودش در آورد.
- ببخشید یه کم سرما خوردم. اچو.
و ملت هم با بدگمانی پذیرفتن.
- خب حالا بازیکن ها آماده... شروع!
و صدای بنگ بلندی که معلوم نبود از کجا اومده، شنیده شد و بعد بازیکن های هر دو گروه بلند شدند.
- هرمیون مهاجم گریفیندور در حالی که یه کتاب دستشه... چی؟ یه کتاب دستشه؟
داور چشم هاش رو مالید و چند بار باز و بسته کرد که مبادا یه موقع تو خواب باشه. ولی خواب نبود.
- پیش می ره و گل! توی دروازه! بازیکنان گریفیندور دارن توی هوا پشتک می زنن.
تاتسویا با شنیدن جمله آخر با حالت پوکرانه خاصی به گزارشگر زل زد و گزارشگر با دیدن برق کاتانا تصمیم گرفت که از اون موقع به بعد کمی خفه خون بگیره.
- خب داشتم می گفتم. زئوس خیلی خوب بازی می کنه. از جاروی زئوس داره رعد و برق میاد بیرون. نه! داره با جارو سقوط می کنه. جاروش مثل جارو های فرسوده قدیمی مادربزرگم کار می کنه.

تو این مورد برای اولین بار داشت راست می گفت. واقعا جاروی زئوس یکهو تغییر شکل داد و کلی ترک عجیب غریب برداشت. پوسایدون و لاتیشا هم داشتن لبخند های شیطانی ای رو باهم رد و بدل می کردن. اما شیطانیت هیچ کدومشون به شیطانیت پنه لوپه نمی رسید. اون هم داشت لبخند مرموزی رو می زد که به خاطر اتفاقیه که قراره بیوفته و هیچ کس نمی دونستش.
بعد از چند تا چرخش وحشیانه ی اسلوموشن که مخصوص جارو های فرسوده بود، بالاخره صاف وایساد و یکهو بدنش درخشید و کل خراش ها از بین رفتن.
بله! این کار پنه لوپه بود. اون رفته بود جای ممنوعه ی کتاب خونه و این طلسم فوق العاده رو پیدا کرده بود. اون خیلی سخت روش کار کرده بود. وقتی همه خواب بودن رفته بود سراغ جاروی یه خدا!
البته این تنها کارش نبود. پنه لوپه اون طلسم فوق العاده رو رو جارو های همه پیاده کرده بود. حالا همه ی جارو ها می درخشیدن.
×××××
- به افتخار این پیروزی فوق العادهمون!

آندرومدا این رو گفت و جشن رو آغاز کردن.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لاتیشا رندل در 1397/5/20 23:30:17
ویرایش شده توسط لاتیشا رندل در 1397/5/20 23:39:24
ویرایش شده توسط لاتیشا رندل در 1397/5/20 23:41:06
ویرایش شده توسط لاتیشا رندل در 1397/5/20 23:59:12
ویرایش شده توسط لاتیشا رندل در 1397/5/20 23:39:24
ویرایش شده توسط لاتیشا رندل در 1397/5/20 23:41:06
ویرایش شده توسط لاتیشا رندل در 1397/5/20 23:59:12
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1390/03/16
تولد نقش: 1396/10/18
آخرین ورود: سهشنبه 26 آذر 1398 19:00
از: ماست که بر ماست...
پستها:
252

ریونکلاو .Vs گریفندور
جاروی فرسوده
-اینم نشد!
بچههای تیم ریونکلاو روزنامه به دست کنار شومینه نشسته بودند و دل میدادند و قلوه.. ام.. نه، گویا خیلی جدیان. به نظر میرسه اتفاقی افتاده باشه...
آندرومدا با خودکار قرمزی که تو دستشه یه ضربدر بزرگ روی روزنامهای که دستشه میزنه و دوباره در روزنامه غرق میشه. بعد از چند دقیقه، در حالیکه ادا اطوارای عجیبغریب از خودش درمیآورد و اورکا اورکا گویان دور تالار میچرخید، گفت:
-آها! یکی دیگه پیدا کردم!
بالاخره سر جاش نشست. نفس عمیقی کشید، تلفن رو برداشت و با شمارهای که زیر آگهی نوشته شده بود تماس گرفت:
-سلام خسته نباشید. به خاظر آگهیتون تماس گرفتم...
-هیپوگریف زنده میخواید؟ تموم کردیم فعلا. بار جدیدمون فردا میرسه. پسفردا تماس بگیرید که برای پسونفرداش قرار بذاریم.
-نه آقا... هیپوگریف زنده چیه؟! برای آگهی جارو تماس گرفتم.
-آها.. چند لحظه گوشی... [دیشیو خش خشش خشششششش- به گوش رسیدن صدایی از دور دستها]... ممد! ممد! پاشو با تو کار دارن!
ممدپاتر با صدایی خسته و دورگه و نیمهعصبانی از پشت تلفن گفت:
-فرمایش؟
-امم... سلام آقای... ممد. برای آگهیتون دربارهی جارو تماس گرفتم. ما هفتتا جارو لازم داریم. میتونید برامون جور کنید؟ شرایطش چیه؟
-اول باهاس جاروهای کهنهتون رو تحویل بدید خواهرم. بعد یه سهتا سفتهی ضمانتی بدید به مبلغ ششصد و پنجاه گالیون. پنجتا چک هم بدید برای اقساطش که اینم سرجمع میشه هفتصد و بیست گالیون. دویست گالیون هم پیشپرداختشه. آدرس ما هم که هست خدمتتون، یه سر اگه تشریف بیارید بیشتر باهم صوبت میکنیم.
-چرا اینقدر گرون؟
-به خاطر نوسانات بازار دلاره خواهرم. با دلار فنگی که با هم معامله نمیکنیم که!
فردای آنروز - شرکت لیزینگ ممدپاتر و برادران به جز اکبر (با مسئولیت محدود):
آندرومدا به همراه اعضای تیم وارد حیاط شرکت شد. یه طرف حیاط تعداد زیادی هیپوگریف بسته شده بود. اون یکی طرف هم یه تپه جارو شکسته ریخته بود.
-اهم! خانم شما چرا از این در وارد شدین؟ در اصلی اون طرفه!
-عه.. ببخشید ما گم شدیم. بعد دیگه شما ما رو اینوری آورد.
-خارجکیای چیزی هستین؟ "شما ما رو اینوری آورد" دیگه چه صیغهایه؟!

-نه من خوار جکیام! سلام رسوند خدمتتون!

آندرومدا با انگشت اول به مرد و بعد به ایچیکاوا اشاره کرد.
-شما نه، شما!
مرد که سر در نیاورده بود داستان از چه قراره و فکر میکرد دستش انداختند، کلهی کچلشو خاروند و با دست به راهپله اشاره کرد که یعنی "گمشید زودتر از جلو چشمام نبینمتون". ولی بچههای ریون که فکر کردند آقاهه داره کمکشون میکنه هی تشکر کردند... بازم تشکر کردند... بیشتر تشکر کردند...
-دِ برید زودتر نبینمتون دِ!
ریونیها پاهای یکدیگر را قرض گرفتند و الفرار!
لاتیشا که بقیه بچهها هر دوتا پاش رو قرض گرفته بودند، داشت روی زمین میخزید که زودتر دور بشه. اما شما برگشت و در حالیکه لبخند عصبیای روی لبش داشت، لاتیشا رو زیر بغل زد و رفت.
دفتر مدیر شرکت
-خب خانم بلک... اینجا رو هم امضا کنید... و اینجا... و اینجا... مبارکتون باشه! حالا زحمت بکشید چک و سفتهها رو هم تحویل بدید که دهنمونو شیرین کنیم! پیشپرداختم که نقده دیگه؟
-کارتخوان ندارید؟
-نه متاسفانه! سر کوچه یه عابربانک هست ولی... کارتتون رو بدید اصغر میره میگیره. اصغر! کار خانومو راه بنداز.
اصغر از سمت چپ کادر وارد شد، کارت رو از دست آندرومدا گرفت و از سمت راست خارج شد.
-رو چشمم آقا.
-فقط جاروهاتون نیمبوس ۲۰۱۸ئه دیگه؟
-بله خانم، خیالتون راحت باشه! نرم و بیصدا! من برای خانومم هم از همین مدل بردم. خیلی راضیه!
-خب پس با اجازه ما رفع زحمت کنیم دیگه...
-کجا حالا با این عجله؟ یه چاییای، شیرینیای، چیزی در خدمت باشیم!
زمین بازی کوییدیچ
دوربین یه نمای کلی از ورزشگاه رو نشون میده که جای سوزن انداختن نداره و هوادارای دوتا تیم پرش کردن. جلوتر میره که یه کلوزآپ از تماشاچیا نشون بده، اما یهو کارگردان تصمیم میگیره که ملت توی خونه بهتره یه وله ببینند!

بعد از برگشت، دوربین روی گزارشگر زوم میکنه...
-بله دوستان! همونطور که مشاهده میکنید تیمهای کوییدیچ ریونکلاو و گریفندور وارد زمین میشن و هر دو برای هواداراشون دست تکون میدن! تیم ریونکلاو قهرمان کوییدیچ پارسال بوده و امسال هم انتظار میره که قهرمان بشه. همینطور تیم ترنسیلوانیاشون هم تو لیگ کوییدیچ گل کاشت!
گزارشگر اجازه میده کمی سر و صدای تشویق تماشاچیا کمتر بشه، و بعد ادامه میده:
-جستجوگر و کاپیتان تیم ریونکلاو کسی نیست جز آندرومدا بلک، ولی تیم گریفندور هاگرید رو در نقش خرس گنده به عنوان جستجوگر خودش داره که من حتی نمیدونم آیا جارو میتونه وزنشو تحمل کنه یا نه!
آندرومدا بعد از اینکه چشمغرهای به هاگرید میره تا برتری خودشو به رخ بکشه، سوار جاروش میشه و به تبعیت از او، همهی اعضای تیم ریونکلاو سوار جاروهاشون میشن. هرچی نباشه نیمبوس ۲۰۱۸ داشتند...
-هاگرید در سوت خودش میدمه و بازی شروع میشه. به نظر میرسه مدیر هاگوارتز سوت رو داده به هاگرید و نه به داورا! داورا برای خودشون همینطوری سرگردان موندن چهکار کنند بدون سوت. در هر حال... تاتسویا میخواست کوافل رو برای هرمیون بفرسته، ولی ثور چکشش رو پرت میکنه به طرف کوافل که کوافل و چکش با هم وارد دروازهی گریف میشه و تنها کاری که از دست رون برمیاد اینه که جون خودشو برداره و از جلوی دروازه کنار بره.
گزارشگر تا ملت حواسشون پرته یه بیسکوییت ساقه طلایی میچپونه تو دهنش، ولی دوباره دوربین برمیگرده روش و باعث میشه بیسکوییت بپره ته حلقش و کبود شه.
بالاخره بعد از کلی دست و پا زدن، موفق میشه بیسکوییت رو قورت بده. چه میکنه این بازیکن!

-آندرو و هاگرید هنوز دنبال اسنیچ میگردند. البته هاگرید تو چمنا داره دنبال اسنیچ میگرده، چون اون باید تو ردهی سنگینوزنا بازی کنه، نه تو جام هاگوارتز و بین یه مشت بچهخرده!
آندرومدا و بقیه اعضای تیم ریونکلاو به شدت به خودشون غرّه شده بودند. بازی با اختلاف چهل امتیاز به نفع اونا بود. نیمبوس ۲۰۱۸ هم که سوار بودند! دیگه از روونا چی میخواستند؟
-به نظر میرسه آندرومدا اسنیچ رو دیده. در همین بین از یه بلاجر هم جا خالی میده، اما نمیدونم چرا مستقیم داره به سمت زمین سقوط آزاد میکنه. من ندیدم بلاجر با جاروش برخورد بکنه.
فلش بک
ممدپاتر وقتی از رفتن مهمونها مطمئن شد، رو به اصغر کرد و گفت:
-جاروهاشونو بده بچهها تر و تمیز کنن، همینارو قالب کنیم بهشون دوباره!
پایان فلش بک
آندرومدا به شدت با هاگرید که داشت تلاش مذبوحانهای میکرد اوج بگیره، برخورد کرد و دوتایی محکم به زمین خوردند. البته آندرومدا که روی تشک نجاتی به نام هاگرید فرود اومده بود، فرود نرمی رو تجربه کرد. نیمهغولها هم که اگه قرار بود صدمه ببینند دیگه اسمشون نیمهغول نبود!
البته... ضربهی وارده به سر هاگرید باعث شد ریست فکتوری بشه...
-گوشنمه!
شما اگه انسان عاقلی باشید، مطمئنا دوست ندارید روی شکم یک غول باشید، اونم در حالیکه گرسنشه... چون ممکنه لحظاتی بعد دیگه فقط روش نباشید!
آندرومدا هر چه نیرو در بدن داشت جمع کرد و شروع به دویدن کرد، اما هاگرید با هر گامی که برمیداشت، چهار قدم از قدمهایی که آندرومدا طی کرده بود رو پشت سر میذاشت و فیالواقع آندرومدا تنها یک قدم با یک لقمهی چرب شدن فاصله داشت!
وضعیت بقیهی بازیکنای ریونکلاو هم اون بالا، بهتر از وضعیت آندرومدا در اون پایین نبود. جاروها شروع به ریپ زدن کرده بودند و دود از اگزوزشون خارج میشد. تیم گریفندور هم فرصت رو غنیمت شمرده بود و تونسته بود در همین فاصله اختلاف رو به ۱۸۰ برسونه.
هرچند، اعضای تیم ریون مغرورتر از این حرفها بودند که بخوان عقب موندن یا ایراد داشتن جاروهاشونو قبول کنند! بنابراین، سعی داشتند با همون جاروهای زپرتی و قدیمی خودشون که به خیال خودشون با نیمبوس 2018 تاخت زده بودند، میدان رو به دست بگیرند. ولی زهی خیال باطل!
-جاروی لادیسلاو هم به نظر میرسه دچار نقص فنی شده و لادیسلاو با سرعتی باور نکردنی داره به سمت زمین سقوط میکنه!... اوه! جاروی پنهلوپه هم سنگکوب کرد! و شما! بارون ریونیه که همینطور داره از آسمون میباره!
بله... جاروهای اعضای تیم ریون انّا للروونا گویان، به دیدار حق شتافتند و همراه با سوارهاشون به سمت زمین سقوط کردند.
-آخجون! یه عالمه غذا!
این وسط، در حال سقوط، اسنیچ در حلق لاتیشا فرو رفت.
-درسته که آندرو موفق نشد اسنیچ رو بگیره، اما لاتیشا به جاش این کار رو براش انجام میده و بازی به نفع ریون تموم میشه... اوخ! هاگرید رندل رو بلعید! یعنی حالا برندهی این بازی کدوم تیمه؟ با ما باشید با برنامهی کوییدیچ برتر!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven
هر کسی به اصل خود باز میگردد...
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1396/07/06
تولد نقش: 1396/07/08
آخرین ورود: جمعه 27 مهر 1403 17:46
از: میتوکندری به راکیزه!
پستها:
129

گریف VS ریون
سوژه: خرید داور
سوژه: خرید داور
در فضای تاریک و ترسناکتر از جادوگران حاضر در خانه ریدل ها، لرد ولدمورت، در حالی که تعداد بسیاری از مرگخواران خویش را برای سخنرانی ای که به نظر مهم می آمد روبروی خود جمع کرده بود، بر تخت خود تکیه زده بود و به مار یا بهتر بگویم فرزند خودش که کنارش حضور داشت می نگریست. سپس از جایش بلند شد و گفت:
- مرگخواران من! از اونجا که تمامی در آمد های حاصل از خانه ریدل ها اعم از فروش معجون های هکتور یا نوشیدنی کره ای های اسلاگهورن و ... صرف هزینه ساخت ماهواره های جاسوسی علیه محفل ققنوس شد، متاسفانه هیچ پولی در خزانه نداریم و نمی تونیم هزینه های شام فرزندم رو تامین کنیم. از این رو هر کدام از شما به مدت سه روز، نوبت به نوبت فرصت دارید تا هزار گالیون از هر روشی که خودتون می دونید، به من برسونید تا شرمنده فرزند عزیزم نشید.

سپس دقیقا روبروی بلاتریکس لسترنج آمد و با خنده و البته قاطعیت گفت:
- مثلا خود تو بلاتریکس ... چرا همین الان نمیری اون بیرون و از جان و مالت مایه بذاری برای فرزندم؟ چرا نمیری هر چی داری بفروشی تا صرف هزینه دخترم بشه؟
- اااارباب چیزه ... من داور کوئیدیچم ... باید این چند روز استراحت کنم تا روز مسابقه خسته نباشم.
- چی شنیدم؟

- چشم ارباب!

سالن اجتماعات گریفیندور
در سالن اجتماعات شیردلان هاگوارتز، گریفیندوری هایی که در بازی هافلپاف با اقتدار به پیروزی رسیده بودند با انگیزه ای مضاعف مشغول تمرین کردن بودند و همچنین با کمک ارشدهای با تجربه، نقشه های تاکتیکی می کشیدند.
- خب اگه ادوارد از جناح چپ طوری حمله کنه که همه بازیکنای حریف دورش جمع شن، میتونه با یه حرکت مافوق سرعت و تعویض منطقه بازی به راست یه موقعیت تک به تک ایجاد کنه ... اگه هم اونا به دروازه ما شوت کردن، رون با یه پرش فوق العاده ایکر کاسیاسی نمیذاره کوافل بره تو حلق بابالنگ دراز.

- آفرین بچه ها ... همینطوری خوب تمرین کنید، این بازی هم ما می بریم!

سالن اجتماعات ریونکلاو
جو حاضر در تالار خصوصی ریونکلاو نیز فرق زیادی با فضای تالار گریفیندور نداشت. آنها نیز به عنوان مدافع عنوان قهرمانی، تمام بازیکنان خوب خود به همراه لژیونرهایی از سر تاسر جهان را جمع کرده بودند تا به مقابله با تیم قدرتمند گریفیندور بروند.
- پنه لوپه زودتر طناب بزن، ایچیکاوا دراز و نشست برو، لاتیشا تنبلی نکن!

سال اجتماعات هافلپاف
اما در تالار خصوصی هافلپاف، برخلاف دو گروه دیگر که برای مسابقه کوئیدیچ آماده می شدند، شور و حالی وجود نداشت. آنها که قدرت و انرژی زیادی را برای پیروزی مسابقه در مقابل گریفیندور و همچنین شرکت در کلاس های هاگوارتز گذاشته بودند ولی در هر دو مورد با شکست روبرو شده بودند، میخواستند به هر روشی که شده قهرمان این دوره هاگوارتز و همچنین مسابقات کوئیدیچ شوند.
آملیا که چند روزی میشد ایده ای را در ذهنش پرورانده بود، تصمیم گرفت که آن را با بقیه هم گروهی هایش نیز در میان بگذارد تا بتواند نقشه شوم خود را اجرا کنند تا بتوانند پس از سال ها، تیم قهرمان هاگوارتز لقب گیرند.
- دوستان من لطفا گوش بدید ببینید چی میگم ... ما کوئیدیچ رو باختیم، هاگوارتز امتیاز عقبیم ... انگیزه کافی نداریم ... باالکل داغونیم ... اینا همه درستن. ولی ما به آخر خط نرسیدیم. ما هنوز شانس داریم اگه شما همکاری کنید.
- بگو بگو!

- خب نقشه از این قراره که ما باید به صورت تکی یا گروهی پیش بلاتریکس بریم و در ازای دادن مبلغ بالایی بهش، ازش بخوایم که در بازی گریفیندور در مقابل ریونکلاو، انقدر بد داوری کنه که اعضای هر دو تیم عصبانی بشن و تعادل روحی خودشون رو از دست بدن ... در اینصورت نمی تونن خوب تمرکز کنن و به در و دیوار کوبیده و داغون میشن، همچنین هاگوارتز هم نمی تونن شرکت کنن و ما قهرمان میشیم.
از چشم های همه هافلپلافی ها میشد فهمید که از این نقشه رضایت کامل دارند و آماده اجرای این طرح هستند جز یک نفر. دورا ویلیامز باهوش و مکار که گوشه سالن ایستاده بود، با قدم های بلند به آملیا نزدیک شد و با غرور گفت:
- این حرفت کاملا احمقانه به نظر میاد دختر. بلااتریکس لسترنج نمیاد توانایی و ارزش خودش رو بخاطر چندرقاز گالیون از بین ببره. من با خرید داور موافق هستم اما به یه روش دیگه ... یه روش غیر مستقیم اما کاملا موثر. چرا ما داور رو بخریم؟ داور یه چیزی از ما میخره به تسخیر ما در میاد.

- پس لفتش نده بگو! :
دو ساعت بعد، کافه هاگزمید
موسیقی در حال پخش:
- آلاله غنچه کرده، کاش بودی و می دیدی ... کبوتر بچه کرده، کاش بودی و می دیدی ...
بلاتریکس لسترنج از فرط بدختی و فلاکت، به یکی از کافه های هاگزمید پناه آورده بود تا با خیالی آسوده تر به فکر در آوردن پول برای هزینه های نجینی افتد. او انقدر بدبخت بود که حتی نمی توانست خاکی بر سرش بریزد؛ زیرا لرد ورود او به خانه ریدل بدون پول را ممنوع کرده بود و او نمیتوانست سرش را بشوید. بلاتریکس، وفادارترین مرگخوار اربابش بود اما اینبار به دلیل مشغول بودن ذهنش از داوری مسابقات کوئیدیچ کمتر می توانست به کارهای مرگخواریش فکر کند. نمی دانست چه کند و فقط منتظر اعجازی بود.
کمی آنطرفتر
دورا ویلیامز که از قبل موقعیت بلاتریکس لسترنج را به وسیله تلسکوپ آملیا شناسایی کرده بود، در حالی که نقشه را برای خود تکرار می کرد، به سمت کافه هاگزمید می رفت.
- خب من این برتی باتزها رو که باعث میشن آتیش از دهن شخص خورنده دربیان رو به بلا میدم ... اون هم میخوره و وسط بازی بازیکنای دو تیم رو میسوزونه و اونا داغون میشن و دیگه نمی تونن هاگ و کوئیدیچ شرکت کنن و تیم ما قهرمان میشه.
کافه هاگزمید
دورا پس از اینکه وارد کافه شد، به سرعت توانست شخص مورد نظر شناسایی کند. او کارش را خوب بلد بود، پس به صورت کاملا عادی و با حفظ خونسردی خود، استارت اجرای نقشه را زد.
- به به ببین کی اینجاس ... بلاتریکس لسترنج ... خوبی؟
- هعی ... خودت که بودی و میدونی ...
- اتفاقا منم بخاطر همین اینجام. هفته قبل تو بخش ممنوعه کتابخانه هاگوارتز چیز عجیبی پیدا کردم ... دانه های سحر آمیز طلسم شده که با خوردن شون زندگی ابدی در دنیایی دور از اینجا بدست میاد ... گفتم شاید به دردت بخوره.
پس از شنیدن این حرف حس عجیبی به بلاتریکس دست داد. ابتدا خواست محکم ضربه ای به دورا بزند، زیرا او وفادارترین مرگخوار بود و لحظه ای هم به ترک اربابش فکر نکرده بود. از طرفی دیگر اما، از این وضع نامطلوب خسته شده بود و پیشنهاد جالبی برایش به نظر می آمد.
دقایقی بعد
- من فکرامو کردم دورا ... واسه من چند؟
دورا که در مخش عروسی بود، به سختی توانست احساسات خود را که با موسیقی در حال پخش، موجبات حرکات موزون را فراهم کرده بودکنترل کند. سپس نفس عمیقی کشید و گفت:
- فقط 50 گالیون و از اونجایی که میدونم الان پولی نداری یه قرارداد می نویسم.
دقایقی بعد
- خب، اینم از قرارداد. آهان فقط یادت باشه که این دانه ها رو درست قبل از شروع بازی کوئیدیچ بخوری تا درست بعد از تموم شدن بازی، به رستگاری برسی.
- بسیار متشکرم.
سپس، دورا ویلیامز از جای خود برخاست و پس از اینکه قرارداد را در جیبش گذاشت، به سمت در خروجی حرکت کرد. او در راه رسیدن به هاگوارتز و همچنین تالار خصوصی هافلپاف انقدر عجله کرد که بدون آنکه متوجه شود، برگه قرارداد از جیبش روی زمین افتاد.
ساعتی بعد، تالار خصوصی هافلپاف
- چیکار کردی دورا؟
دورا که مثل همیشه از عملکرد خوب خود راضی بود، با لبخند به بقیه گفت:
- داور رو به طور غیر مستقیم خریدم یا بهتره بگم داور خودش چیزی خرید که باعث میشه آخر سال پرچم هافلپاف بالا بره!
روز بعد، زمین بازی کوئیدیچ
در هوای گرم و طاقت فرسایی که " اگر تسترال را با نانشیکو مورد ضرب و شتم قرار می دادی بیرون نمی رفت " و زیر نور خورشید درخشنده ای که از پشت رشته کوه ها خودنمایی می کرد، بازیکنان دو تیم گریفیندور و ریونکلاو بر جاروهای خود نشسته و منتظر شروع مسابقه بودند. ثانیه ای نیز نگذشت که بازی با سوت داور یعنی بلاتریکس لسترنجی که در خیال خودش آخرین حضور در این دنیای فلاکت بار را تجربه می کرد، آغاز نشد بلکه با نعره تسترالی که در گوشه زمین حاضر بود، دومین بازی لیگ کوئیدیچ هاگوارتز بین دو تیم گریفیندور و ریونکلاو شروع شد.
مقر گزارشگر
- با عرض سلام و ادب و احترام خدمت شما بینندگان عزیز و ارجمند، دوستداران ورزش زیبا و پر هیاهوی کوئیدیچ. از اونجایی که دوستانم در پخش درباره ترکیب باهاتون صحبت کردن من سریع می پردازم به گزارش این بازی ... البته نکته قابل توجه در این بازی وجود لژیونرهایی از سرتاسر جهان در تیم ریونکلاو هستش که از اینا میشه به ثور اشاره کرد. از اونجایی که خیلی ها راجع به این شخص اطلاعات کافی ندارن، من یه توضیح کلی دربارش بهتون میدم. ثور یک ابرقهرمان دنیای ماروله که اولین در سال 1962 در شماره 183 کمیک " سفر به اسرار " توسط استن لی و جک کربی خلق شد ...
ده دقیقه بعد
- اون یه اسطوره و خدای صاعقه هاست ... اون خیلی قدرتمنده و از انسان ها محافظت میکنه.

تماشاگران:
- د بازی رو گزارش کن دیگه!

دقیقه ای بعد
- و حالا میرسیم به بازی ... دو تیم سعی دارن با پاسکاری های متعدد نبض بازی رو در اختیار بگیرن. هرماینی برای ادوارد پاس میفرسته، ادوارد هم یه پاس بلند پشت مدافعان ریون می فرسته برای تاتسویا. سامورایی میره که توپ رو بگیره اما پنه لوپه توپ رو دور میکنه ... وقتی که دو تیم قدرتمند دارن با هم بازی میکنن باید هم انتظار بازی زیبا و سخت FIFA وار رو داشته باشیم.

یک ربع بعد
- شما ایچیکاوا کوافل رو در اختیار داره، با زیرکی هرماینی گرنجر رو پشت سر میذاره، حالا میخواد شوت کنه که سوجی اشتباهی به جای بلاجر اونو میزنه و ایچیکاوا به دور دست ها پرتاب میشه. داور پنالتی میگیره ولی فقط یه تذکر ساده به سوجی میده.
کمتر از یک دقیقه بعد
- لادیسلاو کوافل رو در دست میگیره و محکم به سمت سه بابالنگ دراز شوت میکنه، توپ به گوشه حلق بابالنگ دراز سمت چپ بخورد میکنه، رون ویزلی هم درست پریده بود ولی توپ برمیگرده و بعد از برخورد به پشت سر رون وارد دروازه میشه .... گلللل برای ریونکلاو ... ریون 60-50 جلو میفته.
نیم ساعت بعد
- ادوارد از سمت چپ زمین در حال پیشرویه ... حالا تعداد زیادی از بازیکنان ریونکلاو دور مهاجم گریفی جمع میشن، اون با یه پرتاب بلند به سمت هرماینی، منطقه بازی رو عوض میکنه و هرماینی هم دروازه ریون رو باز میکنه. دو تیم در امتیاز 80 برابر میشن.
هم زمان، خانه ریدل ها
هکتور در حالی که برگه ای در دست داشت، نفس نفس زنان خود را نزد لرد ولدمورت می رساند و پس از اینکه نفسش بالا آمد، با شوکگی و همچنین خشم گفت:
- اارباب ... این برگه رو نزدیک یه کافه تو هاگزمید پیدا کردم ... نوشته قرارداد خرید دانه های زندگی ابدی توسط بلاتریکس لسترنج تا از این زندگی فلاکت بار و همچنین خدمت به نجینی نجات یابد.
لرد برگه را به سرعت از هکتور گرفت و پس از خواندن آن از جایش بلند شد، چوبدستی اش در دست گرفت و با صدایی رسا گفت:
- حاضر بشید ... اول یه سری به این شخص می زنیم ببینیم حقیقت داره یا نه و بعد هاگوارتز رو تسخیر میکنیم.

زمین کوئیدیچ هاگوارتز
هواداران ریونکلاو:
- ریون حمله کن، گریف سوراخه!

هواداران گریفیندور:
- اتحاد اتحاد تا اشک ریون در آد!
در میان شور و شوق بازی جذاب و هیجان انگیز کوئیدیچ، بلاتریکس لسترنج که پس از عبور باد از بین مو های عجیبش موجبات شادی و خنده هواداران را فراهم می آورد، سعی می کرد برخلاف دیگر داوران امروزی و بدون تکیه به تکنولوژی VARبهترین عملکرد را از خود نشان دهد. در واقع همان رسیدن به رستگاری ابدی بود که انگیزه او را افزایش می داد البته غافل از اینکه چه سرنوشتی در انتظارش است.
یک ساعت بعد
در حالی که تیم ریونکلاو 140-100 از گریفیندوری که خستگی بازی قبلی را حالا میشد از حرکات شان احساس کرد جلو افتاده بود، باران شدیدی شروع به باریدن کرد و این باعث شد که بر زیبایی بازی افزوده و حساسیت مسابقه دو چندان شود؛ گر چه لازم به ذکر است که زئوس با قدرت خدای آسمان ها بودنش، باعث بارش این باران شده بود تا تمرکز تیم گریفیندور از بین برود.
- دوستان آ، مراقب باشید که در این هوای طوفانی با یکدیگر برخورد ننمایید. پیروزی از آن ماست!
گزارشگر:
- و در این سمت بازی بالاخره جستجوگرها که در طی مسابقه خواب تشریف داشتن، با برگشتن اسنیچ به زمین بعد دو ساعت، بدن شون رو تکون میدن و به سرعت به سمت اون گوی طلایی با ارزش میدون ... در سمت دیگه رون ویزلی به سوجی پاس میده ... اون چند ثانیه کوافل رو نگاه میداره و به قصد پاس تو عمق اونو پرت میکنه ولی ثور پتکش رو به سمت کوافل میندازه و پتک با تغییر جهت توپ سبب رفتن اون به حلق بابالنگ دراز میشه ... گل برای ریون ... ولی تیم گریفیندور داره اعتراض میکنه که ثور نباید از پتکش استفاده میکرد ... همه دور داور جمع شدن که ناگهان پتک ثور تغییر جهت میده و میخوره به آندرومدا بلک ... اون سقوط میکنه و هاگرید بدون وجود هیچ رقیبی اسنیچ رو قورت میده. داور هم سوت میزنه و پیروزی گریفیندور رو اعلام میکنه!

بازی کوئیدیچ به اتمام رسید اما این پایان ماجراها در زمین مسابقه نبود. بازیکنان تیم ریونکلا با خشم از اشتباه پتک ثور، به ثور هجوم آوردند. زئوس با صاعقه هایش به ثور حمله کرد اما ثور نیز حمله او را بی پاسخ نگذاشت و با میولنیر یعنی پتکش و همچنین قدرت صاعقه اش به او حمله کرد.
تماشاگران:
- بزن تو گوشش! بزن تو گوشش!
اما بلاتریکس لسترنج که داور این مسابقه به شمار می رفت، به جای متفرق کردن بازیکنان، در فکر و خیالات خود که سریعتر به محلی امن برسد تا تغییرات ایجاد شود بود. او که ناگهان متوجه اتفاقات پیرامون خود شد جیغی سر داد تا همگی ساکت شوند اما به جای صدا، آتشی فروزان و سوزاننده از دهانش بیرون آمد و پس از برخورد به جایگاه هواداران، گریبانگیر بازیکنان نیز شد.
تالار خصوصی هافلپاف
هافلپافی هایی که از پنجره تالار خود شاهد همه چیز و اجرای درست نقشه خود شاد و خرم بودند و به فنا رفتن زمین کوئیدیچ و مصدوم شدن بسیاری از دانش آموزان را به گوش چپ خود نیز نمی گرفتند، زودتر از هر کس دیگری متوجه سیاه شدن آسمان بیرون شدند.
زمین کوئیدیچ
آمدن مرگخواران به همراه لرد سیاه برای سر زدن به بلاتریکس لسترنج و مطلع شدن از درستی یا نادرستی محتویات موجود در ورقه ای که هکتور پیدا کرده بود و البته تسخیر هاگوارتز، آسمان را به رنگ تیره در آورده بود و دقیقه ای نگذشت که آنان جنگی خونین را به راه انداختند. خیلی زود خبر به وزارتخانه نیز رسید و ماموران آن وارد نبرد شدند. خیلی سریع جنگ به همه بخش های هاگواتز سرایت پیدا کرد، مدیریت و تعداد کثیری از استادان نیز به ارتش لرد ولدمورت پیوستند و در کل، اوضاع پیچیده ای به وجود آمد و در آستانه پیچیده تر شدن نیز بود.
در زمین کوئیدیچ اما، ثور که با خوشحالی به اوضاع نگاه می کرد از طریق صاعقه ای فرکانسی برای پدرش اودین فرستاد.
- پدر ... این جادوگرا خیلی پررو و بی فرهنگن ... جنگ راه انداختن فکر کردن گردن کلفتن ... خودت به همراه یه ارتش به اینجا بیا تا زمین رو تسخیر کنیم!
یک هفته بعد
پس از هفت روز نبرد طاقت فرسا، جان سوز و خونین بین ارتش آزگاردی ها، مرگخوران و وزارتخانه و دانش آموزان به اتمام رسید. اخر الزمان به سبک ثور و پدرش اودین به نام " رگناروک " و عصر غلبه تاریکی بر سپیدی به سبک لردولدمورت آغاز شده بود. ثور و اودین دنیای ماگل ها و لرد ولدمورت دنیای جادوگران را در کنار هم تحت سلطه در آورده بودند.
تمام انسان های خوب و دانش آموزان هاگوارتز بَرده آنان شده بودند و گاه گاهی توسط غول ها و موجودات عجیبی که از دنیاهای دیگر به زمین می آمدند، برای کار کردن به دنیاهای دیگر برده می شدند. آری؛ این بود نتیجه و عاقبت خرید داور و تلاش برای پیروزی با حیله گری!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!


جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/01/04
تولد نقش: 1397/02/06
آخرین ورود: پنجشنبه 29 آذر 1403 00:22
از: گریمولد!
پستها:
198

به نام خودش
سوژه: جاروی فرسوده
صدای جیغ ممتد پنه لوپه که انگار مسابقه کی جیغاش تسترالی تره شرکت کرده بود آندرومدا رو از رختکن بیرون کشید.
- آرام باش حیوا... امممم... پنی! چته باز؟
اما پنه لوپه همینجوری می دویید و جیغ می کشید و اون بین کلمات نامفهمومی مثل: " جارو" و "له" و "داغون" می گفت و زمین کوییدیچو دور می کرد و از جلوی تک تک بچه ها که هر کدوم یه جایی ول بودن رد می شد.
لادیسلاو که از خواب پریده بود و هنوز ویندوزش بالا نیومده بود از رو سبزه ها بلند شد و عربده زد:
- هوی مگه از باغ وحش اومدی تسترال بیا بتم...
که یهو یادش اومد ادبیاتش دچار اختلال شده و دوباره داد زد:
- بیا بنشین و اینقدر جیغ مزن! زئوس؟ به دنبالش برو و آرامَش ساز!
اما زئوس که ابرهاش از فرکانس این صدا ریخته بود هیچ حرکتی _ حتی اشتباه _ نزد.
پنه لوپه چیزی نمونده بود یوسین بولتو یه ماچ کنه بزاره جیبش که یهو مثل همیشه این پاش به اون یکی گفت باقالی کیلو چند و با کله خورد زمین و جیغش قطع شد.
لاتیشا که سعی می کرد نخنده تا خشم پنه ای دامنگیرش نشه خودشو رسوند بهش.
- داشتی رکورد خودتو توی راه رفتن بدون زمین خوردن می شکستیا! حیف شد!
پنه لوپه تو همون حالت یه چشم غره حسابی رفت ولی متوجه شد الان فقط سبزه ها و خاروخاشاک زمین مستفیض شدن؛ بلند شد و دید که بچه ها وایسادن دورش و یهو یادش اومد باید جیغ بزنه که آندرومدا تند و تند گفت:
- چته واسه چی جیغ می زنی؟
پنه لوپه لب ورچید:
- داغون شد!
- چی؟
- داشتم تمرین می کردم! سابقه نداشت تو آسمون بخورم زمین...
- تو آسمون که زمین نمی خورن! آسمون می خورن!
شما اینوگفت و هارهار زد زیر خنده ولی با حس نشنیدن صدای خنده بقیه سرفه کوتاهی کرد و با تمرکز به پنه لوپه که چشم غره می رفت خیره شد.
- ... ولی یهو پاهام بهم پیچیدن و محکم خوردم به دیوار قلعه. خودم چیزیم نشد ولی... جاروم! له شد!
و زد زیر گریه.
کسی نمی دونست کدوم احمق تخته کمی به پنه لوپه گفته قشنگ گریه می کنه که تا مرز جون دادن زار زد ولی به هر حال آخرش پوسایدون برای حفاظت از اعصاب ضعیفش نزدیک رفت تا آرومش کنه.
- اشکال نداره پنی! درست می شه... گریه نکن!
پنه لوپه آستینشو به مایعات خوشرنگی که روی لبش جاری شده بودن کشید و با هق هق گفت:
- تو بگو چیکار کنم؟ چجوری درستش کنم تپلی؟
و از ذهن پوسایدون گذشت که پنه لوپه وقتایی که مهربون می شه از این لفظ استفاده می کنه وگرنه در مواردی که اعصاب نداشت و در حد ترور شخصیتی بود فقط می گفت گامبوی چاق.
- خب... الان کجاست؟
پنه لوپه نگاه پر بغضی به همه انداخت و جارو رو جلو آورد.
- این... این نیمبوس منه!
- تو به این میگی نیمبوس؟ این یک دهم بوسم نیست!
- یا مرلین!
- الان باید چه غلطی بکنیم؟ جارواَم نداریم تو انبار!
- پنی مدافع اصلیمونه گریفیا بفهمن جاروش مشکل داره انقدر بهمون گل می زنن که بیچارمون می کنن!
پنه لوپه برای بک گراوند موضوع دوباره جیغ زد:
- جااااارووووم!
آندرومدا سعی کرد اوضاعو به دست بگیره:
- خب... ببین... ما... می تونیم یکم ظاهرش و بهتر کنیم که کسی نفهمه خرابه! به هر حال کمتر از ۱ ساعت وقت داریم تا شروع بازی و نمی تونیم بگردیم دنبال جارو! تو باید تمرین کنی تا باهاش کنار بیای. اونقدرم بد به نظر نمی رسه ها!
چند لحظه بعد
لادیسلاو آخرین روبان صورتی رو به جارو چسبوند و با ذوق از شاهکارش رونمایی کرد.
- زیبا گشت! از روز ازل نیز نغز و نیکوتر! دیگر فرسوده به نظر نمی رسد نه؟
ریونی ها دسته جمعی آب دهنشون رو قورت دادن. اعجوبه روبرو درست شبیه جاروهای مشنگی تازه عروسای بدسلیقه شده بود اما به هر حال سعی کردن خودشونو متقاعد کنن که خیلی قشنگ شده چون زمان داشت به سرعت می گذشت و اونا اصلا وقت نداشتن.
- عالی شد! حالا سوارش شو پنی! باید ببینیم تو حرکتش چه مشکلی پیش اومده.
پنه لوپه آب دهنشو قورت داد و با وحشت به جاروی وصله پینه ایش نگاه کردو سوارش شد ولی به محض اینکه خواست به طرف بالا اوج بگیره یهو جارو یه چرخش سریع سیصدوشصت درجه زد و پنه لوپه که انتظار اینو نداشت به پایین پرت شد و به شدت به زمین برخورد کرد. جارو هم خیلی نرم و خانمانه مثل پر پایین اومد و روی زمین نشست.
پنه لوپه با درد بلند شد و دوباره به طرف جارو رفت؛ اصلا دلش نمی خواست نزدیک اون جاروی بوگندو بشه ولی نگاه بچه ها بهش می فهموند چاره ای نداره!
- بالا!
جارو باسرعت به بالا پرید و بالای سر لاتیشا ایستاد. پنه لوپه با حرص و شرمندگی لبخندی زد و بالا پرید تا این جاروی بی آبرو بیشتر از این جولون نده ولی جارو قری به دسته اش داد و کمی کج شد انگار که داره میگه:
- نوموخوام!
پنه لوپه دندوناشو به هم فشرد و پانتومیم وار اول به جارو اشاره کرد و بعد ادای شکستن چیزی از وسط در آورد. جارو چشماشو با حرص ریز کرد و پایین اومد.
پنه لوپه زبونی درآورد و سوار جارو شد. این بار جارو اوج گرفت و بالا رفت و پنی با خوشحالی جیغ زد ولی جارو انگار تازه از این بازی خوشش اومده باشه سقوط وار پایین اومد و نزدیک زمین برعکس شد و پنه لوپه رو پرت کرد پایین.
- این لعنتیِ فرسوده شورشو در آورده!
پنه لوپه جیغ زد و به طرف جارو دویید تا نابودش کنه که بچه ها گرفتنش و جارو هم پشت آندرو قایم شد.
- ولم کنین بذارین نشونش بدم!
- آروم باش پنی! باید باهاش مهربون باشی! ببین من الان سوارش می شم و اونم حسابی بچه خوبیه! مگه نه؟
آندرو همین طور که اینو می گفت نزدیک جارو شد و دستی بهش کشید.
- اصلا فرسوده نیست! خیلیم نونواره!
و آروم سوارش شد و سعی کرد با کشیدنش به بالا اوج بگیره ولی جارو با بلند کردن قسمت پشتیش آندرو رو کاملا برعکس کرد و به پایین انداخت.
بچه ها همه آه سوزناکی کشیدن و دور جارو حلقه زدن. کسی نمی دونست با وجود این زمان خیلی کم چیکار می تونن بکنن که یهو شما بشکنی زد و هیجانزده گفت:
- یافتم! یافتم!
- چی رو؟
- چی رو نه، کی رو! توی بورد سالن اصلی یه اعلامیه زدن که...
شما نگاهی به ساعتش کرد و ادامه داد:
- دقیقا تا یه نیم ساعت دیگه استاد کالنو برای دیدن مسابقه ما میاد هاگوارتز و هر کس می خواد ازش امضا بگیره آماده باشه! و خب، این یعنی...
- یعنی؟
- خنگ بازی در نیار سای! اون بهترین جاروساز و بازیکن کوییدیچ دوران خودش بوده! فقط کافیه جارو رو نشونش بدی، به راحتی تشخیص می ده چه اتفاقی براش افتاده!
صدای دست و سوت بازیکن ها بلند شد و همه با ضربه های محبت آمیزشون به شما مستفیضش کردن و به دنبال اون همه به طرف بیرون زمین دوییدن.
باز هم چند لحظه بعد
آندرو به زحمت سرشو داخل حلقه اتحادی که بچه ها تشکیل داده بودن پایین آورد و گفت:
- شما و لادیس می رن برای عوض کردن ساعتِ اومدن استاد توی بورد! پنی و لاتیشا و من هم می ریم سراغ استاد! زئوس و پوسایدون هم جلوی محل اقامت استاد وایمیستن تا هر کس خواست بیاد تو نفله ش کنن! حله؟
- آره!
همینطور که به سرعت از هم جدا شدن و به طرف محل ماموریتشون می رفتن، پنه لوپه جارو رو با حرص برداشت و زمزمه کرد:
- تو رو جون عمت تسترال بازی درنیار! همین امروزو داغون نباش!
و به دنبال لاتیشا و آندرو که به سرعت در حال دور شدن بودن دویید.
وقتی به اتاق استاد رسیدن جمع بزرگی از بچه ها اونجا منتظر استاد بودن؛ پنه لوپه نگاهی به ساعتش کرد و گفت:
- فقط چند دقیقه دیگه وقت داریم و هنوز نیومدن! باید تاالان تموم می شد!
و ریتمی که با پاش می زد و بیخیال شد و تصمیم گرفت خودش بره سراغ بورد که صدای پاقی و به دنبالش صدای لادیسلاو بلند شد.
- سخنم را گوش فرا دهید! هم اکنون به اطلاع من رسید که استاد کمی با تاخیر می آیند و برای امضا گرفتن باید پس از مسابقه مراجعه کنید.
صدای "هو" و داد و فریاد بچه ها بلند شد.
- مسخرشونیم مگه؟
- دوساعته معطلیم اینجا اَه!
همزمان با قطع شدن صدای آخرین فرد خارج شده از سالن، صدای "پاق" اومد و به دنبالش اندام استاد ظاهر شد. قدبلند و خوش قیافه بود؛ با موهای سفید که حسابی صورتشو مهربون کرده بودن و حس خوبی رو القا می کردن.
استاد نگاهی به اطراف کرد و گفت:
- چرا خالیه اینجا؟ طوری شده؟
ریونی ها نگاهی به هم کردن و بعد آندرومدا به طرفش پرید و شروع به صحبت کرد.
این بارچند دقیقه بعد
استاد جاروی پنه لوپه رو ازش گرفت و براندازش کرد؛ لبخند رضایتمندش نشون می داد که فهمیده مشکل جارو چیه و می تونه درستش کنه. نفس عمیقی کشید و سرشو بالا گرفت.
- در واقع این جارو دچار یه اتصالی کوچیک توی شاخه های رگ اژدها و پر قوی سپیدش شده که به خاطر همین کارای عجیب و غریب می کنه. چون بخشی که بهش موقع حمله و تهاجم نیرو میده با بخشی که موقع رام بودن و آروم رفتن کمکش می کنه به هم گره خوردن! در واقع اصلا نمی تونیم بگیم که به همین زودی فرسوده شده! در واقع، دو تا مشکل داره!
- چی؟
- جاروهای پروازم درست مثل چوبدستی ها می تونن یه چیزایی رو تشخیص بدن! شاید اینکه همش بهش گفتین داغون و فرسوده، باعث شده خودشم فکر کنه خرابه. بعضی وقتا هم که می بینه صاحبش حواسش بهش نیست ناراحت می شه و قهر می کنه!
-
پنه لوپه از اون نگاه ها که وقتای خنگ شدنش می کرد به جاروش که شبیه پیرمردای دم مرگ بود انداخت و گفت:
- از این فکرا هم می کنه و ما نمی دونستیم؟
استاد گلوشو صاف کرد و چشم غره ای به پنه لوپه رفت.
- یه واژه تحت الفظی بود حالا! منظورم اینه که مثل ما آدما تلقین روش تاثیر می ذاره! در واقع، وقتی شما به یه جارو میگین بدردنخور، مثل یه سگ وفادار که از صاحبش رونده می شه، اونم احساس می کنه کاراییش برای صاحبش پایین اومده!
- هااااا...
- بااینکه جاروها خیلی به درد جامعه جادوگری خوردن ولی مورد بی مهری قرارگرفتن! اصلا به نظر من حق دارن باهاتون قهر کنن! معلوم نیست با بدبخت چیکار کردی اینجوری داغون شده! می تونم بگم درواقع...
پنه لوپه که با بی قراری پاشو به زمین می کوبید گفت:
- درواقع استاد این حرفا یکم الکیه! جاروی پرواز و قهر کردن؟ واسه کی قهر کنه مثلا؟ خوب داغونه دیگه! به من چه؟ الانم بازی یه ربع دیگه شروع می شه و ما واقعا نیاز داریم که شما درستش کنید! خواهش می کنم!
استاد که معلوم بود اصلا از پنه لوپه خوشش نیومده یه ایش گفت و دستشو برد توی قسمتی که با خوردن به دیوار شکسته بود؛ یکم باهاش درگیر شد و بعد یه صدای تق مانند از جارو بلند شد. جارو رو بلند کرد و به طرف پنه لوپه گرفت.
- اینو بگیر ولی یادت باشه ضایع کردن پیرمردایی به سن من نامردیه!
و حالا کمی آن طرف تر، زمین کوییدیچ
- فضای زمین بسیار پرشور و هیجانه چون همون طور که می دونین بچه های گریفیندور کلا خیلی پر شور و هیجانن و می دونن که ابن بازی برد با اوناس چون اینطور که به نظر می رسه بچه های تیم ریونکلاو که همیشه از یه ساعت قبل بازی ها توی زمین ولو بودن حالا از ترس و وحشت تصمیم گرفتن که توی بازی شرکت نکنن! اصلا گریفیندور همیشه قهرمانه!
این صدای گزارشگر بود که توی فضای زمین پیچیده بود و اصلاِ اصلا هم معلوم نبود که گریفیندوریه. زمین کوییدیچ پر از آدمایی شده بود که برای فهمیدن نتیجه این مسابقه حاضرن جونشونم بدن؛ تماشاگرای ریونی با نگرانی و ترس زمین رو رصد می کردن و به گزارشگر فحش می دادن؛ زمان قانونی ریونی ها داشت به پایان می رسید که یهو نور روی چند تا بازیکن آبی پوش فوکوس کرد که عین برنامه آیرون من داشتن وارد می شدن و همه رو به این باور می رسوندن که " بدی زندگی اینه که تو لحظه های حساس آهنگ نداره! "
آندرومدا که جلوی همه ایستاده بود سوار جاروش شد و با یه چرخش معرکه به همه فهموند "یه ریونی هیچوقت تسلیم نمی شه! "
اما خوب، روزگار بعضی وقتا بدجوری می ره رو مود ضایع کردن و امروزم برای ریونیا از همون روزا بود. درست لحظه ای که آندرومدا داشت چرخ قهرمانیش رو می زد و پز می داد، بقیه بچه ها هم علیرغم میلشون یهو به طرف آسمون کشیده شدن و یه دایره تشکیل دادن. جاروها یه نگاهی به هم کردن و پشت چشمی برای صاحباشون نازک کردن؛ ریونی ها همون لحظه شک کردن که قرار نیست اتفاق خوبی بیوفته ولی فرصتی برای فکر کردن وجود نداشت چون تیم گریفیندور به سرعت وارد زمین شدن در حالی که جاروهاشون با برق خیره کننده ای فضا رو روشن کرده بودن.
گزارشگر دوباره شروع به صحبت کرد:
- سلام دوباره! در خدمتتون هستم با گزارش بازی بین تیم های... اوه! آندرومدا احساس می کنم به اندازه کافی چای شیرین بازی درآوردی یکم از بچه ها گریفیندور یاد بگ... مثل اینکه امروز بچه های ریونکلاو اصلا حالشون خوب نیست! اون مرتیکه با اون چکش اون وسط چیکار می کنه دقیقا؟ ... داشتم می گفتم، امروز مسابقه بین... اون لاتیشا رندله؟ چرا اینجوری از جاروش آویزون شده؟ ... مسابقه بین گریفیندو...
خب بتمرگ رو جاروت دیگه بذار حرفمو بزنم نکبت!
به نظر نمی رسید حال بازیکنان ریونکلاو خوب باشه؛ آندرومدا انگار توی شهربازی گاو خشمگین سوارشده مرتب به بالا پرت می شد و جیغ می زد. لاتیشا از جاروش به طرز خطرناکی آویزون شده بود و به محض اینکه می خواست سوار بشه دوباره جارو تکون محکمی می خورد و اونو آویزون می کرد. لادیسلاو مرتب با برخورد سر جارو به صورتش بیهوش می شد و تا در معرض پرت شدن قرار می گرفت به هوش میومد و داستان تکرار می شد. پنه لوپه با سرعت وحشتناکی دور خودش می چرخید و زئوس و پوسایدون هم توی ابرهای زئوس ناپدید شده بودن. توی اون وضعیتم ثور که تند و تند می رفت بالا و میوند پایین توی هر فرصتی که گیر می آورد با چکش می کوبید توی سر گزارشگر و داد می زد:
- ثور، نادان! ثور!
شما هم بی توجه به جاروش که داشت خودشو پاره می کرد تا آزارش بده دور ثور می چرخید که خونشو بیشتر از این کثیف نکنه.
وضع شیر تو شیری بود و نه تنها تماشاگرا با هیجان و ترس داشتن به صحنه روبرو نگاه می کردن بلکه بازیکنای گریفیندورم با دهن باز به اون اوضاع خیره شده بودن. هاگرید که حتی متوجه اسنیچی که سعی می کرد خودشو توی دستش جا بده هم نبود.
بلاخره بعد از چندین دقیقه، جاروها آروم شدن. دوباره حلقه اتحاد دور هم تشکیل دادن و با یه قر مجلسی و در نهایت ناباوری صاحباشونو به پایین پرت کردن. نگاهی به هم انداختن و با پی گذاری هشتگ " نه به القای فرسودگیِ جاروهای پرواز " به طرف افق پیش رفتن!
سوژه: جاروی فرسوده
صدای جیغ ممتد پنه لوپه که انگار مسابقه کی جیغاش تسترالی تره شرکت کرده بود آندرومدا رو از رختکن بیرون کشید.
- آرام باش حیوا... امممم... پنی! چته باز؟
اما پنه لوپه همینجوری می دویید و جیغ می کشید و اون بین کلمات نامفهمومی مثل: " جارو" و "له" و "داغون" می گفت و زمین کوییدیچو دور می کرد و از جلوی تک تک بچه ها که هر کدوم یه جایی ول بودن رد می شد.
لادیسلاو که از خواب پریده بود و هنوز ویندوزش بالا نیومده بود از رو سبزه ها بلند شد و عربده زد:
- هوی مگه از باغ وحش اومدی تسترال بیا بتم...
که یهو یادش اومد ادبیاتش دچار اختلال شده و دوباره داد زد:
- بیا بنشین و اینقدر جیغ مزن! زئوس؟ به دنبالش برو و آرامَش ساز!
اما زئوس که ابرهاش از فرکانس این صدا ریخته بود هیچ حرکتی _ حتی اشتباه _ نزد.
پنه لوپه چیزی نمونده بود یوسین بولتو یه ماچ کنه بزاره جیبش که یهو مثل همیشه این پاش به اون یکی گفت باقالی کیلو چند و با کله خورد زمین و جیغش قطع شد.
لاتیشا که سعی می کرد نخنده تا خشم پنه ای دامنگیرش نشه خودشو رسوند بهش.
- داشتی رکورد خودتو توی راه رفتن بدون زمین خوردن می شکستیا! حیف شد!
پنه لوپه تو همون حالت یه چشم غره حسابی رفت ولی متوجه شد الان فقط سبزه ها و خاروخاشاک زمین مستفیض شدن؛ بلند شد و دید که بچه ها وایسادن دورش و یهو یادش اومد باید جیغ بزنه که آندرومدا تند و تند گفت:
- چته واسه چی جیغ می زنی؟
پنه لوپه لب ورچید:
- داغون شد!
- چی؟
- داشتم تمرین می کردم! سابقه نداشت تو آسمون بخورم زمین...
- تو آسمون که زمین نمی خورن! آسمون می خورن!
شما اینوگفت و هارهار زد زیر خنده ولی با حس نشنیدن صدای خنده بقیه سرفه کوتاهی کرد و با تمرکز به پنه لوپه که چشم غره می رفت خیره شد.
- ... ولی یهو پاهام بهم پیچیدن و محکم خوردم به دیوار قلعه. خودم چیزیم نشد ولی... جاروم! له شد!
و زد زیر گریه.
کسی نمی دونست کدوم احمق تخته کمی به پنه لوپه گفته قشنگ گریه می کنه که تا مرز جون دادن زار زد ولی به هر حال آخرش پوسایدون برای حفاظت از اعصاب ضعیفش نزدیک رفت تا آرومش کنه.
- اشکال نداره پنی! درست می شه... گریه نکن!
پنه لوپه آستینشو به مایعات خوشرنگی که روی لبش جاری شده بودن کشید و با هق هق گفت:
- تو بگو چیکار کنم؟ چجوری درستش کنم تپلی؟

و از ذهن پوسایدون گذشت که پنه لوپه وقتایی که مهربون می شه از این لفظ استفاده می کنه وگرنه در مواردی که اعصاب نداشت و در حد ترور شخصیتی بود فقط می گفت گامبوی چاق.
- خب... الان کجاست؟
پنه لوپه نگاه پر بغضی به همه انداخت و جارو رو جلو آورد.
- این... این نیمبوس منه!
- تو به این میگی نیمبوس؟ این یک دهم بوسم نیست!
- یا مرلین!
- الان باید چه غلطی بکنیم؟ جارواَم نداریم تو انبار!
- پنی مدافع اصلیمونه گریفیا بفهمن جاروش مشکل داره انقدر بهمون گل می زنن که بیچارمون می کنن!
پنه لوپه برای بک گراوند موضوع دوباره جیغ زد:
- جااااارووووم!
آندرومدا سعی کرد اوضاعو به دست بگیره:
- خب... ببین... ما... می تونیم یکم ظاهرش و بهتر کنیم که کسی نفهمه خرابه! به هر حال کمتر از ۱ ساعت وقت داریم تا شروع بازی و نمی تونیم بگردیم دنبال جارو! تو باید تمرین کنی تا باهاش کنار بیای. اونقدرم بد به نظر نمی رسه ها!
چند لحظه بعد
لادیسلاو آخرین روبان صورتی رو به جارو چسبوند و با ذوق از شاهکارش رونمایی کرد.
- زیبا گشت! از روز ازل نیز نغز و نیکوتر! دیگر فرسوده به نظر نمی رسد نه؟
ریونی ها دسته جمعی آب دهنشون رو قورت دادن. اعجوبه روبرو درست شبیه جاروهای مشنگی تازه عروسای بدسلیقه شده بود اما به هر حال سعی کردن خودشونو متقاعد کنن که خیلی قشنگ شده چون زمان داشت به سرعت می گذشت و اونا اصلا وقت نداشتن.
- عالی شد! حالا سوارش شو پنی! باید ببینیم تو حرکتش چه مشکلی پیش اومده.
پنه لوپه آب دهنشو قورت داد و با وحشت به جاروی وصله پینه ایش نگاه کردو سوارش شد ولی به محض اینکه خواست به طرف بالا اوج بگیره یهو جارو یه چرخش سریع سیصدوشصت درجه زد و پنه لوپه که انتظار اینو نداشت به پایین پرت شد و به شدت به زمین برخورد کرد. جارو هم خیلی نرم و خانمانه مثل پر پایین اومد و روی زمین نشست.
پنه لوپه با درد بلند شد و دوباره به طرف جارو رفت؛ اصلا دلش نمی خواست نزدیک اون جاروی بوگندو بشه ولی نگاه بچه ها بهش می فهموند چاره ای نداره!
- بالا!
جارو باسرعت به بالا پرید و بالای سر لاتیشا ایستاد. پنه لوپه با حرص و شرمندگی لبخندی زد و بالا پرید تا این جاروی بی آبرو بیشتر از این جولون نده ولی جارو قری به دسته اش داد و کمی کج شد انگار که داره میگه:
- نوموخوام!
پنه لوپه دندوناشو به هم فشرد و پانتومیم وار اول به جارو اشاره کرد و بعد ادای شکستن چیزی از وسط در آورد. جارو چشماشو با حرص ریز کرد و پایین اومد.
پنه لوپه زبونی درآورد و سوار جارو شد. این بار جارو اوج گرفت و بالا رفت و پنی با خوشحالی جیغ زد ولی جارو انگار تازه از این بازی خوشش اومده باشه سقوط وار پایین اومد و نزدیک زمین برعکس شد و پنه لوپه رو پرت کرد پایین.
- این لعنتیِ فرسوده شورشو در آورده!
پنه لوپه جیغ زد و به طرف جارو دویید تا نابودش کنه که بچه ها گرفتنش و جارو هم پشت آندرو قایم شد.
- ولم کنین بذارین نشونش بدم!
- آروم باش پنی! باید باهاش مهربون باشی! ببین من الان سوارش می شم و اونم حسابی بچه خوبیه! مگه نه؟
آندرو همین طور که اینو می گفت نزدیک جارو شد و دستی بهش کشید.
- اصلا فرسوده نیست! خیلیم نونواره!
و آروم سوارش شد و سعی کرد با کشیدنش به بالا اوج بگیره ولی جارو با بلند کردن قسمت پشتیش آندرو رو کاملا برعکس کرد و به پایین انداخت.
بچه ها همه آه سوزناکی کشیدن و دور جارو حلقه زدن. کسی نمی دونست با وجود این زمان خیلی کم چیکار می تونن بکنن که یهو شما بشکنی زد و هیجانزده گفت:
- یافتم! یافتم!
- چی رو؟
- چی رو نه، کی رو! توی بورد سالن اصلی یه اعلامیه زدن که...
شما نگاهی به ساعتش کرد و ادامه داد:
- دقیقا تا یه نیم ساعت دیگه استاد کالنو برای دیدن مسابقه ما میاد هاگوارتز و هر کس می خواد ازش امضا بگیره آماده باشه! و خب، این یعنی...
- یعنی؟
- خنگ بازی در نیار سای! اون بهترین جاروساز و بازیکن کوییدیچ دوران خودش بوده! فقط کافیه جارو رو نشونش بدی، به راحتی تشخیص می ده چه اتفاقی براش افتاده!
صدای دست و سوت بازیکن ها بلند شد و همه با ضربه های محبت آمیزشون به شما مستفیضش کردن و به دنبال اون همه به طرف بیرون زمین دوییدن.
باز هم چند لحظه بعد
آندرو به زحمت سرشو داخل حلقه اتحادی که بچه ها تشکیل داده بودن پایین آورد و گفت:
- شما و لادیس می رن برای عوض کردن ساعتِ اومدن استاد توی بورد! پنی و لاتیشا و من هم می ریم سراغ استاد! زئوس و پوسایدون هم جلوی محل اقامت استاد وایمیستن تا هر کس خواست بیاد تو نفله ش کنن! حله؟
- آره!
همینطور که به سرعت از هم جدا شدن و به طرف محل ماموریتشون می رفتن، پنه لوپه جارو رو با حرص برداشت و زمزمه کرد:
- تو رو جون عمت تسترال بازی درنیار! همین امروزو داغون نباش!
و به دنبال لاتیشا و آندرو که به سرعت در حال دور شدن بودن دویید.
وقتی به اتاق استاد رسیدن جمع بزرگی از بچه ها اونجا منتظر استاد بودن؛ پنه لوپه نگاهی به ساعتش کرد و گفت:
- فقط چند دقیقه دیگه وقت داریم و هنوز نیومدن! باید تاالان تموم می شد!
و ریتمی که با پاش می زد و بیخیال شد و تصمیم گرفت خودش بره سراغ بورد که صدای پاقی و به دنبالش صدای لادیسلاو بلند شد.
- سخنم را گوش فرا دهید! هم اکنون به اطلاع من رسید که استاد کمی با تاخیر می آیند و برای امضا گرفتن باید پس از مسابقه مراجعه کنید.
صدای "هو" و داد و فریاد بچه ها بلند شد.
- مسخرشونیم مگه؟
- دوساعته معطلیم اینجا اَه!
همزمان با قطع شدن صدای آخرین فرد خارج شده از سالن، صدای "پاق" اومد و به دنبالش اندام استاد ظاهر شد. قدبلند و خوش قیافه بود؛ با موهای سفید که حسابی صورتشو مهربون کرده بودن و حس خوبی رو القا می کردن.
استاد نگاهی به اطراف کرد و گفت:
- چرا خالیه اینجا؟ طوری شده؟
ریونی ها نگاهی به هم کردن و بعد آندرومدا به طرفش پرید و شروع به صحبت کرد.
این بارچند دقیقه بعد
استاد جاروی پنه لوپه رو ازش گرفت و براندازش کرد؛ لبخند رضایتمندش نشون می داد که فهمیده مشکل جارو چیه و می تونه درستش کنه. نفس عمیقی کشید و سرشو بالا گرفت.
- در واقع این جارو دچار یه اتصالی کوچیک توی شاخه های رگ اژدها و پر قوی سپیدش شده که به خاطر همین کارای عجیب و غریب می کنه. چون بخشی که بهش موقع حمله و تهاجم نیرو میده با بخشی که موقع رام بودن و آروم رفتن کمکش می کنه به هم گره خوردن! در واقع اصلا نمی تونیم بگیم که به همین زودی فرسوده شده! در واقع، دو تا مشکل داره!
- چی؟
- جاروهای پروازم درست مثل چوبدستی ها می تونن یه چیزایی رو تشخیص بدن! شاید اینکه همش بهش گفتین داغون و فرسوده، باعث شده خودشم فکر کنه خرابه. بعضی وقتا هم که می بینه صاحبش حواسش بهش نیست ناراحت می شه و قهر می کنه!
-
پنه لوپه از اون نگاه ها که وقتای خنگ شدنش می کرد به جاروش که شبیه پیرمردای دم مرگ بود انداخت و گفت:
- از این فکرا هم می کنه و ما نمی دونستیم؟
استاد گلوشو صاف کرد و چشم غره ای به پنه لوپه رفت.
- یه واژه تحت الفظی بود حالا! منظورم اینه که مثل ما آدما تلقین روش تاثیر می ذاره! در واقع، وقتی شما به یه جارو میگین بدردنخور، مثل یه سگ وفادار که از صاحبش رونده می شه، اونم احساس می کنه کاراییش برای صاحبش پایین اومده!
- هااااا...
- بااینکه جاروها خیلی به درد جامعه جادوگری خوردن ولی مورد بی مهری قرارگرفتن! اصلا به نظر من حق دارن باهاتون قهر کنن! معلوم نیست با بدبخت چیکار کردی اینجوری داغون شده! می تونم بگم درواقع...
پنه لوپه که با بی قراری پاشو به زمین می کوبید گفت:
- درواقع استاد این حرفا یکم الکیه! جاروی پرواز و قهر کردن؟ واسه کی قهر کنه مثلا؟ خوب داغونه دیگه! به من چه؟ الانم بازی یه ربع دیگه شروع می شه و ما واقعا نیاز داریم که شما درستش کنید! خواهش می کنم!
استاد که معلوم بود اصلا از پنه لوپه خوشش نیومده یه ایش گفت و دستشو برد توی قسمتی که با خوردن به دیوار شکسته بود؛ یکم باهاش درگیر شد و بعد یه صدای تق مانند از جارو بلند شد. جارو رو بلند کرد و به طرف پنه لوپه گرفت.
- اینو بگیر ولی یادت باشه ضایع کردن پیرمردایی به سن من نامردیه!
و حالا کمی آن طرف تر، زمین کوییدیچ
- فضای زمین بسیار پرشور و هیجانه چون همون طور که می دونین بچه های گریفیندور کلا خیلی پر شور و هیجانن و می دونن که ابن بازی برد با اوناس چون اینطور که به نظر می رسه بچه های تیم ریونکلاو که همیشه از یه ساعت قبل بازی ها توی زمین ولو بودن حالا از ترس و وحشت تصمیم گرفتن که توی بازی شرکت نکنن! اصلا گریفیندور همیشه قهرمانه!

این صدای گزارشگر بود که توی فضای زمین پیچیده بود و اصلاِ اصلا هم معلوم نبود که گریفیندوریه. زمین کوییدیچ پر از آدمایی شده بود که برای فهمیدن نتیجه این مسابقه حاضرن جونشونم بدن؛ تماشاگرای ریونی با نگرانی و ترس زمین رو رصد می کردن و به گزارشگر فحش می دادن؛ زمان قانونی ریونی ها داشت به پایان می رسید که یهو نور روی چند تا بازیکن آبی پوش فوکوس کرد که عین برنامه آیرون من داشتن وارد می شدن و همه رو به این باور می رسوندن که " بدی زندگی اینه که تو لحظه های حساس آهنگ نداره! "
آندرومدا که جلوی همه ایستاده بود سوار جاروش شد و با یه چرخش معرکه به همه فهموند "یه ریونی هیچوقت تسلیم نمی شه! "
اما خوب، روزگار بعضی وقتا بدجوری می ره رو مود ضایع کردن و امروزم برای ریونیا از همون روزا بود. درست لحظه ای که آندرومدا داشت چرخ قهرمانیش رو می زد و پز می داد، بقیه بچه ها هم علیرغم میلشون یهو به طرف آسمون کشیده شدن و یه دایره تشکیل دادن. جاروها یه نگاهی به هم کردن و پشت چشمی برای صاحباشون نازک کردن؛ ریونی ها همون لحظه شک کردن که قرار نیست اتفاق خوبی بیوفته ولی فرصتی برای فکر کردن وجود نداشت چون تیم گریفیندور به سرعت وارد زمین شدن در حالی که جاروهاشون با برق خیره کننده ای فضا رو روشن کرده بودن.
گزارشگر دوباره شروع به صحبت کرد:
- سلام دوباره! در خدمتتون هستم با گزارش بازی بین تیم های... اوه! آندرومدا احساس می کنم به اندازه کافی چای شیرین بازی درآوردی یکم از بچه ها گریفیندور یاد بگ... مثل اینکه امروز بچه های ریونکلاو اصلا حالشون خوب نیست! اون مرتیکه با اون چکش اون وسط چیکار می کنه دقیقا؟ ... داشتم می گفتم، امروز مسابقه بین... اون لاتیشا رندله؟ چرا اینجوری از جاروش آویزون شده؟ ... مسابقه بین گریفیندو...
خب بتمرگ رو جاروت دیگه بذار حرفمو بزنم نکبت!

به نظر نمی رسید حال بازیکنان ریونکلاو خوب باشه؛ آندرومدا انگار توی شهربازی گاو خشمگین سوارشده مرتب به بالا پرت می شد و جیغ می زد. لاتیشا از جاروش به طرز خطرناکی آویزون شده بود و به محض اینکه می خواست سوار بشه دوباره جارو تکون محکمی می خورد و اونو آویزون می کرد. لادیسلاو مرتب با برخورد سر جارو به صورتش بیهوش می شد و تا در معرض پرت شدن قرار می گرفت به هوش میومد و داستان تکرار می شد. پنه لوپه با سرعت وحشتناکی دور خودش می چرخید و زئوس و پوسایدون هم توی ابرهای زئوس ناپدید شده بودن. توی اون وضعیتم ثور که تند و تند می رفت بالا و میوند پایین توی هر فرصتی که گیر می آورد با چکش می کوبید توی سر گزارشگر و داد می زد:
- ثور، نادان! ثور!

شما هم بی توجه به جاروش که داشت خودشو پاره می کرد تا آزارش بده دور ثور می چرخید که خونشو بیشتر از این کثیف نکنه.
وضع شیر تو شیری بود و نه تنها تماشاگرا با هیجان و ترس داشتن به صحنه روبرو نگاه می کردن بلکه بازیکنای گریفیندورم با دهن باز به اون اوضاع خیره شده بودن. هاگرید که حتی متوجه اسنیچی که سعی می کرد خودشو توی دستش جا بده هم نبود.
بلاخره بعد از چندین دقیقه، جاروها آروم شدن. دوباره حلقه اتحاد دور هم تشکیل دادن و با یه قر مجلسی و در نهایت ناباوری صاحباشونو به پایین پرت کردن. نگاهی به هم انداختن و با پی گذاری هشتگ " نه به القای فرسودگیِ جاروهای پرواز " به طرف افق پیش رفتن!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
💙خوشی ها حتی در بدترین لحظات هم می تونن پیدا بشن ، فقط در صورتی که یادتون بمونه چراغ ها رو روشن کنید. (پروفسور جانِ جانان😍)💙
🎈ریونکلاوو عشقه!🎈
🎈ریونکلاوو عشقه!🎈
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1396/11/14
تولد نقش: 1396/11/19
آخرین ورود: چهارشنبه 21 شهریور 1397 21:19
از: خلاف آمد عادت بطلب کام
پستها:
109

گریف وی اس ریون
سوژه: خرید داور
-نه رونالد! امکان نداره بذارم! اون کتاب عتیقه س، دیگه پیدا نمیشه! بدش به من!

-به همین دلیله که ما نیازش داریم هرماینی.
کلی پول بابتش... .رون با یورش ناگهانی هرماینی به طرفش، حرفش را نصفه در هوا رها کرد و درحالی که کتاب قطور را تا جایی که می توانست بالا نگه داشته بود، به طرف دیگر سالن دوید.
-چوبدستیم نیس، چرا چوبدستیم نیس؟

-آخه کلی کتاب داری، ما هم الان گالیون لازمیم... یامرلین! ببین، اون سیخ خطرناکه!
فلش بک-دیروز در سالن گریف
وقتی که عصر هرماینی خسته و کوفته و نگران با دو کتاب مفصل درمورد تکنیک های کوییدیچ از کتابخانه به سالن عمومی گریف برمی گشت، تقریبا آن جا را نشناخت و همه چیز را درهم برهم یافت! همه جا بوی وسایل آتش بازی و برتی بارتز می داد. میزهای مطالعه تبدیل به میز بیلیارد عظیم الجثه ای شده بودند. برکه های آب پرتقال که درونشان پوست تخمه و پاپ کورن شناور بود، در همه جا به چشم می خورد. حتی صندلی های ماساژ روبروی پنجره نصب شده بودند که چترهای گل گلی ماگلی در بالایشان داشتند. در وسط سالن آستریکس با باندهای موزیکش ایستاده بود. گریفیون در این آشفته بازار حرکات موزون انجام می دادند و سوجی با سینی آب پرتقال و پاپ کورن در اطراف جست و خیز می کرد. هرماینی که فکش از تعجب باز مانده بود به دنبال رون گشت.
-هی! اینجا چه خبر شده؟

رون که ردای کوییدیچش را پوشیده بود و خودش را با خوشحالی می پلکاند، به طرف هرماینی آمد.
-مسابقه رو بردیم! ما قهرمانیم!

-مسابقه تازه پس فردا شروع میشه رون!

-آره ولی ما بردیم!

هرماینی به اطراف نگاه کرد تا در آن اوضاع شخص متعادل و ناجوگیرانه ای را پیدا کند.
-کاپتان تاتسی! چی شده که ایناهمچین بلایی سر سالن آوردن؟!
تاتسویا که با لبخند ملیحی جاروی تازه اش را برق می انداخت، با لحن خونسردی گفت:
-جشن بوده هرمی-چان. ما کوییدیچو بردیم.
-بازیمون پس فرداس و همتون همینو میگید! چیکار کردید؟! همه ریونی هارو سر به نیست کردید؟

-بهتر از اون، ما... .
صدای فریادی همه ی گفتگوهارا در سالن خاموش کرد.
-کشید بالا! کشید بالا!

همه گریفیون جز هرماینی در دو ثانیه با حالت میگ میگ در اطراف آرتور، که روی لپ تاپ مشنگی قوز کرده بود، جمع شدند.
-کی کشید؟ چرا کشید؟
-گالیون کشید بالا! همین الان همه ی قیمتا دو برابر شد.

-لعنتی! برو به داور دات اچ سر بزن.
هرماینی که دوزاری اش افتاده بود ازروی کله ی ملت به وسط جمعیت سرک کشید.
-شما از حراجی غیرمجاز داور خریدید؟!

راستش هیچکس جواب او را نداد تا برایتان بازگویش کنیم. همه ی گریفیون به صفحه ی لپ تاپ مشنگی و داوری که با ردای برق برقی سرخابی در روی صفحه می چرخید خیره شده بودند. در زیر آن اسم آبی رنگی با مبلغ 10000 گالیون چشمک می زد.
-لا هِد قشنگه. اون لایتینا ست! زود باش آرتور، بزن12000 گالیون.
-ولی کاپتان، از کجا... .
-حرف نباشه. این مسابقه حساسه.

پایان فلش بک
-به نظرت این تابلو رو هم میخرن؟

-دستتو از تابلوی سر کادوگان بکش.
از دیشب دارید برای یه میلیون گالیون همه ی زندگیمونو آب می کنید. 
-غصه نخور لیزا. با پول کاپ قهرمانی از این بهتراشو می خریم.

-نمیخوام.

به راستی که عشق به کوییدیچ در بین گریفیندوریان موج می زد و این موج شدید باعث شده بود که تمام خوابگاه ها و سالن عمومی گریف خالی از هرگونه وسیله ای شوند. تنها در گوشه ای، کتاب های هرماینی بخاطر سیخی که در دست داشت، فعلا در امان مانده بود.
-از کجا معلوم که داوره جا نزنه؟

-هرماینی-چان. حراجی داورا سالها سابقه بی نقص داره. حتی برچسب اطمینان مشتری هم داره.

-خب پس این یه جور اسارته! مثل اسارت جن های خونگی.
در همین حین که هرماینی قصد کرد قوطی کمک به جن های خانگی را از جیبش درآورد، دو جن خانگی خوش لباس با شال های خز و موهای ژل زده و گوش های مانیکور کرده یکهو ظاهر شده و آنها را از جا پراندند.
-اوه. سانی متاسفه که شمارو ترسوند. سانی جن خوب. شما بود که اعلامیه برای اجاره اتاق جادار و مطمئن داد؟

-بله بله. از این طرف!

صداهای دیگری از اطراف سالن به گوش می رسید; تلق تلوق، غیب شدن و حتی صدای جیغ و داد اعتراض.
-ببین من عضوی از تیمم! نمیتونین که منو بفروشین!

-آروم باش ادوارد. فقط چندتا فیگور عکاسی خوف و خفن میخوان. زود برت می گردونن.
در چند ساعت آتی، در سالن عمومی گریف تنها یک فرش که گریفیون هرچه زور زدند از کف جدا نشد، و یک شومینه که هرکس به طرفش می رفت به سمتش شعله پرت می کرد، باقی مانده بود. همه جای سالن گریف حالا پر از مستاجرهای جادوآموز و تازه مزدوج و غیره شده بود. گریفیون نیز مظلومانه به طرف یکی از دیوارها عقب نشینی کرده، با رداهایشان ننو درست کردند و با مغزی خسته و دلی شکسته و ناامیدی به آینده، به خواب رفتند.
رختکن گریف
اگر انتظار دارید که طبق معمول صدای کل کل و غر و غیره از این اتاق بشنوید، باید بگویم که زکی! امروز این اتاق برخلاف روزهای معمول ، سوت و کور و نمور بود. تنها، صدای ترق تروقی که بیم می رفت صدای شکستن درختی باشد و از قلنج شکستن گریفی ای بر می خواست و صدای قار و قور شکم رون، این سکوت را می شکست. آنها به سختی صاف نشسته و چشمانشان را باز نگه داشته بودند و با چشمانی خون بار به کاپیتانشان نگاه می کردند.
-هم نوردان! هم رزمان! شونن شوجو. اصلا جای نگرانی نیس. داور واس ماس. پنالتی و خطا میگیره و ما میبریم.

-اگه اون خروپف ها می ذاشت بخوابیم شاید.
-ما قوی تر از این حرفا ایم.
اممم، ادوارد کجاست؟
-کاپتان اجازه؟ بردن و پسش نیاوردن.

تاتسویا آب دهانش را قورت داد و چروک های ردایش را صاف کرد.
-خب پس فعلا از ذخیره استفاده می کنیم. به زحمتای دیروزتون فکر کنید. اگه ببریم همه چی به شکل سابقش و حتی بهتر بر می گرده!
گریفیون آخرین انرژی شان را جمع کرده، جاروهایشان را به زیر بغلشان زدند و به طرف زمین بازی به راه افتادند.
زمین بازی کوییدیچ
-لی جردن صحبت میکنه. با حساس ترین بازی این فصل از کوییدیچ در خدمتتون هستیم. دربی گریفیندور و ریونکلاو!

صدای دست و جیغ و هورا از هردو جمعیت آبی پوش و قرمز پوش بلند شد. تماشانما ها جغدهای رنگ شده، بطری نوشیدنی و ترقه های پر سر و صدا و گاهی هم تماشاچی های پر سر و صدا را به درون زمین پرت می کردند.
-همین الان اقای اسلاگهورن به من اعلام کردن که خاطر نشان کنم مدیریت باکفایت هاگوارتز سکوهای تماشاچی ها رو به شکل قایق و از پلاستیک ساخته تا همه در امان باشند. ولی توجه کنید، دو در در عقب و دو در در جلوی جایگاه هاتون قرار داره، ازشون به بیرون سر نخورید، مرسی اه. همچنین نهایت سعی تون رو بکنید که از تازه واردان این فصل نقل و انتقالات ریونکلاو دور بمونید!
-به که می گویی تازه وارد ای فرومایه!
جیزززززززز
-ایش زئوس، تو اینجا تنها کسی نیستی که رعد داره! ندید بدید.

-این بچه ننه را چه کسی به داخل راه داده. ما خدای خدایانیم ثور. هرکاری دلمان خواست می کنیم.

-اگه به بابام نگفتم!
از آنجایی که جیزززز مذکور صدای جزغاله شدن گزارشگر بود، هوریس پس کله دانش آموزی را گرفت و او را پشت میکروفن گذاشت.
-یک یک یک...دو... امتحان می کنیم.

گریفیون و ریونیون بی توجه به اطرافشان با هم دست دادند. زئوس و ثور برای هم زبان درآورده و در دورترین فاصله ممکن از هم قرار گرفتند و پوسایدن درکنار پنه لوپه کلیرواتر ایستاد و به او خیره شد.
-چیه؟!

-دوشیزه کلیرواتر شما هستید؟

-بعله مشکلیه؟
-آه چه با وقار، واتر در نام شما بسیار به جا بوده و زیباترتان کرده است.

-یک...دو دو...جغدک کاکل به سر.

تماشاچیان:
-وای وای.

-توپ دست تاتسیه های های.

در همین جا نویسنده دخالت کرده، تماشاگران و گزارشگر موزیکالشان را به خارج از کادر پرتاب می کند و خودش این وظیفه خطیر را به عهده می گیرد.
طی پانزده دقیقه ای اول بازی داور مسابقه پانزده پنالتی برای خاراندن دماغ بدون اجازه، استفاده از ذکرهایی که به وسایل شخصی مرلین مربوطند و غیره، به نفع گریف گرفت. لکن از زمانی که داور هم جیززز شد، گریفیون سعی کردند روی جاروی خود تکیه کنند. حالا در دقیقه پنجاه مسابقه تاتسویا با جاروی جدیدش همه ی بازیکنان را پشت سر می گذارد. زئوس به چماق مدافع اعتقادی ندارد و آذرخشی در دست گرفته، نشانه می گیرد. برتی بارتز جلوی او پریده و شکل هرا همسر زئوس را به خودش می گیرد. زئوس جیغی می زند و در پشت پوسایدون قایم می شود. کوافل بار دیگر گل می شود. زئوس که دوزاری اش می افتد که حقه ای ناجوانمردانه و ناجور خورده است، می جهد تا برتی بارتز را به صاعقه ای گره بزند ولی چشمش به ثوری می افتد که از خنده روده بر شده، با چکشش حرکات هیجانی در می کند. درنتیجه آآآآآآییی نفس کشی می گوید، صاعقه ای آتش می کند و به سوی ثور مشت هایش را تکان می دهد. ثور هم بیکار ننشسته هیکلش را باد می کند و صاعقه هایش را رو می کند. در کسری از ثانیه وسط بازی کوییدیچ صاعقه بازی راه می افتد. تماشاچیان جیغ ها و فریادهایی از فرط هیجان سر می دهند. بلاجر ها و کوافل و گوی زرین هم با تعجب و هیجان و سرور این نبرد را مشاهده می کنند.
-همچین با این چکش بزنم تو ملاجت که شیرفهم شی رئیس کیه.

-مراقب سخنانت باش، یابوی گزافه گو!
ثور که از نظر خودش بسیار ملوس بود و یابو نبود و این توهین را ناپسند دانست، چکشش را با نشانه گیری بر ملاج زئوس پرتاب کرد ولی زئوس جاخالی شاهانه ای داده و چکش بر ملاج کوافل بخت برگشته که پاپ کورن به دست گرفته و با هیجان به اطراف می پاشاند، فرود آمد. زئوس هم ازفرصت استفاده کرده از در ضدحمله درآمد، صاعقه ی بی ادبی را به طرف ثور فرستاد که به انگشت کوچک پای او برخورد کرد و ثور با ذکر «واییی اوف شدم» به پیش پاپااودین دوید. صاعقه باران خاموش شد و زئوس داشت صاعقه هایش را فوت می کرد که بازیکنان کم کم از پناهگاهایشان بیرون آمدند و همگی به نوبت به کوافلی که زیر چکش ثور پلاسیده شده بود و حلقه هایی که دود می کردند نگاه می کردند. در همین اثنا فریاد سرخپوستی ای شنیده شد و چندین دسته داور قرمزآبی پوش با کلاه هایی که روی آن نوشته شده بود «ما به فروش نمیریم» و «مرگ بر جیززز» و چیزهای غیرقابل پخش دیگر، به داخل زمین ریختند. گوی زرین هم که انها را جالب دید پر زد و پر زد و در گوش داوری لانه کرده و فرو رفت تا بازی به نفع داور و حتی مساوی اعلام شود و همه ی بازیکنان به خوبی و خوشی و سوختگی و صاعقه زدگی به خانه هایشان برگردند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هرميون گرنجر در 1397/5/20 22:38:09
lost between reality and dreams
جزئیات کاربر

ریونکلاو vs گریفیندور
جاروی فرسوده
رختکن کوییدیچ ریونکلاو جایی است که معمولا نقشههای محرمانه و خفنِ ناپلئونی ریخته میشود.
- اسم با ث؟!
- ثریا.
- منم ثریا.
- ثور!
همانطور که عرض کردم، معمولا!
- عه! اصلا قبول نیست. شما همش تقلب میکنه. ثور اسم نیست. تو بده پنج، شما تو هم بده صفر!
- راست میگه اسم نیست. بده صفر!
"شما"ی مذکور در بیست و هفت دست باخت قبلیاش هیچ احساس شکستی نداشت. در واقع باخت هیچ چیز از ارزشهای او کم نمیکرد. اما این بار فقط یک باخت ساده نبود. "شما" روی تکتک شخصیتهای اونجرز غیرت داشت. هویت و شخصیت اونجرز، هویت و شخصیت شما بود. هر چند در این زمان شما هویت و شخصیت چشمگیری نداشت اما مطمئنا در آینده پیدا میکرد.
- یعنی چی اسم نیست؟!
- ثور نمیشناسیم! تا حالا کسی دیدی اسمش ثور باشه؟!
شما از پشت صندلی بلند شد و روی میز پرید.
- دارید هویت ثور قدرقدرتو میبرید زیر سوال؟!
- حالا پنج نمره که این حرفا رو نداره، تو هم بده پنج!
- نمیخام!
شما از روی میز پرید و با سرعت از در خارج شد.
دو ساعت بعد-تالار ریونکلا
همهی اعضای ریونکلاو دور میز نشسته بودند. آندرومدا در راس همه نشسته بود. ناگهان در با صدای بدی باز شد.
- آووووردمش!
شما همرا با یک مرد چکش بهدست جلوی در ایستاده بودند. به نظر میرسید اگر شما کمی لبخندش را گستردهتر کند دهانش نیاز زیادی به دوخته شدن پیدا میکند.
- این کیه؟! دوباره لولهها رو ترکوندی تعمیرکار اوردی؟!
- شما! هزار بار بهت گفتم دوش حموم سیار نیست؛ از اون قدیمیاس. وقتی بخوای جداش کنی میشکنه.
مرد چکش بهدست به نظر میرسید چیز زیادی از محیط و موضوع متوجه نشده است، اما در حدی که بفهمد " تعمیرکار" خطاب شده است متوجه شده بود. بنابرین خفن ترین فیگور خود را گرفت و با خفن ترین صدای خود گفت:
- من تعمیرکار نیستم. من، ثور، عضو اونجرز، ولیهد آسگــ...
شما با هیجان روی گردن ثور پرید و محکم او را بغل کرد.
- دیدین؟ دیدین؟ ثور قبوله پس. دهامتیازی هم هست. تازه ولیعهده. مثل جومونگ!
ثور با تلاش فراوان سعی کرد شما را از گردن خود جدا کند. پنه لوپه بی توجه به درگیری شما و ثور با هیجان رو به آندرومدا گفت:
- همین آخری خوبه. همینا رو بگیر دیگه!
شما که الان به پاچهی ثور چسبیده بود و ثور همچنان سعی در جدا کردنش داشت، گفت:
- چی داریم میخریم؟!
- جاروهای قبلیمونو زدیم تو دیوار!
- شکستن؟!
- فروخته شدن!
- آها!
- الان داریم اینترنتی جارو میخریم. نیم ساعته با پیک جارویی میفرستن. تازه مارکم هست. تن پاک! میشه باهاش کیلومترها پرواز کنی بدون اینکه خسته بشی، ردیاب اسنیچم داره، خونه هم تمیز میکنه خودش، مشقاتم مینویسه، تو وقت استراحتشم لایه اوزون رو میدوزه. اصلا همه مشکلاتو حل میکنه.
آندرومدا همانطور که جاروها را به سبد خرید اضافه میکرد به اعضا نگاه کرد.
- خب...جاروها رو خریدیم. فقط دو نفر کم داریم.
شما همانطور که بالا و پایین میپرید گفت:
- منو ثور! منو ثور!
به هرحال وقتی چارهای نداشته باشید پیشنهاد"منو ثور" ایچیکاوا هم به اندازه همیشه بد نیست. شما که سکوت آندرومدا را خوشامدگویی به تیم تلقی کرده بود با خوشحالی گفت:
- ما مدافع!
- نمیشه. زئوس و پنهلوپه مدافعن!
- زئوس؟! همون خداعه؟!
- اره. از بازیای قبلی سالم مونده بود گفتیم اسراف نشه.
- کو؟ کو؟ کو؟
- کمد کثیف بوده، گرد و خاک گرفته. ابرایی که تولید میکرد قهوهای بودن؛ برای همین گذاشتیم تو وایتکس تمیز شه!
صدای زنگ رختکن کوییدیچ ریونکلاو مانع از ادامه تشریح روند پاکسازی ابرهای زئوس شد. شما ویبره زنان در را باز کرد و بسته را از جارومتوری گرفت و با ویبره شدید تری به طرف میز رفت.
- این شما و این جاروهای این دوره تیمـ...
خنده اعضای ریونکلا به یک پوکر فیس عمیق تبدیل شد. جاروهایی که آنها سفارش داده بودند زمین تا آسمان با جاروهای قدیمی و خرابی که برایشان فرستاده شده بود فرق داشت.
- اینا اونان؟!
- فکر نکنم. اینا شبیه طی حمومن. تازه طی حموم قدیمی!
لاتیشیا یکی از جارو ها را برداشت.
- تاریخ ساختش مال پونزده سال پیشه! مگه اینا اسقاطی محسوب نمیشن؟
- امم...زنگ بزنیم پسش بدیم ؟!
- همون موقع که گفتن جنس فروخته شده پس گرفته نمیشود.
- با اینا مسابقه بدیم یعنی؟!
- اینا رسما از رده خارج شدن که!
- اممم...چند ساعت بیشتر نمونده خب!
شما دستش را بالای یکی از جارو ها گرفت و سعی کرد از عمق وجودش روی بالا آمدن جارو تمرکز کند.
- بالا!
جارو ککش هم نگزید! شما سعی کرد از عمق بیشتری تمرکز کند!
- بالااااا!
جارو غلتی زد ولی بلند نشد. اصلا شاید عمق وجودی شما برای تمرکز کافی نبود.
- میشه تو امتحان کنی پنهلوپه؟
- بالا!
جارو همچنان همانند اولش به زمین چسبیده بود. جارو هیچوقت قصد بلند شدن نداشت. از آخرین باری که خودش از زمین بلند شده بود چهارده سال میگذشت. اصلا نمیدانست این چه رسمی بدی است که جادوگرها خودشان خم نمیشوند. جارو میخواست از حقوق پایمال شده جارو هادفاع کند!
- بلند نمیشه!
- چارهای نیست؛ فقط خدا کنه پروازش خو...
هنوز حرف لاتیشیا تمام نشده بود که فریاد "بیاید تو زمین" از پشت در رختکن شنیده شد.
زمین مسابقه
طبق معمول مدیر و اساتید گرام خیلی با وقار و خفن و غیره و غیره نشستند و دانش آموزان هم به علت کمبود صندلی از سر همدیگر بالا میرفتند. گزارشگر بعد از تشکر از تمامی اسپانسر های برنامه تصمیم گرفت که بالاخره به کارش برسد و دست از تبلیغ این شرکت و آن شرکتِ اسپانسر بردارد.
گزارشگر: دوباره سلام دوستان. همونطور که مستحضرید انگار مشکل فنی پیش اومده چون که اول تعمیر کار چکش بهدست وارد زمین شده.
- تعمیرکار چیه؟! ثوووره! ثور!
گزارشگر به منبع صدا که مدام از سر و کول ثور بالا میرفت و ویبره میزد نگاه کرد. گزارشگر به مرد نیمه لختِ کنارِ ثور که مدام ابر و مه دور پروپاچه اش تولید میکرد هم نگاه کرد. گزارشگر حتی به مدافع گریفیندور، پرتقال نارنجیی، که با چسب نواری به جارو بسته شده بود هم نگاه کرد.
گزارشگر بیخیال معرفی بازیکنان شد!
- بله دوستان. شما رو دعوت میکن...
هنوز کلام گزارشگر بخت برگشته منعقد نشده بود که "شما" از گردن ثور پایین پرید و با ملق و جیغ و هورا و جلف بازی های بسیار وسط زمین دوید و شروع به دست تکان دادن برای گزارشگر و تماشاچیان کرد؛ که اعضایِ غیورِ تیم ریونکلاو با ندای"با تو نیست! با تو نیست!" یکی پس از دیگری روی کله این ننگ روونا پریدند و ایچیکاوا را موقتا منهدم کردند.
گزارشگر بیخیال "دعوت کردن از دوستان"شد و تصمیم گرفت ازاین به بعد سر اصل مطلب برود تا آبروی تیم ها حفظ شود.
- تیم گریفیندور پرواز میکنه و در جاهای خودشون مستقر میشن و تیم ریونکلاو...اممم...تیم ریونکلاو...حیقیتا ملتفت نیستم دارن چیکار میکنن!
آندرومدا دو سه لگد محکم حواله جارویی که سوارش بود کرد.
- چرا بالاتر نمیره؟!
- همین دو مترم که اومده آقایی کرده. با طی حموم که نمیشه پرواز کرد!
اعضای تیم ریونکلاو، در دومتری زمین، سوار بر جارو با یکدیگر درگیر بودند. آندرومدا حیثیت جد و آباد ریونکلاو را در خطر میدید.
- من یه ایدهای دارم!
به هر حال از آنجا که صاحب ایده شما بود حیثیت جد و آباد ریونکلاو همچنان در خطر بود. حتی در خطر تر!
- اممم...تیم ریونکلاو هنوز بالا نیومدن، احتمالا استراتژی یا نقشه یا یه چیزی دارن به هر حال. بله دوستان بوقِ بازی رو زدن و بازی شروع شد!
از نظر فنی برای بازی بوق نمیزدند. اما اگر تیم شما با جارو های یک قرن پیش در دو متری زمین گیر کرده بود نه تنها بوق و سوت که جیغ و کل و هورا و شیپور هم برای شما اهمیت چندانی نداشت.
- تاتسویا کوافل رو گرفته دستش و از دروازه خالی ریونکلاو رد میشه. یک گل به نفع...عه! تاتسویا دوباره گل زد..دوگل برای گریفیندور. تاتسویا توپو میفرسته برای ادروارد که ...امممم...توپ توی قیچیهای ادوارد فرو میره. جنس توپها هم بد شده. همش بخاطر اینه که از اسپانسر ما نخریدن توپو. به هر حال ادوارد شروع به دور زدن از تو دروازه ریونکلاو میکنه و قاعدتا چون توپ تو قیچیاش گیره اینو گل چهارم حساب میکنیم...گریفیندور پشت سر هم گل میزنه! ادوارد میره که گل هشتم رو بزنه که...اوه!
گزارشگر و تماشاچیان و اعضای تیم همه ساکت شدند. سه دروازه ریونکلاو در کسری از ثانیه در اثر صاعقه خرد و خاکشیر شدند.
درست بود که زئوس ذاتا ریونکلایی نبود، اما به هر حال شرافت کاری داشت. به عنوان یک مدافع نمیتوانست ببیند تیمش هی گل بخورد! خفنیت خداییش این اجازه را نمیداد.
- اممم...جناب مدیر گفتن که ...خب تو قوانین ما فقط آسیب به بازیکن خطائه، کسی در مورد آسیب به دروازه چیزی نگفته...پس مشکلی نیست دوستان! با تشکر از مدیر خوب این دورمون هوریس عزیز و اسپانسـ...
تاتسویا کوافل همراه ادوارد فرورفته درونش را به سمت گزارشگر پرتاب کرد، اما گزارشگر جا خالی داد و توپ و ادوارد مستقیم به شکم پهناور آقای مدیر که از اول پست نقش دست های پشت پرده را داشت برخورد کرد و رسما آقای مدیر و دستش و ادوراد و پشت پرده با هم محشور شدند از شدت ضربه!
گزارشگر خوشحال از اینکه زنده مانده و بیتوجه به مدیر که الان سوراخی به وسعت کوافل و ادوارد وسطش ایجاد شده بود، ادامه داد:
- آقای مدیر کمی سوراخ شدن و یکی از مهاجمای گریفیندور تقریبا با اقای مدیر دو روح در یک بدن شدن. مهاجم دیگه گریفیندور داره یه بند به ریونکلا فحش ژاپنی میگه. خبر نداره شماشون ژاپنی بلده! به هر حال ادامه بدید دوستان!
"ادامه بدید دوستان" در حالت کلی مفهوم بسیار سادهایست، اما وقتی یک تیم با وسایل نظافتی قدیمی شرکت کرده باشند و نهایت ارتفاعشان دو متر باشد و تیم دیگر دروازهای برای گل زدن نداشته باشد مفهوم از اساس به فنا واصل میشود.
هاگرید با سرعت زیادی به دنبال گوی زرین میگشت و آندرومدا هم سر جارو را به سمت بالا گرفته بود و با سرعت زیادی روی جارو شنای غورباقه میرفت تا شاید جارو یک متر بالاتر برود.
- من یه ایده ای دارم!
حیثیت جد و آباد ریونکلاو از این بیشتر به فنا نمیرفت!
- بگو ایدتو!
- ثور میتونه پرواز کنه!
- الان میگی؟!
- از اول میخواستم بگم.
- به هر حال یه نفری نمیتونه گل بزنه! ما الان یه جستوجوگر پرنده میخوایم نه مهاجم.
شما ویبره زنان گفت:
- یه ایده دیگه هم دارم
آندرومدا فهمیده بود ایده های شما انقدرها هم بد نیست.
- بگو.
- آندرومدا رو ببندیم به چکش ثور، بعد ثور پرتش کنه طرف اسنیچ.
-
آندرومدا کاملا اشتباه فهمیده بود! ایدههای شما همانقدر بد بود.
- اعضای تیم گریفیندور نشستن توی دروازه تخمه میشکونن و هاگرید که دنبال اسنیچ میگرده رو تشویق میکنن. اعضای ریونکلاو هم که هنوز تو همون دو متری با هم بحث میکنن.
اعضایِ تیمِ غیورِ ریونکلاو با چشمانی دوبرابر حالت عادی به جستوجوگرشان خیره بودند. آندرومدا در دوراهی بین خرد شدن استخوانهایش و حیثیت جد و آباد ریون گیر کرده بود.
- یعنی...یعنی هیچ راه دیگه ای نیست؟!
-
- خب...حالا که اینطوره...
اعضای ریونکلاو اجازه تغییر نظر به کاپیتان فداکار و خفنشان ندادند و سریع از همان دو متر ارتفاع هم پایین پریدند و آندرومدا را با طناب به چکش ثور بستند.
- فقط باید پیداش کنی...
- هاگرید اسنیچو پیدا کرد و داره به طرفش میره. گریفیندور یک قدم تا پیروزی فاصله داره.
همانطور که گزارشگر میگفت گریفیندور فقط یک قدم تا پیروزی فاصله داشت؛ که ثور با همه قدرت چکش و آندرومدای الصاق شده به آن را به سمت اسنیچ پرتاب کرد و آندرومدا جیغ کشان همرا با چکش و اسنیچ در افق محو شد.
گزارشگر، داور، اعضای دو تیم، تماشاچیان و حتی کلاغ های هاگوارتز سکوت کردند.
- بله دوستان داور داره از ویدیو چک استفاده میکنه و ...بله...اسنیچ توی حدقه چشم جستوجوگر ریونکلاو فرو رفته و این یعنی برنده این مسابقه ریونکلاوه.
تماشاچیان ریونکلایی بعد از این بردِ پر شور، جیغ زنان ردا دریدند و سر به میادین اصلی هاگزمید گذاشتند.
اعضای تیم ریونکلاو همچنان به خط افق که کاپیتانشان در آن محو شده بود خیره بودند.
- بچه ها...بریم کاپیتان عزیزمونو پیدا کنیم.
جاروی فرسوده
رختکن کوییدیچ ریونکلاو جایی است که معمولا نقشههای محرمانه و خفنِ ناپلئونی ریخته میشود.
- اسم با ث؟!
- ثریا.
- منم ثریا.
- ثور!

همانطور که عرض کردم، معمولا!
- عه! اصلا قبول نیست. شما همش تقلب میکنه. ثور اسم نیست. تو بده پنج، شما تو هم بده صفر!
- راست میگه اسم نیست. بده صفر!
"شما"ی مذکور در بیست و هفت دست باخت قبلیاش هیچ احساس شکستی نداشت. در واقع باخت هیچ چیز از ارزشهای او کم نمیکرد. اما این بار فقط یک باخت ساده نبود. "شما" روی تکتک شخصیتهای اونجرز غیرت داشت. هویت و شخصیت اونجرز، هویت و شخصیت شما بود. هر چند در این زمان شما هویت و شخصیت چشمگیری نداشت اما مطمئنا در آینده پیدا میکرد.
- یعنی چی اسم نیست؟!
- ثور نمیشناسیم! تا حالا کسی دیدی اسمش ثور باشه؟!
شما از پشت صندلی بلند شد و روی میز پرید.
- دارید هویت ثور قدرقدرتو میبرید زیر سوال؟!
- حالا پنج نمره که این حرفا رو نداره، تو هم بده پنج!
- نمیخام!

شما از روی میز پرید و با سرعت از در خارج شد.
دو ساعت بعد-تالار ریونکلا
همهی اعضای ریونکلاو دور میز نشسته بودند. آندرومدا در راس همه نشسته بود. ناگهان در با صدای بدی باز شد.
- آووووردمش!

شما همرا با یک مرد چکش بهدست جلوی در ایستاده بودند. به نظر میرسید اگر شما کمی لبخندش را گستردهتر کند دهانش نیاز زیادی به دوخته شدن پیدا میکند.
- این کیه؟! دوباره لولهها رو ترکوندی تعمیرکار اوردی؟!
- شما! هزار بار بهت گفتم دوش حموم سیار نیست؛ از اون قدیمیاس. وقتی بخوای جداش کنی میشکنه.

مرد چکش بهدست به نظر میرسید چیز زیادی از محیط و موضوع متوجه نشده است، اما در حدی که بفهمد " تعمیرکار" خطاب شده است متوجه شده بود. بنابرین خفن ترین فیگور خود را گرفت و با خفن ترین صدای خود گفت:
- من تعمیرکار نیستم. من، ثور، عضو اونجرز، ولیهد آسگــ...
شما با هیجان روی گردن ثور پرید و محکم او را بغل کرد.
- دیدین؟ دیدین؟ ثور قبوله پس. دهامتیازی هم هست. تازه ولیعهده. مثل جومونگ!

ثور با تلاش فراوان سعی کرد شما را از گردن خود جدا کند. پنه لوپه بی توجه به درگیری شما و ثور با هیجان رو به آندرومدا گفت:
- همین آخری خوبه. همینا رو بگیر دیگه!

شما که الان به پاچهی ثور چسبیده بود و ثور همچنان سعی در جدا کردنش داشت، گفت:
- چی داریم میخریم؟!
- جاروهای قبلیمونو زدیم تو دیوار!
- شکستن؟!
- فروخته شدن!
- آها!
- الان داریم اینترنتی جارو میخریم. نیم ساعته با پیک جارویی میفرستن. تازه مارکم هست. تن پاک! میشه باهاش کیلومترها پرواز کنی بدون اینکه خسته بشی، ردیاب اسنیچم داره، خونه هم تمیز میکنه خودش، مشقاتم مینویسه، تو وقت استراحتشم لایه اوزون رو میدوزه. اصلا همه مشکلاتو حل میکنه.

آندرومدا همانطور که جاروها را به سبد خرید اضافه میکرد به اعضا نگاه کرد.
- خب...جاروها رو خریدیم. فقط دو نفر کم داریم.

شما همانطور که بالا و پایین میپرید گفت:
- منو ثور! منو ثور!

به هرحال وقتی چارهای نداشته باشید پیشنهاد"منو ثور" ایچیکاوا هم به اندازه همیشه بد نیست. شما که سکوت آندرومدا را خوشامدگویی به تیم تلقی کرده بود با خوشحالی گفت:
- ما مدافع!
- نمیشه. زئوس و پنهلوپه مدافعن!
- زئوس؟! همون خداعه؟!
- اره. از بازیای قبلی سالم مونده بود گفتیم اسراف نشه.
- کو؟ کو؟ کو؟
- کمد کثیف بوده، گرد و خاک گرفته. ابرایی که تولید میکرد قهوهای بودن؛ برای همین گذاشتیم تو وایتکس تمیز شه!

صدای زنگ رختکن کوییدیچ ریونکلاو مانع از ادامه تشریح روند پاکسازی ابرهای زئوس شد. شما ویبره زنان در را باز کرد و بسته را از جارومتوری گرفت و با ویبره شدید تری به طرف میز رفت.
- این شما و این جاروهای این دوره تیمـ...

خنده اعضای ریونکلا به یک پوکر فیس عمیق تبدیل شد. جاروهایی که آنها سفارش داده بودند زمین تا آسمان با جاروهای قدیمی و خرابی که برایشان فرستاده شده بود فرق داشت.
- اینا اونان؟!
- فکر نکنم. اینا شبیه طی حمومن. تازه طی حموم قدیمی!
لاتیشیا یکی از جارو ها را برداشت.
- تاریخ ساختش مال پونزده سال پیشه! مگه اینا اسقاطی محسوب نمیشن؟
- امم...زنگ بزنیم پسش بدیم ؟!
- همون موقع که گفتن جنس فروخته شده پس گرفته نمیشود.
- با اینا مسابقه بدیم یعنی؟!
- اینا رسما از رده خارج شدن که!
- اممم...چند ساعت بیشتر نمونده خب!

شما دستش را بالای یکی از جارو ها گرفت و سعی کرد از عمق وجودش روی بالا آمدن جارو تمرکز کند.
- بالا!
جارو ککش هم نگزید! شما سعی کرد از عمق بیشتری تمرکز کند!
- بالااااا!

جارو غلتی زد ولی بلند نشد. اصلا شاید عمق وجودی شما برای تمرکز کافی نبود.
- میشه تو امتحان کنی پنهلوپه؟
- بالا!
جارو همچنان همانند اولش به زمین چسبیده بود. جارو هیچوقت قصد بلند شدن نداشت. از آخرین باری که خودش از زمین بلند شده بود چهارده سال میگذشت. اصلا نمیدانست این چه رسمی بدی است که جادوگرها خودشان خم نمیشوند. جارو میخواست از حقوق پایمال شده جارو هادفاع کند!
- بلند نمیشه!
- چارهای نیست؛ فقط خدا کنه پروازش خو...
هنوز حرف لاتیشیا تمام نشده بود که فریاد "بیاید تو زمین" از پشت در رختکن شنیده شد.
زمین مسابقه
طبق معمول مدیر و اساتید گرام خیلی با وقار و خفن و غیره و غیره نشستند و دانش آموزان هم به علت کمبود صندلی از سر همدیگر بالا میرفتند. گزارشگر بعد از تشکر از تمامی اسپانسر های برنامه تصمیم گرفت که بالاخره به کارش برسد و دست از تبلیغ این شرکت و آن شرکتِ اسپانسر بردارد.
گزارشگر: دوباره سلام دوستان. همونطور که مستحضرید انگار مشکل فنی پیش اومده چون که اول تعمیر کار چکش بهدست وارد زمین شده.
- تعمیرکار چیه؟! ثوووره! ثور!

گزارشگر به منبع صدا که مدام از سر و کول ثور بالا میرفت و ویبره میزد نگاه کرد. گزارشگر به مرد نیمه لختِ کنارِ ثور که مدام ابر و مه دور پروپاچه اش تولید میکرد هم نگاه کرد. گزارشگر حتی به مدافع گریفیندور، پرتقال نارنجیی، که با چسب نواری به جارو بسته شده بود هم نگاه کرد.
گزارشگر بیخیال معرفی بازیکنان شد!
- بله دوستان. شما رو دعوت میکن...
هنوز کلام گزارشگر بخت برگشته منعقد نشده بود که "شما" از گردن ثور پایین پرید و با ملق و جیغ و هورا و جلف بازی های بسیار وسط زمین دوید و شروع به دست تکان دادن برای گزارشگر و تماشاچیان کرد؛ که اعضایِ غیورِ تیم ریونکلاو با ندای"با تو نیست! با تو نیست!" یکی پس از دیگری روی کله این ننگ روونا پریدند و ایچیکاوا را موقتا منهدم کردند.
گزارشگر بیخیال "دعوت کردن از دوستان"شد و تصمیم گرفت ازاین به بعد سر اصل مطلب برود تا آبروی تیم ها حفظ شود.
- تیم گریفیندور پرواز میکنه و در جاهای خودشون مستقر میشن و تیم ریونکلاو...اممم...تیم ریونکلاو...حیقیتا ملتفت نیستم دارن چیکار میکنن!

آندرومدا دو سه لگد محکم حواله جارویی که سوارش بود کرد.
- چرا بالاتر نمیره؟!
- همین دو مترم که اومده آقایی کرده. با طی حموم که نمیشه پرواز کرد!

اعضای تیم ریونکلاو، در دومتری زمین، سوار بر جارو با یکدیگر درگیر بودند. آندرومدا حیثیت جد و آباد ریونکلاو را در خطر میدید.
- من یه ایدهای دارم!

به هر حال از آنجا که صاحب ایده شما بود حیثیت جد و آباد ریونکلاو همچنان در خطر بود. حتی در خطر تر!
- اممم...تیم ریونکلاو هنوز بالا نیومدن، احتمالا استراتژی یا نقشه یا یه چیزی دارن به هر حال. بله دوستان بوقِ بازی رو زدن و بازی شروع شد!

از نظر فنی برای بازی بوق نمیزدند. اما اگر تیم شما با جارو های یک قرن پیش در دو متری زمین گیر کرده بود نه تنها بوق و سوت که جیغ و کل و هورا و شیپور هم برای شما اهمیت چندانی نداشت.
- تاتسویا کوافل رو گرفته دستش و از دروازه خالی ریونکلاو رد میشه. یک گل به نفع...عه! تاتسویا دوباره گل زد..دوگل برای گریفیندور. تاتسویا توپو میفرسته برای ادروارد که ...امممم...توپ توی قیچیهای ادوارد فرو میره. جنس توپها هم بد شده. همش بخاطر اینه که از اسپانسر ما نخریدن توپو. به هر حال ادوارد شروع به دور زدن از تو دروازه ریونکلاو میکنه و قاعدتا چون توپ تو قیچیاش گیره اینو گل چهارم حساب میکنیم...گریفیندور پشت سر هم گل میزنه! ادوارد میره که گل هشتم رو بزنه که...اوه!

گزارشگر و تماشاچیان و اعضای تیم همه ساکت شدند. سه دروازه ریونکلاو در کسری از ثانیه در اثر صاعقه خرد و خاکشیر شدند.
درست بود که زئوس ذاتا ریونکلایی نبود، اما به هر حال شرافت کاری داشت. به عنوان یک مدافع نمیتوانست ببیند تیمش هی گل بخورد! خفنیت خداییش این اجازه را نمیداد.
- اممم...جناب مدیر گفتن که ...خب تو قوانین ما فقط آسیب به بازیکن خطائه، کسی در مورد آسیب به دروازه چیزی نگفته...پس مشکلی نیست دوستان! با تشکر از مدیر خوب این دورمون هوریس عزیز و اسپانسـ...
تاتسویا کوافل همراه ادوارد فرورفته درونش را به سمت گزارشگر پرتاب کرد، اما گزارشگر جا خالی داد و توپ و ادوارد مستقیم به شکم پهناور آقای مدیر که از اول پست نقش دست های پشت پرده را داشت برخورد کرد و رسما آقای مدیر و دستش و ادوراد و پشت پرده با هم محشور شدند از شدت ضربه!
گزارشگر خوشحال از اینکه زنده مانده و بیتوجه به مدیر که الان سوراخی به وسعت کوافل و ادوارد وسطش ایجاد شده بود، ادامه داد:
- آقای مدیر کمی سوراخ شدن و یکی از مهاجمای گریفیندور تقریبا با اقای مدیر دو روح در یک بدن شدن. مهاجم دیگه گریفیندور داره یه بند به ریونکلا فحش ژاپنی میگه. خبر نداره شماشون ژاپنی بلده! به هر حال ادامه بدید دوستان!

"ادامه بدید دوستان" در حالت کلی مفهوم بسیار سادهایست، اما وقتی یک تیم با وسایل نظافتی قدیمی شرکت کرده باشند و نهایت ارتفاعشان دو متر باشد و تیم دیگر دروازهای برای گل زدن نداشته باشد مفهوم از اساس به فنا واصل میشود.
هاگرید با سرعت زیادی به دنبال گوی زرین میگشت و آندرومدا هم سر جارو را به سمت بالا گرفته بود و با سرعت زیادی روی جارو شنای غورباقه میرفت تا شاید جارو یک متر بالاتر برود.
- من یه ایده ای دارم!

حیثیت جد و آباد ریونکلاو از این بیشتر به فنا نمیرفت!
- بگو ایدتو!
- ثور میتونه پرواز کنه!
- الان میگی؟!
- از اول میخواستم بگم.
- به هر حال یه نفری نمیتونه گل بزنه! ما الان یه جستوجوگر پرنده میخوایم نه مهاجم.

شما ویبره زنان گفت:
- یه ایده دیگه هم دارم

آندرومدا فهمیده بود ایده های شما انقدرها هم بد نیست.
- بگو.
- آندرومدا رو ببندیم به چکش ثور، بعد ثور پرتش کنه طرف اسنیچ.
-

آندرومدا کاملا اشتباه فهمیده بود! ایدههای شما همانقدر بد بود.
- اعضای تیم گریفیندور نشستن توی دروازه تخمه میشکونن و هاگرید که دنبال اسنیچ میگرده رو تشویق میکنن. اعضای ریونکلاو هم که هنوز تو همون دو متری با هم بحث میکنن.
اعضایِ تیمِ غیورِ ریونکلاو با چشمانی دوبرابر حالت عادی به جستوجوگرشان خیره بودند. آندرومدا در دوراهی بین خرد شدن استخوانهایش و حیثیت جد و آباد ریون گیر کرده بود.
- یعنی...یعنی هیچ راه دیگه ای نیست؟!
-
- خب...حالا که اینطوره...
اعضای ریونکلاو اجازه تغییر نظر به کاپیتان فداکار و خفنشان ندادند و سریع از همان دو متر ارتفاع هم پایین پریدند و آندرومدا را با طناب به چکش ثور بستند.
- فقط باید پیداش کنی...
- هاگرید اسنیچو پیدا کرد و داره به طرفش میره. گریفیندور یک قدم تا پیروزی فاصله داره.
همانطور که گزارشگر میگفت گریفیندور فقط یک قدم تا پیروزی فاصله داشت؛ که ثور با همه قدرت چکش و آندرومدای الصاق شده به آن را به سمت اسنیچ پرتاب کرد و آندرومدا جیغ کشان همرا با چکش و اسنیچ در افق محو شد.
گزارشگر، داور، اعضای دو تیم، تماشاچیان و حتی کلاغ های هاگوارتز سکوت کردند.
- بله دوستان داور داره از ویدیو چک استفاده میکنه و ...بله...اسنیچ توی حدقه چشم جستوجوگر ریونکلاو فرو رفته و این یعنی برنده این مسابقه ریونکلاوه.
تماشاچیان ریونکلایی بعد از این بردِ پر شور، جیغ زنان ردا دریدند و سر به میادین اصلی هاگزمید گذاشتند.
اعضای تیم ریونکلاو همچنان به خط افق که کاپیتانشان در آن محو شده بود خیره بودند.
- بچه ها...بریم کاپیتان عزیزمونو پیدا کنیم.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/11/27
تولد نقش: 1393/11/28
آخرین ورود: چهارشنبه 14 آبان 1404 19:41
از: ما چه خواهد ماند؟
پستها:
600

بسمه تعالی
ریونکلاو در برابر گریفندور
خرید داور
-بشین ببینیم بابا!
بابا نشست و بقیه دیدند.
بابا که نزدیک به تلویزیون نشسته بود، با چشمانی اشکبار به فرزندانش چشم دوخت. یکی از آن ها موهایش آتش گرفته و دیگری با تیر و کمانش خرس توی تلویزیون را نشانه رفته و هر دو از تماشای راز بقاء لذّت می بردند.
- آرتمیس، آپولو، بابا جان یه خبر خیلی مهمی براتون دارم!
- برو به زنت بگو!
هر دو این را همزمان گفته بودند.
آرتمیس و آپولو پس از به قتل رسیدن و آواره شدن خود و مادرشان که در آخر آنان را رها کرد و همچنین چندین سوء قصد به جانشان از طرف نامادریشان "هرا"، دیگر با او خوب نبوده و او را "زن بابا" صدا می کردند. آن ها پدرشان، زئوس را مسبب این مصائب می دانستند و می گفتند که اگر قدرت مدیریت چندین زن را نداشت، چرا چندین زن گرفت و اصلا چرا بعد از آن از هرکدام چندین بچه آورد.
زئوس تنها شانه بالا می انداخت و لبخند می زد.
- همین بی توجهی هاتونه که...
- که چی؟
دوقلو ها همزمان گفته بودند.
بله، آپولو و آرتمیس دو قلو بودند.
بغض زئوس ترکید و او غلت زنان به کناری رفت تا دیگر مانع تماشای تلوزیون فرزندانش نباشد.
او پدر فداکاری بود.
- کجا داری می ری؟!
مرد در آستانه در متوقف شده و از روی شانه نگاهی بی حوصله به همسرش انداخت.
- چته باز؟!
هرا تکه ابری را که پشت سرش پنهان کرده بود، نمایان ساخت. رنگ از رخسار زئوس پرید.
تززززز!
زئوس اتصالی کرده و صاعقه ای عصبی به جعبه فیوز خانه خورده و برق ها رفته و همه جا غرق در تاریکی شده و صدای باز و بسته شدن در و پس از آن صدای شیهه اسب های پوسایدون به گوش رسید. هرا با موهایی که بالای سرش جمع کرده بود، بی شال و روسری، دوان دوان خود را به آستانه در رسانده و در حالی که تکه ابر را در مشتش بالا گرفته بود، فریاد زد:
- کدوم گوری رفتی؟! باز داری با داداشت می ری الباتی؟!
همه المپی ها جلوی در خانه هایشان جمع شده بودند و با یکدیگر نجوا می کردند.
هیدس خیلی ذوق کرده بود!
- بیا این توله هاتم با خودت ببر!
تیری از میان موهای هرا بیرون زد.
قلعه هاگوارتز، برج ریونکلاو، ساعت هفت و چهارده دقیقه:
- نشونشون می دیم!
- می پوکونیمشون!
پیست پیست!
یوآن از شدّت هیجان، به افتخار تیم کوییدیچ ریونکلاو، رایحه افشانی کرده و سبب مرگ دو تن از بازیکنان شد: گرنت پیچ و تری بوت هر دو سبز شده و دور چشمانشان سیاه شده و زبانشان از دهانش بیرون آمده و تکان نمی خوردند.
- پیش اومد دیگه!
یوآن شانه ای بالا انداخت.
لینی برای اطمینان از شرایط آن دو به هر کدام چند سیلی، لگد و نیش زد. ولی تکان نخوردند.
- مردن!
سپس با رضایت شصتش را نشان داد.
پیست.
لینی نیز کنار آن دو افتاد.
- یه خورده اش مونده بود.

یوآن این را گفت و پاورچین پاورچین به سمت درب خروجی رفت.
پیست.
از جا پریده و قدم هایش را تند تر کرد.
پیست پیست.
تندتر!
پیست.
به سمت در خوابگاه دوید و در را پشت سرش بست. همزمان صدای چندین جیغ مقطع از درون خوابگاه به گوش رسید. درون تالار نیز افراد زیادی این سو و آن سو تلف شده بودند. سور ریونی ها به عزا تبدیل شده بود.
- فکر کنم حداقل هفت نفر برای تیم کوییدیچ داشته باشیم، نه؟
آندرومدا، در حالی که از اکسیژن درون کپسول لباس فضایی اش تنفس می کرد این را رو به لیسایی که سر بر شانه اش نهاده و جان داده بود گفت.
قلعه هاگوارتز، زمین کوییدیچ، ساعت هفت و هفده دقیقه:
هوریس اسلاگهورن از تماشای بازی دو تیم گریفندور و هافلپاف بسیار خرسند شده بود، ذره ذره نوشیدنی کره ای اش را مزه مزه کرده و به دانش آموزی آن پایین اشاره کرد، که شیر بیشتری در تشت بریزد.
هوریس پاشویه با شیر دوست داشت.
- ایول! نمی دونستم که واسه مسابقه از این کاغذ رنگیا تدارک دیدم!
هوریس این را گفته و چند تکه کاغذ رنگی از هوا قاپیده و روی سر دانش آموز ریخت.
- دو دو رو دودو! آزاد شدی!
- واقعا؟!
دانش آموز بسیار خوش حال شده و اشک در چشمانش حلقه بست، هوریس نیز در جواب او لبخندی زد.
-نع! بشور.
سپس هوریس یک تکّه را بالا آورده و آن را جلوی چشمانش گرفته و به آن اخم کرد.
- مگه بازی هافلپاف و گریفندور نیست...؟ پس این کاغذا چرا آبی ان؟
نگاه هوریس به جاروی بی سواری معطوف شد که به سمت طلوع خورشید می رفت. پس کمی به جلو خم شده و به بالای سرش نگاه کرد.
- سولام آقای مدیر. ببخشین، تو بساطتون دیگه داور نیس؟
- خجالت بکش پسر... یه داور بسّه تونه.
هوریس خواست دوباره سر جایش خم شود که دید هاگرید هم چنان به او نگاه کرده و با دستانش ور می رود.
- آخ می دونین چیه... داور پنالّی گرفت... بچه ها مام بش گفتن دقد کنه... خب نکرد. بعدشم چیز شد دیگه...
هاگرید این را گفته و چیزی را که سابقا دست ادوارد بونز بود، پاره پوره کرده و بر سر هوریس ریخته و نخودی خندید. هوریس که به هاگرید خیره مانده بود، پلک هایش را بر هم فشرد و عینکش را به بالا سر داد.
- خیله خب! خیله خب!
مدیر درون این جیبش را نگاه کرد. داوری نبود.
مدیر درون آن جیبش را نگاه کرد. یک داور بود.
- سلام.
- عاااااااا!
ادوارد با داور دست داده و ناخواسته انگشت های او را کند. داور با دیدن انگشت های کنده شده ترسیده و بعد مرد.
- شعت! مراقب این یکی باشید.
هوریس با نارضایتی داوری از جورابش در آورده و به میدان فرستاد. داور نیز از ترس همان ابتدای کار سوت زد:
- بازی تمومه، گریفندور برنده است!
- ای جووونم!
قرچ.
با باز شدن دستان هاگرید، داور مچاله شده به زمین سقوط کرد.
آسایشگاه روانی دکتر زاموژسلی، ساعت نه و سی و هشت دقیقه:
- آره... به چشماش خیره شده بودم. همون موقع که داشت جون می داد، تکون خوردن نیشش رو دیدم، بال بال زدنش رو و حتی آخرین جمله اش رو... شت!
سکوت...
- ایشان گفتند شت؟
آندرومدا که بر روی لباس فضایی اش یک ردای بلند سفید پوشیده بود بدون آن که چشم از خودکار آبی رنگ بردارد سری به تایید تکان داده و ادامه داد:
- آخه می دونید... اون خیلی شت دوست داشت.
دکتر پلک زد.
- ایشان شت دوست داشتند؟
آندرومدا دوباره به تایید سر تکان داد.
- خودمم دوست دارم... شت!
دکتر یک بار پلک زد. یک بار دیگر هم پلک زد... اما احساس کرد به اندازه کافی پلک نزده، پس یک بار دیگر هم پلک زد.
- چرا شت دوست دارید؟
او شانه بالا انداخت، اما شخص دیگری پشت سر او دست بلند کرده بود.
- گویید زئوس آ.
- چون شت قشنگه!
زئوس این را گفته و تصویری از خودش و همسرش هرا، در حالی که همسرش او را می زند، نشان داد.
- ایشان شت هستند؟
- آره! همون روزی که ازش پرسیدم اسمت چیه خودش بهم گفت! گفت شت!
زئوس یک عمر تصور می کرد که نام همسرش شت است.
- نظر شما نیز این است آندرومد آ؟!
آندرومدا به نشانه تایید سر تکان داد.
- پس ما نیز هستیم.
مرد این را گفته و کف دستش را جلو آورده و روی دست های آندرومدا، زئوس و پوسئیدون که در تمام این مدّت سکوت کرده بود، گذاشت.
شهر لندن،حوالی استمفورد بریج، ساعت ده و پنج دقیقه:
- آقا اینا چند؟
- صد دلار!
هوریس کمی این طرف و آن طرف شخص را نگاه کرده و پس از آن دندان های وی را شمرده و دور کمرش را اندازه گرفت، در همین زمان مرد دیگر شروع به سخن گفتن کرد:
- این طور نگاش نکن! یه جوری سوت می زنه چهارستون بدنت می لرزه.
هوریس که اکنون مرد را کف دستش سبک و سنگین می کرد، بدون رضایت به داور نگاه کرد و به او گفت:
- سوت بزن.
داور دست ها را در دهانش گذاشته و سوت زد. با سوت داور همه خبردار ایستادند.
- خب حالا یه کم بدو..
داور یک لحظه نبود و لحظه دیگر با تکه ای از اهرام ثلاثه آن جا بود.
- حالا پرواز کن.
داور بال بال زد و اوج گرفت و چند کبوتر را در هوا قاپیده و به زمین بازگشت.
- ده دلار می دی... ورش می دارم.
مرد دست داورش را گرفته و به درون مغازه برده و در را در صورت هوریس کوبید.
قلعه هاگوارتز، میدان کوییدیچ، ساعت یازده و سی دقیقه:
- داور کجاست؟
تتسویا این را پرسیده و سپس روی زمین چهار زانو نشست. پس از آن از جایش بلند شده و رو به همه اعلام کرد.
- بدون داور مسابقه رو شروع می کنیم!
بازیکنان ریون تنها پلک می زدند.
آن ها هیچ...
آن ها نگاه...
شهر لندن، حوالی ومبلی، ساعت دوازده و چهل و یک دقیقه:
- اسمت چیه عمو؟
- پیِرلوئیجی.
- اسم خانوادگیت چیه؟
- کولینا.
- چندی؟
نوجوان با انگشت هایش عدد هفت را نشان داد. هوریس در جوابش لبخند عریضی زد:
- خوبه... هفت دلاری؟
پسرک سرش را به اطراف تکان داد. هوریس خیلی ذوق کرد.
- هفت سنتی؟!
- نچ.
هوریس کمی سرش را خاراند.
- پس هفتا چی؟
- میلیون.
هوریس به پسرک لگدی زد و فرار کرد.
قلعه هاگوارتز، میدان کوییدیچ، ساعت سیزده و سی و سه دقیقه:
- بیگیر!
- این... جوری... نه!
-آه.
- همییینه!
- مااااااماااااان!

تتسویا شمشیرش را تا نیمه درون شما فرو برده بود. زئوس دو عدد از انگشتانش را در بینی رون فرو کرده و به او شوک داده و چیز هایی که به انگشتانش می چسبید را با زبان رون تمیز می کرد. هاگرید در حال جویدن پنه لوپه بود و او نیز در تلاش برای فرار از دندان های هاگرید. ادوارد انگشت هایش را در لباس فضایی آندرومدا فرو کرده و اکنون فشار جو به او وارد می شد و او هم با کلاهک شیشه ای اش به صورت ادوارد می کوبید و آقای لادیسلاو پاتریشوا خانزفا کاردلکیپ جورامونت پتیران عاصدیغ زاموژسلی هم آه می کشید.
دنگ دنگ دنگ.
صدا از طرف دروازه ریونکلاو می آمد. هر کس هر کاری می کرد را متوقف کرده و به آن سو نگاه کرد.
مردی با موهای طلایی و ریش بلند در کنار دروازه های تیم ریونکلاو ایستاده و با چکشش آن ها را کوبیده و مصدودشان نموده بود.
- تو کی هستی؟
این را پوسایدون که احساس می کرد آن قدر که باید فعال نیست گفته بود.
- من ثور ام.
- خوشبختم، منم پوسئیدونم، می آی با هم دوست باشیم.
- باشه.
دنگ دنگ دنگ، ووووش.
حالا ثور با چکش بر روی دروازه ها می کوبید و پوسایدون زمانی که چکش داغ می شد، رویش آب می ریخت.
شهر لندن، نزدیک به وارت هارت لین،ساعت چهارده و چهل و چهار دقیقه:
هوریس با چرخدستی در میان ردیف نوشابه های کره ای گام بر می داشت و نگاهش را به این سو و آن سو می افکند که ناگاه پیرزنی را دید که روی یک قفسه نشسته است، پس به سمت او رفت.
-سلام مادر جان.
- چی؟
-سلااام مادر جان!
پیرزن با عصایش بر سر هوریس زد.
- آخ! چرا می زنی؟
- دیگه منو با اسم کوچیک صدا نکنیا. به من بگو منیره.
هوریس چانه اش را خاراند، او استاد هاگوارتز بود و معجون سازی که درس پیچیده ای به شمار می رفت را تدریس می کرد، اما سر از کار پیرزن در نیاورد.
-اممم... سلام منیره.

- همیشه می دونستم برمی گردی ممد!

هوریس به آرامی چرخ دستی را بین خودش و منیره قرار داد.
- منیره... داورم می شی.
منیره لخند عریضی زد، آغوشش را بازتر کرد و بعد در سبد افتاد.
او سکته کرده بود.
هوریس نیز چرخ دستی را به سمتی هل داده و سوت زنان از فروشگاه بیرون رفت.
قلعه هاگوارتز، میدان کوییدیچ، ساعت پانزده و دو ثانیه:
- سه دو یک که گفتم برید! سه... دو... یک!
به ناگاه تاتسویا شمشیر از نیام بر کشید و به مدافعین تیم ریونکلاو که با چشماق هایشان نزدیک می شدند، حمله ور شد. آن ها با چکش و صاعقه به کاتانا ضربه می زدند و کاتانا نیز در این جا و آن جایشان فرو می رفت، در این زمان بلاجر ها در گوشه ای پناه گرفته و جیغ می زدند.
- هننن نن نن ن ن!
رون بسیار تلاش می کرد تا توپ سرخ رنگ را از حلقه های دروازه ریونکلاو رد کند، اما به همّت ثور و پوسایدن آن ها دیگر برای انگشت هم کوچک بودند، چه برسد به کوافل.
- ننعععع! نمیذارم از تو حلقومم بکشینش بیرون! من گووووشنم! گوووشنه تر می شم!
هاگرید این را گفته و شکمش را سفت کرد تا آندرومدا نتواند با پریدن روی شکم او شما را بیرون بکشد.
در گوشه ای دیگر از زمین، پنه لوپه مشغول کاری بود و دیگران هم که کاری برای انجام دادن نداشتند، او را تماشا می کردند. او میز چوبی بزرگی را در میان زمین قرار داده و مشغول قاطی کردن چیزهای مختلف با یکدیگر بود.
او ادعا می کرد که گره این مسابقه به دست او باز می شود!
- قارچ گل گلی!
-بیا.
-پوست سگ آبی!
- بیا.
- موی پشت گوش کوسه.
- بفرما.
- عرق سرد اژدها!
- بگیر.
- پیشونی.
- ایناها.
- نه... پاکش کن.
رون پیشانی عرق کرده پنه لوپه را پاک کرد و او دست به کمر زده ماحصل تلاشش را برانداز نمود.
- حالا نگه اش دار رون!
رون جسم بمب شکل را برداشته و آن را در آغوش گرفت.
- خوبه! حالا برو وسط زمین.
- اممم... می گم مطمئنی اینجوری گریفندور برنده می شه.
رون ته دلش کشمکشی داشت. چرا یک ریونکلاوی در مسابقه ای مستقیم زمینه پیروزی گریفندور را فراهم می کرد؟ اما او به این کشمکش اهمیتی نداد. او می دانست که پنه لوپه یک محفلی و سفید بوده و راست می گوید. او حتی می دید که پنه لوپه لبخند زده و شصتش را نشان می دهد! پس با خیالی آسوده به مرکز میدان رفت.
بووووم!
شهر لندن، حوالی یک پارک، ساعت شانزده و چهل و یک دقیقه:
- سووت بزن.
- شووووت!
- حالا بدو.
- هن... هن. نـــمی ت تونم.
- اشکال نداره... پروازم می کنی؟
- تا کهکژان راه شیری.
هوریس کمی چانه اش را خاراند.
- چه قدر می گیری با هام بیای؟
مرد نشسته دستش را به سمت هوریس گرفت.
هوریس هم دستش را گرفت و کشان کشان برد.
در دور دست ها ابر قارچی شکلی پدیدار شده بود.
الیمپوس، پلاک هشتاد و سه، ساعت هفده و پنجاه دقیقه:
دینگ دونگ.
- یک کدومتون تن لشش رو برداره اون در رو وا کنه.
مرد پستچی این صدا را از درون خانه شنیده بود. پس سرش را جلو آورده و گوشش را گذاشت روی در.
- می خوریم و می خوابیم! خونمونه! ناراحتی بفرما برو!
دو نفر این را همزمان گفته بودند.
- ای از مچ پا آویزونتون کنن! ای گیر کرونوس بیافتید! ای...
صدا نزدیک و نزدیک تر شده و پست چی سرش را از در برداشت.
- شما؟!
هرا بی شال و روسری آمده بود دم در.
با همین کار هایش زئوس را دق داده بود.
- پستچی ام... نامه دارید.
- نامه؟
هرا نامه را از پستچی گرفته و بدون آن که رسید را امضا کند در را بست.
سپس جیغ زد!
- مردنتم مصیبته زئوس!
شهرداری لندن پول کفن و دفن را می خواست.
ویرانه هاگوارتز، میدان کوییدیچ سابق، ساعت هجده و صفر دقیقه:
هوریس دست مرد را رها کرده و به منظره پیش رویش چشم دوخت. زمین سوخته و چمن ها نابود شده بودند. آسمان سفید شده و خاکستر همچون برف می بارید و بر این سوی و آن سوی می نشست. خبری از باد نبود. بوی چوب و موی سوخته فضا را مسموم کرده بود.
سکون و سکوت حکم رانی می کردند.
مدیر با موهایی پریشان و نگاهی خیره به جلوی پایش نگاه کرد، تل عظیمی در مقابلش بود از گوشت های سوخته که روزی می شناختشان. صدایشان را شنیده بود، تماشایشان کرده و با آنان چه چیزهایی را که به اشتراک نگذاشته بود.
پلک زد.
انگشتش را بالا آورده و عینکش را به کمی بالاتر سر داد... خیره شد.
سپس دست های مشت کرده اش را بالا آورده و فریاد زد:
- آخ جون کوبیده!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/01/03
تولد نقش: 1397/01/03
آخرین ورود: دوشنبه 22 دی 1404 12:15
از: می عشق تو چنان مستم، که ندانم که نیست یا هستم
پستها:
279
شغل
مدیر فنی دیوان جادوگران

سوژههای بازی گریفیندور - ریونکلا:
1. خرید داور
2. جاروی فرسوده
مهلت ارسال پست: تا 20مرداد
تاخیر تو رسیدن سوژهها و اینا شایعس ... گفتیم همه بازیا رو با تاخیر شروع کنیم در حق کسی اجحاف نشه!
ضمنا ... پیام اخلاقی-ورزشی روز: ناقص رسیدن بهتر از دیر رسیدن است.
1. خرید داور
2. جاروی فرسوده
مهلت ارسال پست: تا 20مرداد
تاخیر تو رسیدن سوژهها و اینا شایعس ... گفتیم همه بازیا رو با تاخیر شروع کنیم در حق کسی اجحاف نشه!

ضمنا ... پیام اخلاقی-ورزشی روز: ناقص رسیدن بهتر از دیر رسیدن است.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ز خاک من اگر گندم برآید،
از آن گر نان پزی مستی فزاید!
از آن گر نان پزی مستی فزاید!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
جغددانی
خروج