جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

76 کاربر(ها) آنلاین هستند (43 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
75 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] سفر به گذشته (گریفیندور)

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: سفر به گذشته
ارسال شده در: چهارشنبه 23 بهمن 1387 23:49
نمایش جزئیات
آفلاین
ياهو



باز هم چرخش! باز هم سرگيجه و حسِ تهوع! باز هم فضاي تيره و تر و در نهايت توقف ! ... ايستگاه بعدي آنها فضايي پر از برف و سرما بود ! ... استر و مونتي با دهاني باز و چشماني كه در آن حالت با چشمانِ مودي باباقوري برابري ميكرد به محيط سفيدِ اطراف خيره شده بودند.
مونتي به استر در كمي تا قنديل بستنش باقي مانده بود نگاه كرد و گفت:
- ببينم! تو ما رو كجا آوردي ؟! ... يعني بيلِ و بقيه اينجان؟؟؟
استر به برخورد دندانهايش بهم صداي گوشخراشي را بوجود آورده بود گفت:
- نععع! من فقط يه دكمه رو زدم كه از منقرض شدن نجات پيدا كنيم!!

در همين حال پيكرِ سه نفر از دور پيدا شد !!! ... استر دوباره حرفش را تكرار كرد ! سايه ها كمي نزديكتر شدن! ... بله ! ... آنها كساني جز سيت، مالفرد ، ديگو نبودند كه براي رساندن بچه ي كوچك به پدرش ميبايست از آنها و دامنه ي كوهها عبور ميكردند !!
مونتي خوشحال از اينكه روياي عكس گرفتن با مالفرد و سيت برايش برآورده شده بود! عكس را بلافاصله داخل جيبش گذاشت و به سمتِ استر كه به مردِ يخي تبديل شده بود آمد. در همين حال كه مشغول نگاه كردن دقيق و موشكافانه و خيلي هوشمندانه به دكمه ها و ساختار دستگاه زمان بود ، لرزشي را زير پاهايش حس كرد!
وي كه هنوز در شوكِ ناشي از زنده ماندن از عصر ژوراسيك بود؛ سنجابِ كوچك و چشم گنده اي را ديد كه بلوطي را روي دوشش حمل ميكند و پشتِ سر آنها كوهِ يخِ عظيمي كه به سمتِ آنها در حال پرتاب شدن بود!!
استر از شدت ترس و هيجان تمامِ يخ هاي بدنش در كسري از ثانيه به آب تبديل شد و براي نجات از زنده به گور شدن در يخچال هاي عصر يخبندان دستگاه را از دستانِ مونتي بيرون كشيد و بدون درنگ دكمه ي ديگر را فشار داد!

آنها براي دومين بار جانِ سالم به در ميبردند!!!


- Go , Go !!! Fire … Fire !!! ... اين اولين جمله اي بود كه مونتي به محض بهوش آمدن شنيده بود !!!
مونتي و استر : نععععع !!! :shut:



افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: سفر به گذشته
ارسال شده در: چهارشنبه 23 بهمن 1387 10:21
نمایش جزئیات
آفلاین
استرجس و مونتی وارد دستگاه شده و با اضطراب اولین دکمه را فشار دادند.

در لحظاتی کوتاه، دنیای به چشمشان تیره و تار شد. کل تالار دور سرشان چرخید و احساس معلق بودن در فضا بهشان دست داد.
و بلاخره، پاهایشان روی زمین قرار گرفت.

مکانی که در آنجا فرود آمده بودند، کلی "دایی ناسر" داشت!

- عععععع!

استر جیغ کشان سعی داشت از استگوسورس خواب آلودی که در حال چرا(!) بود دوری کند.
در آن سوی زمین، تیرانوزورس رکس دندان های تیز و بزرگش را به رخ مونتی کشید.
تی رکس سرش را پایین آورد و دهان بزرگ و متعفنش در ست مقابل پیکر نحیف مونتگمری قرار گرفت، آرواره هایش را باز کرد، میتوانست همانجا مونتی را یک لقمه ی چپ کند که ناگهان ....

سنگی آتشین و بزرگ از دل آسمان به سمت آنها در حرکت بود. تمامی دایناسور ها دست از شکار و چرا کشیدند و ابلهانه به شهاب سنگی که می آمد تا نسلشان را منقرض کند چشم دوختند.

در همین میان استرجس که محفلی و باهوش و شجاع و ژانگولر بود. خودش را به مونتی رسانده و دستش را گرفته و هر دو جادوگر با عجله به سمت ماشین زمان دویدند.

استرجس و مونتی درست در لحظه ی برخورد شهابسنگ با زمین، اولین دکمه ای که به چشمشان خورد را فشردند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: سفر به گذشته
ارسال شده در: دوشنبه 21 بهمن 1387 19:43
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید:

بیل!بیل نیست...بیلم من نیست!
- خب به من چه؟!!؟چرا منو میزنی؟
- بیل من کوش؟راستشو بگو!تدی هم نیست!جیمز هم نیست!بگو کجا گذاشتیشون ای محفلی!
- بابا من ناظری بیش نیستم...اون چوبو بیار پایین...
- چوبو بیارم پایین که تو با یک دکمه ای پیمو ببندی؟نه..بگو اون بچها رو با بیل من چکار کردی تا من ولت کنم!

استرجس کمی عقب تر رفت و همان طور که سعی میکرد خونسردی خود را حفظ کند گفت:
بابا من با بیل تو و تدی و جیمز چکار دارم؟بگیر پایین اون چوبو!الان یک نفرینی چیزی شلیک میشه کار دستم میدی.
- از تو محفلی که به اسم لرد هم احترام نمیذاری همه چیز برمیاد!زود باش...بگو چکارشون کردی!

مونتگومری چوب جادویی خود را محکم تر در دست فشرد و به استر نزدیک شد.ناگهان،صدای نسیتا بلندی از پشت سر شنیده شد.استر و دایی مونتی هر دو به کنار شومینه،جایی که حال دستگاه خاکستری و عجیبی ایستاده بود خیره شدند.مونتی نگاهی به استر و سپس به دستگاه نمود و گفت:
راستشو بگو محفلی!این چیه؟این هم شعبده بازیای منو مدیریتته؟



استر دستی به سر خود کشید و همان طور که با تعجب به ماشین نگاه میکرد جواب داد:
نه...من نمیدونم این چیه.روش نوشته ماشین زمان.

مونتی و استر اه آرامی به جسم نزدیک شدند.در جسم نیمه باز بود.مونتی با چوبش استجس را نشانه گرفت و گفت:
بازش کن محفلی گستاخ!من میدونم که تو میدونی که من میدونم که تو این ماشینو ساختی!



استر آب دهان خود را پایین داد و به آرامی در ماشین را باز نمود.داخل دستگاه بجز یک یویو سورتی رنگ چیز دیگری نبود.
مونتی به دکمهای عجبی دستگاه نگاه کرد و گفت:
دایی ناسر کیه؟ناسر مگه این جوری نوشته میشه؟
-دایناسر!این یک ماشین زمانه.با این دکمها هم مثل این که میرن یک زمان دیگه.


منتی که گویا تازه یویو جیمز را دیده بود فریاد کشان گفت:
کستاخ!تو جیمز رو این تو بردی!جیمز و تدی و احتمالا بیل من الان توی یک زمان دیگه هستن.الان دارن با ناپلون چای میخورن...یا شاید هم در خطر باشن!زود باش بریم پیداش کنیم.

استر گاهی از روی ترس و تعجب به دایی مونتی انداخت و گفت:
ولی ممکنه هر زمانی باشن.
-پس اینقدر میریم تا پیداشون کنیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تا زمانی که عشق دوستان هست، مونتی هرگز فراموش نخواهد شد!!


[i][b][color=669933]"از این به بعد قبل از
Re: سفر به گذشته
ارسال شده در: چهارشنبه 29 خرداد 1387 09:56
نمایش جزئیات
آفلاین
صدای ترق تروق آتیش شومینه و ورق خوردن کتاب ها تنها صداهایی بود که تو تالار عمومی گریف شنیده می شد .
ساعت از 12 شب هم گذشته بود و فقط سال اخریها که امتحانات نهاییشونو پیش رو داشتن بیدار بودن .
تق ... ! سیمیوس لگد محکمی به ققسه ی قدیمی کنار شومینه زد : اه بابا خسته شدیم ما تعطیلی نخوایم باید چیکار کنیم ؟! الان باید امتحانا تموم شده بود اد وسط امتحانا باید "هالیدیز" بذاره این دامبلدور که امتحانا بیفته عقب .
ریپاریو: هرمیون وسایل شکسته رو ترمیم کرده بود خب چیزی نمونده فردا تموم میشه خلاص میشیم .
کل قفسه ی کهنه از جا در اومده بود و لق میزد هرمیون وسایل را روی آن گذاشت و همان موقع قفسه به ناگاه روی زمی افتاد .
سیریوس که خسته کتابشو به طرفی دیگر پرت می کرد نگاهش روی قفسه ی چوبی شکسته ثابت موند :
حالا اون نزدیک قفسه خم شده بود و از میان قطعات شکسته شده ی آن بسته ی کهنه ای را بیرون می کشید .
توجه بقیه ی بچه هام به بسته جمع شده بود .
خش خش باز شدن بسته به پایان رسید . یه دفترچه ی قدیمی به نظر می رسید . سیریوس خاک روشو کنار زد . نوشته ای روی جلد چرمی اش به چشم میخورد : "گودریک هگ گریفیندور .
"دفترچه خاطرات گمشده" روبیوس و سیمیوس این رو یک صدا گفتند .

فلش بک " کلاس تاریخ جادوگری حدودآ دو هفته ی قبل
پرفسور بینز چوب دستی اش را در هوا به رقص می آورد : "دفترچه خاطرات گمشده"
خب ماجرای این دفترچه خاطرات به حدود دو سه هزار سال پیش بر می گردد زمانی که سالازار اسلایترین قلعه را ترک کرد موسسین دیگه ی هاگوارتز به این فکر افتادن که باید اسرار هاگوارتز جایی ثبت شود . اما روونا به دنبال چیزی به جنگل های آلبانی رفت و دیگر به هاگوارتز باز نگشت تا زمان مرگش . هلگا هافلپاف هم مسئولیت این کار را به عهده ی گریفیندور گذاشت این اسرار نوشته شد و برای حفظ آن در قلعه پنهان گشت . اسراری در این دفترچه نوشته شده است که در نوع خود اعجاب انگیز است و هر کس گه آن را بدست آورد حتی میتواند ... !

کنار شومینه :
هرمیون : اما بینز گفت سالهاست که همه به دنبال اون هستند اما کسی اون رو پیدا نکرده .
روبیوس : حالا بازش کنید ببینیم چی نوشته ؟!

______________________________________________________________________________سوژه : سالازار از ما جدا شد اما حفره ی اسرار رو درست کرد من و هلگا هم محل مخقی شدن او رو در دستشویی دختران طبقه ی دوم پیدا کردیم اما هیج کداممان مار زبون نبودیم این مساله ما را رو به نابودی خواهد کشاند .... !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
شناسه قبلیم
اگه میخواین سوابقمو بدونید حتما یه سر به اطلاعات اضافی من بزنید !
Re: سفر به گذشته
ارسال شده در: جمعه 17 اسفند 1386 18:21
نمایش جزئیات
آفلاین
4 نفر بر گرد هم بنشستند و به تمايل خوشحالي بپرداختند.
در ذهن پورتر نقصي بود بس فاش پس آن را به زبان بياورد:
اي ياران...نقشه را به گونه اي به وجود آورده كه گر مگسي دار فاني را وداع گفته بر حال ما معلوم باشد.چه موقع مي فهميم...
راسموس: اي برادر...اندكي درنگ بر ما كن...آري...گر مگسي كشته شود نقشه به رنگ قرمز به در خواهد آمد و گر انساني ذبح شود نقشه به رنگ سبز در ايد.گر نقشه را دقت كني همه چيز بر احوال تو معلوم مي شود.
در زمان نقشه به رنگ قرمز در آمد.
پورتر:بسي جالب مي باشد.نقشه به رنگ قرمز به در آمد.يعني مگسي كشته شده.عزم حركت ببنديم و مگس را پيدا نموده.پس به جستجو پرداختند تا اين كه به مكان مورد نظر برسيدند. و در آن جا چيزي نيافتند جز : جسد جيمي پيكس

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b]تن�
Re: سفر به گذشته
ارسال شده در: جمعه 17 اسفند 1386 15:54
نمایش جزئیات
آفلاین
چهار یار مشغول به ساخت نقشه شدندندندی و خصوصیاتی نیز برای آن گذاشتندندندنی که از آن ها خصوصاتی بودندندندی مانند این که بسی اگر کسی کشت مگسی نقشه اطلاع دادندندندی تا فرد قاتل دستگیر شدندندی یا این که اگر بسی کسی کشید نفسی نقشه اطلاع بدادندندی یا این که اگر بسی کسی بدون اجازۀ صاحب نقشه از آن استفاده کردندندی نقشه چند کلمۀ بی نزاکتی به ایشان ناثر بکردندندی. پس از پایان ساختن نقشه چهار یار خوشحال بگردیدندندی وفسوس کردنددندی و بخندیدندندی و همدیگر را به آغوش کشیدندندی. سپس چهار نام خود را بر روی آن درج بکردندندی.
پورتر در جهت سیگولوس سخن بگفتندندندی : ای سیگولوس. این هم از آن چه درخواست کرده بودی. حال دیگر لازم نبودندندی که همه جا را مدام بپاییدندندی و باید این نقشه را مدام بپایدندندی.
سیگولوس که از این سخن پورت کمی حزن و خشم یافته بودندندی بگفتندندی : بسی تو زرنگ بودندندی. اما من زرنگ تر بودندندی. ما به نوبت بپاییدندندی.
راسموس به سخن در آمدندندی : حال اگر کسی را در حین ارتکاب جرم بدیدندندی چه کار بکنندی؟
جونز بگفتا : از شنل نامرئی اجداد من استفاده بکردندندی!
راسموس بگفتا : عجب فکر خوبی بکردندندی. برو و شنل را بیاورندندی تا بروندندی.

لطفا ادامه بدهید...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چوبدستی ساز معروف
چوب می خوای؟
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: سفر به گذشته
ارسال شده در: جمعه 17 اسفند 1386 10:50
نمایش جزئیات
آفلاین
پس تاب و توان از نفس سيگولوس برچيده شدندندي و سر خود به ديوار بزدندندي كه چه راهي تدبير كنندندي كه پورتر به صدا در آمدندي:يافتندي كليد اين باب بسته را
جونز كه هيجاني بس گواراي وجود او را فرا گرفته بودندي فرياد به ميان آورد: حقّا كه بايد تو را سر شاپور ريپورتر صدا كنندندي.
پورتر هم كه عرق شرم و خالت بر رخسارش جاري بود گفتا: حقا كه بايد تو را نيز اينديا جونز صدا كنندندي.
راسموس به ميان پريد و خطاب فرمود: فلان فلان شده ها. آخر نمي خواهي راهي نشان دهندندي براي نظاره طلاب به طريق الغير المستقيم؟
پورتر نيز سخن به ميان آوردندي كه : آري جميع ما مي بايست در راه اين عمل قبيح نقشه فراهم نموده بس زيبا مناسب حال درويشان. اسم آن را نقشة الترميناتور گذارده و بدان افتخار مي كنيم.
سيگولوس: سخني بس باحاليده زدندندي كه بايد ابتدا نامي مستعار مناسب حال خود انتخاب كنندندي.
جونز: من نام شخم زن را براي خود برگزيده ام.
راسموس:من نيز در راه اهداف متعالي نام لوستر(به جاي مهتابي) را مناسب حال خود انتخاب نموده ام.
پورتر:در عظمت نفس من هيچ نامي نگنجد جز دم آچار فرانسه(به جاي دم باريك)
سيگولوس كه دگر به رنجه در آمده بود اعلام نمود: من نيز اسم حاجي نمكي را براي خود برگزيده ام.

==============
ادامه دهيد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b]تن�
Re: سفر به گذشته
ارسال شده در: پنجشنبه 8 شهریور 1386 22:20
نمایش جزئیات
آفلاین
مث اینکه سوژه ی حاجلایی کالین مورد پسند قرار نگرفته.
با اجازه!

===

به نقل است از کاترین السلطنه بگشات تاریخ نویس و عالم ِ قرن ِ چندم، که در آن زمانها که نه مرغی بود نه تخم مرغی، دارالطلابی بود هاگوارتز نام.
در این دارالطلاب گروهی بود به نام گریفیندور.
در این گروه استراحت گاهی بود به نام خسب گاه‌ِ پسران!
و در این خسب گاه چهار نفر نشسته بودند.
یکی دیلاقی و مو مشکی و خوش چهره، سیگولوس بلک نام!
دیگری پریشان مو و آویزه ای به چشم که دو بندش دور ِ گوش پیچیده بود با چهره ای لاغر و قامتی متوسط،‌ نامش جونز پاتر!
و پسری مو قهوه ای و لاغراندام راسموس! نام و چهارم هم پسری شکم گنده و خمیده که همسان ِ‌یک موش بینی ِ خود می لرزاند، نامش پورتر بود.

چهار مرد ِ‌کوچک برخاسته به سوی در ِ‌خسب گاه حرکت نمودند و از تالار و ساختمان خارج شده به حیاط رفته قدمی زدند و گفتند و خندیدند و دویدند و جهیدند و پس از خستگی به زیر ِ سایه ی یک درخت خزیدند.

سیگولوس دست در زلفهایش برد و به بلندی گفت:
- از دیدبانی و مراقبت به ستوه آمده ام. هنگامه ی به هاگزمید رفتن در همه حال من مراقبم و نمی توانم از دیدن ِ‌آنجا لذتی نصیب ِ خود کنم. در تفکرم که چیزی بسازم و نامش نهم "شیءٌ عجابٌ!"
که در آن بتوان همه را در همه حال در دار الطلاب دید و ما را از نیاز ِ دیدبانی بی نیاز کند.
سه یار ِ دیگر در خفا با یکدیگر سخن می گفتند :
- باز خیال ِ خام در سر پرورش می دهد.
- لیکن تو که از خلق ِ سیگولوس آگاهی. او دست نخواهد کشید مگر اینکه به آخر ِ‌کار رسد.
- یاران ِ‌عزیز خود را برای ماجرایی دیگر آماده کنید. چاره ای نداریم جز قبول ِ سرنوشت و یاری ِ‌یاران!
.....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
باز جویم روزگار وصل خویش...
Re: سفر به گذشته
ارسال شده در: پنجشنبه 25 مرداد 1386 11:03
نمایش جزئیات
آفلاین
همانا آوردندي که در زمانهاي دور بزي بود دانا نام...که جد قنطروس ها بود و نصفش حيوان بودندي و نصف ديگرش هم حيوان و کلا خيلي حيوان بودندي ولکن همه چيز را بدانستي و هر جادوگري که سوالي در ذهن مي داشت در جستجوي وي روان ميگشت به مثال آب...ولکن مخاطرات بسياري در راه بايد تحمل مي نمودندي که آورده اند به قولي پدرش به سرويس ميرفتي و از آن طرف دهنش در مي آمدي!
پس چنين بادا که يکي از اهالي قزوين که در حومه هاي دروازه قزوين مينشستي به اين فکر افتاد که چگونه تواندي ريشش را به سالن ريش مرلين سپيد بگرداندي و به راه افتادي!در اين زمينه پدر جد مرلين چنين سروده است که همه چيز در ان آشکار است:
يه توپ دارم قلقليه...سرخ و سفيد و آبيه...و اين شعر تا به انتها ادامه داشت و خود گوياي همه چيز بود
پس به نزد آق ميرزا برفتي تا در مورد بز دانا بپرسندي(ادامه دهيد)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هوووم امضاي آفتابه اي بسته!
[b][color=996600]
بينز نامه
بيا يا هم به ريش هم بخنديم...در سايتو واسه خنده ببنديم
بيا تا ريش ها ب
Re: سفر به گذشته
ارسال شده در: پنجشنبه 25 مرداد 1386 06:22
نمایش جزئیات
آفلاین
فریاد برآورد : هارولد ... هارولد... تو را چه شدندندی؟ و دستهای فرانکلین بود که بر صورت هارولد فرود همی آمدندندی. هارولد که تازه چشمانش را گشاده کردنده بودی ، با صدایی خواب آلود زبان به گشایش باز کردندی وبگفتا : آه .. فرانکلین... چه کابوس شومی.
و هارولد تمام خوابی که را که نظاره کرده بود برای فرانکلین باز گو همی کرد. فرانکلین که از گفته های هارولد تعجب توام با خنده از خود در کرده بودندی گفت : هارولدا ... به گمانم که پیچ و مهره هایت به شلی گراییده ، زیرا تو خواب ندیدندی. ما هم اکنون در چنگال فلچر ظالم استندی.
در کشاکش این گفتار ، فلچر چهره شوم خود را نمایان ساختندی ، در حالی که پیاز خاصه جناگل هاگوارتز در چنگالش خودنمایی کردندی.
فلچر بود که با شور و شعفی بسی رذیلانه به سوی طعمه های بی پناه خود حرکت کردندی که ناگهان صدای پارتی بزرگ هارولد که به طور خز شده ای از آنجا گذر کردندی ، به گوش همی رسید.
========
==========
خب اینجوری که من ادامه دادم ، میشه گفت داستان تمومه. پارتی هارولد اومد و اونارو نجات داد. خیلی وقته که اینجا داره خاک میخوره.
پس بهتره که همینجا داستان تموم شه و همونطور که استر و چند نفر دیگه از اعضا قبلا گفته بودند ، پستای اینجا تکی باشه. به هر حال تصمیم با ناظرینه. اگه کسی هم میخواد میتونه داستان رو ادامه بده که باز هم توصیه میکنم پستش داستانو تموم کنه ، هر چند الان هم میشه تموم شده فرضش کرد.
ناظرین رسیدگی کنند دیگه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آبرفورث دامبلدور در 1386/5/25 6:31:41
تصویر تغییر اندازه داده شده