

هوادار تیم برتوانا 
کلمات فعلی: جمجمه ی شکسته، افعی غمگین، بال های سوخته، نور الهی، هدیه ی شیطان، چشمه ی اشک، خواب ابدی.
گابریل معلوم نبود چطور راهش به کوچه ناکترن باز شده بود و در این لحظه جلوی مغازهای وایساده بود که روی تابلوی ورودیش نوشته شده بود "هدیه ی شیطان". اسم مغازه بسیار برای گابریل وسوسهانگیز بود. گابریل همیشه میدونست هر موجودی حتی شیطان اونقد خوبه که بخواد به بقیه هدیه بده و حالا، این مغازه اثباتی بر حرف و تصورات مثبتش بود!
گابریل وارد مغازه میشه و به محض ورود، با بال سوختهای مواجه میشه که در نقش پرده، راهروی ورودی رو از خود مغازه جدا کرده بود. با خوشحالی دستی به بال سیاهرنگ که نمیدونست براثر سوختن سیاه شده یا از ابتدا سیاه بوده میکشه. بسیار نرم بود و دل کندن از لمس کردنش بسیار برای گابریل سخت بود. اما صدای شرشر آبی که از داخل به گوش میرسه، به گابریل کمک میکنه تا بال رو رها کرده و به داخل مغازه قدم بذاره.
کنجکاوانه نگاهی به اطراف میندازه تا منبع تولید صدای آب رو پیدا کنه. کار چندان سختی نبود، چرا که بلافاصله با چهرهای حکاکی شده از جنس مرمر سیاه مواجه میشه که از چشماش آبی سرخ به رنگ خون میچکید. آبی که از چشمها سرازیر میشدن، داخل محوطه زیرینش میریخت که چهره روش قرار گرفته بود. دهنش کاملا باز بود و اینطور به نظر میومد که آب از دهنش به داخل مجسمه برمیگرده و دوباره از چشمها جاری میشه. چهرهی وحشتزدهی شخص، بیشتر به ناظر کمک میکرد که از دیدنش حال بدی پیدا کنه.
کنارش کارتی قرار گرفته بود که روش نوشته شده بود "چشمهی اشک" که نامی کاملا درخور براش به نظر میرسید. در توضیحات زیرش اومده بود که خوردن یک قطره از آب کافیه تا به خواب ابدی فرو بری.
نور داخل مغازه سوسویی میکنه که باعث میشه گابریل سرشو بالا بیاره و نگاهش به گوی کوچیکی میفته که از خودش نور ساطع میکرد. نوشتههای روی برچسبی که به نگهدارنده گوی چسبیده بود اینچنین بود: "نور الهی یا شیطانی؟ مسئله این است!".
با سوسوی دوبارهی گوی، اینبار صدای فسفسی از پشت سر، توجه گابریل رو به خودش جلب میکنه. برمیگرده و با جمجمهای مواجه میشه که ماری بسیار کوچکتر از حد انتظار داخلش در حرکت بود که به نظر کاملا زنده میومد! مواجه شدن با موجود زنده احتمالا آخرین چیزی بود که هرکسی با ورود به اون مغازه انتظار دیدنش رو داشت.
گابریل خم میشه تا با دقت بیشتری به جمجمه و مار داخلش نگاه کنه. ظاهر مار، نحوهی حرکت کردنش داخل جمجمه و صدای فسفسی که تولید میکرد، باعث میشد هرکسی حتی گابریل برداشتش این باشه که اون یک افعی غمگین بود. ولی در این صورت، پس چرا تلاشی برای فرار نمیکرد؟ اینطور نبود که افعی داخل زندانی شیشهای حبس شده باشه!
گابریل جواب سوالش رو وقتی میگیره که دستشو جلو میبره و با مانعی نامرئی مواجه میشه. به نظر هالهای نامرئی، جمجمه رو به گونهای مهر و موم کرده بود تا افعی برای همیشه داخلش محبوس بمونه. گابریل بدون ذرهای فکر، جمجمه رو برمیداره و محکم روی زمین میکوبه تا افعی رو نجات بده.
افعی که تا مدتی پیش یک مار کوچیک به نظر میرسید، از جمجمهی شکسته به بیرون میخزه و هر لحظه بزرگ و بزرگتر میشه تا جایی که به بزرگیِ یک افعی که ازش انتظار میرفت میرسه. صدای قدمهایی از راهپلههایی در گوشهی مغازه به گوش میرسه. صدایی که خبر از اومدن صاحب مغازه میداد.
افعی فیسی به سمت گابریل میکنه و به سرعت به سمت خروجی میخزه. گابریل هم دواندوان به دنبالش میره و درست در لحظهای که صاحب مغازه آخرین پله رو طی میکنه، در مغازه بسته میشه.
گابریل و افعی نجات پیدا کرده بودن!
کلمات نفر بعد: پاتیل، کابوس، نفس، مرگ، رعد و برق، پنجره، خفه
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج












