باز هم چرخش! باز هم سرگيجه و حسِ تهوع! باز هم فضاي تيره و تر و در نهايت توقف ! ... ايستگاه بعدي آنها فضايي پر از برف و سرما بود ! ... استر و مونتي با دهاني باز و چشماني كه در آن حالت با چشمانِ مودي باباقوري برابري ميكرد به محيط سفيدِ اطراف خيره شده بودند.
مونتي به استر در كمي تا قنديل بستنش باقي مانده بود نگاه كرد و گفت:
- ببينم! تو ما رو كجا آوردي ؟! ... يعني بيلِ و بقيه اينجان؟؟؟
استر به برخورد دندانهايش بهم صداي گوشخراشي را بوجود آورده بود گفت:
- نععع! من فقط يه دكمه رو زدم كه از منقرض شدن نجات پيدا كنيم!!
در همين حال پيكرِ سه نفر از دور پيدا شد !!! ... استر دوباره حرفش را تكرار كرد ! سايه ها كمي نزديكتر شدن! ... بله ! ... آنها كساني جز سيت، مالفرد ، ديگو نبودند كه براي رساندن بچه ي كوچك به پدرش ميبايست از آنها و دامنه ي كوهها عبور ميكردند !!

مونتي خوشحال از اينكه روياي عكس گرفتن با مالفرد و سيت برايش برآورده شده بود! عكس را بلافاصله داخل جيبش گذاشت و به سمتِ استر كه به مردِ يخي تبديل شده بود آمد. در همين حال كه مشغول نگاه كردن دقيق و موشكافانه و خيلي هوشمندانه به دكمه ها و ساختار دستگاه زمان بود ، لرزشي را زير پاهايش حس كرد!
وي كه هنوز در شوكِ ناشي از زنده ماندن از عصر ژوراسيك بود؛ سنجابِ كوچك و چشم گنده اي را ديد كه بلوطي را روي دوشش حمل ميكند و پشتِ سر آنها كوهِ يخِ عظيمي كه به سمتِ آنها در حال پرتاب شدن بود!!
استر از شدت ترس و هيجان تمامِ يخ هاي بدنش در كسري از ثانيه به آب تبديل شد و براي نجات از زنده به گور شدن در يخچال هاي عصر يخبندان دستگاه را از دستانِ مونتي بيرون كشيد و بدون درنگ دكمه ي ديگر را فشار داد!
آنها براي دومين بار جانِ سالم به در ميبردند!!!
- Go , Go !!! Fire … Fire !!! ... اين اولين جمله اي بود كه مونتي به محض بهوش آمدن شنيده بود !!!

مونتي و استر : نععععع !!!
:shut:
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج



جميع ما مي بايست در راه اين عمل قبيح نقشه فراهم نموده بس زيبا مناسب حال درويشان. اسم آن را نقشة الترميناتور گذارده و بدان افتخار مي كنيم.